به طورى كه به خود اجازه مى دهد و نفس خويشتن را حاضر مى سازد در برابر اين عمل ناچيز، حريف خود را نابود ساخته و از بين بردارد تا اينكه ساير مردم چنين اهانت و تحقير را درباره او انجام ندهند.
از اين جهت صاحبان اين خوى ناپسند (صاحب غرور)، دائما در رنج و تعب است و آدم مغرور در پيش خود گمان مى كند كه همه مردم بنده و برده او مى باشند و لذا بايد در برابر وى وظايف عبوديت و بندگى را مراعات نمايند.
هنگامى كه مى بيند خواسته هاى وى عملى نگشت ، خود را ذى حق مى داند كه بر عليه طرف اقدامات سوئى نمايد، در اين موقع است كه شيطان سر راه او نشسته و با انواع و اقسام حيله و نيرنگ به محرمات و كارهاى ممنوع وادارش مى سازد.

شخص مغرور از بهشت محروم است
به اين وسيله ايمانش را از كفش خارج و به عذابهاى سخت پروردگار عالميان دچار و گرفتار مى نمايد.
چنانچه از حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه فرمود: «داخل بهشت و جنت نخواهد شد كسى كه در قلب و دل او يك ذره و سر سوزن نخوت و كبر بوده باشد(385)». و مضمون همين حديث شريف از حضرت صادق (عليه السلام) نيز نقل شده است (386).
ما وقتى كه از سبب و انگيزه اين مطلب جستجو كرده و بررسى كامل و دقيق مى كنيم به اين نتيجه مى رسيم كه اين خوى ناشايسته ميان بنده و اخلاق مؤ منان فاصله شده و مانع و حائل مى گردد و نمى گذارد اوصاف اشخاص ‍ نيكوكار و خوبى هاى رادمردان الهى را به دست آورده و كسب نمايد و مانند آنان به وسيله اعمال پسنديده و كردار نيك شايسته درهاى بهشت را به رويش باز كند و از خصال ذميمه و صفات رذيله كه درهاى آن را به روى انسان مسدود كرده و مى بندد، پرهيز و اجتناب نمايد.
زيرا آدم خودبين و جاه فروش نمى تواند براى مسلمانان و برادران دينى خود دوست دارد آنچه را براى خويشتن دوست مى دارد و باز قدرت ندارد تواضع و فروتنى را پيشه خود سازد، در صورتى كه همين خوى نيكو در راءس اخلاق حسنه واقع شده و سرگل و برگزيده اوصاف نيكو محسوب مى گردد.
همچنين نمى تواند از اوصاف خبيثه مثل كينه ورزى ، حسد، غضب ، غيبت مردم و بدگويى پشت سر آنان ، دورى گزيند و همين صفت زشت است كه انسان را براى حفظ مقام و نگهدارى تجبر، به در خانه هر شخص ‍ پست فطرت و فرومايه مى برد و از ارتباط و اختلاط و معاشرت با مردان حق (كه در ظاهر سرمايه عزت و بزرگوارى را واجد و دارا نمى باشند) باز مى دارد و صاحب خود را از سعادت و خوشبختى محروم مى سازد.

تواضع جز در برابر متكبر، مطلوب و پسنديده است
در مذمت و نكوهش صفت غرور همين كافى است كه رهبران دينى و پيشوايان اسلامى در تمام احوال و در برابر هر نوع مردم (چه بزرگ و چه كوچك) دستور تواضع و فروتنى و شكسته نفسى را به پيروان خود داده اند جز در برابر آدم متكبر كه نسبت به او فرمان مناعت طبع و نجابت و بزرگى صادر كرده اند.
تا به اين وسيله بر خوى زشت و ناپسند وى اضافه و افزوده نشده و باعث گستاخى او نگردد و در پيش خود تصور و گمان نكند كه داراى مقام و منصبى است و بيش از پيش ، اين سجيه كثيف و طبيعت سخيف و خلق ناشايسته او را بيچاره نساخته و به روز سياه ننشاند(387).

نخستين مرحله فروتنى و شكسته نفسى
از فرمايش و سخنان رهبران اسلامى و كلام بزرگان و عقلاء و خردمندان در جاهاى متعدد استفاده مى شود كه كوچكترين مرحله تواضع و افتادگى اين است كه انسان از قبول سخن حق و مطلب صحيح و درست استنكاف و عار نداشته و در برابر سخن منطقى و عقلى و در مقابل حق و حقيقت مطيع و منقاد بوده باشد و هيچ گونه از پذيرفتن آن در خود احساس حقارت و ناراحتى ننمايد بلكه با كمال ميل و رغبت و با جان و دل قبول نموده و در مقابل آن تسليم شود گو اينكه آن از كوچك ترين جمعيت و حقيرترين مردم بوده باشد.
و اشاره به اين مطلب است فرمايش على (عليه السلام) كه در كلمات قصار و سخنان كوتاه خود فرموده است : لا تنظر الى من قال ، و انظر الى ما قال (388).
يعنى به گوينده سخن منگر كه شريف است يا پست ، عالم است يا دانشمند يا جاهل و نادان ، بلكه به خود كلام و سخن بنگر اگر نيك باشد قبول كن و اگر نيك نباشد ترك كن و بگذار.
و از اين ضابطه و قاعده كه گفته شد؛ اقل مرتبه كبر و غرور و كوچكترين مرحله آن نيز به دست مى آيد و معلوم مى گردد كه نازلترين و پست ترين پايه آن ، انكار حق مى باشد كه انسان از روى تكبر و بزرگ منشى از پذيرفتن حق و حقيقت سر باز زده و از قبول آن خوددارى كند، پس از آنكه حقيقت و واقع را فهميده باشد(389).

عاليترين مرحله تواضع
حالا كه نخستين مرحله تواضع به دست آمد، مرحله نهايى و قسمت مهم آن به عرضتان مى رسد.
از گفتار ائمه دين و راهنمايان بشر، معلوم مى شود كه : بهترين تواضع و شايسته ترين فروتنى اين است كه انسان نزد كسى و در مقابل شخصى كه از جهات ثروت و مقام و كثرت علم و وفور دانش و يا ديگر مزايا (كه باعث تفوق و برترى يكى بر ديگرى است) از او پست تر و پايين تر مى باشد، شكسته نفسى و افتادگى نمايد تا به اين وسيله به او آگاه كند كه از لحاظ امور دنيوى هيچ گونه بر او ترجيح و مزيتى ندارد.
وليكن نزد شخصى كه از لذايذ گيتى و نعمت هاى گوناگون آن بيش از او برخوردار است ترفع و برترى نموده و نجابت و مناعت طبع از خود نشان بدهد تا از اين راه طرف را متوجه سازد كه از جهت ذخاير اين دنيا و زر و زيور و زرق و برق اين سراى ناپايدار، هيچ گونه بر وى فضل و تفوقى ندارد(390).
و از اين جهت فرموده اند: تواضع از هر كسى پسنديده و نيكو است وليكن از اغنيا و ثروتمندان بهتر و شايسته تر مى باشد و كبر و خودپسندى از همه خلايق و آفريده ها زشت و ناپسند است اما از فقرا و مستمندان قبيح تر و زشت تر است (391).
براى آنكه وسائل تعالى و ترقى و برترى به هيچ وجه در آنان نبوده و نيست پس تكبر و غرورشان فقط از جهت عناد و خبث ذات مى باشد.

تواضع و فروتنى باعث فراوانى نعمت است
اسلام پيروان و تابعين خود را در همه احوال و اوقات به شكسته نفسى و فروتنى سفارش و دستور داده است ، به ويژه هنگامى كه بلا و مصيبت و پيشامد ناروايى از آنان برطرف شده يا به نعمت و احسان جديد و تازه اى برسند.
زيرا در اين صورت اگر انسان از خود افتادگى و شكسته نفسى نشان داده و اظهار نمايد، سبب بقاء نعمت و باعث دوام آن مى گردد(392) چنانچه كفران نعمت انگيزه زوال و فناء آن مى باشد همچنانچه خداوند متعال ، همين مطلب را به حضرت عيسى وحى و الهام نمود(393).

حضرت سليمان با كدام گروه مى نشست
از اين سبب حضرت سليمان با آن قدرت و عظمتى كه داشت ؛ زمانى كه در مجلس وارد مى شد، به روى اغنياء و ثروتمندان نگاه مى كرد تا اينكه مى آمد نزد فقرا و مساكين مى نشست و مى فرمود: «مستمنديست كه با مستمندان مى نشيند(394)».
ليكن بر خلاف اين دسته از جمعيت ، گروهى از مردم بوده و هستند وقتى كه صاحب نفوذ و داراى مقام و منصب شدند، تمام نعمتهاى گوناگون پروردگار عالميان را ناديده گرفته و زير پايشان گذاشتند و عوض شكرانه احسانهاى مختلف حضرت حق ، دست به جنايات و تبهكارى ها زده و عده اى را بى خانمان ساختند و هر چه از دستشان برمى آمد و مى توانستند از پيش ‍ ببرند مضايقه نكرده و انجام دادند.
جمعى به اين هم اكتفا و قناعت ننموده و ادعاى خدايى را در مغزشان پرورانده و در اوقات مناسب آشكار كردند و در راه اهداف و مقاصد پليد خودشان از غارت و قتل و خونريزى نهراسيده و تا سرحد امكان در راه تاءمين اغراض پست خود جلو رفتند.

سخنى كه از روى تكبر بر زبان فرعون جارى شد
امثال و نظاير اين گونه اشخاص در تاريخ فرمانروايان سابق و بيوگرافى حكمرانان مردم پيشين ، بسيار به چشم مى خورد. از جمله همان افراد يكى هم فرعون بود خداوند متعال به او ملك و قدرت و حكومت ارزانى داشت ، به جاى اينكه به خالق و آفريدگار خود در برابر نعمتهائى كه به او عطا نموده و بخشيده بود ستايش كرده و سپاسگزار باشد و به نبوت و پيغمبرى حضرت موسى ايمان آورده و تصديق نمايد و با آن نيروئى كه در اختيار داشت به خلايق و بندگان حضرت احديث خدمت كرده و حوائج و نيازمندى هاى آنان را برطرف سازد، ادعاى الوهيت و خدايى نموده و توده هاى مختلف مردم را به خدائى خود دعوت كرد.
با اينكه خود از حقيقت مطلب و واقعيت امر مطلع و آگاه بود و كاملا مى دانست كه اين سخن و كلام جز تكبر و خودبينى منشاءيى ندارد، از اين رو هنگام گرفتارى در موارد خلوت اقرار و اعتراف مى نمود.

داستان ابليس و فرعون
فرعون بى شرمى و گستاخى را به حدى رسانيده بود كه مورد طعن و سرزنش شيطان نيز قرار گرفت ، موقعى كه با او ملاقات نمود و تفصيل آن داستان را مرحوم سيد نعمت الله جزائرى در انوار نعمانيه چنين آورده است كه :
«يك مرد از پيروان و تابعين فرعون پيش وى خوشه انگورى آورد و گفت : «مى خواهم اين را جواهر گرانبها گردانى ، زيرا تو پروردگار عالمى و بر اين كار نيرو و قدرت دارى» فرعون آن را گرفت ، وقتى كه شب شد و ظلمت و تاريكى آن بر همه جا حكم فرما شد، درهاى خانه اش را بست و دستور داد كه كسى بر او داخل نشود. پس درباره انگور به فكر فرو رفت و در پيرامون آن انديشه مى كرد كه چه كار كند و به چه وسيله آن را مرواريد سازد، شيطان به در خانه او آمد و در خانه را كوبيد، فرعون گفت : كيست ؟ ابليس در جواب او كلمه ناهنجارى بر زبان جارى ساخت و گفت : «چگونه خدايى هستى كه نمى دانى پشت در كيست ؟» فرعون او را شناخت و اجازه ورود به او داده و گفت : «اى ملعون و رانده شده از درگاه خدا وارد شو». ابليس ‍ گفت : «ملعونى بر ملعون ديگر وارد مى گردد».
پس از ورود ديد خوشه انگورى در جلويش گذاشته و حيران و سرگردان است . شيطان گفت : «اين خوشه انگور را به من بده» فرعون خوشه انگور را به او داد. ابليس بر آن اسم اعظم خواند ناگاه فرعون متوجه شد كه خوشه انگور به صورت و شكل بهترين مرواريد درآمد شيطان به او گفت : «انصاف بده اى بى انصاف ، من با اين علم و دانش و كمال ، تصميم گرفتم بنده اى از بندگان خدا بشوم ، وليكن مرا به بندگى در خانه اين سلطان و پادشاه نپذيرفتند، تو با اين حماقت و جهل و نادانى قصد و آهنگ خدائى نموده و مدعى اين مقام بزرگ شده اى ؟» فرعون گفت : «براى چه به آدم سجده نكردى هنگامى كه به تو دستور سجده را دادند؟» گفت : براى آنكه مى دانستم شخص كثيف و پليدى مانند تو از صلب وى خواهد آمد، لذا از سجده او امتناع ورزيدم (395)».

وليد بن يزيد موقعى كه بر تخت خلافت نشست چه كارهايى كرد؟
از كسانى كه از قدرت و نيروى خود سوءاستفاده كرده و بهره بردارى ناروا نموده و طريق ظلم و ستم و راه فسق و فجور را پيمودند، يكى هم وليد بن يزيد بن مروان بود. در حالات وى دانشمندان اسلامى و علماى فريقين (شيعه و سنى) مى نويسند: «پس از آنكه به خلافت غاصبانه رسيد، مرتكب فجايع و شنايع گوناگون گرديد. از جمله جسارت را به حدى رسانيد كه روزى به كتاب خدا و قرآن مجيد تفاءل نمود و اين آيه مباركه آمد: و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد(396) يعنى درخواست غلبه و پيروزى از خداوند نمودند، هر بيدادگر و ظالم و خودسر ناكام و نااميد شد. وليد قرآن را تا كرده و بر هم گذاشت و آن را هدف نشانه و تير خود قرار داد و آن قدر تير بر آن زد كه تكه تكه شد و هنگام انداختن تير اين اشعار را سروده و به زبانش جارى مى كرد.

تهددنى بجبار عنيد / فها انا ذاك جبار عنيد
اذا ما جئت ربك يوم حشر / فقل يا رب مزقنى الوليد
يعنى مرا به وسيله ستمگرى و سركشى بيم داده و مى ترسانى . پس بدان كه من آن گردن كش و خودسرم . هنگامى كه (روز حشر و رستاخيز) پيش ‍ پروردگارت آمدى از من گله و شكايت كن و بگو وليد مرا دريده و پاره پاره نمود(397).
پس از اين قضيه و حادثه عمرش كوتاه گشته و زندگانى مختصرى نمود تا اينكه او را با بدترين وضعى كشتند و به حيات و زندگيش خاتمه دادند و به سزاى اعمال و كيفر كردارش رسانيدند(398).

جايى كه كنيز وليد به امامت نماز مى پردازد
باز دانشمندان اهل تسنن در بيوگرافى و شرح حال او مى نويسند: «يك شب مؤ ذن اذان صبح را گفت . وليد بلند شد و با كنيز خويش شراب خوردند و در حال مستى با او نزديكى و آميزش كرده و سوگند خورد كه با مردم جز او كس ديگر نماز نخواند. و لذا وليد لباس و پوشاك خود را بر وى پوشانيد و با نجاست و پليدى ظاهرى و باطنى او را به مسجد و خانه خدا فرستاد تا با حال ناپاكى و آلودگى با مسلمانان نماز بخواند(399)».

وليد بكارت دخترش را ازاله نمود
نيز نقل كرده اند: وليد روزى به خانه آمد ديد دخترش پهلوى دايه اش نشسته است همانجا بر زانوى وى نشست و بكارت و عفتش را ازاله نمود دايه گفت : «كيش مجوس را پذيرفته اى ؟» وليد اين شعر را خواند:

من راقب الناس مات هما / و فاز بالذه الجسور
«كسى كه رضايت و خشنودى توده مردم را رعايت كرده ، با غم و غصه و حزن و اندوه جان سپرد و كسى به لذات و خوشگذرانى نائل شد كه در كارهاى خويش جراءت و جسارت داشته باشد و دلير و بى باك بوده است (400)».

وليد از فرعون بدتر بود
براى همين كارهايش ؛ حديث و خبرى دلالت دارد كه : «بى شك در اين امت مردى به نام وليد پيدا خواهد شد، كه از فرعون بدكردارتر و شريرتر مى باشد» علماء و دانشمندان بر اين فرد كثيف و پليد تاءويل نموده و بر وى تطبيق كرده اند(401).

سخنرانى چهاردهم : يك بيمارى عمومى

قال الله تعالى فى كتابه : قتل الانسان ما اكفره من اى شى ء خلقه من نطفه خلقه فقدره ثم السبيل يسره ثم اماته فاقبره ثم اذا شاء انشره (402).
ديشب در پيرامون مذمت تكبر و خودپسندى و نكوهش غرور و نخوت ، شمه اى صحبت شد و مطالبى در اطراف و جوانب همين موضوع به محضر مقدس برادران دينى و اسلامى - به اندازه اى كه وقت مجلس مقتضى بود - تقديم گرديد.
امشب نيز با تاءييدات ربانى و توفيقات سبحانى ؛ تتمه و بقيه همان مطلب را تعقيب و دنبال نموده و عرايضى راجع به معالجه كبر و نخوت و كيفيت تواضع و چگونگى به دست آوردن فروتنى ، به سمع شنوندگان ارجمند مى رسد.

يك بيمارى عمومى
نخوت و خودبينى از اوصاف و خوى هايى است كه عامه مردم و توده جمعيت به آن مبتلا و گرفتارند. بلكه اگر گفته شود انسان به طور كلى و بدون هيچ استثناء از آن عارى و خالى نبوده و همه بندگان خدا از آن مستثنى نبوده و كسى پيدا نمى شود كه متصف به اين صفت زشت و قبيح نبوده باشد، كلام اغراق آميزى نزده و حرف صحيح و سخن درست گفته ايم .
از اين جهت اگر اين گونه امراض معالجه نشود و در ميان جامعه هاى بشرى به ويژه در بين مسلمانان شدت پيدا كند، فوق العاده و بيش از حد متعارف و معمول خطر دارد و توده هاى مختلف مردم را به نيستى تهديد كرده عاقبت و سرانجام ، آنان را به روز سياه خواهد نشاند. از اين لحاظ بر همه فرض و لازم است كه هر چه سريعتر و زودتر به فكر و انديشه و معالجه اين مرض ‍ مهلك و بيمارى خطرناك بيفتند، تا خويشتن را از اين درد و مرض سهمناك و خطرناك نجات داده و از زحمت و ناراحتى آن در هر دو جهان رها و آزاد گردند.

نيازمندى به دارو
البته بر صاحبان علم و دانش و افراد روشن ضمير و كسانى كه داراى عقل و خرد مى باشند، پنهان نيست كه : معالجه اين گونه امراض تنها با ليت و لعل (كاشكى و شايد) و آرزوهاى خشك و خالى ، صورت نگرفته و محقق نمى گردد، بلكه احتياج به دارو و درمان حقيقى دارد تا به واسطه آن ريشه درد و اصل آن قطع گردد.

داروى اين بيمارى دو چيز است
آن چه از مجموع و روى هم رفته آيات شريفه و اخبار و احاديث كه از رهبران اسلامى و سفراى الهى و جانشينان واقعى منقول است ، استفاده مى شود، اين است كه معالجه اين ناخوشى با دو چيز ميسر و امكان پذير است :
1 - نخست تفكر در خلقت : بشر پى به عظمت خالق و آفريننده خود و ساير خلايق و موجودات برده و به عجز و ناتوانى خويش آگاه گردد.
2 - و پس از آن به علم و دانش خود عمل نمايد. در اين صورت انسان يقينا از اين بيمارى شفا يافته و از مهالك و گرفتارى هاى آن رها خواهد شد. زيرا هنگامى كه آفريدگارش را شناخت و به عظمت و كبريايى وى پى برد و عجز و ناتوانى خود را به دست آورد و فهميد كه او پست تر و خوارتر از هر ذليل مى باشد، آن وقت قهرا اعتراف و اقرار خواهد كرد كه : جز خداى توانا كسى سزاوار مجد و شرف نبوده و نخواهد بود.
و از اين جهت دانشمندان عالم و خردمندان جهان گفته اند: «تواضع و فروتنى هر انسانى به اندازه معرفت و شناسايى او به نفس خويشتن و پروردگارش مى باشد. هر مقدار علم و دانايى انسان به آن دو بيشتر بوده باشد؛ همان قدر شكسته نفسى او افزوده شده و علاوه مى گردد(403)».

خلقت و آفرينش بشر از چه بوده است ؟
از اين سبب تا آن جايى كه وقت مجلس به ما اجازه مى دهد در پيرامون ابتداء خلقت انسان و چگونگى وى پس از مرگ و سرگذشت او در ميان اين دو حالت با برادران خود صحبت مى شود.
خداوند ذوالجلال در آيات عديده و بسيارى از سوره هاى قرآن كريم ، كيفيت خلقت و آفرينش بشر را بيان فرموده و چگونگى آن را شرح و بسط داده است . از جمله آياتى است كه در طليعه منبر و آغاز سخن تلاوت و قرائت گرديد.
پروردگار عالميان در اين آيات شريفه ، حالات مختلف و گوناگون انسان را از آغاز تا سرانجام آن ذكر و بيان نموده ، درباره نخستين آفرينش فرزندان آدم مى فرمايد: «آدمى را از نطفه و آب منى آفريديم» و همه مى دانيم اصل و ماده آن هم خاك است ، كه از پست ترين موجودات اين عالم سفلى و خوارترين مخلوقات جهان هستى به شمار مى رود و پس از طى مراحل و پشت سر گذاشتن منازل مختلف و طرح و قبول نمودن صورتهاى گوناگون به شكل نطفه درآمده است .

اسرارى كه يك نطفه دارد
در بى مقدارى و حقارت منى همين بس كه يكى از نجاسات شمرده شده است و اگر سر سوزنى از انسان خارج گردد، بايد همه بدن خود را بشويد و غسل نمايد. (و همانند ساير نجاسات و پليدى ها نيست كه با شستن و تطهير محل نظيف و پاك گردد).
در عين حال خلقت و آفرينش آن به طورى عجيب و شگفت انگيز است ، كه تمام علما و دانشمندان را حيران و سرگردان ساخته است . در اين آب گنديده ، ذرات بسيار خورد و ريزى وجود دارد، كه با چشم معمولى و متعارف قابل درك نمى باشد. فقط در زير ميكروسكوب و دستگاه ريزبين و ذره بين معلوم گشته و ديده مى شوند.
اين ذرات در نطفه مرد، به شكل و صورت نوزاد قورباغه است و تقريبا شباهت به زالوى ريز و كوچك دارد كه داراى سر بزرگ و دم باريكى است و در منى زن مدور و گرد است .
پس از انتقال نطفه مرد به رحم و بچه دان زن ، ذرات منى به جانب همان ذره گرد منى زن ، هجوم و يورش آورده و دور آن را مى گيرند و همانند معشوق و دلبر، بر گرد دلباخته و محبوبه خود دور زده و مى چرخند، تا يك يا دو و زيادتر داخل مهبل و زهدان مى شوند هر تك تك آن ذرات طفل و بچه مى شوند و لذا بعضى زنها يك طفل و برخى دوقلو يا بيشتر مى زايند.
به مجرد دخول و ورود جرثومه مرد در جرثومه زن ، زود و بى درنگ دايره گردى به هم آمده و دم آن زالو را مى برد و شروع به فعاليت و كوشش و رشد و نمو مى نمايد و پس از مدت حمل و گذشتن نه ماه از عالم رحم ، به اين جهان پهناور منتقل مى گردد.
دانشمندان و علما كه در اين رشته مهارت و تخصص دارند و در جهان علم و دانش در اين فن معروف و مشهورند، براى فهماندن و آگاه نمودن ريزى اين ذره گفته اند: «اگر نطفه و منى هايى كه همه بشر موجود روى زمين و اين كره خاكى از آنها خلق و آفريده شده اند در يك جا انباشته و متراكم گردد، يك انگشتانه را پر نخواهد كرد و از همين ذره ريز تمام اعضاى جسد انسان (از قبيل : گوشت ، پوست ، رگ ، پى ، خون ، استخوان ، دستگاه گوارش ، دل ، شش ، چشم ، گوش و ...) پيدا گشته و به وجود مى آيد.
علاوه از خصوصيات و مزاياى جسمى و حالات روحى و روانى پدر و مادر، اوصاف بدنى و نفسانى پدران و نياكان قرون گذشته و دوره هاى سابق را در خود حفظ و نگه داشته است و باز تمام مزاياى گوناگون و مختلف هر ملت و جمعيتى و خصوصيات نژادى آنان (از قبيل سرخى و سفيدى و سياهى) و همچنين اوصاف و خصوصيات جسمى (مانند زيبايى ، خوشگلى ، بلندى ، كوتاهى ، نقص ، كمال ، ضعف ، ناتوانى ، نيرومندى ، توانايى و و و) در نطفه و منى ثبت و ضبط است و ملل و اقوام با همديگر تفاوت مى كنند، و نيز نشانه هاى رخسار و خطوط چهره و چگونگى چشم و لب و جمجمه و كاسه سر، همه اش در چكه منى و نطفه و در اين ذره ريز نهفته شده است (404).
خلاصه پروردگار عالميان ، نطفه و آب منى را از هيئتى به هيئتى و از حالتى به حالت ديگر، انتقال داده و پس از مدتى آن را به بهترين صورت و زيباترين شكل در مى آورد و از تمام مزاياى حياتى برخوردار مى سازد و در صورتى كه در ابتداء خلقت و آغاز آفرينش ، جماد و مرده اى بيش نبود و هيچ گونه قدرت حركت و جنبش و نيروى حرف زدن و شنيدن و جلب منفعت و به دست آوردن سود و دفع ضرر و دور كردن زيان از خويشتن را نداشت .
خداوند از فضل و كرم خويش آن را زنده كرد و به او گوش شنوا و زبان گويا و چشم بينا ارزانى داشت و به او نيز عقل و خرد داد و آن را با زيور علم و دانش آراست و طرق و راه هاى تعالى و ترقى را به وى الهام نمود و آگاه ساخت .

با اين همه فضل و احسان تمرد چرا؟
ليكن بشر ناسپاس و انسان كافركيش ، در برابر اين همه نعمت هاى گوناگون و در مقابل اين گونه عطايا و بخشش ها طغيان و سركشى نموده و در غير آن راهى كه خالق و آفريننده اش نشان داده است ، گام برداشت و مانند اينكه از اصل خلقت و آغاز آفرينش خود غافل گرديده و آن را به دست نسيان و فراموشى سپرده است . و از اين جهت روز جزا و رستاخيز را منكر شده و معاد و دوباره زنده شدن را غيرممكن تلقى كرده و محال دانسته است .
خداوند متعال براى بيدار كردن بندگان خويش ، داستان آغاز خلقت آنان را پيش كشيده و گوشزد فرموده است و در آيات فراوان آنان را به تفكر و انديشه در پيرامون وجود خودشان واداشته است . از جمله مى فرمايد: «آيا براى انسان دو چشم نيافريديم و زبان و دو لب براى وى قرار نداديم ؟؟؟(405)». يعنى با وجود اين همه آثار قدرت و نشانه هاى عظمت ، جاى شك و ترديد ديگر باقى نخواهد ماند.

سرانجام بشر و پايان زندگى او در اين جهان
گمان مى شود اين اندازه بحث و گفتگو در ابتداى آفرينش انسان كافى باشد. اما سرانجام و عاقبت او موت و مرگ است . پس از انقضاء و گذشتن مدت و سپرى شدن وقت مقرر و محدود، قابض الارواح و هادم اللذات و فرشته مرگ به سراغ او آمده و با دست توانا و نيرومندش گلوى وى را فشرده و جان و روحش را قبض مى نمايد.
آن وقت نيز همانند خلقت نخستين جماد و بى حس و بى ادراك گشته و جز شكل اعضاء و جوارح و صورت و عكس آنها باقى نخواهد ماند. و اگر چند روزى در دفنش تاءخير بيفتد و آن را به خاك نسپارند، مثل مردار و لاشه ساير حيوانات گنديده و متعفن مى گردد و در مدت قليل و زمان كم بدن و اندام وى پوسيده گشته و از همديگر جدا مى شود و استخوان هايش تباه گشته و به خاك تبديل خواهد شد. و تمام حيوانات و همه جنبنده ها و حتى حشرات ريز و ضعيف و ناتوان بر آن حمله و يورش آورده و طعمه و خوراك خودشان قرار مى دهند و در نتيجه جسد لطيف و كالبد نظيف او، فضله و سرگين كرمها خواهد گشت و بهترين حال آن در اين است كه مثل اول و مانند آغاز كار خاك شده باشد.