آن مرد كيست كه خلافت او به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ابلاغ شده است؟

همان گونه كه قبلا گونه شد اخبار به طور متواتر رسيده و صدها مصدر از ميان مصادر مسلمين را نقل كرده اند.
از اين حديث و هزاران حديث ديگر روشن مى شود كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) على (عليه السلام) را به عنوان خليفه و امام بر خلق تعيين نموده است، ولى اين مساءله قابل قبول براى مسلمين نبوده است، و لذا بمجرد اين كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رحلت نمود، بر على (عليه السلام) منقلب شده و حق او را غضب كردند و جز افرادى اندك كسى ثابت قدم نماند، همانگونه كه خداوند در آخر آيه انقلاب فرمود: ... سيجرى الله الشاكرين: «خداوند شكرگزاران را پاداش مى دهد»، كه از اين جمله چنين نتيجه مى گيريم: اولا: اين افراد اندك اند زيرا:
الف - «انقلبتم» مفهوم عموم و اكثريت را مى دهد.
ب - و قيل من عبادى الشكور: «شكر گزاران از ميان بندگان من اندك اند.
ثانيا: اين شكر در مقابل كفر است كه همان انقلاب باشد، فمنهم من آن و منهم من كفر: «بعضى از آنها ايمان آورده و بعضى كافر شدند»، انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(205): «ما راه را به او نشان داديم، يا شكرگزار بوده و يا كافر خواهد بود»، و اين راه مشخص است به اين دليل:
الف - هدايت او به سوى اين راه (ما راه به او نشان داديم).
ب - وقوع انقلاب عليه آن زيرا آيه قبل مى گويد: (خداوند شكر گزاران را پاداش مى دهد) يعنى آنهائى كه طبق مفهوم اين آيه، راه دنبال كردند و در نتيجه ديگران جزء كافرين اند زيرا عليه اين راه، انقلاب كردند.
ج - الف و لا تعريف (206).
اين راه در يك زمان موجب بلا و نعمت مى شود، بلائى كه مردم به واسطه آن امتحان مى شوند و نعمت براى آن كس كه اين راه را بپيمايد. و چون شكر در مقابل نعمت مى باشد و معمولا انقلابى كه مساوى كفر است انقلاب عليه نعمت بوده بمعناى كفر ورزيدن بدان نعمت، و چون ولايت على (عليه السلام ) نعمت بوده و اتممت عليكم نعمتى «و نعمت خود را بر شما تمام كردم»(207)، و لذا انقلاب عليه اين نعمت شده و تنها افراد اندكى نجات يافتند، و براى تأكيد اين مطلب، يك حديث از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) مى آوريم، ايشان مى فرمايد:
«من ايستاده بودم كه ناگهان گروهى را ديدم، وقتى آنها را شناختم مردى بين من و آنها ظاهر شد و گفت: بيائيد، پرسيدم: به كجا(208)؟
گفت: به خدا سوگند، به سوى جهنم، گفتم: مگر چه كرده اند؟
گفت: آنها پس از تو به سوى گذشته خود - به عقب - بر گشتند، و آن گونه من مى بينم معلوم نيست كسى از آنها جز به تعداد شترهاى از قافله جدا شده نجات يابد»(209). اين حديث تأكيد دارد بر آنچه آيه انقلاب دلالت داشت يعنى اينكه شكرگزاران نعمت، اندك اند و لذا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «من نمى بينم كه كسى از آنها نجات يابد مگر افرادى به تعداد شترهاى از قافله جدا شده» و همان گونه كه اين گونه شترها اندك اند، لذا اصحاب نجات يافته نيز اندك اند.
همچنين پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «من جلودار شما به سوى حوض هستم، هر كه از پيش من رد شد آب مى خورد و هر كه آب خورد هيچ گاه تشنه نمى شود، مردمى بر من مى گذرند كه من آنها را شناخته و آنها مرا مى شناسند، سپس ميان من و آنها جدائى مى افتد، مى گويم: اينها اصحاب من هستند، گفته مى شود: تو نمى دانى اينها چه بدعت ها پس از تو ايجاد كرده اند، مى گويم: دور باد، دور باد آن كه بعد از من در دين من تغيير داد».(210)
علاوه بر آن، قول پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به ابوبكر، وقتى كه پيامبر شهدا را از اهل ايمان و بهشت ديد و گفت: اما هولا فانى اشهد لهم: «من براى اينها شهادت خواهم داد» ابوبكر گفت: «و ما چه طورى، اى رسول الله؟»، پيامبر فرمود: اما انتم فلا ادرى ماذا تحدثون بعدى «اما شما، من «نمى دانم چه بدعتى پس از من برپا خواهيد كرد»(211).

فصل هفتم : مثلث تحريف حقايق

مورخين و نقش آنها در تحريف حقايق

نقش تاريخ در بيدار كردن امت
امت هايى پيشرفت مى كنند كه ابتدا سنت ها و قوانين تاريخ را مطالعه كرده و عواملى را كه موجب ترقى و پيش رفت ملت ها يا انحطاط و سقوط آنها گرديده بررسى نموده، سپس از عبرت ها و تجربه هاى تاريخ گذشتگان در راه پيش رفت خويش بهره مى گيرند.
سنت خداوند يكسان و غير قابل تغيير بوده و ملتها در برابر قوانين الهى هيچ برترى بر يكديگر ندارند فلن تجد لسنه الله تبديل و لن تجد لسنه الله تحويلا(212): «هرگز براى سنت الهى تبديلى نيافته و هرگز براى سنت الهى تغييرى نخواهى يافت». زندگى بر يك حقيقت پا برجاست و آن حقيقت ستيز ميان حق و باطل است.
و تمام حوادثى كه در تاريخ انسانيت مى گذرد جز صفحاتى از اين پيكار ميان حق و باطل نيست. و ما مى توانيم با چنين آگاهى در اعماق تاريخ نفوذ كرده، از آن بهره مند شويم و در زندگى روزمره خود وارد سازيم. ما مى توانيم پيچيده ترين مسائل را درباره اين مرحله حساس از تاريخ امت اسلامى مان كه گرفتار دشوارترين پراكندگى مذهبى درك كنيم، و براى رسيدن به اين هدف بايد از خواسته هاى درونى و جهت گيريهاى عاطفى خود دست كشيده، اصول و قواعد قرآنى خويش را حكم قرار دهيم، تا بتوانيم بى طرفانه مسائل را تحليل كرده و از سيماى ظاهرى حوادث گذشته، اعماق آنها را ببينيم. و به جاى يك منظره غلط انداز و نا ابتدا شروع كنيم، گويا قرآن از نو بر ما نازل شده است، و تاريخ را با معيار اين شروع كنيم، گويا قرآن از نو بر ما نازل شده است، و تاريخ را با معيار اين آيه شريفه بخوانيم: او لم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبه الذين من قبلهم كانوا اشد منهم قوه و اءثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها و جاءتهم رسلهم بالبينات فما كان الله ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (213): «آيا در زمين سير نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه قبل از آنها بوده اند چگونه شده است؟ آنها نيروئى بيش از اينان داشته، زمين را دگرگون ساختيد و بيش از آنچه اينان آباد كردند آنها آباد نمودند و پيامبرانشان با دلائل روشن به سراغشان آمدند. خداوند هرگز به آنها ستم نكرده، بلكه آنها بودند كه به خود ستم كردند».
به عكس مى بينيم يك امت بى تحرك، از شناخت تاريخ و قوانين و تجربيات آن عاجز مانده و نتوانسته است آن ديدگاه و بصيرت لازم براى تسلط بر وضعيت فعلى و حركت به سوى آينده را بدست آورد.

دولتها و تحريف تاريخ

بنابراين هيچ جايى براى اين گونه پرسش يا اشكال در بحث تاريخى مبنى بر عدم برانگيختن اختلافات كهنه و قديمى يا هر بهانه ديگر وجود ندارد. چنين اشكال هايى تنها نادانى گوينده را مى رساند در حقيقت اگر درگيرى و اختلافى پيش آمده است، به خاطر تحريف و دروغ پردازى در تاريخ بوده، والا تاريخ به خودى خود آئينه اى است روشن كه گذشته را بدون هيچ گونه فريب و نيرنگى براى زمان حاضر منعكس مى كند، ولى هنگامى كه تاريخ در دست سياست هاى منحرف افتاد، سيماى آن كدر و روى آن مخدوش ‍ مى گردد، از اين رو آراء مردم متفاوت و مذاهب ايشان مختلف گرديد والا اگر تاريخ سالم مانده بود، غل و غشها بر ملا و افكار باطل افشا مى گرديد.
اين اختلاف و تفرقه، و از هم پاشيدگى صفوف كه امت اسلامى امروز از آن رنج مى برد، نتيجه اى است طبيعى از انحرافاتى كه در تاريخ پيش آمده است و مورخين خواستند به دروغ اضافه كه در تاريخ پيش آمده است و مورخين خواستند به دروغ اضافه نموده و يا حقايق را كتمان كنند. آنها جزئى جدا ناپذير از توطئه اى هستند كه به خاطر مصالح سياسى، مكتب اهل بيت (عليهم السلام) را هدف قرار داد. اين توطئه در همه زمينه ها و در تمام سطح ها عمل كرد تا جريانى ديگر با ظاهر اسلامى در برابر اسلام اصيل و حقيقى ايجاد نمود. و چون تاريخ شاهدى است كه از آنچه مشاهده كرده خبر مى دهد، پس بايد او را ساكت كرد يا چشم او را بست، تا بتواند افشاگرى كند و دسيسه حاكم قرار گرفته و همراه آن به طرف كشيده مى شد. مورخين به دنبال تهديد و تطميع سلاطين، قلم به دست لرزان خويش گرفتند تا حقائق را بر هم زنند، سياستى كه جريان اموى و پس از آن جريان عباسى دنبال مى كردند، هدفش اساسا بد نام كردن اهل بيت (عليهم السلام) بوده است، اگر كسى تظاهر به محبت على بن ابى طالب و اهل بيت (عليهم السلام) مى كرد خانه او ويران و روزى او قطع مى شد، تا جائى كه معاويه، شيعه على را دنبال كرده، دستور داد: اگر تنها احتمال تشيع نسبت به على در آنها داديد، آنان را بكشيد. ذكر فضايل آنها گناهى نابخشودنى به شمار مى رفت. براى آشنايى با مصائبى كه ائمه اهل بيت (عليهم السلام) و شيعه آنها در تاريخ ديده ايد مى توان به كتاب «مقاتل الطالبيين» تاءليف ابو الفرج اصفهانى مراجعه كرد.
در چنين شرايط سختى، آيا مورخين مى توانستند فضايل و مناقب اهل بيت (عليهم السلام) و سيره پاك و منزه آنها را ثبت كنند؟!
و بدين صورت، نه تنها امت اسلامى حقايق تحريف شده را نسل به نسل به ارث برد، بلكه وضع از اين هم بدتر شد، علماى اعصار بعد، كار پيشينيان را توجيه كرده و بدون تاءمل و تدبر در اخبار، از آنها نقل كردند و بدين ترتيب دشمنى نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) و شيعه آنها در دلها جاى گرفته و حالت غفلت و نادانى بر مردم مستولى شد. و لذا جاى تعجب نيست كه ابن كثير وقتى مى خواهد نام جعفر بن محمد صادق (عليه السلام) را در حوادث سال يكصد و چهل و هشت هجرى بياورد، مى گويد: در اين سال جعفر بن محمد صادق وفات كرد. او تنها وفاتش را ذكر مى كند و هيچ گاه نخواسته است چيزى از زندگى او را مطرح كند. شواهد بر تحريف مورخين بسيار است، ما به چند نمونه اكتفا مى كنيم:

تاريخ شيعه را چگونه مطرح كردند؟

الف - طبرى - اولين مورخ در اسلام - و مورخينى كه از او نقل كرده اند، موسس شيعه را يك يهودى به نام عبدالله بن سباء از اهالى صنعاء معرفى كرده اند.
به ياد دارم اولين با اين اسم را از يكى از همسايگانمان كه تابع وهابيت بود شنيدم. او مى گفت: شيعه ها يهودى اند، اصل آنها به مردى يهودى به نام عبدالله بن سباء بر مى گردد، وقتى اين مساءله را بررسى كردم، ديدم اينها نيز با احسان الهى ظهير هم او از شده اند. من هم اكنون كه اين سخن را مى نويسم كتاب او «الشيعه و التشيع» را در دست دارم، كه چگونه اين دروغها را از طبرى و ديگر مورخين نقل مى كند. حال آنچه را كه او از طبرى نقل كرده است نقل مى كنيم: اين مطلب را طبرى - قديمى ترين مورخ - ذكر كرده مى گويد: «عبدالله بن سباء مردى يهودى از اهالى صنعا و مادرش سياه پوست بود. او در زمان عثمان مسلمان شده سپس به بصيره و از آنجا به كوفه و در پايان به شام سفر كرد، ولى نتوانست كسى را در شام، منحرف سازد. سپس او را از آنجا بيرون كردند، او به مصر رفته و در آنجا ساكن شد. او به اهالى مصر گفته است:
عجيب است كه بعضى ها معتقدند عيسى دوباره بر مى گردد و به دروغ مى گويند كه محمد بر نمى گردد، در صورتى كه خداوند مى فرمايد: ان الذين فرض عليك القرآن لرادك معاد(214): «آن كس كه قرآن را بر تو واجب كرد، تو را به جايگاهت باز خواهد گرداند» پس محمد مستحق تر به بازگشت است از عيسى. اين سخن را از او پذيرفتند، و او مساءله رجعت را براى آنها وضع كرد و آنها درباره اش سخن گفتند.
سپس به آنها گفت: هزار پيامبر آمده و هر پيامبرى يك وصى داشته است، و على وصى محمد بود. سپس گفت: محمد خاتم انبيا و على خاتم اوصيا است. چه كسى ظالم تر از آن است كه وصيت رسول الله را جايز ندانسته و وصى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) را كنار گذاشته و خود امور امت را بدست گرفته است. او گفت: عثمان خلافت را بدون حق گرفته و اين وصى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) است پس بپاخزيد و او را بر سر كار بياوريد. ابتدا امراء خود را زير سؤال برده و امر به معروف و نهى از منكر را به طور علنى انجام دهيد تا مردم به سوى شما تمايل پيدا كنند. سپس آنها را به اين كار دعوت نمائيد. او تحت تأثير او فاسد شده بودند مكاتبه كرد. آنها به طور مخفيانه دعوت خود را پخش و به طور علنى امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و به شهرستان ها نامه نوشته و از امراء بدگويى مى كردند.
دوستان آنها نيز با ايشان به همين صورت مكاتبه مى كردند. اهل هر شهرى درباره كارهاى خود به شهر ديگر نامه نوشته و آنها نيز اين نامه ها را در شهر خود مى خواندند، و اهل شهر ديگر نيز نامه اهالى اين شهر را...».
بدين صورت عقايد شيعه و تاريخ آنها را به عبدالله بن سباء نسبت داده و سدى ميان محققين و حقيقت ايجاد كردند. و بر اين اساس محققان نيز به روش مورخين بدون هيچ گونه بحث و بررسى عمل كردند. مثلا احمد امين نويسنده مصرى در كتاب خود - فجر الاسلام - داستان عبدالله بن سباء را به عنوان يك قضيه مسلم و حتمى نقل كرده و به دنبال آن را تهمت و دروغ پردازى عليه شيعه را در مقابل خود باز مى بيند. در صفحه 269 مى گويد: «غلو كنندگان شيعه به اين مقدار درباره على اكتفا نكرده و به اينكه او افضل خلق پس از پيامبر بوده و معصوم مى باشد راضى نشدند، بلكه او را خدا دانستند. يكى از آنها مى گويد: «جزئى الهى در على حلول كرده و با بدن او متحد شد و لذا او از غيب اطلاع داشت».
سپس افسانه ابن سباء را نقل و درباره آن تحليل كرده و به اين نتيجه رسيده است:
«در واقع تشيع پناهگاهى بود براى هر كس كه به خاطر دشمنى يا حقد مى خواست اسلام را از بين ببرد... و يا هركس كه مى خواست تعاليم پدرانش از يهوديت، نصرانيت، زرتشتى يا هندو را وارد اسلام كند...». او اين حرفها را بى حساب و كتاب و بدون تحقيق و بررسى گفته است، مانند كسى كه در شب مى خواهد هيزم جمع كند هيچ نمى داند چه مى گويد، ولى نبايد او را ملامت كرد، زيرا سخنان نتيجه انحراف تاريخ و مورخين است.
بدين صورت تاريخ و سباءيت (215) ايستاده، آن را با بى طرفى و دقت مورد مطالعه قرار دادند، و براى آنها مشخص شد كه اين قضيه دروغ محض است. در اين باره علامه سيد مرتضى عسكرى دو جلد كتاب در اين باره نوشته و آن را «عبدالله بن سباء و اساطير اخرى (216) ناميده است. او در اين كتاب روايت ابن سباء را در مصادر دنبال كرده است، كه مجال نقل تمام دلايلى كه براى افشاى حقيقت آورده است نمى باشد و لذا به چند نكته اكتفا مى كنيم.
- اين افسانه تنها به يك راوى بنام سيف بن عمر بر مى گردد، او مولف كتابهاى (الفتوح الكبيره و الرده) و (الجمل و مسيره عائشه و على)(217) مى باشد. طبرى در تاريخ خود از اين دو كتاب نقل كرده و مطالب آنها را در حوادث سالهاى مختلف پخش نموده است. همچنين ابن عساكر و ذهبى در تاريخ كبير خود از او نقل كرده اند.

سخنان علما درباره سيف بن عمر

1- يحيى بن معين (متوفاى 233 هجرى) مى گويد: حديث او ضعيف است، يك پول سياه ارزشى ندارد.
2- ابو داوود (متوفاى 275 هجرى) مى گويد: به درد نمى خورد، دروغگو است.
3- نسائى صاحب صحيح (متوفاى 303 هجرى) گفت: او ضعيف است و حديث او را ترك كرده اند، او نه مورد اطمينان بوده و نه امين است.
4- ابن حاتم (متوفاى 327 هجرى) گفت: حديث او را ترك كرده اند.
5- ابن عدى (متوفاى 365 هجرى) مى گويد: سخنان دروغ را به افراد مورد اعتماد نسبت مى دهد، متهم به زندقه بوده است، درباره او گفته اند كه حديث جعل مى كند.
6- حاكم (متوفاى 405 هجرى) مى گويد: حديث او را ترك كرده اند، و او متهم به زندقه است.
7- خطيب بغدادى (متوفاى 406 هجرى) او را بى ارزش دانسته است.
8- ابن عبدالبر (متوفاى 463 هجرى) از ابن حيان نقل كرده كه او درباره سيف گفته است: «سيف متروك است، و ما حديث او را فقط به خاطر شناخت او نقل كرديم»، و ابن عبدالبر هيچ حاشيه اى بر اين سخن نزده است.
9- فيروزآباد او را صاحب تاءليفات دانسته و وى را با عده اى ديگر نام برده و گفته است: آنها ضعيف اند.
10- ابن حجر (متوفاى 852 هجرى) حديثى را وارد كرده كه اسم سيف در سند آن است، سپس درباره اين سند گفته است: افراد ضعيف در آن است كه ضعيف در سند آن است، سپس درباره سند گفته است: افراد ضعيف در آن است كه ضعيف ترين آنها سيف است.
11- صفى الدين (متوفاى 923 هجرى) گفته است: او را تضعيف كرده اند، و ترمذى تنها يك تنها يك حديث از او نقل كرده است. اين است نظر علما درباره سيف بن عمر در طول دورانهاى مختلف.
پس چگونه مورخين به اين سادگى روايت او را وارد كار خود مى كنند؟! و چگونه محققين نظر خود را بر اساس روايت او بنا كرد؟! و چگونه محققين نظر خود را بر اساس روايت او بنا كرد!؟ علاوه بر اين مساءله اختلافاتى است كه در نام او پيش آمده است، آيا او ابن السوداء يا عبدالله بن سباء است؟! او همچنين اختلافاتى كه در روايات درباره زمان ظهور او وجود دارد، آنگونه كه طبرى مى گويد، آيا در دوران عثمان بوده يا در زمان ظهور او وجود دارد، آنگونه كه طبرى مى گويد، آيا در دوران عثمان بوده يا در زمان على (عليه السلام) بنابر قول سعد بن عبدالله اشعرى پس از وفات ايشان بوده است! چگونه عثمان در برابر او ساكت ماند در حاليكه او در برابر بزرگان صحابه مانند ابوذر، عمار و ابن مسعود ساكت نمى ماند؟!
اين در واقع يك قسمت از سلسله دروغ پردازى عليه شيعه است. همانگونه كه طه حسين مى گويد: «ابن سباء شخصيتى است كه دشمنان شيعه براى شيعه ساخته اند، و وجود خارجى نداشته است». هدف اين حركت بدنام كردن عقايد شيعه است كه از قرآن و سنت سرچشمه گرفته مانند وصيت و عصمت و دشمنان آنها راهى و سنت سرچشمه گرفته مانند وصيت و عصمت و دشمنان آنها راهى جز ربط دادن اين عقايد به ريشه اى يهودى نيافتند، كه قهرمان آن مردى تخيلى بنام عبدالله بن سباء است و سپس تمام گناهان را به عهده او و كسانى كه از طرف او آمده اند گذشتند. علاوه بر اين كه چهره صحابه را درست كرده و از هر گونه ملامت و سرزنش ‍ منزه نمودند، على رغم آن همه اختلاف و تفرقه ميان آنها كه منتهى به قتل عثمان و جنگ گرديد، جنگى كه مى توان آن را بزرگترين فاجعه پس از سقيفه شمرد، زيرا هزاران صحابى قربانى آن شدند، و داستان ساختگى ابن سباء جز براى سرپوش نهادن بر آن برهه غير قابل توجيه از زمان نيست، آنها مسئوليت تمام حوادث را بر عهده اين شخصيت موهوم گذاشته و پرده بر آن كشيدند؛ كه اگر چنين كه منتهى به تفرقه در ميان امت و تقسيم آن به مذاهب و عقايد گوناگون شد. ولى هيهات، خطر از كبك دفع گناه آوردند؛ چگونه مى تواند اين غريبه تازه وارد اين قدر اوضاع را بر هم زند، تا جائى كه تاريخ عقيدتى اسلام را عوض كرده و صحابه ناظر اين صحنه باشند.