به عنوان نمونه ، اقوال چند نفر از اعلام و بزرگان شيعه و سنى را در اينجا نقل مى كنيم تا پرده هايى از ناحيه گروهى به روى حق كشيده شده ، كنار برود و سيماى حق و حقيقت ظاهر گردد.
1 - عبدالله بن احمد، معروف به ابن الخشاف ، در پاسخ شاگرد خود (مصدق بن شبيب واسطى) هنگامى كه به او گفت : دسته اى از مردم مى گويند: اين خطبه از سخنان حضرت على (عليه السلام) نمى باشد، گفت : «سوگند به خدا من اين خطبه را در كتابهايى ديده و خوانده ام كه دويست سال پيش از اين كه سيد رضى قدم به دنيا بگذارد نوشته شده است و اين خطبه را با خطوط افرادى يافته ام ، جلوتر از اينكه نقيب ابواحمد، پدر سيد رضى به دنيا آمده باشد و آن خطوط و صاحبان آنها را مى شناسم ، همچنان كه تو را شناخته ام (624)».
2 - عزالدين معتزلى ابن ابى الحديد مى گويد: «من اكثر اين خطبه را در كتابهاى ابوالقاسم بلخى (يكى از رهبران و پيشوايان معتزله كه در سال 317 از دنيا رفته است و در زمان حكومت و دولت المقتدر (625) زيست و زندگى مى كرد)، يافته ام و پس از گذشتن مدتهاى طولانى ، سيد رضى به دنيا آمده است».
3 - باز او مى گويد: بسيارى از اين خطبه را در كتاب «انصاف» يافته ام و آن را ابوجعفر؛ فرزند قبه (يكى از متكلمين اماميه) كه شاگرد ابوالقاسم بلخى بود، تاءليف كرده است و در همان زمان ، از دنيا رحلت نمود جلوتر از اينكه سيد رضى قدم به دنيا بگذارد(626).

اقيلونى در نزد اهل سنت
جمعى از آنان ، چون ديده اند ادله و براهين فراوان (كه به برخى از آنها اشاره شد) بر صدور خطبه شريفه شقشقيه ، از حضرت على (عليه السلام) موجود است و نمى توانند همه آن را انكار كنند، از اين رو خواسته اند در صحت بعضى از جملات آن ، ايجاد شك و شبهه نموده و باعث ترديد شوند. لذا گفته اند: طلب فسخ ابوبكر بيعت خود را پس از انجام گرفتن آن ، ثابت و محقق نشده و به مقام ثبوت نرسيده است و آنچه در اين باره از او معروف و مشهور است ، اين است كه گفت : وليتكم فلست بخيركم و اين كلام را به جمهور اهل سنت ، نسبت داده اند(627).
براى آنكه گفتار اين گونه افراد، در قلوب پاك مسلمانان و دل هاى صاف پيروان مكتب اسلام ، باعث دغدغه نشود، از اين لحاظ، ما مقدارى پيرامون كلام آنان صحبت مى كنيم :

پاسخ آنان
سخنان ايشان ، ايرادات بسيار و اشكالات متعددى دارد. ما به بعضى از آنها اشاره مى نماييم :
1 - از سخنان آقايان محترم ، معلوم مى شود كه بين اين دو نقل ، تعارض ‍ فرض كرده اند. در حالى كه اين دو كلام ، با هم تعارضى ندارند، زيرا منافات ندارد كه هر دو را گفته باشد. بلكه محقق و بدون شك و ترديد همين است كه هر دو كلام از او صادر شده است . براى اين كه مورد صدور اين دو سخن مختلف است .
2 - طبق مدارك معتبرى كه نقل گرديد، اين خطبه شريفه ، قطعا از حضرت على (عليه السلام) بوده . پس در اين صورت ، هيچ گونه جاى شك و ترديد، در استقاله مزبور باقى نخواهد ماند.
3 - قاضى فضل بن روزبهان (ناصب) استقاله و طلب فسخ او را از بيعت به اين لفظ، در كتاب ابطال الباطل (كه به زعم خود در رد كشف الحق علامه حلى (قدس سره) نوشته) در ضمن پاسخ خود، از قول علامه كه فرموده : از جمله مطاعن ابوبكر اين است كه او و عمر خواستند در خانه حضرت على (عليه السلام) را بسوزانند، بطور ارسال مسلم نقل كرده است (628).
4 - محقق طوسى آن را در تجريد نقل كرده و فاضل قوشچى ، در شرح آن (629) هيچ گونه مناقشه اى در صحت آن ، نكرده و چنان استفاده مى شود كه صحت آن را مسلم مى دانسته و خدشه اى در آن ، به هيچ وجه احتمال نمى داده است . در حالى كه او اصرار دارد، كه تمام مطالب محقق طوسى را در مبحث امامت ، رد نمايد.
5 - قاسم بن سلام بغدادى ابوعبيده (كه از مشاهير رجال و مشايخ روات اهل سنت مى باشد و بخارى از او تخريج حديث كرده و مؤ لف كتاب غريب الحديث و كتاب اموال است) به نقل سيد، اين كلام را از ابوبكر روايت كرده است (630).
6 - عزالدين معتزلى ، در شرح خطبه شقشقيه مى گويد: بسيارى روايت كرده اند كه ابوبكر گفت : اقيلونى فلست بخيركم (631).
7 - ابن قتيبه در الامامه و السياسه (632) به اين لفظ، استقاله او را روايت كرده است ، اقيلونى بيعتى .
8 - فخر رازى در نهايه العقول (633) هيچ گونه در صحت اين كلام ، اشكال و اعتراض نكرده ، با اينكه رسم و روش او، تشكيك است و هميشه جديت و كوشش مى كند، كه به استدلال طرف ، پاسخ ‌هاى متعددى بدهد ولو اينكه جواب هايش ضعيف و نادرست باشد.

ايراد دوم
2 - پاسخ شما به كلام و سخن خليفه دوم ، كه آن را در موقع رياست و حكومت و فرمانروايى خود، به مسلمانان گفت نيز، ناسازگار بوده و مخالفت دارد. براى اين كه خودش به آنان گفت : شما به ابوبكر خليفه پيامبر خدا مى گفتيد(634) به من هم نماينده خليفه رسول خدا بگوييد(635).
لذا مسلمانان ، مدتى او را به اين لقب مى خواندند و پس از مدتى ، با نقشه عجيب و شگفت آورى ، آن را عوض كرده و دستور داد: به او اميرالمؤمنين خطاب كنند(636).
اگر او به وسيله شورى تعيين شده بود چرا مى گفت : به من نماينده ابوبكر خطاب كنيد؟ و باز جواب شما با حرفهاى وى ، كه در دم مرگ مى گفت و همه دانشمندان اهل تسنن آن را در صحاح و سنن و ساير كتابهاى معتبر خود آورده اند، مخالفت دارد.
به جهت اينكه هنگامى كه مجروح شده و در بستر بيمارى افتاده بود، به او گفتند: خليفه اى براى خود تعيين كن . در پاسخ گفت : «اگر خليفه اى تعيين كنم (اشكالى ندارد) زيرا ابوبكر كه بهتر و برتر از من بود، از طرف خود نماينده اى تعيين كرد و اگر هم تعيين نكنم (باز ايرادى ندارد) زيرا پيامبر اسلام كه بهتر و شايسته تر از من بود، براى خويش خليفه و جانشين قرار نداد».
عبدالله گفت : عمر هنگامى كه نام رسول خدا را برد، فهميدم كه از خود نماينده تعيين نخواهد كرد(637).

ايراد سوم
در ضمن كلام خودتان فرموديد: ابوبكر ترسيد از اين كه اگر خودش شورى را تشكيل ندهد و در حال حياتش ، خليفه اى تعيين نگردد، اختلاف و دوئيت در ميان مسلمانان رخ بدهد و فتنه و فساد، در بين آنها حكمفرما شود از اين لحاظ شورى را تشكيل داد.
از شما مى پرسيم اين حكمت و فلسفه ، در زمان حيات و زنده بودن رهبر اسلام نيز وجود داشت ؟ پس چرا اين كار را پيامبر اسلام (به زعم شما) انجام نداد، بلكه اختلاف و نزاع بعد از رحلت آن حضرت چندين برابر شديدتر و سخت تر از اختلافاتى بود، كه پس از درگذشت ابوبكر اتفاق افتاد؟
چنانچه از عايشه نقل شده است كه گفت : «هنگامى كه رهبر اسلام و پيامبر آخرالزمان از دار دنيا و جهان فانى رحلت نمود (و سراى پايدار را با نور جمالش روشن و منور گردانيد) اعراب مرتد شده و از دين و آيين خدا برگشتند و نفاق و دورويى ، در بين آنها حكومت كرد و آنقدر مصائب و گرفتارى ها در راه اسلام ، بر پدرم رخ داد و فشار و ناراحتى ها از هر سو بر او وارد شد، كه اگر آنها بر كوه هاى بلند فرود مى آمد، آنها را به هم مى ريخت و از بين مى برد(638)».
اگر بگوييد: پيامبر اسلام به اندازه ابوبكر از اوضاع و احوال مسلمانان باخبر نبوده و اطلاعاتى نداشت ، پاسخ آن را بايد از وجدانتان دريابيد و چون از كسى از مسلمانان اين توهم و خيال را به مغز خود راه نداده است ، از اين لحاظ، بيش از اين در پيرامون آن به بحث ادامه نمى دهيم .
و اگر چنانچه بگوييد: آن بزرگوار آگاه بود، وليكن ابوبكر بر امت اسلامى از آن حضرت دلسوزتر و مهربان تر بود، از اين جهت او براى حفظ اسلام و مسلمين براى خود نماينده تعيين نمود، اين هم مانند كلام سابق صحيح و درست نيست .
زيرا خداوند متعال ، در كتاب خود آن سرور را رحمت براى عالميان معرفى نموده است (639).
بنابراين چه عاملى باعث شد كه ابوبكر از جانب خود، نماينده تعيين نمايد، ولى رهبر اسلام ، مسلمين را بى سرپرست گذاشته و حافظ و نگهبانى براى دين و آيين خدا تعيين نكند؟ پاسخ اين مطلب ، با دانشمندان باانصاف مى باشد.

سؤ ال دوم
بر حسب آيه شريفه : لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه (640) بر همه ما مسلمانان جهان ، (به ويژه بر افرادى كه در راءس جامعه هاى اسلامى قرار گرفته بودند و خودشان را دلسوز آنان مى دانستند و عقيده داشتند كه بر طبق دستور و فرمان پيامبر اسلام رفتار مى نمايند) لازم است از رفتار و كردار آن حضرت تبعيت كرده و پيروى نماييم و اعمال و كردار آن سرور را، نصب العين نموده و سرمشق خود قرار بدهيم و همانند او شاهراه را پيش ‍ گرفته و در آن ، راه پيمايى كنيم .
بنابراين از برادران دينى و دانشمندان و علماى اسلام ، بايد پرسيد: چرا و به چه جهت ، ابوبكر در تعيين نكردن خليفه و جانشين ، از پيامبر اسلام تبعيت نكرده و به شورى واگذار ننموده ، تا مسلمين پس از او هر كس را كه صلاح ديدند، انتخاب نموده و رهبر و پيشواى خود قرار بدهند؟ بلكه بر خلاف سنت حسنه آن حضرت ، خود مستقيما عمر را خليفه و جانشين خود معرفى نمود.
آيا اين روش ، بر خلاف آيه شريفه فوق و سنت حسنه آن سرور (به زعم شما) نمى باشد؟ مسلما پاسخ مثبت خواهد بود.

با كدام اشخاص مشورت كنيم ؟
شور و مشورت (كه مقدارى از فوايد و سودهاى آن به عرضتان رسيد) همانند ساير اعمال و كردار بشر، حدودى دارد.
اگر داراى آن حدود گرديد، انسان به وسيله آن مى تواند منظور خود را به دست آورده و به مراد و مقصودش نايل شود و اگر واجد آن شرايط نگشت ، در اين صورت ضرر مشورت بيش از نفع آن خواهد بود.
چنانچه از حضرت امام صادق (عليه السلام) نقل شده است (641) بلكه ممكن است غير از زيان ، محصولى نچيند از اين رو رهبران دينى ، براى اينكه پيروان آيين مقدس اسلام به هدف و مقصودشان برسند و حقيقت و واقع را دريابند، به آنان دستور داده اند كه با همه كس مشورت نكنند. بلكه با افرادى كه داراى اوصاف پسنديده و خصال شايسته هستند و شرايط زير را واجد هستند، مشاوره و مذاكره نمايند:
1 - مردى كه با او مشورت مى كنيد، عاقل و خردمند باشد.
2 - طرف شور و مشورت ، مرد آزاد و متدين باشد.
3 - دوست صميمى و واقعى و يار و برادر باشد.
4 - كاملا موضوع مشورت شده را به او شرح و بسط داده و واقع مطلب را از او نپوشانده و در اختيارش بگذارد، به طورى كه طرف مشورت ، مثل خود آن شخص ، از مطلب مطلع و آگاه باشد و پس از آن كتمان كرده و مخفى دارد.
بدون ترديد؛ مستشار اگر عاقل باشد، از افكار و انديشه هاى او استفاده برده و بهره مند مى گردى و اگر آزاد و مرد ديندار باشد، در نصيحت و خيرخواهى تو قصور و كوتاهى ننموده و منتهاى كوشش و جديت خود را انجام خواهد داد و اگر دوست واقعى و صديق حقيقى و يار و برادر باشد، راز تو را پنهان ساخته ، آشكار و برملا نمى سازد و اگر او را از اسرار و رازهاى خود آگاه نمودى ، مشورت در اين موقع تمام شده و نصيحت به منتهى درجه مى رسد(642).
با اين شرايط كه گفته شد، اگر كسى در امرى با شخصى مشورت نمايد، بايد از راءى او تبعيت كند و مخالفت نظريه او را بر خود جايز و روا نداند زيرا در غير اين صورت ، جز پشيمانى و ندامت عايدش نخواهد شد(643).
از اين جهت پيشوايان اسلامى ، در سخنان درربار خود، تبعيت كردن از اين نوع افكار و پذيرفتن اين گونه آراء را، از نعمت هاى بزرگ الهى شمرده اند چنانچه از حضرت امام جواد (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند: مرد مؤمن و خداپرست ، هميشه به سه چيز نيازمند است و هيچ وقت از آنها غنى و بى نياز نمى گردد:
1 - توفيق از خداوند متعال (كه به وسيله آن ، بنده به كارهاى خير و شايسته موفق شده و خوشبخت و كامياب مى گردد).
2 - واعظ باطنى و پند دهنده درونى (كه پيوسته همراه انسان بوده و دائما او را به امور نيك و كارهاى شايسته دعوت مى نمايد).
3 - پذيرفتن سخنان كسى كه او را نصيحت كرده و اندرز دهد و به راههاى پسنديده ارشاد و رهبرى نمايد(644).

وظيفه مستشاران
اما تكاليف كسانى كه با آنان مشورت شده ، اين است كه : در مشورت خيانت و نادرستى نكنند و با عقل و خرد خدادادى ، صلاح و فساد طرف را در هر چيز تشخيص دادند به او بگويند.
زيرا آنان امين هستند(645) و آدم درستكار، نبايد در مشورت خيانت ورزد، دروغ و خيانت هنگام مشورت و اطمينان به اندازه اى نزد خداوند ناپسند و مبغوض است ، كه در اخبار و روايات ، رهبران دينى آن را به سرحد جنگ و نبرد با خدا و رسول او رسانيده اند(646).
باز براى عظمت و بزرگى گناه خيانت است كه خداوند قبل از عذاب هاى قيامت و رستاخيز، صاحبش را در اين جهان كيفر داده و گرانمايه ترين سرمايه هايش را (كه عبارت از عقل و خردش مى باشد) از او مى گيرد(647).
از اين لحاظ مردان پاك سرشت و بندگان مطيع و فرمانبردار الهى ، هنگامى كه در امرى طرف مشاوره و مذاكره قرار مى گرفتند، حقيقت مطلب را به مشورت كنندگان كاملا شرح داده و مفاسد و زيان هاى آن را بيان مى كردند. به طورى كه جاى هيچ گونه شك و شبهه اى باقى نمى ماند. براى شاهد گفتار دو داستان آموزنده و پند دهنده را در اين جا ذكر مى كنيم :

1 - عمرو بن العاص در كار خود مشورت مى كند
نقل شده است : حضرت على (عليه السلام) هنگامى كه از كار بصره (جنگ جمل) فارغ شد و در كوفه توقف و اقامت فرمود، نامه اى به معاويه نوشت و او را به بيعت خود دعوت نمود(648) و به وسيله بيعت اهل حرمين (مكه و مدينه) و سوابقى كه در اسلام داشت ، به او احتجاج نموده و دليل اقامه فرمود. تا اينكه مابين مردم شام و عراق جنگ و نبرد رخ ندهد.
معاويه هم به بهانه اينكه آن حضرت محرك و باعث كشته شدن عثمان گرديده است ، از بيعت او سرپيچى كرده و به خونخواهى عثمان ؛ مردم فريب خورده شام را دور خود جمع مى كرد در اين بين ، جمعى از طالبين دنيا و خواستاران آن نيز، از اين پيشامد استفاده كرده و به معاويه تمايل مى نمودند.
در اين موقع معاويه با منسوبين خود و افرادى كه مورد وثوق و اطمينان او بودند، درباره جنگ با حضرت على (عليه السلام) مشورت مى كرد. در اين اوقات بود كه نامه حضرت على (عليه السلام) به او رسيد.
معاويه پس از خواندن نامه بر غم و اندوهش افزوده شد و علاوه گشت و پيك حضرت را نگه داشت . برادرش عتبه بن ابوسفيان به او گفت : «اين امر عظيم و كار بزرگى است . اگر خواسته باشى به مراد و مقصود خويش برسى ، بايد از عمرو بن العاص استمداد نموده و طلب يارى نمايى ، زيرا زيركى و هوشيارى او، بر تو مخفى و پوشيده نيست و فعلا او در حقه بازى و حيله گرى ، فريد دهر و يگانه روزگار مى باشد. او گول مى زند ولى گول نمى خورد. او كه در حال حيات عثمان از او كناره گيرى نموده بود، بى شك از تو بيشتر كناره گيرى خواهد كرد و دلهاى مردم شام نيز به او مايل و راغب است» پس بايد ميل او را به خود جلب كنى .
معاويه گفت : «راست مى گويى . وليكن او على را دوست مى دارد و مى ترسم به درخواست من ، جواب موافق و پاسخ مثبت ندهد».
عتبه گفت : «او را به وسيله ثروت و اموال دنيا و حكومت و رياست اين جهان ، فريب بده . زيرا او مرد دنيا و خواهان آن است و در مقابل اينها، دين و آيين خود را خواهد فروخت».
از اين رو معاويه به او نوشت و در نامه خود، تهمت هاى ناجوانمردانه و نسبت هاى ناروا به ساحت مقدس حضرت على (عليه السلام) داد. عمرو بن العاص پس از خواندن نامه معاويه ، جواب هاى محكم و دندان شكن به او داد، و نوشت :
واى بر تو اى معاويه ! آيا فضايل و مناقب على (عليه السلام) را در اسلام فراموش كرده اى ؟ و چون ما اين مطلب را در گفتارهاى خود در همين كتاب (649) بيان كرده ايم ؛ از اين لحاظ ديگر تكرار نمى كنيم .
معاويه دوباره به او نامه نوشت و فرمان استاندارى مصر را به وى فرستاد. موقعى كه نامه معاويه به او رسيد، به فكر فرو رفت و در كار خود حيران و سرگردان گشت و نمى دانست كه چه كار كند به طورى كه خواب از چشمانش پريد و در آن وقت ، اشعارى را مى خواند كه اهل او مى شنيدند.
هنگام صبح ، با غلام خود به نام وردان (كه مرد دانا و عاقلى بود) درباره رفتن خود به سوى معاويه ، با او كنكاش نموده و مشورت كرد. وردان در جواب گفت : «با على آخرت و سراى پايدار است و دنيا نيست . و آخرت است كه براى انسان باقى مى ماند اما با معاويه دنيا است و آخرت نيست و دنيا هم فانى و زودگذر است . نه براى تو و نه براى كس ديگر باقى نخواهد ماند. حالا هر كدام را اختيار مى كنى ، آزاد هستى».
عمرو بن العاص تبسم كرده و به خواندن اشعار، شروع نمود و نظير همين سخنان را پسرش عبدالله نيز به او گفت وليكن رياست دنيا و زرق و برق اين جهان مهار اختيار او را از دستش ربود و لذا تصميم گرفت ، كه به جانب شام حركت نمايد(650) هر قدر غلام و پسرش عبدالله خواستند او را از اين قصد منصرف كنند؛ نتوانستند، تا اينكه به سر دو راهى رسيدند كه از يك سو به جانب شام ، و از سوى ديگر به جانب عراق مى رفت .
غلامش به او گفت : «اى آقا! راه عراق ، راه آخرت و سراى ابدى است و راه شام راه دنيا و جهان فانى است به طرف كدام يك از اينها حركت مى كنى ؟» عمرو گفت : «به طرف شام (651)» از برخى تواريخ معلوم مى شود كه : عمرو بن العاص ، خودش به سوى معاويه حركت كرد بدون اينكه معاويه او را درخواست نمايد(652).

2 - عمر بن سعد كدام راه را اختيار نمود؟
مؤ رخين مى نويسند: جلوتر از آمدن حضرت امام حسين (عليه السلام) به جانب عراق ، ابن زياد حكومت و استاندارى رى را به عمر بن سعد داده بود و او را به چهار هزار سوار، به سوى دشتبى ، براى كوبيدن ديلميان (كه در آن ناحيه خروج كرده بودند) ماءمور ساخته بود.
عمر بن سعد طبق فرمان در حمام اعين اردو زد. هنگامى حضرت امام حسين (عليه السلام) وارد سرزمين كربلا شد. ابن زياد به او دستور داد كه : اول به جنگ حسين بن على (عليه السلام) برو. وقتى كه از جنگ فارغ شدى آن زمان ماءموريت سابق خود را انجام بده .
عمر بن سعد درخواست استعفا كرد عبيدالله بن زياد گفت : «اشكال ندارد به شرط اينكه عهد و فرمان ما را برگردانى» وقتى كه عمر بن سعد اين كلام را از او شنيد گفت : «امروز را به من مهلت بده تا اينكه پيرامون اين مطلب فكر و انديشه نمايم».
عمر بن سعد با نيكخواهان و دوستداران خود در اين موضوع مشاوره كرد همه او را از اين عمل منع نمودند و حمره بن مغيره پسر خواهرش گفت : «اى دايى ! تو را به خدا قسم مبادا به جنگ حسين بن على (عليه السلام) بروى زيرا هم قطع رحم كرده و هم گناهكار خواهى شد سوگند به خدا اگر از دنيا مال و منال آن و حكومت و رياست همه زمين (اگر از آن تو بوده باشد) دست بردارى شايسته و بهتر است از اينكه با خدا ملاقات كنى و در گردن تو خون حسين بن على (عليه السلام) بوده باشد».
در پاسخ گفت : «چنين خواهم كرد(653)» وليكن حب رياست و مقام و دوستى جاه و منصب او را به سوى شقاوت و بدبختى كشانيد و نگذاشت به سخنان ناصحانه آنان گوش بدهد و به اين وسيله خود را در هر دو سراى بيچاره و خوار و ذليل ساخت چنانچه خودش پس از قتل حضرت امام حسين (عليه السلام) بر اين مطلب اعتراف مى نمود(654).

و الحمدالله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلى الله على محمد و آله الطاهرين

پايان