نمونه اى ديگر

ب - فضائل على و اهل بيت (عليهم السلام) به طور كلى از كتب تاريخ عمدا حذف گرديده است. ببينيد ابن هشام كه سيره ابن اسحاق را نقل كرده است در مقدمه كتاب خود چه مى نويسد: «و بعضى از آنچه را ابن اسحاق در اين كتاب ذكر كرده است ترك كرده ام... چيزهايى كه بازگو كردن آنها تنفر آور است و چيزهايى كه مردم از شنيدن آنها منزجر شوند».
او بدين وسيله خود را براى كتمان حقايق و دفن آنها آماده ساخته است، كه از جمله اين چيزهايى كه مردم علاقه اى به شنيدن آنها ندارند، خبر دعوت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از خاندان عبدالمطلب است هنگامى كه خداوند به او امر فرمود: و انذر عشيرتك الاقربين (218):
«به خويشاوندان نزديك خود اعلام خطر كن» طبرى اين قضيه را با سندش نقل مى كند كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: كدام يك از شما مرا در اين امر يارى مى كند تا برادر، جانشين و خليفه من در ميان شما باشد؟ آنها همگى ساكت شدند، و على (عليه السلام) گفت: اى پيامبر خدا، من وزير تو مى شوم...
پيامبر فرمود: او برادر، جانشين و خليفه من در ميان شما است، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد، آنها از جا برخاسته و در حالى كه مى خنديدند به ابوطالب گفتند: به تو امر كرد كه فرمان فرزندت را بشنوى و اطاعت كنى.(219)
آيا مردم از شنيدن اين روايت ناراحت مى شوند!؟ آيا چنين سخنى نفرت آور است؟!
از اين كه طبرى اين حادثه را نقل كرده است تعجب نكنيد، زيرا او بلافاصله عقب نشينى كرده و در تفسير خود اين حادثه را با همه تحريفاتى كه در آن شده است، آورده مى گويد:
پيامبر گفت: چه كسى از شما در اين امر مرا يارى مى كند تا آنكه برادر من و كذا و كذا... باشد سپس گفت: اين برادر من و كذا و كذا است پس سخن او را بشنويد و اطاعات كنيد.(220).
ابن كثير نيز در تاريخ خود وقتى به اين حادثه مى رسد، شگرد طبرى را در تفسيرش خوب پنداشته، او نيز بدون حيا و بدون امانت علمى مانند طبرى مى گويد: كذا و كذا...(221)!
همين يك حادثه را كه چون فضيلتى از فضائل اميرالمؤمنين و برترى ايشان را در خلافت دارد، در نظر بگيريد كه مورخين چه بر سر آن آورده اند. ابن هشام نتوانسته است آن را دستكارى كند، لذا كاملا آن آن را حذف كرده، اما طبرى و به دنبال او ابن كثير آن را تحريف كرده و معناى حديث را نامفهوم قرار دادند... پس توجه كنيد.

و باز هم نمونه اى ديگر

ج - اينك نمونه اى ديگر از تحريفات مورخين نسبت به حقايق را نقل مى كنيم، آنها هم چنانكه فضايل على (عليه السلام) و اهل بيت (عليهم السلام) او را مخفى نگه داشته اند، هر چيزى كه از شاءن صحابه و به خصوص خلفا بكاهد و آن را بى ارزش كند نيز مخفى كرده اند، حال اين حادثه را در نظر بگيريد كه هر دو جهت را دارد، هم فضايل على (عليه السلام) را مخفى كرده هم اعمال زشت خلفا را:
مورخين و در راءس طبرى، نامه هايى را كه ميان محمد بن ابى بكر - از شيعيان اميرالمؤمنين (عليه السلام) - و معاويه بن ابى سفيان رد و بدل شده است مخفى كرده اند. زيرا در اين نامه ها جانشينى امام على (عليه السلام) اثبات و وضعيت خلفا افشا شده است، طبرى پس از نقل سند دو نامه، اين گونه معذرت خواسته است كه در اين نامه ها مسائلى است كه عوام تحمل شنيدن آنها ندارند. پس از او ابن اثير آمده و مانند طبرى عمل كرده است. سپس ابن كثير نيز راه آنان را دنبال كرده، اشاره اى به نامه محمد بن ابى ابكر نموده ولى خود نامه را حذف كرده مى گويد: «نوعى خشونت در آن است».
آنچه اين سه مورخ انجام داده اند، از قبيح ترين انواع كتمان حقايق است، كه به وضوح عدم امانت علمى آنها را نشان مى دهد.
منظور آنها از اين كه گفته اند: «عموم مردم تحمل شنيدن متن نامه ها را ندارند» چيست؟
آيا به خاطر اين است كه اگر عوام متن دو نامه را بشوند از عقيده خود نسبت به خلفا بر مى گردند؟
اينك مختصرى از نامه محمد بن ابى بكر به معاويه و جواب او را از كتاب - مروج الذهب مسعودى - مى آوريم:
«... از محمد بن ابى بكر به معاويه بن صخر گمراه - در اينجا نام پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را برده و بر او درود فرستاده است -... و او را پيامبرى بشارت دهنده و بيم دهنده قرار داد، تصديق كرد، اسلام آورد و تسليم شد بردارش و پسر عمويش على بن ابى طالب بود؛ در برابر هر خطرى خود را پناه او قرار داد، در جنگ هاى او جنگيد و در صلح او صلح كرد... او هيچ نظير ندارد... من از او پيروى مى كنم، هر چند نمى توانم مانند او باشم، و تو را مى بينم كه با او درگير شده اى در حالى كه تو همان كه هستى، و او همان است كه هست.
نيت او صادق تر از نيت همه مردم است، و فرزندان او افضل از فرزندان تمام مردم و همسران او بهتر از تمام همسران...
اما تو ملعون و ملعون زاده اى. تو و پدرت هميشه آرزوى گمراهى براى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) داشتيد و براى خاموشى نور خدا تلاش مى كرديد و در اين راه افراد به دور خود جمع نور خدا تلاش مى كرديد و در اين راه افراد را به دور خود جمع كرده، اموال صرف نموده، و قبايل را عليه او تحرك مى كرديد، و همين گونه پدرت مرد و تو راه را دنبال كردى...
- سپس ياران و پيروان على را شمرد و گفت: آنها حق در پيروى از او مى بينند و بدبختى را در مخالفت با او، پس واى بر تو! چگونه خود را معادل على يا قابل قياس با او مى دانى؟ در حالى كه او وارث و وصى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و پدر فرزندان او است؛ اولين كسى است كه از او پيروى كرده و نزديك ترين مردم به او بوده، بر اسرار او آگاه و از كارهاى او مطلع بوده است. اما تو دشمن او و فرزند دشمن او بوده اى، پس ‍ هر چه مى توانى در دنياى خود از باطلى كند، گويا اجل تو رسيده و نيرنگ تو سست شده است. پس از اين خويش نيرنگ مى كنى، زيرا خود را از تدبير خداوند در امان مى بينى و از رحمت الهى نااميد. پس خدا در كمين توست و تو امان مى بينى و از رحمت الهى نا اميد. پس خدا در كمين توست و تو خود را فريب مى دهى. و سلام بر همه كه پيرو هدايت باشد(222)».
نامه معاويه در جواب محمد بن ابى بكر - با اختصار-
«از معاويه بن صخر به ملامت گر پدر خويش محمد بن ابى بكر...
در نامه ات فرزند ابو طالب را ياد كردى و سوابق ديرينه او و قرابتش به رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و يارى او به پيامبر در هر خوف و خطر را ياد آور شدى، پس حجتى كه بر من آوردى و عيبى كه در من ديدى به خاطر فضيلت ديگرى است نه فضيلت خودت؛ بنابراين خدا را شكر مى كنم كه اين فضايل را از تو گرفته و به ديگرى داده است.
و ما - كه پدرت نيز جزء ما بود - فضيلت فرزند ابوطالب را مى دانستيم و حق او را بر خود لازم وروا مى ديديم، تا آن كه خداوند پيامبرش عليه الصلاه و السلام را به سوى نعمت هاى خويش برده، و عده خود را براى او كامل فرموده، دعوت او را ظاهر و حجت او را آشكار نموده و او را به سوى خود طبيد، پس پدرت و فاروقش اولين كسانى بودند كه حق على را غضب كرده و با او مخالفت كردند، و همه كارها بر اساس توافق و هماهنگى ميان آنها بوده است. سپس آن دو نفر او را براى بيعت با خود دعوت كردند و او ابا نمود و از آنها فاصله گرفت. ولى آنها آماده حمله به او شدند و خطر عظيمى را براى او در نظر گرفتند. سپس او با آنها بيعت و كار را تسليم آنها كرد، ولى آنها هيچ گاه او را در كار خود شريك نكرده و اسرار خويش ره به او نگفتند. تا آنكه خداوند اجل آنها را رساند. پس پدر تو بود كه اين راه را همواره و براى سلطنت خود پايگاه ساخت. حال اگر اين سخن ما درست است پس ‍ اين پدر تو تو بود كه آن را به ناحق گرفت و ما نيز شريك او هستيم؛ و اگر كار پدرت در آن روز نبود ما با فرزند ابو طالب مخالفت ننموده و كار را به او تسليم مى كرديم، ولى ما پدرت را ديديم كه اين گونه با او رفتار كرد، ما نيز مانند او عمل كرديم، پس هر چه مى خواهى پدرت را عيب جوئى كن و يا از اين سخن دست بردار، و سلام بر هر كه به سوى خدا با گردد».(223)
اكنون فهميدم كه چرا طبرى، ابن اثير و ابن كثير حاضر به افشاء اين نامه ها نبودند، زيرا اينها انگيزه درگيرى و اختلاف ميان مسلمين بر سر خلافتى كه حق على بوده است را آشكار مى كنند.
اين معاويه است كه به حقانيت على، اعتراف مى كند و عذر او اين است كه خلافت او ادامه خلافت ابوبكر بوده و بدين وسيله فرزند او محمد بن ابى بكر را محكوم و از ادامه سخن در اين باره ساكت مى كند
...ولى اى معاويه، آسوده خاطر باش، كه اگر محمد بن ابى بكر ساكت نشد و تو را مفتضح كرد، طبرى، ابن اثير و ابن كثير در اين باره ساكت ماندند.
در اين باره شواهد زيادى از دروغ پردازى و تحريف حقايق توسط مورخين وجود دارد كه برسى آنها موجب طولانى شدن بحث مى گردد ولى هر كه تاريخ را دنبال كند اين مساءله را به وضوح مى بيند. و جاى تعجب است كه مورخين تحريفات خود را مخفى نمى كنند، بلكه در پايى آشكار از كار خود باقى مى گذارند، مثلا درباره اهانتها به ابوذر بر اثر سوء رفتار عثمان با او، طبرى چنين مى گويد: درباره بر گرداندن او (ابوذر) از آنجا (شام) مطالب زيادى گفته اند كه گفتن آنها را خوش ندارم».
مى بينم كه طبرى چگونه حقايق را به طور آشكار تحريف مى كند.

محدثين و نقش آنها در تحريف حقايق

هر گاه در برابر توطئه هايى كه براى حديث و تغيير حقايق آن طرح ريزى شده قرار مى گيريم، متوجه ضرورت نظريه شيعه مى شويم: يعنى اين كه بايد يك حاكم و امام معصوم باشد تا شريعت خدا را حفظ و پايه هاى آن را تثبيت كند. و اگر معصوم و منزه نباشد، دين را در خدمت اغراض و سياست هاى شخصى خود و حديث را در جهت مصالح خويش منحرف مى سازد، بلكه شايد به دشمنى با حديث و منع از نوشتن و نشر آن بپردازد. همان گونه كه خلفاى سه گانه - ابوبكر، عمر و عثمان - روايت حديث را منع و آنچه در اختيار مسلمين بود به آتش كشيدند و صحابه را در مدينه محصور نمودند تا حديث را به مناطق ديگر منتشر نكنند. امام على (عليه السلام) در اين باره مى گويد: «(حكام قبل از من به طور عمد كارهايى بر خلاف دستور رسول الله، كردند عهد ايشان را شكسته و سنتش را تغيير دادند»)، ولى در اين فصل آن برهه از زمان مورد نظر من نيست و به آنچه پيش از اين اشاره شد اكتفا مى كنم. بحث من در اينجا مربوط به عهد تدوين حديث مى باشد كه به نظر اهل سنت عصر طلائى حديث است. همچنين اشاره اى به رفتار معاويه در جعل احاديث و كتمان فضائل اهل بيت (عليهم السلام) خواهم داشت.

حديث در عهد معاويه

در رابطه با زمان معاويه مى توان به ابن قول مدائنى در كتاب (الاحداث) بسنده نمود:
«معاويه بعد از عام الجماعه (224) در نامه اى به تمام ماءمورين خود نوشت: «من خود را از كسى كه چيزى در فضيلت ابو تراب - يعنى امام على (عليه السلام) - و اهل بيت (عليهم السلام) او روايت كند بى مى دانم»، آنگاه گويندگان در هر جا و روى هر منبر به لعن على، تبرى از او و دشنمام به و اهل بيت (عليهم السلام) پرداختند. بيشترين گرفتارى بر سر اهل كوفه آمد، چون شيعه على (عليه السلام) بيشتر آنجا مجتمع بودند، او زياد بن سميه را بر آنها نصب و بصره را نيز زير سلطه قرار داد. زياد كه خودش در دوران على (عليه السلام) جزء شيعيان بوده و آنها را به خوبى مى شناخت، يكايك آنان را دنبال و زير هر سنگ و كلوخى به قتل رساند، در ميان شيعه رعب و وحشت ايجاد كرد، دست و پاها را قطع و چشمها را كور نمود و آنها را بر شاخه درختان به دار آويخت. او شيعه را از عراق طرد و آواره ساخت و هيچ شخصيت معروفى از آنها باقى نگذاشت. معاويه به ماءمورين خود در تمام ولايات نوشت: شهادت كسى از شيعه على و اهل بتش را نپذيريد، ولى در مقابل پيروان و دوستداران عثمان، مواليان و راويان فضايل و مناقب او را به خود نزديك و آنها را مقرب درگاه و مورد احترام قرار دهيد. و هر چه اينها روايت مى كنند همراه با نام خود و پدر و قبيله هر يك از آنها براى من بنويسيد. آنها نيز چنين كرده و فضايل و مناقب عثمان زياده روى نمودند، و در مقابل، معاويه به آنها ثروت، خلعت، زيور آلات و زمين داد، و آنها را در ميان عرب و غير عرب بزرگ مى شمرد، اين وضع در تمام بلاد فراگير شده بود و همگى براى بدست آوردن مكنت هاى دنيا بر يكديگر سبقت مى گرفتند. هر كس كه پيش يكى از ماءمورين معاويه رفته، فضيلتى يا منقبتى از عثمان روايت مى كرد، نام او ثبت مى شد و وى را مقرب خويش ‍ مى دانستند. و زمانى اين گونه سپرى شد».
مدائنى اضافه مى كند: «سپس به ماءمورين خود نوشت كه حديث درباره عثمان زياد و در هر شهر و ناحيه اى پر شده است، لذا هر گاه اين نامه من بدست شما رسيد مردم را به روايت درباره فضائل صحابه خلفاى پيشين دعون نمائيد. و هرگاه احدى از مسلمين خبرى درباره ابو تراب روايت كرد، مشابه آن را در حق صحابه بياوريد، من از اين كار كه حقانيت ابو تراب و شيعه او كمرنگ مى شود، و اين روش عليه آنها موثرتر از مناقب عثمان و فضايل او خواهد بود خشنود و دلگرم شدم».
مدائنى ادامه مى دهد: «نامه هاى او براى مردم خوانده شد و بسيارى روايت هاى دروغ و بى اساس درباره صحابه گفته شد. و مردم تمام سعى و كوشش خود را در زمينه قرار داده، حتى اين روايات را بر منابر خواندند و به مكتب خانه ها وارد نمودند تا كودكان و نوجوانان هم آنان را فرا گيرند. مردم اين روايات را مانند قرآن مى خواندند و ياد مى گرفتند و حتى به دختران، زنان براى مدتى ادامه داشت».
او اضافه مى كند: «سپس نامه اى به ماءمورينش در تمام شهرها نوشت:
هرگاه مشخص شد كسى على و اهل بيت (عليهم السلام) را دوست دارد، نام او را از ليست بيت المال، حذف و سهميه و جيره او را قطع كنيد. سپس نامه ديگرى را به آن اضافه كرد:
هر كه متهم به ولايت اين قوم شد، بر او سخت بگيريد و خانه اش را خراب كنيد». باز هم بيشترين و شديدترين گرفتارى بر اهل عراق و به خصوص اهل كوفه پيش آمد، تا جائى كه اگر يكى از شيعيان على (عليه السلام) مى خواست با شخص مورد اعتماد خويش سخنى بگويد، او را مخفيانه وارد منزل كرده راز خود را با احتياط به او مى گفت، حتى از نوكر و غلام خود نيز مى ترسيد، و قبل از اين كه براى او حديثى روايت كند، او را چندين بار قسم مى داد كه آن را افشاء نكند.
بدين وسيله احاديث جعلى فراوان و بهتان و افترا در ميان مردم منتشر شد و فقهاء، قضاوت و امرا بر اساس آنها حكم مى كردند. و از همه آلوده تر قراء رياكار و ظاهر الصلاحى بودند كه تظاهر به عبادت و خشوع مى نمودند و احاديث جعلى مى ساختند تا نزد امرا مقرب شوند و به مجالس آنها را يابند و اموال و زمين و خانه هاى فراوان دريافت كنند، تا آنكه اين اخبار و احاديث به دست افراد متدين كه دروغ و بهتان را روا نمى داشتند افتاد، آنها نيز اين روايات را قبول و نقل مى كردند زيرا خيال مى كردند كه اينها صحيح اند و اگر مى دانستند كه جعلى هستند نه روايت مى كردند و نه به آنها عمل مى نمودند».(225)
از اينجا متوجه توطئه وحشتناكى مى شويم كه براى تحريف حقائق طراحى شد تا جائى كه دروغ بر رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) را جايز دانستند. همه اينها به دشمنى ديرينه معاويه نسبت به على و شيعيانش بر مى گردد. لذا معاويه تمام امكانات خود را براى مقابله با على و پيروانش ‍ بسيج كرد، در مرحله اول امام (عليه السلام) را از هر فضيلت و منقبتى بدور و لعن ايشان را بر منابر روا دانستند، و لعن او هشتاد سال ادامه يافت. در مرحله دوم حصارى بسيار زيبا و جذاب به دور گروهى از صحابه كشيدند تا آنها به جاى امام على (عليه السلام) مظهر فضايل بشمار آيند. و تحت تهديدهاى و تطميع هاى معاويه عده اى از منافقين در خدمت در آمده، و به عنوان صحابه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) احاديثى جعل كرده و به دروغ آنها را به رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت مى دادند.
ابو جعفر اسكافى مى گويد: معاويه عده اى از صحابه و تابعين را تعيين كرد تا اخبار ناپسندى درباه على (عليه السلام) روايت كنند كه موجب بدبينى و براءت از او شود و در مقابل اين كار براى آنها مزدى تعيين كرد كه افراد را به طمع وا مى داشت، آنها نيز آن قدر روايت ساختند تا او راضى شد. از جمله اين افراد ابو هريره، عمروبن العاص، مغيره بن شعبه و از تابعين عروه بن زبير و ديگران بودند».(226)
و بدين گونه اين افراد آخرت خود را به دنياى معاويه فروختند. ببينيد اعمش درباره ابوهريره چه مى گويد: در عام الجماعه ابو هريره با معاويه به عراق آمده، وراد مسجد كوفه شد، جمع زيادى از مردم به استقبال او رفتند، وقتى تعداد مستقبلين را زياد ديد بر دو زانو نشسته، چندين بار با دست بر سر بى موى خود زد و گفت: اى اهل عراق، آيا شما ادعا مى كنيد كه من عليه خدا و رسولش دروغ گفته و خود را در آتش مى سوزانم؟! به خدا سوگند از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) كه مى گفت: هر پيامبرى حريمى دارد و حريم من در مدينه ما بين عير و ثور است (227). پس هر كه بدعتى در آنجا مطرح كند لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر او باد. و من خدا را شاهد مى گيرم كه على در آنجا بدعتى آفريد. وقتى اين خبر به معاويه رسيد او را تكريم كرده و ولايت مدينه را به او داد.(228) نمونه اى ديگر از مزدوران معاويه براى جعل حديث، سمره بن جندب است. در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد درباره سمره چنين آمده است:
«روايت شده كه معاويه صد هزار درهم به سمره بن جندب داد تا روايتى بسازد مبنى بر اينكه اين آيه درباره على نازل شده است: و من الناس من يعجبك قوله فى الحياه الدنيا و يشهد الله على ما فى قبله و هو الد الخصام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد(229): «و بعضى از مردم سخن آنها در زندگى دنيا خوش ‍ آيند است و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مى گيرند در حالى كه سر سخت ترين دشمنان اند، چون پشت كنند كوشش مى كنند در زمين فساد بر پا كرده، حيات و آبادانى را از بين ببرند، و خدا فساد را دوست نمى دارد». و اينكه اين آيه ديگر درباره ابن ملجم - قاتل على بن ابى طالب - نازل شده است: و من الناس من يشرى نفسه البتغاء مرضات الله (230):
«بعضى از مردم جان خود را در برابر خشنودى خدا مى فروشند» ولى سمره نپذيرفت، معاويه دويست هزار درهم بخشيد ولى باز هم او نپذيرفت، سپس چهارصد هزار درهم داده و او قبول كرد»(231).
طبرى روايت مى كند: از ابن سيرين پرسيدند آيا سمره كسى را كشته است؟!
گفت: آيا كشته هاى سمره بن جندب قابل شمارش اند؟! زياد او را والى بصره قرار داد و خود به كوفه رفت، وقتى برگشت كه سمره هشت هزار نفر را كشته بود. گويند او در يك روز چهل و هفت نفر را كشت كه همگى قرآن را جمع كرده بودند(232).
حال بايد ديد آيا اين كشته ها غير از شيعه على (عليه السلام) بودند؟!
طبرى مى گويد: وقتى زياد مرد، سمره بن جندب حاكم بصره بود، معاويه چند ماه او را نگه داشته سپس عزل نمود، سمره گفت: خدا لعنت كند معاويه را، به سوگند اگر آنگونه كه معاويه را اطاعت كردم خدا را اطاعت كرده بودم هرگز مرا عذاب نمى داد.(233)
مغيره بن شعبه صريحا مى گويد كه چگونه از طرف معاويه تحت فشار بوده است. طبرى روايت مى كند كه: وقتى كه مغيره بن شيعه از طرف معاويه، امير كوفه بود به صعصعه بن صوحان عبدى گفت: مبادا بشنوم كه پيش ‍ كسى از عثمان عيب جوئى كرده اى، مبادا بشنوم كه به طور علنى چيزى از فضايل على (عليه السلام) گفته اى، تو هر چه فضيلت على (عليه السلام) را بگويى من خود مى دانم، بلكه از تو بيشتر هم مى دانم، ولى اين سلطان - معاويه - ما را وادار كرده كه از او - على - در برابر مردم عيب جوئى كنيم، و ما بسيارى از دستورات او را كنار گذاشته و تنها مقدارى مى گوئيم كه چاره اى از آن نيست، و بدين ترتيب در برابر آنها تقيه مى كنيم، حال اگر مى خواهى فضايل او را بگويى، ميان خود و اصحاب بگو، و به طور مخفيانه در منازل خويش، اما آنكه علنا در مسجد صحبت كنى، اين چيزى است كه خليفه تحمل آن را نداشته و ما را نخواهد بخشيد...(234).
بدين وسيله جمعى از صحابه و تابعين تسليم معاويه شدند، و هر كه رد مى كرد كشته مى شد مانند شهيد حجر بن عدى و ميثم تمار و ديگران.
در اين برهه از زمان هزاران حديث دروغين در فضائل و شجاعت هاى صحابه و به خصوص خلفاى سه گانه ابوبكر، عمر و عثمان ساخته شد. مردم اين احاديث را نسل به نسل منتقل كرده تا در مصادر مورد اعتماد ثبت گرديد.
اينك چند نمونه از اين احاديث دروغين را مطرح مى كنيم و اگر كسى بيش ‍ از اين خواست مى تواند به موسوعه غدير تاءليف علامه امينى ج 7، 8، 9 مراجعه نمايد.