رفت به نزديكى در حرم مطهر و ايستاد؛ ديدم قفل را كه افتاد و باز شد براى او؛ در دوم و سوم به همين ترتيب، و مشرف شد بر قبر شريف؛ سلام كرد واز جانب قبر مطهر جواب شنيد.
پس شناختم صداى او را كه سخن گفت با امام (عليه السلام) در مساله علميه؛ آن گاه بيرون رفت از نجف و متوجه شد به سوى مسجد كوفه؛ پس من از عقب او رفتم و او مرا نمى‏ديد.
چون رسيد به دروازه نجف، صبح روشن شده بود؛ خود را بر او ظاهر كردم و گفتم : من بودم با تو از اول تا آخر؛ مرا آگاه كن كه شخص اولى، كى بود كه در قبه شريفه با او سخن مى‏گفتى، و شخص دوم، كى بود كه با او سخن مى‏گفتى در كوفه؟؛ پس عهده‏ها از من گرفت كه خبر ندهم به سر او، تا آن كه وفات كند.
پس به من فرمود : اى فرزند من! بر من بعضى از مسايل، مشتبه مى‏شود؛ پس بسا هست بيرون مى‏روم در شب، نزد قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام) و در آن مساله، با آن جناب، تكلم مى‏كنم و جواب مى‏شنوم، و در اين شب مرا به سوى صاحب الزمان (عليه السلام) حواله فرمود و فرمود كه : فرزندم مهدى امشب در مسجد كوفه است؛ پس برو به نزد او و اين مساله را از او سوال كن! و اين شخص مهدى (عليه السلام) بود.
مؤلف گويد كه : فاضل نحرير، ميرزا عبدالله اصفهانى در رياض العلماء ذكر كرده كه سيد مير علام، عالم فاضل جليل معروف است، و مثل اسم خود علامه بود و از افاضل شاگردان ملا احمد اردبيلى بود و از براى او فوايد و افادات و تعليقاتى است بر كتب در اصناف علوم.
چون سوال كردند از ملا احمد در هنگام وفات او كه بعد از وفات او به كدام يك از شاگردان او رجوع كنند و اخذ علوم نمايند، فرمود : اما در شرعيات، پس به مير علام و در عقليات، به مير فيض الله.
و شيخ ابو على در حاشيه رجال خود از استاد خود وحيد بهبهانى نقل كرده كه مير علام مذكور، جد سيد سند، سيد ميرزا است كه از اجلاء ساكنين نجف اشرف بود و از جمله علمايى كه در قضيه طاعون - كه در واقع شده بود در بغداد و حوالى آن، در سال 1186 - وفات كردند.
علامه مجلسى در بحار فرموده كه : جماعتى مرا خبر دادند از سيد فاضل، مير علام كه او گفت : ...؛ با مختصر اختلافى، و آخر آن در بحار چنين است كه :
من در عقب او بودم تا آن كه در مسجد حنانه مرا سرفه گرفت، به نحوى كه نتوانستم آن را از خود دفع كنم و چون سرفه مرا شنيد، به سوى من التفات نموده، مرا شناخت و گفت : تو مير علامى؟؛ گفتم بلى! گفت : در اينجا چه مى‏كنى؟ گفتم : من با تو بودم در وقتى كه داخل روضه مقدسه شدى تا حال، و تو را قسم مى‏دهم به حق صاحب قبر، كه مرا بر آنچه در اين شب بر تو جارى شده، خبر دهى، از اول تا آخر.
گفت : خبر مى‏دهم به شرطى كه مادام حيات من، به احدى خبر ندهى.
و چون از من عهد گرفت، من در بعضى از مسايل فكر مى‏كردم و آن مساله بر من مشكل شده بود؛ پس در دل من افتاد كه نزد حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) بروم و آن مساله را از او سوال كنم، و چون به نزد در رسيدم، در به غير كليد، گشوده شد؛ چنانكه ديدى، و از حق تعالى سوال كردم كه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مرا جواب گويد؛ پس از قبر صدايى ظاهر شد كه : به مسجد كوفه برو و از حضرت قائم (عليه السلام) در آنجا سوال كن؛ زيرا كه او امام زمان تو است.

آن مرحوم در جلد چهارم شرح من لايحضره الفقيه در ضمن وتوكل بن عمير - كه راوى صحيفه كامله سجاديه است - ذكر نموده، و آن اين است كه فرمود :
من در اوايل بلوغ، طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذكر جنابش قرار نبود، تا آن كه ديدم در ميان بيدارى و خواب صاحب الزمان (عليه السلام) ايستاده در مسجد جامع قديم كه در اصفهان است، نزديك به در طنابى كه الان مدرس من است؛ پس سلام كردم بر آن جناب و قصد كردم كه پاى مباركش را ببوسم؛ پس نگذاشت مرا و گرفت مرا، پس بوسيدم دست مباركش را و پرسيدم از آن جناب، مسايلى را كه مشكل شده بر من، كه يكى از آنها اين بود كه من وسوسه داشتم در نماز خود، و مى‏گفتم كه آنها نيست به نحوى كه از من خواسته‏اند، و من مشغول بودم به قضا، و ميسر نبود براى من نماز شب، و سوال كردم از شيخ خود، شيخ بهايى از حكم آن؛ پس گفت : به جاى آور يك نماز ظهر و عصر و مغرب به قصد نماز شب! و من چنين مى‏كردم؛ پس سوال كردم از حجت (عليه السلام) كه : من نماز شب بخوانم؟
فرمود : نماز شب كن و بجاى نياز مانند آن نماز مصنوعى كه مى‏كردى!
و غير اينها، از مسايلى كه در خاطرم نمانده.
آن گاه گفتم : اى مولاى من! ميسر نمى‏شود براى من كه برسم به خدمت جناب تو در هر وقتى؛ پس عطا كن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن!
پس فرمود كه : من عطا كردم به جهت تو كتابى به مولا محمد تاج و من در خواب او را شناختم.
پس فرمود : برو و بگير آن كتاب را از او!
پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود، به سمت دار بطيخ كه محله‏اى است از اصفهان.
پس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد، گفت : تو را صاحب الامر (عليه السلام) فرستاده نزد من؟
گفتم : آرى! پس بيرون آورد از بغل خود، كتاب كهنه‏اى؛ چون باز كردم آن را و ظاهر شد بر من كه آن كتاب دعاست، پس بوسيدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوى صاحب (عليه السلام) ؛ كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود.
پس شروع كردم در تضرع و گريه و ناله به جهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر؛ پس چون فارغ شد از نماز و تعقيب، در دلم چنين افتاده بود كه مولانا محمد، همان شيخ بهايى است، و ناميدن حضرت او را به تاج، به جهت اشتهار اوست در ميان علما؛ پس چون رفتم به مدرس او - كه در جوار مسجد جامع بود - ديدم او را كه مشغول است به مقابله صحيفه كامله، و خواننده، سيد صالح امير ذوالفقار گلپايگانى بود.
پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن كار، و ظاهر آن بود كه كلام ايشان در سند صحيفه بود، لكن به جهت غمى كه بر من مستولى بود، نفهميدم او و سخن ايشان را، و من گريه مى‏كردم؛ پس رفتم نزد شيخ و خواب خود را به او گفتم و گريه مى‏كردم به جهت فوت كتاب؛ پس شيخ گفت :
بشارت باد تو را به علوم الهيه و معارف يقينيه و تمام آنچه هميشه مى‏خواستى! و بيشتر صحبت من با شيخ، در تصوف (يعنى عرفان مورد قبول ائمه اطهار (عليهم السلام» بود و مايل بود به آن؛ پس قلبم ساكن نشد و رفتم با گريه و تفكر، تا در دلم افتاد كه بروم به آن سمتى كه در خواب به آنجا رفتم.
پس چون رسيدم به محله دار بطيخ، ديدم مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن بود و ملقب به تاج؛ پس چون رسيدم به او، سلام كردم بر او؛ گفت : يا فلان! كتب وقفيه‏اى در نزد من است كه هر طلبه كه از آن مى‏گيرد، به شروط وقف، عمل نمى‏كند و تو عمل مى‏كنى به آن، بيا و نظر كن به اين كتب و هر چه را كه محتاجى به آن، بگير!
پس با او رفتم به كتابخانه او؛ پس اول كتابى كه به من داد، كتابى بود كه در خواب ديده بودم (يعنى كتاب دعا كه همان صحيفه سجاديه بود) ؛ پس شروع كردم در گريه و ناله و گفتم : مرا كفايت مى‏كند.
و در خاطر ندارم كه خواب را براى گفتم يا نه، و آمدم در نزد شيخ و شروع كردم در مقابله با نسخه او كه جد پدرم نوشته بود از نسخه شهيد و شهيد نسخه خود را نوشته بود از نسخه عميدالروساء و ابن سكونت، و مقابله كرده بود با نسخه ابن ادريس، بدون واسطه يا به يك واسطه، و نسخه‏اى كه حضرت صاحب الامر (عليه السلام) به من عطا فرمود، از خط شهيد نوشته شده بود و نهايت موافقت داشته با آن نسخه.
مؤلف مى‏گويد كه : علامه مجلسى (رحمة الله عليه) در بحار صورت اجازه مختصرى از پدر خود، از براى صحيفه كامله ذكر نمود و در آنجا گفته كه : من راويت مى‏كنم صحيفه كامله را كه ملقب به زبور آل محمد، انجيل اهل بيت (عليهم السلام) ، و دعاى كامل به اسانيد بسيار و طريقه‏هاى مختلف است.
يكى از آنها آن است كه من روايت مى‏كنم آن را به نحو مناوله از مولاى ما، صاحب الزمان و خليفه رحمان (عليه السلام) در خوابى طولانى...

علامه مجلسى در بحار فرموده كه : جماعتى مرا خبر داد از سيد سند فاضل، ميرزا محمد استر آبادى كه گفت : شبى در حوالى بيت الله الحرام مشغول طواف بودم، ناگاه جوانى نيك رو را ديدم كه مشغول طواف بود؛ چون نزديك من رسيد، يك طاقه گل سرخ را به من داد - و آن وقت، موسوم گل نبود - و من آن گل را گرفتم و بوييدم و گفتم : اين از كجاست اى سيد من؟!
فرمود : از ... (88) براى من آوردند؛ آن گاه از نظر من غايب شد و من او را نديدم.
مؤلف گويد كه : شيخ اجل اكمل، شيخ على، عالم ربانى، شهيد ثانى (رحمة الله عليه) در كتاب الدر المثنور) در ضمن احوال والد خود - شيخ محمد، صاحب شرح استبصار و غيره، كه مجاور مكه معظمه بود در حيات و ممات - نقل كرده كه خبر داد مرا زوجه او - دختر سيد محمد بن ابى الحسن (رحمة الله عليه) و مادر اولاد او - كه : چون آن مرحوم كه وفات كرد، مى‏شنيدند در نزد او تلاوت قرآن را در طول آن شب، و از چيزهايى كه مشهور است اين كه او طواف مى‏كرد، پس مردى آمد و عطا نمود به او گلى از گل‏هاى زمستان كه نه در آن بلاد بود و نه آن زمان، موسوم آن بود؛ پس به او گفت : اين را از كجا آوردى؟؛ گفت : از اين... (89) ؛ آن گاه اراده كرد او را ببيند، پس او را نديد.
مخفى نماند كه سيد جليل، ميرزا محمد استر آبادى سابق الذكر، صاحب كتب رجاليه معروفه و آيات الاحكام، مجاور مكه معظمه بود و استاد شيخ محمد مذكور است و مكرر شيخ محمد در شرح استبصار با احترام، اسم او را مى‏برد و هر دو جليل القدرند و داراى مقام عاليه، و مى‏شود كه اين قصه براى هر دو روى داده باشد.
و در پشت شرح استبصار كه نزد حقير است و ملك مولفش بود و در چند جا خط آن مرحوم را دارد و نيز خط فرزندش، شيخ على را دارد، چنين نوشته : منتقل شده مصنف اين كتاب - و او شيخ سعيد حميد، شيخ محمد بن شهيد ثانى است - از دار غرور، به سوى دار سرور، شب دوشنبه، دهم ذيقعده الحرام سنه 1030 از هجرت سيد المرسلين (صلى الله عليه و آله و سلم) به تحقيق كه من شنيدم از او پيش از انتقال او به چند روز، اندكى مشافهه كه او مى‏گفت براى من كه : به درستى كه من انتقال خواهم كرد در اين ايام؛ شايد كه خداوند مرا اعانت نمايد بر آن، و چنين شنيد از او، غير من اين را، و اين در مكه مشرفه بود و او را در قبرستان معلى، نزديك مزار خديجه كبرى (عليهما السلام) دفن كرديم.

سيد فاضل، سيد على خان، فرزند عالم جليل، سيد خلف بن سيد عبدالمطلب موسوى مشعشعى حويزى، در كتاب خير المقال در ضمن حكايت آن كه در غيبت، امام عصر (عليه السلام) را ديدند گفتند كه : از آن جمله است حكايتى كه خبر داد من را به آن : مردى از اهل ايمان، از كسانى كه من وثوق دارم به آنها كه : او حج كرده با جماعتى از راه احساء در قافله كمى.
پس چون مراجعت كردند، مردى با ايشان بود كه گاهى پياده مى‏رفت و گاهى سوار مى‏شد؛ پس اتفاق افتاد كه در يكى از منازل، سير آن قافله بيشتر از ساير منازل شد و از براى آن مرد، سوارى ميسر نشد.
پس فرمود آمدند براى خواب اندكى استراحت؛ آن گاه از آنجا كوچ كردند.
آن مرد از شدت تعجب و رنجى كه بر او رسيده بود، بيدار نشد؛ آن جماعت نيز در تفحص او بر نيامدند و آن مرد در خواب ماند تا آن كه حرارت آفتاب او را بيدار كرد؛ چون بيدار شد، كسى را نديد؛ پس پياده به راه افتاد و يقين داشت به هلاكت خود.
پس استغاثه نمود به حضرت مهدى (عليه السلام) پس در آن حال بود كه ديد مردى را كه در هيات بيابان است و سوار است بر نافله‏اى؛ پس فرمود : اى فلان! تو از فلان و اماندى؟
گفت : آيا دوست دارى كه تو را برسانم به رفقاى تو؟
گفتم : اين - و الله مطلوب من است و سواى آن چيزى نيست.
فرمود : پس نزديك من بيا! خود را خوابانيد و مرا در رديف خود سوار كرد و به راه افتاد؛ پس نرفتيم چند گامى مگر رسيديم به قافله؛ چون نزديك آن آنها شديم، گفت : اينها رفقاى تواند؛ آن گاه مرا گذاشت و رفت.

خبر داد ما را عالم كامل و زاهد عامل و عرف بصير، برادر ايمانى و صديق روحانى، آقا على رضا - خلف عالم جليل، حاجى ملا محمد نايينى و همشيره زاده فخر العلمكا، الزاهدين، حاجى محمد ابراهيم كلباسى (رحمة الله عليه) ، كه در صفات نفسانيه و كمالات انسانيه از خوف محبت و صبر و رضا و شوق و اعراض از دنيا بى نظير بود - گفت : خبر داد ما را عالم جليل، آخوند ملا زين العابدين سلماسى : روزى نشسته بود. در مجلس درس آيت الله سيد سند و عالم مسدد، فخر الشيعه، علامه طباطبايى بحر العلوم (رحمة الله عليه) در نجف اشرف، كه داخل شد بر او، عالم محقق، جناب ميرزا ابوالقاسم قمى - صاحب قوانين - در آن سالى كه از ايران مراجعت كرده بود به جهت زيارت ائمه عراق و طواف بيت الله الحرام.
پس متفرق شدند كسانى كه در مجلس بودند و به جهت استفاده حاضر شده بودند - و ايشان زياده از صد نفر بودند - و من ماندم با سه نفر از خاصان اصحاب او كه در اعلى درجه صلاح و سداد و ورع و اجتهاد بودند.
پس محقق، متوجه سيد شد و گفت : شما فايز شديد و دريافت نموديد مرتبه ولادت روحانيه و جسمانيه و قرب مكان ظاهرى و باطنى را.
پس چيزى به ما تصدق نماييد از آن نعمت‏هاى غير متناهيه كه بدست آورديد!
پس سيد بدون تامل فرمود كه : من شب گذشته يا دو شب قبل (و ترديد از راوى است) در مسجد كوفه رفته بودم براى اداى نافله شب، با عزم به رجوع در اول صبح به نجف اشرف كه مباحثه و مذاكره تعطيل نشود، پس چون از مسجد بيرون آمدم، در دلم شوقى افتاد براى رفتن به مسجد سهله؛ پس خيال خود را از آن منصوف كردم از ترس نرسيدن به نجف پيش از صبح، و فوت شدن مباحثه در آن روز، ولكن شوق، پيوسته زياد مى‏شد و قلب، ميل مى‏كرد.
پس در آن حال كه متردد بودم، ناگاه بادى وزيد و غبارى برخاست و مرا به آن طرف حركت داد؛ اندكى نگذشت كه مرا بر در مسجد سهله انداخت؛ پس داخل مسجد شدم؛ ديدم كه خالى است از زوار و مترددين جز شخصى جليل كه مشغول است به مناجات با قاضى الحاجات به كلماتى كه در قلب را منقلب، و چشم را گريان مى‏كند.
حالتم متغير و دلم از جا كنده شد و زانوهايم لرزان و اشكم جارى شد از شنيدن آن كلمات كه هرگز به گوشم نرسيده بود و چشمم نديده از آنچه به من رسيده بود از ادعيه مأثوره، و دانستم كه مناجات كننده، انشاى مى‏كند آن كلمات را، نه آن كه از محفوظات خود مى‏خواند.
پس در مكان خود ايستادم و گوش به آن كلمات فرا داشتم و از آنها متلذذ بودم تا آن كه از مناجات فارغ شد.
پس ملتفت شد به من و به زبان فارسى نمود : مهدى بيا! چند گامى پيش رفتم و ايستادم.
امر فرمود كه پيش روم؛ اندكى رفتم و توقف نمودم؛ باز امر فرمود به پسش رفتم و فرمود : ادب در امتثال است؛ پيش رفتم تا به آنجا كه دست آن جناب به من و دست من به آن جناب مى‏رسيد.
چون كلام سيد (رحمة الله عليه) به اينجا رسيد، يك دفعه از اين رشته سخن، دست كشيد و اعراض نمود و شروع كرد در جواب دادن محقق مذكور سوالى كه قبل از اين از جناب سيد كرده بود.

از آن مرحوم (رحمة الله عليه) شنيدم كه فرمود : بيرون آمدم روز چهاردهم ماه شعبان از شهر حله، به قصد زيارت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) در شب نيمه آن.
پس چون رسيديم به شط هنديه (و آن شعبه‏اى است از نهر فرات كه از زير مسيب (90) جدا مى‏شود و به كوفه مى‏رود و قصبه طويرج كه در راه حله به طرف كربلا واقع شده، بر كنار اين شط است) عبور كرديم به جانب غربى آن و ديديم زوارى كه از حله و اطراف آن رفته بودند و زوارى كه از نجف اشرف و حواى آن وارد شده بودند، جمعيا محصورند و راهى نيست براى ايشان به سوى كربلا؛ زيرا كه دزدها در راه فرود آمده بودند و راه مترددين را از عبور و مرور قطع كردند و نمى‏گذاشتند احدى از كربلا بيرون آيد و نه كسى به آنجا داخل شود، مگر اين كه او را غارت مى‏كردند.
فرمود : من نزد عربى فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جاى آوردم و نشستم؛ منتظر بودم كه چه خواهد شد وضع اين زوار، و آسمان ابر داشت و باران كم كم مى‏آمد...
پس مرا به حالت ايشان، رقتى سخت گرفت و انكسار عظيمى برايم حاصل شد؛ پس متوجه شدم به سوى خداوند تبارك و تعالى به دعا و توسل به پيغمبر و آل او (عليهم السلام) و طلب كردم از او اغاثه زوار را از آن بلا كه به آن مبتلا شدند.
پس در اين حال بوديم كه ديديم سوارى را كه مى‏آيد بر اسب نيكويى - مانند آهو كه مثل آن نديده بودم - و در دست او نيزه درازى است و او آستين‏ها را بالا زده، اسب را مى‏دوانيد؛ تا آن كه ايستاد در نزد خانه‏اى كه من در آنجا بودم.
پس سلام كرد و ما جواب سلام او را داديم؛ آن گاه فرمود : يا مولانا - و اسم مرا برد - فرستاد مرا كسى كه سلام مى‏فرستد بر تو.... (و اسم دو نفر را برد) و مى‏گويند كه زوار بيايند كه ما طرد كرديم دزدها را از راه و ما با لشكر خود، در پشته سلمانيه، بر سر جاده، منتظر زواريم.
پس به او گفتم : تو با ما هستى تا پشته سلمانيه؟
گفت : آرى.
ساعت را از بغل بيرون آوردم؛ ديدم دو ساعت و نيمى تقريبا به روز مانده؛ پس گفتم اسب مرا حاضر كردند؛ آن عرب بيابانى كه ما در منزلش بوديم، به من چسبيد و گفت : اى مولاى من! جان خود و اين زوار را در خطر مى اندازد! امشب را در نزد ما باشيد تا اوضاع روشن شود.
پس به او گفتم : چاره نيست از سوار شدن به جهت ادراك زيارت مخصوصه.
پس چون زوار ديدند كه ما سوار شديم، پياده و سوار در عقب ما حركت كردند.
پس به راه افتاديم و آن سوار مذكور در جلوى ما بود - مانند شير بيشه - و ما در پشت سر او مى‏رفتيم تا رسيديم به پشته سلمانيه؛ پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نيز او را متابعت كرديم؛ آن گاه پايين رفت و ما رفتيم تا بالاى پشته؛ پس نظر كرديم؛ از آن سوار اثرى نديديم، گويا به آسمان بالا رفت، يا به زمين فرو رفت، و نه ريس لشكرى را ديديم و نه لشكرى؛ پس گفتم به كسانى كه با من بودند : آيا شك داريد كه او صاحب الامر (عليه السلام) بوده؟