سخنرانى بيستم : چرا بايد مشورت كنيم ؟

قال الله تعالى فى كتابه : و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين (577).

مشورت يا جستجوى حقيقت
يكى از تعاليم و دستورهاى حيات بخش اسلام و برنامه هاى عالى آن ، موضوع مشورت است .
اسلام به تابعين و پيروان خود، سفارش نموده كه امور دنيوى و كارهاى اين جهان را، با مشورت و صلاحديد مردان دانا و آگاه انجام دهند و از اقدام خودسرانه و بدون مشورت ، اجتناب و پرهيز نمايند.
هنگامى كه ازداعى و انگيزه اين مطلب ، جستجو كرده و مورد بررسى قرار دهيم ، آگاه مى شويم كه درك واقع و حقيقت امر، از اين راه ميسر و محقق مى گردد.
انسان به وسيله مشورت ، مى تواند آنچه صلاح و مصلحت اوست ، به دست آورده و تشخيص بدهد(578) براى آنكه پروردگار عالم ، عقل بشر و خرد انسان را همانند جسم و جسدشان متفاوت و مختلف خلق نموده است (579).
همچنانچه در خارج مى بينيم ، خداوند قادر، براى مصالح فراوان ، عده اى از مردم را بلند قامت ، سفيدپوست ؛ توانا و نيرومند، زيبا و فربه و و و و جمعى را به عكس آنان آفريده است همچنين قواى عقلانى و نيروى فكرى بشر را نيز مختلف و گوناگون قرار داده است :
از اين جهت ، بشر نبايد در كارهاى اين دنيا، صددرصد به افكار خود اتكا نموده و انديشه هاى خويشتن را صحيح و درست بداند و از افكار خردمندان و هوشمندان اين جهان ، بى خبر و بى اطلاع بماند.
زيرا ممكن است امرى را كه صلاح خود را در آن تشخيص داده و دانسته است ، خطا و اشتباهى بيش نبوده و عقل و خرد او مثل افراد ديگر جمعيت ، به رموز آن پى نبرده و به مفاسد و زيانهاى گوناگون آن ، متوجه نشده است . گو اينكه از عاقل ترين و داناترين مردم دنيا محسوب مى گردد.
براى آنكه كمال حقيقى به ذات حضرت حق ، مخصوص بوده و غير از او، همه ناقص و به حد كمال نرسيده اند و فقط پروردگار عالم است كه در فطرت كائنات و خلقت زمين و آسمان ، ز موجودى يارى نخواسته و از كسى استمداد ننموده است .
ليكن چون انسان كامل نيست ، از اين جهت نياز به مشورت دارد، تا از اين رهگذر پى به صلاح خويش برده و راءى محكم و استوار را از غير خود، روشن و معلوم كند.
و از اين لحاظ آفريدگار جهان هستى ، به بندگان خود توصيه و سفارش ‍ فرموده كه قبل از انجام دادن هر كارى ، با كسان ديگر (با آن شرايطى كه در محل خود ذكر شده) تماس گرفته و مطلب خود را با آنان ، در ميان بگذارند و از انديشه هاى صحيح و درست آنها بهره مند گردند پس اگر كسى از راه مشورت وارد شود، غالبا در كارهاى خود موفق شده و راه خطا و اشتباه را نمى پيمايد.
چنانچه از حضرت على (عليه السلام) نقل شده كه آن بزرگوار فرموده است : «هلاك و نابود نشده ، كسى كه كارهايش را با مشورت انجام داده باشد(580)» و در برخى موارد فرموده : «مشورت كردن ، عين هدايت و رستگارى است (581)».
و اگر از طريق مشورت و شور و تدبير، كارهايش را انجام نداد، و فقط به فكر و انديشه خود، اعتماد و اكتفا نمود، علاوه بر اينكه به واقع و حقيقت مطلب نمى رسد(582) پس از آن نادم و پشيمان مى گردد(583) ممكن است زيانهاى فراوان و ضررهاى غير قابل جبران بار بياورد(584).
به جهت نكات و عللى كه گفته شد، رهبر عظيم الشاءن اسلام ، پيامبر آخرالزمان دورانديشى و بينايى را در مشورت دانسته است .
چنانچه نقل شده است كه از آن بزرگوار سؤ ال شد كه احتياط و استوارى چيست ؟ حضرت در پاسخ فرمود: «مشورت كردن با صاحبان عقل و خرد و با افراد پخته و دورانديش و پس از آن تبعيت كردن ، از آراء و انظار آنان است (585)».
در اهميت و بزرگى مشورت كفايت مى كند، آيه اى كه در طليعه سخن قرائت گرديد پروردگار عالم در اين آيه به پيامبر خود خطاب نموده و مى فرمايد: «اى حبيب من ، در امور دنيوى با اصحاب و ياران خود، مذاكره نموده و مشورت نما پس هنگامى كه بر آن كار تصميم گرفتى ، به خدا توكل كن . به راستى پروردگار متعال ، توكل كنندگان را دوست مى دارد(586).
باز خداوند متعال ؛ در مقام مدح و ستايش مسلمانان مى فرمايد: «آنان كسانى هستند، كه كارهايشان را با شور و مشورت انجام مى دهند(587)».
براى همين توصيه و سفارش الهى بود، موقعى كه حادثه مهم و پيشامد ناگوارى براى مسلمين رخ مى داد، رهبر بزرگ اسلام ، نخست با اصحاب و ياران خويش مشاوره مى كردند، پس از آن ، عمل مورد مشاوره را ترك يا به آن اقدام مى نمودند.
چنانچه در جنگ بدر(588) و احد(589) و خندق (590) و و و اين قانون را مراعات نمودند و پس از آن بزرگوار، رهبران مسلمان و زمامداران آنان ، در پيشامدها نيز مشورت را رعايت مى كردند و از اين راه صلاح را از فساد و درست را از نادرست ، تميز داده و به دست مى آوردند از باب نمونه به نقل دو مورد اكتفا مى شود:

آغاز تاريخ اسلام چرا از هجرت شروع شد؟
1 - نقل شده كه در زمان خلافت و حكومت عمر؛ ابوموسى اشعرى كه از جانب او در بعضى نواحى و منطقه هاى ممالك اسلامى فرماندار بود، روزى به او نوشت : نامه هاى تو به من مى رسد و تاريخ آن را نمى دانم عمر اصحاب را احضار كرد و در مبداء تاريخ ، با آنان مشاوره نمود و گفت : آغاز تاريخ را از كجا بايد گرفت ؟
هر كس نظريه و راءيى را اظهار و ابراز نمود ولكن مورد پسند وى قرار نگرفت سپس با حضرت على (عليه السلام) ملاقات كرده و در اين باره مذاكره نمود و گفت : يا على راءى تو در اين موضوع چيست و بر كدام امر قرار گرفته است ؟
حضرت على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: «بايد ابتداء و آغاز تاريخ ، از روز هجرت شروع گردد. زيرا آن روز بود كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) مشركين را ترك كرده و از ميان آنان خارج گشت و حق از باطل جدا شد(591)».
عمر راءى آن بزرگوار را پسنديد و به همه استانداران خود، در كشورهاى اسلامى نوشت كه مبداء تاريخ و آغاز آن را، از روز هجرت پيامبر بايد اعتبار كنند(592).

كدام راءى مورد پسند عمر قرار گرفت ؟
2 - نقل شده يزدگرد، پادشاه ايران ، سپاه بى حد و شمارى در شهر نهاوند گرد آورد و آنجا را اردوگاه ارتش خود قرار داد، تا به جنگ لشكر اسلام قيام نمايد.
هنگامى كه عمر از اين موضوع و مطلب آگاه شد، برجسته ترين مسلمانان و اصحاب رسول خدا از مهاجر و انصار را، در جلسه مشورت شركت داد و جريان را به آنان ابلاغ نمود و گفت : صلاح چيست ؟
هر كس راءى و انديشه خويش را اظهار مى داشت (593) طلحه گفت : يا اميرالمؤمنين حوادث مختلف و كارهاى گوناگون اين دنيا و امور متعدد و رنگارنگ اين جهان ، تو را قوى و نيرومند ساخته است .
زيرا بلاها و مصايب دشوار و سختى هاى فوق العاده را ديده و سرد و گرم روزگار را چشيده اى و به وسيله تجربه هاى فراوان ؛ ورزيده و آزموده شده اى . از اين جهت خود دانى و آنچه كه از ما ساخته است ، اطاعت و فرمانبردارى است به هر امرى دستور بدهى با جان و دل ، آن را پذيرفته و مورد عمل قرار مى دهيم و كوچك ترين مسامحه و كوتاهى را بر خود، جايز نمى شماريم .
عمر سخن خود را باز تكرار كرده و گفت : «به راستى امروز روزى است ، كه پشت سر آن روزهايى است (594)» يعنى اگر با كمال دقت انديشه كرده و اطراف و جوانب قضيه را در نظر بگيريم و در پيرامون آن ، خوب تاءمل و تفكر كنيم ، عنقريب از ثمرهاى شيرين و بارهاى لذيذ آن ، برخوردار شده و به سعادت و خوشبختى خواهيم رسيد و اگر كوچك ترين سهل انگارى كرده و راه احتياط و دورانديشى را در پيش نگيريم ، عواقب وخيم آن ، ما را بدبخت و بيچاره خواهد ساخت ، حرف بزنيد و سخن بگوييد.
عثمان گفت : «به نظر و عقيده من ، به مسلمانان شام و يمن بنويسى كه از محلشان به راه افتاده و حركت كنند و پس از آن ، تو با جمعيت مردم مكه و مدينه ، به سوى بصره و كوفه حركت كنى تا اينكه همه مشركين و كفار، با همه مسلمانان و گويندگان كلمه توحيد، روبرو شده و ملاقات نمايند، هنگامى كه تو با ياران و پيروان خود و كسانى كه در نزد تو هستند، حركت كنى و از مدينه بسيج لشكر نمايى و خود به همراهى ايشان ، حركت كنى و مستقيما فرماندهى قشون را بر عهده گيرى و رهسپار ايران گردى ؛ اضطراب و نگرانى و دلهره اى كه از فراوانى سپاه دشمن دارى ، كاسته شده و تقليل مى يابد و خودت قوى و نيرومند گشته و افراد ارتش تو بسيار مى شوند.
به راستى كه تو بعد از امروز(595) نمى توانى خويشتن را حفظ و حراست نمايى و از لذايذ و خوشى هاى اين دنيا برخوردار شده و بهره مند شوى و در دنيا به قلعه و سنگرى پناهنده شوى . زيرا پشت سر امروز، روزهايى است . پس خود با تابعين و طرفداران ، در جبهه جنگ و ميدان كارزار حاضر شو و از آن غايب نشو».
عمر باز سخن خود را تكرار كرد و گفت : حرف بزنيد و سخن گوييد.
حضرت على (عليه السلام) فرمود: «صلاح نيست تو از مدينه و پايتخت اسلام خارج شوى و نيز صلاح نيست از شام و يمن و جاهاى ديگر لشكر درخواست كنى . زيرا اين گونه انديشه و اين طرز تفكر، مضرات و ضررهاى بسيارى در بردارد». حضرا راءى و نظر خود را، با دليل و برهان ، اين چنين فرمود:
«اگر تو از شام لشكر بخواهى ؛ چون آن شهر به سختى و زحمت فتح شده و زير نفوذ اسلام و تحت بيرق توحيد، درآمده است ، از اين جهت شايسته و سزاوار نيست ، آنجا را از ارتش خالى و تهى گذارى زيرا ممكن است امپراطور روم از اين جريان آگاه و مطلع گردد و از كمين و مخفيگاه بيرون آمده ، دوباره آنجا را به تصرف خود درآورد.
همچنين صلاح نيست از يمن قشون بخواهى ؛ براى آنكه امكان دارد پادشاه حبشه ، از موقعيت استفاده كرده و دوباره آنجا را زير نفوذ و تصرف خود درآورد.
همچنين اگر خودت از مركز اسلام (مدينه طيبه) خارج شوى ، عرب (596) از فرصت استفاده كرده و عهد و پيمانشان را مى شكنند و از زير بار فرمان و اطاعت تو، بيرون مى روند و فتنه و فساد برپا نموده و تبهكارى هاى بسيارى به وجود مى آورند و نظم و آرامش مملكت را به هم مى زنند، به حدى كه حفظ و حراست مرزها و سرحدهايى كه پشت سر گذاشته اى ، پيش تو، از رفتن به جنگ دشمنان اسلام ، مهم تر و باارزش تر مى گردد و نگهدارى آنها را بر جنگ كفار و مشركين ، مزيت و برترى داده و ترجيح مى دهى .
پس بگذار آنها در شهرهاى خودشان بمانند و به اهل بصره بنويس كه سه گروه شوند:
دسته اى از اطفال و زنان و كودكان سرپرستى كرده و مواظبت كنند.
برخى برقرارى امنيت و آرامش شهر را بر عهده گيرند و نگذارند هم پيمانهاى شما، عهدشكنى كرده و سركشى نمايند و فتنه و فساد به راه بيندازند.
جمعى هم براى كمك و يارى مردم كوفه حركت كنند(597).
ديگر آنكه اگر تو در جبهه جنگ شركت كنى و وارد نبرد و كارزار شوى و عجم و ايرانى ها تو را مشاهده كرده و ببينند، به يكديگر مى گويند: اين رهبر و پيشواى اسلام است و آنان غير از اين رهبر و راهنما ندارند. اگر او را بكشيد و از بين ببريد، راحت و آسوده خواهيد شد و اين خيال و انديشه ، آنان را بر قتل تو حريص تر و راغب تر خواهد نمود.
موقعيت و مكان فرمانروا و رهبر ملت ، همانند نخ و رشته مهره است كه آنها را جمع كرده و به هم متصل و پيوند مى نمايد، اگر رشته پاره شود، همه دانه ها و مهره ها از هم متفرق شده و پراكنده و متلاشى مى گردند و هيچ وقت تمام آنها گرد نيامده و جمع آورى نمى شوند.
تو همانند قطب و ميله وسط آسيا ثابت و برقرار باش (598) و آسياى جنگ را، به وسيله عرب و مسلمانان بگردان و اسباب و ابزار جنگ را مهيا و فراهم ساز و در تجهيز قشون و سپاه و ساير لوازم و وسايل نبرد، كوشش و جديت كن و آنان را با سپهسالارى مرد دلير و سلحشور، به ميدان كارزار روانه كن و خودت در جبهه جنگ شركت مكن (599).
آن حضرت براى برطرف ساختن اضطراب و دلهره و نگرانى عمر، از جهت كمى سپاه اسلام و زيادى دشمنان آن فرمود:
امروز عرب با اينكه از لحاظ عدد و شماره اندك است ، ولى آنان در اثر و نتيجه آيين مقدس اسلام ، كه با يكديگر برادر و با همديگر متحد و متفقند و نفاق و دورويى در ميان آنها وجود ندارد، بسيارند(600).
بعلاوه ما در زمان پيامبر خدا و صدر اسلام ، با كفار و معاندين ، به جهت كثرت و انبوه لشكر، نبرد و جنگ نمى نموديم . بلكه به يارى و كمك پروردگار عالميان ، مى جنگيديم .
از اين رو از كمى سپاه اسلام نگران مباش ، زيرا خداوند متعال مسلمين را يارى فرموده و فتح و پيروزى و غلبه نصيب آنان خواهد شد(601).
عمر نظريه و عقيده آن حضرت را پسنديده و گفت : «راءى همين است و من علاقه دارم از آن تبعيت كنم و مورد اجرا قرار بدهم» و همين كار را نيز عملى ساخت (602).

قوانين الهى و آراء عمومى
چيزى كه تذكر و يادآورى آن در اينجا لازم و ضرورى به نظر مى رسد و در ابتداى كلام و آغاز سخن نيز اشاره شد، اين است كه : بايد آگاه شويم ، مشورت در امور دنيوى و كارهاى اين جهان ، راه دارد اما در قوانين خدايى و احكام الهى (كه مدار و ملاك آن الهام است) امكان ندارد.
زيرا اگر امور دينى و مسائل مذهبى (مانند عقايد و عبادات حلال و حرام و و و) با مشاوره و شور توده هاى جمعيت ، برقرار و ثابت و استوار گردد، آن وقت لازم مى آيد دين و شريعت ، از ساخته هاى بشر و زائيده افكار و انديشه هاى آن بوده باشد در حالتى كه اين طور نبوده و نيست ؛ بلكه از جانب پروردگار عالميان مى باشد و هيچ كس نه در حال حيات و زنده بودن پيامبر اسلام ، و نه بعد از آن بزرگوار، در آن حق راءى و انديشه نداشته و ندارد(603).
يكى از مصاديق مورد بحث و محل كلام ، موضوع خلافت و جانشينى انبياى الهى مى باشد كه همانند اصل نبوت و پيامبرى ، بايد با امر و دستور پروردگار عالم ، تعيين شده و معلوم مى گردد و توده هاى مردم هيچ گونه حق ندارند با آراء و نظريه هاى خود، خليفه اى براى پيامبر خدا تعيين كنند، به همان دليل و برهانى كه در اصل نبوت دانشمندان گفته اند(604).
از اين لحاظ بود كه رهبر اسلام و پيامبر آخرالزمان ؛ طبق فرمان الهى در آخرين حج خود هنگام مراجعت از مكه معظمه ، مسلمانان را در جايى كه به نام غديرخم بود، نگهداشته و فرمان خدا و دستور حضرت احديت را(605) در موضوع تعيين خليفه و نماينده خود، با بيان اتم و اكمل و با كمال صراحت و وضوح ، به آنان ابلاغ نمود به طورى كه همه حضار، سخنان درربار آن حضرت را كاملا درك كرده و كلمات آن بزرگوار را فهميدند و پس از مراجعت به وطن هاى خود، چيزهايى كه در اين باره از رهبر اسلام ديده و شنيده بودند، به مسلمانان ديگر نقل مى كردند و چگونگى قضيه و داستان را، به آنان شرح و بسط مى دادند و همه آنها را دانشمندان اسلامى و علماى فريقين ، در كتابهاى معتبر خود نيز آورده اند(606).
وليكن اگر ما براى مدارا كردن و همراهى نمودن طرف مقابل ، از اين مطالب مسلم و غير قابل تشكيك صرف نظر نموده و دليل عقلى (607) و نقلى را از آيات (608) و اخبار متواتر و مورد اتفاق فريقين (609) ناديده بگيريم و بگوييم لازم نيست كه نماينده پيامبر خدا؛ از ناحيه پروردگار عالم ، معين شود. بلكه به وسيله شور و مشورت نيز امكان دارد تعيين گردد چنانچه برادران اهل تسنن چنين گمان كرده اند و معتقد هستند كه رهبر اسلام از دنيا رحلت فرمود و براى خود وصى و نماينده تعيين نكرد. از اين جهت در صحاح و سنن شان بابى براى اين موضوع اختصاص داده و منعقد كرده اند(610).
آن وقت جاى چند سؤ ال باقى مى ماند:

پرسشهايى كه پاسخ آنها مثبت است
1 - به نظر و عقيده شما، طبق نص كتاب آسمانى قرآن كريم (611) اساس ‍ حكومت اسلامى و بنياد آن ؛ بر شور و مشورت برقرار شده است (612).
پس چرا ابوبكر، اين قانون صريح الهى را رعايت نكرد و خلافت را به شورى واگذار ننمود و خود مستقيما، عمر را جانشين و خليفه معرفى نمود و زمام مسلمين را به دست وى سپرد و قطعا هم مى دانيم : راءى يك مرد صحابى نمى تواند ناسخ قرآن و يا مخصص و مقيد آن بوده باشد.
پس آقايان علما و دانشمندان اهل تسنن ، به چه مجوزى به آن عمل كرده و فقها و اعاظم ، آن را يك قاعده مسلم شرعى دانسته اند؟ آيا اين روش ‍ مخالف دستور الهى نيست ؟ مسلما پاسخ مثبت خواهد بود.

نقل مطالب مؤ لف المنار
برخى از دانشمندان اسلامى ، بر اين اعتراض آگاه شده و متوجه گرديده اند. از جمله آقاى سيد محمد رشيد رضا، مؤ لف تفسير المنار مى باشد. وى پس ‍ از نقل اصل اعتراض و پاسخى كه فقهاى آنان داده اند (و گفته اند: اين راءيى است كه همه صحابه و ياران پيامبر خدا پذيرفته و به آن اجماع كرده اند و اجماع خود دليل مستقل و جداگانه اى است و بايد بر آن عمل شود) گفته است : اين جواب قانع كننده نيست . زيرا خود شما مى گوييد اين اجماع ، در حال حيات ابوبكر نبود و پس از مرگ او محقق گرديده است .
جواب درست و صحيح اين است كه بگوييم : بيعت عمر: با عهد و وصيت ابوبكر نبود، بلكه به وسيله شورى صورت گرفت . منتها شورى در حال حيات ابوبكر تشكيل يافت و او خود، مباشرين اين عمل شد. براى آنكه مى ترسيد در صورت تعيين نكردن خليفه ، دوئيت در امت اسلامى پيدا شده و فتنه و فساد، در ميان آنها حكم فرما شود(613).

پاسخ او
جواب ايشان ، ايراد فراوان و اشكال بسيارى در بردارد و ما در اينجا به ذكر چند اعتراض اكتفا مى نماييم :
1 - سخنانى كه در آخرين مرض ، ابوبكر - هنگامى كه مى خواست خليفه اى براى مسلمانان تعيين كند -، در كتابهاى شما از او نقل شده ، علاوه بر اينكه مطلب فوق را تاءييد نمى كند، بلكه عكس آن ظاهر گشته و معلوم مى گردد كه ابوبكر تصميم جدى و اراده قطعى كرده بود، كه عمر را جانشين خود قرار بدهد، خواه مسلمانان بر اين امر راضى و خشنود باشند يا نه .
از اين جهت با طرق مختلف و راههاى گوناگون ، معترضين را آرام كرده و سر جايشان ، مى نشانيد. چنانچه خواهيم ديد و شواهدى كه گفتار ما را ثابت و آشكار مى كند، فراوان و بسيار است ، كه ما به نقل يكى از آنها اكتفا مى نماييم .

شاهد گفتار ما
انسان هنگامى كه بيوگرافى ابوبكر را در دم مرگ مورد بررسى قرار مى دهد، آگاه و متوجه مى شود: هر مطلبى كه مطابق ميل و دلخواه او گفته مى شد، از آن خرسند و مسرور شده و به گوينده آن ، وعده و نويد مى داد.
برعكس از سخنان و حرفهايى كه طبق مقصود و مرام وى نبود، ناراحت مى شد و با طرق مختلف و گوناگون ، كوشش و جديت مى كرد، كه موانع را از سر راه مقصود و منظور خويش ، بردارد. از اين جهت بعضى اوقات ، طرف مخالف را با كلام نرم و آرام و سخنانى كه ظاهر آراسته و فريبنده دارد، ساكت مى كرد و گاهى مخالف را مورد عتاب قرار داده و حرفهاى تند و خشن به وى مى گفت . به عنوان نمونه مؤ رخين مى نويسند:
«هنگامى كه مرگ ابوبكر نزديك شد، عبدالرحمن بن عوف را احضار نموده و گفت : از عمر به من خبر بده ، كه براى خلافت و جانشينى ، چگونه است ؟»
عبدالرحمن بن عوف در پاسخ گفت : «خوب است ، جز اينكه داراى اخلاق تند و خشن مى باشد».
ابوبكر در پاسخ وى گفت : «درشت خويى او از اين لحاظ است ، كه مرا نرم خوى مى بيند اگر امور مسلمين به دست او بيفتد و زمام آنان را قبض ‍ نمايد، اخلاق زشت و ناشايسته خود را ترك نموده و رها خواهد ساخت .
من او را در موارد بسيارى ، ملاحظه نموده ام . هر وقتى كه من بر مردى خشمناك و غضبناك مى شدم ، به من مى گفت : چرا ناراحت مى شوى ؟» اشكالى ندارد. از او راضى شو و خشنودى وى را به دست بياور و زمانى كه در من رفق و مدارا مى ديد، آن موقع مى گفت : چرا از خود تندى و شدت نشان نمى دهى ؟ اى ابامحمد (كنيه عبدالرحمن) آنچه كه به تو گفتم ، مخفى و پنهان كن و به هيچ كس نگو. عبدالرحمن نيز پاسخ مثبت داد.
پس از او عثمان را خواست و مطلب فوق را با او هم در ميان گذاشت . عثمان با كمال صراحت ؛ منظور و مقصود او را امضا و تصديق نمود و گفت : يا اميرالمؤمنين ! باطن و درون او بهتر از ظاهرش مى باشد. ابوبكر به او نيز توصيه و سفارش كرد، كه موضوع مزبور را فاش نكن و با احدى در اين مورد سخنى نگو.
سپس به عثمان گفت : «اگر از او تجاوز و صرف نظر نمودم ، از تو تجاوز نخواهم كرد، (يعنى تو را انتخاب نموده و جانشين خودم قرار خواهم داد) وليكن خير و صلاح او(614) در اين است كه : زمام مسلمانان را به دست نگيرد. چنانچه من دوست داشتم كه از امور شما، بركنار بوده و همانند پيشينيان و نياكان شما، بوده باشم».
طلحه بن عبيدالله ، پس از اطلاع و آگاهى ، بر ابوبكر وارد شد(615) و گفت : «اى ابوبكر! عمر را بر مسلمانان جانشين و خليفه قرار دادى ؟ در حالتى كه ديدى از ناحيه او به مسلمين ، چه رسيد و آنان چه صدمات و ضررهايى از او ديدند، با اينكه تو با او بودى پس چگونه مى شود حال او، اگر خود را تنها ببيند؟
آگاه باش ! تو فردا با پروردگارت ملاقات خواهى كرد و از حال رعايا و اتباع خود سؤ ال نموده و خواهد گفت : كدام شخص را بر آنان رئيس و پيشوا قرار دادى ؟» ابوبكر پس از شنيدن حرفهاى او گفت : «مرا بنشانيد» (چون دراز كشيده بود) او را نشانيدند. آن وقت گفت : «مرا با خدا بيم داده و مى ترسانى ؟(616) هنگامى كه با پروردگارم ملاقات نمودم و از من پرسيد: در جواب مى گويم : بهترين بندگانت را بر آنان رهبر و قائد قرار دادم (617)».
طلحه گفت : «آيا عمر بهترين بندگان خدا است ؟» در اين موقع ، خشم و غضب وى شديدتر و افزون تر گشت و گفت : «به خدا قسم او بهترين مردم و تو بدترين آنها مى باشى (618)».

خطبه شقشقيه ؛ يا نمونه اى از دردهاى دل حضرت على (عليه السلام)
همين سخنان بى حقيقت و دور از واقع ابوبكر؛ باعث شد كه حضرت على (عليه السلام) خطبه بليغى (معروف به شقشقيه) را بخواند و حقايقى را براى مسلمانان جهان و پيروان مكتب اسلام ، بيان نمايد. حضرت در ضمن همان خطبه مى فرمايد: «بسيار جاى تعجب و شگفت است ، هنگامى كه زنده و در قيد حيات بود (ابوبكر) طلب و درخواست فسخ بيعت مردم را مى كرد و مى گفت : اقيلونى فلست بخيركم (يعنى اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت بركنار و عزل نماييد من بر خير و صلاح شما نيستم و حال آنكه على (عليه السلام) در بين شما است) وليكن در آخر عمرش خلافت را وصيت كرد(619)».
يعنى رفتار او گواه اين است كه اقاله مزبور صورى بوده و حقيقت و واقعيتى نداشته است .

انظار برخى درباره خطبه شقشقيه
برخى از علماى اهل تسنن ، چون ديده اند حضرت على (عليه السلام) در اين خطبه شريفه ، ظلم ها و ستم هايى كه از ناحيه خلفاى ثلاثه (سه گانه) به آن بزرگوار متوجه شده است بيان نموده و حقانيت و مظلوميت خود را با سند محكم و استوار و با برهان و دليل قاطع و دندان شكن اثبات و بر جهانيان ، برملا و آشكار ساخته است و اين هم با مذهب و عقيده آنان ناسازگار است ، طريق واحد و يگانه راه علاج را در آن ديده اند كه بگويند:
اين سخنان از آن حضرت نبوده بلكه مرحوم سيد مرتضى علم الهدى (620) و يا سيد رضى (ره)، آن را ساخته و به نام آن حضرت ، به خورد مسلمانان داده اند(621).
در زمان ما هم جمعى كوركورانه از آنان تبعيت و پيروى نموده و حرفهاى بى ماءخذ و مدرك ايشان را پذيرفته اند.

پاسخ آنان
علماى فريقين و دانشمندان سنى و شيعه ، اين خطبه را در كتابهاى متعدد و بسيارى (با اسناد مختلف و گوناگون) از آن حضرت روايت كرده اند، قبل از اينكه نطفه سيد رضى منعقد گردد(622). بلكه پيش از آنكه پدر او (ابواحمد حسين بن موسى) قدم به دنيا بگذارد(623).