76 - و اوقفنى عن مراكز اضطرارى .

«خداوندا! مرا به نقاط اضطرارم آگاه فرما.»
با اهميت ترين نقطه نادانى ما كه باعث محروميت از تكامل مادى و معنوى ما مى باشد، همين است كه ما اغلب نمى توانيم مواقع اختيار را از نقاط اضطرار تشخيص بدهيم و يا آنچنان كه بايستى نمى توانيم مشخص ‍ نماييم .
به خصوص با در نظر داشتن اين كه اختيار داراى درجات و مراتب مختلفى بوده و يك حقيقت بسيط و داراى مرز مشخصى نيست كه انسان بتواند كاملا از آن بهره بردارى نمايد.
حقيقتا اين مساله مشكل ترين مسائل روانى ما مى باشد و جاى ترديد نيست كه هر مقدار بتوانيم كارها را از روى اختيار انجام بدهيم ، آن مقدار داراى تعالى بوده و استقلال روانى خواهيم داشت ، لذا اين جمله از نيايش يكى از باعظمت ترين جملات حكمت و عرفان مى باشد كه ما سراغ داريم . مساءلت ما از درگاه خداوند بى چون اين است كه ما را به تشخيص تمامى موقعيت هاى روانى خود موفق بدارد تا اختيار را از اضطرار باز شناسيم .
بار پروردگارا! جلوه انسانى ما همان موقع است كه ما كارى را از روى اختيار انجام مى دهيم ؛ يعنى تمام مسووليت ها بر مدار اختيار ما دور مى زند.
انسان است كه مسوول قرار مى گيرد و شخص با اختيار هرگونه مسؤ وليت مربوط را بر خود مى پذيرد.
پس جايگاه اعتلا و يا سقوط، همان موقع است كه ما اختيار داريم . پس ‍ حساس ترين موقع ما، هنگام دارا بودن پديده اختيار است كه ما داراى شخصيت انسانى عالى مى باشيم ، و با اختيار است كه ما به پست تر از درجه حيوانى سقوط مى كنيم .
تحصيل اختيار يعنى به دست آوردن بزرگ ترين وسيله براى تعيين سرنوشت واقعى انسانى .
بهره بردارى از اختيار يعنى بهره بردارى از منحصرترين وسيله براى بزرگ ترين هدف ها.
جلوه هاى اختيار خيلى كم مدت است ، ولى از حيث چگونگى و تاءثيرات آن در سعادت و شقاوت ما، نقش عامل انحصارى را به دست دارد.
ما كه مى دانيم مشعل ظريف و حساس اختيار در مقابل تندبادهاى حوادث درونى و برونى تاب مقاومت ندارد.
رودخانه دائم الجريان روح ما در اغلب اوقات گل آلوده و تيره و مكدر است . يا انبوه امواج اين نهر اسرارآميز، آنچنان مبهم و تاريك است كه نمى توانيم نقاط زلال آن را كه در آن جا «من» از بادپاى هر گونه عوامل اختيار در امان است تشخيص بدهيم .
علل و معلومات نسبى بدون فاصله زمانى به حركت و جنبش در مى آيند و فضايى را اشغال نمى كنند كه تا با نقاط هندسى معين آنها را از همديگر تفكيك نماييم .
تقدم و تاءخر و فعل و انفعال و جريان واحدهاى ناخودآگاه و سرازير شدن آنها به خودآگاه و بر عكس ، عوامل اراده و تصميم ، آنچنان جريان درونى را ابهام آميز مى سازد كه در نتيجه نمى دانيم زلال را از تيره و تاريك را از روشن تفكيك نماييم ، اما با اين احوال حيرت انگيز، اين مقدار درك مى كنيم كه گاهى «من» مالك خود و گاه ديگر «من» خود را باخته است ، و لحظه اختيار ما همان موقع است كه مالك خويشتن بوده و خود را نباخته ايم .
اى خداى جهان هستى ، اى داناى آشكار و نهان ، اى ناظر مطلق بر امواج توفان هاى روحى ما، قدرت و نيروى تمييز به ما عطا فرما، تا در شناخت اضطرار و اختيار متحير نشويم و «من» را در باد پاى عوامل اجبار رها نكنيم ، زيرا:

موج هاى تيز درياهاى روح هست صد چندان كه بد توفان نوح
اى برادر، عقل يك دم با خود آر دم به دم در تو خزان است و بهار

77 - الهى اخرجنى من ذلّ نفسى و طهّرنى من شكّى و شركى قبل حلول رمسى .

«خداوندا! مرا از ذلت نفس بركنار و از اضطراب شك و پليدى شرك تطهير فرما.»
بدترين حالت سقوط انسانى ، موقعى است كه «خود»، پستى و دنائت خويشتن را احساس ننمايد، زيرا اين احساس بدون در نظر گرفتن ايده آل كه رسيدن به آن را نصب العين خود قرار داده است ، امكان ناپذير است .
به همين جهت ، آنان كه در اين دنيا هيچگونه ايده آلى ندارند، نه براى آنان احساس سقوطى وجود دارد و نه اعتلايى ، بلكه براى آنان نه نيكى وجود دارد و نه بدى .
مانند اين است كه اصلا آنان در اين دنياى رو به هدف زندگى نمى كنند، به همه چيز بى خيالند و از همه حقايق روگردان . شكارى پيدا كنند و بدرند و بخورند و سير شوند.
پس براى اين كه در اين زندگانى عمر خود را بيهوده تلف نكنيم ، ايده آلى را نيازمنديم ؛ و براى اين كه آن ايده آل براى ما محقق بوده باشد، بايستى در اين راه بكوشيم و آن را به دست بياوريم . اين ايده آل است كه با تقصير در راه رسيدن به آن ، ذلت و پستى ، و در صورت متابعت از آن ، تكامل و تعالى خواهيم داشت .
يكى از بدترين بيمارى هاى روحى ما شك و ترديد است . شك و ترديد، روح انسانى را از استقامت و اعتدال ساقط مى كند.
بايد در نظر گرفت كه شك ، با نظر به موضوع آن ، انواع مختلفى پيدا مى كند:
گاهى موضوع شك يك پديده غير قابل اهميت است ، خواه آن پديده ها از امور مادى بوده باشد و خواه از امور معنوى . در اين گونه موضوعات ، ناراحتى بيمارى شك آنچنان شديد و سخت نيست كه با ادامه آن ، روح انسانى از حركات عادى خود فلج بوده باشد.
گاهى موضوع شك از امور با اهميت است ؛ با حيات انسانى وابستگى دارد. در اين صورت ، ادامه شك و ترديد، بيمارى روح را شديدتر نموده ، تا به آنجا كه ممكن است زندگانى انسانى را با خطر مواجه بسازد.
براى كسى كه مى خواهد در اين جهان به طور محاسبه شده زندگى نمايد، هيچ موضوعى مهمتر از مساله آفريننده مطلق وجود ندارد. اگر اين موضوع براى انسان آگاه مشكوك بوده باشد، به بيمارى شكنجه زايى مبتلا خواهد بود.
اى اختيار، اى زيباترين نامى كه عالى ترين حقيقت را در بر گرفته اى . اى حساس ترين وسيله سنجش انسان ها، گروهى از تو گريزانند و جمعى به ضرورت و عظمت تو، ثناخوان .
درون آن افراد انسانى كه به موقعيت واقعى خود آگاهند، از تو شكفته و راز زندگانى پرغوغاى همه ما در تو نهفته است .
با ناديده گرفتن تو، كه روپوشى به جريان هاى حيوانى خود مى اندازيم ، اساسى ترين عمال شخصيت خود را زير پا مى گذاريم و حتى خود اين كار را با اختيار انجام مى دهيم ، زيرا در آن هنگام كه مى خواهيم اختيار را منكر شويم ، بدون شك اختيا را درك نموده ايم و اگر كسى اختيار را كاملا درك نمايد، احساس وجود او را نمى توان ناديده بگيرد. در اين صورت ، خواهد ديد كه هيچ گونه عامل اجبارى براى انكار آن در اختيار ندارد.
هر اندازه بكوشيم كه با يك عده الفاظ يا اصطلاحات ماخوذ از طبيعت خارجى ، تو را از مقابل ديدگان انسانى برداريم ، عبث و بيهوده خواهد بود، زيرا، تو لحظات فراوانى بر قيافه درونى ساختگى ما خيره مى شوى و موجوديت ما را براى ما نشان مى دهى .
ما مى خواهيم تو را انكار كنيم تا نيك و بد را نفى كنيم . نيك و بد را نفى مى كنيم تا تكليف را ناديده و سرسرى بگيريم . در نتيجه ، هيچ دليلى براى هيچ گونه مفهوم عالى درباره انسان ها كه مغزها و كتاب ها را پر كرده است ، در دست نخواهيم داشت .
اى اختيار، در آن هنگام كه با مفاهيم و قضاياى عقلى نما درباره تو رسيدگى مى كنيم ، چه سفسطه ها كه براى نفى تو نمى بافيم و چه مغالطه ها كه براى كور كردن بينش خود به كار نمى بريم . پشيمانى و خجلت قسمى از دريغ است كه از بارقه وجود گذشته من خبر مى دهد و صريحا مى گوييم افسوس ،

تشنه به كنار جوى چندان خفتم كز جوى من آب زندگانى بگذشت

ما كه مى دانيم : لحظات اختيار كامل ، فرصت اندكى دارند.
ما كه مى دانيم : اغلب كارهاى ما را اضطرار و اكراه و اجبار و عادت احاطه نموده است ، ولى با همين لحظات اندك است كه هويت شخصيت ما در عرصه هستى خود را در مى يابد و معنادار بودن خود را در دنياى معنادار، درك مى كند.

78 - بك انتصر فانصرنى و عليك اتوكّل فلا تكلنى و ايّاك اسئل فلا تخيّبنى و فى فضلك ارغب فلا تحرمنى .

«بار خدايا، از تو يارى مى جويم ، ياورم باش . اعتمادم و توكلم به توست ، مرا به خود وامگذار. سؤ ال م از توست ، ماءيوسم مكن . رغبتم به فضل و احسان توست ، محروم و نااميدم مفرما.»

79 - و بجنابك انتسب فلا تُبعدنى و ببابك اقف فلا تطردنى .

«خداوندا! به تو منسوبم ، مرا از خود دور مگردان . و به درگاهت ايستاده ام ، طردم مفرما.»
پاك پروردگارا! مهربان خداوندا! من به تو منسوبم ، از بارگاهت دورم مفرما، اگر چه قطره پشيزى در اقيانوس بى كران جهان هستى مى باشم . اما بالاخره آن ذره بى مقدار كه به آفتاب فروزان وجود تو منسوبم . و به همين جهت است كه هرگز نوميد نخواهم گشت ، زيرا كه قطره اى در آن اقيانوسم كه از تو و به سوى توست . و آن ذره بى مقدارم كه در فضاى بى كران به هواى مهر درخشان سرمدى ات در جنبش و حركتم .
خداوندا:

آفتاب مهرت ار بر ذره تابيدن بگيرد ذره بر رقص آيد و بر چرخ باليدن بگيرد

پروردگارا! در امتداد زندگانى به طمع وصول به مقصد، راه ها پيموده و هزاران درها زده ام ، ولى هيچگونه صداى آرامش بخشى به گوشم نرسيده است . هر درى كه مى زدم و جوابى نمى شنيدم ، گمان مى كردم كه اگر در ديگرى بزنم ، به منزلگاه مقصود بار خواهم يافت ، ولى هر درى كه به رويم باز شد، در مقابل خود بيابان هولناك و جنگل سحرآميزى ديدم .
تا آنگاه كه در بارگاه تو را زدم ! ديگر از اين در به سوى ديگر رهسپار نخواهم گشت .
اينجا مقصد نهايى من است و تمام راه هاى حق و حقيقت به اين بارگاه مى پيوندد.

در دير بود جايم ، به حرم رسيد پايم به هزار در زدم تا در كبريا زدم من
هدم وجود در بارگه قدم نهادم علم شهود در پيشگه خدا زدم من

اين جا آستان معتكفين حرم سر عفاف ملكوت است . كسى كه تا اين آستان خود را رسانيده است ، براى او رد و طردى وجود ندارد.

80 - الهى تقدس رضاك ان تكون له علّة منك فكيف تكون له علّة منّى ؟

«خداوندا، رضاى تو پاكيزه تر از آن است كه علتى از خود تو براى آن وجود داشته باشد، كجا رسد كه علت رضاى تو از من بوده باشد.»

81 - الهى انت الغنىّ بذاتك ان يصل اليك النفع منك فكيف لا تكون غنيّا عنّى ؟

«الهى ، تو بى نيازتر از آن هستى كه سودى از خود تو به تو برسد؛ كجا مانده كه سودى از طرف من به تو عايد گردد؟»
رضايت و آرامش ، پديده هايى هستند كه معلول برآورده شدن خواسته ها و احتياج هاى موجود مى باشند.
اين خود مستلزم آن است كه آن موجود، احتياج به برآورده شدن موضوع خواهش و رغبت دارد؛ خواه برآورده شدن آن احتياج از ناحيه خود آن موجود بوده باشد و خواه از طرف ديگرى . ذات
پاك پروردگار ما، منزه تر از آن است كه احتياجى به موضوعى داشته باشد، يا آن را بخواهد، و در صورت برآورده شدن ، رضايت و آرامش حاصل نمايد.
اينك ، با اين برهان به استغناى مطلق تو، به احتياج و مستمندى خود پى مى برم و احساس مى كنم كه نتيجه هرگونه سعى و كوشش من ، به خود من عايد خواهد گشت ، و كوچك ترين تاءثيرى به مقام شامخ تو نخواهد داشت .

82 - الهى انّ القضاء و القدر يميّنى و انّ الهوى بوثآئق الشهوة اسرنى فكن انت النصير لى حتى تنصرنى و تبصّرنى و اغننى بفضلك حتى استغنى بك عن طلبى .

«پروردگارا! قضا و قدر به آرزوها وادارم مى كند، هوى و هوس با طناب هاى مستحكم شهوات اسيرم نموده است . ياورم باش تا يارى ام كنى و بينايى ام بخشى . با فضل و احسانت مستغنى ام فرما، تا از هر گونه خواهش و سؤ ال از ديگران بى نياز گردم .»
حلقه هاى سلسله پيوسته موجودات كه قلمرو قضا و قدر مى باشند، در درونم ايجاد آمال و آرزوها مى كنند.
مى گويم : فردا روى آن عوامل مشخص به مرادم خواهم رسيد.
مى گويم : اگر فلان كار را انجام بدهم ، به طور جزم ، مقاصد مطلوبم را به دست خواهم آورد.
قضايايى كه در گذشته باعث موفقيتم شده بود، مشابه آنها را در آينده تصور نموده ، همان عوامل را دوباره وسيله اى براى رسيدن به مقصود به حساب مى آورم .
چه آرزوهاى دور و دراز، و چه آمال عملى نشدنى كه در مغزم نمى پرورانم .
هزاران افسوس كه هرگز به خود نمى آيم ، ولو براى يك بار با خود نمى گويم :

دلت خانه آرزو گشته است و زهر است آرزو زهر قاتل را چرا دل همى معجون كنى

«ناصر خسرو»
آخر چرا بنشينم و منتظر جريان سلسله قضا و قدر بوده باشم ؟
چرا به اميد انكه يكى از حلقه هاى اين زنجير، روزى به مراد من كمك خواهد شد، به زانو بنشينم تا آسياب حوادث خردم نمايد؟ و مخالف قضا و قدر كه زندگى با تلاش در زير اين چادر پهناور مى باشد، اصرار بورزم ؟
اين من هستم كه با كوشش و فعاليت خود، سرنوشت قضا و قدر را تا آنجا كه مربوط به فعاليت اختيارى من است ، تعيين كنم .
قناعت كردن ، به آرزو و نشستن در انتظار جريان حوادث ، همانند آن كسى است كه در سيل گاه مخوف بنشيند و بگويد: هنگامى كه سيل خروشان به جريان افتد و به سوى من سرازير شود، تخته پاره اى با خود خواهد آورد و من روى آن تخته پاره آرام گرفته و نجات پيدا خواهم كرد.
اگر من عاقل باشم و اگر به موقعيت وجودى خود، حقيقتا آگاه بوده باشم ، از آن سيل گاه بيرون مى روم و قضا و قدر خود را ماءمنى دور از سيل گاه بنيان كن قرار مى دهم .
آه ، كه از يك طرف به اميد قضا و قدر نشسته و از طرف ديگر طناب هاى مستحكم شهوات ، آنچنان اسيرم كرده است كه نمى توانم آزاد بينديشم و آزاد عمل نمايم .
خداوندا! اين منم با اين آرزوهاى دور و دراز، اين منم اسير بند شهوت حيوانى ، نمى دانم چرا اين اندازه از واقعيات مى گريزم ؟ نمى دانم چرا اكثر دوران عمرم را بدون رعايت اصول واقعى بود و نمود سپرى مى كنم ؟
فرداست كه پيك اجل از درم در آيد و قاصد مرگ ، گريبان وجودم را بگيرد و گرد و غبار وجودم را در صحراى نيستى به هوا بپاشد و استخوان هاى پوسيده ام ، اسباب بازيچه روستابچگانى كه با گاوآهن خود زمين را متلاشى مى كنند، بوده باشم . يارى ام كن ، ياورم باش ، بينايى ام ببخش . پيش از آن كه اين چند روزه محدود سرآيد، به ارزش موقعيت انسانى ام آشنايم فرما.

ما نمى خواهيم غير از ديده اى ديده تيزى ، گشى ، (53) بگزيده اى

«مولوى»

83 - انت الذى اشرقت الانوار فى قلوب اوليآئك حتى عرفوك و وحّدوك و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبآئك حتى لم يحبوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك .

«خداوندا! تويى كه انوار ربوبى خود را در دل هاى اولياى خود فروزان نمودى تا اين كه تو را شناختند. و تويى كه از دل هاى آنان ، اغيار را محو ساختى تا به غير از تو محبت نورزيدند و به غير از تو پناه نبردند.»

دل سراى توست پاكش دارم از آلودگى كاندرين ويرانه مهمانى ندانم كيستى

شناخت واقعى و يگانه پرستى حقيقى ، به عنايت و لطف تو نيازمند است كه انوار خود را در قلوب پاكان اولاد آدم فروزان نمايى و از نعمت عظماى معرفت و توحيد بهره مندشان بسازى . آنان مجاهده كردند و وجدان خود را از كثافت هاى درونى پاك نمودند. راه را براى آنان نشان دادى : والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. (54)
آنان تقوا ورزيدندخ ؟؛ در نتيجه به مقام شامخ علم و معرفت رسيدند؛ اتقوا الله و يعلمكم الله .
آرى ، آنان با خود محاسبه دقيق نمودند و چنين نتيجه گرفتند كه : هر چه كه غير از توست ، بايستى از دل بيرون رود.
و با تمام موجودات جهان هستى كه مى تواند انسان را به سوى خود جلب نمايند، چنين خطاب نمودند كه :

دل به ياد تو گهى بر ياد اوست رو، كه در يك دل نمى گنجد دو دوست

آرى ؛

نقش جمال يار را كه به دل كشيده ام يكسره مهر اين و آن از دل خود بريده ام

84 - انت المونس لهم حيث اوحشتهم العوالم .

«در آن هنگام كه آنان از بى پايگى جهان و جهانيان به وحشت افتند، تو مونس و ياور آن هايى .»

يك چند پى زينت و زيور گشتيم در عهد شباب
يك چند پى دانش و دفتر گشتيم كرديم حساب
چون واقف از اين جهان آبتر گشتيم نقشيست بر آب
دست از همه شستيم و سمندر گشتيم يا رب ، يا رب

تا هنگامى كه فرد انسانى رشد فكرى و وجدانى پيدا نكرده است ، موجودات رنگارنگ اين جهان طبيعت براى او جالب و دل انگيز و انبساطبخش است . مانند آن كودك تازه پا به هستى گذاشته اى كه همه چيز او را مى ربايد و همه چيز او را به سوى خود خيره مى كند و تمام شخصيت خود را با يك موجود جالب تفسير مى نمايد.
آرى ، كودك در مقابل اسباب بازى هاى مناسب ، خود را مى بازد و به تدريج كه فعاليت مغزى او رو به تكامل مى رود، حقايق زندگى براى او قيافه جدى مى نماياند. با شوؤ ن بى ارزش زندگى خود را سرگرم نمى كند، زيرا آنها به تدريج به صورت اشياى بى ارزش و بى اهميت در مى آيند. باز همين كه به درجات عالى تر زندگانى قدم گذاشت ، به خصوص اگر اهل دانش و بينش ‍ هم بوده باشد، آن وسايل بازى و تفريح كودكانه براى او جنبه مزاحمت خواهد داشت ، زيرا ديگر حل مسائل عالى رياضى يا غوطه ور شدن در امواج پرپيچ و خم مسائل اقتصادى ، يا مشكلات ديگر، در طى مراحل احراز شخصيت اجتماعى ، و بالاتر از همه اينها، تصدى به مقام رهبرى انسان ها، وسايل سرگرمى دوران كودكى را براى او نامفهوم جلوه داده و از اشتغال به آن وسايل كه در نتيجه ، مساعى او را در وصول به مقاصد عاليه زندگى خنثى خواهد كرد، وحشت و اجتناب خواهد نمود.

اين جهان هم چون درخت است اى كرام ما براى او چون ميوه هاى نيم خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را زان كه در خامى نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لب گزان سست گيرد شاخه ها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان سرد شد بر آدمى ملك جهان

«مولوى»
حال افراد آگاه انسانى از همين قرار است ، زيرا هنگامى كه با بينايى كامل به احوال و اوضاع اين جهان مى نگرند، مى بينند كه : هيچ يك از اين پديده ها با آن تنوع و گسترش و با آن همه جلال و جمال ، فعاليت بى نهايت ، روح را نمى توانند اشباع نمايند. لذا با تمام جد و جهد در تنظيم زندگى مى كوشند و همان اهميت را به فعاليت زندگى قايلند كه به فعاليت هاى ماوراى طبيعى روح ، زيرا دو روى «من طبيعى و ماوراى طبيعى»، بدون هماهنگى ، قدرت اعتدال را ندارند. اين است مقدمه وصول به آرمان نهايى روح ، كه مى تواند فعاليت نامحدود روح را اشباع نمايد.

85 - و انت الذى هديتهم حيث استبانت لهم المعالم .

«هنگامى كه براى آنان ، نشانه هاى با عظمت تو آشكار گشت ، آنان را رهبرى فرمودى .»

عزم ره چون قاصد شيدا كند مقصد آيا راهرو پيدا كند؟

آنان براى شناخت حقايق جهان هستى و درك تكيه همه آنها بر عظمت و قدرت تو، گامى برداشتند. دست آنها را گرفتى و به آن سوى طبيعت ارشادشان نمودى .
چندى كوى محدود را با اخلاص و نيت پاك پيمودند، دروازه هفت شهر عشق را به روى آنان گشودى ، خانه دل را از كثافات هوى و هوس پاك نمودند، انوار خود را بر آن ظلمتكده فروزان فرمودى .

86 - ماذا وجد من فقدك و ما الذى فقد من وجدك .

«كسى كه تو را از دست داده ، چه به دست آورد؟ و كسى كه تو را پيدا كرد، چه از دست داده است ؟»
براى ما در امتداد زندگانى ، اشياى جالب فراوانى وجود دارد:
ثروت و شهرت و مقام و رسيدن به هر گونه آمال و آرزوها و پيروزى بر عوامل مزاحم و اشباع غرايز به طور عموم و شخصيت و همه اين ها، براى ما جالب و با اهميت است .
همه اين ها مزاياى زندگى ما هستند، چه فداكارى ها و جانبازى ها كه در راه وصول به آنها نمى دهيم ! هر يك از اين ها به طور اختيار يا اضطرار، مى تواند روح بزرگ ما را كاملا خريدارى نموده ، عمر گرانبهاى ما را در خود مستهلك بسازد.
از آن طرف ، امور فوق در حدود اعتدال و قانونى براى زندگانى فردى و دسته جمعى ما، ضرورت يا شبه ضرورت دارند. حال چه بايد كرد؟
آيا در گوشه اى بنشينيم و به دليل آن كه روح با عظمت ما را نبايد اين امور مشغول نمايد، زندگى را عاطل و باطل بگذرانيم و بگذاريم هرچه مى شود بشود؟ و عوامل مزاحم انسانى و طبيعى ، طومار زندگى ما را در هم نوردد؟ يا براى وفقيت در زندگى و ادامه حيثيت فردى و اجتماعى ، در تحصيل و تنظيم آن امور بكوشيم ؟ تاكنون اغلب افراد انسانى و متاسفانه حتى بعضى از متفكران يا متفكرنماها، نتوانسته اند از محاصره اين دو سؤ ال برآيند، و چنين گمان كرده اند كه ما بايستى يكى از دو طرف را انتخاب نماييم : يا به دست آوردن امور فوق براى مبارزه در ميدان پرغوغاى زندگى و ادامه حيات ، يا پرداختن به روح و كنار گذاشتن تمام پديده هاى مربوط به زندگانى طبيعى .
اين محاصره ساختگى ، قرن هاى طولانى است كه انسان را ذاز درك حقايق عاجز نموده و در زير بار اين تناقض ساختگى ، قد خود را خم نموده و نفس زنان به زندگى سحرآميز و بى سرو ته ادامه مى دهد.
مگر ما نمى تونيم كوشش براى تحصيل ز ندگى منظم را يكى از وسايل عالى پرورش روح قرار بدهيم ؟ مگر ما نمى توانيم فراگرفتن دانش و صنعت را براى هماهنگ ساختن زندگانى مادى و معنوى دستور الهى ناميده ، موجب پيشرفت روح بدانيم ؟ مگر دانشگاه و كارگاه و سجده گاه و هرگونه معبد، از حيث اين كه همه آنهابراى ادامه حيات مادى و معنوى ما - كه مطلوب آفريدگار جهان است - تفاوتى دارند؟
جواب هر دو سؤ ال مثبت است . نهايت امر اين است كه نتاجى و علل كارگاه و دانشگاه را مانند بت نپرستيم و به آنها منحصر ننماييم و بدانيم كه اين جايگاه ها اگر چه جنبه انحصار در حيات ما دارند، ولى به عنوان يك وسيله نه عنوان هدف نهايى .