هدايتگران راه نور - زندگانى امام على الهادى ‏عليه السلام

نويسنده : آيت الله سيد محمد تقي مدرسي

مترجم : محمد صادق شريعت
 


پيشگفتار

الحمد للَّه رب‏العالمين، والسلام على النبيّين والصدّيقين، و صلوات اللَّه‏وبركاته على خاتم المرسلين محمّد و آله الهداة الميامين.
گاه پيش خود مى‏انديشم كه آيا همين شناخت جزئى به نامهاى ائمه وتاريخ ولادت و شهادت آنها براى ارتباط ما با اين بزرگواران كفايت مى‏كند ؟ وآيا فقط همين شناخت ما را پيرو آنان و آنها را امام ما مى‏گرداند ؟ در اين‏صورت نشانه اقتداى به آنها چيست ؟ اگر يكى از ما را در پيشگاه پروردگارحاضر كنند و خداوند از او بپرسند : پيشوا و يا پيشوايان تو كيانند ؟ و او درپاسخ نام پيشوايانش را بر زبان آورد بدون آنكه ويژگيها و كردارها و تعاليم‏آنان را شناخته باشد، و ائمه‏عليهم السلام نه تنها اورا نشناسند كه حتى منكر شيعه‏بودنش شوند، آيا در اين صورت او عذرى پذيرفتنى در نزد خدا دارد ؟
من در اين باره ترديد مى‏كنم و احتمال مى‏دهم كه بر دوستداران اهل بيت‏كه مدعى هوا خواهى خاندان پيغمبر و پيروى از راه و روش اين بزرگوارنند، واجب است كه آنان را به گونه‏اى مورد شناخت قرار دهند كه يمان آنها و ائمه‏ارتباط تام و كامل بر قرار كند والبته اين شناختى است كه از حد و مرز اسماوالقاب بسيار فُراتر مى‏رود و دست كم به شناخت شيوه كلى آنان در زندگى‏وقسمتى از آنچه كه آنان به اجراى آن دستور داده‏اند، مى‏انجامد.
اگر چنين احتمالى صواب باشد، بر يك فرد شيعه واجب است كه دربرنامه مطالعتى و پژهشى خود، شناخت تاريخ ائمه‏عليهم السلام را ولو بطور خلاصه، بگنجاند. هر چند كه شناخت بيشتر سيما و زندگى اين رهبران و غور و تأمل‏در گفتار آنان، بر درجات انسان در پيشگاه پروردگار مى‏افزايد و بهاى كردارصالح او را افزونى مى‏بخشد.
آنچه در صفحات بعد به آن خواهيم پرداخت در واقع بضاعت مزجاتى‏است كه به پيشگاه ائمه‏عليهم السلام به تحفه مى‏بريم به اين اميد كه خداوند متعال به‏فضل و كرم خويش آن را از ما به نيكويى قبول كند.

محمّد تقى مدرّسى‏

نام : على‏
پدر و مادر : امام جواد و سمانه‏
شهرت : هادى، نقى
كنيه : ابو الحسن سوّم‏
زمان و محلّ تولّد : 15 ذيحجّه سال 213 هجرى در مدينه.
زمان و محلّ شهادت : سوّم رجب سال 254 در سنّ 41 سالگى در شهر "سامراء" بر اثر زهرى كه با دسيسه "معتزّ" (سيزدهمين‏خليفه عبّاسى) توسط معتمد عبّاسى، به آن‏حضرت خوراندند، به شهادت رسيد.
مرقد شريف : شهر سامره، واقع در عراق.
دوران زندگى ، در سه بخش :
1- 8 سال قبل‏از امامت (از سال‏212 تا 220 ه.ق)
2- دوران امامت، در زمان خلفاى قبل از متوكّل 12 سال (از سال 220 تا 232 ه.ق)
3- دوران امامت در سخت ترين شرائط، در زمان خلافت چهارده ساله ديكتاتورى متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) و سپس خلفاى بعدى.

نقطه عطف جنبش مكتبى

از هنگامى كه آدم ابو البشرعليه السلام به زمين فتنه‏ها و بلايا هبوط كرد، وتا زمان بر پايى قيامت، همواره ميان نيكان كه در جستجوى خشنودى‏خدايند و گمراهان كه از دسيسه‏هاى شيطان پيروى كردند، مبارزه و ستيزبر قرار بود و هست.
با اين حال زمين هيچ‏گاه و در هيچ برهه‏اى از وجود باقيماندگان تبارپيامبران و پيروانشان كه از فساد و تباهى در زمين جلوگيرى و حجّتِ‏خداى را بر مردمان، اقامه مى‏كرده‏اند، تهى نبوده است.
پروردگار سبحان در اشاره به همين حقيقت مى‏فرمايد :
( فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي‏الْأَرْضِ ) (1)
"پس چرا نبود از قرنهاى پيش از شما بازماندگانى كه از تباهكارى درزمين نهى كنند . . . "
او مى‏فرمايد اين "بقيه صالحه"، پيامبران مرسل يا جانشينان پيامبرو يا علماى ربّانى بوده‏اند كه درفش دعوت به سوى خدا و قيام به فرمان اورا به ميراث برده بودند.
امام هادى‏عليه السلام اين رهبرىِ خردمندانه را از پدر بزرگوارش، امام جواد، به ارث برده بود كه ميراث رسول خداصلى الله عليه وآله، خاتم پيامبران كه بر تمام‏مكاتب الهى برترى و هيمنه داشت، بدو منتهى مى‏شد، به ارث برده بود.
بندگان برگزيده خدا، امامت ربّانى را به ميراث بردند و علماى ربّانى‏وزاهدان و صالحان شيعه، حق و پيروى از خط مشى پيامبران را ميراث‏خويش گرفتند.
هدف اين خط مبارك، تحقّق بخشيدن به همان آرمانهايى بود كه‏پيامبران وصالحان در طول تاريخ براى تحقّق بخشيدن آنها كوشيدند و به‏عبارتى به همان آرمانهايى كه خداوند متعال در اين آيه آنها را به اختصاربيان كرده است، جامه تحقّق پوشاندند :
( لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ‏بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ‏وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ) (2)
"همانا كه ما پيامبران خويش را با نشانيها فرستاديم و با ايشان كتاب‏وترازو فرو فرستاديم تا مردم به قسط قيام كنند، و آهن را فرو فرستاديم كه درآن نيرويى است سخت و سودهايى براى مردم تا خدا شناسد آن را كه اووفرستادگانش را به غيب يارى مى‏كند كه خداوند توانا و عزّتمند است. "
آنچه در ديگر آيات قرآنى و نيز در اين آيه بدان اشارت رفته، اهداف‏والاى بعثت پيامبران به شمار مى‏آيند كه عبارتند از :
الف - دعوت به خدا با دلايل آشكار (بيّنات). اين نكته در اين‏فرمايش امير مؤمنان على‏عليه السلام بروشنى بيان شده است :
"پس خداوند هر چند گاه پيامبرانى فرستاده و به وسيله آنان به‏بندگان هشدار داد تا حق ميثاق را ادا كنند و نعمت فراموش شده را يادآرند و نهفته‏هاى خرد را آشكار سازند".
بابيدار كردن عقل و برانگيختن وجدان از زير ابرهاى غفلت و پالايش‏فطرت از آلودگيها و موانع و حجب، حجّت خدا بر بندگانش، از راه‏بعثت پيامبران تمام مى‏شود!
ب - تلاوت كتاب خدا كه در آن تمام نيازمنديهاى مردم تبيين شده‏است. از طريق تلاوت كتاب و آيات آن، پيامبران‏عليهم السلام به تزكيه و تعليم‏مردم همّت مى‏گماشتند. خداوند در اين باره مى‏فرمايد :
( هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ‏وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ ) (3)
"او (خدا) است كه آن كه در بى سوادان، پيامبرى از خودشان برانگيخت‏تا بر ايشان آيات خدا را بخواند و پاكشان سازد و كتاب و حكمت بياموزدشان‏وگر چه پيش از اين در گمراهى آشكار بودند. "
ج - فراهم آوردن ميزان به اين معنى كه ولّىِ امر (حاكم) كسى است كه‏ميان مردم به عدل و داد فرمان مى‏راند. خداوند در اين باره فرمايد :
( فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى‏ يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي‏أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً ) (4)
"نه چنين است، به پروردگارت سوگند كه ايمان به تو نياورند مگر آنكه تورا به داورى بگيرند آنچه ميانشان روى داده است سپس در دل خود از آنچه توقضاوت كرده‏اى چاره‏اى نيابند و كاملاً تسليم شوند. "
پس هر كه عهده‏دار منصب خلافت الهى شد ميزان حق و فرقان و نورمى‏گردد تا اگر شيوه‏ها به يكديگر مشتبه شد و نظريات و آرا با يكديگرتفاوت يافتند آنها به مردم بياموزند كه كدامين راه و كدامين شيوه آنانرا به‏سوى پروردگار و جلب خشنودى خالق رهنمون مى‏شود.
د - والاترين هدف از همه اين آرمانهاى برتر، تحقّق يافتن بالاترين‏درجات عدالت در بين مردم يعنى "قسط" است كه جز با ايمانِ مردم به‏پيامبران وپيروى آنها از كتاب خداوند و تسليم در برابر ميزان ، صورت‏نخواهد پذيرفت و هم از اين روست كه خداوند مى‏فرمايد : ( لِيَقُومَ النَّاسَ‏بِالْقِسْطِ ).
بديهى است كه تحقّق كامل اين قسط، جز با اتكابه نيروى مادّى و بازدارنده‏اى كه در آهن متجلّى است و فرو فرستاده از جانب خداست و درآن قوّتى است سخت، ميّسر نخواهد بود.
آهن نيز به سهم خود، اگر در دستان دلير مردانِ از جان گذشته در راه‏خدا وبراى يارى دين و پيامبران او نباشد، مفهومى نخواهد داشت.
اگر اين دلاوران، آهن را براى دفاع از وحى خدا و خط مشى پيامبران‏خدا به كار برند، يارى خدا نيز بر آنان فرود آيد كه خداوند بسيار تواناوعزّتمند است وخود فرموده است :
( وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ ) (5)
"و خدا البته يارى كند آن را كه به يارى او برخاسته كه خداوند تواناوعزّتمند است. "
اين آرمانها، خط و حركت مكتبى بود كه امام هادى‏عليه السلام در روزگارخويش زمام آنرا را به دست داشت. اينك بايد پرسيد كه نقاط عطف اين‏خط از هنگام تشكّل آن در عصر امام على‏عليه السلام تا زمان امام هادى چه‏چيزهايى بوده است ؟
پس از پيوستن پيامبرصلى الله عليه وآله به "رفيق اعلى"، امّت تازه بنياد اسلام به‏پيشوايى نياز داشت كه از ميراث آن‏حضرت پاسدارى كند و از خط اصيل‏وى كه از چپ وراست اماج حملات عدّه‏اى قرار مى‏گرفت، دفاع كندوارزشهاى والايى را كه توسط وحى فرود آمده بود، در ميان امّت‏استوارى بخشد.
اميرمؤمنان به بهترين شكل به اين وظيفه همّت گمارد و گروهى ازبرگزيدگان و پاكان امّت، كه جزو همان "بقيه صالحه" بودند به گرد اوجمع آمدند و به دفاع از خط اصيل رسالت الهى مشغول شدند.
با وقوع جنگ صفين، شكاف ميان اين خط با ساير خطوط، وضوح‏بيشترى به خود گرفت و ابرار كه بقيه سلف صالح پيامبرصلى الله عليه وآله نيز در ميان‏آنان بودند، كلاً به سوى امام على گرايش يافتند و اين خط برغم وحشت‏ايجاد شده از طرف حزب حاكم اموى، همچنان برجستگى و برترى‏خويش را حفظ كرد. امّا آوازه اين خط در دنيا نپيچيد مگر پس از آنكه‏رنگ خون به خود گرفت و حرارت فاجعه را پس از واقعه طف لمس‏كرد. بنابر اين اگر بگوييم اين خط در روز صفين متبلور شد، بايد بگوييم‏كه رشد و تكامل آن در روز عاشورا به وقوع پيوست.
در زمان امام زين العابدين اين صبغه الهى دو چندان شد و در روزگارامامت امام باقر خط مشى توحيدى تبلور يافت. چرا كه در اوج آن عقل‏نيِّر با وحى منزل تلاقى پيدا كرد. در دوران پيشوايى امام صادق ونيزجزئيّات اين خط در احكام و اخلاق و آداب و مواعظ بصورتى كامل‏ترسيم شد.
در دوره امام كاظم اين خط رنگى سياسى يافت زيرا مسأله طرح‏ريزى‏انقلابى مردمى در كار بود. امّا در دوران ائمه بعدى يعنى امام رضا و سه‏فرزندش‏عليهم السلام خط مكتبى به عنوان يك نيروى سياسى و اجتماعى و نفوذيافته در هيأت حاكمه كه در تصميم گيريها و اشراف بر حيات دينىِ‏جامعه نيز بى تأثير نبودند، تجلّى پيدا كرد.
دوران امام هادى، به تجلّى قدرت خط مكتبى در تمام زمينه‏هامتمايز بود. اگر چه نظام عبّاسى همواره و بويژه در دوران متوكّل عبّاسى به‏قدرت سركوب خويش متمايز بود.
شايد بتوان از برخى از شواهد تاريخى زير، به اوضاع و احوال شيعيان‏در دوران امامت امام هادى پى برد :
1 - در حديث مفصلى كه شيخ كلينى در مورد آنچه كه پس از وفات‏امام جوادعليه السلام رخ داد روايت كرده، آمده است :
"چون ابو جعفر (امام جواد) درگذشت از خانه‏ام بيرون نيامدم تاآنكه دانستم سران طايفه (شيعه) نزد محمّد بن فرج الرخجى كه ازاصحاب موثق امام رضا و امام جواد و وكيل امام هادى بود گرد آمده درباره امر (امامت) به رايزنى مى‏پردازند". (6)
اين روايت بيانگر آن است كه شيعيان در آن روزگار مجالسى داشتندكه در آنها در باره امور بسيار مهم به گفتگو و رايزنى مى‏نشستند. يكى ازاين امور مهم، شناخت امام و بيعت با او و پذيرفتن دستوراتش بوده‏است. آنان پس از وفات امام جوادعليه السلام، به خاطر وجود اخبار صحيحى‏كه در دست داشتند، بر امامت امام هادى اجماع كردند. در پايان اين‏روايت آمده است : همه كسانى كه در آن مجلس بودند به امامت امام‏هادى تسليم شدند.
شيخ مفيد همچنين مى‏افزايد : "اخبار در اين باره بسيار فراوان است‏بطورى كه اگر بخواهيم همه اين اخبار را در اينجا بيان كنيم كتاب طولانى‏شود. همين كه شيعيان پس از امام جواد بر امامت امام هادى اجماع‏كرده‏اند و كسى در آن زمان جز خود آن‏حضرت ادعاى امامت نكرد، ما رااز ايراد اخبار و نصوص صريح بر امامت آن‏حضرت بى نياز مى‏سازد". (7)
بنابر اين مى‏بينيد كه شيخ مفيد، امامت امام هادى را به اجماع سران‏شيعه مربوط مى‏داند. چرا كه آنان برگزيدگان امّت و از فقهاى بزرگ‏بودند و معرفت آنان به امامى كه با وى و پدر و جدّ بزرگوارش زيسته‏بودند، راهى عقلانى براى شناخت امام به حساب مى‏آيد.
سخن شيخ مفيد و حديثى كه او روايت كرده، فقط بيانگر اوضاع‏واحوال طايفه شيعه در آن دوران است.
2 - فتح بن خاقان وزير متوكّل بود امّا به امام هادى مهر مى‏ورزيدوعلّت اين مهر ورزى يا گرايش شخصى او بود و يا اينكه وى در حقيقت‏يكى از ياران نفوذى آن‏حضرت در دستگاه حاكمه به شمار مى‏آمد. امّا درروايت آمده است كه آن‏حضرت به خاطر حفظ جان فتح بن خاقان او رامورد نكوهش قرار داده است. اجازه دهيد به حديث زير كه بيانگرگوشه‏اى از كرامات امام هادى و در عين حال نمودار بخشى از اوضاع‏واحوال شيعه در آن دوران است، گوش بسپاريم :
روزى نزد امام‏عليه السلام رفته عرض كردم : سرورم! اين مرد مرا طرد كرده‏وروزى ام را بريده و ملولم ساخته است و نزد او به چيزى متّهم نيستم‏مگر به اين جرم كه ملازم شمايم و اگر شما چيزى از او درخواست كنيدقبول آنرا از شما لازم مى‏داند، بنابر اين بر من منّت نهيد و از او درخواست كنيد. امام فرمود : اگر خدا خواهد كفايت شوى.
چون شب فرا رسيد، پيغام‏رسانان متوكّل يكى پس از ديگرى نزد من‏آمدند. من نزد متوكّل رفتم. فتح بن خاقان كه بر در ايستاده بود، پرسيد : اى مرد شبانه در خانه‏ات چه چيزى نهان داشته‏اى، اين مرد از بس كه تورا طلبيده مرا به ستوه آورده است!
درون رفتم و متوكّل را ديدم كه بر بسترش نشسته است. پرسيد : اى ابوموسى! ما از تو غافليم و تو نيز ما را به فراموشى سپرده‏اى، چه چيزى ازتو پيش من است ؟ گفتم : فلان انعام و فلان رزق و چيزهايى نام بردم و اودستور داد آنها را دو برابر به من دادند. سپس از فتح پرسيدم : آيا امام‏هادى‏عليه السلام بدين جا آمد. پاسخ داد : نه. گفتم : يادداشتى نوشته بود ؟ پاسخ‏داد : نه.
آنگاه من بازگشتم. فتح مرا دنبال كرد و به من گفت : شك ندارم كه‏تو از او خواستى برايت دعا كند. پس از ايشان براى من نيز دعايى‏خواهش كن.
چون نزد امام رفتم، به من گفت : اى ابو موسى! اين آبروى رضاست. عرض كردم : به بركت شما سرورم! امّا به من گفتند كه شما نه پيش متوكّل‏رفتيد و نه از او درخواستى كرديد.
فرمود : خداوند مى‏داند كه ما در امور مهم جز بدو پناه نمى‏بريم و دركارهاى دشوار جز بر او توكّل نمى‏كنيم و ما را عادت داد كه چون از اودرخواست كنيم، اجابتمان كند و مى‏ترسيم از اين شيوه منحرف شويم كه‏او نيز از ما روى گرداند. .
عرض كردم : فتح وزير متوكل به من چنين و چنان گفت. امام فرمود : او به ظاهر، ما را دوست دارد و در باطن از ما كناره مى‏گيرد. دعا براى‏كسى است كه پروردگارش را مى‏خواند : چون در طاعت خدا خود راخالص كردى و به رسول خداصلى الله عليه وآله و به حقّ ما اهل بيت اعتراف نمودى‏واز خدا چيزى در خواست كردى، تو را بى بهره نگذارد. (8)
3 - امام هادى در سامرّا كه مركز خلافت بود سكونت داشت و نزدمتوكّل مى‏رفت. راويان در باره نحوه ورود آن‏حضرت بر متوكّل گفته‏اند :
زمانى كه امام هادى به كاخ متوكل نزديك مى‏شد هيچ يك از كسانى‏كه بر در كاخ متوكل منتظر ايستاده بودند، از هيبت و جلال امام چاره‏اى‏جز پياده شدن از مركبهاى خويش نداشتند. . محمّد فرزند حسن فرزنداشتر علوى، يكى از اين صحنه‏ها را چنين نقل مى‏كند :
با پدرم بر در كاخ متوكّل بوديم. در آن هنگام من بچه بودم و در ميان‏عدّه‏اى از خاندان ابو طالب وبنى عبّاس و سپاهيان قرار داشتم. چون امام‏هادى‏عليه السلام وارد شد همه مردم از مركبهاى خود پياده شدند تا آن‏حضرت به‏درون رفت. يكى از حاضران به ديگران گفت : چرا به خاطر اين بچّه‏پياده شويم در حالى كه او نه شريفتر از ما و نه بزرگتر و سالخورده‏تروداناتر از ما است ؟ آن عدّه گفتند : به خدا سوگند براى او پياده نمى‏شويم. ابو هاشم به آنها گفت : به خدا قسم چون او را ببينيد به خاطرش باحقارت و ذلّت از مركبهايتان پياده مى‏شويد. مدّتى نگذشته بود كه امام به‏طرف آن جمع آمد و تا چشم حاضران به او افتاد همگى از مركبهاى خودفرود آمدند. سپس ابو هاشم از آنها پرسيد : مگر ادعا نمى‏كرديد كه به‏خاطر او فرود نخواهيد آمد ؟ آنها پاسخ دادند : به خدا قسم ما اختيار دارخويش نبوديم كه فرود آمديم. (9)
هر گاه امام هادى بر متوكّل وارد مى‏شد، پرده‏ها را برايش كنارمى‏زدند و با تمام وقار آن‏حضرت را مورد احترام قرار مى‏دادند. درروايت آمده است : يكى از اشرار، روزى به متوكّل گفت : هيچ كسى با توبيشتر از آن نمى‏كند كه تو با هادى مى‏كنى. در خانه كسى نمى‏ماند جز آن‏كه او را خدمت مى‏كند وزحمت بالا زدن پرده و باز كردن درب را بعهده‏مى‏گيرند حال آنكه اگر مردم اين مسائل را بفهمند خواهند گفت : اگرخليفه‏از شايستگى وى براى خلافت بى‏خبر نبود بااو چنين‏رفتار نمى‏كرد. (10)
از اين حديث مفصّل كه گوشه‏اى به بحث ما مرتبط بود نقل كرديم، برمى‏آيد كه آن‏حضرت حتّى در كاخ ستمگرترين خليفه عبّاسى در عصرخودش يعنى متوكّل، از چه شكوه و جلالى برخوردار بوده است.
آن‏حضرت چون بر خليفه وارد مى‏شد، با وى به حق به موضع‏گيرى‏وگفتگو مى‏پرداخت. به عنوان مثال روزى آن‏حضرت نزد متوكّل رفت. متوكّل از او پرسيد : اى ابو الحسن! از ميان مردم چه كسى در شاعرى‏تواناتر است ؟ امام در پاسخ، نام شاعرى علوى را ذكر كرد و فرمود : چون‏اين ابيات را سروده است :
لقد فاخرتنا من قريش عصابة
بمط خدود و امتداد اصابع (11)
فلما تنازعنا القضاء قضى لنا
عليه بما فاهوا نداء الصوامع (12)
متوكّل پرسيد : نداء الصوامع چيست ؟
امام‏عليه السلام فرمود : أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً. . . جدّ من ياجدّ شما است.
متوكّل از اين سخن بسيار خنديد و گفت : او جدّ توست و ما تو را از اونمى‏رانيم. (13)
يك بار ديگر متوكّل، امام را به مجلس باده‏نوشى خويش داخل كردواز او خواست كه وى را در آنچه بدان مشغول بود، همراهى كند. ولى‏امام او را موعظتى بليغ فرمود. اجازه دهيد اين ماجرا را آنچنان كه‏مسعودى در تاريخ خود آورده است، نقل كنيم. وى گويد :
از امام هادى پيش متوكّل بدگويى كرده و گفته بودند در خانه‏اش‏نامه‏ها وسلاحهايى از پيروان قمى‏اش دارد و بر اين قصد است كه به‏حكومت دست‏يابد.
متوكّل عدّه‏اى از تركها را به خانه آن‏حضرت روانه كرد. آنها شبانه به‏خانه حضرت يورش بردند امّا چيزى در آنجا نيافتند وخود آن‏حضرت رادر اتاقى در بسته پيدا كردند، او جامه‏اى پشمين بر تن داشت و روى ريگ‏و خاك نشسته و توجهش به خداى تعالى معطوف بود و آياتى از قرآن رامى‏خواند. مأموران او را در همان حال نزد متوكّل برده گفتند : در خانه‏اش‏چيزى نيافتيم و او را ديديم كه رو به روى قبله نشسته است و قرآن‏مى‏خواند. متوكّل آن لحظه در مجلس باده‏گسارى نشسته و جام شراب به‏دستش بود. امام‏عليه السلام را نزد او بردند. چون متوكّل چشمش به امام افتادهيبت وبزرگى امام در وى كارگر شد. او را در كنارش نشاند و جامى راكه در دست داشت، به طرف آن‏حضرت گرفت.
امام فرمود : به خدا گوشت و خون من هرگز خمر ننوشيده‏اند، مرا عفوكن. متوكّل آن‏حضرت را معاف كرد و آنگاه گفت : برايم شعرى بخوان.
امام پاسخ داد : من اندكى شعر مى‏دانم.
متوكّل گفت : گريزى نيست. امام كه در كنار متوكل نشسته بود، آغازبه خواندن اشعار زير كرد :
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم‏
غلب الرجال فلم تنفعهم القلل (14)
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم‏
و اسكنوا حفرا يابئسما نزلوا (15)
ناداهم صارخ من بعد دفنهم‏
اين الأساور و التيجان و الحلل (16)
اين الوجوه التى كانت منعمة
من دونها تضرب الأستار والكلل (17)
فافصح القبر عنهم حين ساءلهم‏
تلك الوجوه عليها الدود تنتقل (18)
قد طال ما اكلوا دهراً و ما شربوا
و اصبحوا اليوم بعدالأكل‏قد اكلوا (19)
متوكّل از شنيدن اين ابيات چنان گريست كه محاسنش به آب‏ديدگانش تَر شد، حاضران نيز. گريستند. آنگاه چهار هزار دينار به امام‏هادى‏عليه السلام داد و او را در كمال احترام به خانه‏اش باز گرداند. (20)
بنابر آنچه كه در منابع تاريخى مى‏خوانيم بسيارى از نزديكان ومحرمان اسرار خليفه، پيرو امام هادى بودند. البته ممكن است اين‏پيروى حقيقى بوده و يا به اين خاطر بوده است كه شيعه را وزنه‏اى سياسى‏مى‏دانستند. به عنوان نمونه فتح بن خاقان كه يكى از بزرگترين وزيران‏متوكّل بود و به هنگام كودتاى تركها عليه خليفه با او كشته شد، پيوسته‏مى‏كوشيد به امام تقرّب جويد و از برخى روايات هم پيداست كه متوكّل‏او را متّهم به شيعى‏گرى مى‏كرد كه اين امر خود نشانگر آن است كه متوكّل‏تا حدودى به وضع او پى‏برده بود. (21)
در باره فتح آمده است كه متوكّل به او گفت : اى فتح اين (امام هادى) دوست توست و در صورت فتح خنديد، و فتح هم در چهره خليفه‏خنديد.
همچنين از داستان زير آشكار مى‏شود كه برخى از فرماندهان سپاه‏نظام، مهر آن امام و چه بسا ولايت او را در دل نهان داشتند. از طرفى اين‏ماجرا گوشه‏اى از انتشار دوستى امام و احترام او در بين عموم مردم، بخصوص در حرمين شريفين (مكّه و مدينه)، پرده بر مى‏دارد.
از يحيى بن هرثمة، فرمانده سپاه عبّاسى، نقل مى‏كنند كه گفت : متوكّل مرا به مدينه فرستاد تا امام هادى را به خاطر مطلبى كه در باره اوشنيده بود، به نزدش ببرم. چون به مدينه رفتم، مردم آنجا چنان بناى‏بانگ و شيون نهادند كه تا آن هنگام همانند آن را نشنيده بودم. من شروع‏به تسكين دادن آنها كردم وسوگند خوردم كه در باره وى به انجام كارناپسندى مأمور نشده‏ام، آنگاه به بازرسى منزلش پرداختم و در آنجاچيزى جز قرآن و دعا و همانند اينها نيافتم. سپس او را حركت دادم وخودعهده دار خدمتش شدم و با وى خوشرفتارى كردم.
يكى از روزها در حالى كه آسمان صاف بود و خورشيد هم‏مى‏درخشيد، بر مركبش سوار شد در حالى كه بارانى در بر كرده و دم‏مركبش را گره زده بود، من از كار او در شگفت شدم امّا ديرى نپائيد كه‏ابرى در آسمان پيدا شد و بارانى تند با ريدن گرفت و كار ما بسيار دشوارگشت. در اين هنگام امام هادى رو به من كرد و گفت : من مى‏دانم آنچه راكه ديدى (بستن دم مركب) غريب شمردى و پيش خود پنداشتى كه من دراين كارها از تو داناترم. امّا اين گونه نبود كه تو گمان كردى بلكه من درصحرا پرورش يافته‏ام و بادهايى را كه دنبال خود باران دارند، بهترمى‏شناسم از اين رو خود را براى بارش باران آماده كردم.
چون به مدينة السلام رسيدم، ابتدا نزد اسحاق بن ابراهيم طاهرى كه‏والى بغداد بود، رفتم. او گفت : اى يحيى! اين مرد زاده رسول خداصلى الله عليه وآله‏است ومتوكّل هم همان كسى است كه او را مى‏شناسى اگر او را عليه اين‏مرد بر انگيزى او را خواهد كشت و آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله خصم تو خواهدبود. به او پاسخ دادم : به خدا سوگند از او جز كردار نكو نديدم.
آنگاه به سمت سامرّاء روانه شدم و در آغاز نزد وصيف تركى كه ازياران او بودم، رفتم وصيف به من گفت : به خدا قسم اگر يك مو از سراين مرد (امام هادى) كم شود با من طرفى! من از گفتار اين دو (اسحاق ‏و وصيف) تعجب كردم.
آنگاه از آنچه از امام هادى ديده بودم، متوكّل را آگاه كردم و او رابسيار تمجيد گفتم. متوكّل نيز پاداش خوبى به امام هادى داد و به وى‏بسيار احترام گذاشت و خوبى كرد. (22)
روزگار امام هادى‏عليه السلام به واسطه وجود تحولات سياسى، دوره‏ممتازى بود. چرا كه در اين دوره، بازگشت تركان به كاخ عبّاسى فزونى‏گرفت و هر يك از فرماندهان آنان به طرف يكى از نامزدهاى خلافت‏گراييده بودند و در پى فرصت مى‏گشتند تا نامزد مورد نظر خود را به‏حكومت بنشانند و با خليفه ناميدن او و به نام وى امور و مصالح كشور راهر طور كه خواهند به بازى بگيرند.
پس از وفات معتصم، فرزندش الواثق‏باللَّه عهده‏دار حكومت شدوابن‏الزيات را به وزارت خويش برگزيد و بر برادر خود جعفر خشم‏گرفت. امّا حكومت او ديرى نپاييد كه با مرگ وى پايان پذيرفت ومتوكّل‏جانشين او شد وابن الزيات را كشت. دوران حكومت متوكّل تا حدودى‏روى ثبات و آرامش به خود ديد.
اندكى پيش از مرگ واثق از وى در باره جانشينش پرسيد و او پاسخ‏داد : خدا مرا نبيند كه خلافت را زنده و مرده به گردن خويش بندم!
از اين سخن معلوم مى‏شود كه خلافت در عصر او حاوى چه مفهومى‏بوده است.
آيا مگر اين واژه بجز سركوب و فريب و توطئه و غوطه ورى درشهوتها مفهومى ديگرى هم داشت ؟ بعلاوه مگر او خود برادرش متوكّل راپس از آنكه اِمارت حج را بدو سپرد، به اين خاطر كه پى برد او بر سرخلافت با وى به رقابت پرداخته، روانه زندان نكرد و شفاعت هيچ كس‏را هم در باره او پذيرا نشد ؟
پس از وفات الواثق باللَّه، متوكّل به حكومت رسيد و چنان كه گفتيم‏عصر او تا حدودى شاهد ثبات و آرامش بود. امّا اين آرامش و ثبات برپايه ظلم و گمراه سازى مردم استوار گشته بود.
برجسته‏ترين نمودهاى سياستِ وحشت آفرين او، در اقدامات وى درقبال علوى‏ها تجلّى مى‏يابد.
او دستور داد قبر سيد الشهداءعليه السلام را به همراه خانه‏هاى اطرافش ويران‏كنند و به جاى آن زمين را شخم زنند و تخم بكارند و آبيارى كنند كه تمام‏آثار آن محو شود و مردم هم از زيارت آن قبر منع شوند و ندا داد هر كه‏پس از سه روز در اطراف قبر ديده شود گرفتار و به زندان "مطبق" سپرده‏خواهد شد.
مردم هم از ترس اينكه مبادا دستگير شوند، گريختند، در واقع متوكّل‏با پيش گرفتن اين سياست حميّت و خشم مسلمانان و بويژه بغداديان را كه‏به سب علويها در مساجد و خيابانها اعتراض كرده بودند، برانگيخت. (23)
همچنين در دوران خلافت متوكّل خشكسالى وحشتناكى در عراق روى‏داد و بسيارى از مردم جان خود را از دست دادند.
در اين اثنا روميان، با ديدن ضعف حكومت عبّاسى در بلاد اسلام طمع‏كردند و از نو حملات خود را به شهر قاليقلا واقع در جنوب آسياى صغير، آغاز كردند و مردم آنجا را شكست سختى دادند. (24)
از داستان زير مى‏توان به‏طبيعت حكومت متوكّل و مراتب دشمنى‏وسركوب وى بر ضدّ علويان و ترس او از شورش آنان بخوبى پى برد.
بخترى نقل كرده است : در منطقهاى به نام منبج نزد متوكّل بودم كه‏يكى از فرزندان محمّد بن الحنيفه بر او وارد شد. او چشمانى زيبا داشت‏وجامه‏اى نيكو در بر كرده بود. پيش متوكّل در باره او بدگويى كرده‏بودند. جوان رو به روى متوكّل ايستاد و متوكّل رو به فتح بن خاقان وزيرخود كرده بود و با وى سخن مى‏گفت.
چون زمان ايستادن به درازا كشيد و جوان ديد كه متوكّل به اونمى‏نگرد، خطاب به او گفت : "اى اميرالمؤمنين! اگر مرا احضار كرده‏اى‏تا تأديبم كنى قطعاً بى ادبى كرده‏اى و اگر احضارم كرده‏اى تا اوباشى كه درمحضر تو گرد آمده‏اند مرا بشناسند بايد بگويم اينان از اهانت تو نسبت به‏خانواده من آگاهند".
متوكّل گفت : به خدا قسم اى حنفى اگر آن پيوند خويشى ميان من و تونبود و حلم من مرا به مهربانى بر تو وادار نمى‏كرد، هر آينه زبانت رابيرون مى‏كشيدم و با شمشير سرت را از بدن جدا مى‏ساختم حتى اگرپدرت محمّد به جاى تو بود.
آنگاه به فتح بن خاقان وزير خود روى كرد و گفت : مى‏بينى از دست‏خاندان ابو طالب چه مى‏كشيم ؟ يا حسنى كه مى‏خواهد تاج عزّتى را كه‏خداوند پيش از او به ما داده، به سوى خود بكشد يا حسينى كه مى‏كوشدآنچه را كه خداوند پيش از او در باره ما نازل فرموده نقض كند و يا حنفى‏كه به جهل خويش مى‏خواهد شمشير ما خونش را بريزد.
جوان به اوگفت : "آيا باده گسارى و شراب و نى‏ها (موزيك) و غلام‏بچه‏ها براى تو حلمى باقى گذاشته ؟ و چه وقت توبه خانواده من مهربان‏بودى در حالى كه فدك را كه ارث آنان از رسول خداصلى الله عليه وآله بود از آنهاچاپيدى و اينك ابو حرمله آن را وارث شده است. و امّا اينكه نام پدرم‏محمّد را ياد كردى بايد بدانى كه تو مى‏خواستى (با بردن نامش) از عزّتى‏كه خداى و رسولش او را بالا برده بودند پايين بكشانى و به شرفى دست‏يازى كه از رسيدن به بلنداى آن نا توانى و بدان نمى‏رسى. تو چنانى كه‏شاعر گفت :
فغض الطرف انك من نمير
فلا كعبا بلغت و لا كلابا
تو از آنچه از دست حسنى و حسينى و حنفى مى‏كشى به من شكايت‏مى‏كنى پس چه بديارى و چه بد خاندانى!
آنگاه جوان پاى خويش را دراز كرد و گفت : اين دو پاى من براى‏زنجيرت و اين گردن من براى شمشيرت. پس به گناه من مبتلا شو و ستم‏مرا به گردن گير كه اين نخستين كار ناشايستى نيست كه تو و پيشينيانت آن‏را به اجرا در آورده‏ايد. خداوند متعال مى‏فرمايد : (قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ‏أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى‏) پس به خداى سوگند كه تو درخواست رسول‏خداصلى الله عليه وآله را پاسخ نگفتى و به كسانى جز خويشان او مهربانى كردى. پس به همين زودى بر حوض كوثر وارد مى‏شوى و پدرم و جدّم‏عليهما السلام تو رااز آن دور مى‏رانند".
متوكّل از شنيدن اين سخنان گريست و سپس برخاست و به قصركنيزانش رفت و فرداى آن روز همان جوان را به حضور طلبيد و به وى‏انعام گرانمايه‏اى داد و آزادش كرد. (25)
پنجه آهنين ستم متوكّل و ظلم فراوان او موجب دشمنى مردم با وى‏شد. ظلم و بيداد وى حتّى سپاه او را فرا گرفت تا آنجا كه ارتش او به‏رهبرى‏افرادى به‏نامهاى بغاى صغير وباغر بر ضد او سر به‏شورش برداشتندو در نتيجه متوكّل ووزيرش فتح بن خاقان كشته شدند وفرزندش منتصردر ماه شوال سال 247ه به جاى او به خلافت نشست و برادرانش معتزومؤيد را از ولايت عهدى خلع كرد و در تمام امور و بويژه مسائلى كه باعلوى‏ها در ارتباط بود شيوه‏اى مخالف با روش پدرش اتخاذ كرد.
دوران خلافت منتصر كه برخى از مورخان از آن به خوبى يادكرده‏اند، چندان به درازا نكشيد. مورخان منتصر را شخصى بردبار، خردمند، بخشنده، اهل كار خير، بسيار منصف، خوشرفتار و. . معرفى‏كرده‏اند. (26)
منتصر پس از گذشت 6 ماه از خلافتش در سال 248 ه از دنيا رفت‏ومردم با احمد فرزند محمّد معتصم بيعت كردند و به او لقب المستعين‏باللَّه دادند. به نظر مى‏رسد كه مستعين در نظر داشت جلوى نفوذ تركها راكه نيروى نظامى آنها به نيروى سياسى فزاينده‏اى در كشور مبدل شده بود، بگيرد امّا از طرف آنها وبويژه از سوى "بغاى صغير" با مخالفت‏سرسختانه‏اى رو به رو شد. آنان با معتز بن متوكّل دست بيعت دادندوميان ياران و هواداران اين دو خليفه كه مقر اوّلى در بغداد و مقر دوّمى‏در سامرّاء بود جنگ خونبارى در گرفت. اين جنگ در شرايط اقتصادى‏كشور بسيار تأثير گذاشت. با به خلافت رسيدن معتز، مستعين به واسطتبعيد شد و سر انجام به دست گروهى كه سعيد خادم رهبرى آنها را برعهده داشت، به قتل رسيد. (27)
امّا معتز نيز همواره از ناحيه تركان كه پدرش را كشته و پسر عمويش‏را از خلافت خلع كرده بودند احساس ترس و نگرانى مى‏كرد. بالاخره‏خلافت براى او نيز پايدار نماند و بطرز فاجعه آميزى به قتل رسيد. ماجراى كشته شدن معتز بنابه نقل مورخان اين گونه بود : . . . گروهى ازتركان بر او وارد شدند و پاى او را گرفتند و او را روى زمين كشيدند و تادر اتاق آوردند و با گرز، بر سر او زدند وجامه‏اش را دريدند و او را درآفتاب نگه داشتند او از شدّت گرما يك پا بر زمين مى‏نهاد و پاى ديگر برمى‏داشت. بعضى هم به او سيلى مى‏زدند و او با دست خويش روى خود رامى‏گرفت تا از ضربه‏هاى آنها جلوگيرى كند سپس گروهى از علماى كاخ‏حكومتى را شاهد خلع او گرفتند و آنگاه وى را در سردابى داخل كردندودر سرداب را با آجر گرفتند و او در همانجا محبوس بماند تا از دنيارفت. (28)
پس از مرگ معتز، مهتدى پسر واثق در سال 255 ه به خلافت رسيد. در دوران خلافت وى نا بسامانى و آشفتگى در تمام كشور حكمفرما شد. در بغداد سپاهيان سر به شورش برداشتن و آتش انقلاب علوى‏ها نيز درگوشه و كنار كشور شعله ور گرديد.
بدين ترتيب خلافت عبّاسى به منزله شعارى در آمد براى هر كس كه‏به حكومت طمع بسته بود و توطئه و فريب شاخصه برجسته هر سياستى‏شد. تمام اين حوادث فرجام طبيعى سركوب و فريبى بود كه توسط اسلاف‏نخستين اين خلفا به منصه ظهور رسيده بود. چرا كه وقتى معتصم تركها رابر ديگران مقدّم داشت و نيروى نظامى كوبنده‏اى از آنها ترتيب داد و به‏نيروى آنان مردم را سركوب مى‏كرد و آتش انقلابها و شورشها رافرومى‏نشاند، طبيعى بود كه اين نيرو روزى به قوّه‏اى تبديل شود كه‏خاندان او را مورد تهديد قرار دهد و خلافت را دستخوش نا بودى سازد. تا آنجا كه يكى از مورخان مى‏نويسد چون معتز بر تخت خلافت نشست، خاصان او بيامدند و منجمان را احضار كردند و به آنها گفتند : بنگريد كه‏اين خليفه چند سال زندگى مى‏كند و تاكى بر تخت خلافت مى‏نشيند ؟ يكى از نكته سنجانى كه در مجلس حضور داشت، گفت : من از منجمان به‏عمر خليفه و نيز مدّت خلافت او آگاه ترم! حاضران از او پرسيدند : پس‏بگو خليفه چند سال زندگى و چند سال خلافت مى‏كند ؟ مرد پاسخ داد : تاهر وقت كه تركان بخواهند! تمام كسانى كه در مجلس بودند، از پاسخ اين‏مرد خنديدند. (29)
آرى انحراف ظاهراً در آغاز كار اندك مى‏نمايد امّا بعداً بسرعت همه‏مصالح و منافع را زير پوشش خود مى‏گيرد!
در اين ميان ائمه‏عليهم السلام و يارانشان از ارزشهاى حق و عدالت و آزادى‏دفاع مى‏كنند تا مبادا مصالح دين و امور ملّت به چنين فجايع ناگوارى‏بينجامد.

زندگى امام هادى‏عليه السلام

در دوّمين روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدينه منوره و قريه (صريا) به پيشواز ولادت نخستين فرزند امام جوادعليه السلام شتافت و موجى‏از سرور و خوشحالى اين بيت هاشمى را فرا گرفت. پدرش او را به نام‏جدّش. رضاعليه السلام، ونياى اكبرش اميرالمؤمنين على‏عليه السلام خواند و كنيه‏اش‏را ابو الحسن ناميد. القاب با مسمّاى حضرتش از سيما و سيرت بزرگواروپاك او حكايت مى‏كنند. القاب او عبارتند از : نجيب، مرتضى، هادى، نقى، عالم، فقيه، امين، مؤتمن، طيّب و متوكّل.
چون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّ‏اى به نام عسكر مسكن‏گرفت، عسكرى يا فقيه عسكرى نيز خوانده مى‏شد.
برخى گفته‏اند : شهر سامرّاء را عسكر مى‏ناميدند چون جايگاه ارتش‏وسپاه بود و از همين رو امام هادى را (عسكرى) مى‏خواندند.
مادرش سمانه غربيه نام داشت. كودك در زير سايه پدرش رشد و نموكرد وپدرش اورا به دانش امامت مى‏پروريد و هر روز درفشى از علوم‏ومعارف دينى براى او بر مى‏افراشت و وى را مى‏فرمود كه بدآنها اقتدا كند.
در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جوادعليه السلام را به عراق فراخواند، آن‏حضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد : دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم ؟ فرزندش پاسخ‏داد : شمشيرى كه گويى شعله آتش است. (30)
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر بازنگشت. شايد در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى كه هشت‏سال بيشتر از عمر او نمى‏گذشت، وقتى خانواده‏اش او را هراسان ديدندواز او پرسيدند : تو را چه مى‏شود ؟ گفت : به خدا پدرم در اين لحظه ازدنيا رفت. به او گفتند : چنين مگو. امّا او پاسخ داد : به خدا اين چنين‏است كه مى‏گويم.
آن روز را يادداشت كردند، و همان بود كه اين كودك گفته بود. (31)
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلاً به سران طائفه شيعه رسيده‏بود. از اين رو پس از مرگ آن‏حضرت همه اجتماع كردند و امامت را بدوسپردند. (در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم).
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهرپدر خويش اقامت كرد. آوازه نيكى او در همه جا پيچيده بود. چون‏متوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام‏عليه السلام بر ضدّ او دست به كارقيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك اورا تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشاروارد كند.
به نظر مى‏رسد كه متوكّل پس از آنكه نامه‏هاى پى در پى از حجازمبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آن‏حضرت گرايش دارند دريافت‏كرد، خواستار آمدن آن‏حضرت به نزد خود شد.
چنين مى‏نمايد كه متوكّل همسر خويش را در پى تحقيق از كسانى كه‏اين نامه‏ها را براى او فرستاده بودند، روانه كرد. از نحوه دعوت امام‏چنين بر مى‏آيد كه متوكّل از ناحيه آن‏حضرت بشدّت احساس نگرانى‏مى‏كرده زيرا با فرستادن گروهى بطور مخفيانه، چنان كه گذشت، درصدد تحقيق و تفحُص از اين امر بوده است.
متوكّل طى يك نامه ملاطفت آميز به امام هادى‏عليه السلام آن‏حضرت را به‏سوى خود فرا خواند. در اين نامه چنين آمده بود :
اميرالمؤمنين چنين ديد كه عبد اللَّه بن محمّد را به خاطر نا ديده‏انگاشتن حق شما و كوچك شمردن منزلت و شأن شما و نيز نسبت دادن‏برخى از مسائل به شما از مسئوليّت جنگ و نماز در مدينه از منصب‏ومقام بر كنار دارد. زيرا اميرالمؤمنين بى گناهى شما را در آن مسائل‏بخوبى مى‏داند و از صدق نيت و نيكو كارى و گفتار شما با خبر است‏ومى‏داند كه شما در صدد گرفتن كار خلافت نيستيد. (32)
عبد اللَّه بن محمد، قبلاً نامه‏اى به متوكّل نگاشته و امام را متهم ساخته‏بود كه قصد دارد بر ضدّ خليفه دست به قيام و شورش زند. امام‏عليه السلام نيزنامه‏اى به متوكّل نوشت و ساحت خود را از اين اتهام مبرّا كرد. متوكّل درادامه نامه فوق چنين مى‏نويسد :
اميرالمؤمنين به جاى عبداللَّه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدينه‏مقرر كرده است و به او فرموده است كه تو را مورد احترام و تجليل قراردهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدين ترتيب به خداى‏واميرالمؤمنين تقرّب جويد.
امير المؤمنين به (ديدار) شما مشتاق است و دوست مى‏دارد بار ديگربا شما تجديد عهد كند و به سيماى شما بنگرد. (33)
چون امام هادى‏عليه السلام به سامرّاء آمد، متوكّل بر آن شد تا از قدرومنزلت آن‏حضرت در نزد مردم بكاهد. از اين رو دستور داد امام را پيش‏از آنكه به نزد وى ببرند براى سه روز در كاروانسراى گدايان منزل دهند. غافل از آنكه منزلت امام در پيشگاه خدا يابندگان پاك سرشت او بسته به‏منزلى كه در آن سكنى مى‏گيرد و يا ثروتى كه دارد نيست، بلكه بسته به‏ميزان زهد او در دنيا و اشتياقش بدانچه نزد خداست، مى‏باشد. بنابر اين‏صبر و شكيب او بر اهانتها و آزارها، آن هم در راه خدا، جز بر ميزان‏نزديكى او به خداوند نخواهد افزود.
يكى از پيروان امام هادى‏عليه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مكان‏متواضع به خدمت آن‏حضرت رسيده به وى گفت : فدايت شوم! اينان‏خواسته‏اند نور تو را خاموش سازند و تو را در ميان مردم رسوا كنند وبراى‏همين در اين جاى ناپسند فرودت آورده‏اند. لكن امام‏عليه السلام يكى از كرامات‏خويش را به وى نماياند و آنگاه فرمود :
"هر جا كه باشيم اين براى ما مهيّاست ما در سراى گدايان نيستيم". (34)
به نظر مى‏رسد كه آن‏حضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرى‏خط مكتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سكونت در اين‏شهر ناخشنود نبوده است چنان كه مى‏فرمايد :
"مرا بر خلاف ميلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اينجا اخراج‏كنند باز هم به رغم ميل من است. راوى گويد : پرسيدم چرا ؟ فرمود : چون هواى اين شهر پاك و آبش گوار است و بيمارى‏اش كم". (35)
متوكّل عبّاسى كه مراتب بُغض و كينه ورزى وى در حقّ اهل بيت‏عليهم السلام‏و پيروانشان بر كسى پوشيده نيست، با اين تصميم در حقيقت مى‏خواست‏بزرگ ترين و نيرومندترين مخالفانش را در نزديكى خويش جاى دهد، تااو را راحت‏تر تحت نظر بگيرد و هر گاه كه خود خواست به زندگى اوخاتمه بخشد. امّا آن‏حضرت به اذن خداوند تدبيرى انديشيد و تصميم‏گرفت تا عمق هيأت حاكمه نفوذ كند و نزديك ترين ياران خليفه را زيرنفوذ خويش در آورد و چنين نيز كرد. تا آنجا كه مادر متوكّل براى‏امام‏عليه السلام نذر مى‏كند. شايد اينگونه روايات گوشه‏اى از ابعاد تأثير امام‏هادى را در كاخ حكومتى بيان كند :
1 - "متوكّل در اثر دُملى كه روى بدن وى پديد آمده بود، در بسترمرگ بود. بيمارى او چنان بود كه هيچ كس جرأت به خود نمى‏داد، براى‏جراحى كاردى تيز به بدن او رساند. از اين رو مادرش نذر كرد كه اگرمتوكّل از اين بيمارى بهبود يابد مقدار فراوانى از مال خويش را به امام‏هادى بدهد".
فتح بن خاقان به متوكّل پيشنهاد كرد كه اگر كسى را به نزد امام‏عليه السلام‏بفرستى واز او (راه چاره اين بيمارى را) بخواهى شايد او دارويى بشناسدكه با استفاده از آن، بهبود يابى.
متوكّل گفت : كسى را نزد او بفرستيد. فرستاده رفت وبازگشت وپيغام‏آورد "پشكل" گوسفند را كه زير پا ماليده شده گرفته با گُلاب بخيسانيدوبر محلّ دُمل بگذاريد كه به اذن خدا سود بخش است.
برخى از كسانى كه در محضر متوكّل حاضر بودند، از شنيدن اين سخن‏به خنده افتادند امّا فتح بن خاقان به آنها گفت :
چه زيان دارد كه سخن او را نيز تجربه كنيم ؟ به خدا سوگند من‏اميداورم با آنچه او گفته بهبود خليفه حاصل گردد. از اين رو مقدارى‏پشكل آورده در گلاب خيساندند و بر موضع دُمل نهادند. سر دمل باز شدو هر چه در آن بود بيرون آمد.
مادر متوكّل از بهبود فرزند خويش بسيار خوشحال شد و ده هزاردينار، مختوم به مهر خويش، براى آن‏حضرت فرستاد و متوكّل هم ازبستر بيمارى برخاست. (36)
2 - از صقر بن ابى دلف كرخى روايت شده است كه گفت : چون‏متوكّل، سرور ما امام هادى‏عليه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حال‏وروز آن امام بر آمد. وى گويد : زرّافى حاجب متوكّل به من نگريست‏ودستور داد كه نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسيد : صقر! چه‏خبر ؟ گفتم : خير است استاد، گفت : بنشين و از اوّل تا آخر آن را بگو. گفتم : اشتباه كردم كه آمدم.
صقر گويد : مردم از گرد او پراكنده شدند، سپس او از من پرسيد : توچه كار دارى و براى چه آمدى ؟ گفتم : براى امر خيرى، پرسيد : شايدآمده‏اى از حال مولايت جويا شوى ؟ گفتم : مولايم ؟ ! مولاى من، اميرالمؤمنين است. گفت : ساكت! مولاى تو حق و واقعى است. از من بيم‏مدار كه من نيز بر مذهب تو هستم. گفتم : الحمد للَّه.
آنگاه پرسيد : آيا دوست دارى مولايت را ببينى ؟ گفتم : آرى. گفت : بنشين تا صاحبِ بريد از پيش او برود.
صقر گويد : چون صاحب بريد رفت، زرّافى به يكى از غلامانش‏گفت : دست صقر را بگير و او را به اتاقى كه آن علوى محبوس درآنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.
غلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره كرد. وارد آن اتاق شدم و ناگهان‏آن‏حضرت را ديدم كه بر روى حصيرى نشسته و به موازاتش نيز قبرى حفرشده است. بر او سلام گفتم و او پاسخم داد. سپس مرا به نشستن فرمان دادو آنگاه پرسيد : صقر چرا اينجا آمدى ؟ گفتم : آمدم تا از حال و اوضاع‏شما جويا شوم. صقر گويد : آنگاه به قبر نگريستم. امام‏عليه السلام رو به من كردو فرمود : صقر! نگران نباش آنها اكنون به ما سوء قصدى ندارند. گفتم : الحمد للَّه. (37)
3 - ابو عبداللَّه زيادى گويد : چون متوكّل مسموم شد، نذر كرد كه اگرخدا او را عافيت بخشد، مال كثيرى به صدقه دهد. وقتى متوكّل سلامت‏خود را به دست آورد ميان فقها در مورد مصداق و مقدار "مال كثير"اختلاف شد. حسن، حاجب متوكّل، به وى گفت : اميرالمؤمنين! اگررأى صواب را براى شما آورم، مرا چه پاداشى در نزد شماست ؟ متوكّل‏گفت : ده هزار درهم و گرنه صد تازيانه بر تو خواهم زد. حسن گفت : مى‏پذيرم. آنگاه نزد امام هادى‏عليه السلام رفت، از وى در باره مصداق مال كثيرسؤال كرد. امام به او پاسخ داد : به متوكّل بگو بايد هشتاد درهم صدقه‏دهد. متوكّل پرسيد : به چه علّت ؟ حسن نزد امام رفت و از علّت اين‏حكم جويا شد. امام فرمود : چون خداى تعالى به پيامبرش فرمود : ( لَقَدْنَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ ) (38)
شمار مواطنى كه خداوند، پيامبر را يارى داده به هشتاد مى‏رسد.
حسن با شنيدن اين پاسخ نزد متوكّل آمد و او را از جواب امام آگاه‏ساخت، متوكّل نيز خوشحال شد و ده هزار درهم به وى عطا كرد. (39)
4 - بدين سان امام هادى‏عليه السلام مسائل و معضلات را حل مى‏كرد و اين‏امر ايمان و شناخت مردم را در حق او فزونى مى‏بخشيد و از جهالت‏دشمن آن‏حضرت يعنى متوكّل پرده بر مى‏داشت. بسيار اتفاق مى‏افتاد كه‏متوكّل به برخى از يارانش اشاره مى‏كرد كه از آن‏حضرت پرسشهاى دشواربكنند تا شايد او را مغلوب سازند. به عنوان نمونه متوكّل به ابن سكيت‏گفت : در حضور من، پرسش دشوارى از ابن الرضا بپرس. ابن سكيت هم‏از آن‏حضرت پرسيد : چرا خداوند موسى را با عصا و عيسى را با شفا دادن‏كور و پيس و زنده كرده مردگان و محمّد را با قرآن و شمشير مبعوث‏كرد ؟ امام هادى در پاسخ او فرمود :
خداوند موسى‏عليه السلام را در زمانى با عصا و يدبيضا مبعوث كرد كه سحروجادو بر مردمان چيرگى داشت. بنابر اين موسى هم معجزاتى از همان‏نوع بر ايشان آورد تا بر سحر و چشم بندى آنها پيروز شود و حجّت را برآنها اثبات كند. و عيسى‏عليه السلام را در زمانى با بهبود بخشيدن كورها و پيسهاو زنده كردن مردگان به پيامبرى مبعوث كرد كه علم طب بر مردم چيرگى‏داشت و عيسى با اين معجزات به اذن خدا بر آنها چيره شد و محمّدصلى الله عليه وآله رابا قرآن و شمشير مبعوث كرد در عصرى كه شعر و شمشير بر اهل زمانه‏غالب بود. از اين رو خداوند با قرآن تابناك و شمشير توانا، شعر وشمشيرمردم را مقهور ساخت و حجّت را بر آنها اثبات كرد.
ابن سكيت پرسيد : اكنون حجّت چيست ؟ امام فرمود : "عقل كه بدان‏كسى‏كه برخدا دروغ مى‏بندد شناخته مى‏شود ومورد تكذيب‏قرار مى‏گيرد".
شايان ذكر است كه ابن سكيت در نحو و شعر و لغت از دانشمندان‏بزرگ به شمار مى‏آيد. در باره كتاب منطق او گفته‏اند كه بهترين كتابى‏است كه علماى بغداد در زمينه لغت تأليف كرده‏اند. متوكّل كه اين‏دانشمند بزرگ را براى تربيت پسرانش معتز و مؤيد به كار گمارده بود، روزى از وى پرسيد : آيا در پيشگاه تو پسران من محبوب‏ترند يا حسن‏وحسين‏عليهم السلام ؟ ابن سكيت پاسخ داد : به خدا قنبر، غلام على بن‏ابى‏طالب‏عليه السلام از تو و پسران تو بهتر است! متوكّل با شنيدن اين پاسخ به‏تركان دستور داد كه زبانش را از پس گردنش بيرون آورند. آنها نيز چنين‏كردند و ابن سكيت به شهادت رسيد.
5 - در يكى از روزهاى بهار، كه آسمان صاف و هوا گرم بود، مردم دريكى از مناسبتهاى رسمى بالباسهاى تابستانى از خانه‏هاى خود بيرون‏آمدند. امام هادى‏عليه السلام نيز با پوشيدن جامه‏اى زمستانى از خانه بيرون‏آمد. چون به ميان صحرا رسيدند، ابرى پر باران ظاهر شد و بارانى سخت‏باريدن گرفت و هيچ كس جز امام هادى از شرّ باران و گل در امان نماند. بدين وسيله بسيارى از مردم به سوى او و دانش حضرتش راهنمايى شدند.
اين گونه بود كه آن‏حضرت‏عليه السلام مى‏كوشيد خود را با محيط ناگوار عصرمتوكّل هماهنگ سازد تا بتواند از موقعيّت مثبتى كه در جهت مصلحت‏دعوت الهى براى او فراهم مى‏آيد، بهره‏بردارى كند و اين كار البته باحكمت خردمندانه و استقامت و بردبارى وى در راه خدا امكان پذيرمى‏شد.
امّا متوكّل، در واپسين روزهاى عمر خويش، تصميم گرفته بودآن‏حضرت را از ميان بر دارد، لكن خدا بدو رخصت نداد و به عمر وى دريك شورش خونبار، پايان داد.
در كتاب جزامه آمده است چون متوكّل، امام هادى را حبس كرد و اورا به على بن كركر سپرد، امام به او گفت : من در نزد خدا از شتر صالح‏گرامى‏ترم ( تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ ) (40)
"سه روز در خانه خويش كامروايى كنيد كه اين وعده‏اى است صادق. "
چون روز بعد فرا رسيد، على بن كركر او را آزاد كرد و به او معتقدشد. در روز سوّم افرادى به نام‏هاى يا غزو تاشى و معطوف بر متوكّل‏هجوم برده او را كشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعيين كردند. (41)
شايد متوكّل چندين بار امام را زندانى كرده بود، امّا هر بار خدا او رااز شرّ وى رهايى مى‏داد و شايد هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگيرعليه خود مى‏ترسيد بعلاوه آنكه وى هيچ توجيهى براى كشتن امام نداشت‏و خود مى‏دانست كه در ميان يارانش كسانى هستند كه هواخواه و پيروآن‏حضرت مى‏باشند.
مثلاً يكبار بطحايى كه از خاندان ابوطالب ولى از پيروان بنى عبّاس بوداز آن‏حضرت نزد متوكّل بد گويى كرد و گفت : در خانه او سلاح و اموالى‏است. متوكّل، سعيد حاجب را دستور داد كه شبانه به منزل آن‏حضرت‏هجوم برد وتمام اموال و سلاحهايى را كه در خانه او يافت مى‏شود براى‏وى بياورد.
ابراهيم فرزند محمّد گويد : سعيد حاجب به من گفت : شبانه به سراى‏امام هادى رفتم. نردبانى همراه داشتم به وسيله آن خود را به بالاى بام‏خانه رسانيدم و در تاريكى از پلكان فرود آمدم. نفهميدم چگونه به خانه‏رسيدم كه ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا كرد و گفت :
"سعيد همانجا بمان تا برايت شمع بياورم!".
مدتى نگذشت كه برايم شمعى آورد، كلاه و رداى پشمين در تن‏آن‏حضرت ديدم. سجاده‏اش بر حصيرى پهن بود. او كه رو به قبله نشسته‏بود، به من گفت : "اين اتاقها".
وارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چيزى در آنهانيافتم. تنها كيسه زرى ديدم كه به مهرِ مادرِ متوكّل ممهور بود وكيسه‏هايى‏نيز يافتم كه با همان مهر ممهور شده بود.
امام هادى به من فرمود : "اين سجاده". سجاده را بالا زدم شمشيرى‏يافتم كه غلاف نداشت. من نيز كيسه‏ها و شمشير را برداشته براى متوكّل‏بردم. چون متوكّل به مهر مادرش بر روى كيسه‏ها نگريست، كسى را درپى او (مادرش) فرستاد مادرش نزد او آمد. متوكّل در باره آن كيسه‏ها ازمادرش پرسيد، كه برخى خادمان خاص به من گزارش دادند. مادر متوكّل‏به وى پاسخ داده بود : كه من به هنگام بيمارى تو نذر كردم كه اگر بهبوديابى ده هزار دينار براى آن حضرت ببرم و اين دينارها همان است و اين‏مهر توست بر اين كيسه‏ها كه امام آنها را حتّى بازهم نكرده است!!
متوكّل كيسه آخر را گشود، در آن چهار صد دينار بود. آنگاه دستورداد كه آن كيسه را پيش كيسه‏هاى ديگر ببرند و به من گفت : اين كيسه‏ها بادينارهايى كه در آنهاست بعلاوه اين شمشير را به امام هادى باز گردان.
من كيسه‏ها و شمشير را دو باره باز گرداندم. از او خجالت مى‏كشيدم‏از اين رو به وى عرض كردم : سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شماوارد خانه شوم امّا چه كنم كه مأمور بودم. امام فرمود : ( وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ‏ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ ) (42)
در واقع شيعيان براى امام اموالى مى‏بردند، امّا شيوه‏هاى مخفيانه رابخوبى به كار مى‏بستند. آنان با بر خوردارى از عناصر نفوذى خود در كاخ‏عبّاسى، از مواقع خطر بخوبى آگاهى مى‏يافتند و مى‏توانستند بموقع خود رااز افتادن در خطرها به دور نگه دارند. حديث زير گوشه‏اى از اين‏تدبيرها را براى ما آشكار مى‏سازد :
منصورى از عموى پدرش روايت مى‏كند كه گفت : روزى نزد متوكّل‏رفتم. او مشغول باده نوشى بود و مرا نيز به باده فرا خواند. گفتم : سرورم!هرگز شراب ننوشيده‏ام. گفت : تو با على الهادى باده شراب مى‏نوشى. پاسخ دادم : كسى را كه نزد توست نمى‏شناسى ؟ اين سخنان تو را زيان‏مى‏رساند و او را زيان نمى‏رساند. اين سخن متوكّل را در باره آن‏حضرت‏براى امام‏عليه السلام نقل نكردم.
او گويد : روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت : اين مرد يعنى‏متوكّل، خبر دار شد كه مالى از قم به امام هادى‏عليه السلام مى‏رسد و مرا دستورداد كه مراقب اين موضوع باشم و وى را از رسيدن آن مال مطلع سازم. بگو ببينم اين مال از چه طريقى مى‏آيد تا بدان طريق نروم. من نزد امام‏هادى رفتم و پيش او كسى را ديدم كه امام احترامش مى‏كند.
آن‏حضرت تبسمى كرد و به من فرمود : خير باشد ابو موسى! چرا آن‏پيغام اوّل را نياوردى ؟ )مقصود امام همان حرف متوكّل بود ( گفتم : به‏خاطر ملاحظه تعظيم و اجلال شما. آنگاه آن‏حضرت فرمود : مال‏همين‏امشب به دست من مى‏رسد و آنها نمى‏توانند بدان دست يابند تو هم‏امشب پيش من بمان. (43)