گفت : كجاست آن مال‏ها؟
گفتند : با ماست.
گفت : تحويل نماييد آن را به نزد من!
گفتند : براى اين اموال، جسرى (پلى) است كه راه به آن است.
گفتند : آن چيست؟
گفتند.... ما هر وقت مال‏ها را مى‏آوريم، سيد ما مى‏فرمود كه همه مال فلان مقدار است؛ از فلان، اين مقدار، و از نزد فلان، آن قدر، تا آن كه تمام نام‏هاى مردن را مى‏برد و مى‏فرمود كه بر نقش مهر كيسه‏ها چيست.
جعفر گفت : دروغ مى‏گوييد! و بر برادرم مى‏بنديد چيزى را كه نمى‏كرد؛ اين علم غيب است.
پس آن قوم سخن جعفر را شنيدند، بعضى به بعضى نگاه كردند.
پس گفت : اين مال را برداريد به نزد من آريد!
گفتند، ما قومى هستيم كه ما را اجاره كردند.
ما آن را از سيد خود حسن (عليه السلام) ديده بوديم؛ اگر تو امامى، آن مال‏ها را براى ما وصف كن، وگرنه به صاحبانش بر مى‏گردانيم، هر چه مى‏خواهند در آن مال‏ها بكنند! جعفر رفت نزد خليفه - و او در سامراء بود - و از ايشان شكايت كرد؛ چون در نزد خليفه حاضر شدند، خليفه به ايشان گفت : اين اموال را بدهيد به جعفر!
گفتند : اصلح الله الخليفه! ما اجبير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم، و ما را امر كردند كه تسليم نكنيم آنها را مگر به علامت و دلالتى كه عادت، بر همين جارى شده بود با ابى محمد (عليه السلام) .
خليفه گفت : چه بود آن دلالتى كه با ابى محمد (عليه السلام) بود؟
آنها گفتند : وصف مى‏كرد براى ما اشرفى‏ها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را؛ وصف مى‏كرد، مال‏ها را به او تسليم مى‏كرديم، و چند مرتبه بر او وارد شديم، و اين بود علامت ما بر او، و حال وفات كرده، پس اگر اين مرد، صاحب اين امر است، پس به پا دارد براى ما آنچه را به پا مى‏داشت براى ما برادر او، وگرنه مال را بر مى‏گردانيم به صاحبانش كه آن را فرستادند به توسط ما.
جعفر گفت : يا اميرالمؤمنين! اينها قومى دروغ گويند و بر برادرم دروغ مى‏بندند، و اين، علم غيب است.
خليفه گفت : آن قوم، رسولانند؛ و ما على الرسول الا البلاغ؛
جعفر، مبهوت شد و جوابى نيافت، و آن جماعت گفتند : اميرالمؤمنين بر ما احسان كند و فرمان دهد به كسى كه به ما را بدرقه كند تا از اين بلد بيرون رويم.
پس به شخصى امر كرد ايشان را بيرون كرد؛ چون از بلد بيرون رفتند، پسرى به نزد ايشان آمد كه نيكوترين مردم بود در صورت، پس ايشان را صدا كرد كه : اى فلان! و اى فلان، پسر فلان! اجابت كنيد مولاى خود را!
پس به او گفتند : تو مولاى مايى؟! گفت : معانهج البلاغه الله! من بنده مولاى شمايم؛ برويد به نزد آن جناب!
گفتند : با او رفتيم تا آن كه داخل شد به خانه مولاى ما، امام حسن (عليه السلام) پس ديديم فرزند او قائم را، بر سريرى نشسته، كه گويا پاره ماه است، و بر بدن مباركش جامه سبزى بود؛ سلام كرديم بر آن جناب، و سلام ما را جواب داد.
آن گاه فرمود : همه مال، فلان قدر است و مال فلان، چنين است، و پيوسته وصف مى‏كرد تا آن كه جميع مال را وصف كرد، و وصف كرد جامه‏هاى ما را، و سوارى ما را، و آنچه با ما بود از چهار پايان.
پس افتاديم به سجده براى خداى تعالى، و زمين را در پيش روى از بوسيديم؛ آن گاه سؤال كرديم از هر چه مى‏خواستيم و او جواب داد.
اموال را حمل كرديم به سوى آن جناب، و ما را امر فرمود كه ديگر چيزى به سوى سامراء حمل نكنيم تا براى ما شخصى را در بغداد منصوب فرمايد كه اموال را به نزد او حمل كنيم، و از نزد او، توقيعات بيرون بيايد.
گفتند : پس، از نزد آن جناب مراجعت كرديم و عطا فرمود به ابو العباس، محمد بن جعفر حميرى قمى، مقدارى از حنوط و كفن، و به او فرمود : خداوند، بزرگ نمايد اجر تو را در نفس تو.
راوى گفت : چون ابو العباس به عقبه همدان رسيد، تب كرد و وفات نمود.
و بعد از آن، اموال حمل مى‏شد به بغداد، نزد كسانى كه حضرت منصوب كرده بود، و بيرون مى‏آمد از نزد ايشان، توقيعات.
ششم : در كتاب عيون المعجزات نيز روايت كرده از محمد بن جعفر كه گفت : بيرون رفت يكى از برادران ما به عزم عسگر - يعنى سامراء - براى امرى از امور، گفت : پس وارد عسگر شدم و من ايستاده بودم در حال نماز نمازى كه ديدم مردى آمد و كيسه‏اى مهر كرده در پيش روى من گذاشت و من نماز مى‏خواندم.
چون از نماز فارغ شدم و مهر آن كيسه را شكستم، ديدم در آن رقعه‏اى است كه شرح شده در آن، آنچه من براى آن بيرون آمده بودم، پس از عسگر مراجعت كردم.
هفتم : و نيز روايت كرده از محمد بن احمد كه گفت : شكايت كردم از يكى از همسايگان خود كه متأذى بودم از او، و از شر او ايمن نبودم؛ توقيع مبارك صادر شد كه : به زودى كفايت امر او، از خواهد شد؛ پس، خداى تعالى منت گذاشت بر من به مردن او در روز دوم.
هشتم : و نيز روايت كرده از ابى محمد ثمالى، گفت : نوشتم براى دو. مقصد، و خواستم كه بنويسم در مقصد سوم خود، پس در نفس خود گفتم : شايد آن جناب (عليه السلام) اين را كراهت داشته باشد؛ پس توقيع شريف رسيد در آن دو مقصد و آن مقصد سوم، كه در نفس خود پنهان كردم و آن را ننوشته بودم.
نهم : و نيز روايت كرده كه : توقيعى رسيد درباره احمد بن عبدا لعزيز كه او مرتد شده، و متبين شد ارتداد او بعد از اصول توقيع، به يازده روز.
دهم : و نيز روايت كرده از على بن محمد صميرى، كه نوشت و درخواست كفنى كرد؛ آن حضرت نوشت به او كه : تو محتاج مى‏شوى به آن، در سال هشتاد (ظاهرا يعنى دويست و هشتاد) ، و اما دو جامه براى او فرستاد؛ پس وفات كرد در سال هشتاد (44) .

اول : مهموم بودن براى آن جناب (عليه السلام) در ايام غيبت و مفارقت.
و در عيون از جناب امام رضا (عليه السلام) روايت است كه در ضمن خبرى متعلق به آن جناب فرمود : چه بسيار مؤمنه و چه بسيار مومنى كه متاسف و حيران و محزونند در وقت فقدان ماء معين، يعنى حضرت حجت (عليه السلام) .
در فقرات شريفه دعاى ندبه معروفه كه در عيد غدير و قربان و فطر و روز جمعه و شب آن بايد خواند، اشاره شده به اين مطلب كه حاصل مضمون بعضى از آن فقرات، اين است :
كاش مى‏دانستم كه تو در كجا اقامت نمودى؟ و كدام زمين و خاك، تو را (در) برگرفته؟ آيا به رضوى جاى دارى يا ذى طوى؟ گران است بر من كه خلق را ببينم و تو ديده نشوى، و نشنوم از تو، نه آوازى و نه رازى.
گران است بر من، كه احاطه كند به تو بلا، نه به من، و نرسد به تو از من، نه ناله‏اى و نه شكايتى.
جانم فداى تو؛ غايبى كه از ما كناره ندارى!
جانم فداى تو؛ دور شده‏اى كه از ما دورى نگرفتى!
جانم فداى تو؛ كه آرزوى هر مشتاق و آرزومندى از مرد و زن كه تو را ياد آورند و ناله كنند!
گران است بر من، كه من بر تو بگيريم و خلق، از تو دست كشيده باشند.
گران است بر من، آن كه جارى شود بر تو آنچه جارى شده، نه بر ايشان.
آيا معينى هست كه طولانى كنم با او گريه و ناله را؟
آيا جزع كننده‏اى هست كه من او را بر جزعش يارى كنم هر گاه كه خلوتى شد؟
آيا به چشمى خاشاكى رفته (كنايه از بسيارى گريه است) ؟ كه چشم من او را بر آن حالت مساعدت كند؟ آيا به سوى تو راهى هست - اى پسر احمد! - كه به حضور جنابت مشرف شوند؟
آيا متصل مى‏شود روز ما به فرداى او كه محظوظ شويم و بهره بريم؟
كى وارد مى‏شويم بر چشمه سارهاى سيراب كننده كه سيراب شويم؟
كى سيراب مى‏شويم از آب گواراى تو؛ كه تشنگى به طول انجاميد؟
كى صبح و شام، به خدمتت خواهيم رسيد؟
كى تو ما را مى‏بينى و ما تو را، و حال آن كه لواى ظفر و نصرت برافراشته شده (باشد) ؟.
تا آخر دعا، كه نمونه‏اى است از درد دل آن كه جمى از چشمه محبت آن جناب نوشيده، و سزاوار است او را كه به امثال اين كلمات، درد دلى كرده و بر آتش هجرانش، كفى از آب شور (يعنى اشك در چشم) بپاشد.
دوم : از تكاليف قلبيه، انتظار فرج آل محمد (عليه السلام) در هر آن، و انتظار ظهور دولت قاهره و سلطنت ظاهره مهدى آل محمد (عليه السلام) ، و پر شدن زمين از عدل و داد و غالب شدن دين اسلام بر جميع اديان (مى‏باشد) كه خداى تعالى به نبى اكرم ود خبر داده و وعده فرمود؛ بلكه بشارت آن را به جميع پيغمبران و امت‏ها داده كه : روزى خواهد آمد كه جز خداى تعالى كسى را پرستش نكنند، و چيزى از دين نماند كه از بيم احدى، در پرده ستر و حجاب بماند، و بلا و شدت، از حق پرستان برود؛ چنان كه در زيارت مهدى آل محمد (عليه السلام) است كه :
اسلام على المهدى الذى وعد الله به الامم ان يجمع به الكم و يلم به الشعت و يملا به الارض عدلا وقسطا و ينجز به وعد المومنين.
ترجمه : سلام بر مهدى! آن كه (خدا) و عده داد به او جميع امت‏ها را كه جمع كند به وجود او كلمه‏ها را - يعنى اختلاف را از ميان ببرد و دين يكى شود - و گرد آورد به او پراكندگى‏ها را، و پر كند به او زمين را از عدل و داد و انفانهج البلاغه فرمايد به سبب او، وعده فرجى كه به مومنين داده.
شيخ نعمانى در كتاب غيبت روايت كرده از علاء بن سيابه از ابى عبدالله، جعفر بن محمد (عليهما السلام) كه فرمود : كسى كه بميرد از شما و منتظر باشد اين امر را مانند كسى است كه در خيمه‏اى باشد كه از آن حضرت قائم (عليه السلام) است.
و نيز روايت نموده از ابو بصير از آن جناب كه فرمود : آيا خبر ندهم شما را به چيزى كه قبول نمى‏كند خداوند عملى را از بندگان، مگر به آن؟ گفتم : بلى! پس فرمود : شهاده ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله، و اقرار به آنچه خداوند امر فرموده و دوستى ما، و بيزارى از دشمنان ما، و انقياد و تسليم امامان معصوم بودن، و ورع، اجتهاد، و آرامى، و انتظار كشيدن براى قائم (عليه السلام) .
آن گاه فرمود : به درستى كه براى ما دولتى است كه خداوند آن را مى‏آورد هر وقتى كه خواست.
ا : گاه فرمود : هر كسى كه خوش دارد كه از اصحاب قائم (عليه السلام) باشد، پس انتظار كشد، و عمل كند با ورع و محاسن اخلاق در حالى كه انتظار دارد.
پس اگر بميرد و قائم (عليه السلام) پس از او خروج كند، هست براى او از اجر، مثل اگر كسى كه آن جناب را درك كرده؛ پس كوشش كنيد و انتظار كشيد هنيئا هنيئا براى شما اى عصابه مرحومه (يعنى اى گروهى كه مشمول رحمت خدا هستيد) .
و شيخ صدوق در كمال الدين روايت كرده از آن جناب كه فرمود : از دين ائمه است ورع و عفت و صلاح و انتظار داشتن فرج آل محمد (عليهم السلام) .
و نيز از جناب رضا (عليه السلام) روايت كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود : افضل اعمال امت من، انتظار فرج است از خداوند عزوجل.
نيز روايت كرده از اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه فرمود : منتظر امر ما، مانند كسى است كه در خون خود غلطيده باشد در راه خداوند.
شيخ طبرسى در احتجاج روايت كرده كه توقيعى از حضرت صاحب الامر (عليه السلام) بيرون آمد، به دست محمد بن عثمان، و در آخر آن مذكور است كه : دعا بسيارى كنيد براى تعجيل فرج؛ به درستى كه فرج شما در آن است.
و شيخ برقى در محاسن از آن جناب روايت كرده كه به مردى از اصحاب فرمود كه : هر كه از شما بميرد با دوستى اهل بيت و انتظار كشيدن فرج، مثل كسى است كه در خيمه جناب قائم (عليه السلام) باشد.
و در روايت ديگر : بلكه مثل كسى است كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) باشد.
و در روايت ديگر : مانند كسى است كه در پيش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شهيد گردد.
و نيز از جناب صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود : هر كه انتظار برد ظهور حجت دوازدهمى را، مانند كسى كه شمشير خود را برهنه كرده و در پيش روى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ، دفع دشمنان آن حضرت مى‏كند.
و برقى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود : افضل عبادت مؤمن، انتظار كشيدن فرج حق است.
سوم : از تكاليف، دعا كردن است براى حفظ وجود مبارك امام عصر (عليه السلام) از شرور شياطين انس و جن، و طلب تعجيل نصرت و ظفر و غلبه بر كفار و ملحدين و منافقين براى آن جناب؛ و اين، نوعى است از اظهار بندگى، و رضاى به آنچه خداى تعالى وعده فرموده كه چنين گوهر گران بهايى را - كه در خزانه قدرت و رحمت خود پرورده، و بر چهره آن حجاب عظمت و جلالت كشيده - در روزى كه خود مصلحت داند، ظاهر و دنيا را از پرتو شعاع آن روشن نمايد.