رهبر اسلام افراد بى شغل را دوست نمى داشت
از اين لحاظ بود كه پيامبر خدا آدم بيكار را دوست نمى داشت و او را مورد الطاف و عنايات خويش قرار نمى داد.
چنانچه از عبدالله بن عباس روايت شده كه گفت : «رسم و روش رسول خدا اين بود موقعى كه به مردى نگاه مى كرد و مورد پسندش قرار مى گرفت نخست از كسب و شغل وى پرسش مى نمود هرگاه در پاسخ مى گفتند: شغل و كارى ندارد، آنگاه حضرت مى فرمود: «از چشم افتاد و در نظرم بى اعتبار شد».
وقتى كه از علت و سبب آن جويا مى شدند، مى فرمود: براى آنكه اگر مرد مؤمن حرفه و پيشه اى نداشته باشد كه به واسطه آن ارتزاق كند، بايد از دين و آئين خويش روزى خورده و از اين راه به دست بياورد و به وسيله آن زيست و زندگى نمايد(433)».

فقر و فاقه يا عامل گمراهى
اگر انسان كسب و شغل (كه منبع و سرچشمه درآمد است) نداشته باشد، قهرا فقير و بينوا خواهد بود و چون فرزندان آدم طبعا به خوشى و خرمى مايلند، و هميشه آمال و آرزوهايشان اين است كه زندگانى پسنديده و گذران خوبى داشته باشند تا با كمال راحتى عمرشان را گذرانيده و به پايان برسانند، لذا از گرسنگى و بيچارگى دائما گريزانند و به هر وسيله اى كه باشد مى خواهند خودشان را از چنگال خونين آن رها سازند.
و به اين جهت بشر اگر وقتى راحتى خويشتن را در اين ديد كه بايد از معتقدات خود صرف نظر نموده و پا به مقدسات دينى خود بگذارد، ممكن است در اثر بى چيزى و تهيدستى همين كار را انجام بدهد. به ويژه اگر عائله و نان خور فراوانى داشته باشد و داراى فرزندان و دختران متعدد و زياد بوده باشد.
زيرا در اين صورت تاب و توانائيش را زود از دست مى دهد و فورا بى طاقت مى گردد و در پيش خود در اثر وسوسه و دغدغه شيطان مى گويد: تا كى با فقر و نادارى دست و پنجه نرم كنم ؟ ديگر طاقتم طاق شد، و پيمانه صبرم لبريز گشته است .
با اين وسوسه ها شيطانى و انديشه هاى فاسد دست از كيش خود كشيده و راه باطل و طريق گمراهى را در پيش مى گيرد و براى خوشگذرانى محدود و چند روزه اين گيتى پا به روى حق و حقيقت مى نهد و در وادى كفر و ضلالت قدم برمى دارد.

انسان در اثر تهيدستى ادعاى پيامبرى هم مى كند
و اى بسا باعث انحراف گروه مردم و توده هاى مختلف جمعيت هم بشود و آنان را نيز بدبخت و بيچاره سازد و از سعادت و خوشبختى محرومشان نمايد.
زيرا ما وقتى كه صفحات تاريخ را ورق مى زنيم و بيوگرافى گذشتگان و شرح حال مردم گذشته را مورد مطالعه قرار داده و در سرگذشت آنان بررسى كامل و رسيدگى دقيق به عمل مى آوريم و چگونگى ثبات قدم و يا تزلزل ايشان را در فراز و نشيب زندگانى شان ملاحظه مى نماييم ، به اين نتيجه مى رسيم كه علل و سبب هاى بزرگ كه باعث گمراهى آنان گرديده و از صراط مستقيم و شاهراه هدايت به در برده است و به بى راهه كشانده و سوق داده است ، يكى هم نادارى و تنگدستى بوده است .
و همين ديو خطرناك و وحشتناك دانشمندان و علما را وادار ساخته كه از خود دين جديد و آئين نو و تازه اى به وجود آورند و بندگان خدا را از كيش ‍ حق - كه بر وفق فطرت و سرشت انسان مى باشد - برگردانده و به آئين بى اساس و ساختگى خود دعوت نمايد. براى نمونه به ذكر يك مورد اكتفا مى كنيم :
از حضرت صادق (عليه السلام) نقل نموده اند كه آن حضرت فرمود: در عصر سابق و روزگار پيشين مردى بود، مى خواست به زر و زيور دنيا برسد و از لذايذ آن برخوردار گردد از اين لحاظ نخستين بار آن را از راه مشروع و جايز جستجو كرد اما به مقصودش نائل نگشت و پس از آن به سوى حرام گرويده و از طريق ممنوع و ناروا طلب نمود باز نتوانست ، ابليس لعين نزد وى آمد و به او گفت :
«اى مرد دانا و آگاه تو دنيا و زرق و برق آن را از راه قانون و مباح خواستى پيدا نكردى و از طريق خلاف شرع و غيرقانونى جويا شدى باز موفق نگشتى و به آرزوى خود نرسيدى آيا ميل و رغبت دارى تو را به امرى ارشاد و راهنمايى كنم كه در اثر و نتيجه آن دنيا به تو رو آورده و از همه لذايذ و مزاياى آن برخوردار باشى و به زندگانى خوش و مرفه برسى و همراهان بسيار و ملتزمان فراوان داشته باشى ؟
گفت : «بلى اين منتهاى آرزو و غايت مقصود من است» شيطان (مطرود درگاه خدا) به او گفت :
«يگانه راه علاج و چاره آن اين است كه از خود، دين ، شريعت و مذهبى اختراع نموده و آئين تازه و نوظهورى درآورى و توده هاى مختلف جمعيت را به آن دعوت نمايى».
آن مرد همين كار را انجام داده و عملى نمود و از اين راه عده اى را به دور خود جمع كرده و تابعين بسيارى پيدا كرد و بر آنچه دنيا و جهان فانى مقصودش بود، نائل شد.
پس از آن در كار خويش تاءمل و تفكر نمود و به خود آمد و نفس اماره اش را توبيخ و سرزنش كرده و به خويشتن خطاب نموده و مى گفت :
«چه كار كردى آيين و كيشى را از خود ساختى و بندگان خدا را به آن خواندى و دنيا را به هم زدى و زير و رو كردى و به اين وسيله الم شنگه راه انداختى ؟ با اين همه كارها كه انجام داده اى ، براى تو، بازگشت و توبه به سوى خدا نمى بينم جز اينكه پيش اشخاصى كه از راه حق و حقيقت به در بردى و به دين اختراعى خود دعوت كردى ، بروى و آنان را از راه ضلالت و گمراهى رهايى بخشى و به آئين واقعى بياورى».
لذا شروع به فعاليت كرد و به نزد پيروان خويش رفت و حقيقت امر و واقع مطلب را به آنان شرح و بسط داد و گفت : اين شريعت و مذهب كه شما را به آن خواندم باطل بود و هيچ گونه صحت نداشت و سازنده و به وجود آورنده آن خودم بودم خدا مرا نفرستاده و اين قوانين و دستورها از جانب او نبوده است .
پيروانش سخنان او را نپذيرفته و به دروغ نسبت دادند و گفتند: «همين دين ، حق و صحيح است وليكن تو در دين خود به شك و ترديد افتاده و برگشته اى».
هنگامى كه با اباء و امتناع آنان روبرو شد و ديد به هيچ وجه نمى تواند ايشان را به راه خدا برگرداند، زنجيرى را مهيا و آماده ساخت و آن را در جايى محكم و استوار نمود و پس از آن به گردن خود گذاشت و گفت : اين زنجير را از گردنم باز نخواهم كرد تا اينكه پروردگار عالميان توبه ام را بپذيرد و از سر تقصيراتم بگذرد و قلم عفو و آمرزش بر جرايم اعمالم بكشد.
خداوند متعال به يكى از انبيا و پيامبران آن زمان وحى نمود كه به فلان كس ‍ بگو: سوگند به عزت و جلالم و قسم به عظمت و بزرگواريم هرگاه آنقدر مرا بخوانى تا اينكه اعضا و اندامت از همديگر جدا شود و بند از بندت سوا گردد دعاى تو را قبول نكرده و از گناهانت صرف نظر نخواهم كرد مگر اينكه كسانى را كه با دين و آيين ساختگى تو از اين جهان رفته اند زنده كنى و از آن عقيده فاسد كه به آنان آموخته اى برگردانى و به راه حق و حقيقت هدايت نمايى (434).

ارتزاق به وسيله جعل احاديث
پروردگار عالميان با آن همه فضل و كرم و عطوفت و مهربانى كه به بندگانش ‍ دارد، چرا توبه آن مرد عالم و دانشمند را نپذيرفت ؟ براى آنكه بندگان خدا را كه مورد توجه و علاقه ايزد منان است ، اضلال و گمراه ساخته و هميشه آنان را سزاوار آتش سوزان دوزخ قرار داده است .
آقايان محترم و شنوندگان ارجمند از همين جا خودتان حساب كنيد آيا معصيت و گناه كسانى كه در برابر متاع قليل دنيا و در برابر حيازت و به دست آوردن مقام و منصب چند روزه اين جهان فانى و سراى ناپايدار بر عليه اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اخبار دروغ و احاديث بى اساس از خودشان ساختند و به خورد مردم مسلمان جهان داده اند و به اين وسيله حقوق مشروع و مسلم آنان را انكار نمودند، بخشودنى و قابل عفو است ؟
چنانچه پس از رحلت پيامبر اسلام پسر ابى قحافه به واسطه يك حديث مجعول و دروغ (435) كه هم با آيات قرآنى مخالفت دارد و هم با سنت پيامبر خدا(436) حق مسلم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) (فدك) را گرفت و عمال و كارگران او را از فدك خارج نمود و همين رويه را فرمانروايان ديگر نيز تعقيب و دنبال نمودند به ويژه در زمان حكومت بنى اميه دست هاى جعال از بس در مذمت و نكوهش اهل بيت رسول خدا و اخبار و احاديث جعل درست كردند كه مردم بعضى از منطقه هاى اسلامى آنان را مسلمان نمى دانستند.

بنى اميه و جعل احاديث
پسر ابوسفيان براى كوبيدن اهل بيت رسول خدا به خصوص على بن ابيطالب (عليه السلام) عده اى از ياران پيامبر خدا و تابعين را دور خود جمع نموده و براى آنان حقوقى كافى مى داد و ايشان هم براى جلب رضايت معاويه احاديث و اخبار در مذمت و نكوهش على بن ابيطالب (عليه السلام) جعل و درست مى كردند و به رهبر بزرگ اسلام پيامبر آخرالزمان نسبت مى دادند و در اثر همان نسبت هاى دروغ و ناروا عده اى به اهل بيت رسول خدا بدبين شده و به آنان جسارت مى كردند و به انواع مختلف به ساحت مقدس آنان توهين و تحقير مى نمودند.
اين مطلب از نظر دانشمندان اسلامى و علماى فريقين (شيعه و سنى) از امور مسلم شناخته شده و در اكثر كتابهاى خود نقل كرده اند از جمله آن افراد جعال از اصحاب رسول خدا، ابوهريره ، عمرو بن العاص ، و مغيره بن شعبه و از تابعين عروه بن زبير را نام برده اند(437).
و همين جيره خواران و مزدوران استعمار براى تملق و چاپلوسى در دربار معاويه در نكوهش حضرت على بن ابيطالب (عليه السلام) و فرزندان آن بزرگوار از بس روايت دروغ درست كرده و به رسول خدا نسبت دادند و معاويه هم با آن قدرت و نيروئى كه در اختيار داشت همان احاديث را در ميان مسلمانان انتشار داده و پخش نمود، كه در بين مسلمانان روايات ذم اهل بيت معروف و مشهور گرديد به طورى كه در كتابها نوشته و از همديگر نقل و روايت كردند و عده اى از محدثين عامه بعدها آمدند و بدون تحقيق و بررسى همان روايات بى اساس را در كتب و مدارك شان نقل نمودند.
و چون ما سابقا در گفتارهاى خودمان شمه و مقدارى از جنايات و صدماتى كه از ناحيه اين گونه افراد بر پيكر اسلام وارد شده است گفته ايم ، از اين جهت در اينجا به نقل يك داستان از اثر ظلم و نتيجه اجحاف همان دسته و جمعيت اكتفا مى نمائيم .

حريز بن عثمان چه احاديثى نقل مى كرد؟
از جمله محدثين و راويان حديث كه بدون تحقيق و بررسى اين گونه روايات دروغ و بى اساس را قبول نموده و در اصول خودشان آورده اند، يكى هم (حريز بن عثمان) مى باشد او از معاندين و دشمنان سرسخت حضرت على (عليه السلام) به شمار مى رود و پيوسته در تنقيص مقام آن بزرگوار كوشا بود و با هر وسيله اى كه ممكن بود مى خواست به فضايل و مناقب آن مولا لطمه زده و او را در نظر مردم از آن مقام خدادادى پايين بياورد.

يحيى بن صالح چرا از حريز روايت نمى كرد؟
محفوظ مى گويد: به يحيى بن صالح ابوحافظى گفتم : تو كه از مشايخ و اساتيدى كه با حريز در رتبه مقام مساوى مى باشند روايت نقل نموده اى پس براى چه از حريز حديث نقل نمى كنى ؟ گفت :
يك وقت نزدش رفتم و به من كتابى داد آنگاه ديدم در آن نوشته شده كه به من روايت كرد فلان از فلان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هنگام وفاتش توصيه و سفارش نمود كه حتما دست على بن ابيطالب (عليه السلام) قطع گردد و پس از آن كتابش را رد كردم و مشروع و روا ندانستم كه از كتاب وى چيزى را بنويسم (438).

اثر اعمال و نتيجه كردار او
محدثين و راويان عامه ذكر كرده اند پس از فوت حريز بن عثمان او را در عالم رؤ يا و خواب ديدند و از او پرسيدند پروردگار عالميان با تو چگونه معامله كرد و چه نحو رفتار نمود؟ در پاسخ گفت : اگر كينه و عداوت على بن ابيطالب نبود نزديك بود كه بيامرزد(439).
اين حديث نمونه اى است از اخبار دروغ كه جعالين به وسيله اين نوع افتراها و تهمت هاى ناروا، اهل بيت رسول خدا را عموما و حضرت على را خصوصا در انظار برخى از برادران دينى و گويندگان كلمه طيبه توحيد، خوار و سبك ساختند و باعث ايجاد دغدغه و شك و شبهه نسبت به آن بزرگوار در قلوب و دلهاى مسلمانان گرديده اند.
اما براى عقلا و خردمندان مطلب مخفى و پنهان نمانده و حقيقت امر را فهميده و درك كرده اند، براى آنكه در تمام كتابهاى معتبره به ويژه در صحاح ششگانه اهل سنت و جماعت بعضى در مناقب و فضايل حضرت على (عليه السلام)(440) و بعضى در قصه و داستان شورى (441) از خليفه دوم نقل نموده اند كه او گفت : پيامبر اسلام از دنيا رحلت كرد در حالى كه از على (عليه السلام) راضى و خشنود بود.

محمد بن سيرين ، على (عليه السلام) را چگونه شناخته بود؟
و باز در اثر همان سنت سيئه و روش غلط بود كه محمد بن سيرين على (عليه السلام) را دشمن دانسته و گفته است :
تمام آنچه از اخبار و روايات از على (عليه السلام) نقل شده است ، كذب و دروغ مى باشد(442). منقول است وى فرزندان حجاج بن يوسف را تربيت كرده و علم و ادب و دانش به آنان مى آموخت و مى ديد كه حجاج حضرت على (عليه السلام) را سب و لعن مى كند و در حقش دشنام و ناسزا مى گويد ليكن عمل و كار او را هيچ گونه انكار نمى كرد و تغيير قيافه نمى داد اما هنگامى كه مردم حجاج را پس از مرگش دشنام داده و بدگويى درباره او مى كردند، محمد بن سيرين از مسجد و خانه خدا خارج مى شد و مى گفت :
من طاقت و توانايى ندارم در حق وى سخن زشتى بشنوم (443).
و نيز در حق حجاج اميد خير و بركت و رحمت و راه فلاح و نجات را از پروردگار عالميان داشت (444).

پرسشى كه پاسخ آن منفى است !
از علما و دانشمندان اهل تسنن بايد پرسيد: با اين همه وصف و اين گونه سخنان كه در حق اين گروه از اصحاب و ياران پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در كتابهاى معتبره خودتان آمده آيا ديگر جا و محل باقى مى ماند كه دوباره فصل تازه و نوى درباره فضائل و خصال پسنديده اين گونه اشخاص منعقد گردد؟ مسلما پاسخ منفى خواهد بود.
اما بر خلاف انتظار، عده اى از دانشمندان همين عمل را انجام داده اند و كتابهاى ديگرى كه پس از آنان تاءليف شده است ، همان رسم و روش را دنبال و تعقيب نموده اند.
مثلا بخارى و مسلم و كتابهاى ديگر اهل تسنن نخست در ضمن ابواب مختلف و گوناگون (445) از جمله فضائل حضرت على (عليه السلام) جنايات برخى از آن گروه را(446) نسبت به اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ذكر مى كنند و پس از آن فصل خاصى به نام مناقب ابوهريره دوسى (447) و معاويه بن ابوسفيان (448) و عمرو بن العاص (449) و و و منعقد مى سازند و احاديثى در مدح و ستايش آنان ايراد مى كنند به ويژه معاويه .
زيرا مخالفت او با على بن ابيطالب (عليه السلام) - همانند مخالفت ابوجهل با پيامبر اسلام - بالعيان و آشكار است و عداوت و دشمنى ايشان با يكديگر؛ بر كسى پنهان و پوشيده نيست و اين مطلب از آفتاب روشن تر و واضح تر است ، براى آنكه علاوه از جنگ صفين و شواهد ديگر - كه هر كدام به تنهايى در اثبات مدعاى ما كافى است - مسلمانان در قنوت نماز جماعت هر روز مى ديدند كه حضرت على (عليه السلام) بر معاويه (450) و او نيز بر آن حضرت لعنت مى نمايد(451).
پس با اين وصف محبت هر دو در يك جا امكان پذير نمى باشد و جمع كردن دوستى آن دو نفر در يك قلب ، جمع بين ضدين است : آدم يا دوستى على را بايد داشته باشد يا دوستى معاويه را.

نظر صاحب التاج درباره معاويه
عده اى از دانشمندان اسلامى به اين نكته كه گفتيم ، متوجه شده و پى برده اند: اين فضيلت ها كه در حق معاويه نقل شده ، با اخبار و احاديثى كه در مدح و ستايش حضرت على (عليه السلام) از رهبر اسلام منقول است ، ناسازگار بوده و به كلى مخالفت دارد. از اين جهت آقايان محترم دست و پا زده و با عذرهاى غيرموجه مطلب را خاتمه داده و رد شده اند.
از جمله همان افراد، يكى هم آقاى «شيخ منصور على ناصف» مى باشد. ايشان نخست در باب فضل معاويه بن ابى سفيان دو فضيلت يكى را از صحيح بخارى و ديگرى را از سنن ترمذى در شاءن او مى آورد و پس از آن خود در پاورقى اظهار نظر و ابراز عقيده نموده و مى گويد:
از اين حديث شريف مزيت و برترى معاويه استفاده مى شود و معلوم مى گردد كه او شايستگى مقام رياست و زمامدارى مسلمانان را داشته است كه پيامبر اسلام فرموده : «خدايا او را هادى و مهدى قرار بده و به وسيله وى بندگانت را رستگار نما».
و بعد مى گويد: ايراد و اعتراض نشود به آن قضايا و حادثه هايى كه در ميان حضرت على (عليه السلام) و او اتفاق افتاده ، زيرا صحيح و درست است كه حضرت على (عليه السلام) حق بوده وليكن معاويه هم فقيه و مجتهد بود منتهى راه خطا و اشتباه را پيموده است و در كتاب امارت و رياست گذشت كه اگر حاكم و فرماندار اجتهاد نمود و راءى و نظريه اش بر خلاف واقع درآمد،، فقط يك اجر و مزدى دارد و براى ما جايز و روا نيست در حق آنان كنجكاوى نموده و به گفتگو بپردازيم زيرا ايشان از اصحاب رسول خدا و ياران آن بزرگوار مى باشند».
و باز مى گويد: «چقدر خوشم مى آيد از جوابى كه عمر بن عبدالعزيز در پاسخ مردى كه از حوادث و اتفاق هايى كه مابين آنها رخ داده بود، جويا شده و جستجو مى كرد، داده و گفت : اى مرد آن خونهايى است كه خداوند دستهاى ما را به آنها آلوده نساخته و پاك و پاكيزه قرار داده است پس ‍ شايسته و سزاوار است زبان هايمان را نيز آلوده و ناپاك نكرده و در اين گونه داستان ها خودمان را به خطر نيندازيم (452)».

سخنى چند با صاحب التاج
در كلام و سخنان او ايرادهاى فراوان و اشكالات بسيارى است كه كمى وقت اجازه شمردن يك يك آنها را نمى دهد ولى ما به اندازه اى كه وقت مجلس مقتضى آن است به مهمترين و بزرگترين آنها اشاره نموده و پس از آن به عرايض خود خاتمه مى دهيم .
1 - طبق مدارك معتبره و دليل هاى محكم و استوار اين گونه فضايل و منقبت ها در حق معاويه خالى از ماءخذ و دور از حقيقت است و به هيچ وجه قابل استناد و اعتماد نمى باشد و اين نوع اخبار و احاديث را دست هاى مرموز بازرگانان حديث ساخته و به خورد مردم داده اند تا از اين راه در مقابل آن حقوق و منصب هايى كه از معاويه دريافت مى كردند، به او پاداش داده و خدمتى كرده باشند و الا خودشان واقع مطلب و حقيقت امر را بهتر از ديگران مى دانستند.
چنانچه در مواقع مناسب همان گروه ابراز و اظهار نموده اند و تاريخ همه آنها را ضبط نموده و نگه داشته است (453).
و همين اخبار بى اساس را دستگاه حكومت بنى اميه با آن نيرو و قدرتى كه داشت در ميان مسلمانان منتشر و پخش نموده و محدثين و راويان حديث نيز بدون تحقيق و بررسى دقيق آنها را در اصول و كتابهاى خودشان وارد كردند.
اگر آنان كوچكترين و مختصرترين دقت را مى كردند، حقيقت بر ايشان آشكار و واضح مى گشت زيرا مطلب فوق العاده معلوم بلكه آفتابى بود چون كه جنايات و تبهكارى هاى معاويه بر كسى مخفى و پنهان نبوده است .
زيرا اعمال و كردار ناشايسته او تمام صفحات تاريخ را پر كرده و ننگين و لكه دار ساخته است .
معاويه جز شرارت و خيانت فضيلتى ندارد و صدها دليل و برهان بر اين مدعى داريم اما به جهت ضيقى وقت و تنگى آن به ذكر كلام يك مرد دانشمند اسلامى اكتفا مى نمائيم .

انگيزه مرگ نسائى چه شد؟
نسائى يكى از صاحبان صحاح سته مى باشد. در سال سيصد و دو هجرى از مصر به شام آمد و دوستان و علاقه مندان معاويه از اهل شام از او پرسيدند:
«آيا معاويه از على (عليه السلام) برتر و بالاتر نيست ؟» وى در جواب گفت : «آيا معاويه به تساوى و برابرى راضى و خشنود نمى گردد حتى اينكه بر على تفوق يابد و برترى جويد».
و نيز نقل شده است هنگامى كه از او فضايل معاويه را پرسيدند و گفتند در حق معاويه چند حديث نقل و ذكر نموده اى ، در پاسخ گفت :
براى او فضيلت و اخلاق حسنه نمى بينم جز اينكه (پيامبر خدا فرمود) خداوند شكم او را سير نكند(454) اهل شام هنگامى كه اين سخنان را شنيدند كتك مفصلى به او زده و آن قدر با پاهايشان بر خايه و تخم هايش ‍ زدند تا اينكه او را از مسجد بيرون كردند و پس از آن به سوى رمله حمل شد و در آنجا از اين جهان چشم پوشيد(455).
2 - طبق اخبار صحيحه كه هيچ گونه شك و ترديد در صحت آنها نيست ، خودت همانند ديگران (456) در باب فضايل و مدايح حضرت على (عليه السلام) از رهبر اسلام پيامبر آخرالزمان (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده اى كه آن بزرگوار فرموده است : مرد منافق و آدم دورو على را دوست نمى دارد و مؤمن و مرد خداپرست على را دشمن نمى دارد(457).
از اين لحاظ انصار ميزان و سنجش مؤمن را از منافق محبت و دوستى على بن ابيطالب (عليه السلام) قرار داده و به وسيله آن مسلمانان را امتحان و آزمايش مى كردند(458).
بر حسب همين حديث شريف و امثال فراوان آن ، معاويه نيز از جمله منافقان و رياكاران شمرده و محسوب مى گردد، براى آنكه عداوت و دشمنى او با حضرت على (عليه السلام) - چنانچه قبلا گفته شد - از آفتاب واضح تر و روشن تر است ؛ بنابراين نكوهش هايى كه درباره دورويان چه در قرآن و چه در احاديث (459) آمده است ، بر او نيز شامل گرديده و تطبيق خواهد نمود.
پس در اين صورت كنجكاوى و بحث و تفحص در حق معاويه به هيچ وجه برخورد به اشكال و ايراد نخواهد كرد: زيرا ما مى بينيم خداوند متعال در قرآن مجيد در سوره هاى بسيارى (به ويژه در سوره منافقين) شرح حال آنان را بيان نموده و مورد مذمت و سرزنش قرار داده است .
با اينكه همه مى دانيم منافقين و دورويانى كه در حقشان آيات فراوان نازل گرديده ، اصحاب و ياران رسول خدا بودند.
3 - باز خودت مانند ساير دانشمندان اسلامى در كتاب امارت و قضا از سعيد بن جمهان نقل كرده اى كه او از سفينه (خدمتگزار پيامبر اسلام) روايت كرده كه به او گفتم بنى اميه ادعا مى كنند كه خلافت و جانشينى پيامبر خدا حق ما است و پس از رسول خدا و رهبر اسلام پيشوايى توده جمعيت به ما واگذار شده و ما شايسته و سزاوار اين مقام و منصب مى باشيم ، گفت : دروغ مى گويند پسران زرقاء، بلكه آنان پادشاهانند و حكومتشان بدترين حكومت ها مى باشد و اين را همه صاحبان سنن نقل كرده اند(460).
و خودت در پاورقى تعيين مصداق نموده و گفته اى نخستين فرد بنى اميه «معاويه» مى باشد با اين سخنان آيا جاى تعريف باقى خواهد ماند؟ مسلما نه .
4 - و نيز همه شما اهل سنت در كتاب امارت و قضاء از عرفجه نقل كرده ايد كه وى گفت : از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: پس از من بى شك و شبهه شرور و تبهكارى ها به وجود خواهد آمد هر كس خواسته باشد در ميان امت تخم نفاق كاشته و آنان را به هم بزند و از يكديگر جدا و متفرق سازد در حالى كه يك دل و يك زبانند او را بكشيد هر كس كه بوده باشد. و بنا به نقل ديگر فرموده است :
«هر كس كه بر شما مسلمانان بيايد در صورتى كه امر شما بر يك فرد مسلمان قرار گرفته و با او بيعت كرده ايد و بخواهد سركشى كند و امر امت را پراكنده سازد و آنان را دسته دسته و گروه گروه قرار بدهد، او را به قتل برسانيد و از بين ببريد(461)».
طبق مضمون همين احاديث كه همه شما بر صحت و درستى آنها اقرار و اعتراف داريد، كشتن معاويه بر همه فرض و لازم بود زيرا به اتفاق آرا و نظريات ، او بر خليفه وقت و امير زمان حضرت على بن ابيطالب (عليه السلام) شوريده و گردن كشى كرده بود پس از آنكه مسلمانان با آن حضرت بيعت نموده بودند.
پس كسى كه با دستور رسول خدا و فرمان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) كشتن او واجب بوده باشد، ديگر چه فضيلت و منقبتى دارد؟
5 - علما و دانشمندان فريقين (شيعه و سنى) از پيامبر اسلام نقل كرده اند كه : اگر كسى طريقه زشت و روش ناشايسته اى را در ميان مردم انتشار داده و از خود باقى و يادگار بگذارد و جمعيت پس از مردن او نيز از همان سنت و رويه اش تبعيت كرده و پيروى نمايند، او تنها به اندازه عمل كنندگان آن وزر و وبال دارد بدون آنكه از گناه و معصيت آنان كم شده باشد(462).