در اين وقت ساقى و آب دهنده ويژه شهريار جلو آمده و گفت : «پادشاه هنگامى كه من در حبس و زندان بودم ، خوابى ديدم من و رفيقم خواب خودمان را به يوسف صديق گفتيم و او خواب ما را تعبير و تفسير نمود و هر چه گفته بود، بدون كم و زياد مطابق واقع درآمد اگر امر و دستور فرمايى داستان خواب تو را به او بگويم».
با فرمان سلطان ساقى در زندان پيش حضرت يوسف آمد و قصه خواب سلطان را به او گفت و تعبير و تفسير آن را به شهريار ابلاغ نمود. پادشاه دستور داد كه يوسف را از زندان خارج و پيش او بياورند.

علم يوسف سلطان را مبهوت ساخت
هنگامى كه پادشاه مصر به يوسف نظر افكند، حضرت با زبان عربى به او سلام كرد سلطان گفت : «اين چه زبانى است ؟» فرمود: «زبان عمويم اسماعيل مى باشد.» پس از آن با زبان عبرانى و يهودى پادشاه را دعا كرد پادشاه پرسيد: «اين چه زبانى است ؟» پاسخ داد زبان پدرانم مى باشد.
شهريار به زبان هاى متعدد(558) دانا و آگاه بود و با هر زبانى كه با حضرت يوسف سخن مى گفت ، با همان زبان از او پاسخ مى شنيد.
سلطان از وفور علم و دانش و كثرت اطلاعات او در سن جوانى بسيار تعجب كرد.
پادشاه گفت : «دوست دارم رؤ ياى خودم را از زبان خودت بشنوم».
حضرت يوسف جواب موافق و پاسخ مثبت به درخواست او داد و پس از آن فرمود: «اى شهريار! تو در عالم خواب و خيال ديدى رود نيل شكافته شد و از كنار آن هفت راءس گاو سفيدپوست و زيبا و فربه و چاق بيرون آمدند و از نوك پستانهايشان شير جارى و روان بود.
در اين حال كه به آنها نگاه مى كردى و از حسن و خوبى ايشان بهره مند شده و لذت مى بردى و از زيبايى و قشنگيشان تعجب مى نمودى ، ديدى رود نيل بر زمين فرو رفت و آب آن تمام شد و خشكى آن ظاهر و آشكار گرديد و پس ‍ از آن از وسط و ميان گل و لاى هفت راءس گاو لاغر و باريك با شكم هاى در هم كشيده و ژوليده و پريشان و خاكى رنگ پديدار گشت در حالتى كه پستان و شير نداشتند و داراى دندان هاى تيز و نيش دار بودند و پنجه و چنگال هايشان همانند چنگال هاى سگان بود و خرطوم و بينى آنها مثل حيوانات درنده بود پس با گاوهاى چاق و فربه به هم آميختند و مانند حيوانات درنده بر آنها يورش آورده و مورد حمله قرار دادند و پوست هايشان را دريده و گوشتشان را مى خوردند و استخوان هاى آنها را شكسته و مغزشان را مى مكيدند.
در اين حال كه تو نظر مى كردى و از اين حادثه و پيشامد در شگفت و حيرت بودى آنگاه ديدى هفت خوشه سنبل سبز و خرم با هفت خوشه ديگر كه خشك و سياه بودند از يك جاى زمين كه محل رشد و نمو بود روئيده و بيرون آمدند در اين وقت بهت و حيرت زده بودى و با خود مى گفتى : «چطور و چگونه در يك نقطه معين هفت خوشه برومند و باردار با هفت خوشه ديگر كه خشك و سياه است روئيده است ؟ در صورتى كه ريشه و بن همه شان در زير آب و خاك مرطوب و نمناك قرار گرفته است».
در اين حال بادى وزيد و خوشه هاى خشك و سياه را بر خوشه هاى تر و تازه زد و بر روى آنها خوابانيد در اين وقت آتشى پيدا گشته و نمايان گرديد و همه خوشه هاى سبز و خرم را سوزانيد و به خاكستر تبديل كرد.
اين آخر و پايان خواب تو است پس از آن از خواب بيدار گشتى در صورتى كه ترسيده و وحشت زده بودى .
پس از آن فرمود: «گاوهاى چاق و خوشه هاى سبز علامت وفور و فراخى نعمت است . همچنان كه گاوهاى لاغر و سنبل هاى خشك و سياه نشانه خشكسالى و قحطى مى باشد.
پروردگار عالميان هفت سال پشت سر هم محصول و غلات خوب و فراوان خواهد داد و پس از گذشتن سالهاى مزبور، هفت سال ديگر پى درپى خشكسالى و قحطى روى خواهد داد و پس از پايان سالهاى قحطى نيز از عنايات و الطاف خداوندى برخوردار شده و از نعمت هاى گوناگونش ‍ بهره مند خواهيد شد».
پادشاه هنگامى كه اين سخنان را از حضرت يوسف (عليه السلام) شنيد، گفت : «خواب من تعجب آور و شگفت انگيز است وليكن قسم به خدا اطلاع و آگاهى تو از آن عجيب تر و شگفت انگيزتر است».

استمداد فكرى از يوسف صديق
شهريار گفت : «اى يوسف صديق ! تكليف چيست و راه علاج و چاره كدام است و راءى و نظريه تو در اين امر به چه تعلق مى گيرد؟»
حضرت فرمود: عقيده و فكر من اين است كه پادشاه دستور بدهد گندم ها را جمع آورى كنند و در اين سالهاى فراوانى و حاصلخيزى گندم و جو زياد بكارند و انبارهاى بزرگ و سيلوهاى متعدد بسازند و از غلات و حاصل زراعت پنج يكش را براى خوراك و قوت خودشان بردارند و باقيمانده آن را با خوشه و ساقه هايشان در انبارها ذخيره كرده و براى سالهاى قحطى و خشكسالى پس انداز كنند تا از آفت و آسيب ايمن و در امان باشد و شپش ‍ آنها را فاسد و تباه نسازد(559) و خوشه ها و ساقه ها علوفه حيوانات و چهارپايان گشته و آنها نيز از بين نرفته و نابود نگردند. در اين صورت غلات و طعام هايى كه پس انداز شده ، براى اهل مصر و حوالى و اطراف آن كفايت نموده و جوابگوى احتياجات و نيازمندى هاى ايشان خواهد گرديد و در سالهاى بى آبى و قحطى كه گرسنگى به جمعيت فشار مى آورد، و مانند ديو خطرناك بر آنها هجوم آور مى شود، طبقات مختلف مردم از هر نقطه و سويى براى خريدن غله و گندم به تو روى مى آورند.
در آن زمان گندم هاى ذخيره شده را به دلخواه خود فروخته و به ميل خويشتن به توده هاى مردم واگذار مى نمايى در اين حال آنقدر گنجهاى طلا و نقره و زر و سيم نزد تو جمع شده و انباشته خواهد بود كه به كسى از پيشينيان و آيندگان آماده و فراهم نگشته و نخواهد گشت».

به چه منظور حضرت يوسف (عليه السلام) مقام و منصب را درخواست كرد؟
سلطان چون اين راهنمايى هاى سعادت بخش و نجات دهنده را از حضرت يوسف (عليه السلام) شنيد، گفت : من كسى را ندارم كه از عهده اين كار برآيد و اين دستورهايى كه گفتى اجرا نمايد. زيرا مى دانم مرد برازنده و شايسته اين پست و مقام در دستگاه من وجود ندارد».
در اين موقع حضرت يوسف گفت : «خزينه هاى زمين و انبارهاى آن را به من بسپار و مرا بر آنها حافظ و نگهبان قرار بده براى آنكه امين و درستكارم و هرگز خيانت و دغلى از من رخ نمى دهد و آنچه در زيردستم قرار مى گيرد، به محل خود مى رسانم و نيز به همه زبان ها آگاهم و مى توانم با مردمانى كه براى گرفتن غله از نقاط مختلف مصر با زبان هاى گوناگون به دربار تو حضور پيدا مى كنند، صحبت كرده و رفع نياز كنم و به حساب غله كاملا رسيدگى نموده و دقيقا مورد بررسى قرار دهم».
سلطان به پيشنهاد حضرت يوسف (عليه السلام) پاسخ مثبت و موافق داد و با جان و دل آن را پذيرفت و مقام نخست وزيرى را به او واگذار و تفويض ‍ نمود.
بلكه به گفته عده اى از مفسران ، پادشاه دست از سلطنت و پادشاهى خويش كشيده و ملازم خانه اش گرديد و همه امور مملكت را به آن حضرت سپرد(560).

مصر با زمامدارى يوسف (عليه السلام) نجات يافت
از حضرت امام رضا (عليه السلام) منقول است كه فرمود(561):
«هنگامى كه حضرت يوسف منصب و مقام نخست وزيرى را پذيرفته و تقبل نمود، دست به كار شده و همت خويش را به جمع آورى گندم گماشت و در مدت هفت سال فراوانى و حاصلخيزى هر مقدارى كه گندم گرد هم آورده بود، در انبارها و خزينه هاى مخصوص انباشته و به روز گرفتارى ذخيره و پس انداز مى نمود.
موقعى كه سالهاى حاصلخيزى و كثرت محصول به پايان و انتها رسيد و سالهاى بى حاصلى و بى ثمرى شروع و آغاز گرديد حضرت به فروختن گندم مشغول شد.
در سال نخست گندم را در برابر درهم و دينار و ديگر نقود رايج مملكت فروخت تا اينكه در مصر و اطراف و جوانب آن طلا و نقره اى نماند مگر اينكه در خزينه مملكت يوسف گرد آمد.
در سال دوم در مقابل جواهرات و سنگهاى گرانبها و جواهر و زيورآلات فروخت حتى اينكه در مصر و پيرامون آن جواهرات و وسايل زينت و زيبايى باقى نماند، جز اينكه در خزينه كشور حضرت يوسف (عليه السلام) انباشته گرديد.
در سال سوم در مقابل حيوانات و چارپايان فروخت حتى اينكه در كشور مصر و اطراف آن هيچ رمه گاو و گله گوسفند و شتر نماند جز اينكه متعلق به مملكت حضرت يوسف (عليه السلام) گشت .
در سال چهارم در برابر بردگان و كنيزان فروخت تا اينكه در مصر و پيرامون آن غلام و كنيزى نماند مگر اينكه در اختيار حضرت يوسف (عليه السلام) قرار گرفت .
در سال پنجم در عوض خانه و سراى و ملك و زمين فروخت حتى اينكه در مصر و حوالى آن ملك ثابت و غيرمنقول و مستغلاتى باقى نماند جز اينكه به تصرف حضرت يوسف (عليه السلام) درآمد.
در سال ششم در مقابل زمين هاى قابل كشت و نهرهاى آب فروخت تا اينكه در مصر و جوانب آن كشتزار و جوى و جويبار و رودخانه بزرگ و كوچك نماند، مگر اينكه در تسلط حضرت يوسف (عليه السلام) باشد.
و در سال هفتم در برابر قبول بردگى افراد آزاد فروخت تا اينكه در مصر و پيرامون آن شخص حر و آزادى نماند، جز اينكه بنده و غلام آن حضرت باشد.
پس حضرت يوسف مالك تمام زنان و مردان آزاده و غلامان و كنيزان و دارايى كشور مصر شد و از اين جهت مردم مصر به همديگر مى گفتند:
«ما نديده ايم و از مردم پيشين نشنيده ايم كه خداوند توانا به سلطان و پادشاهى همانند يوسف صديق ، ملك و قدرت و دارايى و علم و دانش و تدبير و سياست عطا كرده باشد».

پس از تمام شدن سالهاى قحطى يوسف به شهريار مصر چه گفت ؟
حضرت يوسف (عليه السلام) پس از سپرى شدن سالهاى قحطى هنگامى كه گشايش در كارهاى مردم صورت گرفت و به وفور نعمت رسيدند به سلطان گفت :
«راءى و فكر و انديشه تو در آنچه پروردگارم به من عطا نموده و ارزانى داشته و همه اهل مصر را بردگان و كنيزان من قرار داده و مرا به تمام اموال و دارايى ايشان مالك ساخته است ، چيست ؟ در اين باره هر عقيده و نظرى دارى ، اظهار و ابراز كن .
محققا من امور اين جمعيت را اصلاح نكرده و وضعشان را به خوبى و نيكى تبديل نكرده ام تا اينكه فاسد و تباه سازم و زمين هاى آنان را آباد ننموده ام تا خراب نمايم و آرامش و امنيت را در اين كشور برقرار و برپا نكرده ام ، تا آشوب و غوغا و بلوا راه بيندازم وليكن خداوند عزوجل به وسيله من ايشان را از مرگ و اندوه و رنج نجات داده و رهايى بخشيده است».
سلطان گفت : «اى يوسف ! هر چه را كه تو بپسندى و فكر و راءى تو بر آن قرار گيرد، همان درست و صحيح است».
حضرت يوسف فرمود: «من پروردگار عالميان و تو را شاهد و گواه مى گيرم بر اينكه همه اهل مصر را آزاد و رها ساخته و تمام دارايى و ثروت و بردگانشان را نيز به آنان برگردانده و پس دادم .
همچنين انگشتر شاهنشاهى و تخت سلطنت و تاج پادشاهى را كه به من واگذار نموده بودى ، به خودت برگردانيدم مشروط بر اينكه همانند دوران من كشوردارى نمايى و طرز حكومت و فرمانروايى تو مثل من بوده باشد».
شهريار گفت : «اگر سيستم حكومت و زمامدارى من مثل تو بوده باشد، برايم زهى باعث افتخار و سربلندى است و من از خدمات و راهنمايى هاى تو بى اندازه ممنونم .
چون اگر تو نبودى و آن دستورهاى روح بخش و سعادت آميز را نمى دادى ، من هرگز قدرت و توانايى اين كارها را نداشتم و هيچ وقت به مقصود و آرزوهايم نمى رسيدم و من به تو سلطنت و قدرت بى قيد و شرط دادم و هر امر و فرمانى صادر نمايى ، نافذ و گذرا است و شهادت و گواهى مى دهم كه معبودى نيست جز خداى يگانه كه همتا و نظيرى ندارد و تو پيامبر و فرستاده او مى باشى .
تو كارهاى خويش را انجام بده و در حكومت و فرمانروايى خود ثابت و استوار باش و بايد آن را به آخر و پايان برسانى زيرا تو امين و درستكار مى باشى (562)».

زمامدارى كشور پهناور مصر و گرسنگى
رياست و حكومت بر چنين افرادى زيبنده و شايسته است كه خود را فداى مصالح و منافع ملت مى كنند و از زندگى به حداقل معيشت اكتفا مى نمايند.
گفته شده است حضرت يوسف (عليه السلام) در سالهاى قحطى و خشكسالى به قدر كفايت طعام و غذا نمى خورد و با شكم گرسنه به خواب مى رفت . به حضورش عرضه داشتند گرسنه مى خوابى در حالى كه همه انبارها در اختيار تو مى باشد؟ حضرت در پاسخ مى فرمود: «مى ترسم به اندازه كفايت غذا بخورم و سير شوم و گرسنگان را از خاطرم فراموش ‍ نمايم (563)».
آرى وجود اين گونه حكومت و رياست همانند خوردنى ها و آشاميدنى ها و پوشيدنى ها و ساير لوازم زندگانى بشر در اين جهان موقت و سراى ناپايدار، ضرورى و لازم است .
و اين نحو مقام و منصب همانند مال و ثروت حلال و مشروع است كه انسان به وسيله آن مى تواند سراى جاودانى و هميشگى خويشتن را تحصيل نموده و به دست بياورد و راحتى و آسودگى خود را در آن جهان تاءمين نموده و مهيا سازد(564).
اگر خواسته باشيم رياست و زمامدارى سفراى پروردگار عالميان و مردان حق را با كسان ديگر مقايسه نموده و با مثال سهل و ساده تفاوتشان را با همديگر بيان كنيم ، بايد بگوييم موقعيت اشخاصى كه ايمان قوى و نيرومندى ندارند تا در برابر حوادث گوناگون روزگار و طوفانهاى اين سراى ناپايدار خودشان را محافظت نمايند، همانند افراد شناور ضعيف و ناتوانى هستند كه در آب فرو رفته باشند، اگر خودشان را به ساير غرق شدگان نشان بدهند، آنان براى نجات و رهايى خود به آنها چنگ زده و مى چسبند و چون شناوران نيرو و قدرت ندارند، هم خود و هم آنان را در آب خفه و هلاك خواهند نمود.
ليكن اگر خودشان را از غرق شدگان مخفى و پنهان سازند، در اين صورت مى توانند جان عزيز و شيرين خود را از خطر مرگ رها ساخته و نجات دهند.
اما انبيا و پيامبران خدا و مردان حق همانند شناوران پر زور و نيرومندى هستند كه در آب بسيار قوى فرو رفته و غوطه ور شده باشند، اگر خودشان را به غرق شدگان نشان بدهند، آنان را از خطر غرق شدن نجات خواهند داد(565).
داستان عبرت انگيز كشور مصر در زمان حضرت يوسف (عليه السلام)، بهترين شاهد گفتار ما است ، زيرا چنانچه ملاحظه فرموديد، آن بزرگوار با چه نقشه و تدبير ماهرانه و شگفت انگيزى ، آن كشور قحطى زده را از خطر سقوط نجات داده و رهايى بخشيد.
و از اين جهت در اخبار و روايات از رهبران اسلامى منقول است كه فرموده اند: «اگر مشيت و اراده پروردگار عالميان بر سعادت و خوشبختى ملت و جمعيتى تعلق بگيرد، نخست به آنان فرمانروا و حكمران شايسته و سزاوارى مى رساند(566) تا ظلم و ستم ستمكار را از مظلوم برطرف سازد و نگذارد حق مظلوم ضايع و پايمال گردد».

چرا با استعفاى على بن يقطين موافقت نشد؟
اگر كسى بتواند اين گونه كارها را انجام بدهد، علاوه بر اينكه اشغال مقام و منصب برايش ايرادى ندارد، بلكه بر او واجب و لازم است .
لذا عده اى از اين قبيل اشخاص هنگامى كه در اثر بعضى علل و انگيزه ها مى خواستند از تقبل منصب و يا ادامه آن امتناع ورزيده و شانه خالى كنند، رهبران دينى و پيشوايان اسلامى آنان را از اين عمل نهى فرموده اند.
از جمله آنان على بن يقطين وزير هارون الرشيد بود(567) زيرا حضرت مى ديد او به داد مظلومين و بينوايان مى رسد و آنان را از گرفتارى هاى گوناگون ، نجات داده و رها مى سازد.

عامل موفقيت
مهمترين عامل موفقيت و پيروزى على بن يقطين در اين بود كه روابط خود را با دودمان وحى و الهام قطع نكرده بود و هميشه در كارها و اقدامات خود از آن مبادى معنويت و روحانيت الهام گرفته و دستور دريافت مى كرد و حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مسئوليت راهنمايى و رهبرى و ارشاد او را به عهده گرفته بود و اگر گاهى روى قصور يا علل ديگر از وظايف اصلى حكومت و زمامدارى غفلت مى ورزيد، مورد تنبيه و تذكر آن حضرت قرار مى گرفت چنانچه اين نوع تنبه و يادآورى در داستان ابراهيم جمال منعكس شده است .
«از محمد بن صوفى منقول است كه ابراهيم جمال از على بن يقطين براى انجام بعضى از كارهايش اجازه ملاقات مى خواست على بن يقطين از پذيرفتن او امتناع ورزيد و اجازه ملاقات نداد و در همان سال على بن يقطين به زيارت بيت الله مشرف شد.
هنگامى كه در مدينه اجازه مى خواست به خدمت حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) شرفياب گردد، با پاسخ منفى روبرو شده و نتوانست از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) اجازه ملاقات دريافت كند.
روز دوم در بيرون منزل با حضرت ملاقات نمود و عرض كرد: «آقا جان تقصير و گناه من چه بوده كه ديروز اجازه شرفيابى به من ندايد؟» فرمود: «چرا به برادرت ابراهيم ساربان اجازه ملاقات نداده بودى ؟ به راستى كه خداوند سعى تو را نپذيرفته و مورد قبول قرار نخواهد داد مگر اينكه ابراهيم شتربان تو را عفو كند و از گناهت بگذرد».
عرض كردم : يابن رسول الله ! در اين موقع دستم به ابراهيم نمى رسد زيرا من در مدينه و او در كوفه است .
(حضرت فرمود اگر مايل باشى ما مقدمات و وسايل آن را فراهم مى نماييم (568)) «در نيمه شب كه همه چشم ها به خواب رفته بود، خودت تنها به قبرستان بقيع برو به طورى كه كسى از دوستان و غلامان خود آگاه نباشند و در آنجا مركب تندرو و هوشيار و مجهز و آماده خواهى ديد، بر آن سوار شو».
راوى مى گويد: على بن يقطين شبانه به گورستان بقيع آمد و سوار همان مركب گشت مدتى نگذشت مگر اينكه در كوفه جلو درب منزل ابراهيم زانو بر زمين زد و در خانه را كوبيد و گفت : على بن يقطين هستم .
ابراهيم از درون خانه جواب داد و گفت : على بن يقطين در خانه ام چه كار دارد؟ على بن يقطين گفت :
«اى ابراهيم كار بزرگى پيشامد كرده است» و او را سوگند داد كه اجازه ورود به او بدهد. وقتى كه داخل منزل گشت ، داستان خود را شرح داده و گفت : «مولايم مرا نپذيرفته و اجازه ورود نداده است مگر اينكه رضايت تو را جلب كنم و خشنوديت را به دست بياورم تمنا دارم مرا مورد عفو خود قرار بدهى».
ابراهيم گفت : «خدا تو را بيامرزد» على بن يقطين گفت : «بايد پايت را به روى رخسارم بگذارى و به صورتم فشار دهى» چون با امتناع ابراهيم روبرو شد، دوباره او را قسم داد ابراهيم مقصود او را عملى ساخت و در آن حال على بن يقطين مى گفت : «خدايا شاهد و گواه باش (569)».
پس از آن سوار شتر شده و همان شب مركب را در مدينه در منزل حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) خوابانيد در اين وقت حضرت اجازه ورود داده و با آغوش باز او را پذيرفت (570).
با اين همه ملاحظه ها و به كار بستن دستورهاى اسلامى باز هم على بن يقطين از وجود اين گونه مقام و منصب خوفناك و ترسناك بود و مى خواست از پست و شغل خود استعفا دهد و از ادامه آن پوزش طلبد وليكن با منع و نهى رهبر و پيشوايش روبرو شد(571).
در مقابل اين گونه افراد شايسته چه بسيارند كسانى كه شب و روز با وسايل گوناگون و راههاى مختلف كوشش و جديت مى كنند كه به هر قيمتى تمام شود، دست از رياست و پست خود بردارند و اگر روزى پايدار بودن رياست و ادامه حكومت خود را در ارتكاب كارهاى ناشايسته و انجام دادن اعمال خلاف انسانيت تشخيص دهند، باز از ارتكاب آنها هيچ گونه باك و هراسى نداشته بلكه با كمال وقاحت از آنها استقبال مى كنند.
از جمله اين قبيل اشخاص يكى هم مغيره بن شعبه بود(572) طبق نوشته ابن اثير در كامل ، او نخستين كسى است كه باعث وليعهدى يزيد شد و معاويه را بر اين عمل زشت تحريك و ترغيب نمود و در سبب و انگيزه آن گفته است :
«چون مغيره بن شعبه فهميد و آگاه شد كه معاويه اراده و تصميم گرفته است كه او را از حكومت و فرماندارى كوفه عزل و بركنار سازد و سعيد بن عاص را به اين منصب و مقام نامزد كند، با خود انديشه و فكر كرد و گفت : تدبير و سياست در اين است كه فورا خودم نزد معاويه بروم و از او درخواست استعفا و كناره گيرى از كار و شغلم بنمايم (573) تا بر جمعيت و توده هاى مختلف مردم ظاهر و آشكار گردد كه مرا رغبت و ميل حكومت و رياست نيست و عشق و علاقه به مقام و منصب ندارم».
با اين انديشه پليد و خيال شيطانى از كوفه به سوى شام عزيمت كرده و رهسپار گرديد هنگامى كه اطرافيان معاويه (كه همانند خودش عنصرهاى ناپاك و پليد بودند و عزل و بركنارى او را نيز از مقام استاندارى كوفه فراهم ساخته بودند) ملاقات نمود، به آنان گفت :
اگر بلايى بر سرتان نياورم و حكومت و زمامدارى را براى شما تعيين ننمايم ، دست از مقام و منصب برنداشته و از فرماندارى كوفه استعفا نخواهم داد.
اين را گفت و از آنها جدا گشت و با يزيد ملاقات نمود و به او گفت :
«اعيان و برگزيدگان اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و نامدارترين و برجسته ترين افراد قريش و پيرمردان و سالخوردگان آنان از بين رفته اند و فقط فرزندان ايشان باقى مانده اند و تو از هر لحاظ خواه از جهت اصل و نسب و علم و دانش به سنت پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و سيره آن حضرت و خواه از جهت سياست و تدبير مملكت و چگونگى كشوردارى از همه ايشان برتر و بالاتر هستى . نمى دانم براى اميرالمؤمنين چه مانعى رسيده است از اين كه تو را وليعهد و جانشين خود قرار نمى دهد؟
در اين موقع يزيد گفت : «آيا اين كار عملى و شدنى است ؟» مغيره گفت : «آرى». يزيد پيش پدرش رفت و سخنان مغيره را به او رسانيد. معاويه ، مغيره را به حضور طلبيد و گفت : يزيد چه مى گويد؟ مغيره در پاسخ گفت : «يا اميرالمؤمنين ديدى پس از عثمان چقدر خونها ريخته شد؟ و چه اندازه اختلاف و جدال و نفاق در ميان مسلمانان رخ داده و پديدار گشت (574)؟».
تو كه همانند يزيد فرزند و خلف صالح دارى به نام او عقد بيعت ببند و او را وليعهد قرار بده كه اگر حادثه اى به تو رخ داد و پيك مرگ و قاصد آن به سراغت آمد، پناهگاه مسلمانان شده و هم از تو جانشين گردد و كشت و كشتارها و خونريزى ها ايجاد نشده و فتنه و فساد برپا نشود و شورش و آشوب در كشورهاى اسلامى روى ندهد(575)».
معاويه گفت : «كيست كه اين امر بزرگ و خطير را انجام بدهد؟»
مغيره گفت : «يا اميرالمؤمنين من در كوفه و زياد در بصره اين كار را عملى كرده و دستور تو را اجرا خواهيم نمود و پس از انجام گرفتن بيعت در اين دو شهر كسى را جراءت مخالفت نيست و نمى تواند بر عليه مرام و مقصد تو گامى بردارد».
معاويه گفت : «به كوفه و مركز فرماندارى خود برگرد و به كسانى كه به آنان اطمينان دارى مذاكره و گفتگو كن تا ببينيم چطور مى شود».
مغيره بن شعبه با معاويه خداحافظى كرد و به نزد اصحاب او برگشت . به او گفتند: چه خبر است ؟ گفت : «حقيقتا پاى معاويه را در ركابى گذاشته ام كه به آن نخواهد رسيد و او را در چاهى بسيار عميق و گودى فرو بردم و بر امت محمد و پيروان پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) يك نوع گرفتارى و اختلاف و شكاف فراهم آوردم كه هرگز قابل جبران نيست (576)».
آرى مغيره بن شعبه درست و صحيح گفته است زيرا مرد پست فطرت و فرومايه اى را بر مسلمانان رئيس و رهبر قرار داد و كسى را كه از هر جهت خوارتر و كثيف تر بود، به زعامت و پيشوايى گويندگان كلمه توحيد برگزيده و اختيار و انتخاب نمود تا به آمال و آرزوهايش برسد و بر مركب مراد خويش سوار گردد.

مسلمانان از اين شجره خبيثه جز بار تلخ چيزى نچيدند
مسلمانان جهان از زعامت و پيشوايى بنى اميه و اين درخت پليد و بدجنس ‍ به ويژه از حكومت يزيد بن معاويه ثمر و بارى جز شرارت و تبهكارى نچيدند و از افكار و انديشه هاى زشت و ناشايسته يزيد بدانديش و كينه توز بهره و سودى جز زيان و خسران نبردند.
از جمله ميوه هاى تلخ حكومت و زمامدارى وى حادثه كربلا و كشته شدن فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ميوه دل زهراى اطهر و اصحاب و ياران آن حضرت مى باشد.