اهل بيت (عليهم السلام) در آيه مباهله

درگيرى ميان دو جبهه حق و باطل در ميدان جنگ كارى دشوار است، ولى دشوارتر از آن وقتى است كه در ميدان محراب باشد، هنگامى كه در پيشگاه خداوند مطلع بر تمام غيب ايستاده و او را قاضى و حكم ميان يكديگر قرار مى دهند. در اينجا است كه كمترين ترديد و كمترين گناه موجب نابودى انسان خواهد شد و اين حديث مباهله، و لذا رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) براى جنگ با كافرين هركه را كه توانايى حمل اسلحه دارد دعوت مى كند هر چند منافق باشد، ولى وقتى كه نحوه مبارزه از جنگ به دعا و مباهله بانصارى تبديل شد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) براى اين نحوه جديد از مبارزه هيچ يك از اصحاب خود را نخواند، زيرا در چنين موقعيتى كسى به پيش نمى رود مگر اين كه قلبى سالم و پاك از هر پليدى و گناه داشته باشد و چنين كسانى همان برگزيدگان نخبه اند، و مانند اينها در ميان مردم هميشه كمياب و اندك اند، هر چند كه آن مردم بهترين مردم روى زمين باشند.
پس اين نخبه گان برگزيده چه كسانى هستند؟
وقتى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با علماى نصارى به بهترين شيوه بحث و مجادله فرمود، از آنها جز كفر، عصيان و سركشى نديد، و ديگر راهى جز مباهله و توسل به خدا نمانده، بدين صورت كه هر يك افراد خود را دعوت نموده و سپس لعنت خدا را براى دروغگويان بخواهند. در اينجا بود كه فرمان الهى اينگونه نازل شد: فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين (111)، «هر گاه بعد از آنچه از علم به تو رسيد كسانى با توبه محاجه و ستيز برخيزند به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت كرده شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نموده شما نيز زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مى كنيم شما هم از نفوس خود، سپس مباهله نموده و لعنت خداوند را بر دروغگويان قرار دهيم.»
كشيش ها اين پيشنهاد جديد پيامبر را پذيرفتند تا نبرد آنها فيصله يابد، آنگاه كشيش ها نزديكان خود را براى روز موعود جمع كردند و آن روز سر رسيد، جمعيتى زياد در آنجا گرد آمدند، مسيحيان به پيش آمده خيال مى كردند پيامبر با جمعى از اصحاب و همسران خويش به سوى آنها خواهد آمد - آنگاه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) ظاهر شد، با كامهايى - استوار به پيش مى آمد - همراه با گروهى كوچك از اهل بيت (عليهم السلام)، حسن در طرف راست ايشان، حسين در طرف چپ، على و زهرا پشت سر بودند. وقتى نصرانى ها اين صورت هاى نوارنى را ديدند لرزه بر اندام آنها افتاد، روى به اسقف بزرگ خود كرده گفتند:
- اى ابا حارثه، كار را چگونه مى يابى؟
اسقف جواب داد: قيافه هايى مى يبينم كه اگر كسى با توسل به آنها از خدا بخواهد كوهى را از جا بركند، چنين خواهد نمود.
وحشت آنها چند برابر شد، وقتى اسقف اين حالت ايشان را ديد گفت:
- آيا نمى بينيد چگونه محمد دو دست خود را بالا برده، منظر است چه از آنها بر آيد، به حق مسيح سوگند اگر كلمه اى از دهان او خارج شود، ما نه به اهل خويش بر مى گرديم و نه به مال خود.(112)
آنگاه تصميم گرفتند عقب نشينى كرده و مباهله را ترك گويند، و راضى به ذلت و پرداخت جزيه شدند. آرى توسط پنج تن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) توانست آن مسيحيان را شكست داده و آنها را با ذلت و خوارى بر گرداند. و در اين باره رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «سوگند به آن كه جان من در دست او است، عذاب الهى بر اهل نجران در حال فرود آمدن بود و اگر بخشش خداوند نبود آنها تبديل به ميمون و خوك شده و دشتى كه در آن بودند پر از آتش مى شد، سپس خداوند نجران و اهالى اش حتى پرنده روى درخت را ريشه كن ساخته و سال بر هيچ نصرانى نمى گذشت»، والذى نفسى بيده، ان العذاب تدلى على اهل نجران، و لولا عفوه لمسخوه قرده و خنازير، و اضرم عليهم الوادى نارا و لا ستاءصل الله نجران و اهله حتى الطير على الشجر و ما حال الحول على النصارى كلهم.
ولى چرا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) تنها به اين پنج تن اكتفا كرده و اصحاب و همسران خود را نياورد؟
جواب اين سؤال در يك جمله است: اهل بيت (عليهم السلام) موجه ترين مردم پس از پيامبر نزد خدا هستند و پاك و بى آلايش اند. هيچكس غير آنها نتوانسته است چنين صفات والايى را كه خداوند براى اهل بيت (عليهم السلام) در آيه تطهير ذكر كرده است بدست آورد. و لذا مى بينيم كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) در اجراى دستور اين آيه چگونه توجه امت را به سوى مقام و منزلت اهل بيت (عليهم السلام) جلب نموده، و كلمه «ابناءنا: فرزندانمان» را در آيه بر حسن و حسين «نساءنا: زنانمان» را بر حضرت فاطمه زهرا (عليه السلام) و «انفسنا: نفوسمان» را بر على (عليه السلام) تطبيق داده است، زيرا امام على (عليه السلام) جزء زنان و فرزندان نمى تواند باشد، پس مسلما جز! كلمه «نفوسمان» بايد باشد، به علاوه اينكه اگر كلمه «نفوس» مخصوص خود پيامبر به تنهايى بود، در اين صورت دعوت كردن معناى درستى نداشت.
ايشان چگونه خود را دعوت مى كند؟!... و براى تاءييد اين مطلب اين سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را در نظر بگيريم: انا و على من شجره واحده و سائر الناس من شجر شتى: ( من و على از يك درخت (يك اصل و اساس) بوده و بقيه مردم از درختان متفرق ديگراند).
پس اگر امام على (عليه السلام) نفس پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است، بنابراين بايد آنچه پيامبر از حق رهبرى و ولايت بر مسلمين دارد او نيز داشته باشد مگر يك مقام، آن هم مقام نبوت است همانگونه كه رسول الله (عليه السلام) در حديثى كه بخارى و مسلم نيز آن را آورده اند بيان فرموده است: يا على انت منى بمنزله هارون من موسى لا انه لا نبى بعدى: (اى على، منزلت تو نسبت به من مانند منزلت هارون نسبت به موسى است، جر اينكه پيامبرى پس از من نيست)(113)
البته استدلال ما به اين آيه، در اين باره نبود بلكه در بيان اين بود كه اهل بيت (عليهم السلام) چه كسانى هستند. خدا را شكر مى كنيم كه هيچ اختلاف نظرى در نزول اين آيه درباره اصحاب كسا نيست. و اخبار و احاديثى نيز در اين زمينه وجود دارد.
مسلم و ترمذى هر دو باب فضائل على (عليه السلام) روايت كرده اند كه: «سعد بن ابى وقاص گفت: وقتى كه اين آيه نازل شد: فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا...، رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم)، على، فاطمه، حسن و حسين را خواست و گفت: الهم هولا اهلى (خدايا اهل من اينها هستند)(114). فرمايش پيامبر مبنى بر اينكه اينها اهل من هستند نشان دهنده اين است كه اهل بيت (عليهم السلام) منحصر به اين چهار نفراند.

فصل پنجم : ولايت على (عليه السلام) در قرآن

تلاش نهائى
در بحث اول نياز به تلاش فكرى و روانى زيادى داشتم، از طرفى با وجدان خود بودم و از طرفى ديگر با دوستان و اساتيد خويش در دانشگاه، تا آنكه طورى قانع شدم كه ممكن بود در وجود خورشيد شك كنم ولى در آن نتيجه گيرى شك نمى كردم، و نتيجه حاصل - همانگونه كه گفته شد - اين بود كه بر ما واجب است از اهل بيت (عليهم السلام) پيروى كرده و دين خود را از آنها بگيريم. اين بود اولين باورهاى من براى مدتى از زمان كه در اين مدت نمى توانستم دقيقا وضع خود را مشخص و مذهبى براى خويش ‍ انتخاب كنم، هر چند وجدانم به من حكم مى كرد كه پيرو مذهب تشيع شوم، دوستان، افراد خانواده و همكلاسيها نيز همگى مرا شيعه بشمار مى آورند، بسيارى از آنها مرا «شيعى» يا «خمينى»! صدا مى كردند، هر چند من هنوز تصميم خود را نگرفته بودم، شكى در آنچه بدان هر چند من هنوز تصميم خود را نگرفته بودم، شكى در آنچه بدان رسيده بودم نداشتم ولى نفس اماره - وادار كننده به بدى ها - مرا نهى كرده و وسوسه مى كرد كه: چگونه دينى را ترك مى كنى كه پدرانت را بر آن ديده اى؟!
و چه خواهى كرد با اين جامعه اى كه دور از عقيده تو است؟! اصلا تو كه هستى كه به اين حقايق رسيده باشى؟! آيا بزرگان علما از آن غفلت كرده اند؟! بلكه عموم مسلمين غفلت كرده اند؟!... هزاران سؤال و تشكيك ديگر كه معمولا بر من غالب شده و مرا به سكوت وا مى داشتند!، و گاهى عقل و وجدانم به ستوه مى آمدند... و به همين نحو كشمكش و جرز و مد، تنشهاى روحى و دوگانگى فكرى مرا رنج مى داد، نه راه فرارى، نه مونسى، نه دوستى و نه يارى.
به دنبال كتابهايى رفتم كه شيعه را رد مى كنند، شايد اينها بتواند مرا از اين وضعيت نجات دهند، و حقائقى را براى من روشن سارند كه بر من بوده است. جالب اينكه وهابيت مرا از جمع آورى اين كتابها بى نياز كرد، زيرا امام جماعت مسجد روستايمان هر كتابى را كه مى خواستم برايم تهيه مى كرد.
ولى پس از بررسى آنها مشكل من پيچيده تر و نا آرامى من بيشتر شد، زيرا گم گشته خود را در آنها نيافتم، آنها از بحث منطقى و بى طرفانه تهى بودند، آنچه در آنها بود سب، لعن و ناسزا بود و مجموعه اى از تهمت هاى دروغ كه در ابتداى كار حجابى را پيش روى من ايجاد كرد، ولى پس از بر طرف كردن تأثيرات تبليغاتى آنها، براى من روشن شد كه اينها از تارهاى عنكبوت هم سست تر است.
پس از آن تصميم بر ادامه بحث گرفته، هر چند نسبت به نتيجه اى كه در بحث اول بدان رسيده بودم باور داشتم، و به اميد ديدن حقيقت - به طورى واضح تر روشن تر - در اين راه با وسوسه هاى نفس خويش مبارزه كردم و در زمينه دلايل ولايت امام على (عليه السلام) كه صراحت در امامت ايشان دارد شروع به تحقيق نمودم. خوشبختانه مجموعه اى از دلايل در ذهن خود داشتم كه مرا به اين مطلوب مى رسانيد و على رغم كافى بودن اين دلايل براى هر انسان دارنده عقل درست و قلب سالم، مى خواستم اين تحقيق، فيصله كار باشد كه آيا سنى بمانم و معتقد به خلافت ابوبكر، عمر و عثمان باشم و يا شيعه شده و معتقد به امامت على (عليه السلام) باشم؟
بعد از تحقيق به نتيجه اى غير منتظره رسيدم! من تا كنون نتوانسته ام تعداد دلايلى را كه از راه نقل يا عقل به صراحت و كاملا آشكار امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را اعلام مى دارد بشمارم، كه بعضى از اين دلايل كاملا واضح است و بعضى ديگر نياز به مقدمات طولانى دارد.
آنچه در اين فصل مى آورم گزيده اى است اندك، تا سخن كوتاه شده و جوينده حقيقت تشويق شود، زيرا معتقدم كه اين مختصر پس از شرح و توضيح كافى باشد:

(1) آيه ولايت

آيه شريفه: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزكاه و هم راكعون (115) صدق الله العلي العظيم، سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند، آنها كه نماز را بر پا مى دارند، و در حال ركوع زكات مى پردازند.

وجه استدلال به اين آيه

اين آيه به روشنى ولايت و امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بيان مى كند به شرط آنكه ثابت شود منظور از (آنها كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند) شخص امام على (عليه السلام) است، همچنين ثابت شود كه كلمه «ولى» به معناى كسى است كه از خود انسان به او سزوارتر است.

ماخذى كه ثابت مى كند آيه درباره على (عليه السلام) است

دلايل مختلفى ارائه شده و روايات به طور متواتر از دو طرف - شيعه و سنى - نقل شده است مبنى بر اينكه اين آيه هنگامى كه على انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد، در شاءن امام على (عليه السلام) بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است. اين خبر را جمعى از صحابه نقل كرده اند از جمله:
1- ابوذر غفارى: عده اى از حفاظ از او نقل كرده اند مانند:
الف - ابواسحاق احمد بن ابراهيم ثعلبى در تفسير (الكشف و البيان عن تفسير القرآن).
ب - حافظ بزرگ حاكم حسكانى در (شواهد التنزيل) ج 1 ص 177 چاپ بيروت.
ج - سبط ابن جوزى در (تذكره) ص 18.
د- حافظ ابن حجر عسقلانى در (الكاف الشاف) ج 1 ص 649... و ديگر محدثين و حفاظ حديث.
2- مقداد بن الاسود: حافظ حسكانى در (شواهد التنزيل) ج 1 ص 177 چاپ به تحقيق محمودى، آن را از او نقل كرده است.
3- ابورافع قطبى (غلام رسول الله (عليه السلام).
جمعى از بزرگان از او نقل كرده اند از جمله:
الف - حافظ ابن مزدويه در كتاب (الفضائل).
ب - حافظ جلاالدين سيوطى در (الدر المنثور) ج 3 ص 104.
ج - محدث متقى هندى در (كنز العمال) ج 1 ص 305... و ديگران...
4 - عمار ياسر: روايت او را اين افراد نقل كرده اند:
الف - محدث بزرگ طبرانى در (المعجم الوسيط).
ب - حافظ ابوبكر بن مردويه در (الفضائل).
ج - حافظ، حاكم حسكانى در (شواهد التزيل) ج 1 ص 173.
د - حافظ ابن حجر عسقلانى در (الكاف الشاف) ج 1 ص 644 به نقل از طبرانى و ابن مردويه.
5 - اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام): كه از ايشان نقل كرده است:
الف - حاكم نيشابورى، حافظ بزرگ در كتاب (معرفه علوم الحديث) ص ‍ 102 چاپ مصر سال 1973.
ب - فقيه ابن مغازلى شافعى در (المناقب) ص 311.
ج - حافظ حنفى خوارزمى در (المناقب) ص 187.
د - حافظ ابن عساكر دمشقى در (تاريخ دمشق) ج 2 ص 409 به تحقيق محمودى.
ه - ابن كثير دمشقى در (البدايه و النهايه) ج 2 ص 357 چاپ بيروت.
و - حافظ ابن حجر عسقلانى در (الكاف الشاف فى تخريج احاديث الكاشف) ج 2 ص 649.
ز - محدث متقى هندى در (كنز العمال) ج 15 ص 146 در باب فضائل على (عليه السلام).
6 - عمرو بن عاص: خطيب خوارزم حافظ ابوبكر مويد در (المناقب) ص ‍ 128 از وى نقل كرده است.
7 - عبدالله بن سلام: محب الدين طبرى در (ذخائر العقبى) ص 102 و در (الرياض النضره) ج 2 ص 227 از او روايت كرده است.
8 - عبدالله بن عباس: كه اين افراد از او نقل كرده اند:
الف - احمد بن يحيى بلاذرى در (انساب الاشراف) ج 2 ص 150 چاپ بيروت به تحقيق محمودى.
ب - واحدى در (اسباب النزول) ص 133.
ج - حاكم حسكانى در (شواهد التنزيل) ج 1 ص 180.
د - ابن مغازلى شافعى در (المناقب) ص 311 به تحقيق بهبودى.
ه - حافظ ابن حجر عسقلانى در (الكاف الشاف فى تخريج احاديث الكاشف) چاپ مصر.
و - جلال الدين سيوطى.
9 - جابر بن عبدالله انصارى: كسانى كه از وى نقل كرده اند حاكم حسكانى است در شواهد التنزيل ج 1 ص 174.
10 - انس بن مالك (خادم رسول الله)، كه از او نقل كرده است:
الف - حافظ حسكانى در (شواهد التزيل) ج 1 ص 165.
ب - محدث بزرگ حموى جوينى خراسانى در (فرائد السمطين) ج 1 ص ‍ 187 - 188.
از مجموع اين همه روايت، روايت ابوذر غفارى - رضى الله عنه - را انتخاب مى كنيم، كه روايتى طولانى بوده و حاكم حسكانى به طور مستند در ج 1 ص 177 - 178 چاپ بيروت از ايشان نقل كرده است:
ابوذر غفارى - رضى الله عنه - گفت: اى مردم، هر كه مرا شناخت كه شناخت، و هر كه نشناخت بداند كه من جندب بن جناده بدرى، ابوذر هستم از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با اين دو گوش شنيدم وگرنه كر شوند و ايشان را با اين دو چشم ديدم وگرنه كور شوند، كه او مى فرمود: على قائده البرره، قاتل الكفره، منصور من نصره و مخذول من خذله «على رهبر نيكان و قاتل كافران است، يارى شود هر كه او را يارى كند و ذليل شود هر كه او را ترك كند»، روزى از روزها نماز ظهر را با رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) بجا آوردم، گدايى در مسجد تقاضاى كمك كرد، ولى كسى بدو چيزى نداد، آن بيچاره دست خود را به آسمان بلند كرده، گفت: خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) تقاضاى كمك كردم، كسى به من چيزى نداد. على (عليه السلام) در حال ركوع بود، با انگشت كوچك كه انگشترى در آن بود به وى اشاره كرد، گدا آمده و انگشتر را از انگشت ايشان گرفت، در حالى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اين منظره را مى ديد. وقتى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز را تمام كرد روى به آسمان نمود گفت: خدايا برادرم موسى از تو خواسته اى داشت، گفت: «پروردگارا سينه مرا گشاده دار، كار مرا بر من آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخنان مرا بفهمند، وزيرى از خاندانم براى من قرار بده، برادرم هارون به وسيله او گويا برا او نازل شد مبنى بر اينكه: (بازوى تو را به وسيله برادرت محكم مى كنيم)، خدايا من محمد پيامبر و برگزيده تو هستم، پروردگارا سينه مرا نيز گشاده دار، كار را بر من آسان گردان، وزيرى از خاندانم براى من قرار بده، برادرم على را، به وسيله او پشتم را محكم كن. ابوذر مى گويد: به خدا سوگند، رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) سخن را تمام نكرده بود كه جبرئيل از سوى خدا بر او نازل شده، گفت:اى محمد، به تو تبرك مى گويم براى آنچه درباره برادرت به تو داده شد. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت: آن چيست اى جبرئيل؟ گفت: خدواند به امت تو دستور فرمود تا روز قيامت از او پيروى كنند و اين آيه را خداوند بر تو نازل فرمود: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزكاه و هم راكعون.
اين روايت با الفاظ گوناگونى آمده است كه ما براى بيان مطلب به اين يكى اكتفا كرده ايم.
اين از فضائلى است كه اميرالمؤمنين شريكى در آن نداشت. در تاريخ كسى را نمى يابيم كه ادعا كرده باشد در حال ركوع زكات داده است و اين خود حجتى كافى و دليلى روشن بر اين است كه منظور در اينجا اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
بعضى سعى كرده اند در اين آيه تشكيك كرده تا نسبت آن را به اميرالمؤمنين زير سؤال ببرند، آنهم به بهانه هايى بسيار واهى و بى معنى. مثلا الوسى معناى ركوع را از اين معناى ظاهرى آن تغيير داده مى گويد:
منظور از آن خشوع است، كه اين تأويل غير قابل قبول مى باشد، زيرا قرينه اى در آيه نيست كه آن را از معنا حقيقى خود كه در آيه ظاهر است منصرف سازد - يعنى همان حركت معروف ركوع - به ياد روزى در دانشگاه بحث درباره اين آيه با عده اى از دوستان بودم، پس از آنكه براى آنها ثابت كردم آيه درباره اميرالمؤمنين (عليه السلام) است، يكى از آنها اينگونه اشكال گرفت: اگر نزول آيه درباره على ثابت شود، در اين صورت نقصى براى ايشان ثابت شده است.
گفتم: چگونه؟
گفت: اين نشان دهنده عدم خشوع او در نماز است، وگرنه چگونه صداى سائل را شنيد و جواب او را هم داد؟ در حاليكه معروف است كه عبادت گران با تقوى هنگام ايستادن در برابر خدا، متوجه اطراف خود قرآن كنى.
در واقع اين آيه محكم تر از تشكيكات شكاكين است. آيه به روشنى دلالت بر ولايت اميرالمؤمنين داشته هر چند اثبات ولايت اميرالمؤمنين در قرآن از واضح ترين مسائل است. من داشتم اين سخن را به عده اى از دوستان مى گفتم كه ناگهان يكى از آنها گفت: آيه اى بياور كه ادعاى تو را ثابت كند.
گفتم: قبل از آن ببينيم رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره على (عليه السلام) چه گفته است. بخارى در صحيح خود را روايت كرده است كه رسول الله به على گفت:
انت منى بمنزله هارون من موسى، الا اءنه لانبى بعدى (116):
(نسبت تو به من مانند منزلت هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پيامبرى پس از من نيست).
از اين روايت مشخص مى شود كه هر چه هارون داشته على (عليه السلام) نيز دارد، پس على امامت، خلافت، وزارت و غيره را جز نبوت دارد، همچنانكه هارون دارد.
همگى يكباره از جا بر خاسته، گفتند: از كجا اين را مى گوئى؟!
گفتم: عجله نكنيد، موقعيت هارون نسبت به موسى چيست؟ مگر نه اينكه موسى گفت: واجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى (117): وزيرى از خاندانم براى من قرار بده، بردارم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم كن و او را در كار من شريك گردان».
گفتند: چنين چيزى نشنيده ايم، شايد آيه طور ديگرى باشد... من متوجه تعصب و لجبازى آنان شدم، با تعجب از برخورد آنها گفتم: اين كه واضح است، كسى در آن شكى ندارد.
يكى از آنها گفت: چرا درگير شويم، اين قرآن موجود است...
آيه را براى ما پيدا كن اگر راست مى گويى!! قدرى مضطرب شدم، زيرا كاملا از ياد برده بودم كه در چه سوره و چه جزئى است، پس از لحظه اى درنگ بر خود مسلط شده و در دل گفتم: اللهم صل على محمد و آل محمد و قرآن را به طور اتفاقى باز كردم، اولين چيزى كه چشمم بر آن افتاد اين آيه بود:
رب اشرح لى صدرى... و اجعل لى وزيرا من اهلى.
بغض گلويم را گرفت، اشك بر گونه هايم جارى شد و نتوانستم از شدت تعجب آيه را بخوانم، قرآن را همانگونه كه باز بود به دست آنها داده و به آيه اشاره كردم، از اين تصادف عجيب همگى حيرت زده شدند.