طبايع گوناگون در وجود انسان
انسان چون از اصول مختلف و عنصرهاى گوناگون و مواد متعدد تركيب يافته است (520) از اين جهت داراى اطوار و احوال گوناگون و ويژگيهاى خاصى مى باشند. در بعضى اوقات خوى چارپايان را به خود گرفته و همانند آنها؛ جز خوردن و خوابيدن و انجام دادن غريزه جنسى ، همى و غمى ندارد.
و در برخى زمان ها نظير حيوانات درنده (مثل شير و پلنگ و و و) شده و به زيردستان خود، ظلم و ستم روا داشته و حقوق آنها را پايمال نموده و از بين مى برد و در اثر همين درنده خويى ، هيچ گونه از قتل و كشتن به ناحق ، ترس ‍ و واهمه به خويشتن راه نمى دهد و در راه نيل به هدف و مقصود پليد خود، هزاران خانواده را بدبخت و بى سرپرست گذاشته و سربار ملت و جامعه بشريت قرار مى دهد.
در بعضى از اوقات ، صفات ابليس و خوى هاى شيطانى را از خود نشان داده و از راه مكر و خدعه وارد مى شود و از اين طريق انسان ها را فريب داده و گول مى زند و در پاره اى از اوقات لباس تكبر و تجبر به تن كرده و داعيه هاى بى حقيقت از خود سر مى دهد براى آن امر ربانى كه در او وجود دارد(521).

طغيان خودخواهى بشر
براى همين امر است كه مى خواهد در هر چيز، سرآمد روزگار و يگانه زمانه گردد و كوشش و جديت مى كند كه مثل آفتاب و خورشيد، بى همتا گشته و نظير و مانند نداشته باشد و از اين لحاظ موقعى كه اوضاع با او موافقت و مساعدت كرد و قدرت كافى و نيروى قوى به دست آورد، سعى مى كند كه تمام قدرت ها را بكوبد و نفس ها را خاموش و خفه سازد، تا همه قدرت و نيرو را به خود اختصاص داده و منحصر سازد و هرگز حاضر نيست ، كسى را كه بزرگتر يا همانند و هم طراز او مى باشد، ببيند.
زيرا وجود اين نوع افراد و اين گونه اشخاص را بر خود نقص مى داند و معتقد است كه : كمال تام در وحدت و يگانگى او است و اگر خداوند فرصت بسيارى به او بدهد، ممكن است ادعاى الوهيت و خدايى نيز بكند.
و از اين جهت بعضى گفته اند: «هيچ بشر و انسانى نيست ، جز اينكه در نهاد و درون او آن كلام و سخنى است ، كه فرعون بر زبان راند(522) منتها عده اى را زمانه و روزگار مهلت نداده و موقع مناسب به دستشان نيامده است ، تا آنچه كه در باطن و درون خودشان نهفته است ، هويدا و برملا سازند(523).

ديندارى و حب رياست
آفريدگار جهان و خالق بشر، چون از ذات مخلوق خود باخبر و آگاه است و مى داند حب رياست حرام و دوست داشتن جاه و مقام غيرمشروع ، چقدر براى انسان ضرر و زيان دارد و آدمى را چه اندازه از ساحت قدسش دور ساخته و به روز سياه و بدبختى مى نشاند و او را از سراى پايدار، بى نصيب و بى بهره مى سازد و از نعمتهاى گوناگون و رنگارنگ آن ، دست خالى و محروم مى نمايد، از اين لحاظ بنى آدم را از آرزو و اميد اين گونه جاه و شرف ، نهى و قدغن فرموده و به وسيله پيامبران و سفراى خود، به مردم ابلاغ نموده است .
از جمله آيه مباركه است كه در طليعه منبر و ابتداى سخن تلاوت و قرائت گرديد. پروردگار عالميان مى فرمايد: «ما بهشت و سراى جاودانى و خانه هميشگى را براى افراد و كسانى آماده نموده و قرار داده ايم كه اراده (524) و قصد سركشى و فساد را در روى زمين ندارند و تصميم خرابى و تباهى نيز نكرده اند و عاقبت پسنديده ، مخصوص نيكوكاران و پرهيزگاران مى باشد».
رهبران دينى براى سهولت فهم و آسان شدن درك مطلب ، مضرات حب رياست را با ذكر مثال توضيح داده و روشن ساخته اند، از باب نمونه به ذكر يك حديث كه از رهبر بزرگ اسلام نقل شده است ، اكتفا مى نماييم و آن اينكه :
آن بزرگوار فرمودند: «ضرر و زيان دو گرگ گرسنه كه به گله گوسفندان حمله كنند، از ضرر و زيان حب مقام و دوستى مال دنيا نسبت به دين و آيين مرد مسلمان ، بيشتر نخواهد بود(525)». و همين مضمون با اندك تفاوتى از حضرت رضا (عليه السلام) نيز روايت شده است و آن اينكه آن حضرت فرمود:
«در حالى كه چوپان گله ، از آن ناپديد گشته و غيبت كرده باشد(526)».

نكاتى كه در اين احاديث به كار رفته است
رهبر بزرگ اسلام و فرزندان آن بزرگوار، در احاديث مزبور، دقتهاى بسيارى را به كار برده اند. ما در اينجا به سه نكته از آنها اشاره مى كنيم :
1 - براى رسانيدن كثرت ضرر و زيادى زيان اين حيوان فرموده اند:
شبان گله غائب بوده باشد، زيرا در اين صورت ميدان فعاليت گرگ وسيع و باز مى گردد و هيچ گونه ترس و بيمى ندارد و تا آنجايى كه قدرت دارد، در قتل و كشتن گوسفندان فروگذارى نكرده و تا آخرين فرد از آنها، دست برنخواهد داشت و همه شان را با چنگال خونين خود دريده و به زندگانى شان خاتمه خواهد داد.
اما اگر چوپان حاضر باشد، با هر وسيله اى كه امكان داشته باشد، شر گرگ را از سر گله و گوسفندان ، رد كرده و از آسيب و ضرر آن در امان خواهند بود.
2 - در ميان حيوانات درنده صحرايى موجود فعال و متحرك و پركارى مانند گرگ ، وجود ندارد و از اين جهت تا بيدار است ، قرار نمى گيرد و هميشه در حالت حركت مى باشد و در راه به دست آوردن طعمه خويش ، بسيار رنج برده و زحمت مى كشد(527).
3 - گرگ در ميان حيوانات ؛ فوق العاده طمعكار و آزمند است و به اين جهت اگر ميان رمه گوسفندى برود و با مانعى برخورد نكند، تمام گوسفندان گله را خفه كرده و از بين مى برد.
از اين جهات و جهات ديگر، حضرات معصومين (عليه السلام) اين دو صنف از مردم را در ميان حيوانات و جنبندگان ، به گرگ تشبيه و تنظير نموده اند.

حب رياست ، نفاق را در قلب انسان مى روياند
رهبر بزرگ اسلام براى رسانيدن زيان حب شرف و دوستى جاه و مقام نيز فرمود: «علاقه مندى به مال دنيا و دوستى مقام و جاه ، نفاق و دورويى را در قلب و دل انسان مى روياند چنانچه آب ، دانه و بذر را مى پروراند(528)».
براى شاهد مطلب ، داستانى نقل مى شود و آن اينكه يكى از دانشمندان عيسوى (به نام محمد صادق فخرالاسلام) كه دست از كيش مسيحيت برداشته و به آيين مقدس اسلام مشرف شده ، مذاكرات و گفتگوى خود را با استادش در كتاب خويش نقل و ذكر نموده و گفته است كه : پس از مباحثه زياد و رد و بدل شدن مطالب گوناگون و سخنان مختلف ، استادم گفت : معنى «فارقليط» در انجيل (كه حضرت مسيح (عليه السلام) فرموده است) تا من نروم ، فارقليط نخواهد آمد، احمد و محمد مى باشد و از روى انجيل «برنابا» اين مطلب را ثابت و محقق نمود.
فخرالاسلام مى گويد: به استادم گفتم : «شما به اين موضوع اذعان و اعتراف داريد؟» گفت : بلى گفتم : پس چرا اسلام خود را ظاهر و آشكار نمى نماييد؟ در پاسخ گفت : اگر من اسلامم را آشكار و برملا كنم و مردم را به حقانيت آيين مقدس اسلام ، مطلع و آگاه ساخته و حقيقت امر را با آنان ، در ميان بگذارم ، اين جاه و مقام كه در جهان مسيحيت و دنياى عيسويت دارم ، از كف و دستم خارج مى گردد و من تاب و تحمل اين را ندارم (529).

سخنى با شنوندگان
آقايان محترم و برادران دينى ! مى بينيد كه چطور حب رياست و مقام ؛ حقايق را زير پرده هاى ضخيم ظلمانى و تاريك ، مخفى و پنهان مى سازد و نمى گذارد حق و حقيقت ، برملا و آشكار گردد و به اين وسيله ، خود و ديگران را بدبخت و بيچاره ساخته و به عذابهاى سخت و سنگين دچار و گرفتار مى سازد و از سعادت و خوشبختى دائمى و هميشگى خويشتن و سايرين را محروم ، بى بهره و دست خالى برمى گرداند و از اين جهت ، در اخبار وارد شده كه حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود:
«هر كس جوياى رياست شده و دنبال جاه و مقام برود، خود را هلاك ساخته و به روز سياه نشانده است (530)».

چه عاملى مدعيان خلافت را از حق مسلم على (عليه السلام) بازداشت ؟
ما اگر صفحات تاريخ اسلام را ورق بزنيم و حالات مسلمانان صدر اسلام را مورد مطالعه قرار دهيم ، خواهيم ديد در اثر حب رياست ، چقدر حقوق پايمال گرديد و چه اندازه افراد و اشخاص دوزخى و جهنمى شدند و همين حب مقام و دوستى جاه و شرف بود كه مدعيان خلافت ، به ويژه معاويه را بر مخالفت حضرت على (عليه السلام) وادار نمود و نگذاشت دست بيعت به سوى آن بزرگوار دراز كرده و با جان و دل بيعت كنند و باز همين خوى ناپسند و علاقه و دوستى زرق و برق دنيا سبب و باعث گرديد، كه تمام فضايل و مناقب آن رادمرد حق را ناديده گرفته و همه نيروى خود را در خاموش كردن نور خدا و پايمال نمودن مدايح و خصال نيك و اوصاف شايسته على بن ابيطالب (عليه السلام)، به راه اندازند. در حالى كه بر حسب آيه مباهله (531) مى دانستند او نفس رسول خدا و پيامبر گرامى اسلام مى باشد(532).

معاويه براى حفظ مقام خود، به چه كارهايى اقدام نمود؟
طبق نوشته دانشمندان اسلامى در كتب معتبره ، معاويه براى تحكيم مبانى حكومت و استوار ساختن پايه هاى رياست خويش ، دست به يك سلسله جنايت ها و تبهكاريها نسبت به داماد و پسر عمو و برادر(533) پيامبر اسلام زد و آن بزرگوار را كافر و مرتد!!! به جامعه هاى فريب خورده مسلمانان شام ، شناسانده و معرفى نمود و به اين وسيله دامن خود را تا قيامت ننگين و لكه دار ساخت و با وسايل مختلف و گوناگون ، اصحاب رسول خدا و ياران آن حضرت را به لعن و سب آن بزرگوار، وادار مى كرد، هر چند عده اى زير بار دستورهاى خلاف او نرفتند.

براى چه جهاتى سعد، حضرت على (عليه السلام) را سب نكرد
از جمله افرادى كه از فرمان او سرپيچى نموده و حاضر نشدند شاه ولايت ، حضرت على (عليه السلام) را لعن و سب نمايند و دستور او را اجرا و عملى سازند، يكى هم سعد بن وقاص مى باشد، كه جماعت اهل تسنن او را يكى از «عشره مبشره» شمرده اند و مى گويند او از ده نفرى است كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) به آنان نويد بهشت برين داده است (534).
از سعد بن وقاص با طرق مختلف نقل شده است كه معاويه او را خواست و به او دستور داد على بن ابيطالب (عليه السلام) را سب و لعن كند. وليكن سعد حاضر نشده و ابا و امتناع نمود. معاويه از علت آن جستجو كرده و گفت : چه عاملى تو را از دشنام دادن ابوتراب جلوگيرى مى نمايد؟ سعد در پاسخ گفت : «انگيزه آن كه فعلا در نظر و خاطر دارم سه امر است و آنها را رسول خدا در عظمت و بزرگوارى حضرت على (عليه السلام)، فرموده است و مادامى كه آنها را ياد دارم هرگز به او جسارت و توهين نمى كنم و اگر يكى از آن سه امر در من بود، بهتر و دوستتر داشتم از اينكه صاحب شتران سرخ مو بوده باشم (يعنى آن فضايل ، از دنيا و آنچه در آن است برتر و بالاتر است).
1 - هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در بعضى غزوات و جنگ ها (جنگ تبوك) او را خليفه و جانشين خويش (در مدينه منوره) قرار داده بود و حضرت على (عليه السلام) گفت : يا رسول الله مرا با اطفال و كودكان و زنان و بانوان به جاى مى گذارى ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در پاسخ او فرمود: آيا راضى و خشنود نيستى كه نسبت به من چنان باشى كه هارون براى موسى بود، جز اينكه پس از من نبوت و پيغمبرى خاتمه يافته است (535)؟
2 - و شنيدم در روز خيبر فرمود: البته پرچم اسلام را به مردى كه خدا و رسول را دوست دارد و خداوند و پيامبرش نيز او را دوست دارند عطا خواهم كرد.
سعد گفت : گردنهايمان را دراز كرده و خودمان را به رسول خدا نشان داديم تا اينكه حضرت ما را ببيند و با اين منصب و مقام ما را مفتخر و سرفراز نمايد.
پس پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: على را احضار كنيد، على (عليه السلام) شرفياب محضر مقدس آن سرور كاينات شد، در حالى كه به درد چشم گرفتار و مبتلا بود، پيامبر اكرم آب دهانش را به چشم حضرت على (عليه السلام) ماليد و پرچم لشكر اسلام را به او داد و خداوند به وسيله وى ، فتح و پيروزى را نصيب مسلمانان نمود.
3 - زمانى كه آيه شريفه : قل تعالو ندع ابنائنا و ابناءكم ...(536)
بر آن بزرگوار نازل گرديد، پيامبر اسلام على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) را احضار كرد و عرض كرد: پروردگارا اينان اهل منند(537).
و اين حديث را ابن ماجه در سنن خود با اندك تفاوتى نيز بيان كرده است (538).

عده اى سب حضرت على (عليه السلام) را عبادت مى دانستند
با وجود اين همه فضايل ، كه طبق نوشته هاى موافق و مخالف (شيعه و سنى) حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) اين مناقب را در حق هيچ يك از صحابه جز على بن ابيطالب (عليه السلام) نفرموده است (539) معاويه با تمام نيرو و قوائى كه در اختيار داشت ، در مذمت و نكوهش آن حضرت سعى نموده و نهايت كوشش و جديت را انجام داد.
پس از او بنى اميه ، همين مرام كثيف و پليد را تعقيب نموده و دنبال كردند و اين سنت سيئه و روش ناشايسته ، از هنگام شهادت آن بزرگوار تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز؛ روز به روز شدت پيدا كرد و در اين مدت طولانى و دوران سياه (540) دستگاه ستمگر و جابرانه بنى اميه - با طرق مختلف و راههاى گوناگون - شب و روز در حق آن حضرت غلطكارى و بدرفتارى نموده و با وسايل متعدد؛ سخنان شرم آور را در مورد آن بزرگوار جعل نموده و در بين مردم پخش كرده و انتشار مى دادند، به طورى كه نوزادان و كودكان ، با اين روش زشت و ناپسند، نشو و نمو كرده و رشد نمودند و جوانان و نونهالان مسلمان با اين عقيده ، سالخورده و پير مى گشتند(541).
از اين جهت ، برخى از مسلمانان فريب خورده ، لعن و سب حضرت على (عليه السلام) را عبادت شمرده و توهين و بى حرمتى به آن جناب را وسيله قرب به خدا و نزديك شدن به پروردگار عالميان ، مى دانستند به حدى كه وقتى اين روش زشت را عمر بن عبدالعزيز بر آنان انكار كرده و جسارت به مقام شامخ و مقدس برادر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)(542) را منع و قدغن نمود، اين عمل عمر بن عبدالعزيز را گناه بزرگ مى پنداشتند و چون علنا و آشكارا نمى توانستند با دستور و فرمان اكيد او مخالفت ورزيده و بى ادبى و بدسلوكى نشان بدهند ليكن هنگام خلوت و موقع پنهانى ، از رفتار قبيحشان دست برنمى داشتند.

عمرو بن سعيد اشدق كه بود؟
در تاريخ از كسانى كه فوق العاده در سب و شتم حضرت على (عليه السلام) مبالغه مى ورزيدند، يكى را هم عمرو بن سعيد بن العاص اموى ذكر نموده اند.
اين جبار ستمگر در بالاى منبر از بس در بى حرمتى و بى ادبى نسبت به ساحت مقدس حضرت على (عليه السلام) اغراق مى گفت و در ناسزا گفتن و دشنام دادن ، گزاف گويى مى كرد، مردم او را عمرو اشدق (543) ناميدند و در اثر همين عمل زشت و كردار ناشايست ؛ لغوه اى بر او عارض شده و بيمارى و ناخوشى در رخسار و چهره وى پديدار گشت (544).
و همين سعيد بود، كه معاويه او را در مدينه نايب و جانشين خود قرار داد و فرمايش رهبر بزرگ اسلام ؛ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرموده بود: محققا بيدادگر و گردنكشى از بيدادگران بنى اميه بر منبر من خواهد آمد و در آنجا خون دماغ شده و خون از بينى وى جارى خواهد گرديد، در حق همين شخص صادق شده و بر او تطبيق نمود زيرا روزى او را در بالاى منبر پيامبر خدا ديدند، خون دماغ شده و خون از بينى او بيرون آمده ، جارى و روان گرديد(545).
همين عمرو بن سعيد، روزى كه حضرت امام حسين (عليه السلام) را در سرزمين كربلا كشتند، والى و استاندار مدينه بود. عوانه بن الحكم نقل كرده است : زمانى كه حسين بن على (عليه السلام) به درجه رفيع شهادت رسيد، عبيدالله بن زياد، عبدالملك بن ابى الحرث سلمى را خواند و او را به مدينه روانه نمود، تا بشارت قتل سبط رسول خدا و پسر دختر پيامبر اسلام را در مدينه به عمرو بن سعيد برساند.
هنگامى كه مرد سلمى بر آن نانجيب وارد شد، گفت : چه خبر همراه دارى ؟ جواب داد: خبرى كه امير را شاد و خرسند نمايد و آن اينكه حسين را كشتند. آن ملعون گفت : زود باش قتل او را به مردم مدينه اعلان كن .
مرد سلمى مى گويد: چون خبر شهادت و قتل حضرت حسين بن على (عليه السلام) را به مردم مدينه رساندم ، سوگند به خدا هيچ عزادارى و سوگوارى مانند سوگوارى زنهاى بنى هاشم نديده بودم ، كه در خانه هايشان بر حضرت امام حسين (عليه السلام) انجام مى دادند.
عمرو بن سعيد، وقتى كه از چگونگى واقعه غم و اندوه بانوان بنى هاشم آگاه شد، با كمال شادمانى و خرسندى اشعارى خوانده و مى گفت : اين فريادها و فغان ها و سوز و گدازها در عوض و برابر آن ناله ها و بى قرارى ها و بى تابى هايى است ، كه در قتل و كشته شدن عثمان بن عفان اتفاق افتاد(546).
سپس به منبر رفت و كشته شدن حضرت امام حسين (عليه السلام) را به همه طبقات شهر رسانيد(547). و در مثالب ابى عبيده است : بعد از اين رو به قبر حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كرده و گفت : اى محمد اين روز، در برابر روز بدر مى باشد. وقتى كه اين مقاله و گفتار را از او شنيدند، عده اى از انصار سخنان او را انكار كرده و پاسخ وى را دادند(548).

دختر عقيل به مسلمانان چه مى گفت ؟
ابن اثير در كامل پس از ذكر و نقل اكثر مطالبى كه گذشت ، گفته است دختر عقيل بن ابيطالب ؛ بيرون آمد در حالى كه زنان و بانوان بنى هاشم همراه وى بودند و با غم و اندوه و غصه و افسوس ، فرياد مى زد و نعره مى كشيد و مى گفت :

ماذا تقولون ان قال النبى لكم / ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتى و باهلى بعد مفتقدى / منهم اسارى و قتلى ضرجوا بدم
ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم / ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى
(549)

حب رياست عمر بن سعد را بيچاره كرد
و باز هم حب رياست و دوستى مقام و جاه بود، كه عمر بن سعد را از طريق حق و راه راست منحرف و كج نموده و به قتل و كشتن فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ميوه دل زهراى اطهر، وادار ساخت (550).
آيا گمان و باور مى كنيد، كه ابن سعد، حضرت امام حسين (عليه السلام) را نشناسد و مقام و مرتبه او را در پيشگاه پروردگار عالميان و آفريننده جهان ، نداند و از محبت و علاقه پيامبر خدا نسبت به آن امام مظلوم ، باخبر و آگاه نباشد؟ (حاشا و كلا) هرگز امكان ندارد.
مسلم ابن سعد همه اين مطالب را مى دانست . چنانچه خود اشعارى كه سروده است به اين نكته اقرار و اعتراف نموده و قتل و كشتن آن حضرت را معصيت بزرگ و نابخشودنى دانسته است (551) پس علت و انگيزه اى جز عشق و علاقه به رياست و عاملى جز حب مقام وجود نداشت .

سخنرانى نوزدهم : انواع رياست

قال الله تعالى فى كتابه : تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين (552).

سخن امشب ما
ديشب شمه و مقدارى پيرامون مفاسد و مضرات و زيان هايى كه از حب رياست و مقام و دوستى منصب ، توليد شده و به وجود مى آيد و دين و آيين انسان را به نيستى و نابودى تهديد، و آدمى را به روز سياه و بدبختى مى نشاند، صحبت گرديد.
امشب نيز به حول و قوه الهى ، همان موضوع و مطلب تعقيب مى گردد و باز عرايضى در اين زمينه ، به سمع آقايان محترم و مستمعين عزيز، مى رسد. اميد است از اين مجالس و محافل اسلامى ، مستفيض و بهره مند شويم و گام هاى ارزنده اى به سوى تعالى و ترقى و قدمهاى مؤ ثرى براى منفعت و خير و صلاح هر دو جهان (به ويژه سراى پايدار و جاودانى) برداريم .

رياست يا بزرگترين لذت هاى جهان
جاه و رياست و سرورى ، يكى از لذات و خوشى هاى بزرگ دنيا و سراى ناپايدار است . بلكه اگر بگوييم از اعظم لذات و مهمترين عيش هاى اين گيتى به شمار مى رود، سخن گزاف و بيهوده اى نگفته و حرف اغراق آميزى نزده ايم .
از اين جهت ، طبعا مردم دنيا به آن مايل شده و با طرق مختلف و راههاى گوناگون ، آن را جستجو مى كنند و هيچ كس از اين قانون فطرت و طبيعت انسانى ، استثناء نشده و بركنار نمى باشد، مگر در اثر و نتيجه مجاهدت هاى بسيار و زحمت هاى فراوان كه بشر در سايه آن ، ممكن است نفس بدانديش ‍ و كافركيش را ضبط و مهار نمايد(553) و آن را به نفس لوامه عوض و تبديل كند، تا آدمى را از ارتكاب كارهاى ناپسند و كردارهاى زشت و قبيح ، باز داشته و به اعمال نيك و شايسته ، وادار سازد تا اينكه از اين جهان موقت و دنياى فعلى (كه مزرعه و كشتزار عالم آخرت و رستاخيز مى باشد(554)) به هنگام ضرورت و روز مبادا و واپسين خود، چيزى اندوخته و پس انداز نمايد.
اين نيروى روحانى و نفس درونى را، نخست در انبيا و پيشوايان دينى ، و پس از آن در تابعين ايشان و رادمردان الهى و اشخاص نيكوكار، بايد جستجو كرد.
زيرا انبياء و جانشينان آنان - كه پيوسته از عالم غيب و جهان ناپديد كمك مى گيرند و با تربيت هاى ربوبى و الهى بزرگ مى شوند(555) - مى توانند در برابر نفس شيطانى - كه هميشه انسان را به سوى هوى و هوس و به طرف كارهاى ناشايسته دعوت مى نمايد و حقيقت امر را به انسان وارونه نشان داده و معرفى مى كند - استقامت و پايدارى نموده و نيك سرشتى و پاكى نهاد خود را از كف ندهند(556).
همچنين افرادى كه با تعاليم عالى پيامبران خدا و برنامه هاى سعادت بخش ‍ آنان ، پرورش يافته و بزرگ شده اند، قدرت دارند در برابر زرق و برق دنيا و در برابر طمطراق و زر و زيور جهان فانى و سراى ناپايدار از حق و حقيقت چشم پوشى نكرده و خودشان را نبازند و دائما ملازم طريق حق و راه راست بوده و آنى از آن غفلت و كوتاهى نكنند و به سوى ديگر، انحراف و تمايل ننمايند.

فرمانروايى پيامبران ، يا رهبرى مردم به سوى سعادت
در اين موقع است ، كه زمامداران جهان ، شب و روز اوقات شريف و جان هاى عزيزشان را در رفع احتياجات و برطرف ساختن نيازمندى هاى طبقات مختلف مردم صرف مى نمايند و با وسايل گوناگون و راههاى متعدد، جامعه بشريت را از بدبختى ها و گرفتارى ها نجات داده و به سوى آسايش و راحتى مى كشانند و قافله انسانيت را به سرمنزل مقصود، رهبرى نموده و آنان را از شر دشمنان بدتر از حيوانات درنده و خون آشام ، نجات مى دهند.
در اين حال مقصود و مرام از حكومت و فرمانروايى بر بندگان خدا، فقط خدمت و راهنمايى ايشان به جانب خوشبختى مى باشد.

تاريخ گفته ما را تاءييد مى كند
ما اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم و بيوگرافى امتهاى گذشته را بخوانيم ، خواهيم ديد كه : در تمام قرون و ادوار، حكومت انبيا و پيامبران الهى و نمايندگان آنان و كسانى كه از آيين خدا پيروى و تبعيت كرده اند، از آغاز جهان چنين بوده و خواهد بود.
از باب نمونه داستان مملكت مصر و سرگذشت آن را در زمان رياست و فرمانروايى حضرت يوسف صديق (عليه السلام) نقل مى كنيم و كيفيت نجات يافتن اهل مصر و چگونگى خلاصى و رهايى آنان از خطرهاى جانى و مالى به وسيله زمامدار لايق و شايسته اى مثل حضرت يوسف (عليه السلام) را توضيح و شرح مى دهيم تا صدق گفتار ما آشكار و هويدا گردد.

خواب پادشاه مصر، يا نجات يوسف صديق
خلاصه و فشرده آنچه را كه مفسران عالى مقام در تفسير سوره يوسف آورده اند، اين است :
سلطان كشور مصر به نام «وليد بن ريان (557) خواب بسيار خطرناك و وحشتناكى ديد و خواب خود را به كسانى كه علم تعبير رؤ يا داشتند، نقل كرده و باز گفت :
چون تعبير كنندگان از تفسير و تعبير خواب عاجز شده و واماندند و نتوانستند مقصود و منظور از خواب را به دست آورده و براى پادشاه شرح و توضيح دهند، از اين جهت در پاسخ گفتند:
«خواب سلطان غير از اضغاث و احلام و خوابهاى آشفته و كابوس ، چيز ديگرى نيست ، و ما هم بر تعبير آن دانا و آگاه نيستيم .