1- خورشيد به ابوبكر متوسل مى شود:
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود، «شب معراج همه چيز حتى خورشيد در معرض ديد من قرار گرفت، من بر آن سلام كرده درباره كسوف آن پرسيدم، خداوند آن را به سخن واداشت و خورشيد چنين گفت: خداوند مرا بر چرخى قرار داده است كه تحت اراده او در حال حركت است، احيانا عجب - خود بزرگ بينى - مرا مى گيرد، كه در اين حالت آن چرخ مرا در دريا مى افكند، در آنجا دو نفر را مى بينم كه يكى مى گويد: احد، احد (يكتا، يكتا) و ديگرى مى گويد: صدق، صدق (راست گفت، راست گفت)، و من به آن دو متوسل مى شوم تا خدا مرا از كسوف نجات دهد، آنگاه از خدا مى پرسم اينها كه بودند؟! مى فرمايد: آنكه مى گفت احد احد. حبيب من محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) است و آنكه مى گفت: صدق صدق، ابوبكر صديق رضى الله عنه است (235).
2- ابوبكر در قاب قوسين
خبر داده اند هنگامى كه پيامبر در قاب قوسين يا نزديك به آن بود او را وحشتى فرا گرفت، پس در پيشگاه خداوند صداى ابوبكر (صلي الله عليه و آله و سلم) را شنيده، قلب او آرام گرفته و به صداى يار خود ماءنوس ‍ شد(236)
3- ابوبكر در قرآن حرف الف است:
آيات قرآنى زيادى درباره ابوبكر نازل شده كه ما به «الف» قرآن اكتفا مى كنيم: الم ذالك الكتاب (237) الف: ابوبكر، لام: الله، و ميم: محمد است (238)
و هيچ فضيلتى براى هر رسول يا پيامبرى نيافتند مگر آنكه سهمى براى ابوبكر در آن قرار دادند.
اما فضايل عمر كه هر چه خواهى بگو، ما تنها درباره ولايت تكوينى سخن مى گوئيم، رازى در تفسير خود مى گويد: در مدينه زلزله آمد، عمر شلاق بر زمين زد و گفت: به اذن خدا آرام بگير، زلزله متوقف شده و پس از آن هيچ گاه در مدينه زلزله نيامد!
همچنين نفل مى كند كه: «در بعضى خانه هاى مدينه آتش سوزى شد، عمر بر پارچه اى نوشت: اى آتش، - اذن خدا آرام بگير، آن را در آتش ‍ انداختند و يكباره خاموش شد!

راويان حديث و حقيقت پوشى

نويسندگان حديث راههاى مختلف و متعددى را براى تزوير و پوشاندن حقائق مى دانند، و در كتابهاى آنان تعصب كاملا آشكار است، آنها هر گاه به احاديثى بر مى خورند كه فضيلتى براى على (عليه السلام) در برداشته يا بيانگر نقصى در خلفا را عوض مى كنند. اينك چند نمونه از اين روشها را ببينيد، تا نقش خطرناك محدثين در تزوير حقائق، روشن شود.
نمونه اول:
وقتى معاويه مى خواست بار يزيد بيعت بگيرد، عبدالرحمن بن ابى بكر شديدا مخالف بود. مروان كه والى معاويه بر حجاز بود در مسجد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اين گونه سخنرانى كرد: اميرالمؤمنين اختيار كار را به شما داده است، او از شما مى خواهد كه فرزندش يزيد را براى خلافت پس از خود انتخاب كنيد، عبدالرحمن بن ابى بكر از جا برخاسته، گفت: اى مروان، به خدا سوگند دروغ مى گويى، معاويه نيز دروغ مى گويد، شما اختيارى براى امت محمد قائل نيستيد، بلكه مى خواهيد آن را مانند دولت قيصر پادشاه روم قرار دهيد، كه هر گاه يك قيصر مى مرد، قيصر ديگرى جاى او را مى گرفت. مروان گفت: اين همان كسى است كه خداوند درباره او چنين نازل كرده است: و الذى قال لوالديه اف لكما»(239): كسى كه به پدر و مادر خود گفت: اف بر شما باد»، عايشه از پشت پرده سخن او را شنيد، از جا برخاست و گفت: اى مروان، اى مروان! مردم ساكت شدند و مروان گوش فرا داد، آنگاه عايشه گفت: تو مى گوئى كه چنين آيه اى درباره عبدالرحمن نازل شده است، به خدا سوگند دروغ مى گويد، اين آيه درباره او نيست، ولى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) پدر مروان را لعن كرد در حاليكه مروان در صلب او بود، پس مروان از لعنت خدا نشاءت گرفته است.(240)
حال ببينيم بخارى چگونه كه به ضرر معاويه و مروان است تحريف مى كند.
«مروان كه از سوى معاويه به عنوان حاكم حجاز تعيين شده بود سخنرانى نموده و يزيد بن معاويه را نام برد تا بتواند براى او بعد از پدرش ‍ بيعت بگيرد، عبدالرحمن بن ابى بكر (چيزى) گفت، مروان دستور داد: او را بگيريد، عبدالرحمن وارد منزل عايشه شد. و ماءموران نتوانستند وى را بگيرند، سپس مروان گفت: اين همان كسى است كه خداوند درباره او اين آيه را نازل كرده است: و الذى قال لوالديه اف لكما اءتعداننى: عايشه از پشت پرده گفت: خداوند چيزى از قرآن را درباره او نازل نفرموده، ولى خدا عذر مرا نازل كرده است».(241)
بخارى سخن عبدالرحمن را حذف و بجاى آن كلمه (چيزى) را آورده است، همچنين كلام عايشه را نيز تغيير داده، همه اينها براى حفظ آبروى معاويه و مروان است. اين قضيه را ابن حجر در «فتح البارى» «ج 8 ص 467 - 468» به طور مفصل نقل كرده است، حال ببينيد امانت دارى بخارى در نقل حديث تا چه حد است.
نمونه دوم:
بخارى فتواى عمر در نخواندن نماز را حذف مى كند.
مسلم از شيعه روايت مى كند كه گفت: حكم از ذر، از سعيد بن عبدالرحمن از پدرش نقل مى كند كه: مردى نزد عمر آمده پرسيد: من جنب شده و آب پيدا نكردم، عمر گفت: نماز نخوان.
عمار گفت: يا اميرالمؤمنين، آيا به ياد مى آورى كه من و تو در جنگى بوديم، هر دو جنب شده و آب پيدا نكرديم و تو نماز نخواندى ولى من خود را خاكمالى كرده و نماز خواندم، و پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: كافى است كه دو دست خود را بر زمين زده و سپس خاك آن را با دميدن بزدايى، و آنگاه دو دست و صورت بمالى!
عمر گفت: از خدا بپرهيز اى عمار. عمار گفت: اگر نمى خواهى آن را نقل نمى كنم (242)
حديث فوق گوياى اين است كه عمر ساده ترين سائل ضرورى شرعى را نمى دانسته، مساءله اى مانند تيمم كه هر مسلمانى آن را مى داند و قرآن به صراحت بيان كرده و رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) مسلمانى آن را تعليم داده است، و على رغم آن عمر فتوا مى دهد كه نماز نخوانيد، و اين دلالت دارد بر اينكه اولا او جاهل به مساءله بوده و ثانيا اهميتى به نماز نمى داده است، و لذا هرگاه جنب مى شد، نماز را ترك مى كرد، همانگونه كه روايت بر اين امر صراحت دارد.
در اين باره به ياد دارم كه با يكى از دوستان درباره علم عمر بحث مى كرديم، او گفت: عمر موافق قرآن عمل مى كرد قبل از آنكه نازل شود.
من گفتم: اينها داستان است، و ربطى به واقعيت ندارد، والا چگونه عمر موافق قرآن قبل از نزولش عمل مى كرده، در حالى كه بعد از نزول آن در مساءله تيمم و در تعيين مهر زنان خلاف قرآن عمل كرده است. و اين حديث در برسى شخصيت عمر شديدترين ضربه را به من زد، زيرا توانائى علمى و دينى عمر را نشان مى دهد، و عجيب تر آن است كه عمر پس از آنكه عمار حكم شرعى در آن مساءله را به او ياد آورى كرد باز هم بر جهل خود اصرار داشت.
حال بخارى را ببينيد كه از نقل اين فتواى عمر راضى نيست، فتوائى كه جاهل هاى بازار نيز بدان قائل نيستند، و لذا بخارى در صحيح خود خبر را با همان سند و همان متن نقل كرده ولى فتواى عمر را حذف نموده است:
«مردمى نزد عمر بن خطاب آمده و گفت: من جنب شده ولى آب پيدا نكردم، عمار بن ياسر به عمر بن خطاب گفت: آيا به ياد دارى....»(243).
3- نمونه سوم:
ابن حجر در «فتح البارى فى شرح البخارى» ج 17 ص 31 اين حديث را آورده است: «مردى از عمر بن خطاب درباره آيه و فاكهه و اءبا پرسيد: «اءب» يعنى چه؟!
عمر گفت: از تعمق و به زحمت انداختن خويش نهى شده ايم».
ابن حجر گويد: در روايتى ديگر از ثابت و او از انس نقل كرده كه عمر خواند: و فاكهه و ابا از او پرسيدند: اءب چيست؟ گفت: (ما نياز به تكلف نداريم)، و يا گفت: (چنين چيزى به ما دستور نداده اند).
حال ببينيد كه تعصب چه بر سر بخارى آورده است، او تمام سعى خود را براى پاكسازى عمر و ديگر خلفا از آنچه آنها را آلوده مى كند نموده است ، حال چگونه چنين روايتى را نقل مى كند كه نشان دهنده جهل عمر به قرآن است، زيرا سؤال براى كسى كه آشنا با قرآن و روش هاى آن است بسيار ساده بوده و استدلال عمر بر عدم تكلف - خود را به زحمت انداختن - معنى ندارد زيرا اين سؤال اصلا از موارد تكلف نيست و اين عذر بدتر از گناه است و همين سؤال از امام على (عليه السلام) شد، گفت: جواب سؤال در خود آيه است: فاكهه و اءبا متاعا لكم و لانعامكم (244): «ميوه ها و علفى كه بهره است براى خود و چهار پايانتان»، ميوه بهره شما و «علف و چراگاه» براى چهار پايانتان است.
بخارى در صحيح خود نقل از ثابت از انس مى گويد: «نزد عمر بوديم كه گفت: ما از تكلف نهى شده ايم».(245).
اين حديث مانند دهها حديث ديگر است كه با عقيده بخارى هماهنگ نيست و در آن كم و زياد كرده، تبديل نموده و يا كاملا خبر را حذف كرده است، همانگونه كه حديث ثقلين «كتاب الله و عترتى...» را حذف كرد، در حالى كه مسلم آن را آورده و حاكم نيز به شرط او نقل نموده است، به علاوه احاديث صحيح ديگرى كه بخارى نتوانسته آنها را توجيه يا تحريف كند از نقل آنها در كتاب خود پرهيز نموده است و اين كار سبب شد كه صحيح بخارى نزد امرا صحيح ترين كتاب بعد از كتاب خدا بشمار رود، و من هيچ سبب ديگرى براى آن نمى بينم.
4- نمونه چهارم:
اكنون حادثه ديگرى را مطرح مى كنيم تا معلوم شود كه بخارى تا كجا در تحريف حقايق پيش رفته است. روايتى كه نقل خواهيم كرد، علما و حفاظ اهل سنت مانند ترمذى در صحيح خود، حاكم مستدرك، احمد بن حنبل در مسند خويش، نسائى در حصائص، طبرى در تفسيرش، جال الدين سيوطى در تفسير الدر المنثور خود، متقى هندى در كنز العمال، اين اثير در تاريخ خود و بسيارى ديگر آن را نقل كرده اند:
«رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم)، ابوبكر را فرستاده به او دستور داد اين كلمات را اعلام نمايد: براءه من الله و رسوله...(246)، سپس على (عليه السلام) را به دنبال او فرستاد و امر كرد كه او اين كار را انجام دهد. على (عليه السلام) در ايام تشريق ندا داد: خدا و رسولش از مشركين بيزاراند، پس چهار ماه در زمين سير كنيد، از امسال به بعد هيچ مشركى حق آمدن به حج ندارد و هيچ كس حق ندارد عريان به دور خانه خدا طواف كند. آنگاه ابوبكر برگشت و گفت: يا رسول الله، آيا چيزى درباره من نازل شده است؟ فرمود: خير، ولى جبرئيل آمد و گفت: كسى نبايد اين كار را انجام دهد جز تو يا كسى كه از تو باشد».
در اينجا بخارى به اشكال برخورده است، زيرا اين روايت كاملا با مذهب و عقيده او اختلاف دارد، اين روايت فضيلتى بسيار عظيم براى على (عليه السلام) ثابت كرده و در مقابل، ابوبكر را كوچك شمرده يا لا اءقل چيزى در شاءن او نمى گويد. حال چگونه بايد اين روايت را تغيير دهد تا مطابق مصالح و عقيده او در آمده، منقبتى براى ابوبكر نشان داده و چيزى براى على نداشته باشد.
بيائيد و ببينيد، چگونه بخارى با زيركى خود را از اين گيرودار نجات مى دهد.
بخارى در صحيح خود در كتاب «تفسير القرآن»، باب «قوله: فسيحوا فى الارض اربعه اشهر»(247)، آورده است:
«حميد بن عبدالرحمن خبر داد كه ابو هريره گفته است: در حج آن سال، ابوبكر مرا همراه با چند منادى فرستاد كه آنها در روز نحر ندا دهنده كه از امسال به بعد هيچ مشركى به حج نيايد و هيچ كس عريان به دور خانه طواف نكند. حميد بن عبدالرحمن گويد: سپس رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم)، على بن ابى طالب (عليه السلام) را نيز فرستاد و به او دستور داد كه نداى براءت را اعلام نمايد، ابو هريره مى گويد: آنگاه على نيز همراه ما در روز نحر براى اهل منى ندا بر براءت داده و گفت كه امسال به بعد هيچ مشركى به حج نيايد و هيچ كس عريان به دور خانه خدا طواف نكند»(248).
قضاوت در اين باره را به عهده خوانند مى گذارم تا پيرامون اين تحريف و حق پوشى بيانديشد كه چگونه بخارى توانست فضيلت على بن ابى طالب (عليه السلام) را از بين برده و براى ابوبكر منقبتى ثابت كند كه هرگز آن را به خواب هم نديده بود، آنهم پس از عزل ثابت كند كه هرگز آن را به خواب هم نديده بود، آنهم پس از عزل او بواسطه وحى منزل از طرف پروردگار، كه جبرئيل به رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت: اين كار را جز كار را در اختيار ابوبكر قرار داد، كه او در حضور رسول الله امر و نهى كرده، افراد را فرستاده و كارها را اداره مى كند.
سبحان الله كه مقلب احوال است از حالى به حال ديگر.
5 - نمونه پنجم:
مسلم در صحيح خود مانند ابن هشام و طبرى جزئى را يك حديث را كه نقيصه اى براى ابوبكر و عمر حذف كرده است.
ابن هشام اخبار جنگ بدر و تعرض رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) با اصحابش به قافله بازرگانى قريش را نقل كرده، آنگاه درباره مشورت رسول الله با اصحاب خويش چنين مى گويد: «به ايشان خبر رسيد كه قريش براى حفظ قافله خود لشكركشى كرده، حضرت با مردم مشورت نموده و خبر قريش را به اطلاع آنها رساند، آنگاه ابوبكر بپاخاسته و سخن نيكوئى گفت، عمر بن خطاب نيز ايستاد و سخن نيكويى گفت، آنگاه مقداد بن عمرو ايستاد و گفت: يا رسول الله، راه خدا را برو، ما نيز با تو هستيم، به خدا سوگند مانند سخن بنى اسرائيل براى موسى، به تو نخواهيم گفت: فاذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون (249): تو با خدايت برويد و بجنگيد، و ما در اينجا مى نشينيم، بلكه ما مى گوئيم تو با خدايت برو و بجنگ، ما نيز همراه شما خواهيم جنگيد، سوگند به آنكه تو را به حق فرستاد اگر ما را تا دورترين سرزمين ها ببرى، ما سختى راه را با شما تحمل كرده و تا رسيدن به مقصد تو را همراهى خواهيم نمود. رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت: خوب است، و براى او دعا كرد».
ولى سخن ابوبكر و عمر، خطاب به رسول الله چه بود؟!
اگر اين سخنان خوب بود پس چرا آن را نقل نكرده و تنها كلام مقداد را آورده است؟!
برگرديم به مسلم، تا ببينيم آيا او نيز در خيانت مانند ابن هشام و طبرى بوده است، مسلم مى گويد: «وقتى خبر حمله ابوسفيان رسيد، رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) با اصحاب خود مشورت كرد، ابوبكر سخنى گفت ولى پيامبر از او روى برگرداند، سپس عمر سخن گفت و پيامبر از او نيز روى برگرداند... آنگاه بقيه حديث را آورده است».(250)
مسلم نيز سخن ابوبكر و عمر را نقل نكرد، ولى او راستگوتر از ابن هشام و طبرى بود، او گفت: «رسول الله از آنها روى برگرداند» و نگفت كه «آنها نيكو سخن گفتند». هرچند روايت مسلم نيز جنايتى در حق حديث است. او بايد سخن آنها را مى آورد، اين نشان مى دهد كه يك فضاحتى در كار است، و الا اگر سخن آنها نيكو بود، چرا رسول الله از آن روى برگرداند؟!
از اين در خبر - على رغم تزويرى كه در آنها شده - مشخص مى شود كه مطلبى در آن است كه لايق مقام شيخين نيست و لذا آن را نقل نكردند، ولى خداوند نور خود را آشكار مى سازد هر چند كافرين را خوشايند نباشد. واقدى در كتاب «مغازى» و مقريزى در «امتاع الاسماع» بعد از نقل خبر مى گويند: عمر گفت: يا رسول الله، به خدا سوگند اين قريش ‍ است و عزت خود، به خدا سوگند كه قريش از وقتى كه عزيز شد هيچگاه ذليل نگريد، به خدا سوگند كه قريش هيچگاه عزت خود را تسليم ديگرى نمى كند، آنها با تو خواهند جنگيد، پس براى جنگ آماده شو، و لوازم آن را فراهم ساز.
از اينجا متوجه سبب روى گرداندن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) از او مى شويم، زيرا اين سخن عمر لايق صحابى رسول خدا نيست، او چگونه عزتى براى قريش قائل است؟
آيا رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) قصد تذليل قريش را داشت؟
متاءسفانه، اين است معرفت عمر نسبت به اسلام و تمدن آن.
و بدين صورت، بخارى و مسلم هميشه حق را با باطل مخلوط ساخته، و هر حديثى را كه به نظر آنها توهين يا نقصى براى ابوبكر و عمر در بر دارد تغيير مى دهند.

نويسندگان و نقش آنها در تحريف حقايق

نويسندگان، پس از محدثين و مورخين، نقش آنها را در تحريف حقايق دنبال كردند و تمام سعى خود را براى تحريف حقائق و بر هم زدن مذهب اهل بيت (عليهم السلام) به كار برده و از همه روشهاى تبليغاتى و دروغ پردازى استفاده نمودند. اين نويسندگان در كار خود موفقيت زيادى بدست آورده، توانستند نادانى و جهالت را در قلوب پيروان مذهب خود بر قرار ساخته و آنان را از شناخت حقيقت دور سازند. آنها با خرافات بر قرار ساخته و آنان را از شناخت حقيقت دور سازند. آنها با خرافات و اسطوره هاى ساختگى خود تشيع را به زشت ترين و منفورترين صورت در آوردند. آنچه كه من مى گويم يك فرضيه نيست، زيرا خود براى مدت زمانى در اين جهالت زندگى مى كردم. البته وقتى توانستم بيشتر متوجه آن شوم كه چشم دل من باز شده و خداوند قلب مرا به نور اهل بيت (عليهم السلام) روشن ساخت. آنگاه جامعه را ديدم كه چگونه زير خروارها جهالت و افترا عليه شيعه زندگى مى كند، هر گاه درباره شيعه از يك عالم يا روشنفكرى سؤال كردم، جواب مرا با زنجيره اى از دروغ پردازيها عليه شيعه مى داد، مثلا مى گفت: شيعه ادعا مى كند كه امام على (عليه السلام) پيامبر واقعى است، ولى جبرئيل اشتباه كرده و رسالت را بر محمد نازل كرد و يا اينكه شيعه امام على را عبادت مى كند... و يا دروغهاى ديگرى كه هيچ واقعيت ندارند. از اين بدتر وقتى است كه سؤال مى شود:
آيا شيعيان مسلمان اند؟
چه فرقى ميان شيعه و شيوعيه (251) (كمونيسم) وجود دارد؟
امروز جمع بزرگى از امت اسلامى، نسبت به شيعه ناآگاه اند و اين ناآگاهى نتيجه طبيعى تلاش آن نويسندگان براى برقرارى نادانى كامل اى اين امت است، تا اينكه مذهب تشيع را نشناسند و اين توطئه اى است كه از زمان قديم آغاز شده و تا امروز ادامه دارد، هم اكنون صدها كتاب مسموم عليه شيعه در دسترس همگان است، بلكه احيانا وهابيت آنها را مجانى توزيع مى كند. در چنين جو مسمومى به نظر مى رسد كه به يك كتاب شيعى نيز بايد اجازه انتشار داده شود تا نوعى تعادل بر قرار گردد، ولى اينگونه نيست. در كتابخانه هاى اسلامى به ندرت يك كتاب شيعى را مى توان يافت، در حالى كه كتابفروشى ها و كتابخانه هاى شيعه مملو از كتابها و مصادر اهل سنت با مام تفكرها و جهت گيريهاى مختلف آن است.
از اين بدتر و تلخ ‌تر اين است كه اگر كتابى برا يكى از آنها تهيه كنى، او حاضر به خواندن آن نيست، شايد هم آن را به بهانه آنكه خواندن كتب گمراه كننده حرام است، بسوزاند.
به ياد دارم چگونه امام مسجد روستايمان مرا كافر و گمراه خواند و ديگران زا از همنشينى با من و خواندن كتابهاى من منع مى كرد. اين چه منطقى است كه آزادى تفكر را از انسان مى گيرد.
اين در واقع سياست جهالت، نادانى و محاصره فكرى است.

اينك مى پردازيم به بررسى بعضى از كتابهاى ضد شيعه

1- «محاضرات فى تاريخ الامم الاسلاميه»(252) از خضرى.
2- «السنه و الشيعه» از رشيد رضا، صاحب (المنار).
3- «الصراع بين الوثنيه والا سلام»(253) از قصيمى.
4- «فجر الا سلام» و «ضحى الاسلام» از احمد امين
5- «الوشيعه فى نقد الشيعه»(254) از موسى جار الله.
6- «الخطوط العريضه»(255) از محب الدين الخطيب.
7- «الشيعه و السنه» - الشيعه و القرآن» - «الشيعه و اهل البيت» - «الشيعه و التشيع» از احسان الهى ظهير.
8- «منهاج السنه» از ابن تيميه.
9- «ابطال الباطل»(256)
10- «اصول مذهب الشيعه» از دكتر ناصر الغفارى.
11- «و جاء دور المجوس»(257) از عبدالله محمد الغريب.
12- «التحفه الاثنا عشريه» از دهلوى.
13- «جوله فى ربوع الشرق الادنى»(258) از محمد ثابت المصرى.
و كتابهاى مغرضانه ديگر، كه علماى شيعه اين كتاب را به طور مفصل و وافى رد كردند.
من متوجه اختلاف روش ميان اين دو نوع كتابها شده ام، هدف كتابهاى شيعه روش ميان اين دو نوع كتابها شده ام، هدف كتابهاى شيعه اصالت بخشيدن و اثبات حقانيت مذهب خود به دليل و برهان است، آنهم ادله اى كه از مصادر و ماخذ اهل سنت بدست آورده اند، بدون آنكه عليه مذاهب ديگر حمله كنند. اما كتابهايى كه سعى در رد شيعه دارند، هدف آنها اساسا ضربه زدن از هر راه كه سعى در رد شيعه دارند، هدف آنها اساسا ضربه زدن از هر راه ممكن به مذهب تشيع است، هر چند با تهمت و افترا باشد.
شاهد بر اين مدعا زياد است، كه چند نمونه از آنها را پس از اين بررسى خواهيم كرد.
بعضى از كتابها شيعه كه تهمت ها را پاسخ گفته و اصالت مذهب خود را ثابت نموده است: