پس آن بحرينى را اكرام كرد و آن مبلغ را به او داد و از او التماس دعا كرد و خواهش نمود از او كه چون آن جناب، نذر مرا قبول كرد، نصفى از آن اشرفى‏ها را به من دهى، و من عوض آن را به تو بدهم؛ پس بحرينى آمد و آن مبلغ را خرج كرد در آن مصرف، و آن شخص موثق به من گفت كه : من اين حكايت را از بحرينى به دو واسطه شنيدم.

و در بحار ذكر فرموده كه : جماعتى از اهل نجف مرا خبر دادند كه مردى از اهل كاشان در نجف اشرف آمد و عازم حج بيت الله بود.
در نجف، مريض شد به مرض شديد، تا آن كه پاهاى او خشك شده بود و قدرت، بر رفتن نداشت و رفقاى او، او را نجف، در نزد يكى از صلحاء گذاشته بودند كه آن صالح، حجره‏اى در صحن مقدس داشت.
آن مرد صالح، هر روز در را بر روى او مى‏بست و بيرون مى‏رفت به صحرا براى تماشا و از براى بر چيدن درها (87) .
در يكى از آن روزها آن مريض به آن مرد صالح گفت كه : دلم تنگ شده و از اين مكان متوحش شدم؛ مرا امروز با خود ببر بيرون و در جايى بينداز؛
آن گاه به هر جانب كه خواهى برو!
پس گفت كه : آن مرد راضى شد؛ مرا با خود بيرون برد و در بيرون نجف : مقامى بود كه آن را مقام حضرت قائم (عليه السلام) مى‏گفتند؛ مرا در آنجا نشانيد و جامه خود را در آنجا در حوضى كه بود، شست و بر بالاى درختى در آنجا بود، انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مكان ماندم؛ فكر مى‏كردم كه آخر امر من به كجا منتهى مى‏شود؟
ناگاه جوان خوش روى گندم گونى را ديدم كه داخل آن صحن شده و بر من سلام كرد و به حجره‏اى كه در آن مقام بود، رفت؛ در نزد محراب آن، چند ركعت نماز با خضوع و خشوع به جاى آورد كه من هرگز نماز به آن خوبى نديده بودم؛ چون از نماز فارغ شد، به نزد من آمد و از احوال من سوال نمود.
به او گفتم كه : من به بلايى مبتلا شدم كه سينه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافيت نمى‏دهد تا آن كه سالم گردم، و مرا از دنيا نمى‏برد تا آن كه خلاص گردم.
آن مرد به من فرمود كه : محزون مباش! زود است كه حق تعالى هر دو را به تو عطا كند.
از آن مكان گذشت و چون بيرون رفت، من ديدم كه آن جامه از بالاى درخت به زمين افتاد؛ من از جاى برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداخت ؛ بعد از آن با خود فكر كردم و گفتم كه : نمى‏توانستم كه از جاى برخيزم، اكنون چگونه چنين شدم كه برخاستم و راه رفتم؟!
و چون در خود نظر كردم، هيچ گونه درد و مرضى در خويش نديدم؛
دانستم كه آن مرد، حضرت قائم (عليه السلام) بود كه حق تعالى به بركت آن بزرگوار و اعجاز او، مرا عافيت بخشيده است.
از صحن آن مقام بيرون رفتم و در صحرا نظر كردم؛ كسى را نديدم؛
بسيار نادم و پشيمان گرديدم كه چرا من آن حضرت را نشناختم؟ صاحب حجره رفيق من آمد و از حال من سوال كرد و متحير گرديد.
من او را خبر دادم به آنچه گذشت؛ او نيز بسيار متحسر شد كه ملاقات آن بزرگوار، او را ميسر نشد.
با او به حجره رفت و سالم بود تا آن كه صاحبان و رفيقان او آمدند و چند روز با ايشان بود، آن گاه مريض شد و مرد و در صحن مقدس دفن شد و صحت آن دو چيز كه حضرت قائم (عليه السلام) به او خبر داد، ظاهر شد، كه يكى عافيت بود و ديگرى مردن.

و نيز در بحار الانوار فرموده كه : جماعتى از ثقات ذكر كردند كه مدتى ولايت بحرين، تحت حكم فرنگ بود، و فرنگيان، مردى از مسلمانان را والى بحرين كردند كه شايد به سبب حكومت مسلمانى، آن ولايت معمورتر شود به حال آن بلاد اصلح باشد، و آن حاكم از ناصبيان بود وزيرى داشت كه در عدوات با اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) ، از آن حاكم، شديدتر بودند و پيوسته اظهار عداوت و دشمنى نسبت به اهل بحرين مى‏نمود، به سبب دوستى كه اهل آن شهر، نسبت به اهل بيت رسالت (عليهم السلام) داشتند.
آن وزير لعين، پيوسته براى كشتن و ضرر رسانيدن اهل آن بلاد، حيله‏ها و مكرها مى‏كرد.
در يكى از روزها، وزير خبيث، داخل شد بر حاكم و انارى در دست داشت و به حاكم داد و حاكم چون نظر كرد در آن انار، ديد كه بر آن انار نوشته : لا اله الا الله محمد رسول الله و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفا رسول الله، چون حاكم نظر كرد، ديد كه آن نوشته، از اصل انار است و مصنوعى نيست.
پس متعجب شد و به وزير گفت كه : اين علامتى است ظاهر و دليلى قوى بر ابطال مذهب شيعه؛ چه چيزى است راى تو در باب اهل بحرين؟
وزير لعين گفت : اينها جماعتى‏اند متعصب، انكار دليل و براهين مى‏نمايند و سزاوار است از براى تو كه ايشان را حاضر نمايى و اين انار را به ايشان بنمايى.
پس هر گاه قبول كنند و از مذهب خود برگردند، از براى تو است ثواب جزيل، و اگر از برگشتن ابا نمايند و بر گمراهى خود باقى بمانند، ايشان را مخير نما ميان يكى از سه چيز؛ يا جزيه بدهند با ذلت، يا جوابى از اين دليل بياورند و حال آن كه راه جواب و فرارى ندارد، يا آن كه مردان ايشان را بكشى و زنان و اولاد ايشان را اسير نمايى و اموال ايشان را به غنيمت بردارى.
حاكم، راى آن خبيث را تحسين نمود و به پى علما و افاضل و اخيار ايشان فرستاد؛ ايشان را حاضر كرد؛ انار را به ايشان نشان داد و به ايشان خبر داد كه : اگر جواب شافى در اين باب نياوريد، مردان شما را مى‏كوشم و زنان و فرزندان شما را اسير مى‏كنم و مال شما را به غنيمت بر مى‏دارم، يا آن كه بايد به ذلت، مانند كفار، جزيه بدهيد.
چون ايشان اين امور را شنيدند، متحير گرديد و قادر بر جواب نبود و روهاى ايشان متغير گرديد و بدن ايشان بلرزيد.
پس بزرگان ايشان گفتند كه : اى امير! سه روز ما را مهلت ده، شايد جوابى بياوريم كه تو از آن راضى باشى، و اگر نياورديم، با ما بكن آنچه خواهى!
پس تا سه روز، ايشان را مهلت داد، و ايشان با خوف و تحير از نزد او بيرون رفتند و در مجلسى جمع شدند و با هم مشورت كردند تا آن كه ايشان بر آن متفق شدند كه از صلحاى بحرين و زهاد ايشان، ده نفر را اختيار نمايند؛ پس چنين كردند.
آن گاه از ميان ده نفر، سه نفر را اختيار كردند؛ پس يكى از آن سه نفر را گفتند كه : تو امشب بيرون رو به سوى صحرا و خدا را عبادت كن و استغاثه كن به امام زمان، حضرت صاحب الامر (عليه السلام) كه او امام زمان ماست و حجت خداوند عالم است بر ما؛ شايد كه به تو خبر دهد راه چاره بيرون رفتن از اين بليه عظيمه را.
آن مرد بيرون رفت و در تمام شب، خدا را از روى خضوع عبادت كرد و گريه و تضرع كرد خدا را خواند استغاثه به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) نمود تا صبح؛ چيزى نديد و به نزد ايشان آمد و ايشان را خبر داد.
و در شب دوم، يكى ديگر را فرستادند؛ او مثل رفيق اول، دعا و تضرع نمود و چيزى نديد؛ پس اضطراب و جزع ايشان زياده شد.
پس سومى را حاضر كردند و او مرد پرهيزكار بود و اسم او محمد بن عيسى بود و او در شب سوم، با سر و پاى برهنه به صحرا رفت - و آن شبى بود بسيار تاريك - و به دعا و گريه مشغول شد و متوسل به حق گرديد كه آن بليه را از مومنان بردارد، و به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) استغاثه نمود، و چون آخر شب شد، شنيد كه مردى به او خطاب مى‏نمايد كه : اى محمد بن عيسى! چرا تو را به اين حال مى‏بينيم؟ و چرا بيرون آمدى به سوى اين بيابان؟
او گفت كه : اى مرد! مرا بگذار كه من از براى امر عظيمى بيرون آمده‏ام و آن را ذكر نمى‏كنم مگر از براى امام خود، و شكايت نمى‏كنم آن را مگر به سوى كسى كه قادر باشد بر كشف آن.
گفت : اى محمد بن عيسى! منم صاحب الامر! ذكر كن حاجت خود را!
محمد بن عيسى گفت : اگر تويى صاحب الامر (عليه السلام) ، قصه مرا مى‏دانى و احتياج به گفتن من ندارى.
فرمود : بلى راست مى‏گويى.
بيرون آمده‏اى از براى بليه‏اى كه در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن تو عيد و تخويفى كه حاكم بر شما كرده است.
محمد بن عيسى گفت : چون اين كلام معجز نظام را شنيد، متوجه آن جانب شدم كه آن صدا مى‏آمد، و عرض كردم : بلى اى مولاى من! تو مى‏دانى كه چه چيزى به ما رسيده است و تو امام ما و ملاذ و پناه ما (هستى) و قادر بر كشف آن بلا از ما.
پس آن جناب فرمود : اى محمد بن عيسى! به درستى كه وزير - لعنه الله عليه - در خانه او درختى است از انار.
وقتى كه آن درخت بار گرفت، او از گل به شكل انارى ساخت و دو نصف كرد و ميان نصف هر يك از آنها، بعضى از آن كتاب را نوشت.
انار هنوز كوچك بود بر روى درخت؛ آن انار را در ميان آن قالب گل گذاشت و آن را بست؛ چون در ميان آن قالب، بزرگ شد، اثرى از آن نوشته در آن ماند و چنين شد.
پس صبح به نزد حاكم رويد، به او بگو كه : من جواب اين بليه را با خود آوردم، ولكن ظاهر نمى‏كنم مگر در خانه وزير.
پس وقتى كه داخل خانه وزير شويد، به جانب راست خود در هنگام دخول، غرفه‏اى خواهى ديد؛ پس به حاكم بگو كه : جواب نمى‏گويم مگر در آن غرفه؛ زود است كه وزير ممانعت مى‏كند از دخول در آن غرفه، و تو مبالغه بكن تا آن كه به آن غرفه بالا روى، و نگذار كه وزير، تنها داخل غرفه گردد زودتر از تو، و تو اول داخل غرفه شو!
پس در آن غرفه، طاقچه‏اى خواهى ديد كه كيسه سفيدى در آن هست، و آن كيسه را بگير كه در آن، قالب گلى است كه آن ملعون، آن حيله را در آن كرده است؛ پس در حضور حاكم، آن انار را در آن قالب بگذار تا آن كه حيله او معلوم گردد.
اى محمد بن عيسى! علامت ديگر آن است كه به حاكم بگو كه : معجزه ديگر ما آن است كه آن انار را چون بشكند، به غير از دود و خاكستر، چيز ديگر در آن نخواهيد يافت، و بگو اگر راستى اين سخن را مى‏خواهيد بدانيد، و به وزير امر كنيد كه در حضور مردم، آن انار را بشكند، و چون بشكند، آن خاكستر و دود، بر صورت و ريش وزير خواهد رسيد.
چون محمد بن عيسى اين سخنان اعجاز نشان را از آن امام على شان، و حجت خداوند عالميان شنيد، بسيار شاد گرديد و در مقابل آن جناب، زمين را بوسيد و با شادى و سرور به سوى اهل خود برگشت، و چون صبح شد، به نزد حاكم رفتند و محمد بن عيسى كرد آنچه را كه امام (عليه السلام) به او امر فرموده بود، و ظاهر گرديد آن معجزاتى كه آن جناب به آنها خبر داده بود.
پس حاكم متوجه محمد بن عيسى گرديد و گفت : اين امور را كى به تو خبر داده بود؟
گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.
والى گفت : كيست امام شما؟
پس او را از ائمه (عليهم السلام) هر يك از بعد از ديگرى خبر داد تا آن كه به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) رسيد.
حاكم گفت : دست دراز كن كه من بيعت كنم بر اين مذهب! و من گواهى مى‏دهم كه نيست خدايى مگر خداوند يگانه و گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و رسول خدا اوست و گواهى مى‏دهم كه خليفه بعد از آن حضرت، بلافصل، حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) است؛ پس به هر يك از امامان بعد از ديگرى تا آخرى ايشان اقرار نمود و ايمان او نيكو شد و امر به قتل وزير نمود و از اهل بحرين عذر خواهى كرد.
و اين قصه نزد اهل بحرين معروف است و قبر محمد بن عيسى نزد ايشان معروف است و مردم او را زيارت مى‏كنند.

محدث جليل، شيخ حر عاملى، در كتاب اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات فرموده كه : به تحقيق خبر دادند كه مرا جماعتى از ثقات اصحاب ما كه ايشان ديدند صاحب الامر (عليه السلام) را در بيدارى، و مشاهده نمودند از آن جناب معجزاتى متعدده، و خبر داد ايشان را به خبرهاى غيبى، و دعا كرد از براى ايشان دعاهايى كه مستجاب شده بود، و نجات داد ايشان را از خطرهاى مهالك.
فرمود كه : ما نشسته بوديم در بلاد خودمان (جبل عامل) در قريه مشغرى در روز عيد، و ما جماعتى بوديم از طلاب علم و صلحا؛ پس من گفتم به ايشان كه : كاش مى‏دانستم كه در عيد آينده، كدام يك از اين جماعت زنده است و كدام مرده!
پس مردى كه نام او شيخ محمد و شريك ما بود در درس، گفت : من مى‏دانم كه در عيد ديگر زنده‏ام، و عيد ديگر تا بيست و شش سال.
و ظاهر شد از او كه جازم است در اين دعوى و مزاح نمى‏كند.
پس گفتم به او كه : تو علم غيب مى‏دانى؟
گفت : نه! ولكن من ديدم مهدى (عليه السلام) را در خواب و من مريض بودم به مرضى سختى و مى‏ترسيدم كه بميرم در حالى كه نيست براى من عمل صالحى كه ملاقات نمايم خداوند را به آن عمل؛ پس به من فرمود كه : مترس! زيرا كه خداوند شفا مى‏دهد تو را از اين مرض و نمى‏ميرى در اين مرض، بلكه زندگانى خواهى كرد بيست شش سال، آن گاه عطا فرمود به من، جامى كه در دستش بود؛ پس نوشيدم از آن، و مرض از من كنار كرد و شفا حاصل شد، و من مى‏دانم كه اين كار شيطان نيست.
پس چون من شنيدم سختى آن مرد را، تاريخ آن را نوشتم - و آن در سال 1049 بود - و مدتى بر آن گذشت و من منتقل شدم به سوى مشهد مقدس سال 1072؛ پس چون سال آخر شد، در دلم افتاد كه مدت گذشت؛ پس رجوع كردم به آن تاريخ و حساب كردم؛ ديدم كه گذشت از آن زمان، بيست و شش سال؛ پس گفتم سزاوار است كه آن مرد، مرده باشد؛ پس نگذشت مدت يك ماه يا دو ماه كه مكتوبى از برادرم رسيد - و او در آن بلاد بود - و خبر داد مرا كه آن مرد وفات كرد.

و نيز شيخ جليل مذكور، در همان كتاب فرموده كه : من در زمان كودكى كه ده سال داشتم، به مرض سختى مبتلا شدم و به نحوى كه اهل و اقارب من، جمع شدند و گريه مى‏كردند و مهيا شدند براى عزادارى، و يقين كردند كه من خواهم مرد در آن شب.
پس ديدم پيغمبر و دوازده امام (عليهم السلام) را و من در ميان خواب و بيدارى بودم؛ پس سلام كردم بر ايشان و با يكايك مصافحه كردم، و ميان من و حضرت صادق (عليه السلام) سختى گذشت كه در خاطرم نماند، جز آن كه آن جناب در حق من دعا كرد؛ پس سلام كردم بر صاحب (عليه السلام) و با آن جناب مصافحه كردم و گريستم و گفتم : اى مولاى من! مى‏ترسم كه بميرم در اين مرض و مقصد خود را از علم و عمل بدست نياورم.
پس فرمود : نترس! زيرا كه نخواهى مرد در اين مرض، بلكه خداوند تبارك و تعالى تو را شفا مى‏دهد و عمر خواهى كرد عمر طولانى.
آن گاه قدحى به دست من داد كه در دست مباركش بود؛ پس آشاميدم از آن، و در حال عافيت يافتم و مرض - بالكليه - از من زايل شد و نشستم و اهل و اقاربم تعجب كردند و ايشان را خبر نكردم به آنچه ديده بودم، مگر بعد از چند روز.

سيد نعمت الله جزايرى در الانوار النعمانيه فرموده كه : خبر داد مكرا موثق‏ترين اساتيد من در علم و عمل كه : از براى ملا احمد اردبيلى، شاگردى بود از اهل تفرش كه نام او مير علام بود؛ در نهايت فضل و ورع بود، و او نقل كرد : مرا حجره‏اى بود در مدرسه‏اى كه محيط است به قبه شريفه.
پس يك شب از مطالعه خود فارغ شدم - و بسيارى از شب گذشته بود - بيرون آمدم از حجره و نظر مى‏كردم در اطراف، و آن شب سخت تاريك بود؛ مردى را ديدم كه رو به حرم كرده، مى‏آيد؛ گفتم : شايد اين دزد است آمده كه چيزى از قنديل‏ها را بدزدد.
پس، از حجره خود به زير آمد و رفتم به نزديكى او و او مرا نمى‏ديد.