70 - الهى امرت بالرجوع الى الاثار فارجعنى اليك بكسوة الانوار و هداية الاستبصار حتى ارجع اليك منها كما دخلت اليك منها مصون السرّ عنالنظر اليها و مرفوع الهمّة عن الاعتماد عليها انك على كل شى ء قدير

«خداى من ، به من دستور داده اى كه در پديده هاى جهان هستى دقت و بررسى نمايم ؛ حال مرا با انوار و بينايى به سوى خودت فراخوان ، باشد كه از آنها روگردان شده ، به سوى تو متوجه شوم .
چنان كه اولين بار از آن موجودات ، به وجود تو پى برده بودم ، ديگر نيازى به نگريستن به سوى آنها نداشته باشم و همتم از اعتماد به آن موجودات ناچيز به پيشگاه تو بالاتر رود.»
خداوندا!

جمعى ز كتاب و سخنت مى جويند جمعى ز گل و نسترنت مى جويند


آسوده جماعتى كه دل از همه چيز برتافته از خويشتنت مى جويند

«عرفى شيرازى»
بار الها، خود دستور داده اى كه به نظام آفرينش بنگرم و هماهنگى ذرات وجود را كه در اين فضاى بى كران در گردش هستند، درك كنم .
من در حدود امكانات خود نگريستم و نظاره نمودم . اين كارگاه مانند يك روشنايى مجلل كه به منبعى احتياج دارد و به يك كشتى با عظمت كه به كشتيبان نيازمند است ، براى من اثبات كرد كه موجود عالى ترى كه سرنوشت هستى و نيستى اين كارگاه در دست قدرت اوست ، واقعيت دارد. همان گونه ، حركت بند انگشتى نشان مى دهد كه حيات و اراده اى وجود دارد كه محسوس نيست .
تماشاى اين گردنده نيلگون و اين اقيانوس مينارنگ با تمام كرات باعظمتش ، همين مقدار مى تواند راهنمايى كند كه بگويم : اين گردنده ، گرداننده اى دارد.

خراميدن لاجوردى سپهر همان گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازيگريست سرا پرده اى اين چنين سر سريست
در اين پرده يك رشته بيكار نيست سر رشته بر ما پديدار نيست
نه زين رشته سر مى توان تافتن نه سر رشته را مى توان يافتن

«ناصر خسرو»
نظامى گنجوى اين حقيقت را كامل تر بيان كرده است :

در عالم عالم آفريدن به زين نتوان رقم كشيدن
كار من و تو بدين درازى كوتاه كنم كه نيست بازى

موريس مترلينگ از آلبرت اينشتين و سر آرتور ادينگون چنين نقل مى كند:
«در دنيا چيزى هست كه ما نمى دانيم چيست ؟ و كارى مى كند كه ما نمى دانيم چه كارى است ؟ اما رشد فكرى و زندگانى خود آگاه ، انسان ها را وادار مى كند كه به درك چيزى كه نمى دانم چيست ؟ و به احساس كارى كه نمى دانم آن چه كارى است ؟ قناعت نورزند، بلكه هر چه بيشتر بكوشند تا به كمال و عظمت و فيض آن چيز پى ببرند و حس انجذاب خود را به آن موجود اشباع نمايند و تا بتوانند اين راه هاى گوناگون را پشت سر بگذارند و بدون تحير، در پيچ و خم راه هاى تاريك و مبهم به مقصد برسند.»
ديگرى بهتر مى گويد:
«تفكر بشرى به هيچ وجه حدى ندارد. او با افكندن خود در خطرها و مهالك ، حيرت خويشتن را تحليل و كاوش مى كند.
تقريبا مى توان گفت كه به وسيله يك نوع واكنش تابناك ، طبيعت را نيز از حيرت خود خيره مى سازد. عالم اسرارآميزى كه ما را احاطه مى كند، هر چه بگيرد پس مى دهد و شايد سيركنندگان ، خود مورد سيرند. به هر حال ، روى زمين مردانى هستند «آيا واقعا مردند!» كه آشكارا در قعر آفاق تحير، ارتفاعات و وود مطلق را مى بينند و به شهود دهشت انگيز كوهستان لايتناها مى آيند.» (42)
مگر عقل سليم مى تواند به اين قناعت كند كه فقط بداند:
«در جهان هستى چيزى وجود دارد كه ما نمى دانيم آن چيست ؟
و آن موجود كارى مى كند كه ما نمى دانيم آن چه كارى است ؟
آيا ما در مقابل آن موجود وظيفه نداريم ؟
آيا آن موجود نظارتى بر ما ندارند؟
آيا ما به هيچ وجه نمى توانيم با آن موجود ارتباطى برقرار كنيم ؟»
منفى دانستن جواب اين سؤ ال ها، ناديده گرفتن درون مشتاق ماست .
منفى دانستن اين سؤ ال ها ما را به مبارزه با خويشتن وادار مى كند.
زيرا من هنگامى كه به درونم مراجعه مى كنم و خواسته هاى اساسى درونم را بررسى مى كنم ، مى بينم : جواب هر سه سؤ ال مثبت است :
من در مقابل آن موجود وظيفه دارم .
آيا موجود بر من نظارت دارد.
من مى توانم با آن موجود ارتباط برقرار سازم .
روى اين بررسى هاى تجربى ، براى من ثابت مى شود كه بايستى در صدد درك حكميت وجودى خود برآيم و اولين مرتبه كيفيت ارتباط خود را با آن موجود تعيين نمايم .
پديده هاى جهان طبيعت ، توانايى آن را ندارند كه چگونگى اين ارتباط را براى من توضيح بدهند.
اين پديده ها همين مقدار مى توانند اثبات كنند كه در اين جهان ، بانگ جرسى مى آيد و همه اين موجودات در حال حركت و تلاش ، مانند كاروانى رو به سوى مقصدى دارند. اما آن مقصد چيست ؟ و من چه ارتباطى با آن مقصد دارم ؟ از عهده اين حقايق برنمى آيد.
ما مى توانيم درك كنيم كه رابطه من با اين موجود عالى رابطه بسيط نيست ، بلكه اين پيوستگى دو جنبه مختلف دارد:
1 - اين كه مجموع دو پديده كالبد مادى و حقيقت روحى من ساخته شده دست تواناى او مى باشد.
درك اين حقيقت بسيار ساده و تقريبا همگانى است ، و نيز درك اين حقيقت كه مجموع «من» ساخته شده اوست ، نتيجه واضحى را در بردارد كه من بنده اويم و او آفريننده من .
2 - دقت ديگرى لازم دارد كه ما آن جانب دقيق پيوستگى خود را با او درك كنيم و اين معنى به وسيله يك بينايى و روشن بينى مخصوصى حاصل مى شود كه در نتيجه كوشش و مجاهده درونى و فعاليت خالصانه در انجام وظيفه با استناد به او امكان پذير خواهد بود، و آن اين است كه درك كنيم كه «من» دو رو دارد:
روى اول - قيافه ماوراى طبيعى داشته و به اصطلاح ابن سينا؛ «رو به بر سواست .»
اين روى ، شعاعى از نور خداوندى است كه هرگز با معايب و پليدى هاى مادى آميخته نخواهد شد، و اين همان روست كه در مدارك معتبر اسلامى شعاعى از نور خداوندى معرفى شده است .
روى دوم - قيافه طبيعى و مادى «من» است : اين روى «من»، در موقع ورود به جهان هستى يا به عنوان محصول عالى ماده پاكيزه و بدون آلايش و قابل هرگونه ترقى و تعالى بوده است .
براى اين كه اين روى «من» به تدريج تكامل پيدا كرده ، و در آن «من» ادغام شود، خداوند نيروى غرايز و عقل و وجدان را مانند دو قطب متضاد در نهاد ما به وديعت نهاده است .
فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زكّاها و قد خاب من دسّاها. (43)
«سوگند به نفس و آن [حكمت والايى ] كه آن را به وجود آورده و تنظيم نموده و طرق انحراف و تقوا را به آن نفس القا نموده است .
قطعا رستگار شد كسى كه آن را تزكيه كرد و ساقط و ماءيوس گشت كسى كه آن را آلوده نموده و حقيقت آن را پوشاند.»
پس از آن كه خدا نفس را آفريد، دو نيروى فجور و تقوا را در آن به وديعت نهاد. اگر روى بى طرف و طبيعى من در مبارزه اين نيرو، تقوا را مقدم داشت ، بدون شك اين روى «من» هم رفته رفته به آن روى «من» حركت نموده و كمال مطلوب را به دست خواهد آورد، و الا اگر طرف هوى و هوس را ترجيح بدهد، اين روى «من» از تقرب به آن روى «من» محروم مانده ، در نتيجه از رسيدن به رضوان الله اكبر باز خواهد ماند.
درك اين ارتباط زياد مشكل نيست و هيچ گونه احتياجى به پيچ و خم هاى علوم روانى و فلسفى ندارد. فقط در اين باره چند لحظه خالصانه و بدون مفاهيم ابهام انگيز و بازيگرى فلسفى و ادبى تاءمّل نماييد.
اكنون مى توانيم معانى اين آيات كه رابطه ما را با خداى مان بيان مى كنند، درك كنيم :
فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين . (44)
«هنگامى كه آدم را آفريده و از روح خود در آن دميدم ، براى او سجده كنيد.»
يا ايتها النفس المطمئنّة ارجعى الى ربّك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنّتى . (45)
«اى نفس با آرامش ؛ در حالى كه تو از او و او از تو راضى است به سوى او برگرد و در زمره بندگانم به سراى بهشت برين وارد شو.»
يسئلونك عن الساعة ايّان مُرساها فيم انت من ذكراها الى ربك منتها (46)
«از تو درباره روز واپسين سؤ ال مى كنند، از يادآورى آن روز چه فكر مى كنى ؟ پايان آن ساعت رو به خداست .»
و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير (47)
«آنان گفتند: خداوندا، ما نداى تو را شنيديم و اطاعت نموديم . اى خداى ما! برگشت به سوى توست .»
و من تزكى فانما يتزّكى لنفسه و الى الله المصير (48)
«هر كس نفس خود را تزكيه نمايد، به نفع او خواهد بود، و بازگشت به سوى اوست .»
فمن كان يرجوا لقآء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه احدا (49)
«هر كس ملاقات خدايش را اميدوار است عمل نيكو انجام بدهد و در عبادت خدايش شرك نورزد.»
كل نفس ذائقة الموت ثم الينا ترجعون (50)
«تمام نفوس شربت مرگ را خواهند چشيد و سپس به سوى ما برمى گرديد.»
والله يقبض و يبسط و اليه ترجعون (51)
«خداست قبض و بسطكننده و به سوى او بر مى گرديد.»
ان الى ربك الرُّجعى (52)
«برگشت به سوى خداى توست .»
از اين آيات ، رابطه ما با خداوند، مطابق آنچه بيان نموديم آشكار مى شود و اصل «دوروى» داشتن «من» انسانى بيش از پيش آشكار مى گردد.

71 - الهى هذا ذلّى ظاهر بين يديك و هذا حالى لا يخفى عليك .

«خداوندا، اين است ناچيزى و عدم استقلال من در مقابل تو، موجوديت و كيفيت آن به هيچ وجه بر تو مخفى نيست .»
خداوندا، اى داناى تمام اجزاى جهان هستى !
خداوندا، اى داناى مطلق ! كه راز حركت يك مورچه ناتوان در لانه محقرش ‍ آن چنان براى تو روشن است كه قوانين ستارگان بى شمار در فضاى بى كران .
و حركات ظريف روح ما براى تو آن چنان آشكار است كه روشنايى خورشيد تابان .
گفتگوى شعف انگيز بلبلى را روى پرهاى گلى آنچنان مى شنوى ، كه ناله يك جاندار دست از جان شسته اى كه نفس هاى واپسينش را مى شمارد.
تو اى خداى مهربان ، به ناچيزى موجوديت ما آگاهى ، ما اين موجوديت ناچيز را با اخلاص و صفا به بارگاه تو تقديم مى كنيم ، باشد كه عنايتى كنى و لطفى بورزى ، و تكامل و تعالى را نصيب ما فرمايى .

72 - منك اطلب الوصول اليك و بك استدلّ عليك فاهدنى بنورك و اَقِمنى بصدق العبودية بين يديك .

«وصول به بارگاه بى نهايتت را از تو مى خواهم ، براى دريافت وجودت به تو استدلال مى كنم . با انوار فروزانت هدايتم فرما و با صدق بندگى در كوى جلال و جمالت مقيم فرما.»

به عزم كويش اگر ز غربت شود كه بار سفر ببندم ز موى شادى گره گشايم ، به كين ماتم كمر ببندم

«مظاهر مصفا»

چنين شنيدم كه لطف يزدان به روى جوينده در نبندد درى كه بگشايد از حقيقت ، بر اهل عرفان دگر نبندد
اگر خيالش به دل نيايد، سخن نگويم چنان كه طوطى جمال آيينه تا نبيند، سخن نگويد شكر نبندد

«حكيم صفا اصفهانى»
«از بريانت خطاب به يك مرغابى :
وقتى كه آخرين اشعه خورشيد آسمان را گلگون مى كند و نخستين ژاله هاى شامگاهى بر زمين مى نشيند، تو هم چنان در دل فضاى پهناور پرواز مى كنى و بال زنان ، يكه و تنها به راه خويش مى روى .
ديدگان صياد بيهوده تو را دنبال مى كند تا مگر در اين پرواز طولانى خطايى كنى و به چنگ او افتى ، زيرا تو چون نقطه سياهى در دل آسمان شنگرفين مى روى و از راهى كه در پيش دارى باز نمى گردى .
اما تو خود در اين پرواز دور و دراز به دنبال چه مى گردى ؟
سراغ كناره هاى درياچه هاى پرخزه را مى گيرى يا در پى ساحل پهناور رودخانه هستى ، يا جستجوى كرانه اقيانوسى را مى كنى كه در آن موج هاى خروشان به صخره ها مى خورند و آنها را فرو مى پوشانند؟
نيرويى بس شگرف است كه با اين دقت و هوشيارى ، راه تو را در طول كرانه پرپيچ و خم - در دل شب تاريك و فضاى بى كران - به تو كه هم چنان به راه خويش مى روى و هرگز اين راه را گم نمى كنى نشان مى دهند. در همه روز،بال هاى تو در آن بلندى شگرف ، فضاى سرد و خالى را در نورديد و با اين وصف ، تاريكى شب كه اندك اندك فرارسيده ، نتوانسته است تو را در راهى كه به سوى سرمنزل خود در پيش دارى از پا در آورد و خسته و فرسوده ات كند.
ولى چيزى نخواهد گذشت كه رنج تو پايان خواهد يافت . به خانه تابستانى خواهى رفت و در آن سر و سامانى براى خود فراهم خواهى آورد و به آسودگى بانگ برخواهى داشت . بوته هاى نى در دل نيزار به روى آشيان تو خم خواهند شد و بر آن سايه خواهند افكند.
اكنون از بالاى سر من گذشتى و به راه خود رفته اى و گرداب بى كران آسمان در دل خويشت فرو برده است ، اما هنوز درسى كه به من داده اى در دلم باقى مانده و يقين دارم كه هرگز از دل من بيرون نخواهد رفت .
حالا ديگر نمى دانم كه «او»، آن كس كه تو را در پروازت در فضاى آزاد و بى كران از سرزمينى به سرزمينى مى برد، دست مرا نيز در راه درازى كه بايد به تنهايى طى كنم خواهد گرفت و قدم هايم را به راه راست رهبرى خواهد كرد.»
آرى ، فقط اوست كه مى تواند ما را به سر منزل مقصد حقيقى مان برساند. ما وصول به بارگاه او را از خود او مى خواهيم ، چنان كه هر موجودى از موجودات اين جهان هستى ، غايت نهايى خود را از و مى خواهد.
اوست كه در دل شب تاريك و در امواج متراكم اقيانوس ها، ماهى هاى كوچك و ناچيز را به مقصد خود ربرى مى نمايد.
اوست كه تمام اجزاى طبيعت را - از جاندار و بى جان - به راه مطلوب خود رهنمون مى سازد.
و بك استدلّ عليك
«و دليل بر وجود تو را از خود تو طلب مى كنم .»
آيا اين مفهوم ازلى و ابدى و بى نهايت ، آيا اين حقيقت فناناپذير كه ما خدايش مى ناميم ، مى تواند ساخته فكر من بوده باشد؟
آيا خودش ، اين مفهوم بى نظير و بى همتا را در دل ما خاك نشينان ، فروزان ننموده است ؟
مگر ما با حواس خود، ازل و ابد را مشاهده كرده ايم ؟
مگر ما با حواس خود، فناناپذيرى را درك نموده ايم ؟
مگر بى نيازى از علت را، ما با اين حواس و تعقل خود دريافته ايم ؟
اين جاست كه بايستى اندكى به خود آمده و بگوييم : نه . هيچ يك از اين تصورات ساخته حواس ما نيست ، ولى در عين حال ، ما موجودى را كه متصف به اوصاف مزبور است . بدون اين كه يك محال منطقى در بر داشته باشد، درك نموده ايم . پس اين تصور و دريافت ، از بارگاه خود آن موجود مطلق براى ما سرازير شده است . ما بايد با مجاهدت و كوشش ، دوام تابش ‍ و فروزندگى اين نور را از خود او بخواهيم و خود را با آن نور خاموش نشدنى مرتبط بسازيم .
و اقمنى بصدق العبودية بين يديك
«و مرا با بندگى راستين در پيشگاهت برپا دار.»
خداوندا، توفيقت را شامل حالم فرما تا با صدق نيت به بندگى تو قيام كنم و زندگانى خود را در اين دنياى رو به فنا، بيهوده استهلاك ننمايم .

73 - الهى علّمنى من علمك المخزون و صُنّى بسترك المصون .

«خداى من ! از علم مخزونت تعليم فرما و با پرده ستارى خود محفوظم بدار.»

قطره دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش ‍
قطره علم است اندر جان من وا رهانش از هوا وز خاك تن

دانش هاى ما راهى به سوى تمام حقايق ندارد و نمى تواند از ظاهر و پديده ها نفوذ نموده ، به باطن اشيا برسد.
حتمى است كه كسى در امتداد مطالعات خود نمى تواند متفكر عالى قدرى را ببيند، مگر اين كه به طور صريح اعتراف به نادانى خود نموده و از زيادى مجهولاتش در اين جهان هستى ، حسرتى به دل داشته است .
شناخت هاى ما به طور نسبى ، تنها مى تواند كسانى را كه به يك قطره از دريا كفايت مى كنند، اقناع نمايد.
اما به قول نيوتون :
«در صورتى كه معلومات ما در مقابل مجهولاتمان ، مانند يك مشت سنگريزه هاى درخشان كنار اقيانوس است در مقابل همان اقيانوس .»
نمى گويم ممكن است و مشيت خداوندى هم چنان است كه اگر ما رابطه مستحكمى با خداوند ايجاد نموديم ، به تمام جزئيات و كليات جهان هستى آشنا مى شويم ، نه . بلكه روشن است كه مشيت خداوندى چنان است كه ما بايد اين شناسايى را با كوشش و فعاليت به دست بياوريم .
باز من نمى گويم يك موجود انسانى مى تواند تمام حقايق جهان هستى - حتى مشيت خاصه خداوندى - را در اين جهان كون و فساد درك نمايد، ولى اين مقدار مى توان گفت كه در نتيجه تقوا و به كار انداختن عقل سليم و وجدان ربانى ، انسان مى تواند موقعيت وجودى خود را در اين جهان كاملا بداند و از اين راه كه اكثر افراد انسانى را بيچاره و مضطرب ساخته است شكنجه احساس نكند و عالم محدود خود را جنبه ربانى ببخشد.
بلى ، اين كار براى ما قابل الوصول است ، ما با شناخت علت وجودى خود، مانند اين است كه با تمام اجزاى جهان هستى آشنايى پيدا كرده ايم .
ما اگر به علت وجودى و به موقعيت واقعى خود اطلاعى داشته باشيم ، مجهولات طبيعى ما آن اندازه به ما شكنجه مى دهد كه نداشتن اصول و فنون زندگى مادى ، كه در صورت احساس عدم توانايى و نداشتن اختيار، رنج و اندوه ايجاد مى كند.
ما اهميت پديده ها و حقايق مادى را براى تنظيم زندگى در درجه اول از اهميت قرار مى دهيم ، ولى نسبيت و تدريجى بودن به دست آوردن اين امور، ما را به هلاكت نمى كشاند.
نهايت اين است كه ، ما در زندگانى خود، از مزايا و بعضى اوقات از ضروريات محروم مانده ايم ، ولى در آن هنگام كه علت وجودى خود را درك ننموده ايم ، اصلا زندگانى براى خود «فى نفسه» مفهومى نگرفته است تا ببينيم نقص آن چيست ؟ و كمالش كدام است ؟
به اين جهت است كه شما هرگز دانشمندانى را سراغ نخواهيد داشت كه از آن جهت كه در شناخت اجزاى طبيعت موفق نشدند ناله سر داده و اظهار بدبينى نموده و قيافه عبوسى به خود بگيرند؛ مثلا از آن جهت كه گذشتگان ، احتمال وجود عناصر ديگر را در اين جهان طبيعت بدهند و آنها را پيدا نكنند، نوعى بدبختى و بدبينى براى خود احساس كنند. يقينى است كه اگر كشف جاذبيت به تاءخير مى افتاد، هيچ كس ناله نمى كرد، يا اگر كشف الكترون ها دو قرن ديگر هم به طول مى انجاميد، نه ارنست روترفر گريه مى كرد و نه جورج تومسون ناله سر مى داد. چنان كه هم اكنون مسلما هزاران مجهولات شايانى در شناخت طبيعت نصيب مى گردد، ولى با علم به همين معنا هيچ گونه ناراحتى روانى و بيهوده ديدن زندگى براى ما رخ نمى دهد.
اما از قديم ترين دوران ها تا كنون ، اشخاصى كه از موقعيت وجودى خود در اين زندگانى اطلاعى نداشته و مى دانستند كه با اطلاع از موقعيت و حكمت وجودى خود ممكن است بهره بردارى بيشترى در عمر خود بنمايند، ناراحتى ها احساس نموده و ناله ها داشته و خواهند داشت .
آنجا كه مسيح كاشى مى گويد:

آن قدر بار كدورت به دلم آمده جمع كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون
لنگ لنگان در دروازه هستى گيرم نگذارم كه كسى از عدم آيد بيرون

مقصودش اين نيست كه چرا افراد انسان ها موجود مى شوند و رياضيات عاليه را نمى دانند؟ اين ناله و بدبينى كه امثال خيلى فراوان از نمونه مسيح كاشى ابراز مى دارند، معلول اين است كه فردى از انسان كه موقعيت وجودى خود را در زندگى احراز نكرده است ، چه فايده و نتيجه اى براى او در زندگى وجود دارد؟
بلكه اين گونه بى اعتنايى كه درباره شناخت موقعيت وجودى انسان از ناحيه بعضى از متفكران منتشر مى شود، بعيد نيست كه پس از اين ؛ «خودكشى» مانند شكستن يك ليوان آب ، بى ارزش تلقى شود؛ و من به نوبت خود در اين صورت ، همين كار را صحيح و منطقى مى دانم ، زيرا چه معنا دارد كسى كه نمى داند براى چه زندگى مى كند و نمى اند در اين عمر محدود از او چه مى خواهند و نمى داند خوب و بد چه معنا مى دهد؟ چنين شخصى به عقيده من ، عاشق چند كاسه خوراك و چند متر پوشاك و به وجود آوردن چند نفر مانند خوئد، بدبخت بى هدف در اين جهان است ، و چنين شخصى با كدامين منطق ناملايمات دنيا را تحمل نمايد! آيا فقط براى اين كه زنده است !
چه هدف ناچيزى ! شما در عبارات آينده خواهيد ديد كه جنون بشر به كجا انجاميده است !
يك مساله جدى فلسفى فقط وجود دارد و آن اين است كه چرا زنده ايم ؟
اين كه من در سطرهاى بالا گوشزد نمودم ، يك مشت جملات خوش آيند و احساساتى نيست . من گمان مى كنم كه هر كس به طور دقيق در مسائل بالا فكر كند، به همان نتيجه خواهد رسيد كه من بيان نموده ام .
روزنامه اطلاعات شنبه 26 آذر ماه 1345، شماره 12159، از روزنامه تايم چاپ آمريكا چنين نقل مى كند:
«البر كامو معتقد است : تنها يك مساله جدى وجود دارد آن هم خودكشى است ؛ به عبارت ديگر، آن چيست كه زندگى را با ارزش مى كند؟ جواب مذهبى اين سؤ ال همنوز به قوت خود باقى است ، ولى امروز كمتر به آن توجه مى شود.
اكثر مردم جواب اين سؤ ال را اين طور پيش خود توجيه مى كنند:
لذت زنده بودن و حتى در لحظات نااميدى ، احساس وظيفه سبب مى گردد كه انسان زندگى را دوست بدارد.
جواب خود البر كامو اين است كه قيام عليه پوچ بيهودگى وجود بسيار خوب است ، زيرا زندگى همين قيام است و به همين دليل خودكشى يك نوع تسليم است .»
آقاى البر كامو سؤ ال را بسيار عالى طرح نموده است ، ولى جواب او به هيچ وجه قانع كننده نيست . اين گونه جواب را در منطق ، مصادره به مطلوب مى گويند.
مصادره به مطلوب اين است كه انسان به جاى اين كه دليلى براى اثبات ادعاى خود بياورد، همان دعوا را تكرار نمايد؛ مانند اين كه بگويم : من علم فيزيك را به خوبى مى دانم ، آن وقت از من بپرسند، دليل اين ادعا چيست ؟ من در جواب بگويم : براى اين كه من علم فيزيك را خوب مى دانم . اين همان تكرار ادعاست كه از جنبه منطقى غلط شمرده مى شود، بلكه غلط بودن آن يك حقيقت فطرى بديهى است .
خلاصه ، دانايى به ارزش زندگى ، بسته به تشخيص موقعيت واقعى انسانى است در دوران عمرش در داخل جهان طبيعت . و اين تشخيص همراه با نيت انجام تكليف ، تثبيت كننده موقعيت وجودى خود خواهد بود كه خواه ناخواه ، توجه به مبداء اعلى ضرورى نشان مى دهد و ما قبلا هدف زندگى را گفتيم .

74 - الهى حققنى بحقائق اهل القرب و اسلك بى مسلك اهل الجذب .

«خداوندا! وجودم را با حقايق اهل تقرب مزين فرما و روش اهل گرايش به سويت را به من بياموز.»
آنان كه به درگاه تو تقرب جستند و در اين جستجو به مراد خود نايل آمدند، ثابت ترين حقايق براى آنان كشف شده و از نوسان هاى اضراب آور شك و ترديد رهايى يافته ، به آرامش يقين رسيدند.
آنان با وصول به يقين به سوى تو جذب شدند؛ البته ما موجودات انسانى كوچك تر از آن هستيم كه با وجود ربوبى خداوندى اتحادى پيدا كنيم . چنين تصورى امكان ناپذير است ؛ يعنى هرگز واقعيت نخواهد داشت .
اما مى دانيم كه انسان ها در نتيجه توجهات صحيح و كوشش ها و مجاهداتى عالى در دوران زندگى ، مى توانند عظمت روحى خود را دريابند. اين عظمت روحى آنچنان است كه مى توان آن را به عنوان شعاع نور خداوندى معرفى نمود.
انجذاب به سوى خداوند، تخلق به اخلاق اوست .
در آن هنگام كه انسان به سوى بى نهايت جذب مى شود، كاملا در مى يابد كه وجود ضعيف و ناچيزش ، عظمتى به خود گرفته است كه اين الفاظ معمولى قدرت ارائه آن را ندارد و لذتى بالاتر از اين حالت جذبه وجود ندارد.

75 - الهى اغننى بتدبيرك لى عن تدبيرى و باختيارك عن اختيارى .

«خداوندا! با تدبير خود از تدبيرهاى ناقصم بى نيازم فرما و از اختيار خود بهره مندم بساز.»
مقدارى از حقايق نسبى را با عقول و مشاعر خود درك مى كنيم ، ولى تدبير نهايى امور، هيچ گاه براى ما دست نمى دهد؛ به همين جهت ، هميشه تدبيرهاى ما ناقص و اراده هاى ما كامل نخواهد بود.

اگر محول حال جهانيان نه قضاست چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست ؟
بلى قضاست به هر نيك و بد عنان كش خلق بدان دليل كه تدبيرهاى جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبود يكى چنان كه در آئينه تصور ماست

اگر در اين حالت تسليم شگفت انگيز، كوچك ترين مسامحه اى روا بداريم ، به حيرت و اضطراب مبتلا خواهيم گشت و اگر اين تسليم را ناديده بگيريم ، به ورطه احساس بى نيازى منجر به طغيانگرى سقوط خواهيم كرد.
پس بايد در اين مورد درست بينديشيم و ببينيم خداوند بى چون ، در امور ما چه مقدار دخالت دارد؟
جاى ترديد نيست كه عوامل قاهره و علل پيروز از هر سو ما را احاطه نموده است ، درون و برون ما پر از شرايط و مقتضياتى است كه استقلال تفكرات و تدبيرهاى ما را منفى مى سازد، مانند اين است كه :

پرّ كاهم در مصاف تندباد خود ندانم در كجا خواهم فتاد
پيش چوگان هاى خكم «كن فكان» مى دويم اندر مكان و لا مكان

«مولوى»
ولى در همين نظام هماهنگ موجودات جهان طبيعت كه ما موجودات انسانى هم يكى از تشكيل دهندگان آن مى باشيم ، اختيار و كوشش و فعاليت ما نيز پيش بينى شده است ، اين مائيم كه در نظام قابل انعطاف طبيعت ، واحدهاى مربوط را ايجاد مى كنيم .
اين ماييم كه در پهنه بى كران طبيعت ، موج هاى كوچكى كه همگى در تشكل كل دخالت دارند، به وجود مى آوريم .
پس معناى اين كه خداوند ما را با تدبير خود از تدبير نمودن بى نياز فرمايد، چنين مى شود كه عوامل فعاليت ما را كه از آن جمله تدبير و اختيار است تنظيم فرمايد و ما بتوانيم از اين عوامل حداكثر بهره بردارى را بنماييم ، نه اين كه ما هيچ گونه تدبير و اختيارى نداشته باشيم ، زيرا آنچه كه آيات قرآنى و ساير مدارك معتبره اسلامى و عقل سليم و وجدان گوشزد مى كند، اين است كه جهان هستى جايگاه تلاش و كوشش است ، و اين ماييم كه با تمام كوشش بايستى با عوامل طبيعت و جهل مبارزه نموده ، آنها را به نفع خود در زندگانى مادى و معنوى مورد استفاده قرار بدهيم .