عوامل سقوط و انحطاط حکومتها از ديدگاه نهج البلاغه

فصلنامه نداي صادق، شماره 20، فاطمه نقيبي
 

چکيده

حکومت از ديدگاه اسلام در تمام ابعاد آن چهره اي متفاوت از ديگر مکاتب دارد که اين نگاه ناب را مي توان از نهج البلاغه به گونه اي شفاف و عميق بيرون کشيد. مفهوم، ضرورت ايجاد و خاستگاه حکومت اسلامي از مباحث بسيار مهمي است که با تبيين آن مي توان تفاوت عميق جايگاه واقعي حکومت را در نظام اسلامي با ديگر نظامهاي بشري کاملا دريافت و در آن صورت است که صحت و سقم قوانين حکومتي که بر اساس اين جايگاه پايه ريزي شده است بدرستي مشخص مي گردد. پيشگفتار اين پژوهش به بررسي اين مساله از نگاه نهج البلاغه پرداخته است.
همواره عوامل مختلفي در ظهور و زوال هر پديده مؤثرند. بي شک حکومت نيز از اين اصل مستثني نيست و ظهور و سقوط آن تابع عوامل اصلي و فرعي است.
قطعا شناسايي عوامل سقوط يک حکومت و پيشگيري از آن، جامعه اسلامي را از انحطاط دور کرده، به سوي اهداف حقيقي نظام سوق خواهد داد.
اين پژوهش به آن دسته عوامل مهم و اساسي پرداخته است که در سقوط و انحطاط حکومتي نقش اصلي را ايفا مي کنند; البته روشن است که عوامل جزئي نيز در صورت بروز عوامل اصلي رخ مي نمايند و مؤثر مي افتند.

جايگاه حکومت اسلامي

مفهوم حکومت

مفهوم حکومت از ديدگاههاي مختلف قابل طرح است. تاريخ بشر پيوسته دريافتهاي مختلفي از مفهوم حکومت داشته است. در مواقعي مفهوم حکومت چنان از جايگاه حقيقي خود دور شده است که جز مفهوم سلطه گري، خود رايي و خودکامگي به خود نگرفته است. بر اين اساس، حکومت براي حکمرانان به معناي حکمفرمايي بوده است.
اما مفهوم حکومت در نهج البلاغه و انديشه امام علي عليه السلام جز به مفهوم مديريت، خدمت هدايت و محبت نيست و اين مفهوم بزيبايي تمام در سخن و عمل امير مؤمنان عليه السلام جلوه يافته است. اشعث بن قيس که از زمان حکومت خليفه سوم به استانداري آذربايجان منصوب شده بود، از حکومت برداشتي جز سلطه گري بر امت نداشت. لذا امام عليه السلام خطاب به او مي نويسد: «ان عملک ليس لک بطعمة ولکنه في عنقک امانة و انت مسترعي لمن قدمک ليس لک ان تفتات في رعية. لا تخاطر الا بوثيقة و في يدک مال من مال الله عز و جل و انت من خزانه حتي تسلمه الي و لعلي الا ايکون شرولاتک لک و السلام (1); «همانا کاري که به عهده توست، طعمه اي برايت نيست; بلکه امانتي است بر گردنت و آن که تو را بدان کار گمارده، نگهباني امانت را به عهده ات گذارده است و تو پاسخگوي آني نسبت به آن که مرا دست توست. اين حق براي تو نيست که در ميان مردمان به استبداد و خود رايي عمل نمايي و به کاري دشوار جز با دستاويز محکم درآيي و در دست تو مالي از مالهاي خداي عز و جل است و تو آن را خزانه داري تا آن را به من بسپاري. اميد دارم براي تو بدترين واليان نباشم. والسلام.»
امير مؤمنان عليه السلام در اين نامه آن ذهنيت قديمي و رايج از مفهوم حکومت را طرد ميکند و در مقابل حکومت را چون امانتي مسؤوليت آور در دست حکمران معرفي مي کند که پاسداري از آن و پاسخگويي در برابرش جزو حقوق مسلم امت بر گردن والي مي باشد. و اين مسؤوليت براساس نيابت الهي است; چرا که همه چيز از آن حق تعالي است.
در جاي ديگر حضرت چنين فرموده است: ان السلطان لامين الله في الارض و مقيم العدل في البلاد و العباد و وزعته في الارض; «همانا زمامدار، امين خدا در زمين و بر پا دارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيري از فساد و گناه در ميان مردم است.» (2)
امام عليه السلام در اين فرمايش بر فهم درست از حکومت و مديريت سخت تاکيد مي نمايد که کارگزاران حکومتش با دريافت صحيح از کارگزاري، بدين امر اهتمام ورزند. در عهدنامه مالک اشتر نيز چنين مي نويسند: و لا تقولن اني مؤمر آمر فاطاع فان ذلک اذعان في القلب و منهکة للدين و تقرب من الغير; (3) «مبادا بگويي من اکنون بر آنان مسلطم. از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن! که اين عين راه يافتن فساد در دل و خرابي دين و نزديک شدن تغيير و تحول (در قدرت) است.»

عوامل سقوط و انحطاط حکومتها از ديدگاه نهج البلاغه

1- عدم اطاعت و فرمانبرداري از رهبري جامعه

الف - رهبران واقعي و الهي جامعه
بي شک هر جامعه اي نيازمند رهبر و امام است: لابد للناس من امير بر او فاجر; قطع; مردم - چه نيکوکار و چه بدکار به زمامدار نيازمندند. ضرورت وجود رهبر ديني در راس يک حکومت اسلامي از مسلمات دين مبين اسلام است. اولين و والاترين رهبر، نبي مکرم اسلام صلي الله عليه و آله بوده است. ايشان پس از خود عترت عليهم السلام را رهبران امت اسلامي و در حديث مستند و متواتر ثقلين آنان را همتا و عدل واقعي قرآن کريم معرفي کردند.
در همين راستا امام علي عليه السلام اهل بيت عليهم السلام را جايگاه اسرار الهي و اساس و پايه دين معرفي مي نمايد: هم موضع سره و لجا امره و عيبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دينه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائضه (4); «آل پيغمبر صلي الله عليه و آله جايگاه اسرار خدايند و پناهگاه فرمانش، ظرف علم اويند و مرجع احکامش، پناهگاه کتابهاي خدايند و کوههاي استوار دين او، خدا به وسيله آنان خميدگي پشت دين را راست کرد و ارزشهاي وجود آن را از ميان برد.
در جايي ديگر حق و شايستگي امامت و وصايت را مختص آنان برمي شمرد: لا يقاس بآل محمد صلي الله عليه و آله من هذه الامة احد و لا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين و عماد اليقين، اليهم يفي ء الغالي و بهم بلحق التالي و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة (5); «در اين امت هيچ کس را با آل محمد صلي الله عليه و آله مقايسه نتوان کرد و کساني را که مرهون نعمتهاي ايشان اند با ايشان برابر نتوان داشت. آل محمد صلي الله عليه و آله اساس و پايه دين و ستون ايمان و يقين هستند. دور افتادگان از راه حق به آنان رجوع کرده و واماندگان به ايشان ملحق مي شوند، خصايص امامت در آنان جمع و حق ايشان است و بس. و درباره آنان وصيت (رسول اکرم صلي الله عليه و آله) و ارث بردن (از آن وجود محترم) ثابت است.
حضرت عليه السلام درباره دو يادگار بجا مانده از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و نيز ويژگيهاي آنان چنين مي فرمايد: «و خلف فينا راية الحق من تقدمها موق و من تخلف عنها زهق و من لنرمها لحق. . . (6); «پيامبر صلي الله عليه و آله پرچم حق را درميان ما به يادگار گذارد; پرچي که هرکس از آن پيشي گيرد، از دين خارج شود و آن کس که عقب بماند، هلاک گردد و هرکس که از آن جدا نشود، به او رسد.»
شارحان نهج البلاغه از شيعه و سني گفته اند که مقصود از «رايت حق» ، ثقلين يعني قرآن و عترت است. (7)
مسلم است که اگر امت اسلامي عترت عليهم السلام را رهبران جامعه و امامان خويش برمي گزيدند، هرگز دچار شکست و سرگرداني نمي شدند. عترت عليهم السلام چون چشمه هاي زلالي هستند که با سرعت هرچه تمامتر بايد به سوي آنها شتافت: فاين يتاه بکم، بل کيف تعمهون و بينکم عترة نبيکم و هم ازمة الحق و اعلام الدين و السنة الصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن، وردوهم ورود الهيم العطاش (8); «باز گمراهانه به کجا مي رويد؟ چرا سرگردان هستيد؟ در حالي که عترت پيامبرتان در ميان شماست، آنها زمامهاي حق، پرچمهاي دين و زبانهاي صدق هستند; آنها را در بهترين جايي که قرآن را در آن حفظ مي کنيد، جاي دهيد و همچون تشنگاني براي سيراب شدن به سرچشمه زلال آنان هجوم آوريد.»
ابن ابي الحديد، عالم سني مذهب و شارح بزرگ نهج البلاغه، در ذيل اين خطبه به حديث ثقلين اشاره و با آيه تطهير تاکيد بر تعيين الهي عترت عليهم السلام مي کند. و آنگاه به شرح عبارت «ازمة الحق» مي پردازد.
وي در ادامه اين مطلب مي نويسد: در عبارت «فانزلوهم باحسن منازل القرآن» سري بزرگ است. اين بدين معناست که مکلفان را امر کرد که دقيقا در تجليل، انقياد و تعظيم در برابر عترت عليهم السلام و نيز اطاعت اوامرشان، آنان را جاري مجراي قرآن قرار دهيد; يعني با تمسک و تعظيم عترت، آنان را در قلب و سينه خود جاي دهيد; همان جا که قرآن را جاي مي دهيد. يا شايد منظور آن باشد که در بهترين جايگاههايي که قرآن براي آنها مشخص کرده است، آنان را جاي دهيد. (9)
در عبارت «وردوهم ورود الهيم العطاش» نيز اين تبعيت روشنتر بيان شده است.
گفته اند: «ورودهم» از «ورود» مي باشد به معناي حضور نزد آب نوشيدني و «هيم العطاش» نيز به معناي شتر عطشان است. منظور از عبارت اين است که در گرفتن علم و دين از اهل بيت عليهم السلام حريص باشيد بمانند حرص شتران عطشاني که به آب مي رسند. (10)
در اطاعت آنان حتي گامي پس و پيش از آنان هم، خسراني جبران ناپذير است و سبب انحراف از جاده هدايت مي شود: انظروا اهل بيت نبيکم فالزموا سمتهم و اتبعوا اثرهم فلن يخرجوکم من هوي ولن يعيدوکم في ردي فان لبدوا فالبدوا و ان نهضوا فانهضوا و لا تسبقوهم فتضلوا و لا تتاخروا عنهم فتهلکوا (11); «به اهل بيت پيامبرتان بنگريد، از آن سمت که آنان گام برمي دارند، منحرف نشويد و قدم به جاي قدمشان بگذاريد، آنها هرگز شما را از جاده هدايت بيرون نمي برند و به پستي و هلاکت باز نمي گردانند. اگر سکوت کنند، سکوت کنيد و اگر قيام کردند قيام کنيد، از آنان پيشي نگيريد که گمراه مي شويد، از آنان عقب نمانيد که هلاک مي گرديد.»
بنابراين رهبران و حاکمان حقيقي امت و جامعه اسلامي، ائمه اطهار عليهم السلام هستند. وجود آنان چون ستون است که اگر حفظ شود، ساختمان از خطرات در امان است.
ب - نقش رهبري در زمان غيبت
در زمان غيبت امام معصوم عليه السلام، حاکم جامعه ولي فقيه زمان است که فرمودند: هو حجتي عليکم و انا حجة الله; «او حجت من بر شماست و من حجت خدايم» لذا ولي فقيه نماينده معصوم عليه السلام در زمان غيبت ايشان و مجري فرامين الهي به واسطه ايشان است.
نقش رهبر و جامعه از چنان اهميتي برخوردار است که ضرورت وجود او در متون ديني ما مورد تصريح و تاکيد فراوان قرار گرفته است: الامامة نظاما للامة و الطاعة تعظيما للامامة (12); «امامت نظام امت، و اطاعت از رهبري، بزرگداشت و حفظ امامت است» ; يعني اگر امت بي امام باشد، داراي انسجام و هماهنگي نمي گردد.
حاکم جامعه اسلامي چون رشته تسبيح مي ماند که دانه هاي آن را در کنار هم حفظ مي کند: مکان القيم بالامر مکان النظام من الخرز يجمعه و يضمه: فان انقطع النظام تفرق الخرز و ذهب، ثم لم يجتمع بحذافيره ابدا; «جايگاه رهبر چونان ريسماني محکم است که مهره ها را متحد ساخته و به هم پيوند مي دهد. اگر اين رشته از هم بگسلد، مهره ها پراکنده و هرکدام به سويي خواهند افتاد و هرگز جمع آوري نخواهند شد.»
بنابراين نقش رهبر يک امت جلوگيري از پراکندگي و تشتت افراد جامعه و ايجاد وحدت ميان آنها در صورت بروز هرگونه اختلافي است. روشن است جامعه اي که مي خواهد از هم فروپاشد، ابتدا به سمت تفرقه و اختلاف سوق مي يابد; لذا طرح ريزيهاي دقيق دشمنان پيوسته بر اين متمرکز است که ميان آحاد جامعه اسلامي اختلاف و تفرقه بيندازند و از آنجا که با وجود رهبري و ايفاي نقش مذکور، اين طرح به فرجام نخواهد رسيد، پيکان حملات آنان به سوي رهبري نشانه مي رود. از اينرو شاهد طرح شبهاتي چون ايجاد مقايسه اي يکسان ميان رهبر ديني و نقش يک ديکتاتور سلطنت طلب در راس يک حکومت هستيم. لذا از يک نظام اسلامي با رهبري ديني يک جامعه تحت استبداد راي يک مستبد مي سازند.
حاکم و رهبر جامعه اسلامي زماني مي تواند جايگاه خود را در جامعه عمق بخشد که آحاد آن جامعه، نقش وي را به عنوان نماينده امام معصوم عليه السلام در زمان غيبت بپذيرند و از عمق جان دستوراتش را فرمان برند.
در طول تاريخ اسلام، هر زمان که نقش رهبر جامعه اسلامي - چه امام معصوم عليه السلام و چه نمايندگان ايشان - از جانب امت اسلامي جدي گرفته نشده و اوامر و فرامين وي چنانکه شايسته است مورد پذيرش آنان قرار نگرفته است، به سقوط و انزواي آن جامعه منجر شده است.
علت اصلي انحراف کوفيان در زمان امام علي عليه السلام، عدم اطاعت ايشان از امام خود مي باشد که به بروز و ظهور پيشامدهاي ناگواري انجاميد که شکست حتمي آنان را تا سالهاي بعد از امام عليه السلام به دنبال داشت. بلکه مي توان گفت از آن پس دروازه خوشبختي به روي آنان بسته شد. به قدرت رسيدن کساني چون حجاج بن يوسف ثقفي - که حضرت پيش از او به اين پيشامد اشاراتي مي نمايد و قتلها و خونريزيهاي فراوان او که انسان از يادآوري آن شرم دارد و پيامد آن تثبيت قدرت و حکومت معاويه و واگذار کردن آن به يزيد ملعون و بي تفاوت شدن مردم کوفه و فجايع کربلا همگي برگرفته از همان نافرمانيهايي است که امت جامعه علوي در قبال امام خود انجام داد: لقد کنت امس اميرا، فاصبحت اليوم مامورا، و کنت امس ناهيا، فاصحبت اليوم منهيا و قد اجببتم البقاء و ليس لي ان احملکم علي ما تکرهون (13); «ديروز فرمانده امير شما بودم، ولي امروز فرمانم مي دهند، ديروز بازدارنده بودم و امروز مرا بازمي دارند، شما زنده ماندن را دوست داريد و من نمي توانم شما را به راهي که دوست نداريد، اجبار کنم.»
در جاي ديگر از نقش خويش به عنوان رهبر جامعه و عملکرد جامعه در برابر ايشان سخن مي گويد: ايها الناس اني قد بثثت لکم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم و اديت اليکم ما ادت الاوصياء الي من بعدهم، و ادبتکم بسوطي فلم تستقيموا، و حدوتکم بالزواجر فلم تستوسقوا. لله انتم! اتتوقعون اماما غيري يطا بکم الطريق و يرشدکم السبيل؟ الا انه قد ادبر من الدنيا ما کان مقبلا و اقبل منها ما کان مدبرا، و ازمع الترحال عباد الله الاخيار، و باعوا قليلا من الدنيا لا يبقي بکثير من الاخرة لا يفني (14); «اي مردم! من پند و اندرزهايي که پيامبران در ميان امتهاي خود داشتند، در ميان شما نشر دادم و وظايفي که جانشينان پيامبران گذشته در ميان مردم خود به انجام رساندند، تحقق بخشيدم. با تازيانه شما را ادب کردم نپذيرفتيد، به راه راست نرفتيد و با هشدارهاي فراوان شما را خواندم، ولي شما جمع نشديد. شما را به خدا! آيا منتظريد رهبري جز من با شما همراهي کند و راه حق را به شما نشان دهد؟ آگاه باشيد! آنچه از دنيا روي آورده بود پشت کرد و آنچه پشت کرده بود روي آورد و بندگان نيکوکار خدا آماده کوچ کردن شدند، و دنياي اندک و فاني را با آخرت جاويدان تعويض کردند.»
حضرت سقوط حکومت خود را پيش بيني و به دنبال آن علت اين اضمحلال را نيز بيان مي فرمايد: ما هي الا الکوفة، اقبضها و ابسطها، ان لم تکوني الا انت تهب اعاصيرک فقبحک الله (15); «اکنون جز شهر کوفه در دست من باقي نمانده است که آن را بگشايم يا ببندم، اي کوفه اگر فقط تو براي من باشي در برابر اينهمه مصيبتها و طوفانها، چهره ات زشت باد!
آنگاه فرمود: به من خبر رسيده که بسربن ارطاة (16) بر يمن تسلط يافته است. سوگند به خدا مي دانستم که مردم شام بزودي بر شما غلبه خواهند کرد.
و به دنبال اين سخن افراد خويش و معاويه را مقايسه مي کند:
1- آنها در ياري کردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد.
2- شما امام خود را در حق نافرماني کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
3- آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خيانتکاريد.
4- آنها در شهرهاي خود به اصلاح و آباداني مشغولند و شما به فساد و خرابي.
اگر من کاسه چوبي آب را به يکي از شما امانت دهم مي ترسم که بند آن را بدزديد.
امام عليه السلام چنان از امت خود بيمناک است که حتي به اندازه سپردن کاسه اي چوبي هم، به آنان اطمينان ندارد، چه رسد به پيروي و اطاعت محض آنان. و اين نهايت غربت و مظلوميت امام عليه السلام است. حضرتش در ادامه چنين شکوه سر مي دهد; خدايا! من اين مردم را با پند و تذکرهاي خود خسته کردم و آنها نيز مرا خسته نمودند. آنها از من به ستوه آمدند و من از آنان به ستوه آمده، دل شکسته ام. به جاي آنان افرادي بهتر به من مرحمت فرما و به جاي من بدتر از من به آنها مسلط کن! خدايا دلهاي آنان را آنچنان که نمک در آب حل مي شود، آب کن! به خدا سوگند، دوست داشتم به جاي شما کوفيان، هزار سوار از بني فراس بن غنم (17) مي داشتم.
امام امت چونان محور آسياب مي باشد که همواره افراد به دور او در گردش منظم هستند، به طوري که نبايستي هريک از مدار خود انحراف يابد که زيربناي آن فرو ريزد: «و انما انا قطب الرحا، تدور علي و انا بمکاني، فاذا فارقته استحار مدارها، و اضطرب ثفالها، هذا لعمرالله الراي السؤء. . . ؟ «من چونان محور سنگ آسياب بايد بر جاي خود استوار بمانم تا همه امور کشور، پيرامون من و به وسيله من به گردش درآيد، اگر من از محور خود دور شوم، مدار آن بلرزد و سنگ زيرين آن فرو ريزد.»
پيروي از امام و رهبري، امت را از حيرت و سرگرداني در بحرانهاي حوادث باز مي دارد تا نسبت به زمانه خويش و حوادث آن هشيار بوده راه را از بيراهه تميز دهند، همانطور که قوم بني اسراييل به واسطه تبعيت ننمودن از اوامر حضرت موسي عليه السلام به حيرت و سرگرداني دچار گشتند:. . . لکنکم تهتم متام بني اسراييل و لعمري ليضعفن لکم التيه من بعدي اضعافا بما خلفتم الحق وراء ظهورکم و قطعتم الادني و وصلتم الابعد، و اعلموا انکم ان اتبعتم الداعي لکم، سلک بکم منهاج الرسول، و کفيتم مؤونة الاعتساف و نبذتم الثقل الفادح عن الاعناق (18); «اما چونان امت بني اسراييل در حيرت و سرگرداني فرو رفتيد. به جانم سوگند سرگرداني شما پس از من بيشتر خواهد شد; چرا که به حق پشت کرديد و از نزديکان پيامبر صلي الله عليه و آله بريده، به بيگانه ها نزديک شديد. آگاه باشيد! اگر از امام خود پيروي مي کرديد، شما را به راهي هدايت مي کرد که رسول خدا صلي الله عليه و آله رفته بود، و از اندوه بيراهه رفتن در امان بوديد و بار سنگين مشکلات را از دوش خود برمي داشتيد.
ج - حقوق متقابل مردم و رهبري
امام و امت در يک جامعه، حقوقي بر گردن يکديگر دارند که با رعايت آن، جامعه رشد و شکوفايي خود را به سوي صلاح و سعادت خواهد داشت. اين حقوق از يک طرف وظايف امت را در قبال رهبر مشخص مي کند و از طرف ديگر جايگاه ويژه رهبر را در سوق دادن جامعه به سوي کمال نشان مي دهد: ايها الناس، ان لي عليکم حقا، و لکم علي حق: فاما حقکم علي: 1- فالنصيحة لکم; 2- و توفير فيئکم عليکم; 3- و تعليمکم کيلا تجهلوا; 4- و تاديبکم کيما تعلموا (19); «اي مردم مرا بر شما و شما را بر من حقي واجب شده است; حق شما بر من: 1- آنکه از خيرخواهي شما دريغ نورزم; 2- بيت المال را ميان شما عادلانه تقسيم کنم; 3- شما را آموزش دهم تا بي سواد و نادان نباشيد; 4- و شما را تربيت کنم تا راه و رسم زندگي را بدانيد.»
و اما حقي عليکم: 1- فالوفاء بالبيعة; 2- و النصيحة (20) في المشهد و المغيب; 3- و الاجابة حين ادعوکم; 4- والطاعة حين آمرکم; «و اما حق من بر شما اين است که: 1- به بيعت با من وفادار باشيد; 2- در آشکار و نهان برايم خيرخواهي کنيد; 3- هرگاه شما را فرا خواندم اجابت کنيد; 4- و فرمان دادم، اطاعت کنيد.»
آنچه بيش از همه چيز اهميت دارد جنبه اطاعت پذيري جامعه نسبت به اوامر رهبر جامعه اسلامي است که ثبات اجتماعي لازم را در پي داشته آن را از گزند حملات پنهان و پيداي دشمنان باز مي دارد. دو قسمت آخر کلام امام عليه السلام دقيقا بيانگر همين جنبه مي باشد. اين اطاعت محض همواره جامعه اسلامي را زنده و پويا و هوشيار نگه داشته و از حيله هاي مکارانه دام گستران جامعه اسلامي پرده برمي دارد.
از طرف ديگر با اين اطاعت و تبعيت محض، زمينه رشد و تعالي افراد به سوي اهداف مورد نظر اسلام براي سعادت انسان بدرستي آماده مي گردد. با پديد آمدن اين حالت هم استعدادهاي علمي به شکوفايي مي رسند و هم استعدادهاي اخلاقي بشر تربيت و تزکيه مي يابند; همان رسالتي که پيامبران داشتند: هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمة. . . (21)
روشن است که تعليم و تزکيه دو رسالت حقيقي پيامبر صلي الله عليه و آله بوده است که در آيه کاملا تصريح گشته و هدف بعثت ايشان هم بر اين دو محور بوده است. کلام امام علي عليه السلام در بيان حقوق مردم برايشان نيز دقيقا بر اين نکته مشعر است که علاوه بر آموزش تعليم، تربيت و به عبارتي تزکيه آنان را عهده دار مي باشد.
بنابراين امامت و رهبري نظم دهنده جامعه و اطاعت از آن سبب حفظ آن رسالت است: و الامامة نظاما للامة و الطاعة تعظيما للامامة; (22) «امامت نظام امت و طاعت از رهبري بزرگداشت و حفظ امامت است.
بنابراين از مجموع آنچه گذشت مي توان فهميد که وجود امام و رهبر براي يک جامعه اسلامي از ضروريات مسلم دين اسلام است و در نتيجه بروز هرگونه خدشه در اين امر موجبات سقوط و انحطاط جامعه را فراهم مي آورد ; لذا تقويت رهبري وظيفه آحاد امت جامعه اسلامي است و اين تقويت جز با پيروي از مقام فوق، عملي نمي گردد. و چنانچه جامعه اسلامي به سوي تضعيف اين مقام پيش رود، انحراف و سقوط جامعه حتمي است همانطور که پس از رحلت رسول اکرم صلي الله عليه و آله جامعه اسلامي دچار مشکلات لاينحلي گشت که درمان آن حتي سالهاي بعد هم عملي نشد.

2- اختلاف و تفرقه

تفرقه و تشتت از مهمترين عوامل انقراض حکومتهاست. آنگاه که قلوب با هر گرايش سياسي و حزبي با هم يکي شود و زبانها يک چيز بخواهند و دستها با هم بالا روند، مي توان انتظار داشت در جامعه اي مي توانند تحولات بنيادين پديد آورند و نظام حکومتي را کاملا تغيير دهند.
اسلام از آغاز ظهور، تلاش خود را بر اتحاد و اتفاق مسلمانان متمرکز کرده است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذکروا نعمت الله عليکم اذ کنتم اعداء فالف بين قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا. . . (23); «همه به ريسمان - دين - خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا را به ياد آوريد که با هم دشمن بوديد، خداوند در قلوب شما الفت و وحدت گرايي را ايجاد نمود و به وسيله نعمت او با هم برادر شديد. . .»
خداوند متعال تفرقه و تشتت را بشدت نهي کرده است: و لا تکونوا کالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئک لهم عذاب عظيم (24); «و مانند کساني نباشيد که بعد از آمدن دلايل روشن، راه تفرقه و اختلاف را پيش گرفتند. آنان گرفتار عذاب دردناک شوند.»
قرآن مجيد از وحدت و ارتباط قلوب با يکديگر به عنوان رمز فلاح و رستگاري ياد کرده مي گويد: يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون (25); «اي کساني که ايمان آورده ايد، شکيبا باشيد و ديگران را به شکيبايي فراخوانيد. صبر داشته باشيد و با يکديگر پيوسته و مرتبط باشيد و تقواي الهي را پيشه کنيد. باشد که رستگار شويد.»
اختلاف و تشتت قلوب و آرا سبب سستي و ضعف نيرو و قدرت مؤمنان مي گردد; از اين رو به مؤمنان توصيه مي شود، زير پرچم اسلام درآمده امر خداي متعال و رسول او را بدون هيچ عذري پذيرا باشند: اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحکم (26); «خدا و رسول او را اطاعت کنيد و درگيري و نزاع نکنيد که سست مي شويد و قدرتتان زايل مي شود.»
امام علي عليه السلام يکي از علل شکست کوفيان را بروز تفرقه و حزبگرايي در ميان آن ان مي داند: الا و انکم قد نفقتم ايديکم من حبل الطاعة. . . فان الله سبحانه تعالي قد امتن علي جماعة هذه لاامة فيما عقد بينهم من جهل هذه الالفة التي ينتقلون في ظلها و ياوون الي کنفها، بنعمة لا يصرف احد من المخلوقين لها قيمة لانها ارجح من کل ثمن. . . و اعلموا انکم صرتم بعد الهجرة اعرابا و بعد الموالاة احزابا. . . (27); «آگاه باشيد هم اکنون دست از رشته اطاعت کشيديد و با زنده کردن ارزشهاي جاهليت دژ محکم الهي را درهم شکستيد، درحالي که خداوند بر اين امت اسلامي بر «وحدت و برادري» منت گذارده بود که در سايه آن زندگي کنند، نعمتي بود که هيچ ارزشي نمي توان همانند آن تصور کرد. . . بدانيد که پس از هجرت دوباره چونان اعراب باديه نشين شده ايد و پس از وحدت و برادري به احزاب گوناگون تبديل شده ايد. از اسلام تنها نام آن و از ايمان جز نشاني نمي شناسيد.
امام عليه السلام در اين کلام نوراني به چند عامل مهم در انحراف و سقوط مردم کوفه و امت اسلامي، اشاره مي فرمايد:
1- عدم اطاعت از رهبري
2- زنده کردن ارزشهاي جاهلي و کم رنگ کردن ارزشهاي اسلامي
3- از بين رفتن وحدت و برادري ميان خود و از دست دادن ارزش تاليف قلوب
4- حزب گرايي و چند دستگي
5- فسخ ارزشهاي اسلامي و باقي ماندن نام اسلام
هريک از علل فوق، همچون حلقه زنجير به هم پيوسته اند. جاي تعجب آنجاست که شاهد پراکندگي اهل حق در دفاع از حق و استواري اهل باطل بر حمايت از باطل خود باشيم. اين غصه اي بس دردناک است که در زمان حضرت بارها از زبان مبارک ايشان خطاب به مردم شنيده شد: فيا عجبا! عجبا و الله يميت القلب و يجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علي باطلهم و تفرقکم عن حقکم! فقحبا لکم و ترحا، حين صرتم غرضا يرمي! (28). . . ; «شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند اين واقعيت قلب انسان را مي ميراند و دچار غم و اندوه مي کند که شاميان در باطل خود وحدت دارند و شما در حق خود متفرقيد. زشت باد روي شما و از اندوه رهايي نيابيد که آماج تير بلا شديد. . .»
«. . . به من خبر رسيده که «بسربن ارطاة» بر يمن تسلط يافته است، سوگند به خدا مي دانستم که مردم شام بزودي بر شما غلبه خواهند کرد; زيرا آنها در ياري کردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد!» (29)
بنابراين عامل پيروزي در کثرت يا قلت جمعيت نيست بلکه اتحاد و استقامت در راه آرمان و هدف است:. . . و العرب اليوم و ان کانوا قليلا، منهم کثيرون بالاسلام، عزيزون بالاجتماع! فکن قطبا و استدر الرحا بالعرب (30); «عرب امروز گرچه از نظر تعداد اندک اما با نعمت اسلام فراوانند و با اتحاد و هماهنگي عزير و قدرتمندند.»
خداوند متعال دلهاي مسلمانان را به جهت ايمان آوردن به پروردگار متعال به هم نزديک فرمود که اگر تمام ساکنان زمين مي خواستند چنين الفتي را در قلوب مؤمنين بوجود آورند نمي توانستند چنين کنند: «و الف بين قلوبهم لو انفقت ما في الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم و لکن الله الف بينهم انه عزيز حکيم.» (31)
وحدت و اتحاد نعمت ارزشمند و عظيمي است که خداي تعالي به مسلمانان عطا کرد و آنان نيز بايد منزلت و قدر اين لطف الهي را بشناسند و به هر بهايي آن را از دست ندهند که: لئن شکرتم لازيدنکم ولئن کفرتم ان عذابي لشديد (32); «اگر شکر نعمت بجاي آريد بر نعمت شما مي افزايم و اگر کفران کنيد به عذاب شديد گرفتار مي کنم.»

3- دنياطلبي

توجه به دنيا و مظاهر دنيوي و اندوختن مال و ثروت از جمله عوامل سقوط و انحطاط دولتها بوده است. دنياطلبي و دنياگرايي ممکن است در دو حوزه اساسي نمود داشته باشد:
1- حوزه سران و دولتمردان جامعه
2- حوزه افراد جامعه
دنياطلبي سران شکاف عظيمي بين آنان و افراد جامعه پديد مي آورد; به طوري که قشر مستضعف امت اسلامي سردمداران خويش را تافته جدا بافته پنداشته و کم کم از ياري و حمايت آنان دست برمي دارند و از طرفي اين صفت ناپسند از دلسوزان آنان منفعت طلباني مي سازد که هيچگاه رنج و درد اقشار ضعيف جامعه خويش را درک نمي کنند.
پرهيز پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و امام علي عليه السلام و ديگر ائمه اطهار عليهم السلام از دنياگرايي و دنياطلبي و همنشيني آنان با تهيدستان و نيازمندان نه از باب فقر و عدم توانايي در به دست آوردن ثروت، که به جهت درک رنج مردم ناتوان بود.
قرآن مجيد گاهي از سران زياده طلب يک قوم به عنوان «ملا» ياد نموده و آنان را مسؤول طغيان و کفر مي داند: «و قال الملا من قومه الذين کفروا و کذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم في الحيوة الدنيا ما هذا الا بشر مثلکم (33). . . ; «و سران قوم او همانها که کافر شدند و ديدار قيامت را تکذيب کردند و در زندگي دنيا آنها را خوش قرار داديم و گفتند: اين چيزي جز يک انسان مانند شما نيست. . . .
حضرت موسي عليه السلام به درگاه الهي مي نالد: ربنا انک اتيت فرعون و ملاه زينة و اموالا في الحيوة الدنيا ربنا ليضلوا عن سبيلک. . . (34); «خدايا به فرعون و سران حکومتي و اطرافيان او زينت و ثروت دادي تا مردم را از راه تو گمراه کنند. . .»
واژه ديگري که قرآن براي دنياطلبان مذموم به کار برده است، «مترف» يا اشتقاقات آن است: و ما ارسلنا في قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون و قالوا نحن اکثر اموالا و اولادا و ما نحن بمعذبين (35); «و هيچ پيامبري را به سرزميني نفرستاديم مگر اينکه «خوشگذرانان» آن ديار گفتند: ما به آنچه شما برايش فرستاده شده ايد کافر هستيم و ما داراي اموال و اولاد بيشتري هستيم و ما عذاب نخواهيم شد.
و اذا اردنا ان نهلک قريته امرنا مترفيها ففسقوا فيها محق عليها القول فدمرناها تدميرا (36); «و وقتي اراده مي کنيم مردم سرزميني را نابود کنيم، ثروتمندان خوشگذران آن را امر مي کنيم گناه کنند سپس حکم (نابودي) آنها مي رسد و محقق مي شود، پس بتحقيق آنها را نابود مي کنيم.»
امام علي عليه السلام نيز فرمانداران را از مرفه طلبي و دنياگرايي و اشرافيت نهي مي کردند و بدقت مراقب آنان بودند. پس در نامه اي به يکي از فرمانداران خود - عثمان بن حنيف - مي نويسند: اما بعد، يابن حنيف! فقد بلغني ان رجلا من فتية اهل البصرة دعاک الي مادبة خاسرعت اليها تستطاب لک الالوان و تنقل اليک الجنان. و ما ظننت انک تجيب الي طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعوا. فانظر الي ما تقضمه من هذا المتضم (37); «اي پسر حنيف! به من گزارش داده اند که مردي از سرمايه داران بصره تو را به ميهماني خويش فراخوانده و تو به سوي آن شتافته اي. خوردنيهاي رنگارنگ براي تو آورده و کاسه هاي پر غذا پي در پي جلوي تو نهاده اند; گمان نمي کردم مهماني مردمي را بپذيري که نيازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند، انديشه کني کجايي و بر سر کدام سفره مي خوري؟»
آنگاه امام عليه السلام از سيره خويش در اين راه سخن مي گويند: «آگاه باش هر پيروي را امامي است که از او پيروي مي کند، و از نور دانشش روشني مي گيرد. آگاه باش! امام شما از دنياي خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است. بدانيد که شما توانايي چنين کاري را نداريد، اما با پرهيزکاري و تلاش فراوان و پاکدامني و راستي مرا ياري دهيد. پس به خدا سوگند! من از دنياي شما طلا و نقره اي نيندوخته، و از غنيمتهاي آن چيزي ذخيره نکرده ام، بر دو جامه کهنه ام نيفزودم و از زمين دنيا حتي يک وجب را در اختيار نگرفتم و دنياي شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچيزتر است. . . .
من اگر مي خواستم، مي توانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته هاي ابريشم براي خود غذا و لباس فراهم کنم; اما هيهات که هواي نفس بر من چيره گردد و حرص و طمع مرا وا دارد که طعامهاي لذيذ برگزينم; در حالي که در حجاز يا يمامه کسي باشد که به قرص ناني نرسد و يا هرگز شکمي سير نخورد، يا من سير بخوابم و پيرامونم شکمهايي که از گرسنگي به پشت چسبيده و جگرهاي سوخته وجود داشته باشد. . . .
آيا به همين رضايت دهم که مرا اميرالمؤمنين خوانند و در تلخيهاي روزگار با مردم شريک نباشم و در سختيهاي زندگي الگوي آنان نگردم؟
آفريده نشدم که غذاهاي لذيذ و پاکيزه مرا سرگرم سازد; چونان حيوان پرواري که تمام همت او علف و يا چون حيوان رها شده که شغلش چريدن و پرکردن شکم بوده و از آينده خود بي خبر است!. . .»
توجه و تعمق در همين بيانات نوراني درس بزرگي براي همه کارگزاران و متوليان جامعه اسلامي است که با تاسي به مولايشان عليه السلام از زخارف دنيوي دوري جويند و در فکر کساني باشند که حتي قرص ناني براي خوردن ندارند; در اينصورت است که احساس همدردي و دلسوزي در آنان تحريک شده و در پي رفع مشکلات جامعه مي افتند. در ادامه همين خطبه امام عليه السلام حيله ها و نيرنگهاي دنيا را بيان مي کنند و با دعوت به انديشيدن در احوالات آنان که به گور رفته و دنيا را واگذارده اند، هشدار لازم را جهت دوري از دنيا مي دهد و آنگاه از وضعيت خويش در دنيا مي گويد که چگونه مهار دنيا در دستان اوست نه مهار او در دست دنيا و در نهايت مي فرمايد: «پس، از خدا بترس اي پسر حنيف! و به قرصهاي نان خودت قناعت کن تا تو را از آتش دوزخ رهايي بخشد.»
توجه به زخارف دنيوي علاوه بر آثار سوء فردي سبب انحراف افراد جامعه به سوي دنيا گرايي و در نتيجه ويراني جامعه مي گردد; و انما يؤتي خراب الارض من اعواز اهلها، و انما يعوز اهلها لاشراف انفس الولاة علي الجمع. . . (38); «اما ويراني زمن (کشور) تنها به اين علت است که کشاورزان و صاحبان زمين فقير مي شوند و بيچارگي وفقر آنها به خاطر آن است که زمامداران به جمع اموال مي پردازند و. . .»
حضرت در طول زمامداري خويش پيوسته غير از نکوهش دنيا و رابطه خود با آن و نيز تذکر به زمامداران خويش مبني بر دوري جستن از ثروت اندوزي و دنياگريزي، با يادآوري چگونگي زندگي و سلوک پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و ديدگاه ايشان نسبت به دنيا سخن مي گويند. (39)
حوزه دوم: مردم و دنياطلبي
بديهي است نه تنها گرايش سردمداران به سوي ثروت اندوزي و دنياطلبي مذموم است بلکه اگر اين مشکل دامنگير امت اسلامي هم گردد خطرزا بوده و باعث شکست و انحطاط حکومت اسلامي مي شود.
حضرت در خطبه 133 در بيان علل سقوط مردم و جامعه به چند عامل اشاره مي فرمايد; از جمله به جمع آوري ثروت در اين بين اشاره مي فرمايد: و تعاديتم في کسب الاموال; «و در جمع آوري ثروت به دشمني پرداختيد.»
اگر امتي پس از دنيا گريزي، دچار تغيير و دگرگوني گشت و به جاي پرداختن به ارزشهاي معنوي به دنيا روي آورد، به بيان حضرت از سعادت و رستگاري بي بهره خواهند ماند: «فان الناس قد تغير کثير منهم عن کثير من خطهم، فمالوا مع الدنيا و نطقوا بالهوي و اني نزلت من هذا الامر منزلا معجبا. . . (40); «همانا بسياري از مردم تغيير کردند و از سعادت و رستگاري بي بهره ماندند، به دنيا پرستي روي آورده از روي هواي نفس سخن گفتند. کردار اهل عراق مرا به شگفتي وا داشته است که مردمي خودپسند در چيزي گرد آمدند، مي خواستم زخم درون آنها را مداوا کنم، پيش از آنکه ناعلاج گردد.
پس دنياپرستي چون مرضي است که اگر زود علاج نگردد، تبديل به زخم عميقي مي شود که علاج آن را غير ممکن مي سازد و صاحب آن را هلاک مي گرداند; فانما اهلک من کان قبلکم انهم منعوا الناس الحق فاشتروه و اخذوهم بالباطل فاقتدوه (41); «همانا ملتهاي پيش از شما به هلاکت رسيدند بدان جهت که حق مردم را نپرداختند، پس دنيا را با رشوه دادن به دست آوردند و مردم را به راه باطل بردند و آنان اطاعت کردند.
دنيا پرستي از جمله گامهاي شيطاني است که انسان با روي آوردن به آن، گام به گام به سوي ديگر عوامل هلاکت پيش مي رود که به برخي در اين خطبه اشاره شده است:
1- نپرداختن حق مردم
2- به دست آوردن ثروت از طريق نامشروع
3- گمراه نمودن مردم و بردن آنها به سوي باطل
سه عنصر فوق نشات گرفته از همان حس دنياطلبي و ثروت اندوزي صاحبان آن است که مسلما شيطان گام به گام انسانها را به سوي نيستي مي برد: و لا تتبعوا خطوات الشيطان (42); «از گامهاي شيطان پيروي نکنيد.»
دنياطلبي يکباره انسان را متحول نمي کند; بلکه بتدريج وي را به سوي خلافهايي مي کشاند که سقوط حتمي اش را در پي دارد. به همين دليل دنياطلبي چون گردابي است که هرچه آدمي در آن پا گذارد بيشتر فرو مي رود; به همين دليل حضرت پيوسته دنيا را نکوهش و خود را از آن دور مي کند. البته منظور حضرت از دنيا حب دنيا و مظاهر آن است که انسان را به نافرماني و ستمگري وامي دارد و تا سر حد تجاوز به حقوق ديگران پيش مي برد; اما اگر از دنيا نيکو و براي ذخيره اخروي استفاده شود، قطعا جايگاهي مناسب خواهد بود; همچنان که رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمايند: الدنيا مزرعة الاخرة; «دنيا مزرعه آخرت است.»

4- سير ارتجاعي و مسخ ارزشها

انگيزه تبديل حکومت غير اسلامي به جامعه اي اسلامي با روي آوردن به ارزشهاي ديني و رويگرداني از آنچه که با اين ارزشها منافات دارد، آغاز مي گردد و به سر انجام مي رسد. بديهي است که ارزشهاي اسلامي سبب پابرجايي حکومت ديني با وجود تمام مشکلات خواهد بود: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائکة الا تخافوا و لاتحزنوا. . . ; (43) «آنانکه گفتند محققا پروردگار ما خداست و بر اين ايمان پايدار ماندند، فرشتگان بر آنها نازل شوند که ديگر هيچ ترس و حزني از گذشته نداشته باشيد. . .»
چنانچه ارزشهاي ديني در جامعه کم رنگ يا بي رنگ مي شوند و افراد جامعه در برابر اين مساله بي تفاوت باشند، بايد انتظار سقوط و انحطاط جامعه را داشت. بنابراين چه بسا حفظ يک حکومت اسلامي به مراتب مهمتر و ارزشمندتر و سخت تر از اصل ايجادي آن باشد.
تاسف بيشتر آنجاست که هماناني که براي پيروزي حکومت اسلامي، جامه دريده و جان و مال و فرزند داده اند، به نقطه اي برسند که با دست خويش ثمره زحمات خود و ديگران را يکسره بر باد دهند.
اين تحول و تقلب دروني، خاص همه انسانهاست. در زمان ائمه معصوم عليه السلام بخصوص امام علي عليه السلام بسياري از دوستان و ياران حضرت پس از مدتي به صف دشمنان پيوستند.
حضرت در بيانات خود بدقت به اين امر اشاره مي کردند و به موعظه و پند امت مي پرداختند تا شايد دلهاي آماده، از گمراهي و غفلت به در آيند: عباد الله، انکم - و ما تاملون من هذه الدنيا - اشوياي مؤجلون و مدينون مقتضون: اجل منقوص و عمل محفوظ، فرب دائب مضيع و رب کادح خاسر و قد اصبحتم في زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا و لا الشرقية الا اقبالا و لا الشيطان في هلاک الناس الا طمعا (44). . . ; «بندگان خدا! شما و آنچه از اين دنيا آرزومنديد، مهمانهايي هستيد که مدتي معين براي شما قرار داده شده است; بدهکاراني که مهلت کوتاهي براي پرداخت داريد. همه اعمال شما حفظ مي شود. چه بسيارند تلاشگراني که به جايي نرسيدند و زحمتکشاني که زيان ديدند! در روزگاري هستيد که خوبي به آن پشت کرده، مي گذرد و بدي بدان روي آورده، پيش مي تازد و طمع شيطان در هلاکت مردم بيشتر مي گردد. هم اکنون روزگاري است که ساز و برگ شيطان تقويت شده، نيرنگ و فريبش همگاني و به دست آوردن شکار براي او آسان است. . . کجايند خوبان و صالحان شما؟ کجايند آزاد مردان و سخاوتمندان شما؟ کجايند پرهيزکاران در کسب و کار؟. . . فساد آشکار شد، نه کسي باقي مانده که کار زشت را دگرگون کند و نه کسي که از نافرماني و معصيت باز دارد. شما با چنين وصفي مي خواهيد در خانه قدس الهي و جوار رحمت پروردگاري قرار گيريد؟. . . نفرين بر آنان که امر به معروف مي کنند و خود آن را ترک مي نمايند و نهي از منکر کنند و خود مرتکب آن مي شوند.»
حضرت عليه السلام با توصيف وضعيت افراد زمانه خود گويي علت سقوط جامعه انساني را بيان مي دارد: واعلموا رحمکم الله انکم في زمان القائل فيه بالحق قليل و اللسان عن الصدق کليل و اللازم للحق ذليل اهله معتکغون علي العصيان، مصطلحون علي الادهان، فتاهم عارم و شائبهم آثم و عالمهم منافق و قارنهم مماذق، لا يعظم صغيرهم کبيرهم و لا يعول غنيهم فقيرهم (45); «خدا شما را رحمت کند، بدانيد که همانا شما در روزگاري هستيد که گوينده حق، اندک و زبان از راستگويي عاجز، و حق طلبان بي ارزشند و مردم گرفتار گناه و به سازشکاي همداستانند، جوانانشان بد اخلاق و پيرمردانشان گنهکار و عالمانشان دورو و نزديکانشان سودجويند، نه خرد سالان، بزرگان را احترام کنند و نه توانگرانشان، دست مستمندان را مي گيرند.»
مگر چه مدت زمان از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله مي گذشت که امت اسلامي دچار چنين امراض روحي و اخلاقي گشت. مگر قرآن، اين کتاب الهي در دست آنها نبود؟ ! مگر جان پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله، امام علي عليه السلام - اين قرآن ناطق - ميانشان نبود که چنين سرکش شدند و به ارمغان الهي رسول خدا پشت کردند و ارزشهاي اسلامي را ضد ارزش مي خوانند; به طوري که از دين چيزي باقي نماند.
وقتي قوانين و پيمانهاي الهي به خاطر منافع شخصي افراد زير پا گذاشته شود، پايه هاي حکومت به تزلزل و سستي مي گرايد و به جاي نزول رحمت و برکات قدسي بايد شاهد نقمت و انتقام الهي بود: و قد تزون عهود الله صقوفته فلا تعضبون! و انتم لنقض ذمم آبائکم تاتفون و کانت امور الله عليکم ترد، و عنکم تصدر و اليکم ترجع فمکنتم الطلقة من منزلتکم و القيتم اليهم ازمتکم و اسلمتم امور الله في ايديهم (46). . . ; «با آن همه بزرگواري و کرامت هم اکنون مي نگريد که قوانين و پيمانهاي الهي شکسته شده است; اما خشم نمي گيريد; درحالي که اگر پيمان پدرانتان نقض مي شد، ناراحت مي شديد. شما مردمي بوديد که دستورات الهي ابتدا به دست شما مي رسيد و از شما به ديگران ابلاغ مي شد و آثار آن باز به شما برمي گشت; اما امروز جايگاه خود را به ستمگران واگذارديد و زمام امور خود را به دست بيگانگان سپرديد و امور الهي را به آنان تسليم کرديد; آنهايي که به شبهات عمل مي کنند و در شهوات غوطه ورند، به خدا سوگند! اگر دشمنان، شما را در زير ستارگان آسمان بپراکنند، باز خداوند شما را براي انتقام گرفتن از ستمگران گرد مي آورد.»
اميدواري به انسانهايي که پس از قوت و صلابت به سوي سستي و ضعف روي آورده و تن خواهي را بر خداخواهي ترجيح مي دهند و تنها به شعار - نه عمل - اکتفا مي کنند، همانند آن است که با کندترين پيکان و تيري شکسته روي به عرصه پيکار پا گذارد، که قطعا جز شکست و فرار در پي نخواهد داشت.
«بدانيد که افراد ضعيف و ناتوان هرکز نمي توانند ظلم و ستم را دور کنند و حق جز با تلاش به دست نمي آيد. . . به خدا سوگند، فريب خورده آن کس که به گفتار شما مغرور شود کسي که به اميد شما به سوي پيروزي رود، با کندترين پيکان به ميدان آمده است و کسي که بخواهد دشمن را به وسيله شما هدف قرار دهد با تيري شکسته تيراندازي کرده است. . . راستي شما را چه مي شود؟ دارويتان چيست؟ و روش درمانتان کدام است؟ مردم شام نيز همانند شمايند؟ آيا سزاوار است شعار دهيد و عمل نکنيد؟ و فراموشکاري بدون پرهيزکاري داشته، به غير خدا اميدوار باشيد؟ (47)»
اين ضعفها همگي ناشي از همان دين گرايي و ثروت اندوزي، منفعت طلبي و پول پرستي است که پس از مدتي از تشکيل حکومت اسلامي دامنگير امت و سردمداران مي گردد.
بنابراين اگر ميل به تبديل ارزشها در امت اسلامي به وجود آيد و اين ميل بتدريج به مرحله عمل برسد، دشمنان اسلام را به کمين مي نشاند تا با مسخ ارزشها حکومت ديني را فرو پاشند که: ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم ; «قطعا خدا حال هيچ قومي را دگرگون نخواهد کرد تا زماني که خود آن قوم حالشان را تغيير دهند.»
و اين وعده الهي حق است و سنت تاريخي اقوام و گذشتگان نيز نشانگر همين مطلب است. اميدواريم خداوند متعال امت اسلام را از بي تفاوتي و روي آوردن به ارزشهاي منفي باز دارد و در مسير هدايت خاص خويش قرار دهد.

5- جهاد در راه خدا

ارزش جهاد در قرآن کريم بسيار مورد تاکيد و اهميت قرار گرفته است. خداوند متعال اجر و ثوابي براي مجاهدان در راه خدا قرار داده که براي ديگران قرار نداده است: فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علي القاعدين درجة. . . فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما (48); «خداوند مجاهدان را که با مال و جان خود در راه خدا پيکار مي کنند، بر کساني که بر جاي خود نشسته اند برتري داده است; و مجاهدان را بر نشستگان با پاداشي عظيم برتري داده است. . . .»
خريدار متاع اين مجاهدان، ذات حق تعالي است: ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا. . . ; «خداوند از مؤمنان جان و مالشان را خريده است تا بهشت براي آنان باشد که در راه خدا قتال مي کنند، مي کشند و کشته مي شوند. اين و عده حقي است که در تورات، انجيل و قرآن آمده است.
جهاد در اسلام، جنبه تدافعي دارد و سيره بزرگان هم اينگونه بوده است که مسلمانان آغازگر جنگ نباشند: لا تقاتلوهم حتي يبدؤوکم ; «با آنان نجنگيد مگر آنکه ابتدا آنان شروع کنند.»
حضرت جهاد را دري از ابواب جنت برمي شمرد: الجهاد باب من ابواب الجنة (49); «جهاد، دري از درهاي بهشت است.
چنانچه مسلمانان از جهاد با دشمن خودداري کنند و از خود ضعف و ناتواني نشان دهند، رد پاي دشمن را قطعا در درون جامعه خود باز کرده اند: الا واني قد دعوتکم الي قتال هؤلاء القوم ليلا و نهارا و سرا و اعلانا و قلت لکم. اغزوهم قبل ان يغزوکم، فوالله ما غزي قوم قط في عقر دارهم الا ذلوا فتواکلتم و تخاذلتم حتي شنت عليکم الغارات و ملکت عليکم الاوطان (50); «آگاه باشيد، شب و روز پنهان و آشکار شما را به مبارزه با شاميان دعوت کردم و گفتم پيش از آنکه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد کنيد. به خدا سوگند هر ملتي که درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد، ذليل خواهد شد. اما شما سستي نشان داديد و خواري و ذلت پذيرفتيد تا آنجا که دشمن پي در پي به شما حمله و سرزمينهاي شما را تصرف کرد.
حضرت در آخرين فرازهاي اين خطبه از سستي و سرکشي امت خود در ترک جهاد چنان مي نالد که اندوهش بر دل ساعتها باقي مي ماند. صريحا مي فرمايند: خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پرخون و سينه ام از خشم شما مالامال است.
امام عليه السلام عامل شکست کوفيان و پيروزي و غلبه شاميان را در ترک و عدم پيروي رهبر خود در رفتن به سوي جهاد برمي شمرد: «به خدايي که جانم در دست اوست، شاميان بر شما پيروز خواهند شد، نه از آن رو که از شما به حق سزاوارترند، بلکه در راه باطلي که زمامدارشان مي رود. شتابان فرمان بردارند و شما در گرفتن حق سستي مي ورزيد. هر آينه ملتهاي جهان صبح مي کنند - در حالي که از ستم زمامدارانشان در ترس و وحشت هستند - من صبح مي کنم در حالي که از ستمگري پيروان خود وحشت دارم. شما را براي جهاد با دشمن برانگيختم، اما کوچ نکرديد! حق را به گوش شما خواندم، ولي نشنيديد و در آشکار و نهان شما را دعوت کردم اجابت نکرديد. . . آيا حاضران غايب مي باشيد؟ يا بردگاني در شکل مالکان؟. . .
حضرت آنان را که ترک جهاد کنند، به حاضراني تشبيه مي کند که غايبند; زيرا از نظر روحي فاقد ارزشند و فقط جسمشان حيات دارد. اينان حتي اگر ادعاي مالکيت و برتري هم کنند از آنجا که اسير هواي نفسند، همچون بردگاني در اسارت نفس خود مي باشند.
ترک جهاد و سرپيچي از دستور رهبر به هنگام صف آرايي در برابر دشمن موجب بروز ضعف و ناتواني در امت مي شود که با ياران باطل قابل تعويض خواهند بود، آنهم 10 نفر به يک نفر، 10 نفر از پيروان حق با يک نفر اهل باطل و اين بدان جهت است که ايمان قوي در مسلمان سبب تقويت بنيه جسماني و روحي او مي شود و اگر اين نيروي قوي از او سلب گردد، بر او نمي توان اعتماد و تکيه نمود: «صبحگاهان کجيهاي شما را راست مي کنم، شامگاهان به حالت اول برمي گرديد، چونان کمان سختي که نه کسي قدرت راست کردن آن را دارد و نه خودش قابليت راست شدن را داراست. اي مردمي که بدنهايتان حاضر و عقلهاي شما پنهان و افکار و آرايتان گوناگون است. . . به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مانند مبادله درهم و دينار با من سودا کند; 10 نفر از شما را بگيرد و يک نفر از آنها را به من بدهد!»
در ادامه همين خطبه مي فرمايد: «اهل کوفه! گرفتار شما شده ام سه چيز داريد و دو چيز نداريد: کرهايي با گوشهاي شنوا، گنگهايي با زبان گويا، کوراني با چشمان بينا، نه در روز جنگ از آزادگانيد و نه هنگام سختي و بلا برادران يکرنگ مي باشيد. تهيدست مانيد. اي مردم! شما چونان شتران دور مانده از ساربان مي باشيد، که اگر از سويي جمع آوري شوند، از ديگر سو پراکنده مي گردند.
به خدا سوگند، مي بينم که اگر جنگ سخت شود و آتش آن شعله گيرد و گرمي آن سوزان، پسر ابوطالب را رها مي کنيد و مانند جدا شدن زن حامله - پس از زايمان از فرزندش، هريک به سويي مي گريزيد. . .»
حضرت در صحنه هاي مختلف از نافرماني کوفيان در عدم پذيرش و حرکت به جهاد مي نالد و آن را برابر با ذلت مي داند و از خدا در قبال پذيرش اين ذلت امت خود مرگ و جدايي را طلب مي نمايد و براستي براي شيرمردي که در جنگهاي صدر اسلام چنان رشادتها مي آفريد و هرگز در جهاد در راه خدا، ذره اي ضعف و زبوني و سکون به خود راه نمي داد، بسي سخت و سنگين مي آيد که زير بار چنين ذلتي رود و در برابر معاويه و يارانش عقب نشيني کند: احمد الله علي ما قضي من امر و قدر من فعل و علي ابتلائي بکم ايتها الفرقة التي اذا امرت لم تطع و اذا دعوت لم تجب ان امهلتم خفتم و ان حوربتم خرتم و. . . ما تنتظرون بنصرکم و الجهاد علي حقکم؟ الموت او الذل لکم؟ فا الله لئن جاء يومي ليفرقن بيني و بينکم و انا لصحبتکم قال و بکم غير کثير لله انتم (51); «خدا را بر آنچه خواسته و هر کار که مقدر فرموده ستايش مي کنم، او را بر اين گرفتار شدنم به شما کوفيان مي ستايم. اي مردمي که هرگاه فرمان دادم، اطاعت نکرديد و هر زمان که شما را دعوت کردم، پاسخ نداديد; هرگاه شما را مهلت مي دهم در بيهودگي فرو مي رويد و در هنگامه جنگ سست و ناتوانيد. . . براي پيروزي منتظر چه چيز هستيد؟ چرا براي گرفتن حق خود جهاد نمي کنيد؟ آيا در انتظار مرگ يا ذلت هستيد؟ به خدا سوگند اگر مرگ من فرا رسد - که حتما خواهد رسيد بين من و شما جدايي خواهد افتاد; در حالي که من از همنشيني با شما ناراحتم و حضورتان براي من بي فايده بوده است.

6- فقر و بي عدالتي

بروز فقر و بيچارگي در ميان اقشار ضعيف جامعه بين آنان و رهبران جامعه شکافي عميق ايجاد مي کند. شکافي که بيش از آنکه براي توده هاي محروم ضررآفرين باشد، براي سردمداران آنان زيان دارد. فقر از عوامل بسيار مهم در سقوط حکومتهاست; همانطور که موج انقلابها هم از توده هاي ضعيف مردمي برخاسته است.
اگر فقر و تهيدستي افراد جامعه را به خود مشغول سازد، بتدريج شاهد بي رنگ شدن ارزشهايي هستيم که حکومت بر پايه هاي آن بنا شده است. مشغوليت دائم به تامين معاش و نگراني از فقر و بيچارگي شيوع بسياري از خلافهاي اخلاقي را بدنبال خواهد داشت; لذا فقر در روايات به مثابه ئ کفر و مرگ تلقي شده است. رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمايند: کاد الفقر ان يکون کفرا ; و نيز: الفقر، الموت الاکبر (52); فقر مرگ بسيار بزرگي است.
حضرت علي عليه السلام به پسر خود محمدبن حنيفه مي فرمايد: اني اخاف عليک الفقر (53); «من از فقر بر تو مي ترسم»
اگر فقر و تهيدستي در حدي باشد که انسان را از ايمان خود دور نکند و زندگي وي را تحت الشعاع قرار ندهد، چه بسا پسنديده تلقي گردد و بتوان آن را امتحان الهي فرض نمود: و لنبلونکم بشي ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين (54); «و البته شما را به سختيهايي چون ترس، گرسنگي و نقصان اموال و نفوس و آفات و زراعت بيازماييم و بشارت و مژده آسايش از آن سختيها به صابران باد.»
ولي آنگاه که فقر از حد و مرز خود بگذرد، بايد احساس خطر کرده; زماني که کاخهاي زراندوزان بالا رود و از آن رهبران جامعه شود و فاصله طبقاتي بين اقشار مختلف مردم پديد آيد.
ويراني ظاهري و باطني جامعه (انحطاط ارزشهاي فرهنگي - اخلاقي) دور از انتظار نيست: و انما يؤتي خراب الارض من اعواز اهلها (55); «به طور قطع ويراني يک سرزمين از فقر و تهيدستي مردم آن کشور است.» (کلمه «اعواز» از «عوز» گرفته شده يعني فرد، نيازمند به چيزي است که آن را به دست نمي آورد). (56)
حضرت هنگامي که از اقشار و اصناف مختلف جامعه سخن مي فرمايد، درباره گروه مستضعفان و محرومان چنين سفارش مي نمايد: «ثم الله الله في الطبقة السفلي من الذين لا حيلة لهم، من المساکين و المحتاجين و اهل البؤسي و الزمني فان في هذه الطبقة قانعا و معترا و احفظ لله ماستحفظک من حقه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالک. . . ; «سپس خدا را! خدا را! در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه که هيچ چاره اي ندارند و عبارتند از: زمين گيران، نيازمندان، گرفتاران و دردمندان. همانا در اين طبقه محروم، گروهي خويشتنداري کرده، و گروهي به گدايي دست نياز برمي دارند، پس براي خدا پاسدار حقي باش که خداوند براي اين طبقه معين فرموده. . .»
«امام ادامه مي دهند: همواره در فکر مشکلات آنان باش و از آنان روي برمگردان، بويژه به امور برخي از آنان بيشتر رسيدگي کن که از کوچکي به چشم نمي آيند و ديگران آنان را کوچک مي شمرند و کمتر به تو دسترسي دارند.
- براي اين گروه، از افراد مورد اطمينان و خدا ترس و فروتن، فردي را انتخاب کن تا پيرامونشان تحقيق و مسائل آنان را به تو گزارش کنند. سپس در رفع مشکلاتشان به گونه اي عمل کن که در پيشگاه خدا عذري داشته باشي. . .
- بخشي از وقت خويش را به کساني اختصاص ده که به تو نياز دارند تا شخصا به امور آنان رسيدگي کني.
- در مجلس عمومي با آنان بنشين
- سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوي آنان بدون اضطراب با تو گفتگو کند.
- من از رسول خدا صلي الله عليه و آله بارها شنيدم که مي فرمود: «ملتي که حق ناتوانان را از زورمندان بي اضطراب و بهانه اي باز نستاند، رستگار نخواهد شد.»
- درشتي و سخنان ناهموار آنان را برخود هموار کن.
- تنگ خويي و بزرگ بيني را از خود دور ساز تا خدا درهاي رحمت خود را به روي تو بگشايد.
- آنچه به مردم مي بخشي بر تو گوارا باشد و اگر چيزي را از کسي بازداري، با مهرباني و پوزش خواهي همراه باشد.
حقيقتا بيانات حضرت در اين فرازهاي دلنشين روشنگر راه همه رهبران و زمامداران جامعه اسلامي است و اگر وظايف بين رعيت و زمامدار رعايت گردد، هيچگاه جامعه رو به زوال نخواهد رفت; چرا که توده مردم که از قشر ضعيف جامعه هستند، ستون دين و پشتيبان حکومتند: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة فليکن ضغوک لهم و ميلک معهم (57); «ستونهاي استوار دين و اجتماعهاي پرشور مسلمانان و نيروهاي ذخيره دفاعي عموم مردم مي باشند پس به آنها گرايش و اشتياق داشته باش!
ميل و گرايش زمامداران و رهبران جامعه اسلامي بايد به سوي توده مردم باشد نه خواص; زيرا اين توده مستضعف و متوسط جامعه است که هنگام سختي روزگار، بردبارتر و در شرايط سخت پشتيبان رهبران و حکومت است: «دوست داشتني ترين چيزها در نزد تو در حق ميانه ترين و در عدل فراگيرترين و در جلب خشنودي مردم گسترده ترين باشد که همانا خشم عمومي مردم، خشنودي خواص را از بين مي برد. اما خشم خواص را خشنودي همگان بي اثر مي کند. آنان همواره بار سنگيني را بر حکومت تحميل مي کنند; زيرا در روزگار سختي ياريشان کمتر و در اجراي عدالت از همه ناراضي تر و در خواسته هايشان پافشارتر و در عطا و بخششها کم سپاستر و بهنگام منع خواسته ها دير عذر پذيرتر و در برابر مشکلات کم استقامت تر مي باشند. . .» (58)
امام عليه السلام مالک اشتر را در بيان فوق به سه چيز مهم و ارزشمند دعوت فرموده اند:
1- در حق ميانه ترين !
2- در عدل فراگيرترين
3- در جلب خشنودي مردم گسترده ترين باش.
رعايت حقوق عامه و عدل از مظاهر مهم حکومت داري است که حضرت بدان سفارش اکيد مي نمايد. ايشان همانگونه که به زمامداران خويش سفارش به رفع فقر و بيچارگي و رسيدگي به امور ضعيفان مي کنند، از طرف ديگر به رعايت عدل و ميانه روي تاکيد مي ورزند. چه اينکه با رعايت عدالت، فقر نيز از جامعه ريشه کن مي شود: استعمل العدل و احذر العسف و الحيف فان العسف يعود بالجلاء و الحيف يدعو الي السيف (59); «عدل را پيشه کن و از ستمگري و بي عدالتي دوري کن که ستم و تجاوزگري جلاي وطن را براي مردم پديد آورد و بي عدالتي مردم را به طرف اسلحه و برخورد مي کشاند.
امام عليه السلام حتي به کارگزاران خود درباره نگاه به اقشار مختلف جامعه سفارش مي کند تا مبادا اين نگاهها سبب تبعيض و بي عدالتي ميان خواص جامعه و ضعيفان گردد. حضرت به محمدبن ابي بکر مي فرمايند: فاخفض لهم جناحک، الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک و آس بينهم في اللحظة و النظرة حتي لا يطمع العظماء في حيفک لهم ولا يياس الضعفاء من عدلک عليهم فان الله يسائلکم معشر عباده عن الصغيرة من اعمالکم و الکبيرة و الظاهرة و المستورة فان يعذب فانتم ظالم و ان يعف فهو اکرم (60); «در برابر مردم فروتن، نرمخو، مهربان، گشاده رو و خندان باش! در نگاههايت و در نيم نگاه و خيره شدن به مردم، به تساوي رفتار کن تا بزرگان در ستمکاري تو طمع نکنند و ناتوانها در عدالت تو مايوس نگردند; زيرا خداوند از شما بندگان درباره اعمال کوچک و بزرگ، آشکار و پنهان خواهد پرسيد. اگر کيفر دهد شما استحقاق بيش از آن را داريد و اگر ببخشد از بزرگواري اوست.
ظلم و بي عدالتي که نتيجه آن گرسنگي و فقر و افزايش ستم زورگويان و حاکمان جامعه مي باشد، چنان در نزد خداي تعالي قبيح است که از علما بر ستاندن حق مظلومان و گرسنگان عهد و پيمان مي گيرد. امام علي عليه السلام مي فرمايند: «سوگند به خدايي که دانه را شکافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت کنندگان نبود و ياران، حجت را بر من تمام نمي کردند، و اگر خداوند از علما، عهد و پيمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهايش مي ساختم.»
بنابر اين از وظايف مهم رهبران جامعه اسلامي، احقاق حق گرسنگان از ستمگران و زراندوزان شکم سير مي باشد که در غير اينصورت نعمت خدا بزودي تغيير مي يابد: و ليس شي ء ادعي الي تغيير نعمة الله و تعجيل نفمته من اقامة علي ظلم فان الله سميع دعوة المضطهدين (المظلومين) و هو للظالمين بالمرصاد (61); «و بدان هيچ چيزي در تغيير نعمتهاي خدا و تعجيل انتقام و کيفرش از اصرار بر ستم سريعتر و زود رس تر نيست; چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را مي شنود و در کمين ستمگران است.

7- عدم عبرت از عوامل انحطاط و سقوط امتهاي پيشين

عبرت نگرفتن از گذشتگان خود عامل سقوط حکومتها به حساب نمي آيد، ولي مطالعه در احوالات پيشينيان و عبرت آموزي از آن، جامعه ها را از سقوط بازداشته و به سوي عزت پيش مي برد; چرا که تاريخ پيوسته در حال تکرار است; تکرار موضوعات، شرايط، شکستها و پيروزيها. بنابراين از تاريخ مي توان پند آموخت و از تجربيات آن براي حفظ و بقاي جامعه استفاده کرد; ان الدهر يجري بالباقين کجريه بالماضين. . . متشابهة اموره (62); «روزگار همانگونه که بر گذشتگان جريان داشت، بر حاضران نيز جاري است. (. . کارهاي روزگار) بر گذشتگان و حاضران بر هم شباهت دارد.
تنها ديده هاي تيزبين و دلهاي شفاف و عقلهاي خردورز و افهام کاوشگر مي توانند از اين جريانات، عبرت لازم را بگيرند و نکته هاي آن را استخراج کنند و بر دنياي فعلي خود تطبيق دهند: لقد کان في قصصهم عبرة لاولي الالباب (63); «به تحقيق در قصه هاي آنان عبرت گرفتن براي صاحبان خرد وجود دارد.»
قد خلت من قبلکم سنن فسيروا في الارض فانظروا کيف کان عاقبة المکذبين (64); «پيش از شما سنتهايي گذشت. پس در زمين سير کنيد و سرانجام تکذيب کنندگان را بنگريد. . .»
تمام قصص قرآن کريم براي پندآموزي و عبرت گيري از امتهاي پيامبران پيشين است تا مبادا آنچه را که آنان کردند، مسلمانان در زمان خود انجام دهند: فاعتبروا بحال ولله اسماعيل و بني اسحاق و بني اسرائيل عليهم السلام فما اشد اعتدال الاحوال و اقرب الاشتباه الامثال (65); «پس از احوال فرزندان اسماعيل، اسحاق و يعقوب پند گيريد که «چقدر سرگذشتها با هم متناسب و داستانها شبيه و نظير يکديگرند.»
حضرت عليه السلام در ادامه مي فرمايند: و احذروا مانزل بالامم قبلکم من المتلات بسوء الافعال و ذميم الاعمال فتذکروا في الخير و الشر احوالهم و احذروا ان تکونوا امثالهم (66); «از مايه هاي عبرتي که بر پيشينيان شما به خاطر اعمال بد و کردار ناپسندشان فرود آمده است، دوري گزينيد. بنابراين حالات خير و شر آنان را به خاطر آوريد و از اينکه همانند آنان شويد، برحذر باشيد.
و اعتبروا بما قد رايتم من مصارع القرون قبلکم (67); «از آنچه در ميدانهاي نابودي امتهاي پيشين ديده ايد، عبرت گيريد (به عوامل سقوط و انقراض آنان توجه کنيد) !
امام عليه السلام در خطبه «قاصعه» به نکات بسيار ارزشمندي اشاره کرده اند که توجه خوانندگان را به مطالعه عميق و دقيق آن دعوت مي کنيم. امام عليه السلام در قسمتهاي آخر اين خطبه بوضوح از مردم مي خواهد که از آنچه بر سر امتهاي پيشين به جهت انجام افعال مذموم آمده است، پند گيرند: «و احذروا ما نزل بالامم قبلکم من المثلات بسوء الافعال و ذميم الاعمال فتذکروا في الخير و الشر احوالهم و احذروا ان تکونوا امثالهم فاذا تفکرت في تفاوت حاليهم فالزموا کل امر لزمت العزة به شانهم و زاحت الاعداء له عنهم مدت العافية به عليهم و انقادت النعمة له معهم و وصلت الکرامة عليه حبلهم من الاجتناب للفرقة و اللزوم للالفة (68). . . ; «از کيفرهايي که بر اثر کردار بد و کارهاي ناپسند بر امتهاي پيشين فرود آمد، خود را حفظ کنيد و حال گذشتگان را در خوبيها و سختيها به ياد آوريد و بترسيد که همانند آنها باشيد! پس آنگاه که در زندگي گذشتگان مطالعه مي کنيد، عهده دار چيزي باشيد که عامل عزت آنان بود و دشمنان را از سر راهشان برداشت و سلامت و عافيت زندگي آنان را فراهم کرد و نعمتهاي فراوان را در اختيارشان گذاشت و به آنان کرامت بخشيد که از تفرقه و جدايي اجتناب کردند و بر وحدت همت گماشتند و يکديگر را به وحدت واداشته سفارش کردند.»
و از کارهايي که پشت آنها را شکست و قدرت آنها را در هم کوبيد، چون کينه توزي با يکديگر، پر کردن دلها از بخل و حسد، به يکديگر پشت کردن و از هم بريدن و دست از ياري هم کشيدن بپرهيزيد! و در احوال مؤمنان پيشين انديشه کنيد که چگونه در حال آزمايش و امتحان به سر بردند؟ آيا بيش از همه مشکلات بر دوش آنها نبود؟ و آيا بيش از همه مردم در سختي و زحمت نبودند؟ و آيا از همه مردم جهان بيشتر در تنگنا قرار نداشتند؟»

خاتمه

از مجموع آنچه گذشت مي توان دريافت که ديدگاه امام عليه السلام در نهج البلاغه نسبت به آسيب شناسي جامعه اسلامي بسي گسترده و عميق است، آنچنانکه غوطه ور شدن در آن مجال و دقت بسيار مي طلبد. دقت بر روي هر نکته اي در اين باب، ما را با دنياي از سخن و معرفت روبرو مي سازد.
آنچه در مجموع بيان شد مهمترين آسيبها را در بر مي گيرد. آسيبهايي که اگر بدان توجه نگردد، منجر به فروپاشي حکومت مي شود. اين مهم در بيانات حضرت نيز بيشتر و جدي تر مورد تاکيد قرار گرفته است. لذا با مهمترين آسيبها شروع و به ترتيب اهميت پيش رفتيم. البته هريک از اين آسيبها به ديگري مربوط است و گاه حضرت در کلام خويش چندين آسيب را بر مي شمرد.
آن گاه که حضرت از سزاواري حق خود در امر حکومت نسبت به ديگران، سخن مي گويد نه به خاطر به دست آوردن حکومت است که از آن مي هراسد که جامعه اسلامي دچار آسيبهايي جدي گردد که با گرفتن زمام امور به دست حضرت بسياري از اين آسيبها دفع مي گردد. لذا تا زماني که حضرتش زنده بود، امت دچار آسيبهاي جدي و ريشه اي نگشت و اگر هم مي گشت آثار آن با هوشياري بهنگام حضرت، بي اثر مي گشت. اما با عروج ملکوتي اميرمؤمنان عليه السلام امت دچار آسيبهايي گشت که تا سالها بعد نتوانست از عواقب شوم آن رهايي يابد.
در پايان اميد آن داريم که با آسيب شناسي دقيق جامعه اسلامي از ديدگاه حضرت و با تاسي به فرمايشهاي گرانبهاي او بتوانيم جامعه اسلامي خويش را از گزند آسيبهاي گوناگون در امان داريم و اين امانت الهي را به صاحب اصلي آن، حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تقديم نماييم.
ان شاء الله

منابع

- التحقيق في کلمات القرآن الکريم: حسن مصطفوي، ايران، الدائرة العامة للنشر و الاعلام، 1365 ش
- ترجمه قرآن: مهدي الهي قمشه اي
- ترجمه نهج البلاغه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام (همراه با فهرست موضوعي): محمد دشتي، مؤسسه فرهنگي اميرالمؤمنين، 1379ش
- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: علينقي فيض الاسلام، تهارن، کتابفروشي اسلاميه
- حکومت حکمت، حکومت در نهج البلاغه: مصطفي دلشاد تهراني، تهران، خانه انديشه جوان، 1377
- الدليل علي موضوعات نهج البلاغه: علي انصاريان، ترجمه اسماعيل تاجبخش، تهران، ياسر، 1363
- سيري در نهج البلاغه: مرتضي مطهري، قم، صدرا
- شرح نهج البلاغه: ابن ابي الحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار احياء التراث العربي، 20 ج، 1965 م
- معجم مفردات الفاظ القرآني: حسين بن محمد راغب اصفهاني، تحقيق نديم مرعشي، دارالکاتب العربي
- المعجم المفهرس الالفاظ نهج البلاغه: محمد دشتي و سيد کاظم محمدي، قم، مؤسسه اميرالمؤمنين، 1375 ش
- نهج البلاغه: ترجمه محمدرضا آشتياني، محمد جعفر امامي و عبدالمحمد آيتي

--------------------------------------------
پي نوشت ها :

1) نهج البلاغه، نامه 5
2) شرح غرر الحکم و دررالکلم، ص 604 ; به نقل از حکومت حکمت، ص 44
3) نهج البلاغه، نامه 53
4) همان منبع، خطبه 40
5) همان منبع، خطبه 2
6) همان منبع، خطبه 100
7) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 7، ص 85
8) نهج البلاغه، خطبه 87
9) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 376
10) بحار الانوار، علامه مجلسي، ج 1، ص 243
11) نهج البلاغه، خطبه 97
12) همان منبع، خطبه 146
13) نهج البلاغه، خطبه 208
14) همان منبع، خطبه 182
15) همان منبع، خطبه 25
16) بسربن ارطاة» از فرماندهان سفاک معاويه بود که به کسي رحم نمي کرد، به کاروان حاجيان خانه خدا حمله کرد، هرجا شيعيان علي (ع) را مي يافت، مي کشت، به شهر يمن حمله برد و کودکان ابن عباس را سربريد و سرانجام ديوانه شد و مرد. (به نقل از ترجمه نهج البلاغه، محمد دشتي، ذيل خطبه، ص 71)
17) قبيله بني فراس به دلاوري و جرات مشهور بوده اند.
18) نهج البلاغه، خطبه 166
19) همان منبع ، خطبه 34
20) صاحب مفردات راغب «نصح» را در لغت به معناي «اخلاص در عمل» و نيز «پند و اندرز» و هرکاري که از روي «دلسوزي» باشد، گرفته است. به نظر مي رسد هر سه معنا به «مهرباني و عشق و دلسوزي» که يک انگيزه دروني است، برمي گردد. پس نصيحت در اينجا به معناي پند دادن افراد جامعه به حضرت نيست بلکه «مراقبت» از مقام عظماي ولايت در نهان و آشکار است. (ر. ک: عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه، نصرت الله جمالي، ص 79)
21) جمعه، 2
22) نهج البلاغه موضوعي، خطبه 152
23) آل عمران، 103
24) آل عمران، 105
25) آل عمران، 200
26) انفال، 46
27) نهج البلاغه، خطبه 192
28) همان منبع، خطبه 27
29) همان منبع، خطبه 25
30) همان منبع، خطبه 146
31) انفال، 63
32) ابراهيم، 7
33) مؤمنون، 33
34) يونس، 88
35) سبا، 34- 35
36) اسراء، 16
37) نهج البلاغه، نامه 45
38) نهج البلاغه، نامه 53
39) بنگريد به: نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 160
40) همان منبع، نامه 78
41) نهج البلاغه، نامه 79
42) بقره، 168
43) فصلت، 30
44) نهج البلاغه، خطبه 129
45) نهج البلاغه، خطبه 233
46) همان منبع، خطبه 106
47) نهج البلاغه، خطبه 29
48) نساء، 95
49) نهج البلاغه، خطبه 27
50) همان منبع، خطبه 27
51) نهج البلاغه، خطبه 180
52) نهج البلاغه، حکمت 163
53) همان منبع، حکمت 319
54) بقره، 155
55) نهج البلاغه، نامه 53
56) بنگريد به: عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه، ص 216
57) نهج البلاغه، نامه 53
58) نهج البلاغه، نامه 53
59) همان منبع، حکمت 476
60) همان منبع، نامه 27 ; حضرت در نامه 46 نيز به اين موضوع اشاره کرده اند.
61) همان منبع، نامه 53
62) نهج البلاغه، خطبه 157
63) يوسف، 111
64) آل عمران، 137
65) نهج البلاغه، خطبه 192
66) همان منبع، خطبه 192
67) همان منبع، خطبه 161
68) همان منبع، خطبه 192