فرمود به او كه : در شب سه شنبه و روز سه شنبه در نعمانيه مى‏باشم و روز جمعه و شب جمعه در حله مى‏باشم.
ولكن اهل حله به آداب و رفتار نمى‏كنند در مقام من، و نيست مردى كه داخل شود در مقام من به ادب و سلام كند بر من و ائمه (عليهم السلام) ، و صلوات فرستد و سلام كند بر من و بر ايشان دوازده مرتبه، آن گاه دو ركعت نماز به جاى آورد با دو سوره، و با خداى تعالى مناجات كند در آن دو ركعت، مگر آن كه خداى تعالى عطا فرمايد به او آنچه را كه مى‏خواهد.
پس گفتم : اى مولاى من تعليم فرما به من اين مناجات را!
فرمود : اللهم قد اخذ التاديب منى حتى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين و ان كان ما اقترفته من الذنوب استحق به اضعاف ما ادبتنى به وانت حليم ذو اناه تعفو عن حتى يسبق عفوك و رحمتك عذابك.
و سه مرتبه اين دعا را بر من تكرار فرمود تا آن كه فهميدم - يعنى حفظ نمودم - آن را.
مولف مى‏گويد : نعمانيه بلدى است، ما بين واسط و بغداد، و ظاهرا از اهل آن بلد باشد شيخ جليل، ابو عبدالله، محمد بن محمد ابراهيم بن جعفر كاتب شهر به نعمانى، معروف به ابى ابى زينب، شاگرد شيخ كلينى و صاحب تفسير مختصر كه در انواع آيات است و كتاب غيبت از كتب مشروحه مفصله معتبره است؛ چنانكه شيخ مفيد در ارشاد اشاره فرموده است.

مخفى نماند كه در جمله‏اى از اماكن، محل مخصوصى است معروف به مقام آن جناب؛ مثل وادى السلام نجف و مسجد سهله در كوفه و مقامى كه در حله و خارج قم و غير آن هست.
ظاهر آن است كه كسى در آن مكان‏ها به زيارت امام زمان مشرف، يا از آن جناب معجزه‏اى در آنجا ظاهر شده؛ و از اين جهت، آن اماكن شريفه متبركه، محل انس و تردد ملائكه و قلت شياطين است و اين خود يكى از اسباب قريبه اجابت دعا و قبول عبادت است.
و در بعضى از اخبار رسيده كه : خداوند را مكان‏هايى است كه دوست مى‏دارد عبادت كرده شود در آنجا و وجود امثال اين امكان - چون مساجد و مشاهد ائمه (عليهم السلام) و مقابر امام زادگان و صلحا و ابرار - دز اطراف بلاد، از الطاف غيبيه الهيه است براى بندگان درمانده و مضطر و مريض و مقروض و مظلوم و هراسان و محتاج و نظاير ايشان كه به آنجا پناه برند و تضرع نمايند و به وسيله صاحب مقام آن، از خداوند دواى درد خود را بخواهند و شفا طلبد و دفع شر اشرار كنند.
بسيار شده كه با مرض رفتند و با عافيت برگشتند، و مظلوم رفتند و مغبوط برگشتند، و با حال پريشان رفتند و آسوده خاطر مراجعت نمودند و البته در آداب و احترام آنجا بكوشند، خير در آنجا بيشتر بينند.

سيد حيدر كاظمى (رحمة الله عليه) خبر داد شفاها و كتبا كه : در زمانى كه مجاور بود. در نجف اشرف به جهت تحصيل علوم دينه - و اين در حد سال 1275 ق بود - مى‏شنيدم از جماعتى از اهل علم و غير ايشان از اهل ديانت كه ذكر مى‏كردند مردى را كه شغلش فروختن سبزيجات و غيره بود كه او ديده است مولاى ما، امام منتظر (عليه السلام) را.
پس جويا شدم كه شخص او را بشناسم؛ پس شناختم او را و يافتم كه مرد صالح متدينى است، و خويش داشتم كه با او در مكان خلوتى مجتمع شوم كه از او مستفسر شوم كيفيت ملاقات و ديدنش، حجت (عليه السلام) را.
پس مقامات دوستى با او را پيش گرفتم؛ بسيارى از اوقات كه به او مى‏رسيدم سلام مى‏كردم و از سبزيجات و امثال آن كه مى‏فروخت مى‏خريدم؛ تا آن كه ميانم من و او رسته دوستى پيدا شد؛ همه اينها به جهت شنيدن آن خبر شريف بود از او؛ تا آن كه اتفاق افتاد براى من كه رفتم به مسجد سهله در شب چهارشنبه، به جهت نماز معروف به نماز استجاره (85) .
چون به در مسجد رسيدم، شخص مذكور را ديدم كه در اينجا ايستاده؛ پس فرصت كردم و از او خواهش كردم كه امشب را نزد من بيتوته كند؛ پس با من بود تا آن گاه كه فارغ شديم از اعمال موظفه در آن مسجد شريفه، و رفتيم به مسجد كوفه.
چون به آن مسجد رسيديم و پاره‏اى از اعمال آن را به جا آورديم و در منزل مستقر شديم، سئال كردم او را از خبر معهود، و خواهش نمود كه قصه خود را به تفضيل بيان كند.
پس گفت : من بسيار شنيدم از اهل معرفت و ديانت كه هر كس ملازمت عمل استجاره داشته باشد در مسجد سهله، در چهل شب چهارشنبه، پى در پى، به نيت ديدن امام منتظر (عليه السلام) موفق مى‏شود به رويت آن جناب، و اين كه اين مطلب، مكرر واقع شده؛ پس شايق شدم به كردن اين كار قصد كردم ملازمت عمل استجاره را در هر شب چهارشنبه، و مرا مانع نبود از كردن اين كار، شدت گرما و سرما و باران و غير آن؛ تا اين كه قريب يك سال گذشت بر من و من ملازم بودم عمل استجاره را و بيتوته مى‏كردم در مسجد كوفه تا اين كه عصر سه شنبه‏اى بيرون آمدم از نجف اشرف، پياده - به عادتى كه داشتم - و موسوم زمستان بود و ابرها متراكم هوا تاريك تاريك و كم كم باران مى‏آمد.
پس متوجه مسجد شدم و مطمئن بودم آمدن مردم را به آنجا حسب عادت مستمره، تا اين كه رسيدم به مسجد، هنگامى كه آفتاب غروب كرده بود و تاريكى سخت عالم را فرا گرفته بود با رعد و برق زياد؛ پس خوف بر من مستولى شد و از تنهايى،ترس مرا گرفت؛ زيرا كه در مسجد احدى را نديدم؛ حتى خادم مقررى كه در شب‏هاى چهارشنبه به آنجا مى‏آمد، آن شب نبود.
پس بسيار متوحش شدم، و با خود گفتم : سزاوار اين است كه نماز مغرب را بجاى آورم و عمل استجاره را به تعجيل بكنم و بروم به مسجد كوفه؛ پس خود را به اين ساكن كردم.
پس برخاستم و نماز خواندم، آن گاه عمل استجاره را كردم از نماز و دعا (و آن را حفظ داشتم) و در بين نماز استجاره، ملتفت مقام شريف شد. كه معروف است به مقام صاحب الزمان (عليه السلام) ، پس ديدم در آنجا روشنايى كامل و شنيدم از آن مكان، قرائت نماز گزارى؛ پس مطمئن شدم و دلم مسرور، و كمال اطمينان پيدا كردم و گمان كردم در آن مكان شريف، بعضى از زوار هستند كه من مطلع نشدم به ايشان هنگامى كه داخل مسجد شدم؛ پس عمل استجاره را با اطمينان خاطر، نمام كردم.
آن گاه متوجه مقام شريف شدم و داخل شدم در آنجا؛ پس روشنايى عظيمى در آنجا ديدم و چشم به چراغى و شمعى نيفتاد ولكن غافل بودم از تفكر در اين مطلب (كه به شمع و چراغ چگونه روشن است) و ديدم در آنجا سيد جليلى به هيات اهل علم، ايستاده، نماز مى‏كند؛ پس دلم مايل شد به سوى او و گمان كردم او يكى از زوار غريب است؛ زيرا كه چون در او تامل كردم، فى الجمله دانستم كه او را از اهالى نجف اشرف نيست.
پس شروع كردم در خواندن زيارت امام عصر (عليه السلام) كه از وظايف مقرره آن مقام آن است، و نماز زيارت كردم.
چون فارغ شدم، اراده كردم كه از او خواهش كنم كه برويم به مسجد كوفه، پس بزرگى و هيبت او مرا مانع شد، و من نظر كردم به خارج مقام؛ پس ديدم شدت تاريكى او را و شنيدم صداى رعد و باران را؛ پس به روى مبارك خود، ملتفت من شد و مهربانى و تبسم به من فرمود : مى‏خواهى كه برويم به مسجد كوفه؟
گفتم : آرى اى سيد من! عادت ما اهل نجف چنين است كه چون مشرف شديم به عمل اين مسجد، مى‏رويم به مسجد كوفه.
پس با آن جناب بيرون رفتيم و من به وجودش مسرور، و به حسن صحبتش خرسند بودم؛ پس راه مى‏رفتيم در روشنايى و هواى نيك و زمين خشك كه چيزى به پا نمى‏چسبد، و من غافل بودم از حال باران و تاريكى كه مى‏ديدم آن را، تا رسيديم به مسجد.
آن جناب - روحى فداه - با من بود و من در غايت سرور امنيت بودم به جهت مصاحبت آن جناب؛ نه در تاريكى داشتم نه در باران.
پس در بيرون مسجد را زدم و آن بسته بود؛ پس خادم گفت : كيست در را مى‏كوبد؟
پس گفتم : در را باز كن!
گفت : از كجا آمدى در اين تاريكى و شدت باران؟!
گفتم : از مسجد سهله.
چون خادم در را باز كرد، ملتفت شدم به سوى آن سيد جليل؛ پس او را نديدم و دنيا را ديدم در نهايت تاريكى، و. به شدت باران و بر ما مى‏بارد؛
پس مشغول شدم به فرياد كردن كه : يا سيدنا و مولانا! بفرمايد كه در باز شد و برگشتم به پشت سر خود فرياد مى‏كردم؛ اثرى اصلا از آن جناب نديدم و در آن زمان اندك، سرما و باران و هوا مرا اذيت كرد.
پس داخل مسجد شدم و از حال غفلت بيدار شدم؛ چنانكه گويا در خواب بودم، و مشغول شدم به ملامت كردن نفس بر غفلتش از آن نشانه‏ها و معجزات ظاهره كه ديده بودم، و متذكر شدم آن كرامات را؛ از روشنايى عظيم در مقام شريف، با آن كه چراغى در آنجا نديدم و اگر بيست چراغ هم در آنجا بود، آن قدر روشن نمى‏كرد، و ناميدن آن سيد جليل، مرا به اسمم، با آن كه او را نمى‏شناختم و نديده بودم، و به خاطر آوردم كه چون در مقام، نظر به فضاى مسجد مى‏كردم، تاريكى زيادى مى‏ديدم و صداى رعد و باران مى‏شنيدم و چون بيرون آمدم از مقام، به مصاحبت آن جناب (عليه السلام) ، راه مى‏رفتيم در روشنايى، به نحوى كه زير پاى خود را مى‏ديدم و زمين خشك بود و هوا ملايم طبع، تا رسيدم به مسجد، و از آن وقت كه مفارقت فرمود، تاريكى هوا و سردى باران ديدم، و غير اين‏ها از آنچه سبب شد كه قطع كردم بر اين كه آن جناب، همان است كه من اين عمل استجاره را براى مشاهده جمالش مى‏كردم، و گرما و سرما را در راه جنابش متحمل مى‏شدم و ذلك فضل الله يوتيه من يشا (86) .

شيخ عظيم الشان، زين الدين على بن يونس عالمل بياضى در كتاب الصراط مستقيم الى مستحق التقديم فرموده كه : من با جماعتى كه زياده از چهل نفر مرد بودند، بيرون رفتيم به قصد زيارت قاسم بن موسى الكاظم (عليه السلام) و رسيدم به آنجا كه ميان ما و مزار شريف او به قدر ميلى (دو كليومتر) بود؛ پس سوارى را ديدم كه پيدا شد؛ گمان كرديم كه او اراده گرفتن اموال ما دارد؛ پس پنهان كرديم آنچه را كه بر آن مى‏ترسيديم.
چون رسيديم، آثارى اسبش را ديدم و او را نديدم؛ پس نظر كرديم... احدى را نديدم؛ تعجب كرديم از اين مخفى شدن با مسطح بودن زمين و حضور آفتاب؛ پس ممتنع نيست كه او امام عصر (عليه السلام) باشد.
قاسم مذكور، در هشت فرسخى شهر حله مدفون است، و پيوسته علما و اخيار به زيارت او مى‏روند، و حديثى در ميان مردم معروف است قريب به اين مضمون كه جناب رضا (عليه السلام) فرمود : هر كس قادر نيست به زيارت من، پس زيارت كند برادرم قاسم را! و اين خبر را نديدم ولكن در اصول كافى خبرى است كه دلالت مى‏كند بر عظمت شان و بزرگى مقام او.

عالم فاضل متقى، ميرزا محمد تقى بن ميرزا كاظم بن ميرزا عزيز الله بن ملا محمد تقى مجلسى (رحمة الله عليه) - نواده دخترى علامه مجلسى كه ملقب است به الماسى - در رساله بهجه الاولياء فرمود (چنانكه شاگرد آن مرحوم، فاضل بصير، سيد محمد باقر بن سيد محمد شريف حسينى اصفهانى در كتاب نور العيون از او نقل كرده) بعضى براى من نقل كردند كه مرد صالحى از اهل بغداد كه در سال 1136 هجرى هنوز زنده بود، گفته كه : روانه سفرى بوديم و در آن سفر بر كشتى سوار بر روى آب حركت مى‏نموديم؛ اتفاقا كشتى ما شكست و آنچه در آن بود، غرق گشت و من به تخته پاره‏اى چسبيده بودم؛ در موج دريا حركت مى‏نمودم تا بعد از مدتى بر ساحل جزيره خود را ديدم.
در اطراف جزيره گردش نمودم و بعد از نا اميدى از زندگى به صحرايى رسيدم؛ در برابر خود كوهى ديدم؛ چون نزديك آن رسيدم، ديدم كه اطراف كوه، دريا و يك طرفش صحرا است، بوى عطر ميوه‏ها به مشامم رسيد؛ باعث انبساط و زيادتى شوقم گرديد.
از كوه بالا رفتم؛ از آنجا رو به قله كوه آوردم و در برابرم باغى در نهايت سبزى و خرمى و طراوت و نضارت و معمورى ديدم؛ رفتم تا داخل باغ گرديدم كه اشجار ميوه بسيارى در آنجا روييده بود، و عمارت بسيار عالى - مشتمل بر بيوتات و غرفه‏هاى بسيار - در وسط آن، بناه شده؛ پس من قدرى از آن ميوه‏ها خوردم و در بعضى از آن غرفه‏ها پنهان مى‏شدم و تفرج آن باغ را مى‏كردم.
بعد از زمانى كه ديدم كه چند سوار، از دامن كوه صحرا پيدا شدند و داخل باغ گرديدند و يكى مقدم بر ديگران، در نهايت مهابت و جلال مى‏رفت.
پس پياده شدند و اسب‏هاى خود را سر دادند، و بزرگ ايشان، در صدر مجلسى قرار گرفت و ديگران نيز در خدمتش در كمال ادب نشستند و بعد از زمانى سفره كشيدند و چاشت حاضر كردند؛ پس آن بزرگ به ايشان فرمود كه : ميهمانى در فلان غرفه داريم و او را براى چاشت طلب بايد نمود.
پس به طلب من آمدند؛ من ترسيدم و گفتم : مرا معاف داريد!
چون عرض كردند، فرمود : چاشت او را همان جا ببريد تا تناول نمايد!
و چون از چاشت خوردن فارغ شديم، مرا طلبيد و گزارش احوال مرا پرسيد، و چون قصه مرا شنيد فرمود : مى‏خواهى به اهل خود برگردى؟
گفتم : بلى!
پس يكى از آن جماعت را فرمود كه : اين مرد را به اهل خودش برسان!
پس با آن شخص بيرون آمديم؛ چون اندكى راهى رفتيم، گفت : نظر كن!
اين است حصار بغداد؛ و چون نظر كردم، حصار بغداد را ديدم و آن مرد را ديگر نديدم؛ در آن وقت ملتفت گرديدم و دانستم به خدمت مولاى خود رسيده‏ام.
از بى طالعى خود، از شرفى چنين، محروم گرديدم، و با كمال حسرت و ندامت داخل شهر و خانه خود شدم.
مؤلف گويد : شرح احوال ميرزا محمد تقى الماسى مذكور را در رساله فيض قدسى در احوال مجلسى (رحمة الله عليه) بيان كرديم.
و فاضل مذكور، يعنى سيد محمد باقر، در چند ورق، قبل از نقل اين حكايت گفته كه او فاضل عالم باورع ديندارى بود كه در زهد از دنيا و كثرت عبادت و بكاء گوى سبقت از همگان مى‏ربوده.
در فقه حديث، مرجه طلبه اهل زمان خود بوده و اين حقير، بسيارى از احاديث و رجال در نزد آن حميد الخصال گذرانيده و قدرى از فروع فقه و غيره از آن بزرگوار بوده.
در سال 1159 به جوار رحمت الهى واصل گرديده.
انتهى.
او را الماسى به جهت آن مى‏گويند كه پدرش ميرزا كاظم، متمول و با ثروت بود و الماسى هديه كرد به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و در جاى دو انگشت نصب كرد كه قيمت آن پنج هزار تومان بود، و از اين جهت به الماسى معروف شد.

و نيز سيد محمد باقر مذكور، در كتاب نور العيون روايت كرده از جناب ميرزا محمد تقى الماسى كه در رساله بهجه الاوليا فرموده كه :
خبر داد مرا مرد موثق صالحى از اهل علم از سادات شولستان، از مرد موثقى كه گفت :
اتفاق افتاده در اين سال‏ها كه جماعتى از اهل بحرين عازم شدند بر مهمانى كردند جمعى از مومنين به نوبت.
پس مهمانى كردند تا آن كه رسيد نوبت به يكى از ايشان كه در نزد او چيزى نبود، پس به جهت آن مغموم شد و حزن و اندوهش زياد شد.
اتفاق افتاد كه او شبى بيرون رفت به صحرا؛ ديد شخصى را كه به او رسيد و. گفت : برو نزد فلان تاجر و بگو : محمد بن الحسن (عليهما السلام) مى‏گويد :
بده به من دوازده اشرفى كه نذر كرده بودى آن را براى ما! پس بگير آن را اشرفى‏ها را از او و خرج كن آن را در مهمانى خود!
پس آن مرد رفت به نزد آن تاجر و آن رسالت را از جانب آن شخص به او رساند؛ پس آن تاجر به او گفت : گفت اين را به تو، محمد بن الحسن (عليهما السلام) به نفس خود؟
پس بحرينى گفت : آرى.
پس تاجر گفت : شناختى او را؟
گفت : نه.
گفت كه : او صاحب الزمان (عليه السلام) بود، و اين اشرفى‏ها را نذر كرده بودم براى آن جناب.