سخنرانى دهم : روح در معرض بيمارى هاى گوناگون

قال الله تعالى فى كتابه : فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون (307).

امراض واگير روحى
از آيات شريفه از جمله آيه اى كه در طليعه منبر تلاوت و قرائت شد و از اخبار و احاديثى كه از پيامبران و امامان منقول است ، به دست مى آيد كه ارواح و جان هاى بشر مانند كالبد و اجسامشان محل عوارض و زمينه امراض و ناخوشى ها قرار مى گيرد و ممكن است نفس هاى انسانى مانند بدن هاى شان حالت اوليه و صحت ذاتى و سلامت طبيعى را از كف بدهند و كسالت و امراض جايگزين آن گردند.
و نيز امكان دارد روح و نفس طورى مريض و ناخوش شود كه از خود به ديگران نيز سرايت نموده و آنان را همانند خويش عليل و بيچاره نمايد و به «اسفل السافلين» و پست ترين و پايين ترين طبقه هاى دوزخ برساند مانند بعضى از بيمارى ها جسمى واگير از قبيل طاعون و جذام و برص و سل ، كه در هر كسى پيدا شود او و كسانى را كه با او معاشرت و رفت و آمد و آميزش ‍ داشته باشند در مدت كم و زمان كوتاه پيكر و ابدانشان را ضعيف و ناتوان و رنجور ساخته و بالاخره به حيات و زندگانى شان خاتمه مى دهند با اين تفاوت كه امراض جسمى و بدنى به حيات موقت و محدود بشر خاتمه داه و پايان مى دهد.
اما بيمارى هاى روحى زندگانى جاودانى و فناناپذير را از كف مى ربايد و به انواع و اقسام عذاب ها و ناراحتى هاى گوناگون و دائمى گرفتار و مبتلا مى سازد.

بزرگترين نعمت الهى
و از اين جهت رهبران دينى و پيشوايان اسلامى امراض روحى را بدترين و سخت ترين امراض معرفى نموده و صحت و سلامتى آن را بالاترين و بزرگ ترين نعمت هاى الهى دانسته اند.
چنانچه از حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) منقول است كه آن حضرت در ضمن وصاياى خويش به فرزندش توصيه و سفارش مى كرد و مى فرمود:
«اى پسرم بى شك تهيدستى و نيازمندى از مصايب و گرفتارى هاى مهم و از آزمايشهاى سخت دنياست و سخت تر از اين ، بيمارى و ناخوشى تن و جسم است و از اين هم شديدتر مرض قلب و بيمارى دل است و به راستى توانگرى و ثروتمندى از نعمتهاى پروردگار و احسان حضرت احديث به شمار مى رود و باعث آسايش و راحتى انسان مى باشد و باز بهتر از ثروت و مال صحت تن و اعتدال مزاج انسان است و برتر و بالاتر از اين هم پرهيزگارى و پارسايى قلوب و خداشناسى است (308)».

چشم حقيقت بين
در بعضى اخبار حضرات ائمه معصومين عليهم السلام از صحت و تندرستى قلوب و دلها و از وجود چنين نعمت بزرگ تعبير به چشم بصيرت و بينايى واقعى نموده اند چنانچه از حضرت على بن الحسين (عليه السلام) در ضمن خبر مفصل منقول است كه مى فرمايد:
هان اى مردم بدانيد و آگاه باشيد يقينا و محققا براى هر بنده اى چهار چشم مى باشد با دو چشمش (ديدگان ظاهرى و محسوس) كارهايى را كه راجع و مربوط به امور دنيوى و اخروى او است ديده و نگاه مى كند و با دو چشم ديگر (چشمان عقلى و باطنى) به اعمال و كردارهاى عالم غيب و جهان ناپديد و سراى جاودانى و فناناپذير مى پردازد.
اگر خداوند تصميم خير و خوبى درباره بنده اش بگيرد، آن دو چشم درونى و مخفى او را گشوده و باز مى كند تا به وسيله آنها امور غيبى و مافوق طبيعت را درك نمايد و به كارهايى كه در قيامت و رستاخيز محتاج و نيازمند است ، مشغول گردد و اگر حضرت احديت غير از اين را در حق او اراده نمود، قلب او را به حال خود مى گذارد و به او بينايى حقيقى و واقعى بذل و بخشش نمى كند(309).
يعنى همان طورى كه اگر كسى در ظاهر قوه ديدن و استعداد نظر و نيروى نگاه كردن را دارد، مى تواند به واسطه آن خوردنى ها و آشاميدنى ها و و و ديگر محسوسات و مشاهدات را ببيند و چيزهائى كه براى او سود و نفع دارد تعقيب و دنبال نمايد تا حظ و بهره خود را از آن بگيرد و از امور ضررى و زيانبخش خوددارى و كناره گيرى مى كند.
اما كسى كه اصلا چشم ندارد او چيزى را نمى بيند تا آن را تعقيب و يا از آن اجتناب و پرهيز كند، همچنين اشخاصى كه چشم حقيقت و واقع بين آنان باز است ، از تغييرات و تحولات روزگار پند اخذ كرده و از تاريخ گذشتگان و پيشينيان عبرت مى گيرد و خود را در برابر رياست و مقام و ثروت و دولت چند روزه و موقت نباخته و دين و ديانتش را نمى فروشد و خويشتن را به آتش سوزان دوزخ دچار و گرفتار نمى سازد و در موقع تزاحم حقوق و تعارض امور دنيوى با مسائل اخروى هميشه رضايت و خشنودى خالق و پروردگار خويش را در نظر گرفته و بر رضايت سايرين مقدم مى دارد.

بدترين كورى ها
اما كسانى كه از اين نعمت عظمى محروم و بى بهره اند، در مقابل ذخاير جهان فانى و زرق و برق و زر و زيور اين دنياى غدار گول خورده و سرمايه عزيز و گرانمايه خويش را از كف داده به عذاب دردناك و سخت خداوند قهار مبتلا مى شوند.
از اين لحاظ رهبر عظيم الشاءن اسلام كورى قلب و نابينايى دل را بدترين كورى ها و سخت ترين نابينائى ها دانسته و به پيروان و تابعين خويش و آيين مقدس اسلام اين چنين معرفى نموده است (310).

مردى كه در جنون بيمارى روان بود
براى نمونه و شاهد گفتار داستانى به محضر شنوندگان محترم تقديم مى شود و آن اينكه از عبدالله بزاز نيشابورى كه مرد سالخورده و پيرى بود منقول است كه گفت :
در ميان من و حميد بى قحطبه طايى طوسى معامله اى در جريان بود، يك وقت از نيشابور به طوس مسافرت كردم ، چون حميد از ورودم باخبر و آگاه گرديد، همان وقت پيش از اينكه رخت و لباسهاى سفر را عوض نمايم ، مرا به حضور طلبيد و آنگاه كه به خدمت وى رفتم سر ظهر ماه مبارك رمضان بود وقتى كه بر او وارد شدم ، ديدم در خانه اى نشسته است نهر و جوى آبى از وسط و ميان آن جارى بود، بر او سلام كردم و نشستم و آفتابه و لگن آوردند خود دست هايش را شست و به من نيز گفت من هم دست هايم را شستم سفره را پهن كردند و غذاى مخصوص وى را آوردند چون فراموش ‍ كرده بودم كه اين ماه ، ماه روزه است و من روزه دارم ، دست به طرف غذا دراز نمودم وقتى كه متذكر و متوجه شدم ، از خوردن طعام امساك كردم حميد به من گفت :
چرا غذا نمى خورى ؟ گفتم امير ماه روزه است و من مريض و بيمار و ناخوش نيستم و عذر و علت ديگرى ندارم كه باعث افطار و سبب خوردن روزه باشد شايد امير عذر و بهانه و علتى دارند كه موجب افطار و خوردن روزه مى باشد آن ملعون گفت :
«هيچ گونه علت و دست آويزى ندارم ، زيرا تنم صحيح و بدنم سالم و تندرست است و عذرهاى ديگرى هم ندارم».
پس از آن قطرات اشك از چشمانش سرازير گرديد و گريست بعد از تمام شدن غذا و فراغت از خوردن طعام از انگيزه گريه او سؤ ال و پرسش كردم گفت :
«علتش آن است موقعى كه هارون الرشيد در طوس بود، يكى از شبها كه پاسى از آن گذشته بود، پيكى را دنبال من فرستاد و احضارم نمود، موقعى كه بر او داخل شدم ، ديدم جلوى او شمعى روشن است و شمشير برهنه و از نيام و غلاف خود كشيده در پيش خود گذاشته و خادمى پيش او ايستاده است ، چون مرا در برابر خود ديد، سرش را بلند كرد و گفت :
«اطاعت و فرمانبردارى تو از اميرالمؤمنين و پيشواى مسلمانان چگونه و تا چه اندازه است ؟ گفتم با مال و جان حاضرم از تو فرمان ببرم سر خود را پايين انداخت آن گاه اجازه مرخصى داد.
هنوز در منزل مشغول استراحت نشده بودم ، دوباره فرستاده او به سراغم آمد و گفت : «امير تو را مى خواهد» اين دفعه خوف و ترس و لرز بر من غلبه كرد و كلمه انا لله و انا اليه راجعون را بر زبان جارى ساختم و با خود گفتم :
مرتبه اول مرا براى قتل و كشتن طلبيده بود و چون مرا ديد حيا كرده و خجالت كشيد اين دفعه يقينا دستور اعدام مرا خواهد داد. وقتى كه به حضورش رسيدم ، او را باز در همان حالت اولى مشاهده نمودم و چون به من متوجه شد، سرش را بلند كرد و باز گفت :
«اطاعت تو از خليفه رسول الله و نمايند پيامبر خدا چه مقدار و چه اندازه است ؟ گفتم : با جان و مال و اهل و عيال و زن و بچه ها. در اين حال تبسمى كرد سرش را به زير انداخت و به من اذن مراجعت و برگشتن داد.
وقتى كه وارد منزل شدم توقف و درنگ نكرده ، باز قاصد و رسول او گفت : باز امير تو را به حضور خوانده است و او در مرتبه سوم مرا پيش هارون برد پس از ورود كلام سابق و سخن قبلى خود را تكرار كرد اين دفعه در پاسخ گفتم : «از خليفه حاضرم با جان و مال و خانواده و عائله و دين و كيش خود اطاعت نموده و فرمان ببرم».
هارون چون اين حرف را از من شنيد، خنديد و به من گفت : اين شمشير را بردار و اين خادم هر چه به تو دستور داد، گوش بده و اطاعت كن .
حميد بن قحطبه گفت : خادم شمشير را برداشت و به دست من داد و مرا به منزل و خانه اى آورد كه درش بسته بود آن را باز كرد آنگاه ديدم در وسط حياط چاهى است و سه حجره در اطراف و جوانب صحن و سراى وجود دارد و درهاى آنها نيز قفل شده بود؛ خادم در يك حجره را گشود، ديدم بيست نفر كه زلف و گيسوان بلند (كه در زمان سابق نشانه و علامت سيادت بود)(311) در سر داشتند عده اى سالخورده و سپيد موى و جمعى در سن كمال و ميانسال و دسته اى جوان و نورسيده بودند؛ تمامشان در بند و زنجير زندانى و توقيفند و همگى از فرزندان و اولاد حضرت على و فاطمه (عليه السلام) بودند پس خادم به من گفت :
اميرالمؤمنين تو را ماءمور نموده كه اينان را به قتل رسانى سپس خادم آنها را يكى يكى بيرون مى آورد و من گردن آنها را مى زدم تا اينكه نفر آخرى را پيش كشيد او را نيز كشتم و خادم نعشهاى بى جان آنها را به همان چاه انداخت .
سپس در حجره دومى را باز كرد و در آنجا نيز بيست نفر از فرزندان و بچه هاى زهراى اطهر و على بن ابيطالب كه با زنجير ظلم و ستم بسته بودند، بازداشت شده بودند خادم گفت خليفه مسلمين به تو امر كرده كه اينها را بكشى و به حياتشان خاتمه بدهى پس خادم يكى پس از ديگرى را جلو مى آورد و من گردن مى زدم و اجسادشان را خادم به چاه مى افكند تا اينكه نفر بيستمى را آورد او را هم كشتم .
بعد در حجره سوم را گشود در آن حجره با همان منظره دلخراش اولى و دومى مصادف و روبرو شدم و ديدم بيست نفر از سادات و فرزندان علوى و فاطمى مقيد و محبوس هستند و گيسوانى در سر دارند خادم گفت : پيشواى مسلمانان به تو دستور داده كه ايشان را نيز گردن بزنى پس خادم يكى يكى مى آورد و من مى كشتم و خادم جسدش را به چاه مى افكند و با اين طريق نوزده نفرشان را گردن زدم فقط پيرمرد فرسوده روزگار مانده بود و مانند ديگران داراى گيسو بود خادم كه او را پيش مى كشيد رو به من كرد و گفت :
اى بيچاره و بدبخت خدا نابودت كند چه عذر و بهانه و حجت دارى روز قيامت و رستاخيز كه تو را پيش جدمان رسول خدا نگه دارند در حالى كه شصت نفر از فرزندان او را كشته اى كه همگى از نسل على (عليه السلام) و فاطمه بودند؟
حميد گفت : سخنان آن سيد پيرمرد مرا مؤ ثر كرده و تكانم داد. و دست و رگهاى گردنم به لرزه درآمد و رعشه اى به جانم افتاد و چون اين حالت را خادم در من ديد با نظر غضب آلود و تند به جانب من نگاه كرد و كلمات درشت و خشن بر زبان راند لاجرم گردن او را نيز زدم تن و كالبدش را خادم به چاه فرو افكند.
جائى كه من اين همه كارهاى ناروا را انجام داده ام و شصت نفر از اولاد و فرزندان پيامبر خدا را با ظلم و كينه كشته ام ، نماز و روزه چه سود و نفعى به حال من دارد؟ چون بدون ترديد در عذاب دردناك الهى بوده و هميشه در آتش سوزان دوزخ مانده گار خواهم بود(312).

شما چگونه فكر مى كنيد؟
شنوندگان عزيز! آيا شما مى توانيد باور كنيد كه اين نوع اشخاص كور و نابينا نبوده و نيستند و داراى چشم بصيرت و ديده حقيقت بين مى باشند؟ حتما خواهيد گفت : نه .
آيا ضرر و زيان اين دسته از توده جمعيت كه در ظرف يك شب بلكه در مدت چند ساعت از شب شصت نفر از سادات و بنى الزهرا و فرزندان پيغمبر خدا را در حالى كه مدعى است به دين و آيين آن حضرت گرويده و از تابعين و پيروان آن سرور محسوب مى شود، كشته و آنان را از حيات و زندگانى محروم و از عمر عزيزشان بى بهره ساخته است و كسان و بستگان و خويشان آنها را مصيبت زده و داغ ديده و زنانشان را بيوه و بچه هايشان را يتيم و بى سرپرست گذاشته است ، از ضررهايى كه به وسيله بيماريهاى مسرى مانند طاعون و جذام و ديگر ناخوشى هاى واگير بر پيكر اجتماع بشرى وارد مى شود كمتر است ؟ يقينا پاسخ منفى است .
آقايان محترم ! حالا كه شمه اى به اهميت مرض قلبى و كسالت روحى و نقاهت روانى آشنا گشتيد و دانستيد كه بيمارى دل از خطرناكترين دردها و بزرگترين ناخوشى ها به شمار مى رود، بايد اشخاصى كه به آن مرض آلوده نشده اند، سعى و كوشش كنند كه به اين درد مهلك و كشنده دچار نشوند و كسانى كه روحشان مسموم و با بيمارى هاى مختلف روانى دست به گريبان هستند، به فكر معالجه افتاده و پيش دكتر و طبيب روحانى بروند.
چنانچه اگر جسم و بدنشان مريض مى شد طبق منطق عقل و راهنمايى خرد، خودشان را به پزشك نشان داده و در اختيار او مى گذارند تا مرض و نقاهتشان را بر حسب فهم و شعور و استعدادى كه دارد، بفهمد و نسخه درد آنان را بنويسد و از چيزهايى كه ضرر و زيان دارد، بر حذر داشته و به خوردن و استعمال داروهاى نافع وادار نمايد.
همين قاعده مسلم كه عقل و شرع هر دو بر صحت و درستى آن متفقند، در امراض روحى نيز به طريق اولى حكم فرما و جارى است بلكه رعايت آن اصل و اساس در امور روحانى شايسته تر و سزاوارتر است زيرا - چنانچه قبلا اشاره كرديم - اگر در معالجه اين نوع مرض ها غفلت و مسامحه و سهل انگارى شود، هميشه خود و ديگران را بيچاره و به روز سياه مى نشاند، با آن شرحى كه قبلا گفته شد.

پيش كدام پزشك برويم ؟
جلوتر از بيان مطلب و پاسخ سؤ ال براى توضيح و روشن شدن آن ، مقدمه اى كوچك و مختصرى كه مورد قبول همه دانشمندان و عقلا و خردمندان است به عرضتان مى رسانم و آن اينكه :
اگر كسى چيزى را اكتشاف يا اختراع نمايد، در صورتى كه از ديگران تقليد يا سرمشق نگيرد بلكه نخستين سازنده و مبتكر او باشد، مسلما و بى شك مهارت و استاديش در مصنوع و مخترع خويش از ديگران زيادتر و بيشتر خواهد بود و خرابى و فساد آن از چه راه صورت مى گيرد و كدام چيزها براى آن مضر و زيان آور و استعداد و نيرويش را به زودى از بين مى برد و در مدت كم و كوتاه فرسوده و شكسته شده و قراضه مى گردد و همچنين اعتدال و استقامت و پايدارى آن در برابر حوادث و پيشامدهاى ناگوار و بدبختى هاى روزگار به چه نحو ميسر مى گردد، از مردمان ديگر آگاه تر و واقف تر است .
طبق اين قاعده عقلى و اصل مسلم خداوند قادر و توانا كه همه عوامل وجود از آن جمله بشر را آفريده و از عدم به وجود و از نيستى به هستى درآورده است ، او بهتر آگاه است كه روح انسانى را چه چيزهايى تباه و فاسد مى سازد و يا از فعاليت و سعى و كوشش باز مى دارد و يا اعتدال و استقامت آن را تباه مى سازد و يا كدام صنف و طايفه از مردم دشمن يا دوست او هستند و و و.
پروردگار مهربان طبق قاعده لطف (313) همه آنها را به وسيله وحى و الهام به انبياى عظام و سفراى كرام خود خبر داده و مطلع نموده و آنان را موظف و مكلف ساخته كه آنها را به مردم دنيا و بندگان خدا برسانند و حضرات پيامبران و رسولان خداى متعال آن طورى كه ماءمور بودند، به اكمل وجه ماءموريتشان را انجام داده و بندگان او و جامعه هاى بشرى را به راه سعادت و خوشبختى مستقيما و يا به واسطه نمايندگان واقعى و جانشينان حقيقى خود (به اندازه استعداد و فهم مردم زمان خود) در طول قرون متمادى كشانده و ارشاد و هدايت نموده اند و تمام علل و عوامل امراض روحى و صحت و سلامت آن را با طرق مختلف و تعبيرات گوناگون با همه آثار و لوازم و نتايج آن خوب يا بد برملا ساخته اند.

علما يا پزشكان روحى
در اين زمان ولو اينكه مستقيما دستمان از دامن پاك پيامبران خدا و نمايندگان بدون واسطه آنان كوتاه شده ولكن خدا را شكر كه دسترسى به علماى ربانى و دانشمندان واقعى اسلام - كه بر حسب احاديث صحيحه و اخبار معتبره فراوان نايب و جانشينان آنان مى باشند(314) - داريم و به واسطه آنها مى توانيم بيمارى هاى خودمان را معالجه نماييم .
زيرا در زمان فعلى يگانه طبيب روحانى و حكيم قانونى روانى ، آنان مى باشند و همان ها هستند كه مى توانند به وسيله آيات الهى و سخنان گهربار پيشوايان معصوم (عليه السلام) امراض جامعه بشريت را تشخيص ‍ داده و داروى آن را به دست بياورند و مرهمهاى همان ناخوشى ها را كه از كلمات درربارشان ياد گرفته و آموخته اند به روى زخم انسان ها بگذارند تا دردشان آرام و تسكين يابد.
و باز علماى اسلام در اثر نطق گويا و منطق قوى و قلم رسا و نوشتن كتابهاى مفيد و سودمند و يا با عناوين ديگر قدرت دارند از ناراحتى ها و نگرانى هاى مختلف و رنگارنگى كه اجتماعات بشرى دارند كاسته و تخفيف دهند بلكه به كلى درد و اءلمشان را زايل و از آلودگى هاى دنيا نجات داده و رها سازند و با كمال اطمينان قلبى و آرامش دل ، قافله و كاروان انسانيت را به سرمنزل مقصود برسانند.
و اگر كسالت روحى بعضى از اشخاص به قدرى شديد و قوى شده باشد كه با بيان گرم خطباى برازنده و نصايح و سخنان دلنشين گويندگان نامى اسلامى قابل معالجه نباشند و ايشان نتوانند خوى هاى حيوانى و عادات شيطانى آنان را به اوصاف انسانى و صفات رحمانى مبدل نمايند - زيرا احتياج به قواى زيادتر و بيشترى دارد - آنها را به رئيس واقعى مسلمانان و به فرمانرواى شرعى آنها (كه در واقع و نفس الامر ولى و سرپرست و قيم آنان مى باشد) تفويض كرده و مى سپارند تا آنان را به سزاى اعمال و كيفر كردار خويش برساند(315).
همانند بعضى از بيماران كه ناخوشى و كسالتشان صعب و سخت گرديده (مثل جنون و ديوانگى) به طورى كه اطبا و پزشكان از معالجه آنها عاجز و از بهبوديشان ماءيوس شده اند آنان را به ولى و سرپرست خويش تحويل مى دهند تا از هر راهى كه امكان دارد ايشان را ضبط كرده و نگه دارند تا آزار و اذيتشان به مردم نرسد.

سه طايفه اى كه هيچ كس از آنها بى نياز نيست
از اين جهت از حضرت امام به حق ناطق و كاشف حقايق جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام) منقول است كه فرمود:
«افراد هيچ ديار و ملت هيچ سرزمينى از سه چيز غنى و بى نياز نبوده و نيستند و پيوسته به آنها محتاج و نيازمند و از وجودش ناگزيرند تا در كارهاى دنيوى و امور اخروى به آنها توسل جسته و پناهنده شوند. و هر توده مردمى كه داراى آن امور نباشند آن جمعيت از سعادت و خوشبختى بى بهره و محروم گشته و از ترقى و تمدن برخوردار نمى باشند و از طبقات پايين افراد انسانيت (نيمه وحشى) محسوب مى شوند...».
1 - عالم و دانشمند متقى و پرهيزگار كه به احكام اسلامى و آداب شريعت دانا و از دستورهاى آيين مقدس اسلام باخبر و آگاه باشد.
2 - رئيس و فرمانرواى نيكوكار و بخشنده و دلسوز كه از او اطاعت و فرمان برده شود.
3 - طبيب بصير و حكيم و باهوش و مورد وثوق و اطمينان (316).

پرسش
ممكن است عده اى استفسار كنند كه چرا اين طوايف سه گانه اين قدر ارزش دارند؟ پيش از جواب پرسش فوق ، بايست علت ارزش اجناس و اشياء و كردار و اعمال مردم را به دست بياوريم و پس از آن به پاسخ سؤ ال مزبور بپردازيم .

ارزش هر چيزى منوط به فايده آن است
دانشمندان عالم و خردمندان جهان پس از دقت و كنجكاوى و كاوش ‍ فراوان به اين نتيجه رسيده اند كه ارزش هر عمل و كارى موقوف به بهره آن و بسته به فايده اى است كه از آن عايد توده جمعيت مى گردد يعنى اگر نفع و سود فراوانى داشته باشد قهرا قيمت آن نيز زيادتر و بيشتر خواهد بود و اگر درخور توجه و شايان ملاحظه نباشد، نتيجتا بهاى كمتر پيدا خواهد كرد.
براى سهولت درك گفتار و آسانى فهم عرايض خود مثالى ذكر مى كنم و آن اينكه : در خارج ملاحظه مى فرماييد كه يك آهنگرى در مقابل كوره گرم و سوزان از صبح تا غروب با زحمت زياد و مشقت فراوان كار مى كند، موقع غروب كه دست از كار مى كشد، مزد كمى دريافت مى دارد اما يك پزشك كاردان و يا جراح ماهر در ظرف نيم ساعت آن هم در اطاق عمل با هواى مناسب و معتدل كه در سر عمل براى بريدن و شكافتن اعضاى بدن و بخيه كردن آن معطل و توقف مى نمايد، چندين برابر آن اجرت مى گيرد.
اگر كسى با فكر سطحى و نظر ظاهرى به اين موضوع توجه كند، ممكن است اعتراض نموده و از خردمندان روزگار انتقاد و نكوهش نمايد لكن پس ‍ از بررسى و تحقيق كامل و دقيق ، معلوم مى گردد كه كار آنان صحيح و درست بوده و هيچ گونه خردمندان در اين كار خطا و اشتباه نكرده و بى راهه ، ره نپيموده اند.
بلكه پاداش هر كارى را با منافع و آثار آن ارزيابى نموده و مى سنجند اگر ديدند بهره اش كم و چندان به حال اجتماع مفيد نبوده و به جوامع بشرى زياد سودى نمى رساند، بيشتر از اندازه ارزش خود، ارجى براى آن قائل نمى شوند ولو اينكه در راه تحصيل و به دست آوردن آن ، رنج فراوان و مشقت طاقت فرسا مصرف شده باشد.
در همان مثالى كه به عرضتان رسيد، آهنگر در ظرف چند ساعت پس از جان كندن چند عدد تيشه و چكش و يك گاوآهن درست كرد و در اختيار عموم مردم مى گذارد و چون از آن جز شيار كردن و شكافتن زمين فايده ديگرى نمى توان توقع داشت لذا قدر بيشترى پيدا نكرده ولكن دكتر در ظرف مدت كم و كوتاه در اثر و نتيجه عمل خويش يك نفر بلكه يك خانواده و عائله اى را از مرگ رها ساخته و آنان را از نكبت و بيچارگى نجات داده و از نگرانى ها و ناراحتى هاى مختلف خاطرجمع و آسوده مى سازد.
بعد از روشن شدن اصل و ريشه مطلب ، به پاسخ پرسش پرداخته و مى گوييم :
چون منفعت طبقه اطبا و فايده زمامداران دادگستر و عدالت پرور جهان بر توده هاى جمعيت چندان مخفى و پوشيده نبوده و نيست ، لذا از شرح و بسط سخن در اطراف آن دو خوددارى مى شود فقط به اندازه اى كه وقت اجازه مى دهد، شمه اى در پيرامون دسته اول كه اطباى روح و روانند، صحبت نموده و دعايتان مى كنيم .

احاديثى در فضيلت علم و عالم
از مقدمه اى كه عرض شد، پاسخ مطالب زيادى داده شده و عقده هاى فراوانى حل و گشوده مى گردد.
از جمله حديثى كه از امام باقرالعلوم (عليه السلام) منقول است كه آن حضرت فرمود:
«عالم و دانشمندى كه بندگان خدا از علم و دانش او بهره مند و از خرمن دانش و معرفت او خوشه بچينند، از هفتاد هزار نفر عابد و صومعه نشين افضل و بهتر است (317)».
و از جمله خبرى است كه حضرت امام صادق (عليه السلام) از جد بزرگوارش اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
«اجر و مزد عالم از پاداش كسى كه در راه خدا قيام و با شمشير جهاد نمايد - در حالى كه روزه دار باشد - زيادتر و بيشتر است (318)».
انسان نخستين بار كه اين دو حديث و امثال و نظاير اينها - كه در شاءن عالم رسيده - مى شنود؛ از عظمت مطلب و بزرگى آن ؛ حالت تعجب به او دست داده و با يك نگاه بهت آورى بدان مى نگرد ولكن اگر در اطراف و جوانب مطلب خوب تفكر و تاءمل نمايد، متوجه شده و دانا مى گردد.
زيرا مى فهمد، علم و دانش از صفات ارزنده روح است و نبرد در راه خدا و پيشرفت مقاصد در اهداف عاليه اسلام از اعمال جسم و بدن مى باشد و تفوق و برترى اولى نسبت به دومى مثل فضيلت روان است بر جسد و كالبد انسان .
و باز آگاه مى شود: كه اعمال بدنى از فروعات و شعبه هاى معرفت و يقين بوده و ترديد و شكى نيست كه اصل هميشه بر فرع مزيت دارد.
و نيز مطلع مى گردد كه : اثر و نتيجه كردارهاى جسمى مانند روزه و نماز و مانند آنها بر خود شخص عايد شده و به ديگران نمى رسد. اما منافع دانشمندان بر خود و سايرين تا روز قيامت و رستاخيز همانند آب قنات و چشمه جريان دارد به جهت اينكه با دلائل محكم و استدلال هاى متقن و دندان شكن كه در اثر علم واقف و مطلع است ، خود و عموم مردم را از اخلاق رذيله و كردارهاى زشت و قبيح تطهير و پاك كرده و با خوى هاى شايسته و نيكو، خود و بندگان خدا را آراسته و به كارهاى نيك دعوت و راهنمايى مى كند.