1- الشافى فى الامه
اين كتاب چهارده جلد بوده است، و در آن شريف مرتضى «امامت را به عنوان يك اصل دينى، اجتماعى و سياسى مطرح نموده و با دلايل صحيح نقلى و عقلى ثابت كرده است كه امامت ضرورتى دينى و اجتماعى است و اينكه على (عليه السلام) بر اساس نصوصى كه درباره او آمده خليفه بر حق و مصلحت عموم معارضه يا عناد كند، عليه حق و مصلحت عموم معارضه كرده است. شريف مرتضى تمام شبهات درباره امامت چه آنهايى كه گفته شده يا بعدا گفته شود را مطرح و همه آنها با منطق عقل و حجت حتمى باطل نموده است.(259)
2- «نهج الحق و كشف الصدق»
علاوه حلى در اين كتاب مسائل زيرا مورد بحث قرار داده است:
1- علم و ادراك 2- تفكر 3- صفات خداوند 4- نبوت 5- امامت 6- معاد 7- اصول فقه 8- آنچه به فقه مربوط مى شود.
خواننده اين كتاب متوجه مى شود كه نويسنده آن يك محقق علمى بوده، نه تعصبى نسبت به راى خود داشته و نه ابتداء خود را طرفدار عقيده اى مى داند، او به دنبال براى عقيده خود نبوده بلكه نظر و عقيده خود را تابع قرآن و دليل قرار داده است.
فصل بن روزبهان اشعرى اين كتاب را نقد كرده و نقد خود را «ابطال الباطل و اهمال كشف العاطل: باطل كردن باطل و كنار گذاشتن كشفهاى نادرست» ناميده است. او روش علامه حلى را دنبال نكرده بلكه در بسيارى موارد به ناسزا گوئى پرداخته است، ولى در مجموع كتابى است - نسبتا - تابع دليل و بحث علمى، و لذا بسيارى از علماى شيعه آن را رد كرده و موارد شبهه را در آن بيان داشته اند.
3- «الحقاق الحق»
از سيد نور الله حسين تسترى: كتاب بزرگى است كه در رد روزبهان و كتاب او - ابطال الباطل - تاءليف شده است. آيه الله شهاب الدين مرعشى نجفى بر كتاب «احقاق الحق» حاشيه زده، كه با اين حاشيه مجلدات كتاب به بيست و پنج جلد با قطع بزرگ رسيده است. نويسنده اين كتاب با كوششى عظيم و تلاشى سخت ادله را دنبال كرده و احاديث و روايات را از كتب اهل سنت استخراج نموده است. سزاوار است كه اين كتاب جزء تحفه هاى مسلمين بشمار آيد، زيرا نشان دهنده تلاش بزرگ مردى است كه به تنهايى كارى كرده است كه يك هيئت جند نفرى از انجام آن عاجز مى باشند.
4- «دلايلى الصديق»
علامه مظفر در اين كتاب سه جلدى به ابن روزبهان پاسخ گفته است. او در كتاب خود، كتاب «منهاج السنه»، ابن تيميه را نيز رد كرده كه ابن تيميه اين كتاب را در رد كتاب «منهاج الكرامه» علامه حلى نوشته است. ولى مظفر ولى مظفر در رد خود عليه ابن تيميه به تفصيل بحث نكرده و در مقدمه خود آورده است: «. اگر پستى مطالب، بد زبانى قلم، تعرضهاى ناروا و ظهور دشمنى و عداوت او نسبت به شخص پيامبر امين و فرزندان طاهرين ايشان نبود، مستحق بحث بيشتر مى شد»(260).
5- موسوعه «الغدير»
در يازده جلد، از علامه عبدالحسين امينى: اين موسوعه تلاشى است عظيم او مولف خستگى ناپذير آن، كه مذاهب اهل بيت (عليهم السلام) را با تمام راه ها و استدلال ها ثابت نموده است، و آنچه بيشتر باعث تعجب است اين است كه مولف آن از 94000 ماءخذ از مصادر اهل سنت استفاده نموده است.
او در اين كتاب بعضى از كتابهاى اهل سنت را كه متعرض شيعه شده اند نقد كرده است، مانند:
1- القعد الفريد
2- الفرق بين الفرق
3- الملل و النحل
4- منهاج السنه
5- البدايه و النهايه
6- المحصر
7- السنه و الشيعه
8- الصراع
9- فجر الاسلام
10- ظهر الاسلام
11- ضحى الاسلام
12- عقيده الشيعه
13- الوشيعه.
او با استفاده از دلايل روشن و براهين آشكار آنها را به خوبى رد كرده، و مناقشه او كاملا بى طرفانه و بدون تعصب و جدل بوده است.
6- «عبقات الانوار»
از جمله موسوعات بزرگى كه مذهب تشيع را ثابت نموده و دشمنان آن رد كرده اند كتاب (عبقات الانوار فى امامه الائمه الاطهار)(261) از سيد حامد حسين ابن سيد محمد قلى هندى است، كه من نتوانستم نسخه اصلى كتاب را بيابم و تنها خالصه آن را به نام كه من نتوانستم نسخه اصلى كتاب را بيابم و تنها خلاصه آن با به نام (كتاب عبقات الانوار) تاءليف على حسينى ميلانى را يافتم. اين كتاب در ده مجلد بوده و به عنوان در كتاب «التحفه الاثنا عشريه» از عبد العزيز دهلوى است كه در كتاب خود عقائد شيعه را نقد كرده و در مقابل تعدادى از علماى شيعه در كتابهاى مختلف در كتابهاى مختلف آن را رد كرده اند، از جمله كتاب «السيف المسول على مخربى دين الرسول»(262) از حمد بن عبدالنبى نيشابورى، يك كتاب در چهار مجلد كه هر مجلدى نام مخصوصى دارد، از سيد دلدارى على تقى، كتاب «النزهه الاثنا عشريه» از ميرزا محمد كشميرى، كتاب «الاخبار الاثنا عشريه المحمديه» از سيد محمد قلى كه اين كتاب در چند مجلد بزرگ است، كتاب «الوجيز فى الاصول» از شيخ سبحان على خان هندى، كتاب «الامه» از سيد محمد بن سيد، و يك رد ديگرى به زبان فارسى از همين مولف به نام «البوارق الاليه». و ديگر كتابهايى كه دهلوى را رد كرده اند، صاحب كتاب «الذريعه» و صاحب كتاب «اعيان الشيعه» اين كتابها را نام برده اند.
يكى از بزرگترين كتب منتشر شده در اين زمينه عقابت است، و روش مولف در رد بر اشكال ها يا نقد استدلال ها نشان دهنده عظمت مولف، دقت نظر او، احاطه او بر علوم و بر اقوال مختلف، و امانت او در نقل مى باشد. مرحوم مولف با قويترين حجت ها، و محكم ترين براهين تمام راهها و بهانه ها را قطع مرده و همه شكلها و شبهات را از بين برده است و هر گونه اشكالى بر مذهب و ردى بر يك يا تضعيف يك حديث را به بهترين شيوه و سالم ترين جواب، رد كرده است و در جوابهاى خويش از تحقيقاتى گويا، دقت هايى عميق، احتجاجاتى برهانى، الزاهايى نبوى، استدلال هايى علوى، و جواب هايى رضوى استفاده نموده و تمام سخن خود را مستند به كتب اهل سنت و اقوال بزرگان علماى آنها در علوم و فنون مختلف قرار داده است. او هر كلمه اى را در كتاب رد كرده يا بر آن نقدى وارد ساخته است».(263)
ضمنا او از كتابخانه معروف خانوادگى خود استفاده كرده كه در اين كتابخانه بيش از 30 هزار كتاب چاپى يا خطى از مذاهب و فرقه هاى مختلف وجود داشته است. و ما تا كنون كتابى در رد كتاب او نديده ايم، ولى كتاب «تحفه» غرق در ردود است. اولين رد عليه او كتاب «الصوارم الالهيه» و كتاب «صارم الاسلام» از سيد دلدار على بوده كه در جواب او رشيد الدين دهلوى شاگرد صاحب «تحفه»، كتاب «الشوكه العمريه» را نوشت، سپس باقر على او را در كتاب «الحمله الحيدريه» رد نمود.
يكى از ديگر از ردود بر «تحفه»، كتاب «النزهه الاثنا عشريه» است از ميرزا، كه يكى از اهل سنت كتاب «رجوم الشياطين» را در رد او نوشته، سپس سيد جعفر موسوى در كتاب «معين الصاقين فى رد رجوع الشياطين» او را رد كرده است.
همچنين سيد محمد قلى پدر صاحب «عقاب» در كتاب «الاجناد الاثنا عشريه المحمديه»، كتاب «تحفه» را رد كرده و در مقابل محمد رشيد دهلوى او را رد نموده و دوباره سيد در كتاب الا خو به الفاخر فى الرد على الاشاعره در مقام جواب او بر آمده، تا آنكه صاحب عبقات كار را يكسره كرده و كسى جواب او را نداده است و اين براى اثبات عجز آنها كافى است.
7- «معالم المدرستين»
از مرتضى عسكرى: اين كتاب مقايسه اى ميان به صورت مناظره اى است ميان او و شيخ الازهر، سليم بشرى، كه يكى از مناظرات نادرى است كه هر دو طرف با اسلوبى آرام و مناقشه اى، با رعايت موازين اخلاقى به بحث پرداخته اند. همچنين عبدالحسين شرف الدين داراى كتابهاى متعدد ديگرى در اين زمينه، از جمله «النص و الاجتهاد»، «الفصول المهمه فى تاءليف الامه»، «الكلمه الغراء فى تفضيل الزهراء» و كتاب «ابوهريره» است.
ردود ديگرى نيز از علماى شيعه بر كتابهاى اهل سنت وجود دارد مانند:
1- «اجوبه مسائل جار الله» از عبدالحسين شرف الدين.
2- «مع الخطيب فى الخطوطه العريضه» از لطف الله صافى.
3- «شبهات حول الشيعه».
4- «كذبوا على الشيعه».

علما و روشنفكران اهل سنت، شيعه مى شوند

تعدادى از نخبه گان اهل سنت و علماى آنان توانستند زنجيرهاى خود را شكسته و از موانع خفقان تبليغاتى عبور كنند، و خود را به علوم و معارف ديگر رسانند از جمله مذهب تشيع به عنوان مذهبى با تاريخ، معارف و فرهنگ خاص خود، و بدينوسيله ابرهاى تيره گمراهى از آسمان حقيقت كنار رفته و آنها توانستند فرياد حق را سر داده و خود را موالى مكتب اهل بيت (عليهم السلام) اعلام كنند.
اين جريان شامل هزاران روشنفكران و نويسندگان قديم و معاصر مى شود كه مجال ذكر اسامى آنها نيست، و تنها به چند نمونه از ميان آنان اكتفا مى كنيم:
1- محدث جليل القدر ابو النضر محمد بن مسعود بن عياش، معروف به عياشى، او قبل از شيعه شدن، از بزرگان علماى اهل سنت بوده، و اكنون از بزرگان علماى شيعه اماميه است، او تفسيرى ماءثور به نام «تفسير عياشى دارد».
2- شيخ محمد مرعى امين انطاكى، فارغ التحصيل جامع الازهر كه در حلب مقام قاضى القضاه را به عهده داشته است. او داراى موقعيت علمى و اجتماعى بوده، كه خداوند متعال او را به پيروى از مكتب اهل بيت (عليهم السلام) هدايت نمود. او كتابى دارد به نام «لماذا اخترت مذهب الشيعه» كه چاپ و منتشر شده است، و همراه با او هزاران نفر از اهالى حلب شيعه شدند.
3- شيخ سليم بشرى، كه از علماى اهل سنت و جماعت بوده و دوبار رياست جامع شريف الازهر را به عهده گرفته است، ميان او عبدالحسين شريف الدين كه از علماى شيعه است مناظراتى متعدد در گرفت كه در كتابى به نام «المراجعات» جمع آورى شده و اين مناظرات فقهى سبب تشيع شيخ سليم بشرى گشت. او در اولين مناظره اعلام كرد كه متعصب نبوده و مى گويد: «من تنها جوينده يك گمشده و خواهان يك حقيقت مى باشم، پس اگر حق آشكار شد، مسلما پيروى از حق سزاوارتر است، و اگر نشد من مانند گوينده اين بيتم.
نحن بما عندنا و انت بما عندك راض و الراءى مختلف (264).
(هر كه از ما و شما به آنچه دارد راضى است، هر چند كه آراء مختلف باشد).
اين مناظرات بيانگر دانش، بزرگوارى، اخلاق و حقيقت جويى دو طرف بوده و در پايان مناظرات شيخ سليم بشرى اعلام مى دارد:
«پوشيده ها نمايان، حقيقت از مخفى گاه خود ظاهر و روشنايى صبح براى هر بينائى پديدار گشت، خدا را شكر مى كنم كه ما را به دين خود هدايت و توفيق عمل در راه خود را به ما عنايت نمود و صلوات و سلام خدا بر پيامبر و آل او باد».(265)
4- شيخ محمود ابوريه، دانشمند و نويسنده مصرى، كه داراى كتابها و نوآورى هاى فراوانى است، از جمله «اضواء على السنه المحمديه»(266)، و كتاب «ابو هريره شيخ المضير».(267)
5- وكيل دادگسترى، احمد حسين يعقوب، نويسنده اردنى كه شيعه شده است و كتابهاى «النظام السياسى فى الاسلام»، «نظريه عداله الصحابه»(268) و «الخطط السياسيه لتوحيد الامه الاسلاميه»(269) را به نگارش در آورده است.
6- دكتر ترجانى سماوى، اهل تونس است، شيعه شده و چندين كتاب از جمله «ثم اهتديت»، «ولاءكون مع الصادقين»، «فاساءلوا اهل الذكر» و «الشيعه هم اهل السنه» و «كل الحلول عند آل الرسول»(270) را نوشته است.
7- نويسنده و خبرنگار سيد ادريس حسينى از مغرب عربى، داراى كتابهاى «لقد شيعنى الحسين»، «الخلافه المغتصبه» و «هكذا عرفت الشيعه»(271).
8- صائب عبدالحميد، داراى كتاب «منهج فى الانتماء المذهبى»(272).
9- سعيد ايوب، داراى كتاب «عقيده المسيح الدجال»، او در اول كتابش مى گويد: «خود را هنگام تحقيق ديدم، كه چگونه سعى مى كنم حقايق را از زير آوار بيرون آورده، تا حقيقت در برابر چشم ها و عقل ها آشكار گردد. اين توسط اساتيد حقپوش، در طول تاريخ انسانيت بوجود آمده است! هنگامى كه تبر را به دست گرفته تا دريچه هاى گمراهى را از ميان بردارم، و سايل كافى براى انجام اين كار در اختيار داشتم»(273). او كتاب «معالم الفتن» را در دو جلد نوشته است.
10- نويسنده مصرى صالح الوردانى، داراى كتابهاى: «الخدعه - رحلتى من السنه الى الشيعه - حركه اهل البيت (عليه السلام) - الشيعه فى المصر - عقائد الشيعه - التقارب و التباعد - السيف و السياسه - و اهل السنه شعب الله المختار - دفاع عن الرسول»(274).
11- نويسنده مصرى محمد عبدالحفيظ - نويسنده كتاب «لماذا اءنا جعفرى»(275).
12- نويسنده سودانى، استاد سيد عبدالمنعم محمد حسن، داراى كتاب «بنور فاطمه اهتديت»(276).
13- شيخ عبدالله ناصر از كنيا، او شيعه شد پس از آنكه از بزرگان شيوخ وهابيت بود، ايشان چندين كتاب در اين زمينه نوشته است مانند: «الشيعه و الحديث»، «الشيعه و الصحابه»، «الشيعه و التقيه» و «الشيعه و الامامه».
14- دانشمند، سخنور و مرد بحث و مناظره جناب سيد على بدرى، او پس از شيعه شدن، به خدمت بزرگى در نشر مذهب اهل بيت (عليهم السلام) نموده است، او به دور جهان گشته و مناظره هاى متعددى بر پا كرده است، و به دنبال آن كتاب بزرگى تحت عنوان «احسن المواهب فى الحائق المذاهب» را نوشته كه بزودى به چاپ مى رسد.
15- نويسنده اهل سوريه سيد ياسين معيوف البدرى، كه كتابى به نام «يا ليت قوى يعلمون»(277) منتشر نموده است.

نمونه هائى از تحريفهاى نويسندگان

تحريف نويسندگان بسيار زياد است نقل است آنها سخن را به درازا مى كشد، زيرا اكثر كتابهايى كه در رد شيعه نوشته شده هدفى جز گمراه سازى، تزوير و نشر تهمت ها و دروغ پردازيها نداشته است. علاوه بر آنكه آنها كتابهاى اهل سنت را به عنوان مستند خود در رد عقايد شيعه قرار و اين روش در احتجاج و مناظره قابل نيست.
شيخ مظفر در اين باره مى گويد: «بدان كه هيچ استدلالى عليه حريف قابل قبول نيست مگر از راهى كه بر او حجت باشد و لذا مرحوم مصنف - يعنى علامه حلى - و ديگران در نگارش احتجاج عليه اهل سنت اخبار آنها را نقل كرده نه اخبار ما را، در حالى كه طرف مقابل ملتزم به اصول بحث نبوده و راه صحيح مناظره را دنبال نكرده است»(278). همچنين آنها در رد بر شيعه، تصورى اجمالى از عقائد شيعه را در نظر مى گيرند نه اينكه به طور منطقى تمام جزئيات مذهب را مورد برسى قرار دهند، و اين كار در امانت علمى خلاف انصاف الشيعه» ص 15 در اين باره مى گويد: «... زيرا بعضى از عقايد به مجرد مطرح شدن آن مى توان حقيقت آن مذهب را بدست آورد و لذا شيخ الاسلام ابن تيميه مى گويد: كه تصور مذهب باطل براى بيان فساد آن كافى است، و اگر بتوان تصور درستى بدست آورد، نياز به دليل ديگرى نيست».
اگر چنين باشد، پس بايد تصور كننده يك عقيده، مؤمن و معتقد به آن باشد، تا اينكه آزادى كافى براى بيان عقايد خود را داشته باشد، وگرنه بى انصافى است كه فردى خارجى بخواهد عقائد ديگران را به زشت ترين شكل به تصوير در آورد.
گفته هاى ابن تيميه نيز نوعى سياست گمراه سازى براى پيروان خود مى باشد، او مذاهب مخالف را براى آنان به شكلى كه خود مى خواهد به تصوير مى كشد و اگر اين كار به عنوان حجت كافى باشد، پس آن كافرى كه در اروپا زندگى مى كند نيز عذرى مقبول دارد، زيرا او به سبب تصوير ساخته دست خاورشناسان و دشمنان دين، تصورى نادرست از اسلام دارد. ولى اين سخن واهى و اين روش نادرست است و در استدلال كافى نيست. و لكن متاءسفانه اين تفكر آنها است. اينك چند نمونه از تحريفات آنان را مى آوريم:
(1) كتاب «اصول مذهب الشيعه»:
از دكتر ناصر عبدالله الغفارى، كه عبارت از رساله دكتر او از دانشگاه اسلامى محمد بن سعود بوده، و توانسته است با اين رساله بالاترين امتياز را بگيرد.
از افتراء او عليه شيعه:
الف - مى گويد: «شيعه دشمن سنت پيامبر است و لذا نام (اهل سنت) مخصوصى سنى ها بوده زيرا آنها تابع سنت حضرت مصطفى (صلي الله عليه و آله و سلم) هستند».(279)
سپس سعى مى كند از ميان روايت هاى شيعه آنهايى را بدست آورد كمه پيروى سنت را واجب مى دانند و مى گويد: «كسى كه متون شيعه و روايت هاى آنان را بخواند، ممكن است به اين نتيجه برسد كه شيعه در ظاهر در قائل به سنت بوده ولى در باطن آن را انكار مى كند، زيرا اكثر روايت ها و اقوال آنها در جهت مخالف سنتى است كه مسلمين با آن آشنايند، چه در فهم سنت و تطبيق آن و چه در اساتيد و متون آن...»(280).
اينكه مى گويد: «شيعه دشمن سنت است»، هيچ موردى ندارد، زيرا كتب حديث نزد شيعه چند برابر كتب اهل سنت است، بلكه روايات كتاب «كافى» به تنهايى بيش از روايات تمام صحاح ششگانه است، علاوه بر موسوعه هاى بزرگ حديث مانند بحارالانوار كه تعداد مجلدات آن 110 جلد است.
پس اگر شيعيان دشمن سنت بودند، اين موسوعه هاى عظيم را براى چه مى خواهند؟!
منظور از سنت چه مى تواند باشد؟
آيا منظور نوشته هاى اهل سنت در صحاح خود شان است؟
اگر جواب مثبت است بايد گفت كه روايات صحاح حجتى است بر آنها نه بر شيعه.
اما قول او: «اكثر روايتها و اقوال آنها در جهت مخالف سنت است...»، اين گفتارى است عجيب، زيرا اگر شيعه درباره احاديث، چه در سند يا متن و يا در تطبيق و فهم حديث، اساسا موافق نظر اهل سنت بود، پس هيچ داعى براى اختلاف نبود. بنابراين شيعه ايمان به سنت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) داشته و ملتزم به آن مى باشد، اما اينكه اهل سنت، سنت رسول الله را مخصوص خود بدانند، اين خلاف انصاف است.
از طرفى ديگر: آيا تو و قومت محور دين بوده كه همه چيز را با خود مقايسه مى كنى؟ كدام عدالتى اينگونه مى كند.
ب - او حقايق را تحريف كرده است، زيرا متون را طورى ناقص نقل كرده كه معناى آن تغيير مى كند، در حالى كه در آخر مقدمه كتابش مى گويد: «سعى كردم در اغلب جاها كلمه به كلمه نقل كنم، تا بى طرفى را مراعات كرده و دقت در نقل را ضرورى دانم و اين چيزى است كه روش علمى در نقل كلام حريف اقتصادى آن را دارد».
آيا جناب دكتر به قول خود متعهد بوده است؟
(1) در صفحه 552 جلد 2 درباره ديدن خدا حديثى از ابن بابويه قمى نقل مى كند كه ابوبصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده مى گويد: به گفتم: «درباره خداى - عزوجل - به من بگو، آيا مؤمنين او را روز قيامت مى بينند؟ گفت: آرى.
اين روايت را از كتاب توحيد صفحه 117 نقل كرده ولى روايت را به طور كامل نقل نمى كند، و لذا معناى آن كاملا عوض شده است. و اينك روايت را به طور كامل ببينيد و قضاوت كنيد.
«گفت: به او گفتم: درباره خداى - عزوجل - به من بگو، آيا مؤمنين او را روز قيامت مى بينند؟
گفت: آرى، آنها قبل از روز قيامت نيز او را ديده اند.
گفتم: چه وقت؟
گفت: وقتى كه به آنها گفت «مگر من خداى شما نيستم، گفتند چرا».
آنگاه مدتى اما ساكت شده، سپس گفت: مؤمنين او را قبل از روز قيامت در دنيا مى بينند، مگر تو اكنون او را نمى بينى؟
ابو بصير مى گويد، به او گفتم: جانم به فداى تو، آيا اين حديث را از شما نقل كنم.
گفت: خيرى، زيرا اگر اين حديث را نقل كنى، ممكن است كسى مفهوم آن را نداند و خيال كه اين تشبيه بوده و آن را انكار كند، كه در اين حالت او كافر خواهد شد، در واقع ديدن با قلب غير از ديدن با چشم است، خداوند از گفتار مشبهين و ملحدين به دور است».
ببينيد چقدر معناى اول با دوم فرق دارد، بلكه معناى اول طبق متن كامل اين حديث از قول مشبهين و ملحدين مى باشد.
چرا او سخن امام باقر (عليه السلام) را نقل نكرد هنگامى كه يك خارجى اى ابا جعفر، چه چيزى را عبادت مى كنى؟
گفت: خدا را
گفت: او را ديده اى؟
گفت: آرى، ولى چشم ها با اين ديدن خود او را نديده، بلكه قلب ها با حقايق ايمان او را ديده اند. او با قياس شناخته نشده و با حواس محسوس نيست. توصيف با آيات و نشانه ها بوده و شناخت او با دلالت ها است. او در حكم خود ظلم نمى كند.
آن است «الله» و هيچ خدايى جز او نيست».(281)
(2) مثالى ديگر از تقطيع روايت، سخن او است در اثبات كيفيت براى خدا.
او روايتى از بحار الانوار به نقل از ابى عبدالله امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه از ايشان سؤال شد: «درباره خداى تبارك و تعالى، آيا در ميعاد ديده مى شود؟
گفت: سبحان الله، خداوند از اين سخن منزه است.... چشمها نمى بينند جز آنچه رنگ و كيفييت باشد، ولى خداوند خالق رنگ و كيفيت است».(282)
سپس او چنين نتيجه گيرى مى كند: «معلوم مى شود آنهايى كه اين روايت را بنام امام صادق ساخته اند، خواسته اند دليلى بياورند كه وجود حق را نفى مى كند، زيرا آنچه مطلقا كيفيت ندارد، وجود ندارد»(283). ابتدا اين قاعده را بررسى كرده، سپس شاهد بر تقطيع حديث مى آوريم.
مى گويد: «آنچه مطلقا كيفيت ندارد، وجود ندارد».
او اين قاعده - عجيب و غريب - را در رد حديث امام صادق (عليه السلام) مطرح مى كند. آرى چنين است، عقلى را كه با روايت اهل بيت (عليهم السلام) روشن نشده، و بر اساس روايتهاى كعب الاحبار و وهب بن منبه تربيت يافته است، نمى تواند احاديث اهل بيت (عليهم السلام) را درك كند.
منظور او از كلمه: «مطلقا» چيست؟ آيا منظور اين است كه داراى هيچ كيفيتى از اقسام مقوله كيفيت نيست؟
اگر منظور او از كلمه: «مطلقا» چيست؟ آيا منظور اين است كه داراى هيچ كيفيتى از اقسام مقوله كيف نيست؟
اگر منظور او چنين است، آرى خداوند - سبحانه و تعالى - خارج از مقولات كيف است. «اين» جهت و مكان او را احاطه نمى كند.
و هر كه قائل باشد به اينكه كيفيتى از اين مقولات معروف كيف دارد، كافر است و خدا را با اوصاف ماده و صف نموده است، زيرا كيفيت از لوازم جسميت و محدوديت است و خداوند نه محدود است و نه ماده. اشتباه نويسنده نيز در همين است، زيرا او تصور كرده است كه خداوند - سبحان و تعالى - كيفيت دارد، و اين تصور بر مى گردد به تفكر حسى نويسنده، او نمى تواند چيزى را درك كند مگر در محدوده احساس و لذا منكر هر موجودى خارج از چارچوب «كيف» است.
اما اگر مقصود او كيفى است خارج از مقولات معروف كيف، پس نام آن را نمى توان «كيف» گذاشت، بنابراين سخن او وجهى ندارد.
سپس جزئى از يك روايت را نقل مى كند تا سخن خود را ناءييد نموده و تناقصى را در روايات شيعه به اثبات برساند. او مى گويد: اين سخن متناقض ‍ است با آنچه صاحب كافى از ابى عبدالله روايت كرده كه مى گويد: «... ولى بايد ثابت كرد كه او كيفيتى دارد كه غير او مستحق آن نيست ، كس ‍ شريك او در اين كيفيت نبوده و بر آن احاطه نداشته و آن را نمى داند»(284).
حال روايت را به طور كامل ببينيد تا خلاف ادعاى او ثابت شود:
«سؤال كننده مى گويد: اگر وجود او را ثابت كردى، پس او را محدود نمودى، ابو عبدالله (عليه السلام) مى گويد: او را محدود نكرده ولى او را ثابت كردم، زيرا نفى و اثبات مرتبه اى نيست، پرسيد: پس او داراى انيت و ماهيت است؟
امام گفت: آرى، چيزى بدون انيت و ماهيت ثابت نمى شود، او پرسيد: آيا «كيف» دارد؟ گفت: خير، زيرا كيفيت جهت توصيف و احاطه است (285)، ولى بايد از جهت تعطيل و تشبيه خارج شد، زيرا هر كه او را نفى كرد، او را نكار و ربوبيت او را باطل نموده است و هر كه او را به ديگرى تشبيه كند، صف مخلوقين و مسموعين كه مستحق روبوبيت نستند را براى او اثبات نموده است ولى بايد براى او كيفيتى اثبات نمود كه غير او مستحق آن نيست كسى شريك او در اين كيفيت نبوده، بر آن احاطه نداشته و آن را نمى داند»(286).
بخوان و درباره معناى اين روايت تاءمل كن، كه اين معنى كاملا با گفته او: «آنچه مطلقا ندارد، وجود ندارد» فرق مى كند، زيرا قول امام به سؤال كننده: «آيا كيفيت دارد؟ گفت: خير» ردى است بر اين قاعده اى كه مى خواهد آن را به استناد اين حديث تقطيع شده ثابت كند، كيفيتى كه مقصود و عقيده نويسنده است، همان كيفيتى مى باشد كه از عوارض موضوع است. اما، خدا را از آن منزه شمرده و در جواب سؤال كننده مى گويد:
«كيفيت جهت توصيف و احاطه است» و اين مناسب خدا - سبحانه و تعالى - نيست، اما كيفيتى كه امام در آخر حديث گفت: «كيفيتى كه غير او مستحق آن نيست، و كسى شريك او در اين كيفيت نبوده... و اين كيفيت اگر كيفيت ناميده شود نوعى مجاز است به دليل ناتوانى الفاظ، و آن را كيفيت نگويند مگر بر اساس اشتراك لفظى مشترك بوده و معنى مختلف است.
اين روايت را ابن بابويه قمى نيز با همان سند و متن مقصود كه نفى هر گونه كيفيت است را بيان مى كند، زيرا اثبات كيفيت براى خداوند عين تشبيه است و مراد از آن اثبات تمام صفات كماليه است كه عين ذات او است.