ما امام زمان عليه السلام را ديده ايم

نويسنده : محدث نورى
 

مقدمه

حمد وسپاس فراوان وغير قابل قياس، شايسته آن قائم بالذّاتى است كه خارج از جهان فكر وانديشه وحواس گوناگون مى باشد وحمد وستايش فراوان وغير قابل شمارش شايسته وسزاوار كسى است كه برآورنده آرزوها واميد اميدواران در هنگام سختى ها ورنج ها است.
اين كتاب در مورد حكايت ها وقصه هاى كسانى است كه در زمان غيبت كبرى به خدمت آقا رسيدند. چه، كسانى كه در حال تشرف آن حضرت را شناختند ويا بعد از جدايى از روى قرائن حتمى، مشخص شد كه آن حضرت بوده وچه كسانى كه با معجزه از آن حضرت در بيدارى ويا خواب آگاه شدند ويا با نشانه واثرى از آثار ونشانه هاى حتمى وروشن بر وجود نازنين آن حضرت كه همه آن حكايت ها براى اثبات اين مطلب، كه هدف كلّى اين كتاب است دخالت دارند.
همچنين اين كتاب در مورد جمع بين حكايت ها وقصه هاى ذكر شده وآنچه در خبرها رسيده كه كسانى را كه ادعا مى كنند در زمان غيبت حضرت را ديده اند بايد حرفشان را دروغ پنداشت، مى باشد وخواهيم گفت كه طبق سخنان علما پنج صورت براى آنها وجود دارد ونيز خواهيم گفت كه برخى از علما تصريح كرده اند به اينكه در ايام غيبت امكان رؤيت امام زمان وجود دارد ونيز بعضى از سخنان سيد جليل على بن طاووس را در اين باره يادآور خواهيم شد كه البته همين سخنان در اثبات اين ادّعاها كفايت ميكند.
حكايتهاى موجود در اين كتاب به دو بخش تقسيم مى شود:
1 - در حكايت، قرينه سابقه يا قرينه يا لاحقه اى موجود است بر اينكه صاحب آن حكايت امام عصر صاحب الزّمان (عليه السلام) است كه هدف اصلى از ذكر آن حكايت مى باشد.
2 - در اصل حكايت هيچ گونه قرينه اى بر آن مطلب وجود ندارد بلكه متضمن اين است كه درمانده يا وامانده در بيابانى مثلاً بيچاره وگرفتار شده كمك خواست يا نخواست كه يك نفر او را به صورت خارق العاده اى نجات داد مثل برخى از حكايتهايى كه در اين كتاب آمده كه به اين حكايت ها نزديك است وبسيار بر اينها شك وگمان وارد مى شود كه شايد آن شخص يكى از ابدال واولياء باشد نه آقا امام زمان (عليه السلام) وصادر شدن كرامات وخرق عادات از كسانى كه غير امام (عليه السلام) هستند نيز جايز مى باشد وهر طايفه اى از اينگونه حكايات به علماى صالح ومتقى خود نسبت مى دهند، بنابراين ذكر اينگونه داستانها در اينجا مناسب نيست ولى ما:
اولاً: پيروى كرديم از بزرگان اصحاب خود كه مانند اين قضيه ها را در مورد كسانى كه در غيبت كبرى مشرف شدند نقل كردند.
ثانياً: رسيدگى به درماندگان وبيچارگان يكى از مقام ها ومنصب هايى است كه از جانب خدا به آن حضرت داده شده كه داد مظلوم را بستاند وبه انسان بيچاره وگرفتار كمك كند.
ثالثاً: بر فرض اينكه آن فريادرس، حضرت نباشد، ناچار بايد كسى از خواص وپيروان مخصوص آن حضرت باشد پس فرد بيچاره اگر شخص حضرت را نتوانسته ببيند كسى را ديده كه به نزد حضرت رفته واين براى اثبات اين موضوع كفايت مى كند.
رابعاً: چنانچه فرض سوم را باطل بدانيم، يعنى شخص فريادرس از پيروان مخصوص آن حضرت نيز نباشد باز هم دلالت نمايد بر اصالت وحقيقت مذهب اماميه چرا كه حتماً آن فرد از مسلمانان است در اين صورت اگر امامى مذهب نباشد (شيعه باشد) اماميه را كافر وكشتن او را واجب مى داند وجزيه نيز از ايشان نمى گيرند در صورتيكه از اهل كتاب جزيه مى گيرند (شيعه را پايين تر از اهل كتاب ومهدور الدم مى دانند) پس چنين فردى را چگونه در هنگام گرفتارى ها وبه هلاكت افتادن به صورت خارق العاده نجات دهد وحال بپردازيم به حكايات (بعون الملك الودود).
محدّث نورى

حكايت اوّل: شيخ حسن بن مثله جمكرانى

شيخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمى، معاصر صدوق در تاريخ قم از كتاب (مونس الحزين فى معرفة الحق واليقين) كه از نوشته هاى به تصنيف درآمده شيخ ابى جعفر محمّد بن بابويه قمى است نقل كرده به اين عبارت در مورد ساخت مسجد جمكران از قول حضرت مهدى (عليه السلام) كه باعث بنا شدن ساختمان مسجد مقدس جمكران وعمارت آن به قول امام (عليه السلام) اين بوده كه شيخ عفيف صالح، حسن بن مثله جمكرانى نقل مى كند كه من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان در سال 393 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگهان گروهى از مردم به در خانه من آمدند. نصفى از شب گذشته بود كه مرا بيدار كردند وگفتند: بلند شو وخواسته امام مهدى صاحب الزّمان (عليه السلام) را اجابت كن كه تو را مى طلبد.
حسن گفت: من بلند شدم وآماده شدم. گفتم: (اجازه بدهيد تا لباسم را بپوشم). ندايى آمد كه (هو ما كان قميصك) لباس را نپوش كه اين لباس براى تو نيست.
دستم را دراز كردم وشلوار خود را برداشتم. ندا رسيد كه (ليس ذلك منك، فخذ سراويلك) آنرا كه برداشتى براى تو نيست از آن خود برگير.
آنرا انداختم واز خودم را برداشتم ودر را بستم ومى خواستم كليد در خانه را بردارم كه آواز برآمد (الباب مفتوح) در باز است.
وقتى به در خانه رسيدم گروهى از بزرگان را ديدم، سلام كردم جواب دادند ومرحبا گفتند ومرا به جايگاهى كه الان مسجد است آوردند. وقتى خوب نگاه كردم تختى را ديدم كه فرشى بسيار زيبا روى آن پهن شده وبالشهاى زيبايى نيز روى آن مى باشد وهمچنين يك جوان سى ساله را ديدم كه روى تخت تكيه بر چهار بالش زده وپيرمردى كه پيش او نشسته در حاليكه كتابى در دستش بود وآنرا مى خواند وبيشتر از شصت مرد روى اين زمين به دور آن مرد نماز مى خواندند. بعضى با لباسهاى سفيد وبعضى با لباسهاى سبز وآن فرد پير كسى نبود جز حضرت خضر (عليه السلام).
آنگاه آن مرد پير مرا نشاند وامام (عليه السلام) مرا به اسم صدا نمودند وفرمودند: (برو وبه حسن مسلم بگو تو چند سال است كه اين زمين را آباد كرده وزراعت مى كنى وما خراب مى كنيم ونيز پنج سال است كه كشاورزى مى كنى وامسال دوباره آنرا گرفتى وآباد كردى، ديگر اجازه ندارى كه در اين زمين كشاورزى كنى بايد هر مقدار كه از اين زمين استفاده كرده ونفع برده اى برگردانى تا در اين مكان مسجدى بنا كنند وبه حسن مسلم بگو كه اين زمين شريفى است وخداوند اين زمين را از زمين هاى ديگر برگزيده وآنرا گرامى داشته وچون تو اين زمين را ضميمه زمين خود كرده اى خدايتعالى دو پسر جوان تو را گرفت ولى تنبيه نشدى واگر از اين كار دست نكشى خدا تو را به عذابى مبتلا كند كه فكرش را نمى كردى).
حسن مثله گفت: اى سيد وآقاى من! در اين مورد به من يك نشانه اى بده كه مردم سخنى را بدون حجّت ونشانه نمى پذيرند وحرف مرا راست نمى پندارند. گفت: (إنّا سنعلم هناك) ما نشانه اى اينجا مى گذاريم تا گواه بر راستى گفته تو باشد.
تو برو وچيزى را كه خواسته ايم انجام بده. به پيش سيد ابو الحسن برو وبه او بگو تا بلند شود وبيايد وآن مرد را نيز حاضر كند ومنافع سالهاى گذشته را از او بخواهد وبگيرد وبه ديگران بدهد تا براى ساختن مسجد استفاده كنند وبقيه مخارج را از رهق به ناحيه ى اردهال كه متعلق به ماست بياورد ومسجد را تمام كند ونصف رهق را وقف كرديم تا هر سال درآمد آنرا براى تعميرات ومخارج مسجد بياورند ومصرف كنند. وبه مردم بگو براى آمدن به اين مكان تمايل ورغبت زيادى نشان دهند وآنرا عزيز وگرامى بدارند ودر اين جا چهار ركعت نماز بخوانند:
دو ركعت: تحيّت مسجد در هر ركعتى يك بار الحمد وهفت بار توحيد وتسبيح ركوع وسجود را هفت مرتبه بگويند.
و دو ركعت نماز امام زمان (عليه السلام) بخوانند به اين ترتيب: در هر ركعت در سوره حمد آيه (اياك نعبد واياك نستعين) را صد بار بگويند وتسبيح ركوع ها وسجده ها را هفت مرتبه تكرار كند ووقتى نماز به پايان رسيد لا اله الا اللَّه بگويد وتسبيح حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) را نيز بگويد ووقتى از گفتن تسبيح فارغ شد وآنرا تمام كرد سر بر سجده بگذارد وصد بار صلوات بر محمّد وآلش بفرستد. واين گفته از لفظ مبارك حضرت است كه: (فمن صلّيهما فكانّما صلّى فى البيت العتيق) هر كس اين دو ركعت نماز را بخواند مثل اين است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده است.
حسن مثله جمكرانى گفت: وقتى من اين سخن را شنيدم با خود گفتم: گويا اين همان مكان مسجد است وبه آن جوان كه روى چهار بالش نشسته بود اشاره كردم، آنگاه آن جوان به من اشاره كرد كه برو ومن هم آمدم. وقتى مقدارى از راه را آمدم دوباره مرا صدا كردند وگفتند (يك بز در گله جعفر كاشانى راعى است. بايد آنرا بخرى اگر مردم دِه پول آنرا دادند بخر وگرنه تو بايد از خودت بدهى وآن بز را بياورى وفردا شب در همين مكان آنرا بكشى.
پس روز هجدهم ماه مبارك رمضان گوشت آن بز را بر بيماران وكسانى كه گرفتارى سختى داشته باشند بدهى كه خداوند همه را شفا دهد وبز ابلق (دو رنگ) است وموهاى بسيارى دارد وهفت نشانى دارد: سه بر جانبى وچهار بر جانبى وكذو الدرهم سياه وسفيد مثل درمها).
رفتم دوباره مرا برگرداند وگفت: (هفتاد روز يا هفت روز ما اينجاييم). اگر بر هفت روز حمل كنى شب بيست وسوم مى شود كه شب قدر است واگر بر هفتاد روز حمل كنى شب بيست وپنجم ذيقعده است كه شب بسيار بزرگى است. آنگاه حسن مثله گفت: به خانه آمدم وتمام شب را در اين انديشه بودم تا اينكه صبح شد نمازم را خواندم ونزد على المنذر آمدم وماجرا را با او در ميان گذاشتم او با من آمد ورفتيم به جايى كه ديشب رفته بودم. آنگاه گفت: به خدا! نشانه وعلامتى كه امام (عليه السلام) به من گفت يكى اين است كه زنجيرها وميخها در اينجا آشكار ونمايان است.
آنگاه به پيش سيد ابو الحسن الرضا رفتيم وقتى به در خانه او رسيديم خدمتكارهاى او را ديديم كه به من گفتند از وقت سحر سيد ابو الحسن منتظر تو است. تو از جمكران هستى؟ گفتم: بله.
من فوراً داخل رفتم وعرض ادب وسلام كردم. بسيار خوب جواب داد ومرا عزيز وگرامى داشت وقبل از آنكه چيزى بگويم به من گفت: اى حسن مثله! من خواب بودم كه در خواب شخصى به من گفت حسن مثله مردى از جمكران صبح پيش تو مى آيد تو بايد هر چه او مى گويد راست بپندارى وبه گفته او اعتماد كنى كه حرفهاى او حرفهاى ماست بايد حرف هاى او را قبول كنى. از خواب بيدار شدم وتا اكنون منتظر تو بودم.
حسن مثله همه آنچه رخ داده بود به طور كامل به او گفت. او دستور داد كه اسب ها را زين كردند وآماده نمودند وسوار شدند.
وقتى به نزديك دِه رسيدند جعفر راعى گله را به كنارى برد. حسن مثله به ميان گله رفت وآن بز در پشت همه گوسفندان حركت مى كرد وبز پيش حسن مثله رفت واو آنرا گرفت. جعفر راعى قسم خورد كه من هرگز اين بز را نديده ام ودر گله من نبوده جز امروز كه آنرا مى بينم وهرگاه مى خواهم اين بز را بگيرم برايم ميسر نمى شود تا الان كه فراهم شد.
آنگاه همانگونه كه سيّد فرموده بود بز را در آن مكان آوردند وكشتند وسيّد ابو الحسن الرضا به اين جايگاه آمدند وحسن مسلم را حاضر كردند وقضيه را براى او گفتند، او هم منافع سالهاى گذشته زمين را پرداخت وزمين مسجد را تحويل داد ومسجد را بنا كردند وآنرا با چوب پوشانيدند وسيّد ابو الحسن الرضا زنجيرها وميخ ها را به قم برد ودر خانه خود گذاشت همه بيماران وگرفتاران مى رفتند وخود را به زنجيرها مى ماليدند وخداى بلند مرتبه آنها را شفا مى داد وخوب مى شدند.
ابو الحسن محمّد بن حيدر مى گويد: شنيدم كه: ابو الحسن الرضا در موسويان شهر قم دفن شده است وبعد از آن فرزند او به بيمارى دچار شد ودر خانه ماند وسر صندوق را برداشتند زنجيرها وميخ ها را پيدا نكردند اين است گزيده اى از احوال آن جايگاه ومكان مقدس كه توضيح داده شد.

حكايت دوّم: سيّد محمّد حسينى

سيّد محمّد حسينى مذكور در كتاب اربعين كه نام آنرا (كفاية المهتدى) گذاشته از كتاب غيبت حسن بن حمزة العلوى الطبرى المرعشى نقل كرده وآن حديث سى وششم آن كتاب است كه گفت: براى ما مردى پاك از اصحاب اماميه صحبت كرد وگفت: سالى از سالها به قصد حج از خانه بيرون رفتم وآن سال بسيار گرم بود از قافله عقب ماندم وراه را گم كردم واز شدّت تشنگى روى زمين افتادم وبه مرگ نزديك شدم. آنگاه صداى شيهه اسبى را شنيدم چشم باز كردم جوانى خوشروى وخوشبو كه بر اسبى سوار بود ديدم آن جوان به من آبى داد كه از برف خنك تر واز عسل شيرين تر بود ومرا از مرگ نجات داد.
گفتم: اى آقاى من! تو چه كسى هستى كه اين مهربانى ولطف را به من كردى؟
گفت: (منم حجّت خدا بر بندگان وبقية اللَّه در زمين او. من همان كسى هستم كه زمين را پر از عدل وداد مى كند آن چنان كه از ظلم وستم پر شده باشد. من فرزند حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب: هستم). بعد از آن فرمود: (چشمهايت را ببند). ومن بستم.
فرمود: (باز كن)، باز كردم. خود را در مقابل كاروان ديدم آنگاه آن حضرت از ديدگان غايب شد. (درود خدا بر او باد)

حكايت سوّم: سيّد محمّد حسينى

ونيز سيّد مذكور در اربعين گفته است كه: نويسنده اربعين مى گويد:
در بين خود وخدايم كه دردمندى را مى شناسم كه مكرر آن حضرت را ديده ودر بعضى اوقات به مرض خطرناك كه منجر به مرگ (جمله اى كه معمولاً براى تأكيد واثبات ادعايى آورده مى شود. بعبارتى خداوند را براى تصديق گفته خود به شهادت مى گيرد).
مى شد گرفتار بوده وآن حضرت او را شفاى كامل داده واسم اين اربعين (كفاية المهتدى فى معرفة المهدى (عليه السلام)) است وتاريخ نسخه حقير سال 185 است.

حكايت چهارم: اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى

عالم فاضل على بن عيسى اربلى در (كشف الغمه) مى فرمايد: گروهى از بهترين برادران به من خبر دادند كه در شهر حلّه فردى بود كه به او اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى مى گفتند (از اهل روستايى بود كه به آن هرقل مى گويند) او در زمان من فوت كرد ومن او را نديدم پسر او كه شمس الدين نام دارد براى من حكايت كرد وگفت: پدرم برايم تعريف كرد كه: در هنگام جوانى از ران چپ او چيزى كه به آن توثه مى گويند بيرون آمد. كه به اندازه مشت آدمى بود كه در هر فصل بهار مى تركيد واز آن خون وچرك بيرون مى رفت واين درد او را از هر كارى باز مى داشت. به حلّه آمد ونزد رضى الدين على بن طاووس رفت واز اين گرفتارى شكايت كرد.
سيّد همه جراحان حلّه را دعوت كرد وآنها او را ديدند وهمه گفتند: اين توثه بالاى رگ اكحل در آمده است وعلاجى ندارد مگر اينكه آن را ببريم واگر آن را ببريم احتمال دارد اكحل بريده شود واگر رگ بريده شود خطر مردن اسماعيل زياد است به همين دليل ما اين كار را نمى كنيم.
سيّد به اسماعيل گفت: من به بغداد مى روم اينجا بمان تا تو را به همراه خود نزد جراحان وپزشكان بغداد ببرم وبه آنها نشان بدهم شايد كه تبحّر وعلم آنها بيشتر باشد وبتوانند كارى انجام دهند وعلاج شود.
به بغداد آمد وپزشكان را دعوت كرد. آنها نيز همگى همان تشخيص را دادند وبه همان دليلى كه پزشكان قبلى گفته بودند حاضر به معالجه كردن او نشدند واسماعيل ناراحت شد. سيّد بن طاووس به او گفت: خداوند نماز تو را با وجود اين نجاست كه به آن آلوده شده اى قبول مى كند وصبر كردن بر اين درد وايستادگى در برابر آن بدون پاداش نيست.
اسماعيل گفت: حال كه اين چنين است براى زيارت به سامره مى روم ودست به دامن ائمه هدى: مى شوم وبه سامره رفت.
صاحب (كشف الغمه) مى گويد: از پسرش شنيدم كه مى گفت: از پدرم شنيدم كه مى گفت: وقتى به آن مكان منوّر ونورانى رسيدم دو امام همام (امام على النقى وامام حسن عسكرى (عليه السلام)) را زيارت كردم وبه سردابه رفتم وشب در آنجا به درگاه حق تعالى بسيار گريه كردم وبه صاحب الامر متوسل شدم وصبح به طرف دجله رفتم ولباسم را شستم وغسل زيارت را انجام دادم وآفتابه اى كه داشتم پر از آب كردم ودوباره به طرف آن مكان مقدس رفتم كه يك بار ديگر آن را زيارت كنم به قلعه نرسيده چهار سوار را مشاهده كردم كه مى آيند وچون در اطراف آن مكان مقدس گروهى از بزرگان خانه داشتند گفتم كه شايد از آنها باشند. وقتى به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير دارند ديگرى پيرمردى تميز وپاكيزه بود كه نيزه در دست داشت ويكى ديگر شمشيرى حمايل كرده وبا پيراهن شكافدارى آنرا پوشانده وتحت الحنك بسته بود ونيزه اى در دست داشت. آنگاه آن پير در سمت راست (تحت الحنك، به حالتى گفته مى شود كه شخص قسمتى از عمامه را باز كرده، از زير چانه عبور مى دهد وبر روى شانه ديگرش مى اندازد كه نشانه تواضع وفروتنى است).
ايستاد وبُن نيزه را روى زمين گذاشت وآن دو جوان در سمت چپ ايستادند وصاحب پيراهن شكاف دار بين راه ايستاد وبه من سلام كرد وجواب دادم.
آنكه پيراهن شكاف دار پوشيده بود فرمود: (فردا حركت مى كنى؟) گفتم: بله.
فرمود: (جلو بيا تا ببينم چه چيزى تو را رنج مى دهد؟)
به ذهنم رسيد كه اهل روستا از نجاست دورى نمى كنند وتو غسل كرده اى ولباست را شسته اى وهنوز تَر است اگر دست او به من نرسد بهتر است. در اين فكر بودم كه خم شد ومرا به طرف خود كشيد ودست روى آن زخم گذاشت وفشار داد آنگونه كه به درد آمد وآنگاه راست شد وروى زمين ايستاد همزمان با آن حال شيخ گفت: (افلحت يا اسماعيل!)
من گفتم: افلحتم! وتعجب كردم از اينكه نام من را از كجا مى داند؟
دوباره همان شيخ كه به من گفت: نجات پيدا كردى ورستگار شدى گفت: امام است امام!
من دويدم وران وركابش را بوسيدم امام حركت كرد ومن در ركابش مى رفتم وگريه مى كردم. به من گفت: (برگرد). من گفتم: هرگز از تو جدا نمى شوم. دوباره فرمود: (برگرد كه صلاح تو در برگشتن است). ومن همان حرف را تكرار كردم.
پس آن شيخ گفت: اى اسماعيل خجالت نمى كشى كه امام دوبار فرمود: برگرد وتو حرف او را قبول نمى كنى.
اين حرف بسيار در من تأثير گذاشت آنگاه ايستادم. وقتى چند قدمى از من دور شدند دوباره متوجّه من شد وفرمود: (وقتى به بغداد رسيدى مستنصر تو را مى طلبد وبه تو چيزى مى بخشد از او نپذير وبه فرزندم رضى بگو كه چيزى در مورد تو به على بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مى كنم هر چه تو بخواهى بدهد).
من همانجا ايستاده بودم تا اينكه از نظرم غايب شدند ومن بسيار افسوس خوردم. يك ساعتى همانجا نشستم وبعد از آن به سامراء برگشتم.
وقتى اهل سامراء من را ديدند گفتند: حالت دگرگون است بيمارى يا كسالتى دارى؟ گفتم: نه.
گفتند: با كسى دعوا واختلاف داشته اى؟ گفتم: نه ولى به من بگوئيد كه اين سواران كه از اينجا عبور كردند ديديد يا نه؟
گفتند: آنها از بزرگان هستند.
گفتم: نبودند بلكه يكى از آنها امام بود.
پرسيدند: آن شيخ يا صاحب فرجى (پيراهن شكاف دارى)؟
گفتم: صاحب فرجى؟
گفتند: زخمت را به او نشان دادى؟
گفتم: بله واو آن را فشار داد ودرد گرفت. آنگاه ران من را باز كردند واثرى از آن زخم نبود ومن خودم هم از وحشت دچار شك شدم وران ديگر را باز كردم واثرى نديدم در اين جا بود كه مردم بر من هجوم آوردند وپيراهن مرا پاره كردند واگر مردم مرا نجات نمى دادند در زير دست وپا له مى شدم وخبر به مردى كه ناظر بين النّهرين بود رسيد وآمد.
ماجرا را شنيد ورفت كه آن را بنويسد وشب در آنجا ماندم. صبح گروهى به همراهى من آمدند ودو نفر مرا همراهى كردند وبقيه برگشتند وفردا صبح كه به شهر بغداد رسيدم، ديدم مردم بسيارى بر سر پل جمع شده اند وهر كس كه مى رسد نامش را مى پرسند وقتى ما رسيديم واسم من را پرسيدند بر سرم حمله كردند ولباسى را كه دوباره پوشيده بودم پاره پاره كردند به طورى كه نزديك بود روحم از تنم جدا شود كه سيد رضى با گروهى رسيدند ومردم را از من دور كردند وناظر بين النهرين اين قضيه را نوشته وبه بغداد فرستاده وآنها را با خبر كرده بود.
سيّد فرمود: اين مردى كه مى گويند شفا پيدا كرده تو هستى كه چنين غوغايى در شهر به راه انداخته اى؟
گفتم: بله، از اسب پايين آمد وران من را باز كرد وچون قبلاً زخم من را ديده بود وحال چيزى نديد مدتى بيهوش شد ووقتى به خود آمد گفت: وزير مرا خواسته وگفته كه از سامراء اين گونه نامه آمده ومى گويند كه آن شخص با تو ارتباط داشته است زود خبر او را به من برسان. ومرا با خود آن وزير كه قمى بود، برد.
گفت: اين مرد برادر من واز بهترين دوستان من است. وزير گفت: قصه را برايم از اوّل تا آخر تعريف كن.
آنچه بر من گذشته بود برايش گفتم. وزير فوراً افرادى را به دنبال پزشكان وجراحان فرستاد. وقتى حاضر شدند فرمود: شما زخم اين مرد را ديده ايد؟ گفتند: بله پرسيد: دواى آن چيست؟
همه گفتند: فقط يك راه دارد وآن اينكه بايد جراحى شود ودر اينصورت نيز بعيد است زنده بماند.
پرسيد: اگر بر حس تقدير نميرد تا چند وقت آن زخم خوب مى شود؟ گفتند: حداقل آن زخم دو ماه باقى مى ماند بعد از آن شايد تاول بزند ولى در جاى آن نقطه سفيدى مى ماند كه از آنجا موى نمى رويد. دوباره پرسيد: شما چند روز است كه او را معاينه كرده ايد؟
گفتند: امروز دهمين روز است.
آنگاه وزير آنها را به سوى خود دعوت كرد وران من را برهنه كرد.
آنها ران مرا ديدند كه با ران ديگر اصلاً فرقى ندارد وبه هيچ وجه اثرى از جراحت ديده نمى شود. در اين زمان يكى از پزشكان كه مسيحى بود فرياد كشيده گفت: به خدا قسم كه اين نيست مگر اينكه از معجزات مسيح بن مريم (عليهما السلام) مى باشد.
وزير گفت: وقتى اين كار، كار هيچ كدام از شما نباشد من مى دانم كار چه كسى است؟ واين خبر به خليفه رسيد. وزير را خواست. وزير من را با خود به پيش خليفه برد ومستنصر به من امر كرد كه آن داستان را بگويم ووقتى آن را گفتم وبه پايان رساندم. به خادمى امر كرد كه كيسه اى را كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد ومستنصر به من گفت: اين مبلغ را نفقه خود قرار بده (به عنوان خرج خود بردار).
من گفتم: ذره اى از اين را نمى توانم قبول كنم.
گفت: از چه كسى مى ترسى؟
گفتم: كه اين دستور است. چرا كه او فرمود: كه از ابوجعفر چيزى را قبول نكن آنگاه خليفه ناراحت شد وگريه كرد.
صاحب (كشف الغمه) مى گويد: جالب اين است كه روزى من اين حكايت را براى گروهى مى گفتم، وقتى تمام شد فهميدم كه يك نفر از آن گروه شمس الدين محمّد پسر اسماعيل است ومن او را نمى شناختم از اين اتّفاق تعجب كردم وگفتم: تو ران پدر را هنگامى كه زخم شده بود ديده بودى؟ گفت: در آن زمان كوچك بودم ولى در هنگامى كه خوب شده بود ديده بودم ومو از آنجا روئيده بود واثرى از آن زخم نمانده بود وپدرم هر سال به بغداد مى آمد وبه سامراء مى رفت ومدّتها در آنجا به سر مى برد وگريه مى كرد وافسوس مى خورد در آرزوى اينكه بار ديگر آن حضرت را ببيند. در آنجا مى گشت امّا ديگر آن سعادت بزرگ نصيبش نشد وآنچه من مى دانم اينكه چهل بار ديگر به سامراء رفت وزيارت سامراء نصيبش شد ودر حسرت ديدار صاحب الامر (عليه السلام) بود كه از دنيا رفت.

حكايت پنجم: ميرزا محمّد حسين نائينى

اين حكايت بسيار به حكايت قبلى شبيه است وآن گونه است كه جناب عالم فاضل تقى ميرزا محمّد حسين نائينى اصفهانى فرزند ارجمند جناب عالم عامل ميرزا عبد الرحيم نائينى ملقب به شيخ الاسلام به ما خبر داد كه من برادرى دارم به نام محمّد سعيد كه اكنون مشغول به تحصيل علوم دينيه است. تقريباً در سال 1285 دردى در پايش آشكار شد وپشت پايش ورم كرد به نحوى كه آن را كج كرد واز راه رفتن عاجز شد.
ميرزا احمد طبيب، پسر حاجى ميرزا عبد الوهاب نائينى را براى معالجه او آوردند. كجى پشت پا برطرف شد وورم از بين رفت. چند روزى نگذشت كه دوباره غدّه اى در ميان زانو وساق آشكار شد وبعد از چند روز غده ديگرى در همان پا روى ران ظاهر شد وغده اى نيز در بين كتف تا آنكه هر يك از آنها زخم شد ودرد شديدى داشت. معالجه كردند تركيد واز آنها چرك بيرون مى آمد. نزديك به يك سال يا زيادتر از آن گذشت با اين حال كه مرتب به معالجه اين زخم ها مشغول بود وبه هر نوع وطريقى آنها را معالجه مى كرد اما هيچ كدام خوب نشد بلكه هر روز بر زخم افزوده مى شد ودر اين مدّت طولانى او نمى توانست پا بر روى زمين بگذارد به طوريكه او را از اين سو به آن سو روى دوش مى كشيدند وبه خاطر طولانى شدن مريضى اش بدنش رو به ضعف گذاشت وبه خاطر اينكه چرك وخون زيادى از آن زخم ها خارج شده بود از او جز پوست واستخوان چيزى نمانده بود واين حالت براى خانواده وپدر ومادرش بسيار سخت شد وبه هر طريقى كه براى معالجه اقدام مى كرد جز زياد شدن جراحت وزخم وضعيفى هيچ نتيجه اى نداشت وكار آن زخمها به جايى رسيد كه آن دو كه يكى در بين زانو وساق وديگرى در ران همان پا بود اگر دست بر روى يكى از آنها مى گذاشتند چرك خون از آن ديگرى بيرون مى آمد.
در آن روزها وباى شديدى در نائين رواج يافته بود وما از ترس وبا در روستايى نزديك نائين رفته بوديم آنگاه باخبر شديم كه جراح استادى كه به او آقا يوسف مى گفتند در روستاى نزديك روستاى ما منزل دارد.
پدرم كسى را نزد او فرستاد كه براى عيادت از بيمار بيايد وهنگامى كه مريض را ديد ساكت شد تا پدرم از آنجا بيرون برود. پس از آن با يكى از دايى هاى من كه حاجى ميرزا عبد الوهاب نام داشت مشغول صحبت شد ومن از مجموع حرفهاى ايشان دانستم كه طبيب از معالجه مأيوس است. پس از برگشتن پدرم، طبيب به او گفت: من اول فلان مبلغ را مى گيرم، آنگاه شروع به معالجه مى كنم. ومنظور طبيب از گفتن اين مطلب اين بود كه مى خواست از زير بار معالجه شانه خالى كند بدون اينكه پدر را ناراحت كرده باشد.
آنگاه والد از اينكه بخواهد قبل از معالجه چيزى را بپردازد امتناع كرد. آنگاه او فرصت را غنيمت شمرد وبه روستاى خود برگشت وپدر ومادر فهميدند اين عمل جراح به جهت يأس وناتوانى او از معالجه بوده وبه همين جهت از آن طبيب نيز نااميد شدند. من دايى ديگرى داشتم كه به او ميرزا ابوطالب مى گفتند كه بسيار باتقوا وپرهيزكار بود. ودر شهر داراى شهرت زيادى بود به طوريكه نامه هايى كه براى توسل به امام عصر از طرف مردم مى نويسد سريع الاجابة است وزود تأثير مى كند ومردم در گرفتاريها وسختى ها به او مراجعه مى كردند.
آنگاه مادرم از او خواهش كرد كه براى شفاى فرزندش نامه استغاثه بنويسد واو آنرا در روز جمعه نوشت، مادرم آنرا گرفت وبرادرم را برداشت وبه سوى چاهى كه نزديك روستاى ما بود رفت. آنگاه برادرم آن نامه را در چاه انداخت واو در بالاى چاه در دست مادرم به صورت معلق بود ودر اين زمان براى او ومادر حالت دل شكستگى وتوجهى پيدا شد. پس هر دو گريه زيادى كردند واين در ساعت آخر روز جمعه بود.
چند روزى نگذشت كه من در خواب ديدم سه سوار به شكل وشمائلى كه در ماجراى اسماعيل هرقلى آمده بودند از صحرا به خانه ما مى آيند. در آن زمان ماجراى اسماعيل كه تازه از آن مطلع شده بودم وشرح آن هنوز در ذهنم بود به خاطر آوردم.
آنگاه متوجه شدم كه آن سوار كه در جلو است حضرت حجّت (عليه السلام) مى باشند واينكه آن حضرت براى شفا دادن برادر مريض من آمده وبرادر من بر پشت خوابيده يا تكيه داده چنانچه در اكثر اوقات نيز اين گونه بود.
آنگاه حضرت حجّت (عليه السلام) نزديك آمدند در حاليكه در دست مبارك نيزه داشتند. پس آن نيزه را در جايى از بدن او كه گويا كتف بود گذاشت وبه او فرمود: (بلند شو كه دايى ات از سفر آمده) ودر آن حال چنين متوجه شدم كه مراد آن حضرت از اين حرف مژده وبشارت است به آمدن دايى ديگرى كه نامش حاجى ميرزا على اكبر بود وبه سفر تجارت رفته وسفرش طولانى شده بود وما بخاطر دگرگونى روزگار وقحطى وسختى هاى زياد نگران او بوديم. وقتى حضرت نيزه را بر كتف او گذاشت وآن حرف را فرمود، برادرم برخاست وبا عجله به سوى در خانه رفت كه دايى خود را ببيند.
آنگاه از خواب بلند شدم ديدم صبح شده وهوا روشن است وكسى براى اداى نماز صبح از خواب بلند شده. پس از جاى بلند شدم وبا شتاب پيش برادرم رفتم. قبل از آنكه لباس بپوشم او را از خواب بيدار كردم وبه او گفتم حضرت حجّت (عليه السلام) تو را شفا داده، بلند شو. دست او را گرفتم وبلندش كردم. آنگاه مادرم از خواب بلند شد وبر سر من فرياد كشيد كه چرا او را بيدار كردى؟ زيرا به دليل سختى ودرد زياد اكثر شب را بيدار بوده واندك خوابى در اينحال غنيمت است.
گفتم: حضرت حجّت (عليه السلام) او را شفا داده.
وقتى او را بلند كردم شروع به راه رفتن در اتاق كرد ودر آن شب طورى بود كه توانايى قدم گذاشتن روى زمين را نداشت ونزديك به يك سال يا بيشتر همين گونه بر او گذشته بود واز جايى به جايى او را مى بردند. آنگاه اين حكايت در آن روستا منتشر شد وهمه نزديكان وآشنايان جمع شدند كه او را ببينند. زيرا به عقل باور نداشتند ومن خواب را تعريف مى كردم وبسيار خوشحال بودم از اينكه من مژده شفا يافتن او را داده ام در حالى كه خواب بود. چرك وخون در آن روز قطع شده وزخمها نيز همه خوب شده بودند. پس از گذشت چند روز دايى من با شادى وسلامتى وارد شد وتا اين تاريخ كه 1303 است همه افرادى كه نام آنها در اين حكايت برده شد در حال زندگى كردن هستند به جز مادرش وجراح كه دعوت حق را لبيك گفتند.

حكايت ششم: مرحوم سيّد محمّد جبل عاملى

كه در اين حكايت از تأثير نامه استغاثه وتوسل عالم صالح مرحوم سيّد محمّد پسر جناب سيّد عباس كه اكنون زنده است ودر روستاى جب شليت از روستاهاى جبل ساكن است واو از پسر عموهاى جناب سيّد درّ الدّين عاملى اصفهانى صهر شيخ فقهاء (جب شليت مخفف جب شيث نبى اللَّه است كه در آنجا چاهى است منسوب به اين پيامبر (عليه السلام) (صهر: قرابت، خويشى، داماد). زمانه شيخ جعفر نجفى است.
سيّد محمّد كه از ايشان ياد شد به واسطه ظلم وجور حاكمان كه قصد داشتند او را در نظام وارتش وارد كنند از وطن خود دور شد وبا ندارى وفقر به طورى كه در روزى كه از جبل عامل خارج شدند غير از يك قمرى كه عُشْرِ قِران است چيزى نداشت وهرگز درخواست نكرد ومدتى سياحت وگردش نمود ودر روزهاى سياحت كردن در حال خواب وبيدارى چيزهاى عجيب بسيارى ديده بود. سرانجام به كنار نجف اشرف آمد ودر صحن مقدس از حجره هاى بالايى منزلى گرفت ودر نهايت سختى ورنج اوقات را سپرى مى كرد واز حالش به جز دو، سه نفر كسى با خبر نبود تا آنكه فوت كرد واز زمان بيرون آمدن از وطن تا زمان فوتش مدّت پنج سال طول كشيد وبا حقير رابطه داشت بسيار با عفّت وباحيا وكم توقع بود ودر روزهاى تعزيه دارى حاضر مى شد وگاهى هم تعدادى از كتاب هاى دعا را قرض مى گرفت وچون بسيارى از وقت ها بيشتر از چند دانه خرما وآب چاه صحن شريف چيزى نداشت به همين دليل بسيار بر خواندن دعاهاى تأثير دار مداومت ومراقبت مى كرد وكمتر دعا يا ذكرى بود كه او نخوانده باشد واكثر شبها وروزها مشغول خواندن دعا بود.
زمانى مشغول نوشتن نامه براى حضرت حجّت (عليه السلام) شد، تصميم گرفت كه به مدّت چهل روز بر آن مواظبت كند به اين ترتيب كه همه روزه قبل از طلوع آفتاب همزمان با باز شدن دروازه كوچك شهر كه به سمت دريا است بيرون برود به طرف راست نزديك چند ميدان ودور از قلعه كه كسى او را نبيند. آنگاه نامه را داخل گل بگذارد وبه يكى از نوّاب حضرت بسپارد ودر آب بيندازد. تا سى وهشت يا سى ونه روز چنين كرد. خود مى گويد: روزى از محل انداختن نامه ها برمى گشتم وسر را به زير انداخته بودم در حاليكه بسيار ناراحت بودم، متوجه شدم يك نفر از پشت سر به طرف من مى آيد در حالى كه لباس عربى وچفيه وعقال داشت به من سلام كرد و(عقال: رشته اى كه مردان عرب دور سر بندند وشبيه عمامه است).
من با حال افسرده وناراحت جواب مختصرى دادم وبه او توجهى نكردم چون ناراحت بودم مايل نبودم با كسى صحبت كنم. مقدارى از راه را با من آمد. امّا من به همان حالت قبلى خود بودم.
آنگاه به لهجه اهل جبل عامل فرمود: (سيّد محمّد چه حاجتى دارى كه امروز سى وهشت يا سى ونه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مى آيى وتا فلان مكان از دريا مى روى ونامه در آب مى اندازى؟ گمان مى كنى امامت از حاجت تو آگاه نيست؟)
سيّد محمّد گفت: من تعجب كردم چرا كه هيچ كس از كار من آگاه نبود مخصوصاً اين مدّت روزها را وكسى مرا در كنار دريا نمى ديد وكسى هم از مردم جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم مخصوصاً با چفيه وعقال كه در جبل عامل مرسوم نيست به همين دليل اين احتمال را دادم كه نعمت بزرگ تشرف به حضور غايب پنهان (امام عصر (عليه السلام)) نصيبم شده. وچون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى اين گونه نيست با خود گفتم دست مى دهم اگر اينگونه بود، آداب تشرف را رعايت مى كنم. به همان حالت دو دست خود را جلو بردم آن حضرت نيز دو دست مبارك را جلو آورد. دست دادم، نرمى ولطافت زيادى را حس كردم. يقين كردم كه به آن نعمت بزرگ وموهبت عظيم دست يافته ام. آنگاه روى گرداندم كه دست مباركش را ببوسم امّا كسى را نديدم.