اين جاست كه براى انسان بينا، تناقص و تضادها از بين مى روند و حقيقت به عنوان يك واحد روشن در مقابل چشمان آنها نهاده مى شود، زيرا كسى كه خدا را مى بيند و مى گويد: من بدو منسوبم ، براى او ثابت شده است كه مقتضاى مشيت او عبارت است از:
دانستن و توانستن و گام برداشتن در راه به دست آوردن يك زندگى پاك .
او نبايد گوهر گرانبهاى هستى را عاطل و باطل از دست بدهد، اما اگر ما توجهى به آفريننده مطلق نداشته باشيم و اگر موقعيت وجودى خود را بدو منسوب نسازيم ، خود را گسيسخته و رها از هرگونه محاسبه الهى بدانيم ، چه واقعيتى را به دست آورده ايم ؟ آرى ، فقط خورده ايم و آشاميده ايم و لذت برده ايم و چند روزى اسب مراد تاخته و در صورت لزوم و حتى در صورت غير لازم هم به ساير موجودات زنده نيز تعدى نموده و مانند يك حيوان درنده ، دريده و بريده و خورده و خوشحال هم هستيم .
اى خداى دانا و مهربان ! كسى كه تو را دارد، به همه چيز از نظر وسيله اى خواهد نگريست و همه آنها را خواهد داشت ؛ فقدان آنها براى او مؤ ثر نيست . اما كسى كه تو را از دست داده است فاقد همه چيز است ؛ هيچ چيز براى او سودمند نخواهد بود.
حقيقتا حال ما رقت بار است ، اگر زندگى ما چنين سپرى شود:

يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم

«خيام»

87 - لقد خاب من رضى دونك بدلا و لقد خسر من بغى عنك متحولا.

«كسى كه غير از تو را عوض از تو گرفت ، مايوس گشت . و كسى كه غير از تو را از موجودات متغير جستجو نمود، خسارت برد.»

يا رب ، غم آن چه غير تو در دل ماست بردار، كه بى حاصلى از حاصل ماست

صورت هاى رنگين و فريباى جهان هستى ، دمى چند ما را به خود جلب مى كند.
آنگاه صورت جالب ترى ، نقش اولى را از روح ما محو نموده ، به جاى آن ما را به خود مى كشاند و هم چنين هر روز در دنبال نيكويى نيكوترى به سراغ ما مى آيند و مانند روغنى كه به اره نجارى بكشند تا چوب را كاملا و سريع تر ببرد، عمر ما را قطع مى كند.
هنگامى كه دقت نظر انجام مى دهمى ، مى بينيم كه همه فريب ها و خودسرى ها و بازى هاى كودكانه يك علت بيشتر ندارد، آن هم خودپرستى است كه سرتاسر عمر ما را احاطه نموده است .
خداوندا! عنايتى فرما و ما را به خود بشناسان . ارزش ما را براى ما معرفى فرما تا ببينيم چه اندازه بايستى به خود بپردازيم ؟ شاءن ما چيست ؟ موقعيت واقعى ما در جهان هستى كدام است ؟ اين خودپرستى است كه ما را به بت پرستى كشانده است .
اين خودپرستى است كه ما را از ارزيابى حقيقى وجود خود منع مى نمايد.
آرى ،

آسان آسان ز خود امان نتوان يافت وين شربت شوق رايگان نتوان يافت
زان مى كه عزيز جان مشتاقان است يك جرعه به صدهزار جان نتوان يافت
تا ظن نبرى كز آن جهان مى ترسم وز مردن و از كندن جان مى ترسم
چون مرگ حق است ، من چرا ترسم ازو من خويش پرستم و از آن مى ترسم

اين وجود ناچيز كه چند صباحى در اين خاكدان مانند كرم محقرى مى لولد، چه قابل پرستش مى باشد؟
اين موجود كه اسير هوى و هوس زودگذر است ، و هر ساعتى به شكلى فريفته مى شود. چه قيمتى دارد كه سزاوار پرستش بوده باشد؟ چه اندازه سوزناك است و چه مقدار اسف بار كه پرستش اين وجود ناچيز را بدل از پرستش خداى بى چون و قادر مطلق و داناى ازلى و ابدى كه تمام حوادث وجود ما تحت محاسبه اوست ، قرار بدهيم !

88 - كيف يرجى سواك و انت ما قطعت الاحسان و كيف يطلب من غيرك و انت ما بدّلت عادة الامتنان ؟

«چگونه به غير تو اميدوار باشند، در صورتى كه احسان تو دائمى و قطع نشدنى است ؟ و چگونه از ديگرى بخواهند، و حال آن كه شيوه عطابخشى تو تغيير نمى پذيرد؟»

دست حاجت چو برى ، پيش خداوندى بر كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود

در تمام لحظات زندگانى ، هرگز خود را در كمال مطلق نمى بينم . نقص مادى و معنوى با اشكال گوناگون مرا احاطه نموده است . اگر به همين وضع موجود خود قناعت بورزيم ، تفاوت ما با حيوان چيست ؟ اما هنگامى كه به درون خود مى نگريم ، مى بينيم با توجه به نقص و استعداد وصول به كمال ، هميشه يك مبارزه نهانى ميان نقص و كمال جويى در درون ما وجود دارد. كيست كه ما را در اين مبارزه رهبرى خواهد كرد؟ كيست كه براى ما قوت قلب بخشيده و در اين مبارزه پيروزمان خواهد كرد؟ دست اميد به سوى او دراز كنيم و قوت و نيرو بطلبيم ؟
تو اى غايت كمال ! نيروبخش دل و جان ! تو اى هدايت كننده موجودات به سوى كمال ! نيروبخش تمام موجوداتى و راهنماى هر حركت كننده اى ، نيرويمان بخش و راهنمايى مان فرما.

89 - يا من اذاق احبآئه حلاوة المؤ انسمة فقاموا بين يديه متملّقين .

«اى خداوندى كه شيرينى انس را به دوستان خود چشانده و آنان در كمال خضوع در بارگاهش تملق گويان ايستادند.»
عشاق درگاه جلال و جمالت ، حلاوت انس تو را چشيدند. لحظات زندگى آنان با لذايذ فوق تصور سپرى مى شود و وحشت و انتظار هرگز بر وجود آنان پيروز نمى گردد.
آنان با انس و الفتى كه با تو گرفته اند، مبارزه روح با ماده را به يك هماهنگى عالى مبدل ساخته ، تلخى جانگزاى زندگى را به شيرينى روح افزا مبدل ساخته اند.
آرى ؛

هر دم از روى تو نقشى زندم راه خيال با كه گويم كه در اين پرده چه ها مى بينم

«حافظ»

اى مقيمان درت را عالمى در هر دمى رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

«خواجوى كرمانى»

هر نظرم كه بگذرد جلوه رويش از نظر بار دگر نكوترش بينم از آن كه ديده ام

«مولوى»
افراد فراوانى از بشريت ، با پرستش زيبايى هاى جهان ماده ، به شكنجه بيمارى تنفر از مكررات مبتلا هستند.
تكرار بهره مندى از پديده هاى جالب جهان طبيعت ، روح را از جريان تازه گرايى بازداشته و پژمرده شان مى كند.
شگفت انگيزتر اين كه ، هر آنگاه كه با آنان اندك توجهى رو مى نمايد، جام زرين زندگانى را كه گاهى با خنده بى اساس و گاهى با اشك هاى سوزان ولى بى پايه ، لب بر كناره آن نهاده بودند، احساس مى كنند كه اين جام زرين باده اى نداشته است و احساس لذت دروغين ، صفحات عمر آنان را تا آخرين ورق برگردانيده است .
بياييد لذايذ زندگانى خود را با لذت انس و الفت با خدا هماهنگ بسازيم .
در نتيجه ، حتى ناملايمات اندوهبار را كه گاهى سرتاسر وجود ما را فراگرفته و ميليون ها لذايذ دريافت شده را محو و نابود مى سازد، نوعى از ويرانى تلقى كنيم كه در دنبالش كاخ عالى تر از گذشته در صحنه پهناور روح برافراشته مى شود.

90 - و يا من البس اوليآئه ملابس هيبته فقاموا بين يديه مستغفرين .

«اى خداوندى كه لباس هاى هيبت بر اوليايش پوشانده و آنان با حال توبه در پيشگاه او ايستادند.»
خدايا، عظمت و هيبت و جلالت را به دوستان نمودار ساختى . احساس ‍ مخالفت با مشيت تو، آنان را نگران و مضطرب ساخته ، در صدد جبران برآمدند. گناهان و پليدى ها را با طبيعت روح كه شعاعى از جمال توست ناسازگار ديدند، لذا با توبه و استغفار به سوى تو برگشتند.
مهربان خداوندا، با اين كه معاصى و ناروايى ها، روان پاك ما را آلوده مى سازد و ما را از غرض اقصاى آفرينش دور مى كند، با اين حال نظام آفرينش روح را آنچنان قابل انعطاف قرار داده اى كه با يك توبه و ندامت واقعى ، روح به همان حالت طبيعى خود باز مى گردد، گويى معصيتى انجام نداده است .
اين يك نيروى ديگرى است كه به جان مضطر ما وارد مى شود و ما را در حركت به سوى كمال تقويت مى نمايد. خداوندا، توفيق توبه و بازگشت به بارگاه فياضت را براى ما عنايت فرما و ما را در ظلمات جهل و انحراف رها مساز.

91 - انت الذّاكر قبل الذّاكرين و انت البادى بالاحسان قبل توجّه العابدين و انت الجواد بالعطآء قبل طلب الطّالبين .

«خداوندا، تويى كه پيش از ذكر مردم ذكرگويان ، آنان را در ذكر خود دارى . و تويى آغازكننده احسان ، پيش از آن كه عبادت كنندگان توجهى داشته باشند. تويى بخشايشگر، پيش از درخواست طلب كنندگان .»
همه موجودات - از آن جمله انسان ها - پيش از آن كه در صدد ذكر تو برآيند، و مردم عابد پيش از آن كه رو به سوى تو بياورند، و مساءلت كنندگان پيش از آن كه از بارگاه تو طلب نمايند، در مقام علم تو حاضر بوده اند و فياضيت تو كه منشاء احسان وجود و عطاى توست ، بر مساءلت آنان مقدم بوده است .
پروردگارا؛

ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما مى شنود

احاطه علمى و فياضيت تو بر عالم هستى ، فوق زمان و فراسوى مكان بوده و نيازى به وجود معلوم و تقاضا و متقاضى دارد.

91 - و انت الوهاب ثم لما وهبت لنا من المستقرضين .

«بخشايشگرا، نخست به مقتضاى لطف عامّت ، همه ما انسان ها را مشمول فيض و بخشش خود مى فرمايى ، آنگاه از همان نعمت ها كه براى ما عنايت فرموده اى قرض مى گيرى .»
اين است كرم لايتناها، اين است عطاى بى كران از خداوند بى نياز مطلق كه براى اداره معيشت بندگان خود، همان نعمت ها را كه خود عنايت فرموده است ، از بندگانش به عنوان قرض مى پذيرد. در حقيقت ، به عهده مى گيرد آن چه را كه به عنوان قرض گرفته در اين دنيا، يا در سراى ابديت آن را وفا نمايد.

92 - الهى اطلبنى برحمتك حتى اصل اليك واجذبنى بمنّك حتى اقبل عليك .

«خداوندا، با رحمت خود مرا طلب كن تا به پيشگاه تو برسم و با احسانت مرا به خود جذب فرما تا روى به تو آورم .»
با اين نقص و خطاها كه وجود ما را احاطه كرده است ، چگونه مى توانيم وصول و انجذاب به حوزه جاذبه الهى را آرزوى شايسته مساءلت نماييم .
چگونه مى توانيم حضور در بارگاه اقدس الهى را بر مبناى لياقت بخواهيم ؟ مگر ما تصفيه درون و انجام تكاليف فردى و اجتماعى را آنچنان كه خداى ما مى خواهد، به جاى مى آوريم ! مگر ما درباره خود مى انديشيم ! آيا در طول زندگانى ، آن همه فعاليت ها و ارتباطهاى علمى و اكتشافى و صنعتى و هنرى كه با جهان ماده و ماديات براى منافع مادى خود انجام مى دهيم ، يك صدهزارم براى شناخت و آشنايى و اصلاح خويشتن به كار مى بريم ! نه ، سوگند به خدا! ما نه تنها براى شناخت و آشنايى و اصلاح خويشتن كارى انجام نمى دهيم ، بلكه ؛

ماننده ستوران در وقت آب خوردن چون عكس خويش ديديم ، از خويشتن رميديم

(55)
«مولوى»
خداوندا! اگر بخواهم به صحنه درون خويش وارد شوم ، با كدامين «من» روياروى مى شوم ؟
آيا با آن «من تورم يافته» كه بيمارى تورم نمى گذارد حركتى به حقيقتى بالاتر از خود نمايد!
يا با آن «من» كه با خيال «من هدف و ديگران وسيله» همه مخلوقات را شكار خود تلقى مى كند!
يا با آن «من» كه گرايش به لذايذ حيوانى چنان كورش كرده است كه نمى تواند حتى كوچك ترين گامى به جلوتر از گلى «به نام من و منافع من» كه در آن فرو رفته است بر دارد! با اين حال ، اى خداى من ! رحمت تو كه بر همه چيز پيشى گرفته است و نياز به هيچ انگيزه اى ندارد و احتياجى به علت و پاداش در آن نيست ، مى تواند دست مرا گرفته ، اين «من سرنگون در خاك مذلت» را بلند كند و آن را سر به بالا نمايد.

94 - الهى ان رجآئى لا ينقطع عنك و ان عصيتك كما انّ خ وفى لا يزايلنى و ان اطعتك .

«خداوندا، هرگز اميدم از تو قطع نمى گردد، اگر چه تو را نافرمانى كنم ، همان گونه كه بيم و هراسم از تو زايل نگردد، اگر چه اطاعتت نمايم .»
براى دريافت جريان اميد بى نهايت در درون ، لحظاتى چند عظمت و بى نيازى مطلق خداوندى را در نظر بگيريد و بار ديگر خير محض بودن آن ذات اقدس و حكمت و مشيت او را ولو به اندازه گنجايش مغزى و روانى خود دريابيد، خواهيد ديد هيچ علتى براى قطع اميد از آن فياض ‍ على الاطلاق وجود ندارد، مگر آن كه انحراف اختيارى از حق و حقيقت به جايى برسد كه خود انسان ، بريده شدن از حكمت و مشيت و لطف و رحمت خداوندى را در درون خود شهود كند، به طورى كه هيچ روزنه اى در فضاى درون براى رويت ذره اى از نور اميد باقى نماند.
خدايا، از تو مساءلت مى دارم ، ما را از افتادن در اين سقوط بى نهايت محفوظ و مصون بفرما.
از طرف ديگر، خداوندا، هر اندازه هم تو را اطاعت كنيم ، باز نمى توانيم يقين به وصول به مقام مخلصين حاصل نماييم .
خدايا تو خود به ما تعليم فرموده اى ، تا برداشته شدن پرده ها و تا وصول به مقام والاى بندگى ، هر لحظه از انحراف از صراط مستقيم ، ترس و هراس ‍ داشته باشيم .

من غلام آن كه او در هر رباط خويش را واصل نداند بر سماط
زان كه مخلص در خطر باشد مدام تا ز خود خالص نگردد او تمام
زان كه در راه است و رهزن بى حد است آن رهد كاو در امان ايزد است
آينه خالص نگشت او مخلص است مرغ را نگرفته است او مقنص (56) است
چون كه مخلص گشت ، مخلص باز رست در مقام امن رفت و برد دست
هيچ آيينه دگر آهن نشد هيچ نانى گندم خرمن نشد
هيچ انگورى دگر غوره نشد هيچ ميوه پخته با كوره نشد

«مولوى»

95 - فقد دفعتنى العوالم اليك و قد اوقعنى علمى بكرمك عليك .

«جهان هايى مرا به سوى تو آورده و علمى كه به كرم تو دارم ، مرا به بارگاهت وارد ساخته است .»
خداوندا، جهانهايى در مجراى قوانين با شكوه تو به وجود آمده و به جريان افتاده تا وجود مرا در عالم هستى در پيشگاه تو قرار داده است .
بار الها، اين بنده نيازمند را با عظمت و نظم و هدفگرى سرگذشت عالم خلقت كه از آغاز به وجود آمدن جهان هستى مستند به تو كه وجود من هم جزيى از آن و و در جريان آن شركت داشته است ، آشنا بفرما.
مگر نه اين است كه كسى كه بفهمد از كجا آمده است و چگونه آمده است ، خواهد فهميد كه به كجا مى رود و چگونه خواهد رفت ؟
اين اميرمؤ منان عليه السلام كاروان سالار قافله خلقت است كه مى فرمايد:
ان لم تعلم من اين جئت لا تعلم الى اين تذهب
«اگر ندانى از كجا آمده اى ، نخواهى دانست كه كجا مى روى .»
خداوندا، چه نسبت خاك را با عالم پاك !
اين التراب و رب الارباب
«خاك بى مقدار كجا و خداوند بزرگ كجا.»

پارسى گوييم ، يعنى اين چشش زآن طرف آيد كه دارد او كشش ‍

اين انسان زاده خاك و اين موجود ناتوانى كه به ناچيزترين رگ ها و بافت هاى بدنى وابسته است كجا و مقام شامخ ربوبى كه جهان هاى بى نهايت در برابر عظمت او، حتى كمتر از دريافت عدد 2 در مغز شگف انگيز بشرى است كه دوازده تا پانزده ميليارد رابطه الكتريكى دارد و با نيروى حافظه اى كه مى تواند يك ميليون ميليارد اطلاع در آن ثبت كند، كجا! آيا جز كرم الهى مى تواند اين موجود بى نهايت كوچك را در برابر آن موجود بى نهايت بزرگ قرار بدهد و با او در ارتباط بگذارد!

96 - الهى كيف اخيب و انت املى ام كيف اُهان و عليك متّكلى

، الهى كيف استعزّ و فى الذّلة اركزتنى ام كيف لا استعز و اليك نسبتنى الهى كيف لا افتقر و انت الذى فى الفقراء اقمتنى ام كيف افتقر و انت الذى بجودك اغنيتنى ؟
«خداى من ، چگونه نااميد شوم ، در حالى كه تويى مراد و آرزوى من ! چگونه اهانت شوم با اين كه پشتيبانم تويى ! چگونه عزت را به خود ببندم ، جايى كه در ضعف و پستى قرار دادى ! چگونه احساس عزت نكنم ، در صورتى كه مرا به خود منتسب فرمودى ! خداى من ، چگونه نيازمند نباشم ، با اين كه مرا در گروه نيازمندان قرار دادى ! چگونه مبتلا به فقر باشم ، در صورتى كه با احسان خود بى نيازم ساختى !
حالتى است بس شگفت انگيز - اين كه احساس عزت و حيثيت نكنم و در عين حال ، اين احساس را در خويشتن داشته باشم ! احساس نيازمندى كنم و در عين حال در بى نيازى غوطه ور باشم !»
آرى ، چنين است تفاوت ميان ارتباط با خدا و جدايى از او. اگر اين افتخار نصيب بشر گردد كه خود را در ارتباط با خدا و در جاذبيت پيشگاه او ببيند، عزيز است و شريف است و غنى و بى نياز است و از هستى واقعى در اين جهان بزرگ برخوردار است و اگر از خدا منقطع شود و نسبت بندگى خود را به خدا منتفى بسازد، ذليل و مستمند و بى حيثيت و پست تر از همه چيز است .

97 - و انت الذى لا اله غيرك تعرّفت لكل شى ء فما جهلك شى ء و انت الذى تعرّفت الىّ فى كل شى ء فرايتك ظاهرا فى كل شى ء و انت الظّاهر لكلّ شى ء.

«و تويى آن خداوندى كه جز تو خدايى نيست . خود را در همه چيز شناساندى .
هيچ چيزى به تو جاهل نيست و تويى خداوندى كه خود را در هر چيز به من نشان دادى تا آنجا كه تو را در هر چيز آشكار ديدم ، اى خدايى كه تويى آشكار بر همه اشياء.»
پروردگارا، غبار جهل و غفلت ، چشمان ما غوطه وران در خودخواهى را، چنان تيره و تار كرده است كه از جان درونى اشياء كه معرفت به مقام شامخ ربوبى تو دارند، بى خبر مانده و روزگار خود را با داشتن انواع وسايل بر معرفت عميق درباره آن اشياء در شناخت پديده ها و مسائل ثانوى و عرضى آنها سپرى مى كنيم و نام خود را دانشمند و حكيم و عارف مى گذاريم ! و بدين ترتيب امر را حتى براى خودمان مشتبه مى سازيم .
خدايا عنايت فرما تا اهميت توبيخ و هشدار زير را درك و دريافت نماييم :

چون شما سوى جمادى مى رويد آگه از جان جمادى كى شويد؛

در حالى كه ؛

كوه ها هم لحن داودى شد آهن اندر كف او مومى شود
باد حمال سليمانى شود سحر با موسى سخندانى كند
ماه با احمد صلى الله عليه و آله و سلم اشارت بين شود نار ابراهيم را نسرين شود
خاك ، قارون را چو مارى در كشد استن (57) حنانه آيد در رشد
سنگ ، احمد را سلامى مى كند كوه ، يحيى را پيامى مى كند
جمله ذرات عالم در نهان با تو مى گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
خامشيم و نعره تكرارمان مى رود تا پاى تخت يارمان

آرى ؛

چون شما سوى جمادى مى رويد آگه از جان جمادى كى شويد

(58)

از جمادى در جهان جان رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسه تاءويل ها بزدايدت
چون ندارد جان تو قنديل ها بهر بينش كرده اى تاءويل ها
دعوى ديدن خيال عار بود بلكه مر بيننده را ديوار بود
بس چو از تسبيح يادت مى دهد آن دلالت هم چو گفتن مى بود

«مولوى»
خداوندا، تو را در هر چيز آشكارا ديدم . اين مشاهده جز ناشى از افاضه نور ربوبى نمى تواند باشد، زيرا همه وسايل درك و علم ما - از حواس گرفته تا دقيق ترين ابزار معرفت - توانايى ارائه حقيقتى فوق كميت ها و كيفيت ها و نقصان ها و زيادتى ها و فوق حركت و سكون و قانون و زمان و مكان و فضا و بى نهايت مطلق را ندارد.
اين افاضه و اشراق ، قطعا مستند به آن وجود فياض و بخشنده اشراق و نور لم يزل و لا يزالى است .

98 - يا من استوى برحمانيّته فصار العرش غيبا فى ذاته محقت الاثار بالاثار

و محوت الاغيار بمحيطات افلاك الانوار يا من احتجب فى سرادقات عرشه ان تدركه الابصار يا من تجلّى بكمال بهآئه فتحقّقت عظمته الاستوآء كيف تخفى و انت الظاهر ام كيف تغيب و انت الرقيب الحاضرانّك على كل شى ء قدير و الحمد لله وحده .
«اى خداوندى كه با رحمانيت خود، استيلا و احاطه بر همه كائنات دارد و عرش در برابر او مخفى است ، آثار را به وسيله آثار ديگر محو نمودى و اغيار را با حقايق محيط به افلاك انوار مردود ساختى .
اى خداوندى كه سراپرده هاى عرش او مانع ازآن است كه چشم ها او را ببينند.
اى خداوندى كه با كمال روشنايى اش در عالم هستى چنان تجلى كرده است كه عظمت آن روشنايى ، احاطه و استيلا را بر تمامى عرصه هستى محقق ساخته است .
بار الها، چگونه پنهان مى گردى در حالى كه تويى آشكار؛ و چگونه ناپديد مى شوى ، در صورتى كه تويى مراقب و حاضر.
خداوندا، تويى توانا بر همه چيز و ستايش از آن توست كه خداوند يگانه بى همتايى .»
عرش با آن عظمت «كه مى توان گفت از يك جهت وسيله و زمينه ساز كارگاه خلقت است ، كارگاهى كه مملوك مطلق پروردگارى است و از آن جهت كرسى ناميده شده است» محاط ذات و علم خداوندى است .
در اين كارگاه باشكوه ، آثار به وسيله آثار، و اغيار به وسيله حقايق عاليه اى كه به افلاك انوار الهى محيط است ، از بين مى روند.
اى آشكارترين حقيقت و اى كامل مطلق كه با كمال نور و روشنايى خود احاطه و استيلا بر همه هستى دارى ؛

آستين بر روى نقشى در جهان افكنده اى خويشتن تنها و شورى در جهان افكنده اى
خود نهان چون غنچه و آشوب استيلاى عشق در نهاد بلبل فريادخوان افكنده اى
هيچ نقاشى نمى بيند كه نقشى بركشد وان كه ديد، از حيرتش كلك از بنان افكنده اى

ستايش از آن خداوند يگانه است .
با لطف و احسان خداوندى ، تكميل ترجمه و شرح اين نيايش مبارك در تاريخ بيست و ششم بهمن ماه 1375 مطابق 6 شوال 1417 در تهران پايان يافت .