و غرض او از اين سخن اين بود كه امتناع پدرم از دادن آن مبلغ پيش از معالجه، وسيله باشد براى او، از براى رفتن، پيش از اقدام به معالجه.
پس پدرم از دادن آنچه خواست پيش از معالجه امتناع نمود پس او فرصت را غنيمت شمرد و قريه خود مراجعت نمود و پدر و مادرم دانستند كه عمل جراح به جهت ياس و عجز او بود، از معالجه با وجود آن حذاقت و استادى كه داشت، و از او مايوس شدند.
و مرا خالوى ديگر لود در غايب تقوا و صلاح، كه او را ميرزا ابوطالب مى‏گفتند - و در شهر، شهوتى داشت كه رقعه‏اى استغاثه به سوى امام عصر حضرت حجت (عليه السلام) كه او مى‏نويسد براى مردم، سريع الاجابه (است) و زود تاثير مى‏كند و مردم در شدايد و بلاها، بسيار به او مراجعه مى‏كردند.
پس، مادرم از او خواهش كرد كه براى شفاى فرزندش رقعه استغاثه بنويسد، در روز جمعه نوشت، و مادرم آن را گرفت و برادرم را برداشت و به نزد چاهى رفت كه نزديك قريه ما بود؛ پس برادرم آنم رقعه‏اى را در چاه انداخت، و او معلق بود در بالاى چاه در دست مادرم، و در اين حال براى او و پدرم، رقعى پيدا شد؛ پس هر دو سخت بگريستند و اين در ساعت آخر روز جمعه بود.
پس چند روزى نگذشت كه من در خواب ديدم كه سه سوار بر اسب، به هيات و شمائلى كه در داستان اسماعيل هر قلى وارد شده، از صحرا به خانه ما مى‏آيند؛ در آن حال، واقعه اسماعيل به خاطرم آمد و در آن روزها بر آن واقف شده بودم و تفصيل آن در نظر بود.
پس ملتفت شدم كه آن سوار مقدم، حضرت حجت (عليه السلام) است، و اين كه آن جناب، براى شفاى برادر مريض من آمده، و برادر مريض، در فراش خود، در فضاى خانه، بر پشت، خوابيده تا تكيه داده، چنانكه در غالب ايام چنين بود.
پس حضرت حجت (عليه السلام) نزديك آمدند و در دست مبارك نيزه داشت؛
پس آن نيزه را در موضعى از بدن او گذاشت و گويا در كتف او بود؛ به او فرمود : بر خيز كه خالويت از سفر آمده!
و چنين فهميدم در آن حال كه مراد آن جناب از اين كلام، بشارت است به آمدن خالوى ديگرم نامش حاجى ميرزا على اكبر (است) كه به سفر تجارت رفته بود و سفرش طول كشيده بود و ما بر او به جهت طول سفر و انقلاب روزگار - از قحط و غلاى شديد - خائف بوديم.
چون حضرت نيزه را بر كتف او گذاشت و آن سخن را فرمود، برادرم از جاى خواب خود برخاست و به شتاب به سوى در خانه رفت به جهت استقبال خالوى مذكور.
پس، از خواب بيدار شدم؛ ديدم فجر طلوع (كرده) و هوا روشن شده؛ كسى به جهت نماز صبح، از خواب بر نخاسته؛ پس از جاى برخاستم و به سرعت پيش از آن كه جامعه بر تن كنم، نزد برادرم رفتم؛ او را از خواب بيدار كردم و گفتم به او كه : حضرت حجت (عليه السلام) تو را شفا داده؛ برخيز!
و دست او را گرفتم و به پا داشتم.
پس، مادرم از خواب برخاست بر من صيحه زد كه چرا او را بيدار كردم؛ چون به جهت شدت درد، غالب شب بيدار بود و اندكى خواب در آن حال غنيمت بود؛ گفتم : حضرت حجت (عليه السلام) او را شفا داده.
چون او را به پا داشتم، شروع كرد به راه رفتن در فضاى حجره و حال آن كه در آن شب چنان بود كه قدرت نداشت بر گذاشتن قدمش بر زمين، و قريب يك سال يا يازده چنين بر او گذشته بود و از مكانى به مكانى او را حمل مى‏كردند.
پس، اين حكايت در آن قريه منتشر شد و همه خويشان و آشنايان كه بودند، جمع شدند كه او را ببينند، زيرا به عقل باور نداشتند، و من خواب را نقل مى‏كردم و بسيار فرحاك بودم از اين كه من مباردت كردم به بشارت شفا در حالى كه او در خواب بود، و چرك و خون در آن روز منقطع و زخم‏ها ملتئم شد.
پس از گذشتن هفته و چند روز بعد از آن، خالو با غنيمت و سلامت وارد شد و در اين تاريخ 1303 است، تمام اشخاصى كه نام ايشان در اين حكايت برده شد، در حياتند جز مادرم و جراح مذكور كه داعى حق را لبيك گفتند.
والحمد لله.

مولف گويد كه : رقعه‏اى استغاثه به سوى حضرت حجت (عليه السلام) به چند روايت شده و در كتب ادعيه متداوله موجود است، ولكن نسخه‏اى به نظر رسيده كه در آن كتب نيست؛ بلكه در مزار بحار الانوار و كتاب دعاى بحار كه جمع آنهاست نيز ذكر نشده.
چون نسخه آن كمياب است، لهذا نقل آن در اينجا لازم ديدم.
فاضيل متبحر بن محمد الطيب، از علماى دولت صفويه، در كتاب انيس العابدين نقل كرده است :
بسم الله الرحمن الرحيم توسلت اليك يا ابالقاسم محمد بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب النبا العظيم و الصراط المستقيم و عصمه اللاجين بامك سيده نساء العالمين و بابائك الطاهرين و بامهاتك الطاهرت بياسين و القرآن الحكيم و الجبروت العظيم و حقيقه الايمان و نور النور و كتاب مسطور ان تكون سفيرى الى الله تعالى فى الحاجه لفلان او هلاك فلان بن فلان.
و اين را در گل پاكى بگذارد و در آب جارى يا چاهى بينداز! در آن حال بگو : يا سعيد بن عثمان و يا عثمان بن سعيد اوصلا قصتى الى صاحب الزمان (عليه السلام) .
نسخه چنين بود ولكن به ملاحضه روايات و طريقه بعضى از رقاع، بايد چنين باشد : يا عثمان بن سعيد و يا محمد بن عثمان!... والله العالم (79) .

(80)
سيد ابن معظم طاووس - طالب ثراه - در كتاب فرج المهموم فى معرفه نهج الحلال و الحرام من النجوم فرمود : به تحقيق كه درك كردم در زمان خود جماعتى را كه ذكر مى‏كردند كه ايشان، مشاهده نمود مهدى (عليه السلام) را، و در ايشان بود كسانى كه حامل شده بودند از جانب آن حضرت رقعه‏ها و عريضه‏ها را كه عرض شده بود بر آن جناب، و از اين جمله است كه صدق آن را دانستم، و آن چنان است كه خبر داد مرا كسى را كه اذن نداده است كه نام او را ببرم؛ پس ذكر نمود كه : او را از خداى تعالى خواسته بود كه بر او تفضل نمايد به مشاهده نمودن حضرت مهدى (عليه السلام) را.
پس در خواب ديد كه او مشاهده خواهد نمود آن جناب را در وقتى كه او را اشاره نمودند به آن وقت.
گفت : چون آن وقت رسيد، او در مشهد مطهر مولاى ما، موسى بن جعفر (عليهما السلام) بود؛ پس شنيد آوازى را كه شناخته بود آن را پيش از آن وقت، و او مشغول بود به زيارت مولاى ما، حضرت جواد (عليه السلام) ؛ پس سائل مذكور، خود را نگاه داشت از مزاحمت كردن آن جناب، و داخل شد در حرم منور، و ايستاد در نزد پاهاى ضريح مقدس مولاى ما، حضرت كاظم (عليه السلام) .
پس بيرون آمد آن كه معتقد بود كه اوست مهدى (عليه السلام) ، و با او بود رفيقى، و اين شخص مشاهده نمود آن جناب را، و با او به جهت وجوب تادب در حضور مقدس آن جناب، تكلم نكرد.

و نيز سيد ابن طاووس در آن كتاب فرموده كه از آن جمله است خبرى كه حديث كرد مرا به آن، ابوالعباس بن ميمون واسطى، در حالى كه ما به سمت سامره مى‏رفتيم.
گفت : چون متوجه شد ورام بن ابى فراس (رحمة الله عليه) از شهر حله - به جهت تالم و ملاتى كه پيدا كرده بود از مغازى - و اقامت نمود در مشهد مقدس، در مقابر قريش (كاظمين) ، دو ماه الا هفت روز، گفت : پس متوجه شدم من از شهر واسط بسوى سامرا و هوا به شدت سرد بود؛ پس مجتمع شديم با شيخ ورام در مشهد كاظمى و عزم خود را در زيارت سامراء براى او بيان كردم.
گفت : مى‏خواهم با تو رقعه بفرستم كه آن را بر دكمه لباس خود ببندى يا در زير پيراهن خود؛ پس آن را در جامعه خود بستم.
فرمود : چون رسيدى به قبه شريفه - يعنى قبه سرداب مقدس - و داخل شدى در آنجا در اول شب و كسى در نزد تو باقى نماند و آخر كسى بودى كه خواستى بيرون بيايى، پس رقعه را در قبه بگذار؛ چون وقتى صبح بروى به آنجا و رقعه را در آنجا نبينى، به احدى چيزى مگو!
گفت : پس من آنچه را به من امر فرمود، كردم.
پس صبح رفتم و رقعه را نيافتم و برگشتم به سوى اهل خود، و شيخ پيش از من، به ميل خود برگشته بود به سوى اهل خود؛ يعنى به حله مراجعت نمود؛ پس در موسوم زيارت آمدم و شيخ را در منزلش در حله ملاقات كردم.
فرمود به من : اين حاجت برآورده شد.
ابوالعباس گفت : اين حديث را به احدى قبل تو نگفتم؛ از وقت وفات شيخ ورام تا حال كه قريب سى ساله است.
مولف گويد : شيخ ورام مذكور، از زهاد علما و ادعيان فقهاست و از اولاد مالك اشتر است و مصنف كتاب تنبيه الخواطر كه معروف است به مجموعه ورام، و او جد مادرى ابن طاووس است.

(81) .
سيد شهيد، قاضى نورالله شوشترى در مجالس المومنين در ضمن احوالات آيت الله علامه حلى گفته كه :
از جمله مراتب عاليه كه جناب علامه به آن، امتياز داد، آن است كه ميان اهل ايمان، اشتهار يافته كه يكى از علماى اهل سنت كه در بعضى فنون علمى، استاد جناب علامه بود، كتابى در رد مذهب شيعه اماميه نوشته بود و در مجالس، آن را با مردم مى‏خواند و اضلال ايشان مى‏نمود، و از بيم آن كسى از علماى شيعه رد آن نمايد، آن را به كسى نمى‏داد كه بنويسد، و جناب علامه هميشه چاره مى‏انديشيد كه آن را به دست آرد، تا رد آن نمايد.
لاجرم علاقه استاد و شاگردى را وسيله درخواست عاريت كتاب مذكور كرد، و چون آن شخص نخواست كه يكبار دست رد بر سينه او نهد، گفت : سوگند ياد كرده‏ام كه اين كتاب را زياده از يك شب پيش كسى نگذارم.
جناب علامه نيز آن را قدر را غنيمت دانسته، كتاب را برگت و به خانه برد كه در آن شب از آن كتاب به قدر امكان، نقل نمايد.
چون به نوشتن آن اشتغال نمود و نصفى از شب بگذشت، خواب بر او غلبه نمود؛ حضرت صاحب الامر (عليه السلام) پيدا شد و به علامه گفت كه : كتاب را به من واگذار و تو خواب كن!
چون شيخ از خواب بيدار شد، رونويسى آن نسخه، از كرامات صاحب الامر (عليه السلام) تمام شده بود.
مولف گويد : اين حكايت را در كشكول فاضل المعى، على بن ابراهيم مازندرانى - معاصر علامه مجلسى (رحمة الله عليه) - به نحو ديگر ديدم، و آن چنان است كه نقل كرده آن جناب، كتابى از بعضى از افاضل خواست كه نسخه‏اى از آن رونويسى كند؛ او ابا كرد از دادن و آن كتب بزرگى بود.
تا آن كه اتفاق افتاد كه به او داد، به شرط آن كه يك شب بيشتر، نزد او نماند، و استنساخ آن كتاب نمى‏شد مگر در يك سال يا بيشتر.
پس علامه آن را به منزل آورد و شروع كرد به نوشتن آن در آن شب؛ پس چند صفحه نوشت و ملالت پيدا كرد؛ پس ديدى مردى از در داخل شد به صفت اهل حجاز و سلام كرد و نشست و از علامه درخواست كرد كه وى بنويسد و مشغول نوشتن شد.
چون بانگ خروس صبح آمد، كتاب بالتمام به اتمام رسيده بود.
و بعضى گفتند كه : چون شيخ خسته شد، خوابيد، چون بيدار شد، كتاب را نوشته ديد؛ والله اعلم.

و سيد بن طاووس در كتاب فرج المهوم مى‏فرمايد : و از اين جمله، است، حكايتى كه دانسته‏ام آن را از كسى كه محقق شده در نزد من حديث او و تصديق كرده‏ام او را؛ گفت : نوشتم به سوى مولاى خود مهدى (عليه السلام) مكتوبى كه متضمن بود چند امر مهم را، و تقاضا كردم كه جواب دهد از آنها به قلم شريف خود، و برداشتم مكتوب را با خود به سوى سرداب شريف در سر من راى (سامراء) .
پس مكتوب را در سرداب گذاشتم؛ آن گاه خوف كردم بر او؛ پس برداشتم آن را با خود، و آن در شب جمعه بود و تنها، در يكى از حجره‏هاى صحن مقدس ماندم.
چون نزديك نصف شب شد، خادمى با شتاب داخل شد، گفت : بده به من مكتوب را! (يا گفت : مى‏گويند بده مكتوب را - و اين شك از راوى است -) پس نشستم براى تطهير نماز و طول دادم؛ چون بيرون آمدم، نه خادمى ديدم و مخدومى.

و نيز آن سيد جليل القدر (رحمة الله عليه) در اواخر كتاب مهج الدعوات فرموده است كه : بودم من در سامراء، پس شنيدم در سحر، دعاى حضرت قائم (عليه السلام) را و حفظ كردم از آن جناب، دعا را... و بود اين قصه در شب چهارشنبه، سيزدهم ذى قعده سال 638.
در محلقات كتاب انيس العابدين مذكور است كه نقل شده از ابن طاووس (رحمة الله عليه) كه او شنيد در سحر، در سرداب مقدس صاحب الامر (عليه السلام) كه آن جناب مى‏فرمود :
اللهم ان شيعتنا خلقت من شعاع انوار نا و بقيه طينتنا و قد فعلوا ذنوبا كثيره اتكالا على حبنا و لايتنا فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم فاصفح عنهم فقد رضينا و ما كان منها فيها بينهم فاصلح بينهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه و زحزحهم عن النار و لا تجمع بينهم و بين اعدائنا فى سخطك (82) .

و نيز سيد بن طاووس (رحمة الله عليه) در كتاب جمال الاسبوع روايت كرده از شخصى كه او مشاهده نمود حضرت صاحب الامر (عليه السلام) را كه زيارت مى‏كرد اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به اين زيارت و اين مشاهده در بيدارى بود نه در خواب، در روز يك شنبه كه آن روز، روز اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
السلام على الشجره النبويه و الدوحه الهاشميه المضيئه المثمره بالنبوه (المونقه / خ) بالامامه السلام عليك و على ضجعيك آدم و نوح السلام عليك و على اهل بيتك الطيبين الطاهرين السلام عليك و على الملائكه المحدقين بك و الحافين بقبرك يا امير المومنين! هذا يوم الاحد و هو يومك و باسمك و انا ضيفك فيه و جارك فاضفنى يا مولاى و اجزنى فانك كريم تحب الضيافه و مامور بالاجابه فافعل ما رغبت اليك فيه و ورجوته منك بمنزلتك و آل بيتك عند الله و منزلته عندكم و بحق ابن عمك رسول الله صلى الله عليه و عليكم اجمعين (83) .

شيخ صالح، شيخ ابراهيم كفعمى در كتاب بلد الامين گفته : مروى است از حضرت مهدى (عليه السلام) : هر كس بنويسد اين دعا را در ظرف تازه با تربت حسين (عليه السلام) و بشويد و بخورد آن را، شفا مى‏يابد از مرض خود.
بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله دواء و الحمد لله شفا و لا اله الا الله كفا و هو الشافى شفاء و هو الكافى‏ء اذهب الباس برب الناس شفاء لا يغادره سقم و صلى الله على محمد و آله النجباه.
و ديدم به خط سيد زين الدين على بن الحسين حسينى كه اين دعا را آموخت به مردى كه مجاور بود در حائر - يعنى كربلا، على مشرفه السلام - از مهدى (عليه السلام) در خواب خود، و به مرضى مبتلا بود، پس شكايت كرد به سوى قائم (عليه السلام) ؛ پس امر فرمود به نوشتن اين دعا و شستن آن و خوردنش؛ پس كرد آنچه را فرموده بود و فى الحال از آن مرض آفيت يافت.
و الحمد الله.

عالم فاضل، ميرزا عبدالله اصفهانى - معروف به افندى - در جلد پنجم كتاب رياض العلماء و حياض الفضلاء در احوالات شيخ ابن جواد نعمانى گفته كه : او از كسانى است كه ديده است قائم (عليه السلام) را و روايت نموده از آن جناب.
ديدم منقول از خط شيخ زين الدين على بن حسن بن محمد خازن حائرى شهيد، كه به درستى تحقيق كه ديده است ابن ابى (كذا) الجواد نعمانى، مولاى ما - مهدى (عليه السلام) - را، پس عرض كرد به او : اى مولاى من! براى تو مقامى (84) است در شهر نعمانيه عراق مقامى است در شهر حله؛ پس كدام وقت تشريف داريد در هر يك از آنها؟