اشخاصى كه خودشان حتى قبل از بعثت او را امين و درستكار و صادق و راستگو مى ناميدند و امانات خود را به او مى سپردند و او را واجد همه صفات حميده و پسنديده انسانيت و مبرا و معرا از تمام اوصاف مذموم مى دانستند، پس از اظهار نبوت و رسالت دروغها و تهمتها به آن وجود مبارك روا داشتند و نسبتهاى ناجوانمردانه - مانند ساحرى و كذابى و ديوانگى و و و - به آن بزرگوار مى دادند در حالى كه آن بزرگوار هيچ نوع هدف و مرامى جز سعادت و سيادت آنان نداشت و مى فرمود:
«اى مردم مكه من از جانب پروردگار قوانين و احكام و دستورهايى آورده ام كه اگر به آنها عمل كنيد، مالك عرب و عجم شده و خوشبختى هر دو جهان را در مى يابيد» در برابر خدمات آن بزرگوار حركات غير انسانى از خود نشان مى دادند.

داستان طفيل
منقول است «طفيل بن عمرودوسى» وارد مكه معظمه شد در حالى كه حضرت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در آنجا بود و به مدينه منوره هجرت نكرده بود.
جمعى از رجال و مردان قريش پيش او رفتند و طفيل هم كه مرد نجيب و محترم و آدم باهوش و خردمند و شاعر بود، به وى گفتند: «اى طفيل ! تو مرد غريب و تازه واردى و از اوضاع و احوال شهر ما مطلع و باخبر نيستى آگاه باش ! اين مرد (پيغمبر اكرم) - كه در بين ما است - قوى و نيرومند شده و در ميان ما سنگ تفرقه و اختلاف انداخته و اتحاد و اتفاق ما را به هم زده است سخنان او همانند سحر و جادو بين انسان و پدر و برادر و زنش ‍ جدائى مى اندازد و ما از او بر تو و خويشاوندان و بستگانت بيمناك و ترسناكيم لذا يادآور مى شويم كه با وى حرف نزن و صحبت مكن و به گفتارش گوش فرا نده».
طفيل گفت : «سوگند به خدا لاطائلات و اقوال پوچ و ياوه گوئيهاى آنان در مغزم اثر كرده و در تحت تاءثير تبليغات زهرآگين ايشان قرار گرفتم و مصمم شده كه هرگز با او صحبت و گفتگو نكنم و به گفته هايش گوش ندهم ، به طورى كه گوشهايم را با پنبه گرفته و مسدود كردم تا اينكه بطور غفلت و تصادف هم كلام او را نشنوم».
او مى گويد: فردا صبح به مسجدالحرام مشرف شدم ، ناگاه ديدم حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در نزديكى كعبه ايستاده و مشغول نماز است ، من هم در نزد وى ايستادم و چون خداوند اراده كرده و مشيتش ‍ تعلق گرفته بود كه مرا بشنواند و سخنان درربار آن حضرت را به گوشم برساند، از اين لحاظ كلام دلربايش را شنيدم در وجدان خود نفسم را مذمت و سرزنش كرده و گفتم :
«مادرت به عزايت بنشيند قسم به خدا تو مرد شاعر و خردمند هستى و سخنور و سخن شناسى هرگز امر خوب و زيبا از زشت و قبيح بر تو مخفى و پنهان نمى ماند چرا به حرفهاى بى مدرك و گفته هاى اين گروه ترتيب اثر مى دهى ؟ چه اشكال و ايرادى دارد كه به سخنان اين مرد گوش فرا دهى تا ببينى چه مى گويد؟
اگر گفتارش را با مقياس عقل و سنجش خرد مطابق و موافق يافتى با جان و دل بپذير و اگر مطالب خلاف عقل و منطق از او شنيدى ، او را ترك كرده و رها كن».
طفيل مى گويد: «درنگ كردم تا اينكه حضرت از بيت الحرام بيرون رفت و به سوى خانه خود رهسپار گرديد و من هم دنبال او حركت كرده و او را تعقيب نمودم و در منزل شرفياب حضور رسول خدا شدم و ماجرا و داستان خودم را با قريش از آغاز تا سرانجام آن ، برايش گفتم و درخواست و تقاضا كردم كه : جريان خويش را به من شرح دهد.
آن بزرگوار نيز مرا از حقيقت امر آگاه ساخت و اسلام را به من عرضه نمود و مرا به دين مقدس اسلام دعوت كرد و آيات چندى از قرآن مجيد قرائت و تلاوت فرمود قسم به خدا اصلا در عمرم كلامى بهتر و برتر از آن نشنيده و امرى درست تر و راست تر از آن نديده بودم لذا اسلام را پذيرفته و قبول نمودم (152).

اهل بيت و آيه تطهير
در اثر تبليغات همين بس است كه حضرت على (عليه السلام) برادر و داماد و پسر عم پيغمبر خدا بود و طبق كتب خاصه و عامه (153) آيات بسيار و فراوانى در شاءن و منقبت آن مولا نازل شده بود.
از جمله آيه اى كه در طليعه منبر تلاوت شد، حضرت احديت در آيه شريفه به طهارت و پاكى اهل بيت شهادت و گواهى داده و آنان را از هر رجس و پليدى منزه و مبرى نموده است .
و علماء و دانشمندان خاصه و عامه (شيعه و سنى) با اسناد زياد و فراوان نقل كرده اند كه : آيه شريفه در خانه ام سلمه زوجه پيغمبر خدا (ام المؤمنين) نازل شده است و در شاءن و وجه نزول آن گفته اند: پس از اجتماع فرزندان رسول خدا حسن و حسين و پدر و مادرشان ، پيغمبر خدا آنان را زير عبا و كساى خويش گرد آورده و تشريف و تكريم فرمود، سپس با دست چپ عبا را نگه داشته و دست راستش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا اينها اهل بيت و خانواده و خواص من هستند رجس و پليدى و آلايش را از آنان برطرف فرما و آنان را از تمام كثافات پاك و پاكيزه قرار بده . خدايا! من دشمن مى دارم كسانى را كه ايشان را دشمن بدارند و دوست هستم با اشخاصى كه آنان را دوست داشته باشند.
ام سلمه مى گويد: پيش حضرت رفتم و گفتم يا رسول الله من هم از اهل بيت تو مى باشم فرمود نه ولكن تو در خير و سلامتى قرار دارى (154) (يعنى عاقبت به خير مى شوى).
و نيز از انس و ديگران نقل نموده اند كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) موقعى كه به نماز صبح به مسجد تشريف مى بردند، در برابر و مقابل درب خانه حضرت زهرا سلام الله عليها مى ايستادند و مى فرمودند: «الصلوه يا اهل البيت»: وقت نماز است و براى فريضه عظيمه الهى آماده شويد! خداوند مى خواهد هر پليدى و ناپاكى را از شما خانواده نبوت و رسالت دور نمايد و از هر نقص و عيبى منزه و پاك گرداند و اين عمل را تا شش ماه و بنا به نقل ديگر نه ماه ادامه داده و تكرار مى فرمود(155).

بازرگانان حديث
در برابر اين همه فضايل و مناقب كه خدا و پيامبر او درباره اهل بيت فرموده است ، عده اى از مدعيان اسلام به ويژه معاويه همه آنها را ناديده گرفته ، و براى استحكام حكومت و رياست چند روزه خود جمعى را از صحابه و تابعين مانند ابوهريره و عمرو بن العاص و مغيره بن شعبه و از تابعين عروه بن زبير معين كرده و بيت المال مسلمين را در اختيار آنان گذاشته و جيره خواران خويش قرار داده بود و كار و شغل آنان جز جعل احاديث و درست نمودن اخبار دروغ بر عليه و مذمت مولاى متقيان على بن ابيطالب (عليه السلام) چيز ديگرى نبود چنانچه همه دانشمندان اهل تسنن در كتب معتبره خودشان در اين باره احاديث فراوانى نقل نموده اند(156).
براى نمونه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1 - عروه بن زبير از عايشه نقل كرده است كه عايشه به من گفت : نزد پيغمبر اكرم بودم و على و عباس به جانب ما مى آمدند. حضرت فرمود: اى عايشه اگر مى خواهى از اهل آتش و دوزخ ببينى به اين دو نفر كه به طرف ما رو آورده اند نظر كن (157).
2 - باز از عروه منقول است كه گفت : عايشه به من روايت كرد كه پيش ‍ رسول الله بودم ناگهان على و عباس پيدا شدند آن حضرت به من فرمود: اين دو نفر با دين و آيين من از دنيا نخواهند رفت (158).
3- از ابوهريره نقل كرده اند كه : حضرت على (عليه السلام) در دوره زندگانى پيغمبر خدا دختر ابوجهل را خواستگارى نمود آن بزرگوار از اين موضوع و پيشامد فوق العاده ناراحت شده ، به منبر تشريف بردند و فرمودند: دختر پيغمبر با دختر دشمن خدا در يك خانه جمع نمى شود زيرا فاطمه پاره تن من است : هر كس او را ناراحت كرده و اذيت نمايد، مرا ناراحت و اذيت نموده است هر گاه على (عليه السلام) به دختر ابوجهل رغبت دارد، به دخترم طلاق بدهد سپس با او ازدواج نمايد(159).
4- ابو جعفر اسكافى (يكى از دانشمندان اهل تسنن و رئيس و پيشواى معتزله) از اعمش روايت كرده است كه : ابوهريره موقعى كه با معاويه به عراق آمد، وارد مسجد كوفه شد وقتى كه كثرت و وفور استقبال كنندگان را ديد و پذيرايى گرمى كه از آنان به عمل آمد، دو زانو نشست و چند مرتبه بر سر بى موى خود زد و گفت :
«اى مردم عراق آيا گمان و باور مى كنيد من در اين وقت به خدا و پيغمبر او نسبت دروغ بدهم و جان خودم را با آتش سوزان دوزخ و جهنم بسوزانم ؟ سوگند به خدا از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:
براى هر نبى و پيامبرى حرمى است و حرم من مدينه مى باشد هر كس مقام آن را رعايت نكرده و توهين نمايد و جنگى را در آنجا برپا كند، لعنت و نفرين و دشنام خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد به خدا شهادت و گواهى مى دهم كه على (عليه السلام) در مدينه انقلاب و بلوا و آشوب و غوغا و سر و صدا راه انداخت (يعنى باعث شد كه عثمان را در آنجا با ظلم و ستم كشتند).
وقتى كه سخنان او را به معاويه رسانيدند، در پاداش آن سخنان ، فرماندارى مدينه را به او تفويض و تسليم نموده و واگذار كرد(160).

ابوهريره كيست ؟
ابو جعفر (نامبرده فوق) مى گفت : ابوهريره پيش اساتيد و بزرگان حديث ، مقام و موقعيتى نداشته و اخبار و روايات او را ضعيف و غير قابل اعتماد مى دانستند حتى خليفه ثانى (عمر) دستور داد او را تازيانه زدند به جرم اينكه زياد نسبت دروغ به رسول الله مى داد(161).

ابوهريره در نظر ابوحنيفه
ابويوسف مى گويد: از ابوحنيفه سؤ ال و پرسش نمودم اگر خبر و سنتى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه با قياس ما مخالف است به ما برسد نظر و راءى شما در اين موقع چيست ؟ ابوحنيفه در جواب گفت :
اگر اخبار ثقات و مورد اعتماد برخلاف قياس دلالت كرد، اخبار را گرفته و قياس را ترك و رها مى نماييم . گفتم در روايات و احاديثى كه از على و عثمان نقل مى شود؟ گفت : آنها نيز همين طور است .
ابوحنيفه چون ديد مى خواهم يك يك صحابه را از او بپرسم ، گفت : همه صحابه خوب و قابل اعتماد و اتكا مى باشند غير از عده اى كه از آن عده ابوهريره و انس بن مالك را نام برد(162).

ابوهريره در نظر على (عليه السلام)
از حضرت على (عليه السلام) منقول است كه فرمود: دروغگوترين مردم (يا دروغگوترين زنده ها) بر پيامبر خدا ابوهريره دوسى مى باشد(163).
لذا عده اى درباره ابوهريره كه از آن جمله ابراهيم تيمى است ، گفته است : جز اخبار بهشت و دوزخ را از ابوهريره نپذيريد(164).
خلاصه امثال معاويه ها به وسيله مزدوران و جيره خواران خويش اخبار و احاديث فراوان و زيادى بر ضرر و عليه على (عليه السلام) جعل نموده و با طرق و راه هاى مختلف در بين مردم پخش كرده و انتشار دادند و برادر و داماد و پسر عم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را به مردم شام (سوريه) مشرك و كافر معرفى نمودند.
بلكه خود معاويه در همه منابر علنا او را سب كرده و لعن مى نمود و به تمام استانداران كشور اسلامى همين مطلب را به صورت اعلاميه ابلاغ نموده بود.
لذا در منابر شرق و غرب پس از نماز جمعه (165) و ساير نماز جماعات بر آن حضرت رسما ناسزا مى گفتند.
معاويه خود در شام و ماءمورين او در ساير نقاط كشور اسلامى در آخر خطبه نماز جمعه صريحا كلمات و سخنان ذيل را به مردم ساده لوح و فريب خورده مى گفتند:
خدايا ابوتراب (166) از دين و آيين تو برگشته و مقدسات و احكام تو را انكار نموده است و از كارهاى نيك و شايسته كه سزاوار حضرتت مى باشد، ممانعت و جلوگيرى مى نمود. بدترين و سخت ترين لعنت خود را بر او بفرست و او را با مشكل ترين و شديدترين عذاب ها معذب فرما و اين سنت زشت و دور از انسانيت حتى در حرمين (مكه و مدينه) نيز اجرا و عملى مى شد.

اهل سجستان چه تصميمى گرفتند؟
حموى در معجم البلدان (167) مى نويسد: على را در همه منابر شرق و غرب روى زمين لعن مى نمودند غير از منبر سجستان (مگر يك مرتبه كه به صورت اجبار انجام دادند) پس از آن از سب و لعن حضرت على (عليه السلام) ابا و امتناع نموده و از دستورهاى بنى اميه در اين سنت سيئه اطاعت نكردند و اضافه كردند كه هيچكس را در زمان حكومت و خلافت بنى اميه در بالاى منابر لعن ننمايند.
چه فضيلت و منقبتى بالاتر از اين كه در منابر آنان برادر پيغمبر خدا لعن نمى شد در حاليكه در منابر حرمين مكه و مدينه آن بزرگوار را لعن مى كردند؟
بعد از رحلت امام حسن مجتبى (عليه السلام) معاويه به حج آمده و به مدينه وارد شد و تصميم گرفت در منبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و على (عليه السلام) را لعن نمايد، اطرافيانش به او گفتند: در اينجا سعد و قاص است و او هيچ وقت به اين كار راضى نمى شود لذا معاويه او را احضار و درباره همين موضوع با او مذاكره نمود، سعد در جواب گفت :
اگر اين كار را انجام دهى ، از مسجد بيرون مى روم و ديگر بر نمى گردم ، از اين جهت تا موقعى كه سعد زنده بود از لعن آن حضرت در مدينه منوره امساك نمود پس از مرگ و فوت سعد آنجا نيز مانند جاهاى ديگر، آن بدعت شرم آور را به جا مى آوردند.
ام سلمه زوجه پيغمبر خدا به معاويه نوشت : در منابرتان خدا و رسول او را لعنت مى كنيد زيرا على بن ابيطالب (عليه السلام) و دوستان او را لعن مى نمائيد و من گواهى و شهادت مى دهم خدا و پيغمبر او حضرت على (عليه السلام) را دوست مى دارند.
معاويه به سخنان ام المؤمنين گوش نداده و به اعمال و كردار زشت و قبيح خود ادامه داد(168).
زمخشرى در «ربيع الابرار» و ديگران گفته اند: در زمان حكومت بنى اميه بالاى بيشتر از هفتاد هزار منبر بر حضرت على (عليه السلام) لعن مى شد به جهت سنت سيئه و عادت زشتى كه معاويه از خود باقى گذاشته بود(169).

يك پيشنهاد
نقل شده در اواخر حكومت معاويه عده اى از بنى اميه به معاويه پيشنهاد كردند كه هر چه آمال و آرزو داشتى ، به آنها رسيدى و الان در همه نقاط ممالك اسلامى فرمان و دستورهاى خويش را اجرا مى نمايى و كسى قدرت ندارد در مقابل و برابر تو مخالفت كرده و قيام نمايد. خوب است از سب و لعن على بن ابيطالب (عليه السلام) دست بردارى . معاويه در جواب آنان گفت :
از اين كار دست برنمى دارم تا اينكه نسل جديد بزرگ و كامل گردند و بزرگان پير شوند تا هيچ كس براى على (عليه السلام) فضيلت و مدحى ندانسته و نگويد(170).
و از اين لحاظ اخبار دروغ در ذم و نكوهش مقام آن حضرت زياد و فراوان شد و پس از مرگ معاويه رواه بى دين و كسانى كه با حضرت على (عليه السلام) دشمن بودند، در همه جا همان احاديث را نقل مى كردند، تا اخبار موضوعات و دروغ به علماء و دانشمندان و حافظين حديث رسيد و همان اخبار بى اساس و دروغ را در كتب احاديث داخل نمودند زيرا نيروى تشخيص اخبار مجعول را از غير مجعول و درست و صحيح را از نادرست نداشتند(171).

دوستان على (عليه السلام) در زمان بنى اميه
منقول است در زمان بنى اميه دوستان و علاقه مندان خاندان پيامبر اسلام ( صلى الله عليه و آله) نمى توانستند فضايل و مناقب حضرت على (عليه السلام) را علنا و آشكارا بگويند زيرا بنى اميه شديدا مخالفت و ممانعت مى نمودند و كسانى كه مدايح آن حضرت را مى گفتند، به انواع و اقسام شكنجه و بلا گرفتار و دچار مى شدند تا آنجايى كه مى نويسند:
اگر كسى مى خواست از آن حضرت روايتى از احكام و قوانين اسلامى كه مربوط به مدح آن حضرت نبوده نقل كند، نمى توانست صريحا نام آن بزرگوار را ببرد بلكه با كنايه نام او را ذكر مى كرد و مى گفت از ابى زينب اين طور منقول است (172).

تنها آرزوى دوستان على (عليه السلام)
از عبدالله بن شداد منقول است كه مى گفت : آخرين و نهايت آرمان و آرزويم اين است كه مرا يك روز تا غروب رها كنند از فضايل على (عليه السلام) براى مردم بگويم سپس گردنم را بزنند مع ذلك طورى جلوگيرى مى نمودند كه نمى توانستند مدايح آن حضرت را اظهار نمايند.
ابوجعفر مى گويد: اگر فضايل و مدايح حضرت على (عليه السلام) فراوان و بى شمار نبود، هر آينه به جهت خوف و ترس از بنى اميه يك حديثى هم در منقبت آن جناب نقل نمى شد زيرا بنى مروان با كثرت و زيادى عداوت و دشمنى و طولانى بودن حكومت آنان به هر طريق و راهى كه ممكن بود، از نشر و پخش فضايل آن حضرت جلوگيرى مى نمودند.
آيا نمى بينيد اگر كدخدا و رئيس ده به يكى از اهالى ده خشم و غضب كند و اهل ده و آبادى را از ذكر و خير او منع و قدغن كند، هيچ كس نام او را نمى تواند ببرد؟ و مثل اين است كه مرده و نابود شده است در صورتى كه زنده و در قيد حيات است (173).

دورانى كه دشمنى اهل بيت فضيلت شمرده مى شود
در نتيجه تبليغات مسموم معاويه عداوت و دشمنى اهل بيت علاوه بر اينكه قبح و زشتى خود را از دست داده بود، رنگ فضيلت و خوبى به خود گرفته بود و از جمله افتخارات و فضايل قبيله و طايفه شمرده مى شد و به واسطه دشمنى خانواده پيامبر خدا به اقران و نظايرشان سرفرازى مى نمودند.
چنانچه منقول است حجاج بن يوسف (كه از طرف عبدالملك بن مروان ، استاندار عراق بود) روزى به عبدالله بن هانى گفت : «در برابر و مقابل خدمات و زحمات تو كه هميشه با جان و دل به من كمك و يارى نموده اى ، نتوانسته ام با پاداش نيك و شايسته كه لايق و سزاوار مقام تو باشد، قدردانى نمايم». فورا دستور داد: «اسماء بن خارجه» را كه رئيس و پيشواى طايفه بنى فزاره بود احضار نمودند حجاج گفت :
«بايد دخترت را به عبدالله بن هانى تزويج كنى» اسماء در جواب گفت : سوگند به خدا اين كار درست شدنى نيست و در اين ازدواج شرف و احترامى نمى بينم و هيچ وقت زير بار همچو كارى نمى روم .
حجاج فرمان داد: شلاق و تازيانه بياوريد اسماء چون احساس خطر نمود و مرگ و اجل خويش را در برابر و مقابل چشمانش مشاهده كرد، لذا جواب مثبت داد:
و نيز امر نمود رئيس قبيله يمانه را به نام سعيد بن قيس پيش او بياورند و همان سخنى را كه به اسماء گفته بود، به او نيز گفت سعيد نيز نارضايتى خود را از انجام دادن اين ازدواج مزبور با شدت هر چه تمام تر اظهار نمود حجاج چون موافقت او را نديد فرمان داد شمشير بياورند.
سعيد چون ديد اين خونخوار گردن او را خواهد زد از او مهلت خواست كه با كسانش مشاوره نمايد وقتى كه با قبيله خويش مشاوره نمود به او گفتند جان و نفس خويش را به هلاكت نينداز از اين جهت او هم آمادگى خويش را بر ازدواج و وصلت با عبدالله اعلان نمود. حجاج به عبدالله بن هانى گفت :
دختر سيد و رئيس قبيله فزاره و دختر پيشوا و قائد طايفه همدان را به تو تزويج كردم و به شرافت و ارجمندى رسيدى . زيرا قبيله تو نزد آنان چيزى نبوده است .
عبدالله گفت : «خداوند كارهاى امير را رو به راه كرده و اصلاح نمايد اين كلام و سخن را نفرماييد زيرا قبيله و طايفه من فضايل و مناقبى دارد كه هيچ يك از قبايل عرب واجد و داراى آن فضائل نمى باشند».
حجاج گفت : آن فضايل چيست ؟
عبدالله در جواب گفت : «در ميان قبيله ما احدى اميرالمؤمنين عبدالملك را سب و لعن نكرده است».
حجاج گفت : به خدا منقبت است و گفت : از طايفه ما هفتاد نفر مردان جنگى و شمشيرزن در جنگ صفين با اميرالمؤمنين معاويه بودند در حالى كه با على جز يك نفر نبود و به خدا قسم اين كار را بد نمى شمردم .
حجاج گفت : «به خدا فضيلت است» و گفت : «از زنان و بانوان قبيله ما نذر كرده و با خدا عهد و پيمان بسته بودند اگر حسين بن على (عليه السلام) كشته شود، هر يكى ده شتر را در راه خدا قربانى كنند! و گوشت آنها را مابين فقرا و مستمندان تقسيم و پخش نمايند و به نذرشان نيز عمل نمودند».
حجاج گفت : «والله فضيلت است» و گفت : از قبيله ما مردى نيست كه به او پيشنهاد لعن على (عليه السلام) را بكنند مگر اينكه با جان و دل او را پذيرفته و فرزندان او و مادرشان را نيز اضافه مى نمايد.
حجاج گفت : «قسم به خدا منقبت است (174)».
اين داستان نمونه اى بود از ظلم و ستم بنى اميه كه بر اهل بيت پيامبر و خانواده آن بزرگوار وارد ساختند و تجاوز خودشان را به جايى رسانيدند كه بيش از آن ميسر و مقدور نبود.

پيش گويى على (عليه السلام) از مظالم بنى اميه
از تمام اجحافات و تعديات بنى اميه على (عليه السلام) در خطبات و سخنان گهربارش به مردم خبر داده بود كه چه كارها و صدمه ها و ضررها از آنان بر اسلام و مسلمانان و خانواده طهارت وارد خواهد شد(175) به ويژه بر حضرت امام حسين (عليه السلام) كه در اكثر اوقات از كشته شدن آن حضرت خبر مى داد. از جمله خبرى است كه «جبله مكيه» از ميثم تمار نقل كرده است جبله مكيه مى گويد:
روزى ميثم تمار به من گفت : كه مولا و آقايم اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمود كه اين امت ستمگر و جفاكار در دهم ماه محرم الحرام فرزند پيامبر خدا را مى كشند.
مردم و دشمنان خدا و معاندين دين اسلام ، همان روز را روز بركت و مبارك ناميده و عيد خودشان قرار مى دهند در حالى كه همه موجودات عالم و جهان هستى حتى حيوانات و جانداران دشت و بيابان و ماهيان دريا و پرندگان هوا و ساير مخلوقات پروردگار بر آن حضرت گريه و ناله كرده و نوحه سرايى مى كنند و آسمان بر آن حضرت خون گريد و سپس مولايم فرمود:
لازم است بر قاتلان و كشندگان آن بزرگوار نفرين و لعنت كنند چنانچه بر يهود و نصارى و مجوس و مشركين لعنت مى فرستند.
جبله مى گويد: به ميثم تمار گفتم چطور ممكن است روزى را كه پسر پيامبر خدا را كشته اند مردم عيد گرفته و خرسند و مسرور باشند؟ ميثم گريه كرد و فرمود:
به علت حديث (176) مجعول و دروغى كه دستهاى خبرساز و دشمنان اهل بيت به خورد مردم مى دهند و مى گويند امروز روزى است كه خداوند توبه حضرت آدم را پذيرفت و از سر تقصيراتش گذشت در حالى كه توبه آن حضرت را پروردگار عالم در ماه ذى الحجه قبول نمود و مى گويند عاشورا روزى بود كه خداوند سبحان توبه داود را قبول كرد در صورتى كه توبه او را نيز در همان ماه پذيرفت .
و باز نسبت مى دهند در همچو روزى قادر مطلق حضرت يونس را از شكم ماهى خلاص نمود با اينكه حضرت احديت او را در ماه ذى القعده از شكم ماهى نجات داده و خلاص نمود و نيز مى گويند همين روزى بود كه حضرت واجب الوجود سفينه و كشتى نوح را بر «جودى» (يا فرات كوفه) استوار نمود در حالى كه او در هجدهم ذى الحجه بر جودى استوار و برقرار شده بود و باز گمان مى كنند در اين روز خداوند دريا را براى بنى اسرائيل شكافت در صورتى كه اين قضيه و حادثه در ماه ربيع الاول اتفاق افتاده و رخ داد سپس ميثم به من فرمود:
اى جبله بدان حسين بن على (عليه السلام) روز قيامت و رستاخيز آقا و سيد شهيدان است و ياران و انصار او بر شهيدان ديگر فضيلت و برترى دارند اى جبله وقتى كه به خورشيد و آفتاب نگاه و توجه نمودى و آن را يك پارچه خون تازه ديدى ، بدان كه آقا و مولايت حسين را كشته اند جبله مى گويد: روزى بيرون آمدم و ديدم شعاع آفتاب بر ديوارها مانند پارچه اى زعفرانى است ناله كردم و گريستم و گفتم خدايا حسين بن على (عليه السلام) را كشته اند(177).

امام حسين (عليه السلام) از نظر اسلامى
تا حال مقام اهل بيت به ويژه امام حسين (عليه السلام) را از ديدگاه بنى اميه نگاه كرده و مطالبى به عرض رسيد اما از نظر و جنبه اسلامى و الهى اگر به آنان نگاه كنيم خواهيم ديد ميان اين دو نظر اختلاف شديد و تفاوت بسيار وجود دارد و امام حسين (عليه السلام) و ساير اهل بيت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نزد پروردگار عالم عزيز و محترم هستند.
براى نمونه چند حديث كه اهل تسنن در كتب خودشان در فضائل و مناقب حسين بن على (عليه السلام) ذكر كرده اند اينجا مى آوريم .
1 - از «فيرار بن حريث» منقول است كه عبدالله بن عمر در سايه كعبه و خانه خدا نشسته بود و حسين بن على (عليه السلام) به جانب بيت الله مى آمد ناگهان چشم عبدالله بن عمر بر آن حضرت افتاد و گفت :
بهترين و عزيزترين مردمان روى زمين نزد اهل آسمان ها و ملائكه و فرشتگان پروردگار عالم ، حسين بن على (عليه السلام) مى باشد و همين روزها ناراحتى و ناخوشى بر او وارد و نازل خواهد شد(178).