54 - الهى ما الطفك بى مع عظيم جهلى و ما ارحمك بى مع قبيح فعلى ؟

«اى خداى من ! با اين كه به مقام شامخ ربوبى تو و به موقعيت واقعى خود در جهان هستى نادانم ، اما چه الطاف شايانى كه شامل حالم نفرموده اى ! با اين كردارهاى ناشايستم چه رحم و عطوفتى كه برايم ابراز نمى كنى !»
نادانى ما به موجوديت خود از يك طرف ، جهل ها به عظمت و لطف تو از طرف ديگر، مانع جريان لطف عمومى تو نخواهد گشت . ما چگونه مى توانيم ريزش فيض عظيم تو را در هر لحظه به تمام كائنات و موجود انسانى درك كنيم ؟ ما كه محبوس قوانين طبيعت هستيم و براى ما بسيار مشكل است كه جريان هاى زيربناى جهان كون و فساد را درك نماييم .
ما چشم به دنيا گشوده ، هميشه درخشندگى نور وجود را بر در و ديوار اجزاى تمام موجودات مشاهده نموده ايم .
ما آن شيشه هاى شفاف هستيم كه نور، دائم در آن نفوذ مى كند و او گمان مى كند كه نور از خود آن شيشه است .
روح ما را در لانه كوچكى به نام بدن جا داده اى و مانند آن كرم ناچيز، تمام موجوديت خود را ساخته شده لانه محقر يك شاخه درختى مى بيند و درك نمى كند كه درخت ، به واسطه ريشه نهفته در زمين آب را جذب نموده و تا بلندترين شاخه و كوچك ترين برگ ، حيات خود را مرهون همان آب است . همان آب است كه اساس زندگانى اوست ، او درباره باغبان و كيفيت و كميت فعاليت او هيچ گونه توجهى ندارد.
اما آن شيشه خواه بداند نور درخشنده اى كه او را شفاف نموده است از منبع ديگرى است يا نداند، نور به شيشه خواهد تابيد. و آن كرم محقر بداند كه حيات و موجوديت او، نتيجه آب و خاك و كوشش باغبان است يا نداند، باغبان فعاليت نموده و آب به بلندترين شاخه ها و كوچك ترين برگ ها از ريشه درخت خواهد رسيد. آرى ، ما نمى دانيم .
ولى اى پروردگار لطيف ! گاه گاهى به خود مى آييم . در يك لحظه زودگذر كه به لطف خداوندى تو متوجه مى گرديم ، نه تنها درك مى كنيم قوام تمام موجوديت ما بسته به لطف توست ، بلكه گمان مى كنيم كه به غير از ما چيزى ديگر نپرداخته اى ، فقط تو خداى ما هستى :

چنان لطف تو شامل هر تن است كه هر بنده گويد خداى من است

55 - الهى ما اقربك منّى و ابعدنى غنك و ما اراءفك بى فما الذى يحجبنى عنك ؟

«خداوندا، با اين دورى كه من از تو احساس مى كنم و اين فاصله كه من با تو ايجاد كرده ام ، تو چقدر به من نزديكى ؟ چه مهربان خدايى ! پس آنچه حجابى ميان من و تو گشته است چيست ؟»

دوست نزديكتر از من به من است وينت مشكل كه من از وى دورم
چه كنم با كه توان گفت كه او در كنار من و من مهجورم

«سعدى»
هنگامى كه موجودات طبيعى را مى بينم ، هرگز توجهى به آن نور كه توسط آن ، موجودات جسمانى را مشاهده مى كنم نمى بينم . نور نزديكترين پديده ها براى ما در موقع ديدن اجسام است ، ولى هرگز مورد توجه ما قرار نمى گيرد، مگر در حالات استثنايى .
نزديكى نور است كه باعث دورى آن گشته است ، از آن طرف ، نحوه تفكر ما به گونه اى است كه نمى تواند باور كند كه : خداوند با آن عظمت اين اندازه به ما نزديك بوده باشد، چنان كه يك بند انگشت نمى تواند درك كند كه روح با آن عظمت و فعاليت نامحدود و ظرافت فوق العاده ، آنچنان نزديك به آن انگشت است كه گويى خارج از آن نيست .

56 - الهى علمت باختلاف الاثار و تنقّلات الاطوار انّ مرادك منّى ان تتعرّف الىّ فى كلّ شى ء حتى لا اجهلك فى شى ء.

«از اختلاف نمودها و تحول دائمى پديده ها دانسته ام كه مى خواهى در هر چيز خود را به من بشناسانى تا در هيچ چيز به وجود تو نادان نباشم .»
آرى ، اختلاف مواد و صور جهان طبيعت و دگرگونى دائمى آنها از طرق مختلفى ما را به سوى او متوجه مى سازد:

صد هزاران ضد، ضد را مى كشد بازشان حكم تو بيرون مى كشد
از عدم ها سوى هستى هر زمان هست يا رب ، كاروان در كاروان
باز از هستى روان سوى عدم مى روند اين كاروان ها دم به دم

اين اختلاف و تحول پى در پى ، با صراحت قاطعانه مى گويد اين رودخانه دائم الجريان سرچشمه اى دارد و اين گردنده را گرداننده اى است .
هيچ موجودى از حقايق جهان هستى ، نظام آينده خود را در ذات خود نمى پروراند.
ما انسان ها به وسيله علوم ، با هر يك از موجودات از راه هاى گوناگون تماس ‍ مى گيريم ، ولى هيچ يك از اين موجودات ، توانايى آن را ندارند كه حركت و جنبش طبيعى شان را ذاتى خود معرفى نمايند.
بسيار خوب ، مى گوييم حركت در ذات ماده است .
سپس اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا حركت كلى در ذات ماده است ؟
مى بينيم ، اگر مطابق اين سؤ ال جواب مثبت بدهيم چه قدر اشتباه نموده ايم ، زيرا حركت كلى ساخته ذهن ماست و عينيت ندارد.
سپس مى گوييم : نه ، مقصود حركت مشخص و واقعى است كه ماده را مى گرداند. باز با اين سؤ ال روبه رو مى شويم : كدام حركت مشخص است كه ذات ماده بوده و آن را مى گرداند؟ زيرا ممكن است يك ماده ، هزار شكل حركت با نتايج و پديده هاى مختلف بر خود بپذيرد.
بار ديگر مى رويم به سوى اختلاف پديده ها و مى گوييم :
چرا بايد [پديده هاى ] جهان طبيعت مختلف و متضاد بوده باشد؟
اگر ماده يك حقيقت است ، اين اختلاف ها و تضادهاى بى شمار از كجاست ؟
اگر ماده متعدد است ، اين تعدد و گوناگونى و هماهنگى آنها از كجا سرچشمه مى گيرد؟
آيا يك حقيقت يا حقايق گوناگون ؟
اگر يك حقيقت است ، اختلاف نتايج از كجاست ؟
اگر متعدد است اين تعدد از كجا ناشى شده است ؟
اصلا چرا ماده بايد حركت كند؟
چرا اين حركت مشخص را انتخاب نموده است ؟
اين قوانين و اصول كه بر دستگاه طبيعت حكمفرما است ، چرا بايستى همين روش را برگزينند؟
خداوندا، ما براى همه اين سوالات يك جواب تهيه نموده ايم و آن اين است كه :
تويى گرداننده اين جهان طبيعت ، اگر چه به دستور تو بايد براى پيدا كردن پاسخ ‌هاى آنها در صحنه زندگى طبيعى تلاش كنيم و تكاپو بورزيم .
تويى حافظ قوانينى كه براى هستى حاكم ساخته اى .
اگر براى عده اى اين سؤ ال ها مطرح نگردد و يا حل آنها را به آينده واگذار نمايند، عده ديگرى هستند كه با وفادارى كامل شناخت و دانش و ايمان ، به تكامل آگاهى ها به طور تدريجى يقين نموده اند كه تمام شناسايى هاى آنها فقط در ظواهر و روبناهاى جهان طبيعت نفوذ مى كند، نه به اعماق آن .
زيرا مى دانيم : يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا، ولى زيربناى اين ماده و حركت و اختلاف ، آثار و تحولات مشيت توست .
پروردگارا، كسانى هستند كه تو را با نام هايى از قبيل الله ، رحمن ، رحيم ، كريم ، رؤ وف ، صدا مى كنند ولى آن عده كه در شناخت جهان هستى تلاش هاى خستگى ناپذير انجام داده و نظاره جلال و جمال تو را به اين دستگاه و تسلط دائمى تو را بر آن مشاهده كرده اند، تو را با نام هايى از قبيل : اى حافظ قوانين طبيعت ، و اى ناظر به تحولات موجود، نيايشت خواهند كرد.
خداوندا، در اين معبد بزرگ كه جهان هستى اش مى ناميم و در اين كارگاه سترگ كه خاموشى بهت انگيزى صداى با عظمت تو را در گوش دل ما طنين مى اندازد، لحظاتى چند نور خود را در دل هاى ما بيافروز و شامه ما را از نسيم ابديت خود كه بر روى اين موجودات و تحولات گذران مى وزد، معطر فرما.

57 - الهى كلما اخرسنى لؤ مى انطقنى كرمك .

«پروردگارا، آنگاه كه دنائت و پستى ام از سخنگويى بازم مى دارد، كرم و لطف تو سخنورم مى كند.»
تبهكارى ها و ديوصفتى هايم ، گاهى آنچنان به رخم خيره مى شوند و مرا چنان رو در روى ناشايست خود قرار مى دهند كه ياراى سخنگويى از من سلب مى گردد.
اى خداى من ! زشت سيرتى آن چنان قيامه «خويشتنم» را هولناك نموده است كه نمى خواهم با چنين قيافه زشت با تو سخن بگويم ، از اين جهت است كه :
هرگونه راه پيوستگى با تو را به روى خودم بسته مى بينم ، معاصى و گناهانم ، زبانم را بسته و لالم نموده است . چه كنم ؟ آيا با ديگران سخن بگويم ؟
لابد زشتى سيرتى نهايى خود را مخفى ساخته ، از نيكى ها و زيبايى هاى خود، سخن خواهم گفت !
در اين موقع است كه قيافه هولناكم كثيفتر و زشت تر خواهد شد، زيرا به آن زشتى و پليدى خود، دورويى و رياكارى را هم اضافه خواهم نمود.
يا با جهان طبيعت كه خاموش و بدون جنجال تسليم قوانين است ، سخن بگويم ؟
آن موجودى كه خود را در مقابل قانون گزار ازل و ابد تسليم نموده است ، چه سنخيتى با من متمرد دارد كه حتى در راه تمايلاتم به مبارزه با خود نيز حاضر شده ام .
اى خداى عزيز و مهربانم ! ديگر كسى نمانده است كه اين موجود گمشده با او سخن بگويد، در عين زشتى و پليدى راه فرارى را كه مى جويد پيدا كند. فقط يك نكته اتكا باقى مانده است ؛ آن هم كرم و جود بى نهايت توست .
چقدر خوب بود كه به بر زبان آوردن الفاظ نيازى نداشتم ، تا مفاهيم آن الفاظ بيشتر شرمنده ام ننمايد.

اى خدا، جان را تو بنما آن مقام كه در آن بى حرف مى رويد كلام
تا كه سازد جان پاك از سر قدم سوى عرصه دور پهناى عدم
عرصه اى بس با گشاد و با فضا كاين خيال و هست ، زو يابد نوا

«مولوى»
عزيز پروردگارا، لباس هستى را بر اندام ما موجودات ناچيز برازنده ساخته و ما را آفريدى و عقل و تفكر و وجدانى به ما عطا فرموده اى كه در گذرگاه بى نهايت ، كشش به كمال بى پايان داشته باشيم ، تمايلات حيوانى ما همچون زنجير گرانبار، از تكاپو در اين گذرگاه سد راه ما مى شود، ولى نيروى كشش به سوى كمال و محبت خداوندى تو، اين زنجيرهاى گرانبار را نه تنها از پاهاى ما برمى دارد، بلكه به جهت متوجه ساختن نقص و احتياجى كه داريم ، ما را با گام هايى سريع تر و استوارتر به سوى تو رهنمون مى سازد.
آرى ، اى دوست عزيز:

هنگام تنگدستى ، در عيش كوش و مستى كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را

«حافظ»

58 - و كلما ايسنى اوصافى اطمعتنى مننك .

«آنگاه كه صفت هاى ناشايستم تا سر حد ياءس و نوميدى مى كشاند، باز احسان هاى تو، در اميد را به رويم خواهد گشود، زيرا كرم و احسان عمومى تو در اين دوران زندگى به حركات و پديده هاى روانى ما بستگى ندارد.»

59 - الهى من كانت محاسنه مساوى فكيف لا تكون مساويه مساوى ؟

«خداوندا، كسى كه نيكويى هايش زشت است ، چگونه بدى هاى او ناشايست نخواهد بود؟»
تمايلات نفسانى ما، حركات و سكنات ما را پسنديده جلوه مى دهد. كردارهايى را انجام داده و آنها را با قيافه زيبا و خوشايند به ديگران - حتى گاهى به خودمان هم - جلوه گر مى سازيم . اگر تفكرات ما اندازه اى عالى تر بود و به تعقلات نارساى خود هم در مقابل انديشه هاى تحميلى ديگران توجهى مى داشتيم ، در آن موقع مى ديديم كه تصور كمال كه در نتيجه اعمال نيكو براى ما مطرح مى گردد و خود را با انجام كار نيك متعالى مى بينيم ، يا به قصد تعالى و تكامل كارهاى شايسته را انجام مى دهيم ، چه اندازه خود را فريب داده و در سراشيبى پستى سقوط نموده ايم .
اين خودفريبى از آن جهت است كه ما در درون خود كاملا درك مى كنيم كه ارضاى حس خودپرستى به هر طريقى - هر چند به عنوان هدف گيرى تكامل - بوده باشد، از نقش و نگار به قيافه زشت خود تجاوز نمى كند.

بر باد فنا تا ندهى گرد خودى را هرگز نتوان ديد جمال احدى را

قل هل ننبّئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا. (33)
«بگو به آنان ، آيا زيانكارترين اشخاص را به شما معرفى كنيم ؟
آنان كسانى هستند كه كوشش هاى آنان در زندگانى دنيا بى نتيجه و ناشايست بوده ، ولى آنان گمان مى كردند كه بهترين كار را انجام مى دهند.»

60 - و من كانت حقائقه دعاوى فكيف لا تكون دعاويه دعاوى ؟

«كسى كه حقايقش مجرد ادعاست ، چگونه ادعاى او ادعا نخواهد بود؟»
تفاوت ميان حقيقت و ادعا، همان مقدار است كه تفاوت ميان كلمه عسل از زبان كسى خارج شود كه هرگز در عمرش عسل را نچشيده است و كسى كه آن را مى چشد و لذت واقعى آن را در مى يابد.
پروردگارا، عمرى با حقيقت نماها سپرى كرده ام ، آنگاه كه براى واقعيت اين ادعاها در صدد پيدا كردن دليل بوده ام ، غير از تمايلات و هوى و هوس هاى نفسانى هيچ مدركى دستگيرم نشده است . نمى دانم ، شايد گاهى هم چيزى كه ادعاها را براى من واقعى جلوه داده است ، نارسايى مغز و يا قصور مشاعرم بوده است . در اين صورت ، مقصر نخواهم بود، هر چند دستم از كمال فوق كوتاه بوده است .

61 - الهى حكمك النّافذ و مشيّتك القاهرة لم يتركا لذى مقال مقالا و لا لذى حال حالا.

«اى خداى من ، حكم نافذ و مشيت پيروزت ، به صاحب گفتار جمال سخن نداده و براى كسانى كه داراى وضع روانى دگرگونند، بهانه اى نگذاشته است .»
خداوندا، آنان كه در نظام متقن و زيباى اين جهان هستى به دقت نگريستند؛
آنان كه صداى جريان حلقه هاى زنجير وجود را با گوش دل شنيدند؛
آنان كه با ناچيزى تصورات و مشاعر خود را در شناخت اين اقيانوس ‍ بى كران و پرتلاطم اعتراف نمودند؛
آنان كه تسليم و مسلوب الاختيار بودن اجزا و روابط جهان هستى را در مقابل حكم نافذ و مشيت پيروز تو درك كردند: لب از گفتار فروبستند و به تماشاى لذت بخش اين خيمه مينارنگ پر از آيات قناعت ورزيدند و گاه گاهى به سخن درآمده ، چنين زمزمه نمودند كه :

چشم در صنع الهى باز كن ، لب را ببند بهتر از خواندن بود ديدن خط استاد را

«صائب تبريزى»
اينان با علم به ضعف و نادانى خود از درك اصول و پايه هاى جهان هستى كه مستقيما مربوط به توست ، ياوه گويى نكردند و قربانى جهالت خود نگشتند و با تمام هيجان و اشتياق اين سرود سر داده اند:
ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار (34)
«اى خداى بزرگ ! اى پروراننده ما، اين جهان بزرگ را بيهوده نيافريدى . [پاك پروردگارا]، ما را از عذاب دوزخ رها فرما.»
سپس به دنبال وظيفه رفتند. آنان چنين احساس كردند كه حكمت و مشيت عاليه تو، جايى براى چون و چرا نگذاشته است . آنان نمى تواند با نظر به واقعيت هاى جاريه در پهنه بى كران هستى براى توجه به سوى تو بدلى پيدا كنند.
پروردگارا، در مقابل اين حكم نافذ و مشيت پيروزت ، نيروى احساس ‍ وظيفه ما را تشديد فرما، تا به نشستن در زير درخت خلقت و سياحت در شاخ و برگ هاى زيباى آن قناعت نورزيم و به سوى انجام وظيفه رهسپار شويم و خود را به بى نهايت مربوط بسازيم .

62 - الهى كم من طاعة بنيتها و حالة شيّدتها هدم اعتمادى عليها عدلك بل اقالنى منها فضلك .

«اى خداى من ! چه بسا اطاعتى مى كنم و به سوى تو متوجه مى گردم ، ولى عدالت تو تكيه مرا به آن عبادت ويران مى كند. آرى ، آنگاه كه به دادگرى تو متوجه مى گردم ، ناچيزى و پوچى آنها را در مى يابم ؛ آنگاه ، با يك آگاهى در مقابل فضيلت و احسان تو آنها را ناديده مى گيرم .»
اطاعت ها و عبادت ها را انجام مى دهيم و گاهى حالت توجه و نيايش با خداوند را در خود احساس مى كنيم ؛ ولى هنگامى كه به ناچيزى آنها در مقابل عظمتش آگاه مى شويم ، مى بينيم : اگر خداوند بخواهد با دادگرى درباره اين اطاعت ها و نيايش ها محاسبه انجام بدهد، بى ارزشى آنها كاملا اثبات خواهد شد.
عوامل زيادى موجبات بى ارزشى اين توجهات و نيايش ها را اثبات نمايد:
1 - جهلى كه ما را احاطه نموده است ، اين جهل مانع شناخت حقيقى خواسته هاى ماست ؛ يعنى ما نمى دانيم چه مى خواهيم و از كه مى خواهيم ؟
2 - معاصى معينى از قبيل ستمكارى بر بندگان خداوند، آثار وضعى خود را در درون ما جايگير ساخته و سد خلل ناپذيرى را در مقابل حالات لطيف روح ما ايجاد مى كند.
3 - توجه به اين كه اين حالت نيايش ، يكى از عوامل بزرگ تكامل روحى است ، باعث سقوط ما گشته است . در آن موقع درك مى كنيم كه در همان نقطه كه آن را آغاز سفر محسوب نموديم ، ايستاده و كوچك ترين مسافتى را به سوى حق و حقيقت نپيموده ايم .
اى پروردگار توانا! در آن حال كه در صدد پرستش و نيايش تو بر آمده ايم ، اگر چه لحظاتى بيش نباشد، ما را به سوى خودت باز خوان . در آن لحظه كه در درياى عظمت تو مستغرق هستيم ، به خود نخواهيم باليد. در اين لحظه و پس از آن نيز، هيچ گاه اين حالت را وسيله تكامل خود قرار نخواهيم داد، زيرا به خوبى درك كرده ايم كه توجه و قصد كمال همان و سقوط در سرازيرى حيوانى همان . به خود آمدن و احساس نيل به عظمت ، سد راه رهروان كوى حق و حقيقت است . هدف قرار دادن احساسات لذت از رسيدن به مقام والا، كار جانوران است . ما بايد مراحل كمال را يكى پس از ديگرى - بدون كوچك ترين قصد بزرگى - درنورديم ، اگر چه عظمت و سعادت مانند سايه دنبال ما در حركت باشد. ما بايد مانند آن كشاورز كه دانه مى پاشد و مقصودش خود گندم است ، وصول به مقام و بارگاه الهى را هدف قرار بدهيم ؛ هر چند تكامل مانند كاه كه به طفيلى گندم در محصول نمودار مى شود، به طور ضرورى نصيب ما خواهد گشت .

خواهى بدانى معنى حب الوطن را يك چند از خود دور كن مايى و من را
اين طفل نورس را ز شير دايه برگير بسپار با مامش تو جان خويشتن را
در چاه ماندستى چرا اى يوسف جان بگذار اين چه را و برگير اين رسن
مرغ دلت چون شد اسير دام صياد خوش مى سرايد قصه مور و لگن را

«مرحوم حاج شيخ على اكبر نوقانى»
اى پروردگار بى چون ! ما پيروزى در شكستن سد آهنين خودبينى را از تو مى خواهيم .

63 - الهى انّك تعلم انّى و ان لم تدم الطّاعة منّى فعلا جزما فقد دامت محبة و عزما.

«لطيف پروردگارا! تو مى دانى اگر چه حالت توجه و نيايشم دوامى ندارد، ولى محبت و اشتياق توجه به سوى تو را هميشه در نهانخانه دل مى پرورانم .»
زبانم هميشه گوياى حمد و ثناى تو نيست ، ولى آنگاه كه با سوز و گداز به مقام شامخ ربوبى ات متوجه گشته و چند كلمه از اعماق جانم به عنوان ستايشت برمى آورم ، مانند اين است كه در همه حال و در همه لحظات زندگى ، درى غير از در بارگاه تو نزده ام و سخنى با غير از تو نگفته ام .
خداوندا، با اين سكوت ظاهرى تو مى دانى كه :

خامشيم و نعره تكرارمان مى رود تا پاى تخت يارمان

موجهاى بى كران محبتت در درونم به حركت در مى آيد و با نوسان ها بر غوغاى تمايلات و آرزوهاى حيوانى ام ، سينه به سينه به مبارزه برمى خيزد.
من ناظر اين پيكارم ؛ چه پيكار جدى و چه رو در رو ايستادن وحشتناكى ! من پيروزى موج هاى محبتت را با حسرت جانكاه آرزو مى كنم . مى خواهم اين موج ها را با حسرت جانكاه آرزو مى كنم ، مى خواهم اين موج ها تا آخرين نفس در درونم از وزش نسيم هاى مهر و محبتت به حركت در آيند، اما نمى دانم چرا و به چه علت دوباره اين موجهاى الهى به تدريج رو به سكوت و خاموشى وحشت انگيز گراييده ، جاى خود را براى توهمات و خيالات پوچ و بى اساس خالى مى كنند: آه خداوندا؛

بس ستاره آتش از آهن جهيد وين دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان مى نهد انگشت بر استارگان
مى كشد استارگان را يك به يك تا نيفروزد چراغى بر فلك

«مولوى»
اينك ، پيروزى آن هيجان هاى الهى ام را از تو مى خواهم ، نجات اين هماى سعادت ابدى را كه در زير پنجه هاى نيرومند كركس هاى تمايلاتم دست و پا مى زند، از تو مى جويم .
آخر اى خداى مهربانم ! چه مى شود اگر روزى فرا رسد، پيش از آنكه چشمه سار دائم الجريان روحم به خشكى گرايد، و پيش از آنكه كوشش هاى جدى ام براى دريافت كشش به سوى تو بى نتيجه بماند، نسيمى از ابديت به اقيانوس مضطرب روحم بوزد و ببينم يك موج نهايى از وزش اين نسيم سر كشيده و:

مى رود بى بانگ و بى تكرارها تحتها الانهار تا گلزارها

64 - الهى كيف اعزم و انت القاهر و كيف لا اعزم و انت الامر؟

«خداى من ! چگونه تصميم قاطعانه بگيرم ؟ در حالى كه تو پيروز مطلقى ، چگونه تصميم نگيرم ؟ در حالى كه خود دستور به تصميم داده اى ؟»
نيت ها و تصميم هاى ما درباره هر كارى كه مى خواهيم انجام بدهيم ، اگر غفلت از حقيقت امور داشته باشيم ، به استقلال و خودپرستى مى انجامد، در صورتى كه :

ازمّة الامور طرّا بيده و الكلّ مستمدّة من مدده

«عنان تمام امور به دست قدرت اوست و همه حوادث و موجودات از او كمك مى گيرند.» (35)
و لا تقولنّ لشى ء انى فاعل ذلك غدا الا ان يشآء الله . (36)
«درباره هيچ چيز مگو كه من آن را فردا انجام خواهم داد، مگر اين كه آن را به مشيت خداوندى مربوط بسازى .»
اگر هيچ گونه تصميمى به كار نبنديم و هيچ كارى را اراده نكنيم ، بدون شك خلاف مشيت و دستور او خوهد بود. زيرا او خود فرموده است :
و ان ليس للانسان الا ما سعى و انّ سعيه سوف يرى (37)
«هيچ چيز براى انسان به جز كوشش او وجود ندارد و او نتيجه كوشش ‍ خود را به طور حتم خواهد ديد.»
پروردگارا، اگر «من» بگويم ، مخالفت قيوميت و پيروزى مطلق تو است و اگر «تو» بگويم ، مسؤ وليت را منكر شده ام .
خداوندا، لطف و عنايتت را شامل حال ما فرما و آن قدرت را به ما ارزانى كن كه درك كنيم تويى قادر مطلق ، و تويى بخشنده قدرت ها، و ماييم موجودى كه در بهره بردارى از آن نيروها بايد بكوشيم و از آنها حداكثر بهره بردارى را انجام بدهيم .