65 - الهى تردّدى فى الاثار يوجب بعد المزار فاجمعنى عليك بخدمة توصلنى اليك .

«خداى من ! تماشا و تردد من در نمودهاى جهان هستى ، مقصدم را كه زيارت بارگاه توست دور مى سازد. توفيقت را شامل حالم فرما تا با انجام وظيفه به سوى تو رهسپار شوم .»

دل چو پرگار به سو دورانى مى كرد واندر آن دايره سرگشته پابرجا بود

جهان هستى ، خود را آماده شناسايى ما نشان مى دهد؛ وسيله شناسايى ما چيست ؟
وسايل شناسايى ما همين حواس درونى و برونى و آلاتى است كه پديده ها را به كمك آنها دقيق تر و روشن تر درك كنيم . آيا اين وسايل و آلات مى توانند با امانت كامل ، واقعيت ها را براى ما قابل درك بسازند.
البته نه ، زيرا عينك حواس و آلات ما با خواص خود از ناحيه پديده هاى جهان هستى رنگ آميزى مى گردد. ما با آن عينك مى نگريم و گمان مى كنيم واقعيت هاى جهان هستى را بدون دست خوردگى دريافته ايم . مگر نه اين است كه : «ما در نمايشنانه بزرگ وجود، هم بازيگريم هم تماشاگر»، پس ‍ من كه تاكنون نتوانسته ام مرز حقيقى جهان هستى و «من» را مشخص ‍ بسازم ، چگونه مى توان ادعا نمايم كه جهان و من را شناخته و هويت ماوراى آن را دريافته ام ؟ و نيز تاريكى جهان ماديات و اختلاف نمودها و حكومت كيفيت ها و كميت ها و گسترش اين موجودات در رودخانه دائم الجريان كون و فساد از يك طرف ، و برى و منزه بودن آن موجود عالى و لطافت و نزديكى او به همين موجودات از طرف ديگر، نزديكترين فاصله را به دورترين مسافت ها مبدل ساخته است .

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود زنها از ين بيابان وين راه بى نهايت

آه خداوندا! براى ديدارت به كوهساران مى نگرم ، كشش مادى آنها مانند سد آهنينى ، لطافت روح و عظمت خواسته او را با خشونت مواجه ساخته و آن را باز پس مى گرداند.
كوهساران فقط مى توانند رسوب اعصار و قرون گذشته را در خطوط خود به من نشان بدهند و سر به فلك كشيدن آن ها عظمت كميتى را كه دارا مى باشند، خاطرنشان مى سازد.
كوه هاى سربه فلك كشيده كجا؟ پيشگاه ربوبى تو كجا؟
درياها باعظمت تر و لطيف ترند؛ به درياها بنگرم شايد از پهنه هاى بى كران و موج هاى خروشان درياها گامى به سوى تو بردارم . اما حركات موجى درياها، دست خوش عوامل طبيعى خود مى باشند، هر چند كه عظمت دريا براى ما استقلالى نشان مى دهد و ما هم اديبانه براى آن در عين عظمت ، خود آگاهى نسبت داده و در تعيين سرنوشتش اختيارى به آن اضافه مى كنيم . ولى در آن هنگام كه دست از بازيگرى برمى داريم ، مى بينيم نه تنها ما در اسناد اختيار و استقلال به دريا توهم نموده ايم ، بلكه ممكن است همين توهم را آن خس ناچيز كه در نقطه بسيار كوچكى از موج دريا مى غلتد، به خود نسبت بدهد. اصلا ممكن است اين خس ناچيز بگويد: اين همه عظمت و امواج بى كران دريا فقط و فقط براى اوست :

دريا كه به طبع خويش موجى دارد خس پندارد كه اين كشاكش با اوست

آرى ، من هم توهم مى كنم ؛ دريا هم خيال مى كند؛ آن خس ناچيز هم گرفتار پندار خويشتن مى باشد.
بالاخره ، اگر چه درياها تماشاگهى بس عظيمند، اگر چه تماشاى آنها در درون مان هيجان وصف ناپذيرى ايجاد مى كند. اگر چه درياها در هنگام موج حلقه هاى متصل ، زنجير وجود را براى ما مجسم مى سازند، وى با همه اين عظمت ها، دريا كشش هندسى دارد؛ قابل قسمت است ؛ گاهى در حركت و گاه ديگر در سكون است ؛ مى تواند تحت عوامل معينى به صورت بخار درآمده و در فضاى بى كران مستهلك شود. پس درياها هم نمى توانند مرا به سوى تو، اى خداوند لم يزل و لا يزال ، رهبرى نمايند.
درياهاى بى كران و خروشان كجا؟ پيشگاه ربوبى تو كجا؟
گل هاى ظريف و زيبا را نظاره مى كنم ؛ تبسم آنها ديدگانم را و بوى عطرآميز آنها مشامم را مى نوازد.
اين گلها با تمام ظرافت و زيبايى كه دارند، و با تمامى آشنايى كه با احساس ‍ و شورش دل من دارا مى باشد، به اين ساده لوحى كه مى خواهم از آنها طريقى به بارگاهش انتخاب نماييم مى خندند و مى گويند: آن جمالى را كه تو جستجو مى كنى ديده ديگرى لازم دارد، زيرا اين ديده ها از كميت ها و كيفيت هاى محدود مشخص نمى تواند تجاوز نمايد، چنان چه ما خود با اين ديدگان رنگين و رنگ پرست به سراغ ديدارش نمى رويم .

هله آنچه خواستم ، يافتم از دل خدابين نه به ارض خويشتن را و نه بر سما زدم من

آن بويى كه مستانه به دنبالش مى دوى ، مشام ديگرى احتياج دارد.

بينى آن باشد كه او بويى برد بوى او را جانب كويى برد

به درختان سرسبز و خرم و دشت ها و دمن هاى روح افزا مى نگرم ، گوش به سكوت آنها كه عالى ترين سرود را مى نوازد، فرا مى دهم ؛ جنبش ها و لرزش هاى ظريف ، آنان راز وجود را براى ما رموز لطيفى را آشكار مى كنند. چه لذت و حيرت آميخته با وقار كه در روحم ايجاد نمى كنند!

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دلى تنگ وان جا به نيكنامى پيراهنى دريدن
گه چون نسيم با گل ، راز نهفته گفتن گه سر عشق بازى از بلبلان شنيدن

«حافظ»
ولى آنگاه كه به ياد مى آورم ، خزان مرگبارى در دنبال اين طراوت و شادابى فرامى رسد، آنها را خاموش و بى شكوفه در بيابانها رها مى كند، سرودهاى دلپذيرشان كه با نواهاى زيباى پرندگان ظريف در هم مى آميخت ، در آن موقع به ناله هاى خزانى مبدل مى گردد. درك مى كنم كه ابديت در نهاد اين موجودات خرم و سرسبز نيز وجود ندارد.
در اين موقع ، احساس مى كنم كه راهى نپيموده و در همان نقطه كه آغاز حركتم بوده است توقف نموده و متحيرم .
گل ها و درختان سرسبز و چمن هاى خرم كجا؟ پيشگاه ربوبى تو كجا؟
به «خود» مى نگرم و در اعماق قلب و عقل و خيال و وهم فرو مى روم . در آنجا جهانى بزرگ تر از جهان طبيعت مى بينم . اين جهان شگفت انگيز، اگر چه لطيف تر و نيرومندتر و نافذتر از جهان بيرون است ، زيرا اين جا «من» وجود دارد.
اين جا جايگاه وجدان است . اين جا درك ذات ديده مى شود.
با اين حال ، همين كه اين حقايق را به عنوان راه هاى سير و سلوك به سوى تو انتخاب مى كنم ، همان مقدار از حركت به سوى تو جلوگيرى مى كند، كه پديده هاى جهان خارجى .
آرى خداوندا، درك مى كنم كه :

وهم و حس و فكر و ادراكات ما هم چون نى دان مرك كودك ، هلا

«مولوى»
فضاى بى كران با نقطه هاى زرينش در مقابل چشمانم گسترده است . طاير تيزرو خيال با سرعت بى نهايت در آن پهنه به پرواز درمى آيد. كرات فضايى را با يك بال زدن در پشت سر مى گذارد.
بى نهايت را مى بيند و آن را در مى نوردد. ولى چگونه مى توان باور كرد كه اين طاير تيزرو خيال در همان نقطه ايستاده ، بالى نگشوده و پروازى ننموده است ؟
فضاى بى كران با نقطه هاى زرينش كجا؟ پيشگاه ربوبى تو كجا؟

خداوندا، در اين دير تحير همى هستم تهى دست و دلى پر

«عطار»
ولى اى خداوند بى چون ! اگر ما از اين موجودات هستى يا از اين جريان هاى درونى توقع ديدار تو را داشته باشيم ، ما را آنچنان عفو فرما كه چوپان ناتوان را، در آن هنگام كه تو را در هيكل برومند و با عظمت موسى عليه السلام مى ديد. ما را همان اندازه بپذير كه بزهاى آن چوپان را به پيشكشى و هى هى و هيهايش را به زمزمه الهى :

اى فداى تو همه بزهاى من اى به يادت هى هى و هيهاى من

در اين موقع است كه ديگر تمام ياءس و نوميدى ها به شادى و اميد مبدل گشته است ، زيرا به خوبى درك مى كنيم كه منحصرترين راه و نزديك ترين مسافت به سوى بارگاه عظمت تو، كنار گذاشتن تمام راه ها و قصد حقيقى زيارت توست .
حال كه راه به سوى تو اين اندازه نزديك و سهل است ، پس قصد كنم و در مقصد باشم .

جمعى ز كتاب و سخنت مى جويند جمعى ز گل و نسترنت مى جويند
آسوده جماعتى كه دل از همه چيز برتافته از خويشتنت مى جويند

خداوندا، اجازت فرما تا دمى چند رو در رويت به زانو در افتم ، قطراتى از اقيانوس جان ، نثار بارگاهت نمايم .
آه ، اى نزديك تر از من به من ، خيال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسوده ام كرده است ، نه راه و مسافت ؛
اشهد ان المسافر اليك قريب المسافة (38)
«گواهى مى دهم مسافر كوى تو مسافت اندكى دارد.»

از گل آدم شنيدم بوى تو راه ها پيموده ام تا كوى تو

اكنون ديگر كوهساران را مانند خال هاى زيبايى بر رخسار طبيعت كه جمال بى نهايت ماوراى خود را نشان مى دهد، مى نگرم . امواج خروشان درياها، نواى راز هستى را به گوشم مى نوازد.
گل ها را در ميان انگشتان قدرتت كه بر مشام آدميزادگان گرفته شده است ، نظاره مى كنم .
آن درختان سرسبز و چمن هاى خرم را در حال تكبير و تسبيح مى بينم ، وجد و شعفم آنگاه لبريز مى گردد كه نسيم نوازشگر بهارى را مى بينم كه شكوفه ها و برگ هاى شاداب را بر روى همديگر خم مى كند، تا بوسه بر لبان تسبيح گويان همديگر بزنند و سپس قامت راست نموده ، دوباره به ذكر و هلهله مشغول شوند.
در اعماق قلب و عقل و خيال فرو مى روم ؛ با روشنايى خيره كننده اى كه بر آنها مى تابد روبه رو مى گردم ، و راه بسيار روشنى به سويداى دل - كه جايگاه تو مى باشد - به رويم باز مى شود.
حال مى بينم كه :

نيست كس را جز تو جايى در سويداى ضمير آرزوى اهل عرفانى ، ندانم كيستى

حال ديگر، فضاى بى كران با آن نقطه هاى زرينش كه در آغوش خود گرفته است ، مى تواند به عنوان آستانه بارگاه جلال و جمالت مرا به سوى خود خيره نمايد.

66 - كيف يستدلّ عليك بما هو فى وجوده مفتقر ذلك ؟

«خداوندا، چگونه با اين موجودات كه در وجود خود نيازمند تو مى باشند، به سوى تو راهى بيابم ؟»
اگر بتوانم از يك سنگ تاريك كه خورشيد به آن تابيده و آن را روشن ساخته است ، حقيقت آفتاب را درك كنم .
اگر بتوانم از حركت سرانگشتى كه معلول نيرو و فعاليت روحم مى باشد، حقيقت و عظمت روح را دريابم .
اگر بتوانم از حركت مضطربانه خسى در روى نقطه بسيار محدودى از سطح اقيانوس ، ژرفا و كرانه و پهنا و حقيقت محتويات بى شمار آن را دريابم .
اگر بتوانم از حركت پر كاهى ، كميت و كيفيت تندباد مربوط به تمام هستى را تعيين كنم .
اگر از ذره سرگردان در فضاى هستى كه حقيقت و ماهيت هزاران خورشيد را كه در تحريك و جنبش آن ذره دخالت ورزيده اند، درك نمايم .
در اين صورت از حقايق و نمودهاى اين جهان طبيعت به سوى تو اى خداى لم يزل و لا يزال راهى پيدا خواهم كرد؟
اين است كه هشياران تاريخ انسانى ، در اين جمله زير اتفاق نظر دارند كه مى گويد:
«براى جامعه و بشرى كه در ميان گردباد حوادث در جنبش است و آرامگاه او در آغوش همان گردباد است ، و لذت خويش را در همان جا مى جويد، بسيار مشكل است كه با فكر خود، اصل عليت و پيوستگى علل و معلومات را دريابد.»

موج از حقيقت گهر بحر غافل نيست حادث چگونه درك نمايد قديم را

«صائب تبريزى»
همين بود كه لحظات قبل مى گفتم : خداوندا، ترددم در آثار، منزلگه لقاى تو را دور مى سازد.
افتقار و نيازمندى با استغنا و بى نيازى ، سلب و ايجابند.
كدام يك از اين دو مفهوم مى تواند ديگرى را نشان بدهد؟
بى نياز پروردگارا، خورشيد عنايتت را بيفروز و آنگاه چراغى از آن خورشيد فرا راهم گير، تا احتياجى به نظاره در اين موجودات كه سر تا پا مستمند وجود تو مى باشند، نداشته باشم .
با آن استدلال كه از عقل و دانش نتيجه مى شود، هرگز آرزوى وصول به پيشگاه تو را كه نهايت آرمان ماست نتوان داشت .
لطيف پروردگارا! ما با كوشش زيادى بالاخره درك نموده ايم كه :

عقل كشتى ، آرزو گرداب و دانش بادبان حق تعالى ساحل و عالم همه درياستى

«ميرفندرسكى»
عناصر و واحدهاى آن استدلال كه آغاز و انجام خود را از نتيجه مى گيرند، چگونه مى تواند ما را به آن نتيجه كه هيچ گونه سنخيت و تماثلى ميان آنها وجود ندارد، برساند؟
باز برگردم و همان راز و نيازم را تكرار نمايم :
الهى تردّدى فى الاثار يوجب بعد المزار.
خداوندا، لطف و عنايتت را شامل حالم فرما، كه از تصورات و تخيلات دست برداشته ، گام به سوى تو بردارم .
توقف و نظاره و سياحت ما در اين درخت پر شاخ و برگ خلقت ، راه ما را به سوى تو دورتر خواهد ساخت .
قصد كنيم و به تو برسيم ، گام برداريم و در مقصد باشيم .

67 - ايكون لغيرك من الظّور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك ؟ متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدلّ عليك و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك ؟

«آيا حقيقتى غير از تو، آن روشنايى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار بسازد؟ آيا تو پنهان بوده اى كه به دليلى كه به سوى تو رهنمونم بسازد، احتياج داشته باشم ؟ كى از من دور بوده اى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند؟»
بار پروردگارا! آن هنگام كه حالت زودگذر روانى ام را كنار مى گذارم و به خود آمده ، با دقت مى نگرم ، مى بينم : روشنايى جمال و جلالت در جهان هستى ، آشكارتر از هر چيز است و براى آن وجود بديهى ، خفا و پوشيدگى نيست كه چراغى سر راهم بگيرم و بارگاه ربوبى تو را جستجو نمايم ، زيرا هر آن گاه كه حقيقتى را دليل راهم فرض مى كنم ، با كمى تاءمل درك مى كنم كه سازنده همين دليل و فروزنده همين چراغ راه نيز تويى .
اگر به طور مستقيم و ناخودآگاه ، اعضاى مادى كالبدم را مورد توجه قرار دهم ، غير از مشتى گوشت و استخوان و رگ و پى و خون نخواهم ديد؛ ولى همين كه اعضاى بدنم را با خودآگاهى حضورى در نظر مى گيرم ، در اين موقع مى بينم ، اول خود را درك نموده ام و سپس اعضاى كالبدم را، كه چراغ راه به سوى درك «من» مى باشند.
خدايا! چگونه مى توان تصور نمود كه نقطه اى از نقطه جهان طبيعت ، بى اشراق فيض تو بتواند به وجود خود ادامه بدهد؟ مگر جهان طبيعت مى تواند از ذات خود حركت و قانون و نظم بسازد؟

همه عالم فروغ روى حق دان حق اندر وى ز پيدايى است پنهان
زهى نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودى فروغ او به يك منوال بودى
ندانستى كس كاين پرتو اوست نكردى هيچ فرق از مغز تا پوست
تو پندارى جهان خود هست دائم به ذات خويشتن پيوسته قائم

«شيخ محمود شبسترى»

68 - عميت عين لا تراك عليها رقيبا.

«كور است آن چشم كه نظارت تو را بر خود درك نمى كند.»
از بامدادان تا شبگير ظلمانى ، ديدگانم بر اين صحنه بى كران طبيعت باز است .
اشكال و الوان را مى بينم ، كوچك و بزرگ و حركات و سكنات و زشت و زيباها را نظاره مى كنم ، همه چيز را مى بينم و اين نظاره را با تمام جراءت ، بينايى مى نامم .
خداوندا، آيا حقيقتا ديدگان من باز است و مى بينم ؟
اگر ديدگان من باز است ، چرا نظارت تو را از همين بود و نموده ها كه بر ديدگانم مى تابد، مشاهده نمى كنم ؟
پس چرا آنگاه كه احاطه وجودى تو را بر تمام موجودات به ياد مى آورم ، پلك هاى چشمان درونى و بيرونى ام روى هم مى افتد، و شب پره وار، خورشيد فروزان را ناديده مى گيرم ؟ اما وقتى درست مى نگرم و مى انديشم ، مى بينم :

قافيه انديشم و دلدار من گويدم مينديش جز ديدار من

اى روشنايى بخش ديده ها! دست عنايتى فرود آر و با مهر خداوندى ات ، نورى فرا راه اين چشمان خيره برافشان ، تا نظارت تو را بر تمام اين كائنات ، و اشراق نور تو را بر ديدگانم درك كنم .

69 - و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيبا.

«كالاى آن بنده خسارت برد، اگر از محبت خود چيزى نصيبش ‍ نفرموده اى ؟»
اين جهان هستى با اين عظمت ، جايگاه سوداگرى بس شگفت انگيز است .
گروهى تمام وجود خود را در مقابل خور و خواب و خشم و شهوت چند روزه از دست مى دهند.
اينان چه مى خرند و چه مى فروشند؟
جان پاك و روح بى نهايت بزرگ مى فروشند، خوشگذرانى و هوى و هوس هاى زودگذر مى خرند.
منتها، به اندوه هاى پشت پرده ، خود، آگاهى ،

بگفت : آن جا به صنعت در چه كوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند

«نظامى گنجوى»
گروهى ديگر، كالاى وجود را بر بازار طبيعت عرضه مى كنند، مقدارى تمايلات و آزادى در اشباع غرايز و مقدارى هم علم و دانش يا خدمت بر انسان ها در هنگام ميل و رغبت خود مى خرند.
اين گروه تا اندازه اى سود برده اند و به نتيجه محدودى رسيده اند، اما آن چه را از دست داده اند، خيلى باارزش تر از آن بوده است كه به دست آورده اند.
دسته ديگرى هم زندگى مى كنند و در اين ميدان معامله ، ندامت ها و نوميدى ها مى خرند و جان مى فروشند. گويى اينان كالايى غير از ناله و بدبينى در بازار زندگى نمى بينند.
خسارت و بى نوايى اينان همان مقدار است كه براى گروه اول كه تمام وجود خود را در مقابل خور و خواب و خشم و شهوت از دست مى دهند.
جمعى ديگر آگاه تر زندگى مى كنند. آنان ارزش سرمايه اى را كه در دوران زندگى در اختيارشان قرار گرفته است ، بيشتر از گروه هاى نامبرده درك كرده اند.
آنان دريافته اند كه ، نه خور و خواب و خشم و شهوت ، و نه يك مشت اصطلاحات محدود علمى ، و نه مقدارى شناسايى پيچ و مهره هاى كارگاه هستى ، و نه مانند جغد خرابه نشين و نشستن و ناله سر دادن ، هيچ يك از اين كالاها ارزش آن را ندارند كه با روح انسانى كه كمال اعلى ثمر آن است ، مبادله نمايند.
اينان شناخت عمومى جهان و خدمت به زندگان را سزاوار خريد در مقابل از دست دادن نقدينه وجود خود احساس نموده اند. ولى آيا هرگز اين سؤ ال براى آنان مطرح شده است كه شناخت جهانى كه با تكميل و تعالى روانى همراه نيست ، چه ارزشى خواهد داشت ؟ و خدمت به موجودات زنده بدون آن كه وابستگى آنان را به پروردگارا بى چون بداند، غير از پروراندن چند عدد حيوان درنده سودجو و سودپرست چه ارزش خواهد داشت ؟ و اگر اين سؤ ال براى آنان مطرح شود، با كدامين اصل منطقى خود را قانع ساخته اند؟
با اين كه نوعى عظمت روحى براى همين گروه وجود دارد و اينان به هدف اعلاى آفرينش نزديك ترند، ولى با اين حال با صراحت مى گويم : اگر اينان از شناختن جهان بزرگ و از خدمت به جانداران - مخصوصا انسان - هيچ گونه اصل مستحكمى را پشتيبان خود قرار نداده و خودخواهى خود را اشباع نموده اند، باز خسارت برده اند و آنچه از دست داده اند، خيلى باارزش تر از آن بوده است كه به دست آورده اند.
پس ، آن كيست كه در اين جايگاه سوداگرى ، بهترين معامله را انجام مى دهد؟ اينان كسانى هستند كه فقط و فقط، محبت را كالاى معادل جان پاك خود ديدند و لحظه اى هيجان مهر و محبت را در روح خود، با تمام جهان هستى معدل شمردند.
من در اين جا، جملات آن شخص مقدس را كه قرن ها پيش سروده است ، يادآورى مى كنم :
«اگر به زبان فرشتگان سخن گويم و محبت نداشته باشم ؛ صدايم طنين آهن دارد. اگر جميع اسرار و همه علوم را بدانم و ايمانم كامل داشته باشد - به حدى كه كوه ها را جابه جا كنم - و محبت نداشته باشم ، هيچ هستم .
اگر جميع اموال خود را صدقه بدهم و بدن خود را در آتش بگذارم ، و محبت نداشته باشم ؛ هيچ نفعى نمى فرم .
محبت ، بردبار و مهربان است . محبت ، حسد نمى ورزد. محبت ، كبر و غرور ندارد. محبت ، حركات ناپسنديده ندارد.
محبت ، نفع خود را طالب نيست . محبت ، خشم نمى گيرد و سوءظن ندارد.
محبت ، از ناراحتى خوشوقت نمى گردد، ولى با راستى شادى مى كند.
محبت ، صبور است و همه چيز را باور مى كند، زبانها را خاموش مى گرداند، رسالت ها نيست خواهند شد، ولى محبت هرگز ساقط نمى شود. آنچه مى ماند ايمان و اميد است . او، يعنى محبت ، از هر سه بزرگ تر است .» (39)
ولى در اين جا، يك مساله بسيار با اهميت مطرح است كه شيرينى و زيبايى مفهوم محبت نمى تواند آن را پوشيده بدارد، آن مساله اين است : به كه محبت بورزيم و براى چه محبت بورزيم ؟
خيلى چيزها در اين باره گفته اند و خواهند گفت . در اين باره خيلى تفكر كرده اند و بعد از اين هم تفكر خواهند كرد. كاغذها به نام كتب سياه خواهند كرد، ولى من به نوبت خود گمان مى كنم كه در اين مورد جواب قاطعانه اى پيدا نخواهد شد. اگر انسان ها بتوانند در اين مساله ، گذشت زمان را ناديده بگيرند و حقيقت را از زمان جدا كنند، چنان كه يك اصل رياضى بديهى را مى توانند از بادپاى زمان محفوظ بدارند، براى حل اين مشكل كه به كه محبت بورزند و براى چه محبت بورزند؟ اصلى را در نظر بگيرند، شايد آن اصل به صورت زير درآيد كه آن را وايتهد در فرمول فلسفى و سعدى و حافظ در شكل ادبى و ديگران در صورت هاى ديگر بيان نموده اند. آن اصل اين است :

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

«سعدى»

عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى

«حافظ»
همان طور كه مى دانيم ، مقصود از عشق در بيت حافظ، همان است كه در بيت سعدى است ، زيرا عشق مجازى همان هوى و هوس زودگذر است كه نه تنها نمى تواند مقصود كارگاه هستى را براى ما قابل درك نمايد، بلكه ما را از درك آن كاملا عاجز و ناتوان مى سازد.
وايتهد اين مضمون را چنين گفته است :
«ممكن است حدس بزنم : آن ايدئولوژى بالاخره بر جوامع بشرى پيروز مى گردد كه براى درك واقعيت ، نسيمى از ابديت را بگستراند و تمام اين موجودات را به عنوان حقايق گذران كه نشانى از آن ابديت دارند، قبول نمايد.» (40)
با اين اصل كه اين سه متفكر انسانى بيان مى كنند، موضوع محبت بدون شك ، نه تنها يكى از تجملات مورد تمايل ماست ، بلكه يك ضرورت انسانى است كه بدون آن ، محبت انسانى وجود ندارد.
عبارت دو متفكر شاعر «سعدى و حافظ» آشكار است ، ولى محبت در عبارت وايتهد، از مختصات ماوراى طبيعت است كه بر طبيعت مى وزد.
در اين جا، ديگر سخن از آن موضوعات پا در هوا و زودگذر كه مورد رغبت و محبت انسان هاى عامى قرار مى گيرد در ميان نيست ، پس مى رسيم به اين نكته كه :

هر صورت دلكش كه تو را روى نمود خواهد فلكش دور ز چشم تو ربود
رو دل به كسى نه كه در اطوار وجود بوده ست هميشه با تو و خواهد بود

اى افراد انسانى ! اى آنان كه مى خواهيد در اين زندگانى آگاهانه رفتار نموده و از موضوع محبت برخوردار شويد! آن كس كه هميشه با ما بوده و خواهد بود، خداست .
آرى خداست ، و محبت او فوق تمام محبت ها و اساسى ترين و شيرين ترين آنها مى باشد. آرى ، اصيل ترين آنها مى باشد.
به خدا محبت بورزيم ، كه انگيزه هاى محبت را در ما ايجاد كرده و نيروى انبساط روانى را در ارتباط با زيبايى ها به ما عنايت فرموده است . آنگاه ، با انجام تكاليف و طى راه هايى كه به وسيله عقل سليم و وجدان با قيافه هاى گوناگونش معين فرموده است ، محبت او را به خود جلب كنيم .
قل ان كنتم تحبّون الله فاتّبعونى يحببكم الله . (41)
«اگر واقعا شما خدا را دوست مى داريد و مى خواهيد او هم شما را دوست بدارد، بياييد از من كه حقايق فطرت شما را بيان مى كنم تبعيت نماييد [و عوامل محبت و انبساطهاى متنوع و زيبايابى هاى گوناگون را كه به شما بخشيده است ، دريابيد] تا خداوند شما را دوست بدارد.»
فرض كنيم كه تمام موجودات دنيا - اعم از انسان و ساير كائنات - شما را دوست بدارند، مگر محبت آنان فناپذير نيست ؟ مگر محبت آنان مى تواند به تمام آمال و آرمان هاى شما جوابگو بوده باشد؟
مگر محبت آنان ميتواند طبيعت حيوانى شما را عوض نموده و از هر جهت شما را به كمال برساند؟ آرى ، آن دوستى خداوند است كه تفسيركننده تمام محبت ها و آزادى بخش روح و آخرين وسيله تعالى جان آدمى مى باشد.