مشكل اهل سنت با اين دو حديث حل نمى شود

اگر از آنچه گفتيم چشم پوشى كرده و مثلا پذيرفتيم كه اين دو حديث صحيح اند، حديث «عليكم بسنتى...» و «كتاب الله و سنتى»، اين فرض اهل سنت را نجات نداده و گرفتارى آنها را حل نمى كند، بلكه از همه جهات مذهب اهل بيت (عليهم السلام) (تشيع) را تاءييد و استوار مى كند، دليل اين مطلب چنين است:
حديث اول: «بر شما باد سنت من و سنت خلفاء راشيدين هدايتگر بعد از من»(59).

خلفا در واقع همان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) اند

كلمه خلفا در اينجا عام است و به گروه مشخصى تخصيص داده نشده است، و اينكه اهل سنت آن را به خلفاى اربعه معنا كرده اند هيچ ماءخذ يا دليلى ندارد، زيرا مساءله مهمتر از اين ادعا است، و ادله نيز نشان دهنده عكس اين مطلب است، زيرا خلفاى راشدين همان دوازده امام از اهل بيت (عليهم السلام) مى باشند، آنهم بر اساسى دلايل و روايت هاى قاطع مبنى بر اينكه خلفا پس ‍ از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دوازده خليفه اند، و در روايتى كه قندوزى حنفى در ينابيع الموده آورده است مى گويد: «يحى بن حسن در كتاب (العمده) از بيست طريق نقل كرده است كه خلفا پس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دوازده خليفه اند و تمام آنها از قريش اند، سه راه آن از بخارى، نه راه مسلم، سه راه از ابى داود، يك راه از ترمذى و سه راه از حميدى. بخارى از جابر نقل مى كند و او از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يكون من بعدى اثناى عشر اميرا، (دوازده فرمانروا پس از من خواهند بود)، سپس كلمه اى فرمود كه نشنيدم، از پدرم پرسيدم: چه فرمود، گفت: فرمود «كلهم من قريش»، تمام آنها از قريش اند. در روايت مسلم از عامر بن سعد نقل كرده كه نامه اى براى اين سمره نوشتم و خواستم مرا خبر دهد از چيزى كه از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده است، او برايم نوشت: شنيدم از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز جمعه اى كه شب آن روز اسلمى را رجم كرد، فرمود: دين همچنان بر پا است تا آنكه قيامت بر پا شود و دوازده خليفه كه همگى از قريش اند براى مردم آمده باشند».(60)
پس از اين ديگر كسى نمى تواند بر حديث «و سينه الخفاء...» استدلال كند مبنى بر اينكه منظور از آن خلفاى چهار گانه اند، آنهم با بودن اين روايت هاى متواتر كه بالغ بر بيست راه هستند و همگى شهادت مى دهند كه خلفا دوازده خليفه اند، و نمى توانيم تفسيرى در واقعيت هاى گذشته براى آن بيابيم جز در ائمه دوازده گانه مذهب اهل بيت (عليهم السلام).
بنابراين شيعه تنها فرقه اى است كه توانسته است معانى اين روايت ها را مشخص كند، آنهم با ولايت امام على (عليه السلام) و پس از ايشان حسن و حسين و سپس نه امام از فرزندان حسين، پس تعداد آنها مى شود دوازده امام.
با وجود اينكه كلمه قريش در اين روايتها اطلاق دارد و دقيقا مشخص نشده است ولى اگر روايتها و قرائن ديگر را ضميمه كنيم معلوم مى گردد كه مراد از آن، اهل بيت (عليهم السلام) است آنهم به دليل وجود روايتهاى زيادى مبنى بر امامت اهل بيت (عليهم السلام)، كه در بحث هاى آينده آنها را مطرح خواهيم كرد.
در اين باره اين روايت كافى است: اين تارك فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدى، كتاب الله و عترتى اهل بيت (عليهم السلام) (من در ميان شما چيزى را باقى مى گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم اهل بيت (عليهم السلام)
حال كه قيام دين همانگونه كه روايت هاى گذشته دلالت داشت وابسته به ولايت خليفه است، و در عين حال روايتهايى هست كه تأكيد بر تلازم ميان اهل بيت (عليهم السلام) و كتاب خدا، پس اين بهترين دليل است بر اينكه منظور از (دوازده خليفه) همان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) است.
اما جمله «كلهم من قريش» - همه آنها از قريش اند - در واقع تغيير و تحريف حديث است و منظور از جعل آن خدشه وارد كردن بر دلالت آشكار حديث به لزوم پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) است، زيرا عبارت آن «كلهم من بنى هاشم» - همه آنها از بنى هاشم اند - مى باشد ولى دستهاى حقد و خيانت، فضائل اهل بيت (عليهم السلام) را دنبال كرده تا آنچه را بتواند بپوشاند و آنچه قابل تحريف باشد(61) تغيير و تبديل نمايد.
اين روايت يكى از قربانيان تغيير و تبديل است، ولى خداوند نور خود را آشكار مى كند. اين همان قندوزى حنفى است كه در ينابيع الموده نقل مى كند: در مودت دهم از كتاب موده القربى تاءليف سيد على همدانى قدس ‍ الله سره - كه خداوند بركات او بر ما ارزانى دارد - به نقل از عبدالملك بن عمير از جابربن سمره مى گويد: همراه با پدرم نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بوديم، ايشان فرمودند: «بعدى اثنا عشر خليفه» پس از من دوازده خليفه خواهد بود، سپس صدايش را پائين آورد، از پدرم پرسيدم: پيامبر چه چيزى را با صداى آهسته فرمود، گفت: پيامبر فرمود: «كلهم من بنى هاشم»، تمام آنها هاشم اند».(62 ) همچنين قندوزى روايت هاى واضح ترى را نيز نقل كرده است، مثلا از عبايه بن ربعى از جابر روايت مى كند كه گفته است: رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: انا سيد النبيين و على سيد الوصيين و ان بعدى اثنا عشر اولهم على و آخرهم القائم المهدى، من سرور انبيا و على سرور اوصيا است، و اوصياى من پس از خود دوازده نفراند، اول آنها على و آخرين آنها مهدى قائم است.(63)
قندوزى حنفى بعد از نقل احاديث چاره اى نمى يابد جز اعتراف به اينكه: (احاديثى كه دلالت دارد بر اينكه خلفاى بعد از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دوازده نفراند بسيار معروف بوده و از راههاى مختلفى نقل شده است، و تاريخ و شواهد فراوان دلالت دارد بر اين كه مراد رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) از اين حديث همان دوازده امام اهل بيت (عليهم السلام) و عترت ايشان اند، زيرا نمى توان حديث را بر سلاطين بنى اميه حمل كرد، زيرا آنها بيش از دوازده نفر بوده و ظلم بسيار زيادى داشته اند جز عمر بن عبدالعزيز، و از طرفى آنها از بنى هاشم نمى باشند، زيرا پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: تمام آنها از بنى هاشم اند، طبق روايت عبدالملك از جابر، و اينكه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) هنگام گفتن اين جمله صدايش ‍ را پايين آورد، تأكيدى است بر درست تر بودن اين روايت زيرا آنها از خلافت بنى هاشم خشنود نبودند، همچنين نمى توان روايت را بر سلاطين عباسى حمل كرد زيرا آنها نيز بيش از دوازده نفر بودند و اينكه آنها آيه: قل لا اساءلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى (64)، «بگو من پاداشى از شما نمى خواهم مگر اظهار محبت به نزديكان من» و حديث كسا را مراعات ننمودند، بنابراين راهى جز حمل اين حديث بر دوازده امام از اهل بيت (عليهم السلام) پيامبر و عترت ايشان (عليه السلام) نيست،زيرا آنها از تمام اهل زمان خود از نظر علم، جلالت شاءن، ورع، تقوى، سلامت در نسب، فضيلت در حسب و كرامت نزد خدا برترند و علم آنها به نقل از پدران خود متصل به جد بزرگوارشان (صلي الله عليه و آله و سلم) است)(65). از اينرو اگر حديث «بر شما باد سنت من و سنت خلفاى راشدين هدايت گر پس از من» را بر ائمه اهل بيت (عليهم السلام) حمل كنيم بسيار درست تر است از حمل آن بر خلفاى چهار گانه زيرا مشخص شد كه خلفا پس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) داوزده نفراند و همگى از بنى هاشم.

اهل بيت (عليهم السلام)، راه تمسك به كتاب و سنت

اما حديث تركت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدى ابدا، كتاب الله و سنتى، و «در ميان شما چيزى باقى نمى گذارم كه اگر به آن تمسك جوئيد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد، يكى كتاب خدا و ديگرى سنت من»، اين حديث منافاتى با حديث «كتاب الله و عترتى» ندارد و هيچ گاه مراجعه به قواعد سبب تعارض نمى شود مگر آنكه تعارض ميان احاديث جدى بوده و امكان جمع بين آنها نباشد، اما اگر امكان جمع ميان آنها باشد ديگر تعارضى اصلا وجود ندارد، در اين باره نيز ابن حجر ما را از تلاش براى امكان جمع بين اين دو حديث بى نياز كرده است، او در صواعق خود گفته است: (من دو چيز را براى شما قرار دادم كه اگر از آن دو پيروى كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، و آن دو: كتاب خدا و اهل بيت (عليهم السلام) يعنى عترت من مى باشند، طبرانى بر اين حديث اضافه كرده است كه: من اين مقام را براى آن خواسته ام، پس بر آنها پيشى نگريد كه هلاك مى شويد و از آنها عقب نمانيد كه هلاك مى شويد و به آنها چيزى ياد ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند و در روايتى آمده است: كتاب الله و سنتى و منظور از سنت احاديثى است كه كتاب خدا را تفسير مى كنند، زيرا سنت براى بيان معانى و قرآن است و لذا ذكر كتاب الله كفايت به تمسك به كتاب، سنت و در نتيجه تأكيد در حديث مربوط است به تمسك به كتاب، سنت و علمائى از اهل بيت (عليهم السلام) كه آگاه به آن دو هستند. از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه هر سه امر تا روز قيامت باقى خواهند ماند(66).
به بيانى دقيق تر، از قول ابن حجر مى توان گفت: كه تمسك به سنت امكان پذير نيست مگر از راه حافظان آن كه خود اهل بيت (عليهم السلام) اند، و اهل هر بيت به آنچه در آن است آگاهترند، همچنان كه روايات اين مطلب را تأكيد و تاريخ بر آن شهادت مى دهد. بنابراين تأكيد رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) مربوط است به تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) است، نه آنگونه به سنت ملازم بر اينكه تأكيد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) واقع است، نه آنگونه كه ابن حجر گفت مبنى بر اينكه تأكيد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) واقع است بر تمسك به سنت، زيرا روايتها وارده در مورد ضرورت تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) به حد تواتر رسيده است و علاوه بر آن مى دانيم كه سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) چقدر دستخوش آتش سوزى، كتمان و مخفى كارى و تزوير و تحريف گشته است و لذا اهل بيت (عليهم السلام) تنها راه رسيدن به قرآن و سنت اند، همانگونه كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «پس بر آنها پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و از آنها عقب نمانيد كه هلاك مى شويد و به آنها چيزى ياد ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند»، طبق روايت طبرانى، و بر اين اساس هيچ چاره اى جز وجوب تمسك به اهل بيت (عليهم السلام) نيست.

فصل سوم : حديث «كتاب الله و عترتى» در مصادر اهل سنت

اثبات حديث كتاب الله و عترتى
در بحث گذشته ثابت شد كه حديث تمسك به سنت بى اساس و اين حديث تكيه گاه اساسى براى بر پا بودن مذهب اهل سنت و جماعت است، و با تزلزل اين تكيه گاه، پايگاه تمام مذهب نيز متزلزل مى شود و بدين سبب است كه علماى آنها بر كتمان روايت «كتاب الله و عترتى» و ترويج از حديث «كتاب الله و سنتى» اصرار دارند، و توانسته اند اذهان عموم را نيز در اين جهت سوق دهند، تا جائيكه هر گاه سخن از حديث عترت پيش مى آمد، تمام حاضرين با تعجب شديد و نا باورى نگاه مى كردند.
و لذا خواستم - براى اتمام حجت - حديث عترت را در اين فصل از كتاب هاى اهل سنت ثابت و تمام روايات آن را نقل كنم.

سند حديث

تعداد روايان حديث از صحابه
اين حديث به طور متواتر از جمعى از صحابه وارد شده است كه در زير نام بعضى از آنها را مى آوريم:
1- زيد بن ارقم. 2- ابو سعيد خدرى.
3- جابر بن عبدالله. 4- حذيقه بن اسيد.
5- حزميه بن ثابت. 6- زيد بن ثابت.
7- سهيل بن سعد. 8- ضمره اسدى.
9- عامر بن ابى ليلى (غفارى). 10- عبدالرحمن بن عوف.
11- عبدالله بن عباس. 12- عبدالله بن عمر.
13- عدى بن حاتم. 14- عقبه بن عامر.
15- على ابن ابى طالب. 16- ابوذر غفارى.
17- ابو رافع. 18- ابو شريح خزاعى.
19- ابو قدامه انصارى. 20- ابو هريره.
21- ابو الهيثم بن تيهان. 22- ام سلمه.
23- ام هانى بنت ابى طالب. 24- و افرادى از قريش.

تعداد راويان حديث از تابعين

همچنين اين روايت در زمان تابعين به طور متواتر نقل شده است، كه تعدادى از تابعين كه حديث «كتاب الله و عترتى» را نقل كرده اند، نام مى بريم:
1- بو طفيل عامر بن واثله. 2- عطيه بن سعيد عوفى.
3- حنش بن معتمر. 4- حارث همدانى.
5- حبيب بن ابى ثابت. 6- على بن ربيعه.
7- قاسم بن حسان. 8- حصين بن سبرده.
9- عمرو بن مسلم. 10- ابو ضحى مسلم بن صبيح.
11- يحى بن جعده. 12- اصبغ بن نباته.
13- عبدالله بن ابى رافع. 14- مطلب بن عبدالله بن حنطب.
15- عبدالرحمن بن ابى طالب. 16- عمر بن على بن ابى طالب.
17- فاطمه بنت على بن ابى طالب. 18- زين العابدين على بن الحسين.
19- حسن بن حسن بن على بن ابى طالب.... و جمعى ديگر.