صحابه و آيه انقلاب

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات اءو قتل انقلبتم على اءعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئاء و سيجزى الله الشاكرين (175): «محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) فرستاده خدا است كه فرستادگان ديگرى قبل از او گذشته اند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به گذشته خود بر مى گرديد؟ و هر كس به گذشته خويش بر گردد هرگز ضررى به خدا نمى زند، و خداوند شاكران را پاداش خواهد داد».
محور سخن در اين آيه شريفه وفات رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و انقلابى است كه بعد از ايشان بر پا خواهد شد، اين مطلب در سه بخش و ما محمد، اءفان مات او قتل: «آيا اگر بميرد يا كشته شود» و انقلبتم على اعقابكم: «به گذشته خود بر مى گرديد» نهفته است، حال براى ورود در عمق اين آيه، و توضيح آن با قدرى تفصيل، ناگزير چند سؤال روشنگر را طرح كرده و سعى كينم آنها را جواب دهيم.
چرا خداوند به جمله (محمد تنها يك پيامبر است) اكتفا نكرده و بلافاصله پس از آن نفرموده است: (آيا اگر بميرد يا كشته شود) در صورتى كه سياق آيه با جمله اول كامل مى شود، چه نيازى بود آن هم به صورت تأكيد كه گفته مى شود: او پيامبرى است كه پيامبران ديگر پيش از او آمده و رفته اند؟ (و خلاصه سؤال اين كه جمله دوم چه نقشى در بيان مقصود دارد؟)
ميان مرگ و قتل چه فرقى هست، حرف عطف «او» بمعنى «يا» دلالت بر اختلاف بين معطوف (قتل) و معطوف عليه (مرگ) دارد، اين اختلاف چيست؟ و چرا خداوند اين را به صورت ترديد گفته است، در صورتى كه خدا مى داند كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) خواهد مرد؟
و چه كسى مورد خطاب است در قول خداوند انقلبتم: «بر مى گرديد»؟ و آنها بر چه چيزى منقلب شدند؟ و اين بازگشت آنها چه ربطى به وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دارد؟
موقعيت در اينجا موقعيت استقامت و پايدارى است، پس چرا فرموده است: (خداوند شاكران را پاداش خواهد داد) و نگفته است: استقامت جويان يا مسلمين و يا مؤمنين را؟
قبل از اينكه به جواب اين سؤالها بپردازيم، لازم است دو مقدمه مهم را بيان كنيم:
اولا شاءن نزول: اصحاب تفاسير مى گويند كه شاءن نزول اين آيه شكست مسلمين در جنگ احد بوده است كه مشركين شايع كردند رسول الله در جنگ به قتل رسيده است، و اين موجب نوعى شكست، عقب نشينى و ترديد مسلمين شد، و خداوند اين آيه را براى سرزنش مسلمين نازل فرمود.
ثانيا: اصل در آيات چيست؟ آيا اصل در آيات قرآنى اين است كه براى هر زمان معتبراند مگر آنچه با دليل استثنا شود؟
منظور اين است كه اگر آيات براى هر زمانى قابل قبولند، پس مى توانيم مفهوم آيه را به غير از زمان شاءن نزول آن نيز تعميم دهيم، و گرنه بايد مقيد به شاءن نزول آيه باشد و تعميم آن به زمانى ديگر نياز به دليل خواهد داشت.
علماى مسلمين اعم از شيعه و اهل سنت متفق اند بر اينكه عموم لفظ مورد نظر است و خصوصيتى در شاءن نزول نيست، زيرا اگر اصل بر عدم تعميم آيات قرآن به زمانهاى ديگر باشد، در اين صورت عمل به قرآن در زمانهاى بعد باطل بوده و ما ناگزير خواهيم بود اكثر آيات قرآن را كنار گذاشته و بى فايده تلقى كنيم. ولى چنين چيزى با روحيه، روش، تعليمات و عموميت اسلام منافات دارد.
اين بود دليل عقلى، كه آيات فراوانى از قرآن كريم آن را تاءييد مى كند، آياتى كه تأكيد بر تدبر و عمل به قرآن داشته و نسبت به عكس آن توبيخ مى كند.
و اگر نظر ديگر را بپذيريم، اين فرمايش خداوند: و اذا قرى القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون (176): «و اگر قرآن خوانده شد، بدان گوش داده و ساكت شويد تا مورد رحمت قرار گيريد».
ديگر معنايى نخواهد داشت، زيرا آيه به كل قرآن اشاره داشته و مخصوص ‍ جزئى اندك از آن يا تنها مقدارى از قرآن نمى باشد، بلكه بايد سعى كنيم تمام آيات را شناخته و به آنها گوش فرا دهيم و عبرت گيريم، همانگونه كه خداوند ما را به تدبر در آن امر فرموده است: افلا يتدبرون القرآن اميرالمؤمنين على قلوب اقفالها(177): «آيا آنها در قرآن تدبر نمى كنند، يا بر دلهاى آنان قفل نهاده شده است»؟
قرآن درباره ايمان به بعضى آيات و ترك بعضى ديگر اين گونه سرزنش ‍ مى كند الذين جعلوا القرآن عضين (178): «آنها كه قرآن را تقسيم يندى كردند»، آنچه را خواستيد پذيرفتند و آنچه به سود آنها نبود رد كردند.
همچنين خداوند مى فرمايد: و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل (179): «ما در اين قرآن هر گونه مثلى را براى مردم بيان كرده ايم».
ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر(180): «ما قرآن را براى تذكر آسان ساختيم، آيا كسى هست كه متذكر شود»؟
كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون (181): «كتابى كه آياتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده است، خواندنى و عربى - يا گويا - براى كسانى كه دانا هستند مى باشد».
انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (182): «ما آن را قرآنى فصيح و عربى قرار داديم تا شما آن را درك كنيد».
اين آيات ما تشويق مى كنند كه به تمام قرآن پاينده باشيم نه به جزئى از آن.
در هر حال هيچ مسلمانى با فرض دوم موافق نيست و اگر چنين فرضى درست باشد، باز هم آيه مورد بحث دلايلى دارد كه ثابت مى كند اين آيه محدود به زمان نزول خود نبوده بلكه در تمام زندگى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و پس از ايشان ادامه داشته است. اينك آن دلايل را مى آوريم:
آنچه در جنگ احد شايع شد، قتل پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بود، ولى آيه هم اين حالت شايع شده و هم حالت مرگ را مطرح مى كند (اگر بميرد يا كشته شود...) و اگر مخصوص زمان نزول بود خدا مى فرمود (اگر كشته شود)، و شايد هم نام بردن مرگ در آيه براى دلالت بر اين باشد كه آن انقلاب - بازگشت - كه در جنگ احد اتفاق افتاد، مشابه آن پس از وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز واقع خواهد شد.
فايده عملى اين مقدمه در بحثمان اين است كه اگر اصل اول ثابت شد - كه واقعا حق هم همين است همان گونه كه ديديم - در اين صورت ما نيازى به آوردن دليل براى تعميم حكم آيه انقلاب به زمانهاى بعد از زمان نزول نداريم، اما بنابر قول دوم لازم است دليل خاصى بياوريم براى اثبات اين كه آيه مورد نظر مخصوص حادثه اى كه به خاطر آن آيه انقلاب نازل شده است نمى باشد، بلكه اين آيه در طول زندگى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و پس از آن نيز ادامه دارد، و اگر فرض كنيم كه قول دوم صحيح است، در لابلاى خود آيه دليلى مبنى بر استمرار آيه در طول زندگى رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و ما بعد آن وجود دارد، ولى كجا و چگونه؟
اءما جواب «كجا؟» در اين فرموده خداوند است: اءفان مات اءو قتل «آيا اگر بميرد يا كشته شود...» و اما جواب «چگونه»؟ اين است كه آنچه به دروغ در مدينه و اطراف آن شايع شد كشته شدن رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) در جنگ احد بود كه سبب پيدايش حالت ارتداد و بازگشت به گذشته ها شد، پس اگر خداوند مى خواست اين آيه را فقط به جنگ احد اختصاص دهد بايد مى فرمود: (افان قتل: آيا اگر كشته شد)، ولى حالت مرگ را اضافه كرده (اگر مرد يا كشته شد) و اين به طورى كاملا آشكار اشاره مى كند به اينكه همين حالت در وقتى كه او واقعا مى ميرد تكرار خواهد شد، اما تريدى كه از طرف خداوند با آوردن حرف «او» كه بنابر اتفاق اهل لغت معناى اختلاف در مفهوم معطوف و معطوف عليه دارد مطرح شده است، آن هم با توجه به اين كه خداوند عالم به غيب بوده و چگونگى مرگ پيامبرش (صلي الله عليه و آله و سلم) را مى داند، تنها به اين دليل بوده كه خداوند خواسته است هر دو حادثه را در اين آيه مشمول سازد، هم حادثه شايع شدن قتل ايشان در احد و هم حادثه وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم).
بعضى ها قتل را به فعل انسان نسبت داده اند و مرگ را به فعل خدا، و گفته اند كه منظور خدا از اين تفصيل در واقع تنها حادثه احد بوده و ذكر اين ترديد براى اين است كه فعل بشر را كه قتل باشد از جهت مرگ بودن به خدا نسبت دهد. ولى اين قول دقيق نيست، زيرا خداوند فرموده است: فلم تقتلوهم و لكن الله قتلهم (183): «شما آنها را نكشتيد، بلكه خدا آنها را كشت»، پس فعل قتل را نيز مى شود به خدا نسبت داد، ضمنا سياق آيه مناسب با اين تفصيل نيست زيرا خداى متعال مساءله توبيخ و اعلام تنفر نسبت به اين عقب گرد را مورد توجه قرار داد، و بر آن تأكيد دارد و توجهش ‍ به تفصيل ميان فعل بنده و فعل خالق نيست.
خداوند جواب شرط (انقلبتم) كه همان (بازگشت) باشد را متعلق به دو فعل شرط (مات: مرد) و (قتل: كشته شد) دانسته است، و اين تعلق نشان مى دهد كه تأكيد خدا بر حالت انقلابى پس از مرگ يا قتل ايشان است، و وارد كردن حرف استفهام (به معنى «آيا» بر حرف شرط (ان: اگر) كه مفهوم تأكيد دارد، واقع براى استنكار، توبيخ و زشت دانستن اين حالت است.
و اين بسيار دور از ذهن است كه مفهوم آيه چنين باشد: هر گاه شايع شود كه محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) با فعل صادر از من مرده است، و اين كه من فعل خود را به صورت قتل او توسط كفار قرار دادم، آيا شما به گذشته خود باز مى گرديد؟. و اگر به آيه نگاهى كلى كنيم، آن هم با چنين معنايى، حالت توبيخ خداوند براى آنها بسيار تخفيف مى يابد در حالى كه نبايد در چنين حادثه اى تساهل شود. اصلا توجه آيه را پراكنده كرده و جهت هاى گوناگونى به آن مى دهد كه اين خلاف بيان هر حكيمى است، چه رسد به احكم حكما.
براى تاءييد آن كه آيه شريفه منحصر به اين حادثه نبوده، در توضيحات بعدى آيه دلايلى را - ان شاء الله - ارائه خواهيم كرد كه هر گونه شك و شبهه اى را در عدم محدوديت آيه و عموميت آن تا زمان مرگ پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و بعد از آن، بر طرف خواهد كرد.
همچنين بايد بدانيم كه مرگ دو معنى دارد: يك معناى عام كه مفهوم آن قبض روح است: اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيده (184): «هر جا باشيد مرگ به سراغ شما خواهد آمد هر چند در برج هايى مرتفع باشيد»، هو الذى احياكم ثم يميتكم ثم يحييكم (185 ): «او است كه به شما زندگى داد، سپس شما را مى ميراند و پس از آن شما با زنده مى كند».
معناى ديگر مرگ خاص است، كه در برابر قتل مى باشد.
يعنى اين كه شخص به مرگ طبيعى بميرد و در هر آيه اى كه هر دو لفظ را همزمان آورده است، يعنى هم لفظ موت و هم لفظ قتل، منظور همين معناى خاص مرگ است، به خصوص آنجا كه از حرف (او) استفاده شده است، به عنوان مثال: و لئن قتلتم فى سبيل الله او متم لمغفره من الله و رحمه خير مما يجمعون (186): «و اگر در راه خدا كشته شويد يا بميريد، آمرزش و رحمت خدا از تمام چيزهايى كه آنها جمع آورى مى كنند بهتر است»، و لئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون (187) «و اگر بميرد يا كشته شويد به سوى خدا باز مى گرديد»، لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا(188): «اگر آنها نزد ما بودند نمى مردند و كشته نمى شدند».
اگر مرگ در اين آيات به معناى عام خود باشدت هيچ دليلى براى به كارگيرى لفظ قتل نخواهد بود، زيرا قتل هم نوعى مرگ است و اين خلاف بلاغت است و مورد بحث ما نيز از همين قبيل است، از اينجا ثابت مى شود كه مقصود از مرگ در آيه انقلاب همان معناى خاص آن است كه هم رديف قتل است نه شامل آن (189).
چرا خداى متعال بر صفت رسالت درباره پيامبرش تكيه كرده است كه مى فرمايد: (او رسول است و قبل از او رسولان گذشته اند)، كافى بود بگويد: (محمد تنها يك رسول است)، و بلافاصله دنبال آن مى گفت: (آيا اگر بميرد يا كشته شود...)؟
در اولين برخورد براى جواب دادن به اين سؤال - همان گونه كه بعضى از مفسرين گفته اند - به نظر مى رسد كه خداوند خواسته است نظر مسملمانان را به اين حقيقت جلب كند كه محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) جاودان نيست، بلكه او نيز مى گذرد و مى ميرد، مانند ديگر پيامبران كه گذشتند و مردند. اين معنى از آيه واضح است ولى تنها اين مطلب مقصود آيه نيست زيرا اگر مراد اثبات صفت مرگ براى آن حضرت باشد بايد بگويد: (محمد تنها يك انسان است كه قبل از او انسانهايى آمده و رفته اند) كه در آن تأكيد بر خاصيت انسان است كه فانى شده و جاودان نيست، پس آيه داراى معناى عميق ترى است كه موجب شده صفت رسالت را مطرح و بر آن تأكيد كند. و اين معانى از اين قراراند:
اولا: همان گونه كه دين در گذشته وابسته به زندگى پيامبران نبوده، هم چنين به زندگى پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز وابسته نيست، پيامبران سابق مردند و دين پس از آنها ادامه داشت، رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز هرگاه بميرد يا كشته شود دين بعد از او ادامه خواهد يافت.
ثانيا: معناى عميق تر، دقيق تر و جامع تر براى آيه تأكيد بر «تطابق سنن» است يعنى اين واقعيت كه سنت امتها پس از مرگ پيامبرانشان بر يكديگر منطبق اند. آنچه بر آن امتها گذشته است، بر اين امت نيز دقيقا و مو به مو خواهد گذشت. اين حقيقت را قرآن، سنت و واقيعت تاريخى ثابت مى كنند، اما قرآن:
تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس ولو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاءتهم البينات و لكن اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر و لو شاء الله ما اقتتلوا ولكن الله يفعل ما يريد(190): «بعضى از آن پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم، با برخى از آنها خدا سخن گفته و بعضى را درجاتى برتر داد، به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم و او را با روح القدس تاءييد نموديم و اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از اين پيامبران بودند، پس از آن كه همه نشانه هاى روشن براى آنها آمد، با هم جنگ و ستيز نمى كردند، ولى اين امتها با هم اختلاف كردند، بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند و باز اگر خدا مى خواست با هم پيكار نمى كردند ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد».
ضمير در (من بعدهم) به (رسل: پيامبران) بر مى گردد، اگر تنها عيسى (عليه السلام) مورد نظر بود مى گفت: (من بعده)، و نمى توان گفت كه مراد عيسى (عليه السلام) است كه براى بزرگ شمردن او (هم) گفته است، زيرا موقعيت ضمير (هم) در (من بعدهم) اگر براى بزرگ شمردن باشد مخالف فصاحت و بلاغت خواهد بود. اگر هم آن را خلاف فصاحت و بلاغت ندانيم، گوئيم در جائى كه معلوم نباشد لفظ در معناى حقيقى يا مجازى آن به كار رفته است، اصل بر اين است كه به معناى حقيقى باشد. پس اگر (هم) را به معناى حقيقى خود بگيريم، بر مى گردد به (تلك الرسل: آن پيامبران) كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز در ميان آنها است به دليل آيه قبل: تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق و انك لمن المرسلين (191) «اينها آيات خدا است كه به حق بر تو مى خوانيم، و تو از رسولان هستى» كه به دنبال آن خداوند فرموده است: تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض .
روايات معروف و صحيح فراوانى نيز وجود دارند كه دلالت بر «تطابق سنن» مى كنند، و مسلمين اجماع بر صحت آن روايات دارند، مانند اين سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم): «شما سنت گذشتگان را مو به مو و بدون هيچ كم و زياد دنبال خواهيد كرد، حتى اگر آنها در لانه سوسمارى وارد شده باشند، شما نيز وارد خواهيد شد»(192). و اين سخن حضرت: «بعد از من دوباره كافر نشويد، كه گردن يكديگر را بزنيد».(193) و يا اين سخن ايشان: افترقت اليهود الى احدى و سبعين فرقه و افترقت النصارى الى اثنين و سبعين فرقه و ستفترق على امتى ثلاثه و سبعين فرقه اثنان و سبعون فى النار و واحده ناجيه»(194) : يهود به هفتاد و يك فرقه و انصارى - مسيحى ها - به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند و امت من به هفتاد دو سه فرقه تقسيم خواهند شد، كه هفتاد و دو فرقه از آنان در آتش بوده و يكى نجات خواهد يافت». همچنين آيات زيادى بر «تطابق سنن» دلالت مى كنند مانند: فهل ينتظرون الا مثل ايام الذين خلوا من قبلهم (195): «آيا آنها جز ايامى همانند ايام پيشينيان را انتظار دارند» و يا آيه: كان الناس امه واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعدما جاءتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه (196): «مردم (در آغاز) يك دسته بيشتر نبودند (سپس در ميان آنها اختلاف بوجود آمد)، خداوند پيامبران را بر انگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى را كه به سوى حق دعوت مى كرد همراه آنها نازل نمود تا در ميان مردم درباره آنچه اختلاف داشتند حكم كند و كسى در آن اختلاف نكرد مگر آنهايى كه كتاب را دريافت كرده بودند پس از آن كه نشانه هاى روشن به آنها رسيده بود، كه آنها به خاطر انحراف از حق و ستمگرى در آن اختلاف كردند و خداوند آنهائى را كه ايمان آورده بودند نسبت به حقيقتى كه در آن اختلاف داشتند هدايت نمود»، و همچنين آيه: احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين:(197) «آيا مردم گمان كرده اند به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم، بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گويند و كسانى كه دروغ مى گويند تحقق يابد.»
چبهترين دليل بر «تطابق سنن» كردار اصحاب پس از وفات رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) است كه يكديگر را تكفير كرده و هر يك ديگرى را فاسق دانست، و كار به جايى رسيد كه با يكديگر درگير شده، جنگهاى خانمان سوزى به راه انداختند، كه بيش از صد هزار مسلمان قربانى شدند. اين است مصداق آيه: ولو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم من بعدهم من بعدما جاءتهم البينات ولكن اختلفوا...: «و اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از آن پيامبران بودند، پس از آن كه آن همه نشانه هاى روشن براى آنها آمده بود، با هم جنگ نمى كردند، ولى آنها با هم اختلاف كردند...».
ديگر جايى براى اين سؤال نيست كه چگونه اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مى توانند به گذشته خود برگردند، آنها كه مال و جان خود را فدا كرده، و با خويشاوندان خود نيز به خاطر اسلام جنگيدند، و رسول الله را در سختى ها و در ناراحتى ها ترك نكردند و آيات و معجزات ايشان را ديدند!!؟ جواب اين سؤال را علاوه بر آنچه گذشت اين گونه مى دهيم.
الف - ضمير خطاب در (انقلبتم: شما منقلب شديد) متوجه آنها است و لا غير، زيرا معقول نيست كه خطاب به كفار يا منافقين باشد، آنها خود به خود منقلب هستند.
ب - علم مانع از انحراف نيست، چه بسا افرادى بدانند حق در اين طرف است ولى هواى نفس آنها به طرف ديگر متمايل بوده و آنان را با خود با به آن سو مى كشد، بلكه اكثر حالتهاى تجاوز از حريم حق، بعد از علم به آن پيش مى آيد: و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم «و آنها كه كتاب آسمانى داشتند اختلاف نكردند مگر بعد از بدست آوردن علم، و آن هم به خاطر ظلم و انحراف از حق در ميان خود»، و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم: «و كسى در آن اختلاف نكرد مگر آنهايى كه كتاب را دريافت داشته بودند پس از آن كه نشانه هاى روشن به آنها رسيده بود، و آنها به خاطر انحراف از حق و ظلم در آن اختلاف كردند». پس همه چيز واضح است، و نشانه هاى آن آشكار است ولى آنها اختلاف كرده و با يكديگر جنگيدند.
و لو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاءتهم البينات : «و اگر خدا مى خواست، كسانى كه بعد از آنها، پس از دريافت آن نشانه هاى روشن آمدند با يكديگر نمى جنگيدند، افراءيت من اتخذ الهه هواه واضله الله على علم (198): «آيا ديدى كسى را كه هواى نفس ‍ خود را معبود خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى گمراه ساخت».
ج - فداكاريهاى گذشته و صبر بر مصائب، مانع از انحراف انسان در آينده نيست، و ما سراغ نداريم فداكاريها و صبر بر مصائبى مانند آنچه بر سر بنى اسرائيل آمد هنگامى كه فرعون دست و پاى آنها را يكى از راست و ديگرى را از چپ بريد آنها صبر كردند، آنها را به دار آويخت باز هم صبر كردند، زنان و كودكان آنها را نگه داشته و مردانشان را به قتل رساند و آنها صبر كردند و از دعوت موسى (عليه السلام) را به طور آشكار ديدند كه يكى از عظيم ترين آنها شكافته شدن دريا به چند بخش، و هر بخشى مانند كوهى عظيم بود. ولى همين كه موسى (عليه السلام) چند روز آنها را ترك كرد، به عبادت گوساله پرداختند، گويا طبيعت انسان اين گونه است كه تا احساس امنيت و بى نيازى كند طغيانگر مى شود كلا الانسان لطيفى ان را استغنى (199): «چنين است، هرگاه انسان خود را بى نياز بيند طغيان مى كند».
د - هر چه قدر انسان در درجات ايمان بالا رود، اگر از طرف خداوند معصوم نباشد امكان انقلاب و كفر در او هست، گوياترين مثال بلعم بن باعورا است: و اتل عليهم نباء الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها قاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بايتنا فاقصص القصص لعلكم يتفكرون ساء مثلا القوم الذين كذبوا بايتنا و انفسهم كانوا يظلون من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فاولئك هم الخاسرون (200): «و براى آنها بخوان سرگذشت آن كسى را كه آيات خود را به او داديم ولى او از آنها جدا شد و شيطان به او دست يافت و از گمراهان شد. اگر مى خواستيم او را با اين آيات بالا مى برديم ولى او به پستى گرئيد و از هواى نفس خويش پيروى كرد. او مانند سگى است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را بيرون سگى است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را بيرون مى آورد و اگر او را حال خود واگذارى باز همين كار را خواهد كرد، اين مثل جنمعيتى است كه آيات ما را تكذيب كردند. اين داستانها بازگو كن تا شايد بينديشند. چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما تكذيب كردند، ولى آنها به خودشان ستم مى كردند. هدايت يافته كسى است كه خدا او را هدايت كند، و كسانى را كه خدا گمراه كند آنها زيانكاران واقعى هستند».
آيا كسى از اصحاب پيامبر به درجه ايمان اين شخص رسيده است؟ او اسم اعظم را مى دانست، ولى باز هم منحرف شد، چه رسد به كسانى كه از او پائين ترند؟
سؤالى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه: بر چه چيزى انقلاب پيش ‍ مى آيد؟
ما هم اين سؤال را مطرح مى كنيم: معمولا بر چه چيزى انقلاب پيش ‍ مى آيد؟
در پيش روى ما چند عنصر اساسى در آيه وجود دارد كه با تجزيه و تحليل آنها مى توان به جواب سؤال مطرح شده رسيد:
الف - اين انقلاب به وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ارتباط دارد اءفان مات او قتل انقلبهم على اعقابكم: «آيا اگر مرد يا كشته شد بر گذشت خود منقلب مى شود»؟
ب - وقوع انقلاب دلالت بر وجود اصلى دارد كه انقلاب بر اساس آن اتفاق افتاده، اصلى كه براى تمام منقلبين مشخص بوده است. اگر منقلبين آن اصل را نمى دانستند، به آنها گفته نمى شد (انقلبتم على اعقابكم: شما بر گذشته خود منقلب شديد)، بلكه آنچه انقلاب بر آن واقع شد، از قبول مورد قبل بوده است تا آن كه اين انقلاب پيش آمد.
ج - اين مساءله ارتباط مستقيمى با خدا و رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) دارد و انقلاب بر آنها واقع شده است.
د - ضرر اين انقلاب، بر منقلبين در دنيا و آخرت خواهد بود و سيجزى الله الشاكرين: «خدا شكرگزاران را پاداش خواهد داد»، فلن يضر الله شيئا: «او هرگز به خدا ضررى نمى رساند»، و من يشكر فانما يشكر لنفسه (201): «هر كه شكر كند، در واقع به خاطر خودش شكر كرده است». سپس خداوند بيان فرموده است كه فايده اين شكر به شخص بنده بر مى گردد و مفهوم اين فرمايش خدا اين است كه ضرر شكر نكردن نيز بر خود بنده خواهد بود.
ه - اين انقلاب مربوط به سنت پيشينيان است، پس گذشتگان بر هر چه منقلب شدند، اينها نيز بر همان منقلب خواهند شد.
و - خداى متعال نفرموده است كه مؤمنين يا مسلمين را پاداش مى دهد، بلكه فرموده است شكر گذاران را پاداش خواهد داد، و اين اشاره است به اين كه افراد غير منقلب اندك اند: و قيل من عبادى الشكور(202): «و اندكى از بندگان من شكرگزارند». و لفظ (انقلبتم: شما منقلب شديد) نيز اين معنى را تاءييد مى كند كه نشان دهنده اكثريت است، زيرا اگر منقلبين كم بودند مى فرمود (انفلب بعضكم: بعضى از شما منقلب شدند)، و در اينصورت توبيخ اكثريت درست نبود.
ز - اين انقلاب مسلم بوده و بدون شك اتفاق خواهد افتاد، به دليل آنكه هرگاه فعل شرط اتفاق بيافتد جواب شرط محقق مى شود و استفاده از فعل ماضى در (انقلبتم) نشان دهنده محقق شدن آن به طور حتمى است.
ح - اين خطاب مخصوص مسلمين بوده و متوجه آنها است و ربطى به كافران ندارد زيرا آنها اساسا منقلب هستند و نمى تواند مخصوص منافقين باشد كه اين خلاف ظاهر آيه است و اگر تنها آنان مورد خطاب بودند مى گفت: (اظهرتم انقلابكم: انقلاب خود را آشكار ساختيد)، بلكه خود انقلاب و وقوع آن بلافاصله بعد از وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) خواهد بود.
براى شناخت ماهيت اين انقلاب، بايد هنگام تجزيه و تحليل، تمام عناصر گذشته را مورد قرار داد، بايد نتيجه بحث كاملا مطابق با آن باشد، والا اين چيز ديگرى خواهد بود.
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) حاكم بر مسلمين بود و پس از وفات ايشان انقلاب پيش آمد.. حال مى پرسيم: بعد از وفات حاكم، بر چه چيزى معمولا انقلاب پيش مى آيد؟! چه مسائلى بوده است كه رسول الله نسبت به آن نقش كنترل كننده فشار را براى امت داشته كه مانع از بروز اختلاف مى شده است. به طورى كه اگر رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نبود اين اختلاف و درگيرى به سرحد انفجار مى رسيد؟ آيا قرآن به طور صريح اشاره اى ندارد به اين امرى كه براى مردم سنگين بوده، و بسيارى آن را نپذيرفته و پيامبر از تبليغ آن براى امت خود مى ترسيد. ولى فرمان خدا اينگونه صادر شد: يا اءيها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رساله و الله يعصمك من الناس (203): «اى پيامبر، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا - به مردم - برسان، و اگر نرسانى، رسالت او را ابلاغ نكرده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند».
با نگاهى كوتاه و سريع بر آيه فوق به اين نتايج خواهيم رسيد:
1- آن مساءله اى تبليغ آن واجب است، معادل با تبليغ خود رسالت است، كه اگر آن را ابلاغ نكند مانند اين است كه رسالت را ابلاغ نكرده است، پس ‍ كفر به آن مانند كفر به رسالت است و انقلاب عليه آن مانند انقلاب عليه رسالت است.
2- اين مساءله مورد اختلاف عظيمى ميان مردم است، كه پيامبر از دست مردم بر خودش نگران بود، و لذا خداى متعال او را اطمينان داد (خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد).
3- اين مساءله در حد تمام رسالت است، زيرا مفهوم آيه اين گونه است كه اگر اين مساءله را ابلاغ نمايد، رسالت را ابلاغ و تكميل كرده است اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دنيا(204): «امروز دين شما را برايتان تكميل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين برايتان پذيرفتم»، اين مطلب منطبق بر آيه انقلاب است كه خبر از انقلابى عيله كل دين مى دهد.
4- جمله (يعصمك من الناس: تو را از مردم حفظ مى كند)
نشان مى دهد كه اكثريت قريب به اتفاق مردم اين مساءله را كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به تبليغ آن ماءمور شده است قبول ندارند.
اين مساءله با انقلاب مورد نظر ارتباط دارد زيرا:
1 - اين مساءله با رسالت ارتباط دارد، و انقلاب بر آن، انقلاب بر رسالت است.
2 - نشانه هاى انقلاب در اين مساءله، به دليل عدم رضايت اكثريت وجود دارد.
3 - پيامبر مجبور است آن را هم اكنون به دليل نزديك نزديك شدن زمان وفاتش ابلاغ كند، انى اوشك ان ادعى فاءجيب : « نزديك است مرا بخوانند و من اجابت كنم»، پس نيايد بهانه اى براى انقلاب باقى گذارد و بايد حجت را بر آنها كامل كند زيرا انقلاب مربوط به وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است.
4 - آنچه كه او مى خواهد آن را ابلاغ كند، تنها چيزى است كه مى توان بر آن انقلاب كرد، زيرا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) تمام رسالت را با همه شاخه هاى گوناگون آن ابلاغ نموده و در كوچكترين مساءله اى از آن آثار نارضايتى در مسلمين پيدا نشده است، مگر اين مساءله كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) از آن ترسيده و خداوند به او وعده داده است او را از مردم حفظ كند.
5 - پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در اين مساءله نقش كنترل كننده فشار را داشته است كه اگر وفات كند فشار بالا رفته و مردم به طور معكوس ‍ عمل خواهند كرد.
6- بنابراين چيزى باقى نماند كه انقلاب بر آن واقع شود جز خلافت تعيين شده از طرف خداوند متعال.