واقعيت عملى شورى

شورى و سقيفه بنى ساعده
مورخين مى گويند خلافت ابوبكر بر اساس انتخاب وى در سقيفه بنى ساعده بوده است و اين انتخاب در واقع، مشروعيت اساسى خلافت ابوبكر بر مسلمين است. بنابراين يك مسلمان در صورتى خود را پيرو خلافت مى بيند كه نسبت به سقيفه ايمان و پذيرش داشته و آن را تنها راه تعيين خليفه مسلمين بداند. و چون ما در بحث گذشته باطل بودن نظريه شورى براى تعيين خليفه مسلمين را ثابت كرديم، به نظريه شورى به شمار مى آيد داشته باشيم، تا بدانيم تا چه حد اين حادثه سالم برگزار شده و به دنبال آن مشخص گردد كه آيا بايد بدان ملتزم بود و از آن تبعيت نمود يا خير.

سقيفه در تاريخ طبرى

طبرى اين حادثه را به طور مفصل در تاريخ خود ج 3 نقل كرده، كه در اينجا در حد نياز مختصرى از آن را از صفحه 218 الى صفحه 223 بيان مى كنيم:
انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده، جنازه پيامبر را به عهده خانواده اش گذشتند تا او را غسل دهند. آنها گفتند: بعد از محمد كار را به سعد بن عباده واگذاريم، و سعد را در حاليكه مريض بود بدانجا آوردند... او سخنرانى كرده، ابتدا خداوند را حمد و ثنا گفته، سپس سابقه انصار پيامبر و اصحابش را با تكريم و احترام پذيرفته و با دشمنان پيامبر جنگيدند تا آنكه اعراب به دين اسلام در آمدند، و پيامبر در حالى كه از دنيا رفت كه از آنها راضى بود، سپس سعد گفت: اين امر را بدست بگيريد و ديگران را شريك خود نكنيد. انصار همگى جواب دادند كه درست نظر دادى و سخن صحيحى بر زبان آوردى، ما نيز هرگز از راءى تو سر باز نزده و كار را به عهده بو واگذار مى كنيم. سپس آنها با يكديگر به گفتگو پرداخته و گفتند: ولى چه خواهد شد اگر مهاجرين قريش نپذيرفتند و گفتند: ما مهاجرين با رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و اولين صحابه او بوده و ما عشيره و ياران او هستيم، پس چرا مى خواهيد كار را پس از او از ما بگيريد؟، آنگاه عده اى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت: اميرى از ما و اميرى از شما باشد.
سعد بن عباده گفت: اين اولين ضعف شما است.
ابوبكر و عمر موضوع انصار را شنيده، فورا خود را همراه با ابوعبيده جراح به سقيفه رساندند، اسيد بن حضير، عويم بن ساعده و عاصم بن عدى از قبيله عجلان نيز به دنبال آنها آمدند. در آنجا ابوبكر - پس از آنكه عمر را از سخن گفتن منع كرد - به سخنرانى پرداخت. ابتدا حمد و ثناى خدا را بجاى آورد، سپس سابقه مهاجرين را به عنوان اولين كسانى از اعراب كه پيامبر را تصديق كردند يادآور شده و گفت: (آنها اولين كسانى هستند كه خدا را در زمين عبادت كرده و به پيامبر ايمان آوردند، آنها ياران و عشيره او بوده و پس از او نيز مستحق تر از همه مردم به اين امر مى باشند، و هر گاه كه به ستيزه با آنها بپردازد (بنابراين بعد از مهاجرين نخستين، به نظر ما كسى به درجه شما نمى رسد، پس از مهاجرين نخستين، به نظر ما كسى به درجه شما نمى رسد، پس امراء از ما و وزراء از شما باشد).
آنگاه حباب بن منذر بپا خاسته، گفت: اى گروه انصار، كار خويش را بدست خود بگيريد كه ديگران زى سايه شما به سر مى برند و هيچكس جراءت مخالفت با شما را ندارد، و با يكديگر اختلاف نكنيد كه راءى شما بى ارزش ‍ شده و كار از دستتان خارج مى شود، اما اگر اينها جز سخن خود نپذيرفتند پس اميرى از ما و اميرى از آنها باشد.
عمر گفت هرگز! امكان ندارد دو نفر بر يك كار به توافق برسند، به خدا سوگند اعراب نخواهند پذيرفت كه شما بر آنها رياست كنيد در حالى كه پيامبر آنها از شما نيست، ولى اعراب مانعى نمى بينند كه كار خود را به دست كسانى دهند كه نبوت در آنها بوده و ولى امرشان از ميان آنها برخاسته است. ما بر هر كه ايمان آورده است حتى آشكار و دليلى محكم داريم. چه كسى در حكومت محمد و رياست او رقيب ما است. در حالى كه ما از ياران و عشيره او هستيم، مگر آنكه به دنبال باطل رفته، به سوى گناه روى آورده و خود را به هلاكت رسانده باشد؟!
حباب بن منذر ايستاد گفت: اى گروه انصار، كار خود را دست بگيريد و سخن اين مرد و يارانش را نشنويد، كه آنها سهم شما را در اين كار از دستتان خواهند گرفت و اگر آنچه را كه خواستيد نپذيرفتند، آنها را از اين شهر بيرون كنيد و كار خود به عهده بگيريد. به خدا سوگند شما مستحق تر به اين امر مى باشيد، زيرا با شمشيرهاى شما بود كه تسليم اين دين شد آنكه حاضر نبود تسليم شود. به راى من عمل كنيد كه بهترين راءى را دارم. به خدا سوگند اگر بخواهيم كار را به صورت اول در مى آوريم.
عمر گفت: پس خدا تو را بكشد.
او گفت: بلكه تو را بكشد.
ابو عبيده گفت: اى گروه انصار، شما اولين كسانى بوديد كه پيامبر را يارى نموديد، مبادا اولين كسى كه دين را تغيير داده و منحرف شويد.
آنگاه بشير بن سعد خزرجى پدر نعمان بن بشير قيام كرد و گفت: اى گروه انصار، به خدا سوگند اگر ما فضيلتى در جنگ با مشركين و سابقه اى در اين دين داريم، جز رضايت خداوند و اطاعت از پيامبر و كوشش براى خودمان هدف ديگرى نداشتيم، پس سزاوار نيست كه بدين خاطر و خدا بر ديگران منت گذاريم، ما كه به خاطر دنيا چنين عمل نكرديم و خدا ولى نعمت ما و از ما بر خود ما سزاوارتر است. به خدا سوگند، كه حق تعالى مرا در حال نزاع با آنها هرگز نخواهد ديد، پس از خدا بترسيد و با آنها مخالفت نورزيد و درگير نشويد.
ابوبكر گفت: اين عمر و اين ابو عبيده، هر كدام را خواستيد با او بيعت كنيد.
آن دو نفر گفتند: به خدا سوگند، با بودن تو ما ما كار را به عهده نخواهيم گرفت...
عبدالرحمن بن عوف گفت: اى گروه انصار، به شما هر چه فضل داشته باشيد ولى مانند ابوبكر، عمر و على ميان شما نيست.
منذر بن ارقم ايستاد و گفت: ما فضيلت آنهائى كه نام بردى انكار نمى كنيم، و در ميان آنها كسى است كه اگر اين امر را بخواهند كسى را او مخالفت نمى كنيم، و در ميان آنها كسى است كه اگر اين امر را بخواهد كسى با او مخالفت نمى كند - منظور على ابن ابى طالب (عليه السلام) است.
انصار - يا گروهى از آنها - گفتند: جز با على بيعت نمى كنيم.
عمر مى گويد: در اين وقت سر و صدا و سخن هاى پراكنده زياد شد و من از اختلاف ترسيدم و لذا گفتم: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم... وقتى آن دو نفر رفتند كه با او بيعت كنند، بشير بن سعد زودتر خود را به او رساند، حباب بن منذر گفت: اى بشير، نافرمانى كردى و پسر عموميت را از رياست محروم ساختى؟
گفت: به خدا سوگند نه، ولى من ترسيدم كه با اين قوم بر سر چيزى در گير شوم كه خداوند آن را براى آنها قرار داده است.
آنگاه قبيله اوس كه رفتار بشير بن سعد را ديد، ادعاى قريش را دانسته واز تقاضاى قبيله خزرج مبنى بر امارات رئيسشان سعد بن عباده مطلع شدند، به يكديگر گفتند - و اسيد بن حضير نيز ميان آنها بود - به خدا سوگند، اگر يكبار كار به دست قبيله خزرج بيافتد، آنها براى هميشه فضيلتى بر شما خواهند داشت و هيچگاه از اين رياست سهمى به شما نخواهند داد، پس ‍ بشتابيد به بيعت ابوبكر.
آنها برخاستند و با ابوبكر بيعت نمودند و سعد بن عباده با قبيله اش - خزرج - در كار خود شكست خوردند... و مردم از هر سو جهت بيعت به سوى ابوبكر روى آوردند كه نزديك بود سعد بن عباده زير دست و پاى مردم پايمال شود.
افرادى از ياران سعد گفتند: مواظب باشيد، سعد را نيازاريد.
عمر گفت: او را بكشيد، خدا او را بكشد.
سپس بالاى سر او ايستاد و گفت: خواستم تو را چنان بكوبم كه استخوانت خرد شود.
آنگاه قيس بن سعد ريش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند، اگر يك موى از سر او كم كنى، يك دندان سالم برايت نخواهد ماند.
ابوبكر گفت: آرام باش، اى عمر! در اين وقت ملايمت بهتر است. عمر از او دور شد.
سعد گفت: به خدا سوگند، اگر توانى در من بود، و قدرت ايستادن داشتم، چنان غرشى در شهرها و كوچه ها از من مى شنيدى كه تو و يارانت را سنگ كوب مى كرد، به خدا سوگند تو را به گروهى ملحق مى كردم كه در ميان آنها رعيت بودى نه ارباب مرا از اين مكان ببريد.
سپس او را آنجا برده و به منزلش رساندند.
اين قضيه نياز به شرح و توضيح ندارد بلكه خود به خود بيانگر چگونگى به خلافت رسيدن ابوبكر است... چيزى كه كاملا از شورى به دور است، كه شورى هيچ متناسب با اين مكان دور افتاده نيست، سقيفه بنى ساعده در مزرعه اى خارج از شهر مدينه مناسب تر است، زيرا مسجد جايگاه اجتماع مسلمين و مركز مشاوره درباره امور دين و دنيا بوده است. از نظر زمانى نيز هيچ وقت مناسبى نبوده است، كه هنوز رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) دفن نشده و بدن پاك و مطهر ايشان بر زمين مانده بود. پس چگونه به خود اجازه دادند پيكر مقدس آن حضرت را به حال خود گذاشته و درگير امر خلاف شوند، در حالى كه پيشوايان و بزرگان صحابه مشغول تجهيز پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بودند.
حال، كدام عاقلى اين را شورى مى داند؟
در واقع آنها درباره خلافت قدرتمند اسلامى كه توسط آن وحدت و كيان مسلمين حفظ مى گردد بحث نكردند و سخنان آنها گوياى اين مطالب است.
مثلا اين كه سعد گفت: كار را به خود اختصاص داده و ديگران را شريك نكنيد.
آنان جواب دادند: نظر درستى ارائه كردى و سخن خوبى گفتى ما از سخن تو تجاوز نمى كنيم.
و يا قول عمر: چه كسى در قدرت و حكومت محمد با ما رقابت مى كند؟!.
و قول حباب: مواظب باشيد و سخنان او و يارانش را گوش ندهيد كه سهم شما را از دستتان مى برند.
اين سخنان نشان دهنده روحيه اين قوم است آنها نيز قدرت و سلطنت چيزى را نمى جويند.
و علاوه بر آن، الفاظ تند و تيزى كه ميان صحابه رد و بدل شد، آن هم پس از بيست و سه سال كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در تربيت آنها كوشيد. مثلا عمر به حباب گفت: خدا تو را بكشد، و حباب جواب داد: بلكه تو را بايد بكشد.
همچنين قول عمر به سعد: او را بكشيد، خدا او را بكشد. و يا قول ديگر او: خواستم تو را لگدمال كنم تا استخوان هايت خرد شوند. و يا قول قيس بن سعد به عمر در حالى كه ريش او را بدست گرفته بود: به خدا سوگند، اگر يك موى سر او كم شود، يك دندان سالم برايت نخواهد ماند.
اين سخنان خشن كه در اين جايگاه حساس انتخابات رد و بدل مى شود و تا حد تهديد به ضرب و شتم و يا قتل ادامه مى يابد، نشان دهنده سينه هاى پر از حقد و دشمنى و بد بينى به يكديگر است... چگونه ممكن است مشورت اين گونه افراد را - اگر بتوان نام آن را شورى گذاشت - پذيرفت؟
به سخنان و احتياج هاى آن بر يكديگر توجه كنيد، كه چه استدلال هاى بى اساس و دور از منطق بوده است. مثلا احتياج عمر را كه قوى ترين احتياج آنها است مد نظر بگيريد: «ملت عرب راضى نخواهند شد كه شما را رهبر خود بدانند در حالى كه پيامبر ايشان از شما نيست. ولى اعراب مانعى ندارند كسى را به رهبرى بپذيرند كه نبوت از ميان آنها برخاسته و ولى امر آنها از ايشان بوده است».
پس اگر اعراب راضى به رهبرى افراد دور از پيامبر نيستند، مسلما بيشتر رضايت مى دهند كه رهبر آنان نزديك ترين فرد به رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) يعنى على بن ابى طالب (عليه السلام) باشد، و لذا اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «به درخت استدلال كرده ولى ميوه درخت را كنار گذاشتند».(151)
و اگر اعراب رهبرى على (عليه السلام) را نپذيرند، مسلما رهبرى فردى از قبيله تيم را نيز نخواهند پذيرفت، پس اگر حجت آنها اين گونه باشد، على (عليه السلام) داراى رساترين حجت است.
ابوبكر جواهرى درباره احتياج على (عليه السلام) مى گويد: «على مى گفت (من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم)، تا آنكه او را نزد ابوبكر برده و گفتند: بيعت كن، گفت: من در اين امر از شما مستحق ترم، با شما بيعت نمى كنم زيرا شما بايد با من بيعت كنيد. رهبرى را از دست انصار گرفتيد و بر آنها احتياج كرديد كه با رسول الله خويشاوندى داريد، آنها نيز امر را تسليم شما كرده و رهبرى را به شما واگذار كردند. و من بر شما احتياج مى كنم به همان احتجاجى كه شما بر انصار داشتيد، پس با ما منصف باشيد اگر از خدا بر خود مى ترسيد و حق ما را آنچنان بپذيريد كه انصار حق شما را پذيرفتند، و الا ظالم بشمار آمده و شما به ظلم خويش آگاهيد.
عمر گفت: تو را رها نمى كنيم تا بيعت كنى.
على به او گفت: اى عمر، براى او - ابوبكر - شيرى مى دوشى كه نيمى از آن براى خودت خواهد بود، كار او را امروز محكم كن تا آن را فردا به خودت واگذار كند، نه، به خدا سوگند، تو را نپذيرفته و تسليم تو نمى شوم.(152)
آنها از راههاى مختلف سعى كردند على (عليه السلام) را تسليم كنند، مثلا يكبار خواستند عباس را تحريك كنند، گفتند: سهمى به او بدهيم كه براى خود و فرزندانش پس از او باشد و بدين وسيله او را از على بن ابى طالب جدا خواهيم كرد، كه اگر عباس به سوى ما بيايد حجتى عليه على خواهيم داشت»(153)
ولى عباس اين گونه جواب داد: «اما آنچه ادعا كردى كه به من خواهى داد، اگر آن حق مؤمنين است كه تو اجازه ندارى درباره آن تصميم بگيرى، و اگر حق ما است، در آن صورت راضى نمى شويم كه جزئى از حقمان را بگيريم و جزئى را رها كنيم، و زنهار از تندروى بپرهيز، كه رسول الله از درختى سر چشمه گرفته كه ما شاخه هاى آن و شما همسايگان آن هستند».(154)
وقتى اين شگرد به نتيجه نرسيد، به زور متوسل شدند.
عمر بن خطاب گفت: به ما خبر دادند كه هنگام وفات رسول خدا، على وزبير و افرادى كه با آنها بودند، در خانه فاطمه متحصن شده اند.(155)
ابوبكر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه خارج كنند، و به او گفت: اگر نپذيرفتند، آنان را بكش.
عمر بن خطاب و افرادش، آتشى بدست گرفته، آمد تا خانه را بر آنها به آتش ‍ بكشد، فاطمه با آنها روبه رو شد و گفت: اى پسر خطاب، آيا آمده اى تا خانه ما را بسوزانى؟!
گفت: آرى، يا آنكه داخل شويد در آنچه امت در آن داخل شده اند.(156)
و در كتاب انساب الاشراف آمده است كه:
فاطمه پشت در خانه به او گفت: اى پسر خطاب، آيا در خانه مرا مى سوزانى؟!
گفت: آرى.(157)
مورخين افرادى را كه به خانه فاطمه يورش برده تا را بسوزانند بدين شرح معرفى كرده اند:
1- عمر بن خطاب.
2- خالد بن وليد.
3- عبدالرحمن بن عوف.
4- ثابت بن قيس بن شماس.
5- زياد بن لبيد.
6- محمد بن مسلم.
7- زيد بن ثابت.
8- سلمه بن سلامه بن وغش.
9- سلمه بن اسلم.
10- اسيد بن حضير.
يعقوبى مى گويد: آنها با اجتماعى به خانه حمله كردند - تا آنكه مى گويد - و شمشير او شكسته شد - شمشير على - و وارد خانه شدند.(158)
طبرى مى گويد: عمر بن خطاب به سوى منزل على آمد در حالى كه طلحه، زبير و جمعى از مهاجرين در آنجا بودند، زبير شمشير به دست، بر آنها خارج شد، ولى پاى او لغزيد و شمشير از دست او افتاد، آنها بر او حمله برده، و را دستگير كردند.(159).
وقتى فاطمه مشاهده كرد آنچه بر آنها - على و زبير - گذشت، آمد و بر در حجره ابوبكر ايستاد و گفت: اى ابوبكر، چه زود كينه خود را بر اهل بيت (عليهم السلام) رسول الله نشان داديد، به خدا سوگند، هرگز با عمر سخنى نخواهم گفت تا به لقاء الله بپيوندم.(160)
فاطمه به خاطر اين مسائل و محروم شدن از ارث خود و همچنين مصائب ديگر غضب كرد، از ابوبكر متنفر شده و با او سخن نگفت تا وفات نمود. او پس از پيامبر تنها شش ماه زنده ماند...! و وقتى كه وفات كرد، همسرش على او را شبانه دفن كرد و به ابوبكر اطلاع نداد.(161)
در روايتى ديگر آمده است كه فاطمه به او گفت:
به خدا سوگند، در هر نمازى كه بخوانم، عليه تو دعا خواهم كرد.(162)
و بدين سبب بود كه ابوبكر هنگام مرگش گفت: من بر چيزى از دنيا دلم نمى سوزد مگر به سه كارى كه كرده ام، كه اى كاش انجام نداده بودم - تا كه مى گويد - اما آن سه كار كه كار كردم: اى كاش حريم خانه فاطمه را نمى شكستم اگر جه براى جنگ بسته شده باشد.(163)
در اين باره باره شاعر مصرى حافظ ابراهيم مى گويد:
و قوله - لعلى - قالها عمر اءكرم بسامعها اءعظم بملقيها
حرمت دارك اءبقى عليك بها ان لم تبايع و بنت المصطفى فيها
ما كان غير ابى حفص يفوه بها امام لم تبايع و بنت المصطفى فيها
عمر سخنى به على گفت كه شونده را اكرام و گوينده را تعظيم كن: خانه ات را سوزنده، تو را در آن آرام نمى گذارم اگر بيعت نكنى، هر چند دختر پيامبر در آن باشد.
كسى غير از عمر نمى توانست چنين سخنى را در برابر يگانه مرد جنگى عرب بگويد...».
كار از اين هم بدتر شد، وقتى كه على (عليه السلام) را به قتل تهديد كردند، به زور از منزل خارج كرده، به سوى ابوبكر بردند، و گفتند: بيعت كن، كفت: اگر بيعت نكنم چه؟
گفتند: پس از خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مى زنيم.
گفت: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را مى كشيد.(164)
آيا چنين خلافتى كه با زور شروع شده و با اكراه و تهديد به قتل ادامه يافته، مى تواند مصداقى براى نظريه شورى باشد؟
وقتى ابوبكر و عمر متوجه كار زشت و قبيح خود شدند، براى معذرت خواهى نزد فاطمه آمدند، ولى بسيارى دير بود.
فاطمه به آنها گفت: «اگر حديثى از رسول الله براى شما نقل كنم، آيا حاضريد بدان عمل كنيد؟
گفتند: آرى.
گفت: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا رسول الله نشنيديد كه مى گفت: رضا فاطمه من رضاى و سخط فاطمه من سخطى، فمن اءحب فاطمه ابنى فقد احبنى، و من ارضى فاطمه فقد ارضانى، و من اسخط اءحب فاطمه فقد اءسخطنى؟ رضايت فاطمه، رضايت من است و ناراحتى فاطمه ناراحتى من است، هر كه فاطمه دخترم را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كه فاطمه را راضى كند مرا راضى كرده و هر كه فاطمه را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است.
گفتند آرى، اين را از رسول الله شنيده ايم.
گفت: پس من خدا و ملائكه اش را شاهد مى گيرم كه شما مرا ناراحت كرده و مرا راضى نكرديد، و اگر پيامبر را ملاقات كنم از شما نزد ايشان شكايت خواهم كرد.
سپس رو به ابوبكر كرد و گفت: به خدا سوگند، در هر نمازى كه بخوانم عليه تو نفرين خواهم كرد...(165)
بنابراين ابوبكر بر اساس شورى حق خلافت بر مسلمين را ندارد، كه شورى از نظر تئورى باطل بوده و به هيچ وجه وجود خارجى نداشته است. حال اگر چشم پوشى كرده و بپذيريم كه ابوبكر از راه شورى به خلافت رسيد و اين كه شورى تنها راه خلافت است، پس ابوبكر چه حقى كه عمران را به عنوان خليفه بعد از خود تعيين كند؟
از اين رو ابوبكر و خلافتش در برابر دو خلاف شرع قرار مى گيرد:
اول: اينكه شورى راهى باشد كه خداوند براى تعيين خليفه قرار داده است، پس ابوبكر در تعيين عمر معصيت كرده و با امر خدا مخالفت كرده است.
دوم: اينكه شورى از طرف خدا نباشد، پس خلافت ابوبكر خلاف شرع است، زيرا بر اساس شورايى بوده كه خداوند نفرموده است.
به دنبال آن خلاف عمر و عثمان نيز خلاف شرع خواهد بود، بجز خلافت امام على (عليه السلام) كه علاوه بر نصى كه از طرف خدا و رسول بر امامت و خلافت ايشان آمده است. تمام امت بعد از كشته شدن عثمان اجماع بر بيعت با او به عنوان خليفه نمودند، پس اگر شورايى در كار باشد، از آن على (عليه السلام) بوده و اگر تعيين و انتخاب باشد باز هم على (عليه السلام) است كه تعيين شده است.... همان گونه كه اخبار متواتره در اين زمينه داريم.
براى تكميل سخن خود، اين بحث را با يك مناظره خاتمه مى دهيم:
به على بن ميثم گفتند: چرا على (عليه السلام) به جنگ با آنها بر نخاست؟
گفت به همان دليل كه هارون هنگامى كه بنى اسرائيل به عبادت گوساله پرداختند به جنگ سامرى نرفت.(166)
او مانند هارون بود كه گفت: ابن القوم استضعفونى (167): اى فرزند مادرم، اين قوم مرا تحت فشار قرار دادند -.
و مانند نوح كه گفت: انى مغلوب فانتصر(168) من شكست خورده ام، مرا يارى كن.
مانند لوط كه گفت: لو ان بكم قوه اءو آوى الى ركن شديد(169): اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم، يا تكيه گاه محكمى كه به آن پناه آورم.
مانند موسى و هارون، كه موسى گفت: رب انى لا امك الا نفسى و اءخى (170): خدايا من جز خودم و برادرم كسى را ندارم.
او اين مطلب را از قول اميرالمؤمنين گرفته است، هنگامى كه به حضرت گفتند كه چرا با اولى و دومى درگير نشدى، ايشان فرمودند: من از شش ‍ پيامبر سرمشق گرفته ام، اول آنها خليل خدا است كه گفت: و اءعتزلكم و ما تدعون من دون الله (171) و از شما و آنچه كه در برابر خدا عبادت مى كنيد دورى مى كنم.
پس اگر بگوييد: او امر ناپسندى از آنها ديد كه كناره گيرى كرد، پس غذر وصى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پذيرفته تر است.
و پس از لوط كه گفت: لو اءن لى بكم قوه اءو آوى الى ركن شديد: «اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم، يا تكيه گاه محكمى كه به آن پناه مى بردم».
اگر بگوئيد: لوط در برابر آنها قدرتى داشت، كافر شده ايد، و اگر بگوئيد: در برابر آنها قدرتى نداشت پس عذر وصى پيامبر پذيرفته تر است.
و همچنين يوسف كه گفت: رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه (172): «خدايا زندان براى من مطلوب تر است از آنچه آنها از من مى خواهند».
اگر بگوئيد: او زندان را خواست بدون آن كه در برابر امرى كه خشم خدا را در پى دارد قرار گرفته باشد، كافر شده ايد.
اگر بگوئيد: او به كارى دعوت شد كه خدا پسند نبود، پس عذر وصى پيامبر پذيرفته تر است.
و موسى گفت: ففررت منكم لما خفتكم: «از شما فرار كردم وقتى كه از شما ترسيدم»(173).
اگر بگوئيد: بدون ترس از آنها فرار كرد، كافر شده ايد.
و اگر بگوئيد: او از خطرى كه برايش فراهم كرده بودند فرار كرد، پس عذر وصى پيامبر پذيرفته تر است.
و هارون كه به برادرش گفت: ابن اميرالمؤمنين ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى: «اى فرزند مادرم، اين قوم را تحت فشار قرار دادند و نزديك بود مرا بكشند».
اگر بگوئيد: آنها او را در فشار قرار ندادند و در تدارك قتل او نبودند، پس كافر شده ايد.
و اگر بگوئيد: او را در فشار قرار داده و خواستند او را بكشند و لذا او دست از آنها كشيد، پس عذر وصى پيامبر پذيرفته تر است.
و محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) كه به سوى غار فرار كرد و مرا بر رختخواب خود نگه داشت، و من جانم را در راه خدا به خطر انداختم.
اگر بگوئيد: او بدون ترس از خطر آنها فرار كرد، كافر شده ايد.
و اگر بگوئيد: آنها او را ترساندند و چاره اى جز فرار به سوى غار نداشت پس عذر وصى ايشان پذيرفته تر است.
مردم گفتند: راست كفتى اى اميرالمؤمنين مؤمنان (174).