امتياز نيّت بر عمل

امتيازى كه نيّت كار بر نفس كار دارد، اين است كه در انجام كار، گاهى ريا و خودنمائى مطرح است امّا در نيتّ چون يك امر درونى است و آثار ظاهرى ندارد، ريا و سمعه و امثال آن راه ندارد. امتياز ديگر نيتّ بر عمل آنست كه هميشه و همه جا ممكن است و شرائط خاصى نمى طلبد امّا انجام يك عمل نياز به شرائط و امكاناتِ فراوانى دارد.
در روايات ، عنوانى است به نام رواياتِ «مَنْ بَلغ » كه اين دسته روايات مى گويد: اگر كسى روايتى شنيد كه مى گويد فلان عمل پاداش دارد و آن عمل را انجام داد، خداوند آن پاداش را به او مى دهد گرچه آن روايت درست نباشد، زيرا كسى كه به آن حديث عمل كرده با حسن نيّت انجام داده است .

درجات نيّت

1- گاهى ترس از قهر خدا يا طمع به لطف او انسان را به كارى وادار مى كند. چنانكه قرآن در اين مورد مى فرمايد: (اُدْعُوهُ خَوْفاً و طَمَعاً) (136) خدا را در هر حال بخوانيد؛ چه حال ترس ، چه اميد.
و يا در جاى ديگرى مى فرمايد: (يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً) (137) ما را در حال اميد يا ترس مى خوانند.
2- مرحله بالاتر آنست كه انسان بخاطر تشكر از الطاف او كارى انجام دهد، گرچه پاداش يا كيفرى از جانب خداوند نباشد. چنانكه حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلى مَعْصِيَتِهِ لَكانَ يَجِبُ اَلاّ يُعْصى شُكْراً لِنِعْمَتِهِ» (138)
اگر خداوند بر معصيتش وعده عذاب نداده بود، بر انسان لازم بود بخاطر تشكر از نعمت هاى او نافرمانى او را نكند.
3- مرحله بالاتر، قرب به اوست كه انسان بدون چشمداشتى به بهشت و يا ترسى از دوزخ ، خدا را عبادت كند چون تنها او را شايسته بندگى و عبادت مى داند.
4- بالاترين مرحله آنست كه عشق به خدا انسان را به كارى وادار كند، چنانكه على عليه السلام عشق به مرگ و لقاى خدا، از علاقه طفل به پستان مادر بيشتر مى داند و حضرت قاسم فرزند امام حسن مجبتى عليهما السلام در كربلا مى گويد: مرگ در راه خدا براى من از عسل شيرين تر است .

نقش نيّت در مسائل كيفرى

اسلام در مسائل كيفرى نيز براى قصد و نيّت حساب جداگانه اى باز كرده است كه به دو نمونه از آن اشاره مى كنيم :
در مورد قتل ، حساب كسى كه از روى عمد و قصد كسى را كشته ، از حساب كسى كه بدون قصد سبب كشته شدن فردى شده ، جداست و هريك حكم جداگانه اى دارد. (139)
در سوگند و قسم نيز قرآن مى فرمايد:
(لا يُؤ اخِذُكُم اللّه بِالَّلغْوِ فى اَيْمانكم) (140)
خداوند شما را بواسطه قسم هاىِ غيرجدّى مؤ اخذه نمى كند.
لذا اگر كسى سوگندى ياد كند ولى نيّت و قصد جدّى نداشته باشد آن سوگند ارزشى ندارد.

معرفت ، مقدّمه قصد قربت

بهترين راهِ رسيدن به قصد قربت و نيّت پاك ، معرفت و شناخت است .
اگر بدانيم محبوبيّت پيداكردن نزد مردم بدست خداست . (141)
اگر بدانيم عزّت و قدرت تنها بدست اوست . (142)
اگر بدانيم نفع و ضرر ما بدست ديگران نيست . (143)
اگر بدانيم كار براى خدا، گاهى دو برابر، گاهى ده برابر و گاهى هفتصد برابر پاداش دارد، براى غير او كار نمى كنيم .
اگر بدانيم بالارفتن در جامعه نشانه عظمت نيست ، زيرا دودِ روسياه هم بالا مى رود!
اگر بدانيم توجّه و نظر مردم به ما ارزشى ندارد، زيرا اگر يك فيل هم در خيابان راه برود همه به او نگاه مى كنند!
اگر به خطرات و رسوايى هاى رياكارى توجه داشته باشيم .
اگر بدانيم روزى را در پيش داريم كه احدى به فرياد احدى نمى رسد و تنها كسانى نجات مى يابند كه قلب سليم داشته باشند. (144)
و اگر بدانيم با نيّت فاسد چه ارزشهايى را از دست مى دهيم ،
خود را براى انجام كار خالص و با قصد قربت آماده مى كنيم .

آثار نيّت فاسد

در خاتمه بحث نيّت ، اشاره اى هم به آفاتِ نيّتِ فاسد مى كنيم چنانكه قبلاً بركات نيّتِ سالم را بيان كرديم .
1- مستجاب نشدن دعا. امام سجّاد عليه السلام مى فرمايد: نيّت سوء سبب قبول نشدن دعاهاست . (145)
نيّتِ غيرخدايى ، نه تنها كارها را از رنگ الهى و عبادت بودن مى اندازد، بلكه خطراتى را هم در بر دارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: اگر كسى وام بگيرد اما هدفش اين باشد كه آن را نپردازد به منزله سارق است . (146) چنانكه اگر در ازدواج قصد پرداختِ مهريّه همسرش را نداشته باشد در نزد خدا به منزله زناكار است . (147)
2- محروميّت از رزق . امام صادق عليه السلام فرمود: چه بسا مؤ منى كه نيّت گناه مى كند و خداوند او را از رزق محروم مى كند.
نمونه عينى اين حديث ، داستان باغى است كه در قرآن آمده است :
در سوره قلم از آيه 16 تا 30 داستان گروهى آمده است كه باغى داشتند و قصد كردند براى برداشت محصول شبانه بروند تا فقرا آگاه نشوند و چيزى از ميوه ها را به فقرا ندهند.
سحرگاه كه به سراغ باغ رفتند، ديدند باغ سوخته و خاكستر شده است . ابتدا گمان كردند راه را گم كرده اند، اما يكى از آنها كه عاقل تر بود گفت : آيا من به شما تذكّر ندادم چنين قصد و نيّتى نكنيد. شما قصد محروم كردن فقرا را داشتيد خداوند هم شما را از آن محروم كرد.
از اين ماجراى قرآنى فهميده مى شود كه خداوند گاهى بر اساس قصد و نيّتِ ما كيفر مى دهد (148) گرچه اين امر كليّت ندارد.
3- سبب شقاوت است . حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «مِنَ الشّقاءِ فَسادُ النِّيَّة » (149) نيّت فاسد نشانه شقاوت است .
4- بركت از عمر و زندگى مى رود. على عليه السلام در جاى ديگرى مى فرمايد: «عِنْدَ فَسادَ النِّيَّة تَرْتَفِعُ الْبَرَكَة» (150) خداوند بركت را از كسى كه نيتش سالم نيست برمى دارد و او نمى تواند از نعمت هاى الهى به خوبى استفاده كند.
مى گويند به شخصى گفتند: بخاطر فلان كارر خوبت ، سه دعاى مستجاب دارى . خوشحال شد و گفت : خدايا! همسرم زيباترين زنان شود، همسرش بسيار زيبا شد اما زندگى برايش تلخ شد زيرا مى ديد كه همه مردم چشم به زن او دوخته اند. دعاى دوّم را بكار بست كه خدايا همسرم را زشت ترين زنان كن ، دعايش مستجاب شد اما ديگر زندگى با چنين همسرى قابل تحمّل نبود. از دعاى سوّم استفاده كرد و گفت : خدايا همسرم مثل اوّلش شود. دعايش مستجاب شد و همسرش به شكل اوّل بازگشت . او هر سه دعا را بكار بست اما نتيجه اى نگرفت . اين است معناى برداشته شدن بركت كه انسان از امكانات بهره خوب نبرد.

تكبيرة الاحرام

اللّه اكبر

زائران خانه خدا، اوّلين كلام واجبشان گفتن لبيّك است كه با گفتن آن وارد اعمال حج مى شوند و يك سرى چيزها بر آنها حرام مى شود.
نماز نيز با گفتن اللّه اكبر شروع مى شود و امورى را بر نمازگزار حرام مى كند، مانند خوردن ، آشاميدن و حرف زدن ، لذا به تكبير اوّل نماز تكبيرة الاحرام مى گويند.
زائران مكّه در مسير راه به هر فراز و نشيب كه مى رسند لبيّك را تكرار مى كنند و اين تكرار مستحب است . نمازگزار نيز در هر خم و راست شدن و قيام و قعود مستحب است اللّه اكبر را تكرار كند.
«اللّه اكبر» اوّلين كلمه واجب به هنگام صبح است .
اوّلين كلمه اى است كه نوزاد مسلمان در آغاز تولد به عنوان اذان و اقامه مى شنود و آخرين كلمه اى است كه بر مرده خوانده مى شود (در نماز ميّت) و سپس وارد قبر مى شود.
يگانه ذكرى است كه در نماز هم واجب است و هم ركن نماز است .
اولين جمله در سرود مسلمانان يعنى اذان است .
«اللّه اكبر»، بيشترين ذكرى است كه هم در مقدّمات نماز، هم در خود نماز و هم در تعقيبات آن گفته مى شود، بطورى كه يك مسلمان در طول يك روز فقط در نمازهاى پنجگانه واجب (نه نمازهاى مستحب) حدود 360 مرتبه آنرا تكرار مى كند. بدين صورت كه :
1- براى هر 5 نماز اذان وارد شده و در هر اذانى 6 مرتبه «اللّه اكبر» گفته مى شود (مجموعاً 30 مرتبه)
2- براى هر 5 نماز اقامه وارد شده كه در هر اقامه اى 4 مرتبه اللّه اكبر گفته مى شود (مجموعاً 20 مرتبه)
3- قبل از تكبيرة الاحرام ، در هر 5 نماز، 6 تكبير مستحب است و تكبير هفتم همان تكبيرة الاحرام واجب است ، (مجموعاً 30 مرتبه)
4- تكبيرة الاحرامِ آغاز نمازها كه در مجموع 5 تكبير مى شود.
5 - قبل از هر ركوع در 17 ركعت يك تكبير وارد شده است . (مجموعاً 17 مرتبه)
6- در هر هفده ركعت نماز دو سجده داريم كه براى هر سجده دو تكبير مستحب است ، يكى قبل و يكى بعد از آن . (مجموعاً 68 مرتبه)
7- هر نماز يك قنوت دارد كه قبل از هر قنوت يك تكبير وارد شده است (مجموعاً 5 مرتبه ).
8 - در پايان هريك از نمازهاى 5گانه 3 تكبير وارد شده است . (مجموعاً 15 مرتبه)
9- بعد از هر نماز 34 مرتبه تكبير به عنوان تسبيحات حضرت زهرا مى گوييم . (مجموعاً 170 مرتبه)
اما حيف كه در طول عمر يك اللّه اكبر با توجه نگفتيم ، كه اگر انسانى با ايمان و توجه كامل هر روز بيش از 360 مرتبه بگويد: خدا بزرگتر است ، ديگر از هيچ قدرت وابرقدرت و توطئه اى هراس ندارد.

تكبير در نمازهاى ديگر

در نمازهاى عيد فطر و قربان ، نه فقط در نماز كه قبل و بعد نماز، شعارها همه تكبير است .
در نماز آيات پنج ركوع داريم وبراى هر ركوع تكبيرى وارد شده است .
در نماز ميّت نيز اصولاً 5 تكبير ركن نماز است .

در نماز چگونه تكبير بگوييم ؟

اسلام براى هر كار آدابى را بيان كرده است . در گفتن اللّه اكبر نيز آدابى بايد مراعات شود، از جمله :
1- هنگام گفتن تكبير در نماز، دو دست را تا مقابل گوش ها بالا بياوريم ، بطورى كه وقتى دستها مقابل گوش رسيد تكبير تمام شده باشد.
امام رضا عليه السلام فرمود: حركت دستها در موقع تكبير در توجه و ابتهال به خدا و حضور قلب مؤ ثر است . (151)
2- انگشتان دست موقع تكبير بهم چسبيده باشد و بالا رود.
3- كف دستها رو به قبله باشد.
روايات بلندكردن دست هنگام تكبير را زينت نماز معرّفى كرده اند. (152)

معناى تكبير

اللّه اكبر، يعنى خدا برتر از همه موجوداتِ حسّى ، ذهنى ، مُلكى و ملكوتى است .
اللّه اكبر، يعنى خدا برتر از آنست كه كسى بتواند او را توصيف كند.
اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هرچه گفته ايم و شنيديم و خوانده ايم
مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ايم
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: چون تكبير مى گويى بايد همه چيز نزد تو كوچك شود جز او. (153) اينكه انسان با زبان تكبير بگويد اما دل به ديگرى بسته باشد دروغگو و حيله گر است و بخاطر همين امر خداوند شيرينى ذكر خدا را از او مى گيرد.

تكبير در فرهنگ اسلامى

نه فقط در نماز، بلكه در بسيارى از موارد و مواضع ، گفتن اللّه اكبر وارد شده است و لذا مسلمانان در صدر اسلام ، هم در تلخى ها و هم در شادى ها تكبير مى گفته اند كه ما به گوشه اى از آن اشاره مى كنيم :
1- در جنگ خندق ، مسلمين هنگام كندن خندق به سنگ محكمى برخورد كردند كه كلنگ شكست اما سنگ نشكست . پيامبر آمد و با ضربه اى سنگ را شكست . مسلمانان يك صدا تكبير گفتند و در همانجا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من سقوط كاخهاى روم و ايران را در برق و جرقه سنگ ها ديدم . (154)
2- على عليه السلام در جنگ صفين ، هر كس را كه مى كشت با صداى بلند تكبير مى گفت و مسلمين با شمردن تكبيرها فهميدند كه حضرت چه تعداد را به هلاكت رسانده است . (155)
3- شبى كه فاطمه زهرا عليها السلام را به خانه على ابن ابيطالب عليهما السلام مى بردند هفتادهزار فرشته ، تكبيرگويان به زمين نازل شدند. (156)
4- پيامبر گرامى ما بر جنازه فاطمه بنت اسد، 40 تكبير (157) و بر جنازه عموى خود حضرت حمزه ، 70 تكبير خواندند. (158)
5 - مستحب است در مراسم حج هر سنگ ريزه اى كه به جايگاه شيطان پرتاب مى شود يك تكبير گفته شود. (159)
6- در تسبيحات حضرت زهرا كه ثوابش معادل هزار ركعت نماز مستحبى است ، 34 مرتبه تكبير آمده است . (160)
7- هنگامى كه پيامبراكرم متولد شد اولين كلمه اى كه بر زبان آورد كلمه مباركه اللّه اكبر بود. (161)
8 - روزى كه مكّه بدست مسلمانان فتح شد، پيامبر وارد مسجدالحرام شد و به حجرالاسود اشاره كرد و تكبير گفت و مسلمانان با صداى بلند چنان تكبير گفتند كه لرزه بر اندام مشركين افتاد. (162)
9- در روايات مى خوانيم : هرگاه چيزى موجب تعجب شما شد تكبير بگوييد. (163)
10- در جنگ اُحُد، قهرمانى از كفار مبارز مى طلبيد. حضرت على عليه السلام جلو رفت و چنان ضربه اى بر او وارد كرد كه پيامبر و مسلمانان با صداى بلند تكبير گفتند. (164)
11- پيامبراكرم به حضرت على مى فرمود: هرگاه به هلال ماه يا آينه نظر كردى و يا مشكلى به تو رو آورد 3 مرتبه تكبير بگو. (165)
12- زيد فرزند امام سجاد عليه السلام كه عليه حكومت بنى اميّه قيام كرد، شعارش ‍ اللّه اكبر بود. (166)
13- در جنگ بدر، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در انتظار هلاكتِ يكى از سران دشمن به نام نوفل بود، همين كه خبر دادند حضرت على او را از ميان برداشت پيامبر تكبير گفت . (167)
14- هنگامى كه حضرت على به خواستگارى حضرت زهرا آمد، پيامبر فرمود: صبركن تا موضوع را با دخترم فاطمه در ميان بگذارم . اما حضرت زهرا سكوت كرد و چيزى نگفت . پيامبر فرمود: «اللّه اكبر سكوتها اقرارها». (168)
15- در جنگ با خوارج ، وقتى فرمانده آنها به هلاكت رسيد، حضرت على تكبير گفت و سجده كرد و همه مردم تكبير گفتند. (169)
16- گروهى از يهود مسلمان شدند و به پيامبر گفتند: پيامبران قبلى جانشين داشته اند وصىّ شما كيست ؟
در اينجا آيه ولايت نازل شد كه رهبر شما خدا و رسول او و مؤ منانى هستند كه در حال ركوع زكات مى دهند. (170) پيامبر فرمودند: به مسجد برويم . وقتى وارد شدند فقيرى را ديدند كه خوشحال است و حضرت على در حال ركوع انگشتر خود را به او داده است . در اين هنگام پيامبر تكبير گفتند. (171)
17- گفتن تكبير به هنگام ورود به حرم امامان معصوم سفارش شده است . چنانكه قبل از خواندن زيارت جامعه ، 100 تكبير در سه مرحله مى خوانيم كه به قول مرحوم مجلسى شايد دليل اين همه تكبير آن باشد كه جملاتِ زيارت جامعه شما را دچار غلوّ در مورد امامان نكند. (172)
18- حضرت على عليه السلام در قضاوت هاى خود وقتى مجرم را شناسايى مى كرد تكبير مى گفت . (173)
19- ميثم تمار كه به جرم طرفدارى از حضرت على عليه السلام بدستور ابن زياد به دار آويخته شد و با نيزه به او حمله كردند، در لحظه شهادت تكبير مى گفت و از دهانش خون مى آمد. (174)
20- در شب معراج ، پيامبر از هر آسمانى كه مى گذشت تكبير مى گفت . (175)
21- جبرئيل نزد پيامبر بود كه حضرت على وارد شد جبرئيل گفت : اى محمّد! به خدائى كه ترا به پيامبرى مبعوث كرد، اهل آسمان ها از اهل زمين اين على را بهتر و بيشتر مى شناسند، هرگاه او در جنگ ها تكبير مى گويد ما فرشتگان نيز با او همصدا مى شويم . (176)
22- در جنگ خيبر وقتى مسلمانان وارد قلعه شدند، چنان تكبير مى گفتند كه يهوديان پا به فرار گذاشتند. (177)

سوره حمد

پس از گفتن تكبيرة الاحرام ، بايد سوره حمد خوانده شود و اگر اين سوره در نماز خوانده نشود، نماز باطل است . «لا صلوة الاّ بفاتحة الكتاب» (178)
نام ديگر اين سوره ، فاتحة الكتاب است ، زيرا قرآن با اين سوره آغاز مى شود. اين سوره هفت آيه دارد (179) و بنا به روايت جابربن عبداللّه انصارى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بهترين سوره هاى قرآن است . (180)
سوره حمد، تنها سوره اى است كه بر هر مسلمانى واجب است حداقل روزى ده بار آنرا در نمازهاى پنجگانه خود بخواند.
در اهميت اين سوره همين بس كه در روايات آمده : اگر هفتاد مرتبه اين سوره را بر مرده خوانديد و زنده شد تعجب نكنيد. (181)
از نام گذارى اين سوره به فاتحة الكتاب ، معلوم مى شود تمام آيات قرآن در زمان پيامبراكرم جمع آورى و به صورت كتاب درآمده و به امر ايشان در آغاز و ابتداى كتاب قرار داده شده است . آيات سوره مباركه حمد، اشاراتى درباره خدا و صفات او، مساءله معاد، و درخواست رهروى در راه حق ، و قبول حاكميت و ربوبيّت خداوند دارد. همچنين در اين سوره علاقه خود را به ادامه راه اولياى خدا و بيزارى و انزجار از گمراهان و غضب شدگان ابراز مى كنيم .
سوره حمد مايه شفا است . هم شفا از دردهاى جسمانى و هم شفا از بيمارى هاى روحى . مرحوم علامه امينى در كتاب تفسير فاتحة الكتاب روايات فراوانى را در اين زمينه نقل كرده است .

درسهاى تربيتى سوره حمد

1- انسان در تلاوت سوره حمد، با (بسم اللّه) از غير خدا قطع اميد مى كند.
2- با (ربّ العالمين) و (مالك يوم الدّين) احساس مى كند كه مربوب و مملوك است .
3- با كلمه (ربّ العالمين) ميان خود و هستى ارتباط برقرار مى كند.
4- با (الرّحمن الرّحيم) خود را در سايه لطف گسترده او مى بيند.
5 - با (مالكِ يوم الدين) غفلتش از قيامت زدوده مى شود.
6- با (ايّاك نَعبد) خودخواهى و شهرت طلبى را كنار مى گذارد.
7- با (ايّاك نستعين) از فكر يارى طلبى از غيرخدا بيرون مى رود.
8 - با (انعمتَ عليهم) مى فهمد كه تقسيم نعمت ها بدست اوست و بايد حسادت را كنار گذاشت ، زيرا حسود در واقع از داورى و تقسيم روزى به دست خدا راضى نيست .
9- با (اهدِنا الصّراط المُستقيم) رهسپارى در راه حق را درخواست كند.
10- با (صراط الّذين انعمتَ عليهم) همبستگى خود را با پيروان راه خدا اعلام مى دارد.
11- و در نهايت با (غيرالمغضوب عليهم ولا الضّالين) از باطل و اهل باطل بيزارى مى جويد.
(بِسم اللّه الرّحمن الرّحيم)
در ميان مردم و اقوام مختلف رسم است كه كارهاى مهّم را با نام يكى از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقه آنهاست ، شروع مى كنند، تا آن كار با ميمنت و مباركى آغاز شود و به انجام رسد.
البتّه هركس بر اساس افكار و عقايد صحيح يا فاسد خود عمل مى كند. بعضى با نام بتها و طاغوت ها و بعضى با نام و ياد خدا و به دست اولياى خدا كارهاى خود را شروع مى كنند. چنانكه امروز رسم شده ساختمان هاى مهم را، افراد مهمّ اولين كلنگش را بر زمين مى زنند، در جنگ خندق نيز پيامبراكرم براى حفر خندق ، اوّلين كلنگ را خود به زمين زدند.
بسم اللّه ، سرآغاز كتاب وحى است . بسم اللّه ، نه تنها در ابتداى قرآن بلكه در آغاز تمام كتاب هاى آسمانى بوده است . بسم اللّه ، سرلوحه عمل همه انبيا بوده است . وقتى كشتى حضرت نوح در ميان امواج طوفان به راه افتاد، نوح به ياران خود گفت : سوار شويد كه : (بسم اللّه مجريها و مرسيها) (182) حركت و توقف اين كشتى با نام خداست .
حضرت سليمان نيز وقتى ملكه سبا را به سوى خدا دعوت كرد، دعوتنامه خود را با جمله (بسم اللّه الرحمن الرحيم) آغاز كرد.
حضرت على عليه السلام مى فرمود: «بسم اللّه » مايه بركت كارها و ترك آن موجب نافرجامى امور است . (183)
همچنين به شخصى كه جمله «بسم اللّه» را مى نوشت فرمود: «جَوِّدها» آنرا نيكو بنويس . (184)
به زبان آوردنِ «بسم اللّه» در شروع هر كارى سفارش شده است ؛ غذاخوردن ، خوابيدن ، سوارشدن بر مركب ، نكاح و زناشويى و بسيارى از كارهاى ديگر. حتى اگى حيوانى بدونِ گفتن «بسم اللّه» ذبح شود مصرف گوشت آن حرام است . و اين رمز آن است كه خوراكِ انسانِ هدفدار و موحّد نيز بايد جهت الهى داشته باشد.
چرا هر كارى را با «بسم اللّه» شروع كنيم ؟
همانگونه كه محصولات يك كارخانه آرم و علامت مخصوص آن كارخانه را دارد و مثلاً يك كارخانه چينى سازى علامت خود را روى تمام ظروف مى زند، چه ظرفهاى بزرگ و چه كوچك ، و يا هر كشورى پرچمى مخصوص به خود دارد كه هم بر فراز ادارات و پادگانها برافراشته است و هم بر فراز كشتى ها و هم بر روى ميز ادارى كارمندان ، نام خدا و ياد خدا نيز آرم و نشانه مسلمانى است و جمله «بسم اللّه » علامت و رمز اين مسلمانى است و در هر كارى ، چه بزرگ و چه كوچك و در هر مكانى ، چه مسجد و چه كارخانه و در هر زمانى ، چه صبح و چه شام ، اين كلام مبارك بر زبان مسلمان جارى است و لذا در حديث مى خوانيم : «بسم اللّه» را فراموش نكن ، حتى در نوشتن يك بيت شعر. رواياتى نيز در پاداش كسى كه براى اوّلين بار «بسم اللّه» را به كودك ياد دهد، وارد شده است . (185)
آيا (بسم اللّه الرحمن الرحيم) جزء سوره حمد و يك آيه مستقل است ؟
گرچه بعضى افراد، بسم اللّه را جزء سوره ندانسته و يا قرائت آن را در نماز ترك كرده اند، اما مورد اعتراض مسلمين واقع شده اند. چنانكه معاويه روزى در نماز بسم اللّه را نگفت ، مردم به او اعتراض كرده و گفتند «اَسَرَقْتَ اَمْ نَسيتَ؟!» آيه را دزديدى يا فراموش كردى ؟ (186)
فخر رازى در تفسير خود شانزده دليل مى آورد كه بسم اللّه جزء سوره حمد است و آلوسى نيز در تفسير خود اين اعتقاد را دارد. احمدبن حنبل نيز در مُسند خود آورده است كه بسم اللّه جزء سوره است .
به اعتقاد اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم اجمعين ، كه صد سال سابقه بر رهبران فقهىِ مذاهب اهل تسنّن دارند و در راه خدا به شهادت رسيده و در قرآن نيز بر عصمت و پاكى آنها تصريح شده است ، جمله (بسم اللّه الرّحمن الرّحيم) خود آيه اى مستقل و جزء سوره است .
امامان معصوم عليهم السلام اصرار داشتند كه در نماز «بسم اللّه» را بلند بگويند و امام باقر عليه السلام در مورد كسانى كه آيه بسم اللّه را در نماز نمى خواندند و يا جزء سوره نمى شمردند فرمود: «سَرقوا اَكرم آية» (187) بهترين آيه قرآن را به سرقت بردند!
علامه شهيد مطهرى در تفسير سوره حمد، ابن عباس ، عاصم ، كسائى ، ابن عمر، ابن زبير، عطاء، طاووس ، فخر رازى و سيوطى را از جمله كسانى معرفى مى كند كه بسم اللّه را جزء سوره مى دانسته اند. البتّه در ابتداى سوره برائت (سوره توبه)، بسم اللّه نيامده است كه به فرموده حضرت على عليه السلام بخاطر آن است كه بسم اللّه كلمه امان و رحمت است و با اعلام برائت از مشركين سازگار نيست .

بسم اللّه

بسم اللّه ، نشانگر رنگ وصبغه الهى وبيانگر جهت گيرى توحيدى ماست .
بسم اللّه ، رمز توحيد و به نام ديگران رمز كفر و به نام خدا و ديگران نشانه شرك است . نه دركنار نام خدا، نام ديگرى را ببريم و نه به جاى نام او نام ديگرى قرار دهيم . معناىِ (سَبِحّ اسْمَ رَبّك) آن است كه حتى اسم پروردگار نيز بايد از هر شريكى منزّه باشد.
بسم اللّه ، رمز بقا و دوام است و هرچه رنگ خدايى نداشته باشد فانى است . (188)
بسم اللّه ، رمز عشق به خدا و توكّل به اوست .
بسم اللّه ، رمز دورى از تكبر و اظهار عجز به درگاه خداست .
بسم اللّه ، رمز بيمه كردن كارها با نام خداست .
بسم اللّه ، رمز قداست بخشيدن به كارهاست .
بسم اللّه ، رمز ذكر و ياد هميشگى خداست كه خدايا ترا در هيچ حال فراموش ‍ نمى كنم .
بسم اللّه ، بيانگر هدف انسان است كه خدايا هدفم تو هستى ، نه مردم ، نه دنيا و نه هوسها.
بسم اللّه ، يعنى فقط و فقط از او استمداد مى جويم نه ديگران .
بسم اللّه ، بيانگر آن است كه محتواى سوره از مبداء حق و مظهر رحمت نازل شده است .

واژه اللّه

بعضى ريشه (اللّه) را از «اَلِهَ» به معناى «عَبَدَ» دانسته اند و «اللّه» را به معبود واقعى معنى كرده اند كه تمام كمالات را دارا باشد.
امّا بعضى ريشه آنرا «وَلِهَ» دانسته اند كه بمعناى دلباختگى و عشق و حيرت است . بنابراين كلمه «اللّه» يعنى ذات مقدسى كه جذبه او همه را متحير و شيفته خود ساخته است .
بايد توجه داشت كلمه «خدا» يا «خداوند» ترجمه اى كامل براى كلمه «اللّه» نيست ، زيرا «خدا» در اصل «خودآى» بوده كه در فلسفه ، واجب الوجود گفته مى شود و كلمه «خداوند» نيز بمعناى صاحب است . چنانكه در ادبيات فارسى مى گوييم : «خداوندِ خانه» يعنى صاحبِ خانه .
و ناگفته پيداست كه معناى صاحب يا وجودِ واجب براى ترجمه اللّه كوتاه و نارساست . بلكه «اللّه» يعنى ذاتى كه شايسته عشق و پرستش است ، زيرا همه كمالات را در بر دارد.
در قرآن حدود صد نام براى خدا آمده است كه «اللّه » جامع ترين آنهاست . اصولاً نام هاى خداوند هر كدام اشاره به صفتى از صفات خدا دارد، نه آنكه فقط يك علامت و نشانه اى براى خدا باشد. نام هاى افراد بشر مختلف است ، بعضى نامها فقط علامت اند و هيچ نظرى به معناى لفظ و مطابقت آن معنى با صفات آن شخص ندارند، بلكه گاهى هم مخالفت دارند مثل آنكه اسم شخص بسيار دروغگويى ، صادق باشد!
اما گاهى نام يك شخص علاوه بر آنكه اسم اوست ، وصف او نيز هست و اشاره به صفات و كمالات او دارد مثل ، اسم صادق براى انسان راستگو.
بعضى نامها مثل صداى زنگ ساعت تنها علامت فرارسيدن زمان است ، اما بعضى نامها نظير صداى مؤ ذّن هم علامت است و هم محتوا دارد.
قرآن مى فرمايد: (وَ لِلّهِ الاَسْماءُ الحُسنى) (189) يعنى نام هاى نيكو و بهترين نامها مخصوص خداست . در روايات 99 نام براى خدا ذكر شده كه به عنوان اسماء حسنى معرفى شده اند و آمده است هركس خدا را با اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود. (190) و در دعاى جوشن كبير خدا را با هزار نام و صفت مى خوانيم .
آمدن دو كلمه «رحمن» و «رحيم» بدنبالِ «اللّه » رمز آن است كه انسان كار خود را با اميد به لطف و رحمت الهى آغاز كند و بداند كه منشاء همه اميدها و رحمتها خداست .
شروع كار با الفاظ رحمت ، رمز آن است كه اصل و بناى الهى بر لطف و رحمت است و سزاوار است كه انسان از سرچشمه رحمت الهى استمداد كند.
رحمن ، نام مخصوص خداست زيرا تنها رحمت او گسترده و فراگير و هميشگى است . ديگران يا رحمتى ندارند و يا گسترده نيست ، علاوه بر آنكه ديگران اگر هم چيزى مى بخشند توقع پاداش دنيوى يا اخروى دارند، علف مى دهند تا شير بدوشند!
در مورد دو واژه «الرّحمن» و «الرّحيم» در ذيل آيه «الرّحمن الرّحيم» بيشتر سخن خواهيم گفت .
(اَلْحَمدُ لِلّهِ)
كلماتِ «حمد»، «مدح» و «شكر»، گرچه در ظاهر يك معنى دارند، اما هركدام در جاى خاصى بكار مى روند. مثلاً: كلمه «مَدح» به معناى ستايش است ، چه ستايش به حق باشد و چه از روى چاپلوسى و ناحق ، چه بخاطر كمالاتِ فرد باشد و چه از ترس و طمع و يا اغفال و خودشيرينى .
كلمه «شكر»، سپاس در برابر خير و نعمتى است كه از ديگران به انسان رسيده است .
اما در كلمه «حَمد»، علاوه بر ستايش و سپاس ، معناى ديگرى نيز نهفته و آن پرستش است . سپاس و ستايشى كه به حدّ پرستش برسد، حمد است و لذا مدح و شكر ديگران جايز است ، اما حَمد مخصوص خداست ، زيرا پرستش مخصوص ‍ اوست .
گرچه بعد از «الحمدلِلّه» چهار وصف براى خدا آمده است : «ربّالعالمين »، «الرّحمن»، «الرّحيم»، «مالك يوم الدين» كه نشان مى دهد انسان بايد بخاطر اين الطاف و عظمت الهى ، حمدگوىِ خدا باشد، اما قبل از هر چيز كلمه «لِلّه» آمده است ، يعنى حمد تنها براى اوست چون تنها او شايسته حمد است ، بر فرض هم كه چنين اوصافى در كنارش نيامده باشد.
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خويشى نه در بند دوست
(رَبِّ العالَمينَ)
خداوند، پروردگار همه هستى است . آنچه در آسمانها و زمين و ميان آنهاست ، پروردگارشان اوست : (رَبُّ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما) (191) و (هُوَ رَبُّ كُلِّ شَى ءٍ) (192)
حضرت على عليه السلام در تفسير «عالَمين » مى فرمايند: «من الجمادات و الحيوانات » يعنى او پروردگار جماد و حيوان ، جاندار و بى جان است .
گرچه گاهى مراد از «عالَمين» در قرآن ، انسان ها هستند، امّا بيشتر موارد، عالَم به معناى مخلوقات و عالمين به معناى تمام مخلوقات استعمال شده است . از اين آيه فهميده مى شود پروردگار تمام هستى اوست و آنچه در جاهليت و در ميان بعضى ملّت ها اعتقاد داشتند كه براى هر نوعى از موجودات ، خدائى مستقل است كه «ربّالنّوع » آن پديده است ، فكرى باطل است .
خداوند براى همه موجودات پس از آفرينش ، مسيرى براى رشد و تكامل تعيين نموده و تربيت الهى همان مسير هدايت اوست . (رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَى ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى) (193) پرودگار ما كسى است كه به همه موجودات نعمت وجود بخشيده و سپس آنها را به سوى كمال هدايت نموده است . اوست كه به زنبور عسل ياد داده از چه گياهى بمكد و به مورچه آموخته چگونه قوت زمستانى خود را ذخيره كند و بدن انسان را چنان آفريده كه بطور خودكار خون سازى كند.
آرى چنين خداوندى شايسته سپاس وستايش است . يكى از ويژگى هاى انسان آن است كه در برابر جمال و كمال و زيبائى ، ستايش و در برابر نعمت ها و احسان ها تشكر مى كند. خداوند متعال ، بخاطر كمال و جمالش شايسته ستايش و بخاطر احسان و اِنعامش لايق شكرگزارى است . البتّه تشكر از خدا، منافاتى با سپاسگزارى از مخلوق ندارد، به شرط آنكه به امر خدا و در مسير خدا باشد. گرچه درواقع هر كس با هر زبانى هرگونه ستايشى از ديگران مى كند، در حقيقت منشاء و سرچشمه آن را حمد مى كند.
(ربّ العالَمين) يعنى رابطه خداوند با مخلوقات رابطه اى دائمى و تنگاتنگ است .
(ربّ العالَمين) يعنى امكان رشد و تربيت براى همه وجود دارد. نه تنها خوبان كه بدها نيز در حال بهره گيرى از نعمت هاى الهى هستند. (كُلاًّ نُمِدُّ هؤ لاءِ وَ هؤُلاءِ) (194) خداوند مى فرمايد: ما همه را كمك مى كنيم و ميدان را براى همه باز گذاشته ايم تا هركس به هر هدفى كه دارد برسد. البتّه چون دنيا دار تزاحم و موانع است ، طبيعى است كه همه كس به همه آرزوهايش نمى رسد.
(ربّ العالمين) يعنى خداوند هم مالكِ هستى است هم مدبّر آن . كلمه «ربّ» يا از ريشه «رَبَىَ» به معناى رشد و تربيت گرفته شده و يا از واژه «رَبَّ» به معناى صاحب . خداوند هم صاحب جهان است هم مربّى و مدبّر آن . (لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمر تَبارَك اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ) (195) هم آفرينش از اوست هم اداره آن و هم پرورش دهنده همه اوست .
طبق روايات كلمه «الحمدلِلّه ربّ العالمين » بهترين تشكر از نعمت هاى خداوند است و لذا سفارش شده قبل از هرگونه دعا و درخواستى از خدا، حمد خدا كنيد وگرنه دعا ناقص است . نه تنها در آغازِ دعا و نيايش ، بلكه اهل بهشت در پايان كار همان شعار را تكرار مى كنند كه : (وَ آخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ) (196)
(اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ)
ترجمه اين دو كلمه به «بخشنده مهربان » ترجمه كامل و رسائى نيست ، زيرا به قول علاّمه شهيد مطهّرى ، بخشنده مهربان ترجمه جواد و رئوف است ، نه رحمن و رحيم و اصولاً براى اين دو كلمه ، واژه معادلِ فارسى يافت نشده است .
گرچه «رحمن» و «رحيم» هر دو از ريشه «رحمة » گرفته شده اند، امّا «رحمن » به رحمتِ گسترده الهى گفته مى شود كه ابتدائى است و همه انسان ها را شامل مى شود، ولى «رحيم» رحمتى است كه به عنوان پاداش و نتيجه كارهاى خوب تنها بر نيكوكاران نازل مى شود. لذا به فرموده امام صادق عليه السلام خداوند نسبت به تمام مخلوقات «رحمن» است ، اما تنها به مؤ منان رحيم است . خداوند رحمت را بر خود واجب كرده است : (كَتبَ عَلى نَفسِهِ الرَّحمَة) (197) چنانكه پيامبر و كتاب او نيز براى هستى ، رحمت است : (رَحْمَةً لِلْعالَمينَ) (198)
پرورش و تربيت او بر اساس رحمت است و كيفر و عقوبت او نيز همچون چوب معلّم لازمه تربيت است . بخشيدن گناهان و قبول توبه بندگان و عيب پوشى آنان و دادن فرصت براى جبران گذشته همه مظاهر رحمت فراگير او هستند.
اصولاً هستى جلوه رحمت اوست و هرچه از جانب او به هر موجودى برسد لطف و رحمت است ، لذا همه سوره هاى قرآن با «بسم اللّه الرحمن الرحيم » آغاز مى شود.
«الرحمن الرحيم» در كنار «ربّالعالمين»، يعنى تربيت الهى بر اساس لطف و رحمت است ، چنانكه تعليم او نيز بر پايه رحم و مهربانى است : (اَلرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ) (199) خداىِ مهربان قرآن را به بشر تعليم كرد. و اين خود درسى براى ما انسان هاست كه معلّم و مربّى بايد همواره مهربان و رحيم باشد.
(مالِك يَوْمِ الدّينِ)
او مالك روز جزاست . خداوند هم مالك است و هم مَلِك . هستى نيز هم مِلك تحتِ مالكيّت اوست و هم مُلك تحت سلطنت و حكومت او. مالكيّت او فراگير است و همه چيز را شامل مى شود و حتى حكومت هم تحت مالكيت اوست : (قُل اللّهُمَّ مالِك المُلْك) (200) چنانكه انسان نيز نسبت به اعضاى بدن خود هم مالك است و هم حاكم و فرمانروا.
مالكيت خدا واقعى است ، نه اعتبارى و قراردادى . گرچه خداوند هم مالكِ دنياست و هم آخرت ، اما چون انسان در دنيا خود را مالك اشيا و امور مى بيند از مالكِ اصلى غافل مى شود، ولى در آن روز كه همه اسباب قطع و نسبت ها محو و زبانها مُهر زده مى شود، مالكيتِ الهى را بخوبى احساس و ادراك مى كند، لذا به او خطاب مى شود: (لِمَنِ الْمُلْك الْيَوْم) امروز حكومت از آن كيست ؟ و او كه تازه چشمش باز شده مى گويد: (لِلّهِ الْواحِدِ الْقَّهار) (201)
نمازگزارى كه در هر نماز مى گويد: خداوند «مالك يوم الدين» است همواره در يادِ معاد و قيامت است و هر كارى كه مى خواهد بكند از ابتدا به فكر حساب و كتاب روز جزاست .

واژه دين

كلمه «دين» در معانى گوناگون بكار رفته است :
1- شريعت و قانون الهى ، چنانكه قرآن مى فرمايد: (اِنَّ الدّينَ عِنْدَاللّهِ الاِْسْلام) (202) همانا دين در نزد خدا اسلام است .
2- عمل و اطاعت ، چنانكه قرآن مى فرمايد: (لِلّهِ الدّينُ الْخالِصُ) (203) دين خالص (عمل خالص) براى خداست .
3- حساب وجزا، چنانكه اين آيه شريفه مى فرمايد: (مالِك يَوْمِالدّينِ)
يكى از نام هاى روز قيامت ، «يوم الدّين » است ، يعنى روز كيفر و پاداش . چنانكه قرآن از قول منكرانِ قيامت نقل مى كند كه : (يَسْئَلُونَ اَيّانَ يَوْمُ الدّينِ) (204) مى پرسند روز قيامت چه وقت است ؟ و يا در مقام معرفى اين روز مى فرمايد: (ثُمَّ ما اَدْريك ما يَوْمُ الدّينِ يَوْمَ لا تَمْلِك لِنَفْسٍ شَيْئاً وَالاَْمْرُ يَوْمَئذٍ لِلّه) (205) نمى دانى روز دين (روز قيامت) چه روزى است ؟! روزى است كه هيچكس براى كسى كارآئى ندارد و تنها فرمان الهى حاكم است .
(مالك يوم الدّين) انذار و هشدار است كه اى نمازگزار از امروز به فكر فردا باش . فردايى كه (لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ) (206) مال و ثروت و فرزند نفعى ندارد، فردائى كه (لَنْ تَنْفَعَكُمْ اَرْحامُكُمْ) (207) بستگان و نزديكان نيز فايده اى نمى رسانند، فردايى كه نه زبان اجازه عذرتراشى دارد و نه فكر فرصت تدبير، فردايى كه تنها يك چيز كارساز و چاره ساز است و آن لطف خداوند است .
قرارگرفتنِ «مالك يوم الدّين» در كنار «الرّحمن الرحيم» نشان مى دهد كه بيم و اميد بايد در كنار هم باشند و تشويق و تنبيه در كنار يكديگر. چنانكه قرآن كريم در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(نَبِّئْ عِبادى اَنّى اَنَا الْغَفُورُ الرَّحيمُ وَ اَنَّ عَذابى هُوَ الْعَذابُ الاَْليمُ) (208)
اى پيامبر! به بندگانم خبرده كه من بسيار مهربان و آمرزنده ام ولى عذاب و مجازات من نيز دردناك است . و در آيه اى ديگر خداوند را چنين معرفى مى كند: (قابِلُ التَّوْبِ شَديدُ الْعِقابِ) (209) خداوند هم پذيرنده توبه گنهكاران است و هم عقوبت كننده شديد گنهكاران .
به هرحال «الرّحمن الرّحيم» اميددهنده است و «مالِك يَوم الدّين » بيم دهنده ، و مسلمان بايد ميان بيم و اميد و خوف و رجاء باشد تا نه دچار غرور گردد و نه ماءيوس از رحمت الهى .
(اِيّاك نَعْبُدُ وَ اِيّاك نَسْتَعينُ)
خدايا تنها ترا مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوئيم .
«ايّاك نعبد» يعنى فقط بنده تو هستيم نه بنده ديگران . اين جمله دو بُعد دارد: يكى اثباتِ بندگى براى او و ديگرى نفى بندگى براى غير او. آرى مكتب كامل در كنار ايمان به خدا، كفر به طاغوت دارد و كسانى كه به خدا ايمان دارند، امّا سلطه طاغوت ها را پذيرفته اند نيمه مسلمان هستند و شايد نامسلمان ! ايمان به خدا منهاى كفر به طاغوت ، يعنى مسلمان اسير! براى رهايى از قرارگرفتن در مدار شرك بايد به مركز وحدت و قدرت پناهنده شد و لذا نمازگزار در نماز تنها خود را نمى بيند كه به فكر خود باشد، بلكه گويا به نمايندگى از تمام موحّدان سخن مى گويد كه : خدايا! من به تنهايى قابل و لايق نيستم تا عبادتى شايسته داشته باشم و لذا در ميان جمعِ مسلمين آمده ام و ما همگى تو را عبادت و بندگى مى كنيم . نه فقط من كه همه ما از تو استمداد مى جوئيم . بنابراين نماز بايد در اصل به جماعت خوانده شود و نماز فرادى در مرحله بعدى قرار دارد.
آيات قبلى به ما توحيد نظرى و شناخت صحيح از خداوند داد و اين آيه توحيد عبادى وعملى را مطرح مى كند كه نه فقط خدا را به يگانگى بشناس ، بلكه در عمل نيز تنها يگانه را عبادت كن و يگانه پرست باش . چرا خداىِ رحمن و رحيم و ربّ و مالك را رهاكنى و به سراغ بندگى ديگران بروى ؟ فقط بنده خدا باش نه بنده شرق و غرب ، نه بنده زر و زور و نه بنده طاغوت ها. حتّى حق بندگى و اطاعتِ از صالحان را ندارى ، مگر آنكه خداوند به تو اجازه يا دستور دهد. چنانكه در مورد پيامبرش مى فرمايد: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّهَ) (210) هركس از رسول پيروى كند خدا را اطاعت كرده است . چنانكه اگر اطاعت از پدر و مادر مى كنيم ، چون او به ما دستور داده است و در حقيقت اطاعت از خدا مى كنيم .
انسان بايد به حكم عقل تنها بندگى خدا را بپذيرد، زيرا ما انسان ها عاشق كمال هستيم و نيازمند رشد و تربيت ، و خداوند نيز جامع تمام كمالات و ربّ تمام آفرينش است . اگر به مهر و محبّت نيازمنديم او رحمن و رحيم است و اگر از آينده دور نگرانيم او صاحب اختيار و مالك آن روز است ، پس چرا به سوى ديگران برويم و از آنها مدد بخواهيم ؟
«ايّاك نَعبد» يعنى با مردم هستم ، اما به غير تو دل نبسته ام . نه از اجتماع مسلمين كناره مى گيرم كه خلق تو را فراموش كنم و نه در جامعه ذوب مى شوم كه تو خالق را رها كنم . بلكه مى دانم مسير به سوى خالق از ميان خلق مى گذرد.
«ايّاك نَستعين» يعنى گرچه از اسباب و وسائلى كه تو در آفرينش قرار داده اى استفاده مى كنيم ، اما مى دانيم اثر وكارآيى هر وسيله وسببى بدست توست . تو سبب ساز و سبب سوزى . هم چيزى را سبب قرار مى دهى و هم مى توانى اثر آنرا بگيرى . اراده تو حاكم بر همه قوانين است وطبيعت محكوم اراده توست .
«ايّاك نَعبد» يعنى تنها تو شايسته پرستشى و ما نه از روى ترس و طمع ، بلكه از روى عشق و محبّت تو را عبادت مى كنيم . كدام محبوب از تو به ما نزديكتر و به ما مهربان تر؟
«ايّاك نَعبد و ايّاك نَستعين» يعنى نه جبر و نه تفويض . چون مى گوييم «نَعْبُدُ» پس داراى اختيار هستيم و چون مى گوييم «نستعين » پس نيازمنديم و همه امور در اختيار ما نيست .
«ايّاك نَعبُد و ايّاك نَستَعين» يعنى نماز را به جماعت مى خوانيم و با مسلمانان در يك صف ، برادر و برابر و همدل و هماهنگ هستيم .
«ايّاك نَعبُد» يعنى خدايا من تو را بر خود حاضر و ناظر مى بينم و لذا مى گويم : «ايّاك» و بنده اى كه خود را در محضر خداى تعالى ببيند زودتر بهره مى گيرد.
از ابتداى سوره حمد بطور غيابى با خدا سخن مى گفتيم ، اما در اينجا به حضور و خطاب مى رسيم . اوّل با صفات خدا آشنا مى شويم اما كم كم به خودش ‍ مى رسيم . و نه فقط يكبار بلكه چون گفتگو با محبوب شيرين است ، كلمه «ايّاك » را تكرار مى كنيم .
خدايا! گرچه عبادت از ماست ، امّا در عبات كردن هم نيازمند كمك تو هستيم : (وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا اَنْ هَدنَا اللّهُ) (211) اگر هدايت الهى نبود ما هدايت نمى يافتيم .
گرچه تنها از او استعانت مى جوئيم ، امّا استمداد از غير او اگر با رضايت او باشد اشكال ندارد. چنانكه انسان از استعداد و نيرو و فكر خود كمك مى گيرد و اين منافاتى با توحيد ندارد. خداوند خود به ما دستور مى دهد: «تَعاوَنُوا» زيرا زندگى بدون تعاون و يارى امكان ندارد. حضرت على عليه السلام به كسى كه دعا مى كرد: خدايا! مرا محتاج مردم نكن ، فرمود: اين حرف صحيح نيست ، بلكه بگو: خدايا! مرا محتاج افراد بد نكن ، زيرا زندگى بدون همكارى و هميارى ممكن نيست .
كسى كه صادقانه بگويد: «ايّاك نَعبُد» ديگر روح تكبر و غرور و خودخواهى ندارد و در برابر دستورات الهى خاضع و مطيع است . مى داند كه چون خداوند بيشترين لطف را بر او كرده ، بايد بهترين تذلّل را به درگاهش بياورد. همچون عبد مطلق در برابر مولاى مطلق بايستد و خاضعانه بگويد: من بنده ام و تو مولايى . من كسى جز تو را ندارم ، امّا تو غير مرا فراوان دارى . تو به عبادتِ من نياز ندارى ، بلكه من سراپا محتاج لطف و كرم تو هستم و بايد همواره از تو مدد بجويم .
(اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم)
خداوندا! ما را به راه مستقيم هدايت فرما.
كاروان هستى در حال حركت بسوى خداست : (اِلَيْهِ الْمَصير) (212) و انسان نيز در تلاش و حركت : (اِنَّك كادِحٌ اِلى رَبِّك) (213) و در هر حركتى تنها يك راه مستقيم وجود دارد و باقى راهها انحرافى است . اسلام براى اين حركت هم راه تعيين نموده هم راهنما، هم مقصد را مشخص كرده و هم وسيله حركت را در اختيار انسان قرار داده است و اين ما هستيم كه بايد انتخاب كنيم به كدام راه برويم .
خداوند در عمق جان و فطرت هر انسان ، ميل به رشد و كمال و حق جوئى را قرار داده كه اگر اين ميل و كشش را در پرتو تعليمات انبيا پرورش داد مورد عنايت خاص خداوند قرار مى گيرد: (وَالَّذينَ اهْتَدَوْازادَ هُمْ هُدىً) (214) آنان كه هدايت را بپذيرند خداوند هدايتشان را بيشتر مى كند و راههاى خودش را به آنها نشان مى دهد.
قرآن دو نوع هدايت را مطرح مى كند، يكى هدايت تكوينى نظير هدايت زنبور عسل كه چگونه از شهد گلها بمكد و چگونه عسل بسازد و يكى هدايت تشريعى كه اختصاص به انسان ها دارد و همان راهنمائى هاى انبياى الهى است .