از هجرت تا رحلت

نويسنده : سيد على اكبر قرشى
 

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و اللعن على اعدائهم اجمعين
كتاب از هجرت تا رحلت چنانكه از نامش پيدا است شرح حال احوال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ده سال حياتش در مدينه منوره است . اين شرح احوال به سالهاى بعد از هجرت تقسيم شده و معين گرديده كه هر جريان در چه سالى اتفاق افتاده است .
فرق اين كتاب با كتابهاى ديگر در اين است كه اين كتاب به تشريع احكام و تاريخ تشريع آنها بيشتر عنايت كرده است مثلا نماز جمعه كى تشريع شد و چگونه رسميت يافت ؟ نماز سفر از كدام سفر آغاز گرديد؟ نماز خسوف و كسوف در رابطه با چه پيشامدى بود؟ تحريم خمر در چه جريانى واقع شد؟ سنگسار كردن زناكار چگونه و چه وقت تشريع گرديد؟ كتاب معاقل كه درباره ديات بود و حضرت آن را از غلاف شمشيرش مى آويخت در چه وقت نوشته شد؟ نمازهاى يوميه چه وقت هفده ركعت شدند؟ تحريم ازدواج با كفار چگونه تشريع گرديد؟ حد محارب و حكم لعان در چه جريان يا زمانى بود؟ و دهها حكم نظير آن از احكام فردى اجتماعى و حكومتى كه خواننده ضمن مطالعه شرح و احوال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيشتر با اين جريان ها آگاه خواهد شد. بيشترين داعى مؤ لف در نوشتن اين كتاب همين مزيت ها بوده است ، سعى شده مطالب كتاب از منابع مطمئن و دست اول نقل شود تا بر اطمينان آن بيفزايد.
خدايا به آبروى محمد و آل محمد - صلوات الله عليهم - مؤ منين و مؤ منات را از اين كتاب بهره مند فرما و از مؤ لف قبول فرموده در يوم لاينفع مال و لا بنون سبب مغفرتش گردان انك قريب مجيب
سيد على اكبر قرشى 19 / 11 / 1368 اروميه 13 رجب 1410

هجرت

مشركان مكه از پيشرفت و گسترش اسلام پيوسته در بيم و هراس بودند و شكست و زوال خود را نزديك و نزديكتر مى ديدند از اين رو در دارالندوة (1) گرد آمده ، به فكر چاره افتادند.
ابوجهل كه از سخت ترين دشمنان اسلام بود، گفت : اى جماعت قريش احدى از عرب محترم تر از ما نبود و ما در حرم امن الهى بوديم ، عرب هر سال دو بار به مكه مسافرت مى كرد و كسى در ما طمع نداشت تا آن كه محمد در ميان ما پيدا شد، ما او را بسبب صلاح و امانتش امين نام نهاده بوديم ، ولى مدتى مى گذرد كه رسول خداست . از اين رو خدايان ما را بد گفت ، ما را سفيه و بى خرد ناميد، جوانان ما را فاسد كرد و جمع ما را به افتراق كشانيد.
سب الهتنا و سفه احلامنا و افسد شباننا و فرق جماعتناراءى من آن است كه كسى را ماءمور كنيم او را پنهانى بكشد. اگر بنى هاشم نيز خوبنها خواستند ده برابر خونبها به آنها مى دهيم .
اين پيشنهاد رد شد؛ چرا كه گفتند، بنى هاشم تحمل ندارد، قاتل او را زنده ببينند. نيز بالاخره انتقام مى كشند و جنگ و تباهى به وجود مى آيد و حرم به آشوب كشيده مى شود.
ديگرى گفت : نظر من آن است كه محمد را در خانه اى زندانى كنيم و قوت لايموتى به او بدهيم تا سرانجام بميرد؛ چنان كه زهير و نابغه مردند. اين پيشنهاد نيز رد شد كه قوم محمد (=بنى هاشم) اين اهانت را تحمل نمى كنند و چون موسم آمدن عرب به مكه رسد جمع شده و آزادش مى كنند و آنگاه سحر و جادويش مردم را مى فريبد.
نظر سوم آن بود كه او را از مكه خارج كنند و با فكر آسوده به عبارت خدايان بپردازند. اين نظر نيز مردود شناخته شد؛ زيرا گفته شد كه محمد خوش قيافه و داراى زبان فصيح و جادوگر ماهرى است و چون از مكه خارج شود نزد قبائل عرب مى رود و آن ها را به خود مؤ من مى كند و روزى با سواره و پياده به شما حمله مى كند و آن روز علاجى نتوانيد كرد.
پيشنهاد چهارم آن بود كه از هر تيره اى از تيره هاى قريش يك مرد مشهور انتخاب شود حتى يك نفر هم از بنى هاشم ، و آن وقت همه يكباره به او حمله كرده به قتلش درآورند و به آنها سه برابر خونبها ميدهيم ؛ حتى اگر ده برابر هم خواستند مى پردازيم . اين نظر به اتفاق آراء تصويب گرديد. سرانجام پانزده نفر از جمله ابولهب عموى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را انتخاب كردند كه آن حضرت را بكشند(2) آنگاه از مجلس مشورت پراكنده شده ، قرار گذاشتند كه نقشه را شب هنگام اجرا كنند و كسى را از آن تصميم خبر ندهند .شب موعود، ابولهب گفت : شب مناسب نيست . منتظر بمانيم وقت صبح حمله كرده كارش را بسازيم ، بنابراين در اطراف منزل آن حضرت به انتظار ايستادند.
در اين هنگام آيه و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكرالله والله خير الماكرين (3) و به اين ترتيب خداوند رسولش را از تصميم و توطئه آنان آگاه ساخت .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ماءمور به هجرت و خروج از مكه شد و از على عليه السلام خواست كه در بستر او بخوابد تا فكر كنند، كه او در بستر است . على عليه السلام با كمال اخلاص قبول كرد و در بستر آن حضرت آرميد، كفار فكر مى كردند كه رسول الله صلى الله عليه و آله در فراش خوابيده است ، ولى آن حضرت در حالى سوره يس را تا فاغشيناهم فهم لايبصرون (4) مى خواند، مشتى خاك بر آنها افكند و از ميان آنها گذشت و به هدايت جبرئيل به طرف كوه ثور رفت و در راه ابوبكر را ديد. او را نيز با خود برد داخل غار ثور گرديدند.
چون صبح روشن شد، كفار به منزل حضرت حمله كرده و به طرف بسترش پيش رفتند، على عليه السلام از بستر بيرون جهيد و ايستاد، و فرمود: چه شده چرا اينجا ريخته ايد؟ گفتند: عموزاده ات محمد كو؟ فرمود: مگر مرا نگهبان او كرده بوديد؟ آيا نگفتيد از شهر ما بيرون شو؛ او هم رفت ديگر چه مى خواهيد.؟!! شروع كردند به زدن او؛ ولى ابولهب نگذاشت او را زياد اذيت كنند. كفار به ابولهب گفتند: اين كار حيله تو بود كه نگذاشتى شب كارمان را انجام دهيم .
آن حضرت سه روز در غار ثور ماند و سپس از غار بيرون آمد مردى از چوپانان قريش را ديد كه ابن اريقط نام داشت . به او فرمود: آيا بر جانم ، از تو ايمن باشم ؟ گفت : در آن صورت تو را حفظ كرده و كسى را از وضع تو مطلع نمى كنم يا محمد صلى الله عليه و آله اراده كجا را دارى ؟فرمود: مى خواهم به يثرب بروم گفت : به خدا تو را از راهى مى برم كه هيچ كس نداند.
فرمود: برو به مكه و به على عليه السلام بشارت ده كه خدا مرا اجازت هجرت فرموده است براى من آذوقه و مركبى آماده كند. ابوبكر نيز به او گفت : به دخترم اسماء بگو براى من آذوقه و دو تا مركب مهيا كند، ضمنا عامربن فهيره را از كار ما با خبر كن (5) و بگو آذوقه و مركب ها را او بياورد.
ابن اريقط به محضر على عليه السلام آمد و جريان را گفت : على عليه السلام براى حضرت خوراك راه ويك مركب فرستاد و ابن بهيره نيز خوراك و دو تا مركب را آورد. آنگاه حضرت به طرف يثرب حركت فرمود.
ابن اريقط او را بر راه نخله از ميان كوهها برد. پيوسته بيراهه مى رفتند، تا در قديد (6) به راه اصلى وارد شدند و تا در نزد ام معبد به استراحت پرداختند و اعجازى از آن حضرت در رابطه با شير گوسفند (ام معبد) ظاهر شد. سپس ‍ كاروان كه چهار نفر: رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ، عبدالله بن اريقط، ابوبكر و عامر بن فهيره بود، راه را به طرف يثرب ادامه داد...
اهل مدينه از آمدن رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم مطلع بودند. چون روز مى شد مردان و زنان به استقبال آن حضرت مى رفتند و چون هوا گرم مى شد برمى گشتند. در يكى از روزها كه مردم برگشته بودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به ذوالحليفه رسيد و راه قبيله بنى عمروبن عوف را سراغ گرفت و به طرف مسجد قبا تشريف برد و در آنجا پياده شد جماعت بنى عمروبن عوف اطراف وى را گرفته و از تشريف فرماييش مسرور گرديدند، آن حضرت به خانه كلثوم بن هدم كه مردى نابينا از آن قوم بود وارد شد مردم مدينه از نزول وى آگاه شده دسته دسته براى زيارت به قبا مى آمدند.
رسول خدا پانزده روز در قباماند و منتظر آمدن على بن ابيطالب عليه السلام بود، ابوبكر عرض كرد: يا رسول الله مردم شائق آمدنتان به مدينه هستند، فرمود: تا آمدن على در قبا خواهم ماند. آنگاه على عليه السلام با چند نفر از جمله حضرت فاطمه عليها السلام به قبا رسيدند(7) .
روز جمعه آن حضرت از قبا خارج شد و وقت ظهر به قبيله بنى سالم رسيد. آنها پيش از آن حضرت مسجدى ساخته بودند ناقه حضرت در كنار مسجد آنها خوابيد. حضرت داخل مسجد شد و با آنها نماز جمعه خواند و خطبه ايراد فرمود و به طرف بيت المقدس ، قبله اول مسلمين ، ايستاد و آن روز صد نفر مرد به آن حضرت اقتداء كردند و سپس به طرف مدينه به راه افتادند، تا ناقه حضرت در كنار در خانه ابوايوب انصارى خوابيد و حضرت در آنجا مسكن گزيد و تا ساختن مسجد و بيت خويش ميهمان آن ها بود. ناگفته نماند كه در ماه ذوالحجة مردم مدينه در عقبه من با آن حضرت بيعت كردند، سه ماه بعد از آن ، رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم روز دوازدهم ربيع الاول وارد مدينه شدند كه بعدها مبداء تاريخ هجرى قمرى گرديد.(8) ناگفته نماند خروج از مكه روز اول ربيع الاول و ورود به مدينه در دوازدهم آن بود. گويند: آن روز برابر با بيست و چهارم سپتامبر سال 623 ميلادى بوده است .

سال اول هجرت

در سال اول هجرت احكام بسيارى تشريع شد و رسميت يافت و حوادث بسيارى اتفاق افتاد. ما به آنچه مى توانيم اشاره مى كنيم ؛ البته نظر ما بيشتر اشاره به تشريع احكام و رسميت يافتن و تشكيل حكومت اسلامى است .

تشريع نماز جمعه

ظاهرا نماز جمعه اولين كارى است كه حضرت انجام داد و حتى قبل از ورود به مدينه ، روز جمعه در مسجد بنى سالم چنان كه گذشت آن را اقامه فرمود و با عمل آن حضرت رسميت پيدا كرد(9) ، نماز جمعه نماز سياسى و عبادى و يك عمل مفيد و پربركت و سازنده است و امروز يكى از اركان نظام جمهورى اسلامى ايران مى باشد و آن دو ركعت است كه پيش از شروع بايد دو خطبه خوانده شود. امام جمعه در خطبه اول نوعا مردم را موعظه و امر به تقوى مى كند، و از خدا مى ترساند و در خطبه دوم ، مطالب سياسى و امور جارى مملكت و حوادث خارجى را كه در رابطه با جهان اسلام است توضيح مى دهد.
در نماز جمعه شرط است به جماعت خواند شود و فرادى خواندن جايز نيست . در جايى كه نماز جمعه اقامه مى شود در كمتر از يك فرسخ نبايد نماز جمعه ديگرى خوانده شود در صورت نبودن نماز ديگر، مردم از فاصله دو فرسخ بايد در نماز حاضر شوند. لازم است زندانيان را نيز تحت الحفظ به نماز جمعه آورند، و چون ظهر روز جمعه رسيد، مسافرت حرام است مگر بعد از خواندن نماز و ساير شرايط و احكام كه مبين اهميت اين عبادت اند.
ناگفته نماند كه سوره جمعه در رابطه با نماز جمعه و اهميت آن نازل شده و يك سوره مدنى است . پيش از نزول آن ، نماز جمعه واجب بوده و اقامه مى شده است . در اين صورت نزول آن فقط براى ارشاد و تشويق و رسميت دادن تا قيامت است ، از روايات معلوم مى شود كه نماز جمعه در مكه واجب شده بود ولى رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم امكان اقامه آن را نداشت لذا به صحابى كبير، مصعب بن عمير شهيد نوشت كه در مدينه ، قبل از آمدن آن حضرت نماز جمعه بخواند.
در مكاتيب الرسول نقل شده كه رسول الله صلى الله عليه و آله به مصعب چنين نوشت :
اما بعد فانظر اليوم الذى تجهر فيه اليهود بالزبور لسبتهم ، فاجمعوا نسائكم و ابنائكم فاذا مال النهار عن شطره عند الزوال من يوم الجمعة فتقربوا الى الله بركعتين (10)
ببين يهود كدام روز براى تعطيل شنبه مناجات زبور مى خوانند، زنان و فرزندانتان را جمع كنيد، چون روز جمعه وقت از نصف النهار گذشت با خواندن دو ركعت نماز به خداوند تقرب جوييد
گويا منظور آن بود كه سعى كنيد اين عمل در روز شنبه يهود نباشد.
بنابراين اولين قدمى كه آن حضرت برداشت در رابطه با رسميت نماز جمعه بود كه اين عبادت سازنده عملى گرديد، آن حضرت تا زنده بود، آن را مى خواند و در جاهاى ديگر امام جمعه نصب مى فرمود، از امامان عليهم السلام فقط اميرالمؤ منين و امام حسن عليهماالسلام آن را خوانده اند و چون آن از كارهاى حكومت است امامان ديگر كه مغصوب الحق بودند، نتوانستند آن را اقامه نمايند.
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه فرمود: چون در روز جمعه شود ملائكه مقرب با صفحات نقره و قلمهاى زرين از آسمان نازل گشته و در درهاى مسجد بر تختهايى از نور مى نشينند، اعمال مردم را به قدر درجات آنها مى نويسند تا امام از مسجد خارج شود آنگاه نامه ها را مى بندند و فقط روز جمعه نازل مى شوند(11)
لازم است مسلمانان اين سنت محمدى صلى الله عليه و آله را هر چه باشكوهتر اقامه نمايند و در استحكام امر حكومت اسلامى از آن بهره گيرند، چنان كه فعلا در حكومت اسلامى ايران چنين است . ديگر اين عبادت خدايى به دست ملاهاى دربارى اقامه نمى شود و مانند ساير كشورهاى اسلامى بى روح نيست ، و در مسير اهداف جباران نمى باشد.

تشريع نماز ميت

يكى از انصار به نام براءبن معرور، ماه صفر در مدينه از دنيا رفت يك ماه به آمدن رسول الله صلى الله عليه و آله به مدينه مانده بود، براءبن معرور يكى از هفتاد نفرى بود كه در بيعت عقبه حاضر شده و از رسول الله صلى الله عليه و آله به مدينه دعوت كردند، و اولين سخنگوى آن بيعت بود، حضرت به محض ورود به مدينه از وفات او اطلاع يافت و بر سر قبر او رفت و بر او نماز خواند و آن اولين نماز ميت بود كه خوانده شد
مجلسى رحمه الله در بحار فرموده : در سال دهم بعثت حضرت خديجه از دنيا رفت و در حجون دفن شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل قبر او شد ولى آن روز نماز ميت تشريع نشده بود: ولم يكن يومئذ سنة الجنازة و الصلاة عليها(12) على هذا آن حضرت بر ابوطالب عليه السلام و بر ياسر و سميه دو شهيد اسلام نيز نماز ميت نخواند. يعقوبى گويد: چون ابوطالب از دنيا رفت رسول الله بسيار محزون شد، آنگاه دست خويش را چهار دفعه بر پيشانى راست و سه دفعه بر پيشانى چپ او كشيد و فرمود: عموى عزيزم در كودكى تربيتم كردى و در يتيمى كفالتم نمودى و در بزرگى ياريم كردى خدا به تو جزاى خير دهد آنگاه پيشاپيش جنازه اش حركت كرد(13)
ابن اثير در اسد الغابه گويد: قدم رسول الله قبره (براء) فى اصحابه فكبر عليه و صلى وكبر اربعااز اين معلوم مى شود كه بى شك ، پيامبر نماز ميت خوانده است ، يعنى : بر قبر او (= براء) ايستاد و نماز خواند و چهار تكبير گفت .
ناگفته نماند: رسول الله صلى الله عليه و آله با پنج تكبير بر او نماز خوانده است ، زيرا چهار تكبير را در نماز منافقان تند مى گفت . كلينى در كافى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر قومى در نماز ميت پنج تكبير مى گفت و بر بعضى چهار تكبير و چون بر جنازه اى چهار تكبير مى گفت ، متهم به منافق بودن مى شد(14) و ايضا عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم : ان الله تبارك و تعالى فرض ‍ الصلوة خمسا و جعل للميت من كل صلاة تكبيرة (15)
ناگفته نماند: اين كه مسلمانان اهل سنت نماز ميت را با چهار تكبير مى خوانند، آن به دستور عمربن الخطاب بوده است ، سيوطى در تاريخ الخلفاء در فصل اوليات عمر مى گويد: و هو اول من جمع الناس فى صلوة الجنائز على اربع تكبيرات (16)
مرحوم شرف الدين در اين رابطه در كتاب النص والاجتهاد بحث مفصلى دارد كه صحابه حتى بعد از نهى خليفه باز با پنج تكبير نماز ميت مى خوانده اند (17) و چون در اديان آسمانى و خاصه دين مبين اسلام ، مردن آخر كار انسان نيست لذا چون كسى از دنيا رفت دسته جمعى بر او نماز خوانده و به رحمت خداى مى سپارند خواندن نماز ميت فضيلت بسيار دارد و اين سنت تا قيامت ادامه خواهد داشت .
قال اميرالمؤ منين عليه السلام : من تبع جنازة كتب الله له اربعة قراريط، قيراط لاتباعه اياها و قيراط للصلاة عليها و قيراط للانتظار حتى يفرغ من دفها وقيراط للتعرية (18)

بناء مسجد مدينه

سومين عمل رسول الله صلى الله عليه و آله در اولين سال هجرت ، بناء مسجد مدينه بود كه مسجد الرسول ناميده شد و پايگاه توحيد گرديد، آن حضرت بعد از ورود به مدينه در جايى كه محل خشكاندن خرما بود براى مردم نماز مى خواند، بعد به اسعد بن زراره فرمود: اينجا را از صاحبانش بخر، و چون او خواست اين كار را بكند، گفتند: به رسول الله بخشيديم . حضرت فرمود: نه با پول بخر، بالاخره به ده دينار خريده شد. حضرت دستور ساختن مسجد را در آن محل صادر فرمود: مسلمانان از حره (19) سنگ مى آوردند، ديوارهاى مسجد بالا مى رفت و حضرت خودش نيز در اين كار شركت فرمود؛ حتى وقتى سنگى مى آورد، اسيدبن حفير گفت : يا رسول الله بدهيد من ببرم . فرمود: نه ؛ تو برو سنگ ديگرى بياور. به هر حال مسجد ساخته شد، و در ابتدا فقط چهار ديوار بود، بعدها مسلمانان از حرارت خورشيد ناراحت شده ، از حضرتش خواستند سايبانى در آن باشد، لذا به امر رسول الله صلى الله عليه و آله ستونهايى در آن نصب گرديد و شاخه هاى درخت خرما در آن انداخته شد و مسقف گرديد(20)
از روايت كافى فهميده مى شود در اثر كثرت مسلمانان مسجد را توسعه مى دادند تا وقت رحلت آن حضرت وسعت مسجد حدود هزار متر مربع بود الفى ذراع (21) آنگاه پيوسته درطول تاريخ به وسعت آن افزوده شد تا اين كه وسعت آن امروزه كه 1409 هجرى قمرى ، شانزده هزار و سيصد و بيست و شش (16326) متر مربع است . گويند در صدد آن هستند كه بر وسعت آن به قدرى اضافه كنند تا قسمتى از بقيع نيز در آن قرار گيرد، كيفيت توسعه اين پايگاه توحيد در طول تاريخ داستان مفصلى دارد كه طالبان تفصيل بايد در كتب ديگر مطالعه كنند.
ناگفته نماند كه تمام مساجد دنيا، كه اكنون مانند مراكز جاذبه ، موحدين را به سوى خود مى كشند و محل ارتباط بندگان مؤ من با خدا هستند، در اثر تبعيت از اقدام اولى حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله به وجود آمده و خواهند آمد.
آن روز كه مسلمانان در معيت رهبر خود، سنگهاى حره را به نام الله بردوش حمل كرده و معبدى به نام خانه خدا و خانه مردم بنا نهاده اند امروز شعاع عملشان از حد تصور گذشته است (22) چه دلنشين است آن خانه هايى كه مسجد ناميده شده و صداى يارب يارب از آنها به ملكوت اعلى بلند مى شود.
نيز مسجد در اسلام احكام بخصوصى دارد. داخل شدن به آن در هر حال و براى همه جايز نيست ، و نيز جنب و حائض و كفار و... حق قدم گذاشتن به آن را ندارند و در زمان آن حضرت و بعد از وى محل عبادت و تصميم گيريهاى اجتماعى بوده است .
ساختن مسجد، آباد كردن و تميز كردن و داير نمودند آن سبب گسترش توحيد و موجب اجر و پاداش اخروى است . براى نمونه يك روايت از كافى در اينجا مى آوريم :
عن ابى عبيدة الحذاء قال سمعت اباعبدالله صلى الله عليه و آله و سلم يقول : من بنى مسجدا بنى الله له بيتا فى الجنة ، قال ابوعبيدة فمر بى ابوعبدالله صلى الله عليه و آله وسلم فى طريق مكه و قد سويت باحجار مسجدا فقلت له : جعلت فداك نرجو ان يكون هذا من ذلك ؟ فقال : نعم (23)
ماجراى سدالابواب
يكى از كارهاى ديگر در ضمن ساختن مسجد، خانه براى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از مهاجرين بود، خانه هاى آن حضرت و خانه هاى اصحابش در اطراف مسجد ساخته مى شد و از هر يك درى به مسجد مى گذاشتند، طبرسى در اعلام الورى فرموده : حضرت براى اصحاب خود خطهايى كشيد كه منازل خود را در آن خطوط ساختند براى عمويش حمزه و على عليه السلام نيز خطى كشيد كه در آن خانه ساختند و هر يك درى به مسجد گذاشتند كه به وقت بيرون رفتن ، از مسجد آمد و شد مى كردند آخرالامر جبرئيل نازل شد كه : يا محمد رسول الله صلى الله عليه و آله خدا مى فرمايد، دستور بدهى هر كس درى به مسجد دارد آن را مسدود كند و ديگر كسى مجاز نيست ، درى از خانه به مسجد داشته باشد مگر تو و على بن ابيطالب كه آنچه بر تو حلال است بر على نيز حلال است . اين امر ابر اصحاب آن حضرت گران ، آمد، حتى عمويش حمزه بسيار ناراحت شد و گفت : من عمويش هستم ، مرا امر به مسدود كردن در مى كند، ولى در برادرزاده ام على را كه از من كوچك تر است باز مى گذارد!
حضرت در جوابش فرمود: يا عم لاتغضبن من سد بابك وترك باب على ، فوالله ما امرت انا بذلك ولكن الله امر بسد ابوابكم و ترك باب على .... حمزه گفت : يارسول الله حال كه چنين است به فرمان خدا و رسولش راضى شدم (24)
تاريخ اين فرمان را پيدا نكردم كه در كدام وقت بود، ولى اين دستور از جانب خداوند اولا براى حفظ آبروى و مقام مسجد بود كه مى بايست به صورت راه براى عده اى نباشد و ثانيا بيان شخصيت والاى اميرالمؤ منين عليه السلام بود كه يعنى فقط على تالى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم است نه ديگران . جريان مسدود كردن درهاى اصحاب و باز گذاشتن در خانه على بن ابيطالب عليه السلام متفق عليه است و كسى از شيعه و اهل سنت در آن ترديدى ندارد، و يكى از مناقب بسيار بزرگ مولا على عليه السلام مى باشد، لازم نمى دانم در اينجا به منابع اهل سنت اشاره كنم ، طالبان تفصيل به الغدير ج 3، ص 202 - 214 رجوع فرمايند، بانقل روايتى از امالى صدوق اين مطلب را به پايان مى بريم .
عن زيدبن ارقم قال : كان لنفر من اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله ابواب شارعة فى المسجد، فقال يوما: سدوا هذه الابواب الا باب على ، فتكلم فى ذلك الناس ، قال : فقام رسول الله فحمد الله و اثنى عليه ثم قال : امابعد فانى امرت بسد هذه الابواب غير باب على فقال فيه قائلكم ، انى والله ما سددت شيئا ولا فتحته ولكنى امرت بشى ء فاتبعته يعنى : اين دستور از جانب پروردگار صادر شده است .

تطهير با آب ، دفن روبه قبله ، وصيت به ثلث مال

اين سه حكم به احتمال نزديك به يقين در سال اول هجرت تشريع شده اند صدوق در خصال ، باب ثلاثه ، حديث 267 از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه در رابطه بابراءبن معرور انصارى سه حكم تشريع و رسميت يافت : اول آن كه مردم پس از قضاء حاجت ، خود را با سنگها پاك مى كردند. براءبن معرور كدو خورد و شكمش نرم شد لذا با آب تطهير كرد، خداوند فرمود: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين (25) بدان جهت تطهير با آب سنت و شريعت گرديد(26)
و چون وفات او رسيد در آن وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان به طرف بيت المقدس نماز مى خواندند ولى براء وصيت كرد كه او را رو به طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله (كه در مكه بود) و رو به قبله دفن كنند، شريعت و سنت نيز چنين شد و او وصيت كرد به ثلث مالش ، در اين رابطه قرآن نازل شد وسنت جارى گرديد. اين حديث در كافى ، ج 3، ص 254، حديث 16 باب جنائز و در ج 7، ص 19، باب ماللانسان ان يوص به و در تهذيب ، ج 9، ص 192، باب الوصية بالثلث نقل شده است .
چنان كه در تشريع نماز ميت گذشت : براءبن معرور رحمه الله يكى از هفتاد نفرى بود كه در بيعت عقبه حاضر شده و با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كرده و از وى خواستند تا به مدينه هجرت فرمايد و او يك ماه به هجرت مانده در مدينه از دنيا رفت و حضرت بر قبر او نماز ميت خواند.
بنابراين حكم تطهير محل غايط با آب كه تشريع شد در سال اول هجرت بوده و نيز وجوب دفن ميت رو به قبله در رابطه با نقل قول در رديف احكام اسلامى قرار گرفت و نيز اينكه انسان فقط مى تواند ثلث مال خويش را براى بعد از خود وصيت نمايد و زياد از ثلث جايز نيست مگر آن كه وراث رضايت دهند اين هر سه از احكام سال اول هجرت مى باشند.

پيمان عدم تعرض با يهود مدينه

در مدينه و اطراف آن سه قبيله از يهود سكوت داشتند: يهود بنى قريظه و يهود بنى النضير كه در خارج از مدينه بودند و يهود بنى قينقاع كه در كنار مدينه بوده و قلعه آنها به حكم يكى از محلات شهر محسوب مى شد نمايندگان آن سه طائفه به نزد حضرت آمده و پيمان تعرض بستند. از نقله چنين برمى آيد كه اين كار در اولين ماه سال اول هجرى صورت گرفته است .مؤ يد اين احتمال آن است كه يهود پيوسته اهل احتياط بوده و در كارهاى زندگى روى شيطنتى كه دارند بسيار دقت به خرج مى دهند.
لذا به نظر مى آيد كه با آمدن آن حضرت احساس خطر كرده و فورا به چاره جويى برآمده اند، به هر حال نمايندگان آنها به محضر حضرت آمده و گفتند: يا محمد مردم را به چه چيز دعوت مى كنى ؟ فرمود: به شهادت لااله الاالله و انى رسول الله ، و شما بعثت و آمدن مرا در كتاب تورات پيدا مى كنيد كه خروج و بعثتم در مكه و هجرتم به اين حره و سنگستان است و يكى از علماى شما از شام آمد و به شما خبر داد...
گفتند: آنچه گفتى شنيديم آمده ايم براى صلح و پيمان عدم تعرض كه نه بر ضرر تو باشيم و نه بر نفع تو و كسى از دشمنان تو را عليه تو يارى نكنيم ، در عوض ، تو نيز متعرض ما و كسى از اصحاب ما نشوى تا ببينيم كار تو و قوم تو به كجا خواهد رسيد.
رسول خدا اين پيشنهاد را پذيرفت و پيمان عدم تعرض و صلح به اين مضمون بسته شد: يهود كسى از دشمنان آن حضرت ونيز كسى از يارانش را، يارى نخواهد كرد، نه با زبان و
نه با دست و نه با سلاح و نه با مركب ، نه در آشكار و نه در پنهان ، نه در شب و نه در روز، خدا بر اين پيمان گواه بر آنها است . و اگر اين پيمان را نقض كنند بر رسول الله حلال است كه خون آنها را بريزد، زنان و اطفالشان را اسير كند و اموالشان را مصادره نمايد.
براى هر يك از سه طائفه پيمان بخصوصى نوشته نماينده يهود بنى نضير در اين كار حيى بن اخطب بود او چون به منزل بازگشت برادرانش جد بن خطب و ابوياسربن اخطب گفتند: چه آوردى ؟ گفت : او همان پيامبر است كه تورات خبر داده و همان است كه علماء ما مژده آمدنش را داده اند، ولى من پيوسته دشمن بى امان او خواهم بود كه نبوت از نسل اسحاق خارج شده و در نسل اسماعيل آمده است ما هيچ وقت تابع نسل اسماعيل نخواهيم بود
نماينده يهود بنى قريظه در عقد پيمان كعب بن اسد و نماينده قينقاع مخيريق بود كه از همه بيشتر ثروت و اموال داشت او بعد از برگشتن به قوم خويش چنين گفت : بياييد به او ايمان آوريم و اهل تورات و قرآن هر دو باشيم ؛ ولى يهود بنى قينقاع از وى اطاعت نكردند (27) اينك با سه مطلب اين جريان را به پايان مى بريم :
اول اين كه : مخيريق بعدها به رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ايمان آورد و در احد شهيد گرديد و اموالش را به رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وصيت كرد و آن هفت قطعه ملك وباغات بود كه تمام صدقات و مخارج رسول خدا از آنها تاءمين مى شد (28) و آنها عبارت بودند از: دلال ، عواف ، حسنى ، صافيه ، مشربه ام ابراهيم ، ميثب و برقه (29) .
رسولخدا صلى الله عليه و آله وسلم آنها را وقف بر فاطمه كرده بود(30) ماريه قبطيه در مشربه ساكن بود.
مرحوم كلينى در كافى از حضرت جواد عليه السلام نقل كرده كه به راوى فرمود: آن املاك هفتگانه وقف بر فاطمه عليها السلام بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم از عايدات آنها بر ميهانان و تاءمين آن ها خارج مى كرد، چون آن حضرت رحلت فرمود، عباس عموى وى با فاطمه عليها السلام به مخاصمه برخاست . على عليه السلام و ديگران شهادت دادند كه آن حضرت املاك را بر فاطمه عليها السلام آنها را به اميرالمؤ منين و اولادش وصيت فرمود.
ابوبصير گفت : امام باقر عليه السلام به من فرمود: وصيت فاطمه عليها السلام را بر تو بخوانم ؟ گفتم : بخوانيد آن حضرت ظرفى را حاضر كرد و از آن نامه اى بيرون آورد كه در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم اوصت بحوائطها السبعة : العواف والدلال و البرقة و الميثب والحسنى و الصافية و ما لاءم ابراهيم ، الى على بن ابيطالب فان مضى على فالى الحسن فان مضى الحسن فالى الحسين فان مضى الحسين فالى الاكبر من ولدى شهد الله على ذلك و المقداد بن الاسود والزبير بن العوام و كتب على بن ابى طالب (31)
ظاهرا منظور آن است كه آن حضرت نيز، املاك فوق را وقف كرده و توليد آن را به شوهر و فرزندان خويش محول فرموده است وگرنه وصيت زايد بر ثلث جايز نيست .
بنابراين فاطمه زهرا عليها السلام از دو جهت مغصوب الحق واقع شد، يكى از جهت فدك كه فرمود: پدرم رسول خدا آن را بر من واگذار فرموده است . ابوبكر گفت :
شاهد بياور، آن حضرت على بن ابيطالب و حسنين عليهم السلام و ام ايمن غلام رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را شاهد آورد ولى ابوبكر نپذيرفت (32) . ناگفته نماند: حضرت فاطمه متصرف بود و فدك رادر تصرف داشت ، شاهد را از مدعى مى خواهند نه از صاحب تصرف . وانگهى اگر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم خودش هم زنه مى شد و شهادت مى داد باز نزد آن قدرت طلبان مقبول نبود، زيرا سياست حكومت آن بود كه پولى در دست على عليه السلام نباشد.
ديگرى از جهت املاك هفتگانه بود كه فاطمه فرمود: ارث پدر من است و من يگانه فرزند او هستم ، ابوبكر حديث خلق الساعه خود را: نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه صدقه خواند و گفت : املاك هفتگانه نيز به شما نمى رسد(33) و نعم الحكم الله . سومى سهم قيمت و فى ء بود كه در كتابهاى مذكور است .
دوم اين كه هر سه طايفه از يهود پيمان فوق را بارها شكستند در نتيجه دو گروه از آنها از مدينه اخراج شده و ديگرى قتل عام گرديد چنان كه خواهد آمد، رسول خدا ناچار بود سخت ترين عمل را درباره آنها انجام بدهد، زيرا كه پيوسته به فكر براندازى اسلام بودند، ولى آنان كه ذمى بودن را پذيرفتند به احترام زندگى كردند.
سوم آنكه ارتباط با بيگانگان و پيمان عدم تعرض با آن ها و رفت و آمد در حد خريد و فروش و مبادله سفير و غيره به طورى كه ضررى به مكتب نداشته باشد جايز است ولى نمى شود آنها را محرم اسرار قرار داد و كارها را با صلاحديد آنها انجام داد و از آنها مشورت خواست چنان كه دولتهاى اسلامى اكنون گرفتار آن هستند و حتى يك ليوان آب را هم با مشورت آنها مى خورند، اينجا است كه خدا مى فرمايد: لاتتخذوا بطانة من دونكم لاياءلونكم خبالا ودوا ماعنتم (34)

زيادت بر ركعات نمازها

در آخر ربيع الاول سال اول هجرت كار ديگرى كه انجام شد اين بود كه آن حضرت بر نماز مغرب يك ركعت و بر نماز ظهر و عصر و عشا هر يك دو ركعت افزود و مجموع نمازهاى پنجگانه هفده ركعت گرديد. مرحوم مجلسى تصريح مى كند كه اين كار در آخر سال اول هجرت بود و فى هذه السنة زيد صلوة الحضر و كانت صلوة الحضر والسفر ركعتين ... و ذلك بعد مقام رسول الله المدينة بشهر(35)
ناگفته نماند: نماز اولين تكليفى است كه واجب گرديد و به محض بعثت آن حضرت دستور نماز نازل شد. يعقوبى فرموده : اولين نمازى كه واجب گرديد نماز ظهر بود، جبرئيل وضو گرفتن را به آن حضرت آموخت ، حضرت مانند جبرئيل وضو گرفت ، آنگاه جبرئيل نماز خواند تا آن حضرت نحوه نماز خواندن را بداند... سپس حضرت به نزد خديجه آمد، نحوه وضو و نماز را به او بيان كرد، او نيز وضو گرفت و نماز خواند، آنگاه على بن ابيطالب نيز چنان كرد (36) نقل ابن اسحاق نيز در سيره اش همان طور است (37) و نيز در بحار، ج 18، ص 184، آمده است ، مرحوم كلينى و صدوق از حضرت باقر عليه السلام نقل كرده اند: اولين نمازى كه آن حضرت خواند نماز ظهر بود(38)
نماز پنج وقت در مكه همه اش دو ركعت دو ركعت بود و تا آمدن به مدينه پيوسته نمازها همان طور دو ركعت خوانده مى شد، در روايت كافى از امام سجاد عليه السلام نقل شده : خداوند در مكه بر مسلمانان نماز را دو ركعت دو ركعت واجب فرمود، آن حضرت نيز چنان مى خواند و مدت سيزده سال در مكه همان طور بود حتى وقتى كه به قبا آمد و منتظر آمدن على عليه السلام بود باز دو ركعت ، دو ركعت مى خواند... راوى گفت : پس اين هفده ركعت كى واجب شد؟ فرمود: در مدينه پس از تقويت اسلام ، حضرت هفت ركعت بر نمازها افزود: به ظهر دو ركعت و به عصر دو ركعت و به مغرب يك ركعت و به عشاء دو ركعت ، صبح را نيز به حالت خود گذاشت ، زيرا كه ملائكه روز به سرعت نازل مى شدند و ملائكه شب به سرعت مى رفتند، صلاة صبح را هر دو گروه از ملائكه مى ديدند، لذا خدا فرمود: و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا (39) يعنى : مسلمانان و نيز ملائكه روز و شب آن قدر مى بينند(40)
مرحوم كلينى از امام باقر عليه السلام نقل كرده : خداوند ده ركعت نماز واجب كرد، و كار را به رسولش تفويض فرمود آن حضرت نيز هفت ركعت بر نمازها افزود(41) ، مرحوم صدوق نيز آن را بدون اشاره به تفويض نقل كرده است (42) و نيز كلينى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند: ثم ان الله عز و جل فرض الصلوة الركعتين ؛ ركعتين عشر ركعات فاءضاف رسول الله صلى الله عليه و آله الى الركعتين ، ركعتين و الى المغرب ركعة فصارت عديل الفريضة لايجوز تركهن الافى سفر و اءفرد الركعة فى المغرب فتركها قائمه فى السفر و الحضر فاجاز الله عزوجل له ذلك كله ...(43)
و در همين حديث امام صادق عليه السلام فرموده : رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم : نوافل را سى و چهار ركعت ، دو برابر نمازهاى يوميه سنت نهاد، خداوند از وى قبول كرد، فريضه و نافله جمعا پنجاه ويك ركعت گرديد كه دو ركعت بعد از عشاء نشسته خوانده مى شود و يك ركعت محسوب است .
از اين حديث معلوم مى شود كه آن حضرت نافله يوميه را نيز در آن ايام خوانده و رسميت داده است ، به هر حال :با افزوده شدن هفت ركعت ، مسلمانان تقرب بيشترى به خداى رحمان پيدا كردند، با ذكر دو مطلب ، اين بحث را به پايان مى بريم :
اول : مرحوم صدوق از امام صادق عليه السلام بدون سند نقل كرده كه افزود:... چون رسول خدا از ولادت فاطمه عليها السلام آگاه شد يك ركعت بر نماز مغرب افزود براى شكر به پروردگار(44) و در علل الشرايع اين حديث (45) را با يك سند ضعيف و مجهول و مرسل نقل مى كند على هذا نمى شود به اين حديث اعتماد كرد، به نقل مرحوم كلينى در كافى كه زيادت هفت ركعت در ولادت حسنين عليهماالسلام و براى شكر خدا بوده ، كه خدا آن را اجازه فرموده است (46) اگر چنين باشد زيادت در سال سوم و چهارم هجرت بوده است .
دوم اينكه : رواياتى كه مى گويند نماز در شب معراج هفده ركعت واجب شد منافاتى با اين مطلب ندارد، زيرا در اين صورت در شب معراج هفده ركعت واجب شده آن حضرت به اذن خدا تا در مكه بود فقط ده ركعت را بيان فرمود و بقيه را بعد از هجرت اظهار داشته است به روايات وجوب نماز در شب معراج در من لايحضره الفقيه ، ج 1، ص 196، تا 200 باب فرض الصلوة رجوع شود

پيمان برادرى ميان مهاجر و انصار

در ماه هشتم از سال اول هجرى ، رسولخدا صلى الله عليه و آله وسلم ميان انصار و مهاجران علقه و پيمان برادرى برقرار فرمود، على بن ابيطالب عليه السلام را نيز به برادرى خود برگزيد(47) گويند: اين كار براى آن بود كه مهاجران با اهل مدينه بيشتر ماءنوس شوند و احساس وحشت و غربت نكنند، ابن اسحاق فرموده : حضرت به مهاجران و انصار فرمود: دو نفر دو نفر برادر شويد، آنگاه دست على بن ابيطالب را گرفت و فرمود: اين نيز برادر من است بنابراين رسول خدا و على بن ابيطالب دو برادر بودند، هكذا حمزة بن عبدالمطلب و زيدبن حارثه و....(48)
همچنين در بحار فرموده : آن حضرت در اين سال (اول هجرت) ميان مهاجرين و انصار پيمان برادرى بست و آن بر حق و مساعدت و وراث يكديگر بودن ، استوار بود، همه شان نود (90) نفر بودند، چهل و پنج نفر از مهاجرين و چهل و پنج نفر از انصار، به قولى از هر طرف صد و پنجاه نفر بودند(49) .
به هر حال اين جريان باعث شد كه عربهاى عدنانى (اهل مكه) با عربهاى قحطانى (اهل مدينه) چنان با هم متحد و متفق گردند، كه احتمال هر گونه درگيرى و اختلاف در آينده از بين برود و اين تصميم بسيار عاقلانه و مدبرانه بود كه آن حضرت انجام داد، اين جريان را با دو مطلب به پايان مى بريم :
اول اينكه : رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در اين واقعه على بن ابيطالب عليه السلام را برادر خود كرد و آن يكى از مناقب بزرگ اميرالمؤ منين مى باشد، ابن شهر آشوب فرموده : آخى رسول الله صلى الله عليه و آله بين اصحابه فجاء على تدمع عيناه فقال : يا رسول الله آخيت بين اصحابك و لم تواخ بينى و بين احد فقال النبى صلى الله عليه و آله وسلم : انت اخى فى الدنيا و الاخرة (50)
دوم اينكه : شرايط پيمان برادرى سه چيز بود: هر دو در راه حق و دفاع از آن پايدارى كنند، يكديگر را مواسات و كمك و يارى نمايند، بعد از مردن از يكديگر ارث ببرند نه ارحامشان ، مرحوم مجلسى فرموده : آخى بين المهاجرين و الانصار على الحق و المواسات و يتوارثون بعد الممات (51) ولى جريان ارث بردن قبل از عملى شدن ، توسط قرآن مجيد نسخ گرديد.
ايضا مرحوم مجلسى فرموده : پيش از آنكه به حكم توارث عمل شود آيه آخر سوره انفال و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله ... (52) نازل گرديد و آن را نسخ كرد، آن وقت هنوز كسى از مهاجرين از دنيا نرفته بود، زيرا اولين كسى كه از آنها از دنيا رفت عثمان بن مظعون بود و او بعد از جنگ بدر فوت كرد(53) .
مرحوم صدوق در فقيه پس از اشاره به جريان نسخ فرموده : اما حديثى كه مخالفان نقل كرده اند كه چون غلام حمزه از دنيا رفت حضرت نصف دارايى او را به دختر حمزه و نصف ديگر را به موالى او داد، حديثى منقطع است ، آن را عبدالله بن شداد از رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم نقل كرده و حديث مرسلى است ... صحيح كتاب خدا است نه اين حديث (54) . على هذا پيش از آن كه به تورات اخوت عمل شود آيه انفال آن را نسخ كرد و هركس به نسبت خود بازگشت .

تشريع اذان

شعار بسيار بزرگ و حيرت انگيز اذان نيز در ماه هشتم از سال اول هجرت تشريع گرديد چنان كه در بحار تصريح شده است (55) در آن روزگار يهود براى خواندن مردم به معبد بوق مى نواختند و نصارى ناقوس مى زدند، ظاهرا در ميان مسلمانان بحث شده كه براى خواندند مردم به مسجد و نماز از كدام شيوه استفاده كنند، در اين هنگام جبرئيل اذان را از طرف خداوند نازل كرده است .
در كافى از مصوربن حازم از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: چون جبرئيل اذان را آورد، سر رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم در آغوش على عليه السلام بود، جبرئيل اذان و اقامه گفت ، چون رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم چشم باز كرد فرمود: يا على آيا شنيدى اذان و اقامه را؟ گفت : آرى ، فرمود: حفظ كردى ؟ گفت : آرى ، فرمود: بلال را صدا كن و به او تعليم نما، حضرت بلال حبشى را خواند و به او تعليم فرمود(56)
عجيب است كه در كتب اهل سنت اذان را مولود خوابى دانسته اند كه عبدالله بن زيده ديده است . دارمى در سنن خود نقل مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواست مانند يهود بوق بزنند، بعد دستور داد ناقوس آماده كنند، در اين بين روزى عبدالله بن زيد به محضر آن حضرت آمده و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله شب در خواب ديدم مردى سبز پوش ناقوسى به دست راه مى رود، گفتم : بنده خدا اين ناقوس را مى فروشى . گفت : مى خواهى چه كنى ؟ گفتم : با آن مردم را به نماز دعوت كنم . گفت : بهتر از اين را خبر ندهم ؟ گفتم : آن چيست ؟ گفت : ميگويى : الله اكبر الله اكبر....
حضرت فرمود: ان شاء الله خواب حقى است اينها را به بلال بياموز كه صدايش از تو رساتر است چون عمربن خطاب اين را بشنيد با سرعت به محضر حضرت آمد و گفت : به خدايى كه تو را به حق فرستاده است من هم نظير همان خواب را ديده ام ، حضرت فرمود: الحمدلله اين باعث شد كه مطلب ثابت تر شود (57)
ولى اين سخن درست نيست ، و از طرف اهل بيت عليهم السلام رد شده است . در وسائل از ابن عقيل نقل كرده كه امام صادق عليه السلام لعن كرده كسانى را كه پنداشته اند رسول خدا صلى الله عليه و آله اذان را از عبدالله بن زيد گرفته است و فرموده : بر پيامبرتان وحى نازل مى شود كه شما گمان داريد كه او اذان را از عبدالله بن زيد اخذ كرده است : عن الصادق عليه السلام انه لعن قوما زعموا ان النبى صلى الله عليه و آله اخذ الاذان من عبدالله بن زيد، فقال : ينزل الوحى على نبيكم فتزعمون انه اخذ الاذان من عبدالله بن زيد(58)

اهميت اين شعار

اذان اسلامى يك شعار بهت انگيز است ، با بوق يهود و ناقوس نصارى ابدا قابل مقايسه نيست ، اين مطلب كه در مناره ها، راديوها، تلويزيون ها، بيابانها و خيابانها، فرياد كشيده و با صداى بلند بگوييم : الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمد رسول الله ان عليا ولى الله ...، چنان عظمت بزرگى دارد كه قابل وصف نيست و واقعا، يدرك و لا يوصف است ، آرى اسلام و قرآن اين شعار را دارد، يعنى عالم بداند، جهان بداند، كائنات بداند كه ما بدون پرده و آشكارا، با فريادى كه همه فضا را پر كند مى گوييم : الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله و....
از اين روست كه براى مؤ ذنين در روايات ثوابهاى بسيار بزرگ وعده شده است و بدين سبب است كه رسول الله صلى الله عليه و آله به بلال مى فرمود: صدايت را با اذان بلند كن ، ملائكه چون اين صدا را بشنوند مى گويند: صداهاى امت محمد صلى الله عليه و آله است كه خدا را ياد مى كنند عن عبد الله سنان عن ابى عبد الله عليه السلام قال : كان طول حائط مسجد رسول الله صلى الله عليه و آله قامة فكان يقول لبلال اذا دخل الوقت : يا بلال اعل فوق اكدار و ارفع الاذان من اهل الارض قالوا: هذا الصلوات امة محمد صلى الله عليه و آله بتوحيد الله عزوجل و يستغفرون لامة محمد صلى الله عليه و آله حتى يفرعوا من تلك الصلاة (59)

تكميل مطلب

1: جمله : حى على خير العمل توسط عمر بن الخطاب از اذان و اقامه برداشته شد و گرنه در اصل تشريع ، اين جمله از طرف خدا نازل گرديده است شيعه و اهل سنت اتفاق دارند كه حذف آن از طرف عمر بود و تا زمان او به طور شايع گفته مى شد، لذاست كه شيعه از اول آن را ترك نكرد، اكنون نيز ترك نكرده است ، حتى وقتى كه در زمان هادى عباسى ، حسين بن على بن حسن ، صاحب فخ ، در مدينه خروج كرد و مدينه را زير فرمان درآورد مؤ ذن مسجد رسول الله صلى الله عليه و آله را وادار كردند كه حى على خير العمل را بالاى بام مسجد بگويد: (60) حلبى در سيره اش نقل كرده كه عبد الله بن عمر و على بن الحسين (زين العابدين عليه السلام) حى على خير العمل را در اذان مى گفتند (61)
علاء الدين قوشچى كه از بزرگان متكلمين بر مذهب اشاعره است در اواخر بحث امامت در شرح تجريد نقل كرده كه عمربن الخطاب بالاى منبر رفت و گفت : سه چيز در عهد رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم بود، ولى من از آنها نهى كرده و تحريم مى كنم و هر كس كه مرتكب شود تنبيه و عقوبت خواهم كرد: متعه زنان و حج تمع و حى على خير العمل : قال ايهاالناس ثلاث كن على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله انا نهى عنهن و احرمهن و اعاقب عليهن و هى متعة انساء و متعة الحج و حى على خير العمل
حالا بايد ديد چرا عمر بن الخطاب اين امر را تحريم كرد؟ مرحوم علامه شرف الدين الحسينى در النص و الاجتهاد فرموده : عمر و همفكران او ديدند: اگر اين كار را بكنند، مردم به جهاد بيشتر تشويق خواهند شد و به جاى اينكه نماز را بهترين عمل بدانند جهاد را بهترين عمل خواهند دانست (62) نگارنده گويد: اين همان حكايت كاسه از آش داغ تر است . چرا اين فكر را رسول خدا نكرد؟چرا اين مصلحت را خدا ملحوظ نداشت ، خدا و رسول مى گويند: نماز خير العمل است ، ولى خليفه مى گويد: جهاد خير العمل است .
باز حلبى در سيره خود نقل كرده : مؤ ذن پيش عمر آمد تا او را براى نماز بخواند، ديد خليفه خوابيده است ، گفت : الصلوة خير من النوم ، عمر خوشش آمد و گفت : اين را در اذان صبح بگو(63) اين هم از آن زمان رسميت يافت .
2: ما شيعيان در اذان و اقامه بعد از شهادت بر رسالت مى گوييم اشهدان علياولى الله ناگفته نماند شهادت بر ولايت در اصل اذان نيست ، و بعدها به اذان افزوده شده است ولى تاريخش حتى از هزار سال بيشتر است زيرا صدوق در سيصد و هشتاد و يك (381) هجرى وفات يافته و نيز شيخ طوسى در مبسوط و ديگران مطرح كرده اند، ولى از اين كه مرحوم كلينى در كافى نقل نكرده به نظر مى آيد بعد از زمان او به وجود آمده است .
وفات كلينى در 328 يا 329 است ، بنابراين مى شود تخمين زد كه بعد از كلينى و قبل از صدوق عملى شده است (64)
مرحوم آية الله حاج سيد احمد زنجانى در الكلام ، يجر الكلام) فرموده است : شيعيان خواستند با اين عمل آن همه ناسزاها را كه در زمان بنى اميه به على عليه السلام در منابر گفته شد، جبران نمايند.
ناگفته نماند: شيعيان آن را از جانب خويش خلق نكرده اند، بلكه از روايات الهام گرفته اند، مثلا در روايات قاسم بن معاويه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: فاذا قال احدكم لااله الاالله ، محمد رسول الله صلى الله عليه و آله فليقل على اميرالمؤ منين
مرحوم مجلسى در بحار، ج 81 ص 111 فرموده : بعيد نيست كه شهادت بر ولايت از اجزاء مستحبه باشد زيرا كه شيخ طوسى و علامه و شهيد و ديگران گفته اند: در اين زمينه رواياتى است مرحوم علامه سيد شرف الدين (65) فرموده : و كذلك الشهادة لعلى عليه السلام بعد الشهادتين فى الاذان فانما هى عمل بادلة عامة تشملها
مرحوم حاج آقا رضا همدانى (66) فرموده : فالاولى ان يشهد لعلى عليه السلام بالولاية و امرة المؤ منين بعد الشهادتين قاصدا امتثال العمومات الدالة على استحابه
بنابراين اين عمل ظاهرا با صلاحديد فقها و استدلال آن ها بوده است اين سخن را با ترجمه كلام مرحوم آيه الله حكيم در مستمسك عروة به پايان مى برم : مانعى ندارد كه شهادت بر ولايت را به قصد استحباب مطلق بگوييم ... بلكه اين عمل در اين روزگار از شعائر ايمان و رمز تشيع به شمار آمده از اين جهت رجحان شرعى دارد و بلكه مى شود گفت : واجب است اما نه به عنوان جزئيت (67) ناگفته نماند جمله حى على خير العمل و شهادت بر ولايت گاهى معمول و گاهى قدغن مى شد، از زمان سلطان طغرل سلجوقى مدت پانصد و بيست سال قدغن بوده تا به دستور شاه اسماعيل صفوى هر دو رسمى گرديد.

صلاح الدين ايوبى و خيانت او

در اينجا به مناسبت كلمه حى على خير العمل مناسب است يادى از اصلاح ايوبى و خيانت او نسبت به تشيع شود، خلفاى فاطمى دويست و هفتاد و يك (271) سال يعنى از سال 296 تا سال 567 قمرى سلطنت كردند، در عصر آنها تشيع در آفريقا چنان زياد شد كه يك نفر از اهالى فلسطين گفت : اگر ده تير داشته باشم 9 عدد عدد آن را به طرف مغرب (مراكش) مى اندازم ، چون شيعيان فراوانى دارد و يك عدد آن را در فرنگ .