حديث «... عليكم...» فريبى آشكار

عليكم بسنتى و سنه الخلفاء الراشدين المهديين من بعدى، تمسكوا بها و عضوا عليها بالنواجذ(23)، (بر شما باد سنت من و سنت خلفاى راشدين هدايت يافته پس از من، از آن پيروى كنيد، و بر آن صبر نمائيد).
كسى كه براى اولين بار به اين حديث نگاه مى كند تصور مى كند كه اين حجتى است محكم و دليلى است آشكار بر وجوب پيروى از مكتب خلفاى راشدين، يعنى: «ابوبكر صديق، عمر بن خطاب، عثمان بن عفان و على بن ابى طالب»، و نمى توان حديث را معناى ديگرى نمود مگر آنكه بر خلاف ظاهر تأويل نموده و با روحيه تعصب و جدل وارد شود، و از اينجا متوجه قدرت فريب و زيركى تحريف كنندگان مى شويم، زيرا با چنين حديثى درستى مذهب اهل سنت و جماعت - مكتب خلفا - در مقابل مذهب تشيع - مكتب اهل بيت (عليهم السلام) - اثبات مى شود، و از اينرو مى توان فهميد كه چرا مكتب ها و گرايش هايى در خلاف جهت مذهب اهل بيت (عليهم السلام) ساخته شده است، چنين گرايشهايى بر اساس اين حديث و امثال آن بر پا شده است.
با نگاهى علمى و با قدرى كوشش و دقت در واقعيت هاى تاريخى و زمينه هاى اين حديث و امثال آن، و يابا تاءمل در علم حديث و فنون جرح و تعديل، روشن و آشكار مى گردد كه اين حديث باطل و جعلى است.
بسيار جاهلانه خواهد بود اگر يك سنى بخواهد اين حديث را به عنوان حجت عليه شيعه مطرح كند زيرا اين حديث مخصوص اهل سنت بوده، و نمى توان شيعه را با حديثى كه در مصادر مورد اعتماد خود نقل نكرده اند محكوم كرد.
ولى چون من يك محقق سنى هستم، پس بايد با كتابها و مصادر اهل سنت شروع كنم، تا اينكه براى من تعهد آور باشد، و اين يك مساءله اساسى و محورى در تحقيق است، كه بايد در بحثها و استدلالهايمان مورد نظر ما باشد زيرا حجت را نمى توان حجت ناميد مگر آنكه حريف نسبت به آن متعهد باشد، كه در اين حالت حجت خواهد بود بر او، و اين مطلبى است كه بسيار از علماى اهل سنت در استناد خود عليه به امثال اين حديث توجه نكرده اند... ولى در مقابل آنها شيعه به حديث كتاب الله و عترتى استدلال مى كند، و فرق ميان اين دو استدلال بسيار است، زيرا حديث «سنتى» مخصوص اهل سنت است، در حاليكه حديث «و عترتى» را هر دو گروه قبول دارند.
اولين اشكالى كه متوجه (عليكم بسنتى) مى شود اى است كه شيخين - بخارى و مسلم - آن را ناديده گرفته و روايت نكرده اند، و اين بمعنى نقص ‍ در صحت آن است، زيرا صحيح ترين احاديث آنهائى است كه تنها بخارى نقل كرده و سپس آنهائى كه تنها مسلم روايت نموده است، بعد از آن احاديثى است كه با شرط تصحيح آن دو صحيح است، پس آنهائى كه با شرط بخارى و پس از آنها با شرط مسلم صحيح باشدت ولى هيچ يك از اين امتيازات را حديث فوق ندارد.
اين حديث در سنن ابى داود، سنن ترمذى و سنن ابن ماجه موجود است.(24)
هيچ يك از روات اين حديث نزد علما جرح و تعديل خالى از ضعف و اشكال نيستند، و هر كس شرح حال آنها را دنبال كند، به خوبى متوجه اين مساءله مى شود، ولى در اين مختصر مجال توضيح درباره هر يك از روات اين حديث از راههاى مختلف سند آن، و نقل آراء عماء جرح و تعديل درباره آنها نيست، ولذا اكتفا مى كنم به تضعيف يك يا دو رواى از هر سند آن، و همين كافى است براى تضعيف آن اسناد، همانگونه كه علماى جرح و تعديل نيز بر اين امر متفق اند، زيرا احتمال مى رود يك راوى ضعيف اين روايت را جعل كرده باشد.
روايت ترمذى:
ترمذى اين حديث را از بغية بن الوليد نقل كرده است، و اينك نظر علماى جرح و تعديل را درباره او بازگو مى كنم: ابن الجوزى درباره او به عنوان راوى يك حديث مى گويد: گفتيم كه بغية بن الوليد از افراد ضعيف يا مجهول روايت مى كرده و چه بسا نام آنها را حذف كرده و تنها نام كسانى را ببرد كه آن ضعفاء يا مجهولين از آنها براى او نقل حديث كرده اند(25).
ابن حيان مى گويد: «گفتار بغية حجت نيست».(26) و همچنين گفته است: «بغية عيب پوشى مى كند، از افراد ضعيف نقل مى نمايد و اصحاب او حديث را درست منتقل نمى كنند، بلكه ضعفاء را از ميان رواة حديث مى نمايند».(27)
ابو اسحاق جوزجانى مى گويد: «خدايا رحمت كند بغية را، اگر خرافه اى را مى ديد اهميت نمى ديد اهميت نمى داد كه آن را از چه كسى نقل مى كند»(28).
و غير از اين سخنان حفاظ و علماى جرح و تعديل زياد است كه ما به آنچه نقل كرديم اكتفا مى كنيم.
سند حديث نزد ابى داود:
وليد بن مسلم: اين خبر را از ثور الناصبى نقل كرده است، ابن حجر عسقلانى مى گويد: «جد او در ركاب معاويه بود كه ضربه خورده و كشته شد، و لذا هر گاه ثور نام على را مى شنيد مى گفت: دوست ندارم كسى را كه جد مرا كشته است».(29)
اما ذهبى درباره وليد، مى گويد: «ابو مسهر گفت كه وليد نقص روايت را مى پوشاند و چه بسا كه از دروغگوها روايت كرده و عيب پوشى كند».(30)
عبد الله بن احمد بن حنبل مى گويد: «از پدرم درباره او سؤال شد، گفت: «بسيار حديث را بدون سند به پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت مى دهد»(31)
غير از اينها نيز گفته شده در همين حد براى تضعيف روايت كافى است.
سند حديث نزد ابن ماجه
ابن ماجه به سه سند حديث را نقل كرده است:
در سند اول عبدالله بن علاوه وجود دارد كه ذهبى درباره او مى گويد: «ابن حزم گفت: يحيى و ديگران او را تضعيف كرده اند»(32)، و او خبر را از يحيى روايت كرده كه ابن قطان وى را مجهول مى داند(33).
در سند دوم اسماعيل بن بشير بن منصور مى باشد كه طبق قول تهذيب التهذيب قدرى بوده است.(34).
اما در سند سوم از روايت ابن ماجه:
عبدالملك بن صباح خبر را از ثور (ناصبى) روايت كرده كه ميزان الاعتدال درباره او مى گويد: «او متهم به دزدى در حديث است»(35).
اضافه بر آنچه گفته شد، حديث خبر واحد است كه تمام روايات آن به يك صحابى بر مى گردد و آن عرباض بن ساريه است، و خبر واحد در مقام احتجاج قابل قبول نيست به خصوص آنكه عرباض از پيروان معاويه و از ماءموران او بوده است.

واقعيت تاريخى و حديث (وسنتى)

واقعيت تاريخى نيز اين حديث را تكذيب مى كند. تاريخ نقل كرده است كه سنت شريف پيامبر در زمان آن حضرت نوشته نشده است، بلكه احاديثى از طرق اهل سنت وجود دارد مبنى بر اينكه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از نوشتن احاديث نهى كرده است، مانند اين حديث:
لا تكتبوا عنى، و من كتب عنى غير القرآن فليمحه، (از سخنان من چيزى ننويسيد، و هر كه غير از قرآن سخنى از من نوشته است آن را پاك كند)، اين حديث به نقل از سنن دارمى (36) و مسند احمد است. همچنين در روايت آمده است كه از «پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اجازه خواستند كه احاديث ايشان را بنويسند، ايشان اجازه نفرمودند»(37)، و علاوه بر اينها روايتهاى ديگرى هست كه دلالت بر عدم نوشتن حدث از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) دارد، و تمام اينها جزئى از آن نقشه طراحى شده براى جلوگيرى از نشر حديث و در جهت كتمان آن بوده است تا اينكه حق آشكار نشود. آنها به اين هم اكتفا نكردند، بلكه عمر براى نابودى سنت به طور كاملا واضح اجتهاد كرد. عروة بن زبير روايت مى كند كه عمر بن خطاب مى خواست سنن را بنويسد، و در اين باره با اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مشورت كرد، آنها نيز نظر دادند كه بايد بنويسد، ولى با اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مشورت كرد، و در اين مدت هميشه استخاره مى كرد، تا آنكه روزى تصميم خود را گرفته، گفت: من مى خواستم سنن را بنويسم، ولى به ياد قومى افتادم قبل از شما، آنها كتابهايى نوشتند و سرگرم آن كتابها شده، كتاب خدا را از ياد بردند، به خدا قسم من كتاب خدا را با هيچ چيزى آميخته نمى كنم».(38)
يحيى بن جعده نقل كرده است كه عمر بن خطاب مى خواست سنت را بنويسد، سپس به نظرش رسيد كه چنين كارى نكند، به ولايتها نيز نوشت كه هر كس چيزى از اين قبيل داد، از بين ببرد.(39)
ابن جرير نيز روايت كرده است كه خليفه عمر بن خطاب هرگاه والى يا حاكمى را به شهر يا ولايتى مى فرستاد، از جمله و صايايى كه به او مى كرد اين بود كه: «قرآن را به تنهايى نگه دار، و از محمد روايت نكن، و من نيز در اين كار شريك شما هستم»(40).
تاريخ سخن خليفه را به ابوذر از ياد نبرده است، عبدالله بن مسعود و ابو الدرداء: «اين چه حديثى است كه از محمد پخش ‍ مى كنيد؟!»(41).
همچنين روايت شده كه عمر احاديث را از مردم جمع كرد، مردم خيال كردند مى خواهد آنها را برسى و تصحيح كند، به طورى كه اختلافى در آنها نباشد، لذا نوشته هاى خود را به وى دادند، ولى او آنها را در آتش سوزاند، سپس گفت: آرزويى بود مانند آرزوى اهل كتاب. اين خبر را خطيب در تقييد العلم (42) به نقل از قاسم روايت كرده است.
اما دليلى كه عمر براى مصادره سنت آورده است، دليلى است كه هيچ جاهلى آن را نمى پذيرد چه رسد به عالم، زيرا مى گويد: «قرآن را تنها نگه داريد و روايت را كنار گذاريد»، در حاليكه خود قرآن تأكيد دارد بر اينكه دلالت و حجيت او كامل نمى شود مگر با سنت، زيرا سنت براى قرآن توضيح دهنده، شارح مخصص، تعيين كننده حدود و قيود و امثال آن است، خداوند مى فرمايد: وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون (43)، «وانزلنا الذكر - قرآن - نازل كرديم تا براى مردم بيان كنى آنچه بر آنها نازل شده، و شايد كه تفكر كنند».
پس چگونه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) قرآن را بيان كند! جز با سنت؟! همچنين خدا مى فرمايد: ما ضل صاحبكم و ما غوى، و ما ينطق عن الهوى، ان هو الا وحى يوحى (44)، «هرگز صاحب شما (پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) منحرف نشده و راه را گم نكرده است، و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد، آنچه او آورده است چيزى نيست جز وحى كه به او القا شده است.
پس فايده وحى چيست اگر ما دستور داريم كه آن را كتمان كرده يا بسوزانيم، و اين سنتى كه معتقد به ضرورت پيروى از آن هستيد، دستخوش زنجيره اى از توطئه ها شروع شد. او در ايام خلافتش پانصد حديث از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) را كه نوشته بود سوزاند(45)، عايشه مى گويد: پدرم احاديث رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) را جمع كرد تا آنكه پانصد حديث شد، يك شب تا صبح در رختخواب مى غلتيدند، صبح كه شد گفت: دخترم احاديثى را كه نزد تو هست بياور، من احاديث را به وى دادم و او آنها را سوزاند، و گفت ترسيدم بميرم و اين احاديث نزد تو بماند، و در ميان آنها احاديثى باشد از كسى كه من او را امين دانسته، به او اعتماد كرده باشم در حالى كه احاديث او درست نباشد، و در اين صورت آنها به عهده من باقى بمانند(46).
عمر در ايام خلافتش به دور دست ترين نقاط نوشت كه هر كس حديثى را يادداشت كرده آن را از بين ببرد(47)
عثمان نيز همين راه را دنبال كرد، زيرا او امضا كرده بود كه بر سيره شيخين - ابوبكر و عمر - عمل كند، ولذا بالاى منبر رفته و گفت: «جايز نيست كسى حديثى روايت كند كه آن را نه در عهد ابوبكر شنيده است و نه در عهد عمر»(48).
معاويه بن ابى سفيان نيز اين روش را ادامه داده مى گويد: «اى مردم، از نقل احاديث از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) خود دارى كنيد، و اگر حديثى را بازگو مى كنيد، پس حديثى را بگوئيد كه در عهد عمر نقل شده باشد»(49).
بدين ترتيب خوددارى از نوشتن احاديث به عنوان يك سنت مطرح شده، و نوشتن احاديث امرى ناورا به شمار مى رفت.
اين خفقان و پوشاندن حقايق و پوشاندن حقايق كه توسط دولتمردان عليه نوشتن حديث اجرا گرديد هدفى جز سرپوش گذاشتن بر فضايل اهل بيت (عليهم السلام) و جلوگيرى از انتشار آنها نداشت، هر چند چنين هدفى براى اكثريت قابل قبول نيست، ولى اين همان واقعيت تلخى با آن روبرو مى شود.
علاوه بر اين، كدام سنتى بود كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دستور داد از آن پيروى شود؟! آيا آن سنت همان است كه عمر آن را از بين برد يا آنكه ابوبكر سوزاند؟!
و اگر دستور پيروى از سنت وجود دارد، پس چرا خلفاى راشدين از آن اطاعت نكردند، كه هميشه آن را نقل كنند و سعى در نوشتن آن داشته باشند؟!
پس چه كار كند آنكه مى خواهد پس از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) به سنت عمل كند؟!
فرض كنيم چنين شخصى معاصر صحابه باشد، آيا بايد هميشه دنبال تمام صحابه بگردد تا بتواند سنت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) را از آنها بگيرد، آنهم در حالى كه بسيارى از صحابه جزء فرمانداران، حكام، فرماندهان و نگهبانان مزرها هستند؟!
آيا براى بدست آوردن احكام مورد نياز خود بايد تمام آنها را بيابد و از آنها سؤال كند، يا اكتفا كند به آنهايى كه در دسترس او هستند، با اين كه قول نيست زيرا احتمال دارد احكامى نسخ شده، تخصيص يافته و يا مقيد گرديده اند در حضور يك با چند صحابى كه هم اكنون در مدينه نيستند، در خالى كه بنا به قول ابن حزم: حجت تمام نمى شود مگر به آنها.
اگر كسى كه صحابه را درك كرده است اينگونه مشكل داشته باشد، و اينها افراد اندكى بوده اند، پس چگونه خواهد بود زمانى كه كشور اسلامى توسعه يافته، فتوحات آن زياد و سؤال درباره قضايا و حوادث بسيار مطرح مى شود. چگونه اين سؤالها بايد جواب داده شوند؟!
بدين ترتيب بسيارى از احاديث و احكام از بين رفت: هدف آن توطئه نيز همين بود، عمر آن را بصراحت در زمان رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت، وقتى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در حال وفات بود، فرمود: ائتونى بكتف و دواة اكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده ابدا، (يك استخوان كتف و قدرى جوهر بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه هرگز پس از هذيان مى گويد، كتاب خدا براى ما كافى است)(50).
آن هدفى كه مانع از آوردن استخوان و جوهر براى رسول الله شد تا براى آنها چيزى بنويسد كه آنان را از گمراهى نگه مى دارد، همان هدفى است كه آنها را منع كرد از جمع كردن احاديث و نوشتن آنها.
پس بر چه اساسى گفته مى شود كه: (از سنت من پيروى كنيد) در حالى كه نه صحابه از آن پيروى كردند و نه خلفا بلكه درست عكس آن را گفتند، همانگونه كه ذهبى در (تذكره الحفاظ) مى گويد: صديق (ابوبكر) پس از وفات پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مردم را جمع كرد و گفت: شما احاديثى از رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مى كنيد كه خود در آن اختلاف داريد، و مردمى كه پس از شما مى آيند بيش از شما اختلاف در آن خواهند داشت، پس حديثى از رسول الله نقل نكنيد و هر كه شما بگوئيد: بين ما و شما كتاب الله قرار دارد، پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانيد(51).
شكى در اين نيست كه هيچ مرجع قانونگذارى براى امت الزام آور نست مگر آنكه تدوين شده و مفاهيم آن مشخص باشد، و يا آنكه مسئوليتى داشته باشد كه او براى آن مرجع باشد»(52). و امت اجماع دارند بر اين كه سنت نه در زمان پيامبر و نه در زمان خلفاء تدوين نشده است، بلكه نوشتن آن پس از يك قرن و نيم از وفات رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) آغاز شده است. پس بر چه اساسى گفته مى شود (بر شما باد سنت من...).

حديث ديگر

متن حديث: «دو چيز نزد شما گذاشتم و رفتم كه اگر به آن دو متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنت رسول او».
اين حديث بى ارزش تر از اين است كه مورد بحث قرار گيرد، و آنچه درباره آن مى توان گفت، علاوه بر آنچه گذشت اين است:
1- اين حديث را صحاح شش گانه اهل سنت نقل نكرده اند، و همين كافى است براى تضعيف آن، پس چگونه متمسك به حديثى شده اند كه در صحاح و مسانيد آنها نيست، ولى اگر كسى موقعيت اين حديث را ميان اهل سنت ملاحظه كند شك نخواهد كرد كه اين حديث را صحاح و در راءس آنها بخارى و مسلم روايت كرده اند، در حاليكه ابدا اثرى از آن نيست.
2- قديمى ترين مصادرى كه اين حديث را نقل كرده اند موطاامام مالك، سيره ابن هشام و صواعق ابن حجره است... من هيچ كتاب ديگرى نيافتم كه اين حديث را روايت كند. ضمنا سيره ابن هشام و صواعق هر دو حديث را روايت كرده اند.
3- اين حديث در صواعق مرسل بوده و در سيره اين هشام سند آن ناقص ‍ است، و ابن هشام (53) مدعى است كه حديث را از سيره ابن اسحاق گرفته است ولى من تمام چاپهاى سيره ابن اسحاق را گشتم و اين حديث را نيافتم، پس ابن هشام آن را از كجا آورده است؟!
4- اما روايت مالك، خبرى است مرفوع و سند ندارد، رواى موطا مى گويد: «از مالك به من روايت شد كه به او رسيده است اينك رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:... متن حديث...»(54)
ملاحظه كنيد اين حديث سند ندارد، پس نمى توان بر آن اعتماد كرد. و چون مالك به تنهايى اين حديث را نقل كرده ولى نه استاد او ابو حنيفه آن را روايت كرده و نه شاگردانش شافعى و احمد بن حنبل، پس اگر حديث درست بود، چرا ائمه مذاهب و ائمه حديث از آن اعراض كرده اند؟!
5- حاكم در مستدرك خود(55) اين حديث را از دو طريق آورده است.
راه اول: در آن زيد الديلسى به نقل از عكرمة به نقل از ابن عباس وجود دارد، پس نمى توان اين حديث را قبول كرد زيرا در سند آن عكرمة (56) دروغگو است كه از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) بوده و از كسانى است كه عليه على (عليه السلام) قيام كرده و او را تكفير كردند.
راه دوم: در آن صالح بن موسى الطلحى از عبدالعزيز بن رفيع از ابن صالح از ابوهريره روايت ابو سعيد خدرى پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اين حديث را وقتى فرموده است كه در بستر مرگ بوده در حاليكه ابوهربره در آن وقت در بحرين بسر مى برده است ، او يك سال و نيم قيل از وفات رسول الله با علاء حضرمى به آنجا فرستاده شد پس چگونه اين حديث را از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در بستر مرگ ايشان شنيده است؟!
6- السنن الكبرى، تاءليف بيهقى اين حديث را در جلد 10 ص 144 انتشارات دار المعرفه بيروت - لبنان نقل كرده است، ابتدا حديث مسلم تركت فيكم كتاب الله و عترتى اهل بيت (عليهم السلام) را روايت كرده و سپس ‍ متن دو حديث مستدرك را.
7- كتاب «الفقيه المتفقه» تاءليف خطيب بغدادى ج 1 كتاب را تصحيح و بر آن حاشيه زده است، كتاب از انتشارات دار الكتب العلميه در بيروت ، لبنان مى باشد. اين كتاب دو حديث را نقل كرده است. اول حديث مستدرك (عن ابى صالح عن ابى هريره) است. روايت دوم جديد است، به نقل سيف بن عمر، از ابن اسحاق اسدى، از صباح بن محمد، از ابن حازم، از ابوسعيد خدرى... كه متن حديث را از ايشان نقل كرده است، و اين روايت نيز قابل قبول نيست، زيرا علماى جرح و تعديل بر درغگويى سيف بن عمر اجماع دارند و قول علما درباره او بعدا خواهد آمد.
8- كتاب: «الالماع الى معرفه اصول الروايه و تقييد المساع» تاليف قاضى عياض 479- 544 هجرى، به تحقيق آقاى احمد صقر، چاپ اول، ناشر دار الراءس الناصر - المكتبة العتيقه - تونس، ص 9، متن حديث را از كتاب «الفقيه المتفقه» كه سند آن سيف بن عمر و جود دارد نقل كرده است.
غير از موارد فوق در هيچ كتابى حديث (كتاب الله و سنتى) نقل نشده است، بنابراين حديث فوق تنها از طريق ابن عباس، ابو سعيد خدرى و ابو هريره نقل شده است و اين سه راه با تمام ضعف خود در نيمه قرن پنجم هجرى يعنى بعد از حاكم (صاحب مستدرك) پيدا شده اند، و هيچ كتابى قبل از آن نيست كه از اين راهها نقل كرده باشد، اين يك مصلب، ثانيا اين سه نفر صحابى: ابو هريره، ابن عباس و ابو سعيد خدرى حديث (كتاب الله و عترتى) را در قرن دوم هجرى بنابر روايت مسلم نقل كرده اند، حال كدام يك را بايد قبول كرد؟.(57)
بدين ترتيب اين روايت چيزى يك خبر واحد مرفوع يا مرسل نيست... و از جمله بر جعلى بودن آن اينكه حديثى بدين درجه از اهميت كه برنامه اساسى حركت امت پس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يعنى «هرگز گمراه نخواهيد شد اگر به اين دو تمسك شويد: كتاب خدا و سنت پيامبرش» را بيان مى كند، چنين حديثى اقتضا مى كند كه خود پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آن را در موقعيت هاى مختلف بيان فرموده و صحابه نيز آن را روايت و حفظ كنند، همانگونه كه درباره حديث (كتاب الله و عترتى) اتفاق افتاده است.
پس امكان ندارد كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آن را در موقعيت هاى مختلف بيان فرموده و صحابه نيز آن را روايت و حفظ كنند، همانگونه كه درباره حديث (كتاب اللهو عترتى) اتفاق افتاده است.
پس امكان ندارد كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) اين حديث را به عنوان يك مرجع تشريعى پس از خود برايى ما قرار داده باشد زيرا اين حديث در دلالت، مبهم و ناقص بوده و مصدر آن مشكوك است.

بحثى با محدث و حافظ دمشقى، عبدالقادر ارنووطى

در سفرى كه به شام داشتم، با يكى از علماى شام، شيخ عبدالقادر ارنووطى كه در علم حديث داراى اجازه است ملاقات كردم.
اين ملاقات به طور تصادفى و بدون آمادگى قبلى من انجام گرفت...
در منطقه سيده زينب (سلام الله عليها) در شام با دوستى سودانى بنام عادل آشنا شدم، كه خداوند او را به نور اهل بيت (عليهم السلام) منور ساخته و شيعه شده بود، او داراى صفات حميده اى بود كه كمتر در ديگران يافت مى شود، او خوش اخلاق، متدين و با تقوى بود.
شرايط زندگى او را وادار كرده بود تا در منطقه اى به نام عادليه در 9 كيلومترى جنوب سيده زينب مشغول كار كشاورزى شود.
در مجاورت زمينى كه بر آن كار مى كرد، زمين ديگرى بود مربوط به مردى مسن و متدين كه به او ابو سليمان معروف بود.
هنگامى كه اين همسايه مطلع شد فرد سودانى كه در كنار زمين وى كار مى كند شيعه است، نزد او آمده و شروع به صحبت با وى نمود، او گفت:
- اى برادر، سودانى ها همه سنى و خوب هستند، پس تو را چه به تشيع؟ آيا در خانواده شما كسى شيعه شده است؟
عادل: خير، ولى دين وايمان بر اساس تقليد از جامعه و خانواده نيست.
- شيعه دورغ گفته و مردم را فريب مى دهند.
عادل: من چنين چيزى از آنها نديده ام.
- آرى، ما آنها را خوب مى شناسيم.
عادل: اى حاجى، آيا به بخارى، مسلم و صحاح اهل سنت ايمان دارى؟
- آرى
عادل: شيعه براى هر يك از معتقداتى كه به آنها ايمان دارند با اين مصادر - علاوه بر مصادر خوشان - استدلال مى كنند.
- دروغ مى گويند، آنها يك بخارى و مسلم تحريف شده دارند.
عادل: آنها مرا وادار به خواندن يك كتاب به خصوصى نكردند، بلكه از من خواستند در هر كتابخانه اى در كشورهاى عربى جستجو كنم.
- اين دورغ است، و من وظيفه دارم كه تو را دوباره به مذهب اهل سنت برگردانم، و لئن يهدا الله بك رجلا خير لك مما صلعت عليه الشمس ... (اگر خداوند به دست تو يك نفر را هدايت كند براى تو بهتر است آنچه خورشيد بر آن مى تابد).
عادل: ما طالب حق و هدايتيم، همراه دليل مى رويم هر جا كه برود.
- من بزرگترين عالم دمشق را براى تو حاضر خواهم كرد، او علامه عبدالقادر ارنووطى است، عالمى جليل القدر، محدث و حافظ است، و شيعه سعى كردند او را با پولى بالغ بر چند ميليون فريب دهند، ولى او رد كرد...
برادر عادل با اين پيشنهاد موافقت كرد، و ابو سليمان به او گفت: وعده ما روز دوشنبه، براى خودت و هر سودانى كه تحت تأثير تفكر شيعى قرار گرفته است.
عادل نزد من آمد، و موضوع را به من اطلاع داد، و از من خواست تا همراه او بروم، من نيز با خوشحالى فراوان پيشنهاد او را قبول كردم، و با يكديگر قرار گذاشتيم براى روز دوشنبه مورخ 8 صفر 1417 هجرى - كه بهترين درود و سلام بر صاحب هجرت باد - ساعت 12 ظهر.
آن روز هوا بسيار گرم بود، طبق قرار سه نفر سودانى ديگر ملاقات و به سوى محل كار عادل به راه افتاديم، به آنجا كه رسيديم بردار عادل به استقبال ما آمد، باغ بسيار سر سبزى بود پر از درختهاى مثمر، درختهاى هلو، سيب ، توت و غير آن از ميوه هايى كه ما در سودان نداريم.
پس از آن به سوى باغ همسايه سنى او حركت كرديم، او با گرمى زياد از ما استقبال كرد، پس از قدرى گردش در آن جاى با صفا و سرسبز، به نماز ظهر پرداختيم، در اثناى نماز بود كه چندين اتومبيل از راه رسيدند و در مقدمه آنها اتومبيل حامل شيخ ارنووطى بود، جايگاه پر از افراد و خارج از ساختمان پر از اتومبيل شد.
دوستان سودانى ما بسيار تعجب كرده بودند، آنها باور نمى كردند مساءله به اين بزرگى باشد، پس از آنكه هر يك در جاى قرار گرفت، من خود را در مجارت شيخ انتخاب كردم.
پس از آنكه معرفى ميان ما جمع آنها انجام شد، صاحب باغ به شيخ گفت: اينها برادران سودانى ما هستند، آنها در سيده زينب تحت تأثير شيعه قرار گرفته اند، و ميان آنها يك شيعه است كه در باغ مجاور كار مى كند.
شيخ گفت: كجاست اين فرد شيعه.
جواب داده شد: او به باغ خود رفته، پس از چندى بر مى گردد.
گفت: كجا است اين فرد شيعه.
جواب داده شد: او به باغ خود رفته، پس از چندى بر مى گردد.
گفت: پس صبر مى كنيم تا برگردد.
يكى از سودانى هاى به سراغ عادل رفت و او به مجلس آورد، در اين ميان شيخ از اين شيخ از اين فرصت استفاده كرده احاديث زيادى را كه از حفظ داشت قرائت كرد، موضوع اين احاديث برترى بعضى شهرها و سرزمينها بر جاهاى ديگر است، و به خصوص درباره شام و شهر دمشق، اين مطلب حدود نيم ساعت طول كشيد - هر چند مطلبى بى فايده بود -، و من از اين كار او بسيار تعجب كردم، چگونه از اين موقعت استفاده نمى كند در خالى كه همگى به او گوش فرا داده اند، مى توانست حديثى بگويد كه به درد يا آخرت آنها بخورد، سپس او گفت: دين خدا بر اساس خويشاوندى استوار نيست، در حالى كه خداوند شريعت را براى تمام مردم قرار داده است، پس ‍ به چه حقى بايد دينمان را از اهل بيت (عليهم السلام) بگيريم؟! در حاليكه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) ما را امر كرده كه از كتاب خدا و سنت او پيروى كنيم، و اين حديث صحيح بوده و كسى نمى تواند آن را تضعيف كند، و ما راهى جز اين راه نداريم، و با دست خود به كمر عادل زد گفت: فرزندم، كلام شيعه تو را فريب ندهد.
او متوقف ساخته گفتم:
- جناب شيخ، ما به دنبال حق مى گرديم، و مساءله براى ما مشتبه شده است، و بدين منظور آمده ايم تا از شما استفاده كنيم، پس از آنكه اطلاع يافتيم كه شما عاملى بزرگوار و محدث و حافظ هستيد. گفت: آرى
گفتم: از بديهياتى كه هيچ كس از آن غفلت نمى كند مگر انسان كور دل، اين است كه مسلمان به گروهها و مذاهب مختلف تقسيم شده اند، و هر گروهى ادعا مى كند كه او بر حق و ديگران بر باطل اند. حال چگونه مى توانم حق را از ميان اين خطوط متناقض بيابم در حاليكه موظف هستم از شرع واقعى خدا پيروى كنم؟ آيا خداوند خواسته است كه متفرق باشيم، يا اينكه خواسته او اين است كه امت واحده باشيم، و با يك شرع واحد عبادت خدا كنيم؟! و اگر جواب مثبت است، خدا و رسول چه ضمانتى براى ما قرار داده اند مبنى بر اينكه امت از گمراهى در امان باشد؟
با توجه به اينكه اولين اختلاف ميان مسلمين درست بعد از وفات رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) اتفاق افتاد، پس نبايد براى پيامبر جايز باشد كه امت خود را بدون هدايتى كه بتوانند بدان تكيه بدان تكيه كنند ترك گويد.
شيخ گفت: ضمانتى كه رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) براى جلوگيرى از اختلاف امت قرار داده است اين فرمايش ايشان است: «من براى شما چيزى قرار دادم كه اگر بدان متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنتم».
گفتم: در ابتداى سخن، شما گفتيد كه چه بسا حديثى باشد كه هيچ اصلى ندارد، يعنى در كتابهاى حديث نقل نشده باشد.
گفت: آرى.
گفتيم: اين حديث در صحاح ششگانه اصالتى ندارد، پس چگونه به آن قائل هستى، در حاليكه شما مردى محدث بشمار مى روى؟
در اينجا آتش او شعله ور شده، شروع كرد به فرياد زدن، و گفت: منظور تو چيست، آيا مى خواهى اين حديث را تضعيف كنى.
از اين برخورد او، و سبب هيجانشان تعجب كردم، در صورتى كه من چيزى كه من چيزى نگفته بودم.
گفتم: تاءمل كنيد، من يك سؤال مشخص دارم، آيا اين حديث در صحاح ششگانه هست؟
گفت: صحاح تنها شش كتاب نيست، كتابهاى حديث بسيارند، و اين حديث در كتاب موطاء امام مالك موجود است.
روى كردم به جمع حاضر و گفتم: بسيار خوب، شيخ اعتراف كرد كه اين حديث در صحاح ششگانه نيست، و در موطاء مالك است.
با لحن تندى سخن مرا قطع كرده و گفت: چه گفتى، مگر موطاء كتاب حديث نيست؟
گفتم: موطاء كتاب حديث است ولى حديث: «كتاب الله و سنتى» در موطاء مرفوع است نه مسند، با وجود آنكه تمام احاديث موطاء مسند و دراى سند است.
از آنجا شيخ حجت و دليل خود را از دست داده بود فرياد بلندى كشيد، و شروع به زدن من كرد، و مرا به چپ و راست تكان مى داد و مى گفت: تو مى خواهى حديث را تضعيف كنى، تو كه هستى تا آن را تضعيف نمائى... ديگر از حدود معقول خارج شده بود و همگى از حركات و رفتار او تعجب كرده بودند.
گفتم اى شيخ! اينجا مقام بحث و استدلال است، و اين روش عجيب و غريب شما مشكلى را حل نمى كند، من با بسيارى از علماى شيعه نشسته ام ولى هرگز چنين برخوردى را نديده ام.
خداوند مى فرمايد: و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضلوا من حولك (58)، «اگر تو خشن و سنگدل بودى، آنها از اطراف تو پراكنده مى شدند»... پس از اين قدرى از خشم او فروكش كرد.
گفتم: از شما مى پرسم اى شيخ، آيا حديث (كتاب الله و سنتى) در موطاء مالك ضعيف است يا صحيح؟!
با حسرتى فراوان گفت: ضعيف است.
گفتم: پس چرا گفتى كه حديث در موطاء است در صورتى كه مى دانى آن ضعيف است؟
دوباره صدايش را بالا برده گفت: اين حديث سندهاى ديگرى نيز دارد.
به حاضرين خطاب كرده گفتم: شيخ از روايت موطاء دست كشيد و گفت: حديث راه هاى ديگرى دارد، پس بشنويم راههاى ديگر آن را
در اينجا شيخ احساس شكست و خجالت كرد زيرا حديث هيچ راه صحيحى ندارد. در اين هنگام يكى از حاضرين شروع كرد به صبحت كردن، شيخ فرصتى يافت تا خود را از اين تگناه شروع كرد دهد، به وى اشاره كرده و به اشاره كرده به من گفت: بشنو، ايشان چه مى گويد.
ولى من كه متوجه وضعيت او شده بودم اصرار كرده گفتم:
اى شيخ، راه هاى ديگر حديث را بفرمائيد بشنويم؟!
با لحن شكست خورده گفت: به ياد ندارم، آنها را براى تو خواهم نوشت.
گفتم: سبحان الله! شما آن همه حديث در فضيلت شهرها و سرزمين ها از حفظ دارى، ولى مهمترين حديثى كه پايه اساسى اهل سنت و جماعت است - حديثى كه - امت را از گمراهى نجات مى دهد نمى دانى؟! - به ادعاى خودت.
ولى او همچنان ساكت ماند، يكى از حاضرين كه متوجه شرمسارى شيخ شده بود گفت:
- از شيخ چه مى خواهى؟ مگر به تو قول نداد كه آنها را برايت بنويسد.
گفتم: من راه را براى شما كوتاه مى كنم، اين حديث در سيره ابن هشام نيز هست ولى بدون سند.
شيخ ارنووطى گفت: سيره ابن هشام، كتاب سيره است نه كتاب حديث.
گفتم: پس اين روايت را نيز ضعيف مى دانى؟
گفت: آرى
گفتم: پس زحمت بحث درباره آن را نيز از دوش من برداشتى.
سپس سخن خود را ادامه دادم: اين حديث در كتاب «ژ» تاءليف قاضى عياض نيز هست، همچنين در كتاب «القيه المنفقه»، تاليف خطيب بغدادى... آيا اين روايتها را مى پذيرى؟
گفت: خير
گفتم: پس حديث «كتاب الله سنتى» به شهادت شيخ ضعيف است و تنها يك ضمانت باقى مانده است كه امت را از اختلاف نجات دهد، و آن حديث متواترى است از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) كه كتابهاى حديث اهل سنت حتى صحاح ششگانه بجز بخارى آن را روايت كرده اند، و آن حديث متواترى است از رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
انى تارك فيكم الثقلين، ما ان تمسكم بهما لن تضلوا بعدى، كتاب الله حبل ممدود مابين السماء و الارض، و عترتى اهل بيت (عليهم السلام)، فان العليم الخبير انباءنى انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض .
(من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم، كه اگر به آنها متمسك شويد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد، يكى كتاب خدا كه ريسمانى است پيوسته از آسمان تا به زمين، و ديگرى عترت و اهل بيت (عليهم السلام)، كه خداى دانا و آگاه به دانا و آگاه به من خبر داده است آن دو هيچ گاه از هم جدا نخواهد شد تا آنكه كنار حوض بر من وارد شوند). اين متن حديث است طبق روايت احمد بن حنبل، و هر مؤمنى كه به دنبال اسلام واقعى است، همانكه خدا به رسول خود امر فرموده است، چاره اى نداد جر رفتن از اين مسير، كه همان مسير اهل بيت (عليهم السلام) است، اهل بيت (عليهم السلام) تطهير شده در قرآن كريم از هر گناه و پليدى. پس از اين قدرى از فضايل اهل بيت (عليهم السلام) را نفا كردم در حالى كه شيخ كاملا ساكت بود و در اين مدت حتى يك كلمه سخن نمى گفت: و اين خلاف عادت او بود زيرا قبل از اين، پى در پى سخن مرا قطع مى كرد.
هنگامى كه مريدان شيخ متوجه شكست او شدند شروع به سر و صدا كردند گفتم: دغل بازى و نفاق بس است، اين قدر از حق دورى نكنيد، تا كى چشم خود را بسته نگه مى داريد؟!! در حالى كه آيات حق آشكار و نشانه هاى آن مشخص است،، و من بر شما حجت اقامه كردم مبنى بر اينكه دين جز از راه كتاب خدا و عترت پاك از آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) نخواهد بود.
شيخ همچنان ساكت بود و يك كلمه هم در جواب من نمى گفت. يكباره از جايز برخاست و گفت: من مى خواهم بروم، من كلاس درس دارم، با توجه با اينكه او براى نهار دعوت بود.
صاحب خانه اصرار كرد كه بماند، پس از آوردن غذا مجلس آرام شد، شيخ نيز هنگام غذا خوردن درباره هيچ موضوعى اصلا سخن نگفت، در صورتى كه قبل از اين مجلس را در اختيار داشت و او تنها بود!...
اين است نتيجه كار كسى كه حقايق را مخفى مى كند، روزى بايد در ملأ عام رسوا شود.