رفع اشكال ابن جوزى در تضعيف ابن عبدالقدوس

1) تشكيك ابن جوزى درباره عبدالله بن عبدالقدوس، نيز به دليل تاءييد حافظ محمد بن عيسى از وى مردود است، حافظ مقدسى در شرح حال عبدالله نامبرده، مى گويد: «ابن عدى از محمد بن عيسى نقل كرده، مى گويد كه او مورد اعتماد است»(78).
درباره شخص محمد بن عيسى نيز حافظ ذهبى در شرح حال او از ابو حاتم نقل مى كند كه گفت: او مورد اعتماد و اطمينان است، من هيچ محدثى نديدم كه ابواب حديث را بهتر از محمد بن عيسى حفظ كرده باشد، ابو داود نيز مى گويد: او مورد اعتماد است.
2) محمد بن حبان او را در ميان افراد قابل اطمينان آورده است و ابن حجر در شرح حال او مى گويد: «ابن حبان او را در ميان افراد مورد اطمينان نام برده است».(79)
3) هيثمى در «مجمع الزوائد» مى گويد: «بخارى و ابن حبان او را مورد اطمينان مى دانند».
4) عسقلانى در شرح حال او مى گويد: «بخارى گفت: او در اصل راستگو است، ولى از افراد ضعيف روايت مى كند».(80)
پس اشكال بخارى بر ابن عبدالقدوس بعد از تاءييد وى اين است كه او از افراد ضعيف روايت مى كند، ولى اين اشكال درباره اين حديث وارد نيست زيرا ابن عبدالقدوس حديث ثقلين را از اعمش روايت مى كند و او اعتماد است.
5) عبدالله بن عبدالقدوس طبق نقل تهذيب التهذيب ج 5 ص 303 و تقريب التهذيب ج 1 ص 430، از رجال بخارى در حاشيه هاى صحيح او است، و همين كافى است براى تاءييد او كه بخارى از او نقل كرده است هر چند در حاشيه كتاب.
ابن حجر عسقلانى در مقدمه «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» در جواب كسانى كه نسبت به رجال بخارى تشكيك كرده اند مى گويد: «قبل از ورود در موضوع، سزاوار است كه هر با انصافى بداند كه نقل قول صاحب صحيح - بخارى - از هر رواى دلالت بر عدالت، دقت در روايت و عدم غفلت وى مى كند در نظر ايشان، و علاوه بر اين جمهور علما بر نام گذارى اين دو كتاب به صحيحين اتفاق نظر دارند، و اين معنى براى كسى كه در صحيحين از او نقل نشده است مطرح نيست.
6) عبدالله بن عبدالله از رجال ترمذى است.
7) همچنين تشكيك در عبدالله بن عبدالقدوس ضرورى به صحت حديث نمى رساند، حتى در روايت اعمش از اعطيه، از ابن سعيد نيز مشكوك نمى باشد زيرا همانگونه كه گفته شد تنها عبدالله بن عبدالقدوس نيست كه از اعمش روايت كرده، بلكه محمد بن طلحه بن مصرف نيست كه از اعمش ‍ روايت كرده ، بلكه محمد بن طلحه بن مصرف يامى و محمد بن فضيل بن غزوان ضبى در مسند و ترمذى نيز از اعمش روايت نموده اند، و اين دليل بر صدق روايت اعمش است. همچنين اعمش حديث را تنها از عطيه نقل نمى كند بلكه از عبدالملك بن ابى سليمان ميسرى عرزمى و از ابو اسرائيل اسماعيل بن خليفه عبسى نيز - طبق آنچه در مسند احمد است - روايت كرده و همچنين از هارون بن سعد عجلى و كثير بن اسماعيل تميمى - بنابر معجم طبرانى - نقل كرده است.

اما تضعيف ضمنى ابن جوزى از عبدالله بن داهر

1) تضعيف ضمنى ابن جوزى از عبدالله بن داهر خلاف اصول و مبانى جرح و تعديل است زيرا اشكال نامشخص از هر كه خواهد باشد قابل قبول نيست.
2) هيچ دليل موجهى براى تشكيك در او نيست جز اينكه فضايل اميرالمؤمنين را روايت مى كرده است، همانگونه كه ذهبى مى گويد: «ابن عدى گفت: عموم روايت هاى او در فضايل على است و او در اين باره متهم است»(81) و تضعيف او بدين سبب قابل قبول نيست.
3) آنچه در كار ابن جوزى عجيب و قبيح است اينكه تا اين حد سعى در تضعيف حديث كند كه عبدالله بن داهر را در سند حديث وارد نمايد، در صورتيكه او اساسا در هيچ سندى از اسناد اين حديث وارد نشده است! مى توانيد به روايتهاى گذشته و حتى روايتهايى كه نقل نكرده ايم مراجعه نمائيد، آيا در سند آنها عبدالله بن داهر وجود دارد؟!، من اين معنى را جز نصب و عدوات نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) و مخفى كردن حقوق آنها نمى بينم، ولى خداوند تصميم دارد نور خود را كامل كند هر چند كافران ناراضى باشند.
4) سبط ابن جوزى پس از نقل حديث ثقلين از مسند احمد بن حنبل مى گويد: «شايد گفته شود كه پدر بزرگ تو در كتاب (الواهيه) چنين گفته است - و تمام سخن ابن جوزى در تضعيف حديث همانگونه كه نقل شد ذكر كرده است - من خواهم گفت: حديثى را كه ما روايت كرديم، احمد در (الفاضل) آورده است، و در اسناد آن هيچ يك از كسانى كه پدر بزرگ آنها را تضعيف كرده نمى باشند، و اين حديث را بو داود در سنن خود و ترمذى و عموم محدثين روايت كرده ورزين آن را در جمع بين صحاح آورده است، عجيب آنكه چگونه جد من روايت اين حديث را در صحيح مسلم، به نقل از زيد بن ارقم نديده است...»(82)
ولى آنچه سبط ابن جوزى گفته است چيزى جز توجيه كار ابن جوزى نيست والا او غافل نمى شود از چنين حديثى كه در متون اسلامى مشخص است، آنهم با تمام اطلاع و آشنايى كه ابن جوزى دارد، ولى او مى خواهد فريب داده و مكر كند، ولى مكر خدا درباره او، وى مفتضح ساخت.

اشكال ابن تيميه

اشكال ابن تيميه بر حديث ثقلين در كتابش (منهاج السنه)، بى ارزش تر از آن است كه مورد بحث واقع شود، ولى آن را از باب اشاره به اين نوع افكار پوچ نقل مى كنيم، كه جز نافهمى، خيال پردازى و توهم نيست. ابن تيميه هنگامى كه از تضعيف حديث ثقلين جهت سند ناتوان مى ماند، براى آنكه روش خود را در تضعيف آنچه در فضل اءهل بيت آمده است ترك نكند، راه مى گويد: اين حديث دلالت بر وجوب تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) نكرده است، بلكه فقط دلالت بر وجوب تمسك به قرآن مى كند.
واقعا كدام عاقل از اين متن با صراحت چنين معنى و مفهومى را بدست مى آورد؟! در حاليكه ظاهر حديث تأكيد و مسلم مى كند كه تمسك به آن دو - كتاب و عترت - لازم است و الا ثقلين چه معنى دارد؟! (من ثقلين را در ميان شما باقى گذاشتم)، و اين فرمايش پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) چه مفهومى دارد: (تا به آن دو متمسك باشيد؟!) ولى تعصب قلب را كور مى كند. ابن تيميه براى سخن خود به يك خبر واحد در صحيح مسلم از جابر استناد كرده و بقيه حديث را على رغم فراوان بودن آنها و داشتن راههاى متعدد، به ديوار زده يا از آنها چشم پوشى نموده و اگر انسان درست تاءمل كند متوجه مى شود كه اين حديث در مقايسه با احاديث ديگرى كه در همين موضوع وارد است ناقص است، و آن حديث چنين است تركت فيكم ما لن تضلوا ما لن تضلوا بعده، ان اعتصمتم به: كتاب الله...، (من چيزى را در ميان شما باقى گذاشتم كه اگر از آن پيروى كنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا).
واضح است كه اين حديث ناقص و تحريف شده است، زيرا حديث خود جابر در روايت ترمذى آمده و در آن به طور آشكار امر به لزوم تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) شده است، و همانگونه كه قبلا گفته شد، متن حديث اينگونه است: انى تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلوا، كتاب الله و عترتى، اهل بيت (عليهم السلام) (83)، (من در ميان شما باقى گذاشتم آنچه را كه به آن تمسك كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و عترتم، اهل بيم).
- اين اشكال متوجه خود ابن تيميه نيز مى شود، زيرا او قائل به وجوب تمسك به كتاب و سنت است. ولى بايد دستور پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يكى باشد. يا لزوم تمسك به كتاب به تنهايى و يا به كتاب و سنت باهم و چون ابن تيميه وجوب تمسك به قرآن را به تنهايى انتخاب كرده پس ‍ در مقابل، تمسك به سنت واجب نخواهد بود و اين بر خلاف نظر خود ابن تيميه است زيرا او خود اهل سنت مى داند، همچنين نام كتابش منهاج السنه است نه منهاج القرآن.
اما اگر به عقيده او، حديثى كه نقل كرد نمى تواند حديث تمسك به كتاب و سنت را لغو كند بنابراين نمى تواند وجوب تمسك به كتاب و عترت را نيز لغو نمايد.
ابن تيميه به اين هم اكتفا نكرده است بلكه درباره ... و عترتى فانهما اميرالمؤمنين يفتقا حتى يردا على الحوض مى گويد: «اين را ترمذى روايت كرده و از احمد درباره آن سؤال شد و چندين نفر از اهل علم آن را تضعيف كرده و گفته اند: اين صحيح نيست»... اما جواب:
از سخن او چنين فهميده مى شود كه اين قسمت از حديث را جز ترمذى كسى روايت نكرده است، در حاليكه ديديم افراد زيادى از بزرگان اهل سنت و حفاظ آنها اين را نقل كرده اند، پس منظور او از جمله «ترمذى آن را روايت كرده» چيست؟!
آيا روايت ترمذى دلالت بر ضعف حديث مى كند؟!
و چه كسى از احمد پرسيد؟! و چه پرسد؟! و در كجا اين سخن مطرح شده است؟! مگر خود احمد آن را روايت و تاءييد نكرده است؟!
و چه كسانى آن را تضعيف كرده تا ابن تيميه بگويد: «چندين نفر»؟! و چرا آنها با نام نبرد؟!
سؤالهاى بسيارى متوجه ابن تيميه است، كه اگر بتواند جواب محكمى بر آنها بدهد از او مى پذيرم، اما اين سخن سست و مبهم او به هيچ و جه قابل نيست.
ولى اين عادت ابن تيميه است آن گاه كمر همت را براى گمراه كردن امت و پوشاندن حقايق ببندد.
اين بود اشكالهايى كه در اين مورد گفته شد، و تا آنجا كه من دنبال كرده ام كسى را نيافتم كه حديث ثقلين را بتواند مخدوش كند، حديثى كه به تواتر ثابت شده و بزرگان امت از حفاظ و محدثين اعتراف به درستى آن دارند، پس ديگر كسى جراءت مخدوش كردن آن را ندارد جز آنكه قلب مريضى داشته باشد، قلبى - ولعياذ بالله - پر از دشمنى و كينه نسبت به اهل بيت (عليهم السلام).
حال كه به طور آشكار، درستى اين حديث ثابت شد بايد دلالت آن را مشخص كنيم و بدنبال آن بايد به اين دلالت ملتزم باشيم.

دلالت حديث بر امامت اهل بيت (عليهم السلام)

دلالت اين حديث بر امامت اهل بيت (عليهم السلام) از روشن ترين و آشكارترين مسائل است - البته به شرط انصاف - زيرا حديث نشان دهنده وجوب پيروى از آنها در عقائد، احكام و آراء، و پرهيز از هر گونه مخالفت با آنها چه در قول و چه در فعل است، زيرا هر كارى كه خارج از گفته آنها باشد، خارج از قرآن به شمار مى رود و در نتيجه خارج از دين است. بنابراين آنها معيار دقيق شناخت صراط مستقيم و راه استوار مى باشند. هدايت جز از راه آنها و گمراهى جز مخالفت با ايشان نيست ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا: (تا وقتى كه به آن دو متمسك هستيد گمراه نخواهيد شد) زيرا تمسك به قرآن به معناى عمل است به آنچه در آن مى باشد، پس بايد اوامر قرآن به معناى عمل است تمسك به عترت. اگر؛ جمله اى شرطى وجود داشت، انجام آن شرط بايد نتيجه دهد جزاى مذكور در جمله را، و ضمير در بهما: ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا به كتاب و عترت با هم بر مى گردد، و مسلما هر كه قدرى آشنايى با زبان عربى داشته باشد اين را خواهد پذيرفت. بنابراين پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) پس از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) واجب است، همانگونه كه پيروى از قرآن واجب مى باشد. اما اينكه اهل بيت (عليهم السلام) چه كسانى هستند درباره آن بحث خواهيم كرد، ولى در اينجا مى خواهيم ثابت كنيم كه امر و نهى، امامت و رهبرى بايد براى اهل بيت (عليهم السلام) باشد، اما مشخص كردن هويت آنها خارج از بحث اين حديث است. علماى اصول مى گويند ان القضيه لا تثبت موضوعها: (جمله موضوع خود را ثابت نمى كند)، پس در هر صورت اهل بيت (عليهم السلام) بايد خلفاى پس از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) باشند، و قول پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم): انى تارك فيكم: (من در ميان شما باقى گذاشته ام) سخن صريخ از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) است مبنى بر خليفه قرار دادن آنها، و وصيتى است به امت براى پيروى از آنها. براى تأكيد آن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: فانظروا كيف تخلفونى فيهما: (ببينيد چگونه حرمت مرا در رفتار با آن دو به عنوان خليفه من نگه مى داريد)، خلافت قرآن كه واضح است، و اما خالفت اهل بيت (عليهم السلام) جر با امامت آنها امكان پذير نيست.
بنابراين كتاب و عترت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) راهى خواهند بود كه ما را به رضوان الهى ميرسانند، زيرا آنها ريسمان خدا هستند كه ما را امر فرموده آن را محكم بگيريم واعتصوا بحبل الله (84).
آيه فوق در تعيين و تشخيص ريسمان خدا و عموميت دارد. و آنچه از آن معلوم مى شود وجوب تمسك به آن است. آنگاه سنت، حديث ثقلين و احاديث ديگرى را آورده مبنى بر اينكه آن ريسمان كه بايد به آن متمسك سد يعنى آن را محكم گرفت همانا كتاب خدا و عترت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) است.
جمعى از مفسرين نيز چنين گفته اند: ابن حجر در كتاب صواعق (85) خود در باب ما انزل فى البيت من القرآن: (آنچه در قرآن درباره اهل بيت (عليهم السلام) نازل شده است)، اين مطلب را آورده... وجوع كنيد.
قندوزى در كتاب (ينابيع الموده) اينگونه مطلب را نقل مى كند: درباره آيه شريفه: واعتصموا بحبل الله جميعا، ثعلبى از ابان بن تغلب نقل كرده كه جعفر الصادق (عليه السلام) گفت: ما ريسمان خداوند متعال هستيم كه مى فرمايد (به ريسمان خدا متوسل شده و متفرق نشويد). همچنين صاحب كتاب مناقب از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است: كه نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بوديم كه مردى اعرابى آمد و گفت: اى پيامبر، شنيده ام كه مى گويى ريسمان خدا در دست بگيريم، اين ريسمان خدا چيست كه بايد به آن متوسل شد؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دست خود را به دست على زد و گفت: «از اين مرد پيروى كنيد او ريسمان محكم خدا است».(86)
اما قول پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) لن يفترقا يردا على الحوض : (آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا آنكه بر سر حوض نزد من بيايند)، اين فرموده پيامبر دلالت بر مسائل گوناگونى دارد كه در زير مى آوريم:
اول - اثبات عصمت اهل بيت (عليهم السلام)، زيرا آنها هميشه همراه قرآن اند و خود قرآن درباره خود مى گويد: لا ياءتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه (87): باطل از هيچ سو به آن راه ندارد». بنابراين اهل بيت (عليهم السلام) آگاه به كتاب بوده و با آن مخالفت نمى كنند، نه در قول و نه در عمل، كه اگر هر گونه مخالفتى از آنها نسبت به كتاب عمدا يا اشتباها صادر شود، در اين حالت از قرآن به دور خواهند بود، در صورتى كه حديث صراحت دارد كه از آنها از قرآن جدا نخواهند شد تا بر حوض وارد شوند. پس اگر چنين نباشد سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نادرست خواهد بود، اضافه بر اينكه دلايلى از قرآن و سنت نيز اين معنا را تاءييد مى كنند. و ما آن موارد را بعدا خواهيم آورد.
دوم - كلمه «لن» تاءييديه، يعنى «هرگز»، نشان دهنده اين است كه تمسك به آن دو هميشه و در هر حال مانع از گمراهى است، و اين مساءله اتفاق نمى افتد مگر با تمسك به هر دوى آنها با هم، نه به يكى از آنها و براى اين معنى به قول پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در روايت طبرانى توجه كنيم كه مى فرمايد: «بر آنها پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد، از آنها عقب نمانيد كه هلاك مى شويد و به آنها چيزى را ياد ندهيد كه آنها از شما داناترند».
سوم - عترت تا روز قيامت در كنار كتاب باقى مى مانند و هيچ زمانى خالى از از آن دو نخواهد بود، اين معنى را ابن حجر در صواعق خود چنين بيان مى كند: «احاديثى كه تأكيد بر تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) دارند، دلالت مى كنند بر اينكه هميشه تا روز قيامت بايد كسى از آنها باشد كه شايسته تمسك نمودن به او باشد، همچنانكه قرآن عزيز نيز چنين است پس از اين خواهيم گفت كه چگونه آنها وسيله ماءمون بودن اهل زمين از عذاب خدايند، روايت گذشته نيز بر اين مطلب دلالت دارد، آنجا كه مى فرمايد: فى كل خلف من امتى عدول من اهل بيت (عليهم السلام): ( در هر نسلى از امت من افراد عالى از اهل بيت (عليهم السلام) من مى آيند). و در ميان آنها كسى كه بيشترين حق را دارد كه به او تمسك جويد امام اهل بيت (عليهم السلام) و عالم ايشان على بن ابى طالب كردم الله وجهه مى باشد، آن هم به دليل آنچه از علم فراوان و استنباطات دقيق ايشان (88) نقل كرديم».
چهارم - تقارون آنها با كتابى كه از هيچ مطلب كوچك يا بزرگ نمى گذرد، دليل بر امتياز آنها بر ديگران و آگاهى شان به جزئيات شريعت اسلام است، همانگونه كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «به آنها چيزى ياد ندهيد كه آنها از شما داناترند».
خلاصه اينكه بايد در هر زمانى تا روز قيامت حداقل يك نفر از اهل بيت (عليهم السلام) باشد كه قول يا عمل او با قرآن مخالفتى نداشته باشد، يعنى اينكه اين فرد از قرآن جدا نشود، و معناى جدا نشدن از قرآن در قول و عمل اين است كه او در زبان و رفتار خود معصوم باشد، و بايد از او پيروى كرد زيرا او است كه ما نه از گمراهى مى شود.
چنين معنائى را جز شيعه معتقد نيست، زيرا شيعه عقيده دارد كه در هر زمان بايد امامى از اهل بيت (عليهم السلام) موجود باشد كه معصوم از اشتباه و لغزش بوده و بايد ولايت او را پذيرفت و به او آگاه بود.
من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، بر مسلك جاهليت مرده است»، آيه شريفه زير نيز بر اين مطلب دلالت دارد: يوم ندعوا كل اءناس ‍ بامامهم (89) روزى كه هر گروهى از مردم را با امام خويش ‍ مى خوانيم).

فصل چهارم: اهل بيت (عليهم السلام) چه كسانى هستند؟

اين بحث از روشن ترين بحث ها است، زيرا هيچ انسانى در شناخت اهل بيت (عليهم السلام) شكى ندارد مگر آن معاندى كه در برابر ادله قطعى مبنى بر وجوب پيروى از آنها راه فرارى ندارد، لذا سعى مى كند در شخص آنها تشكيك كند و اين چيزى بود كه من هنگامى كه با دوستان و برادران بحث مى كردم، خود شاهد بودم هرگاه يكى از آنها گريزى از ضرورت پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) نمى يافت، سؤالهاى مبهمى بدين صورت مطرح مى كرد:
اهل بيت (عليهم السلام) چه كسانى هستند؟ مگر همسران او از اهل بيت (عليهم السلام) نيستند؟! مگر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نفرمود: سلمان از ما اهل بيت (عليهم السلام) است؟!
بلكه ابو جهل نيز، مگر از اهل بيت (عليهم السلام) پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نيست؟
ولى منظور از تمام اين سؤال ها چيزى جز انكار واقعيت حديث ثقلين و دلالت آن بر امامت اهل بيت (عليهم السلام) نيست، به اين اميد كه بتواند با اين سؤالهاى مبهم و نامشخص، عقل خود را متوقف و وجدان خويش را آرام كند، ولى هرگز نمى تواند چنين حجت مسلمى را ناديده بگيرد، چه بخواهد و چه نخواهد.
وقتى آنها چنين سؤال هايى را مطرح مى كردند مى گفتم: چرا شما همه چيز را آماده مى خواهيد، بدون آنكه خود را به زحمت اندازيد؟!... چنين افكار بسته اى بدرد نمى خورد. من مى توانم جواب بگويم و شما مى توانيد جواب هاى مرا رد كنيد، مى توانيد آنها را انكار كرده و نپذيريد زيرا شما رنج تحقيق را نكشيده و براى بدست آوردن جواب، خود را به زحمت نيانداخته ايد، مگر فقط من بايد جواب دهم؟
آيا رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) تنها به من فرموده كه از اهل بيت (عليهم السلام) پيروى كنم؟!
مگر همه ما مكلف نيستيم و بر من و شما همگى واجب نيست كه جواب را بيابيم، زيرا حجت بر ما اقامه شده است مبنى بر اينكه بايد پيرو اهل بيت (عليهم السلام) بوده، دين خود را از آنها بگيريم، بايد آنها را شناخته سپس پيرو ايشان شويم؟!
من نيز در اينجا سعى نمى كنم تمام دلايل را به تفصيل بياورم، بلكه اكتفا مى كنم به چند نكته روشن و هر كه بيش از اين مى خواهد بايد تحقيق كند.

اهل بيت (عليهم السلام) در آيه تطهير

خداوند مى فرمايد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(90): «خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند، و كاملا شما را پاك سازد».
هر كه كتب حديث و تفسير را برسى كند مى بيند كه نزول اين آيه مباركه در حق على، فاطمه، حسن و حسين از روشن ترين مسائل است. ابن حجر در اين باره مى گويد: «اكثر مفسرين بر آن اند كه اين آيه درباره على، فاطمه، حسن و حسين نازل شده است».(91) و اين آيه كه به وضوح دلالت بر عصمت اهل بيت (عليهم السلام) دارد، با بيانى كه داشتيم جز بر آنها منطق نمى شود زيرا آنها ثقل اين امت و ائمه هدايت كرد پس از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) مى باشند. و لذا رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) امر به پيروى از آنها نموده است، عصمت نيز در اين آيه كاملا روشن است، البته براى كسى كه قلب دارد يا گوش فرا دهد و حضور يابد، زيرا محال است مراد محقق نشود اگر اراده كننده خدا باشد، و علامت حصر «انما» شاهد بر اين است، و آنچه در اينجا مورد نظر ما است، اثبات اين مطلب است كه اين آيه درباره على، فاطمه، حسن و حسين نازل شده است.

حديث كساء مشخص كننده هويت اهل بيت (عليهم السلام)

نزديك ترين و روشن ترين دليل، حديثى است كه در تفسير اين آيه وارد شده و اهل حديث آن را «حديث كسا» نامند، و در درستى و تواتر، از حديث ثقلين كمتر نيست.
الف - حاكم در كتاب خود (المستدرك على الصحيحين فى الحديث) روايت مى كند: «عبدالله بن جعفر بن ابى طالب مى گويد: وقتى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ديد كه رحمت در حال نزول است فرمود: ادعوا لى، ادعوا لى: (به سوى من بخوانيد)، صفيه گفت: چه كسى را اى رسول خدا؟! فرمود: اهل بيت (عليهم السلام) على، فاطمه، حسن و حسين را. آنها را آوردند و پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) كسا (پوشش) خود را بر آنها انداخت، سپس دستان خود را بالا برده عرض كرد: اللهم هولاء آلى فصل على محمد، و آل محمد (خدايا اينها خاندان من هستند، پس درود بفرست بر محمد و خاندان محمد)، و خداوند اين آيه: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(92) را نازل فرمود.
حاكم مى گويد: اين حديث داراى سندى صحيح است.
ب - حاكم مشابه آن را نيز از ام سلمه روايت كرده است. ام سلمه مى گويد: «آيه - انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت - در منزل من نازل شد، سپس پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بدنبال على، فاطمه، حسن و حسين فرستاد و گفت: اينها اهل بيت (عليهم السلام) من هستند»(93). حاكم مى گويد: اين حديث با شرط بخارى صحيح است. او حديث را در جاى ديگر به نقل از واثله روايت كرده و مى گويد: اين حديث صحيح است با شرط هر دو.(94)
ج - مسلم حديث را به نقل از عايشه نقل مى كند كه: «روزى پيامبر در حالى كه پوششى موئين و سياه رنگ بر تن داشت آمد، چندى بعد حسن بن على آمد، پيامبر از را زير كسا برد، سپس حسين آمد، او را نيز زير كسا برد، آنگاه فاطمه آمد، كسا را بر او نيز كشيد، پس از آن على آمد و او را نيز در زير كسا جاى داد، آنگاه فرمود: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(95).
اين خبر به صورت هاى گوناگون در صحاح و كتب حديث و تفسير آمده است (96). و جز اخبار صحيح متواترى است كه هيچ كس از اولين و آخرين آن را تضعيف نكرده است و اگر بخواهيم تمام اين روايت ها را نقل كنيم طولانى مى شود. من توانسته ام بيست و هفت روايت از آن را بيابم كه همگى صحيح اند.
از آشكارترين روايات در اين باره - در تعيين اهل بيت (عليهم السلام) - بدون ديگران مانند همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)، روايتى است كه سيوطى در «الدر المنثور» از مردويه نقل كرده كه ام سلمه گفت: «آيه - انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا - در منزل من نازل شد، در حالى كه هفت نفر در منزل بودند: جبرئيل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن و حسين، و من نيز در منزل بودم. گفتم: اى رسول خدا! مگر من از اهل بيت (عليهم السلام) نيستم؟! فرمود: تو در راه خوبى هستى، تو جز همسران پيامبرى».(97)
در روايت حاكم در مستدرك است كه ام سلمه گفت: اى رسول خدا، من از اهل بيت (عليهم السلام) نيستم؟ فرمود: تو در راه خوبى هستى و اينها اهل بيت (عليهم السلام) هستند، خدايا اهل بيت (عليهم السلام) من سزوارترند.(98)
و در روايت احمد اينگونه است: كسا را بالا بردم تا همراه آنها داخل شوم، پيامبر آن را از دستم كشيد و گفت: تو در راه خوبى هستى (99). تا همين جا براى اثبات اينكه اهل بيت (عليهم السلام) همان اصحاب كسا هستند، آنهم با آن عبارتهاى واضح و الفاظ صريحى كافى است، بنابراين آنها ثقل قرآن اند كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) در حديث ثقلين به ما دستور داده به آنها متمسك شويم.
پس هر كه بخواهد معنى را مبهم نمايد و بگويد عترت به معنى خويشاوندى است، سخن او قابل قبول نيست، زيرا هيچ يك از علماى زبان اين را نگفته اند، ابن منظور «در لسان العرب» مى گويد: (عترت پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرزندان فاطمه - رضى الله عنها - هستند». اين قول ابن سيده است، اما از هرى - رحمه الله عليه - مى گويد: زيد بن ثابت حديث ثقلين را از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل كرده، سپس گفته است عترت، اهل بيت (عليهم السلام) اند. ابو عبيد و ديگران نيز چنين گفته اند: «عترت شخص، اسره و فضيله) به معنى خويشاوندان نزديك او است».
اين اثير مى گويد: «عترت يك فرد نزديكترين خويشاوندان وى اند». ابن اعرابى مى گويد: «عترت يعنى فرزندان شخص، نسل او، و هر كه از صلب او آمده است»، سپس مى گويد: پس عترت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرزندان فاطمه بتول (سلام الله عليها) اند)(100). از اين بيان مشخص مى شود كه منظور از اهل بيت (عليهم السلام) خويشاوندان است و لذا وقتى كه از زيد بن ارقم در روايت مسلم سؤال شد كه اهل بيت (عليهم السلام) او چه كسانى هستند؟ آيا زنان او هستند؟ گفت: نه به خدا، زن مى تواند مدتى از زمان با مرد باشد سپس مرد او را طلاق داده و او نزد پدر و اقوام خود برگردد، اهل بيت (عليهم السلام) او (پيامبر) اصل و گروه او هستند كه پس از ايشان صدقه بر آنها حرام شد.
همچنين مى بينيم كه هيچ از خويشاوندان رسول الله (عليه السلام) و حتى همسران ايشان ادعاى شرف عضويت در اهل بيت (عليهم السلام) را نكرده اند وگرنه تاريخ آن را نقل مى كرد. ولى نه در تاريخ و نه در حديث جايى نمى يابيم كه همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به اين آيه تمسك جسته و اين شرافت را براى خود ثابت بدانند، به عكس خود اهل بيت (عليهم السلام)، مثلا اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد: ان الله عزوجل فضلنا اهل البيت، و كيف لا يكون كذالك و الله عزوجل يقول فى كتابه: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهريكم تطهيرا) فقد طهرنا الله من الفواحش ما ظهر منها و ما بطن فنحن على منهاج الحق»، (خداوند عزوجل ما اهل بيت (عليهم السلام) را برتر قرار داده است، مگر خدا در كتاب خود نفرموده است (خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت (عليهم السلام) دور كند و كاملا شما را پاك سازد) پس خدا ما را از كارهاى زشت و قبيح چه علنى باشد چه مخفيانه پاك دامن قرار داده و ما بر مسير حق هستيم).
فرزندش حسن (عليه السلام) نيز مى فرمايد: «اى مردم، هر كه مرا شناخت كه شناخت، و هر كه نشناخت بداند كه من حسن بن على هستم، من فرزند بشارت دهنده بيم دهنده ام، آنكه با اجازه خداوند به سوى او دعوت كرده و چراغى نورانى بوده است، من از اهل بيت (عليهم السلام) هستم كه در آن بيت جبرئيل فرو آمده و صعود مى كرد، و من از آن اهل بيت (عليهم السلام) كه خداوند پليدى را از آنها دور كرده و آنها را كاملا پاك ساخته است.(101)
استدلال ابن كثير به اينكه سياق آيات ايجاب مى كند كه همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را نيز بايد اهل بيت (عليهم السلام) دانست موردى ندارد، زيرا حجيت ظهور بستگى به يكنواخت بودن سخن دارد و واضح است كه در اينجا خطاب به مونث كه در آيات گذشته است تبديل به مذكر شده است، پس اگر منظور در اين آيه همسران ايشان بود بايد خطاب اينگونه باشد - انما يريد الله ليذهب عنكن الرجس اهل البيت و يطهر كن تطهيرا - زيرا آيات مخصوص زنان است، و لذا خداوند پس از اين آيه دوباره خطاب به مونث را از سر گرفته، فرموده است: و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن من آيات الله و الحكمه (102). و هيچ كسى جز عكرمه و مقاتل نگفته است كه آيه تطهير درباره همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است، عكرمه مى گفت: «هر كه بخواهد، من با او مباهله مى كنم به اينكه اين آيه درباره همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است»(103). و اين سخن عكرمه قابل قبول نيست زيرا با روايتهاى صحيح كه نقل شد تعارض دارد. رواياتى كه به صراحت مى گويد: اهل بيت (عليهم السلام) همان اصحاب كسا هستند.
و ديگر آنكه چه كسى عكرمه را تحريك كرده و او را عصبانى نموده است تا آنكه در بازارها فرياد بزند و مباهله بخواهد؟
آيا به خاطر محبت همسران پيامبر يا دشمنى با اصحاب كسا؟ و اگر حتمى بود كه اين آيه درباره همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است پس چه نيازى به مباهله است؟! شايد به اين خاطر بوده است - و حتما چنين است - كه عموم مردم آن را درباره على، فاطمه، حسن و حسين مى دانستند؟!
از سخن او نيز همين بر مى آيد: «آنگونه نيست كه شما خيال مى كنيد، بلكه درباره همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است»(104). بنابراين آيه براى ساير تابعين واضح بوده كه مربوط به على، فاطمه، حسن و حسين (عليه السلام) است.
همچنين نمى توان عملكرد را در اين باره، به خاطر دشمنى شديد او با اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عنوان حكم و شاهد پذيرفت زيرا او از خوارج است كه با على جنگيدند. پس او چاره اى نداشته است جز اينكه بگويد آيه درباره همسران پيامبر (عليه السلام) نازل شده است، زيرا اگر اعتراف كند به اينكه آبه درباره على (عليه السلام) نازل شده است در اين صورت مذهب خود را به دست خويش محكوم كرده و پايه هاى عقيده اى كه او و اصحابش را وادار كرد عليه على (عليه السلام) قيام كنند را سست نموده است. علاوه بر اين عكرمه معروف به دروغگويى عليه ابن عباس ‍ است تا جائى كه ابن مسيب به غلامش كه «برد» نام داشت مى گفت: «عليه من دروغ نگو كه عكرمه عليه ابن عباس دروغ گفت»، و در ميزان الاعتدال آمده است كه ابن عمر نيز همين سخن را به غلامش نافع گفته است.
على بن عبدالله بن عباس سعى مى كرد عكرمه با از اين كار منع كند و از روش هايى كه براى منع او استفاده مى كرد اين بود كه او را بر مستراح مى بست تا از دروغ بستن به پدرش دست بكشد. عبدالله بن ابى الحرث مى گويد: «بر فرزند عبدالله بن عباس وارد شدم در حالى كه عكرمه بر در مستراح بسته شده بود، گفتم: اين گونه با غلام خود رفتار مى كنيد؟!، گفت: او بر پدرم دروغ مى بندد».(105)
مقاتل نيز در دشمنى با اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اشتهار به دروغگويى كمتر از عكرمه نيست، تا جائى كه نسائى او را در صف دروغگويانى قرار داد كه معروف به جعل حديث اند.(106)
جوزجانى در شرح حال مقاتل در «ميزان الذهب» مى گويد: مقاتل دروغگويى بى پروا بود.(107)
مقاتل به مهدى عباسى گفته است: اگر بخواهى احاديثى در شاءن عباس به خاطر تو جعل مى كنم، ولى مهدى گفت: نيازى به آن ندارم.(108)
پس نمى توان سخن امثال اين افراد را پذيرفت، كه پذيرفتن آن فريب خوردگى و جهالت است، زيرا همانگونه كه گفته شد احاديث صحيح و متواتر عكس آن را مى گويند. اضافه بر آن، رواياتى موجود است كه مى گويد بعد از نزول آيه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) به مدت نه ماه هنگام وقت هر نمازى در خانه على بن ابى طالب (عليه السلام) به مدت نه ماه هنگام وقت هر نمازى در خانه على بن ابى طالب (عليه السلام) آمده مى فرمود: السلام عليكم و رحمه الله و بركاته اهل البيت، انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا، اين را روزانه پنج بار تكرار مى كرد.(109)
در صحيح ترمذى، مسند احمد، مسند طيالسى، مستدرك حاكم بر صحيحين، اسد الغابه، تفسير طبرى، ابن كثير و سيوطى آمده است كه: رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) به مدت شش ماه هرگاه كه براى نماز صبح از منزل خارج مى شد، در خانه فاطمه (سلام الله عليها) آمده مى فرمود: «الصلاه يا اهل البيت انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ‍ اهل البيت و يطهركم تطهيرا(110)»، (نماز اى هل بيت انما يريد الله. و بسيارى روايات مشابه ديگر كه در اين باره آمده است.
پس كاملا براى ما روشن شد كه اهل بيت (عليهم السلام) عبارتند از: (على، فاطمه، حسن و حسين) و هيچ مخالفى نمى تواند آن را انكار كند كه شك در آن مانند شك در وجود خورشيد در روز روشن است.