39 - اللهم فاعطنا فى هذه العشية ما سئلناك واكفنا ماستكفيناك فلا كافى لنا سواك...

اللهم فاعطنا فى هذه العشية ما سئلناك واكفنا ماستكفيناك فلا كافى لنا سواك و لا رب لنا غيرك نافذ فينا حكمك محيط بنا علمك عدل فينا قضاؤ ك اقض ‍ لنا الخير و اجعلنا من اهل الخير اللهم اوجب لنا بجودك عظيم الاجر و كريم الذّخر و دوام اليسر واغفرلنا ذنوبنا اجمعين و لا تهلكنا مع الهالكين و لا تصرف عنا راءفتك و رحمتك يا ارحم الراحمين .
اللهم اجعلنا فى هذا الوقت ممن سئلك فاعطيته و شكرك فزدته و تاب اليك فقبلته و تنصل اليك من ذنوبه كلها فغفرتها له يا ذالجلال و الاكرام اللهم و نقّنا و سدّدنا واقبل تضرّعنا يا خير من سئل و يا ارحم من استرحم يا من لا يخفى عليه اغماض الجفون و لا لحظ العيون و لا ما استقرّ فى المكنون و لا ما انطوت عليه مضمرات القلوب الاكلّ ذلك قد احصاه علمك و وسعه حلمك .
«خداوندا، در اين موقع كه روز به پايان خود نزديك مى شود، آنچه را كه از بارگاهت مساءلت نموديم بر ما عنايت و آنچه را كه كفايت آن را از تو طلب كرديم ، كفايت فرما، زيرا براى ما جز تو كسى كفايت كننده و پرورنده اى وجود ندارد.
حكم تو درباره ما نافذ و علم تو احاطه بر وجود ما دارد. قضاى تو عدل محض است . با قلم قضايت براى ما خير و كرامت را مقرر فرما و ما را از اهل خير قرار بده .
آفريدگارا، با وجود و بخشش الهى خود، پاداش بزرگ و ذخيره كرامت و دوام سهولت در كارها را براى ما تثبيت فرما و همه گناهان ما را ببخشا و ما را از هلاك شوندگان محسوب مفرما.
اى مهربان ترين مهربانان ، راءفت و رحمتت را از ما بر مگردان .
خداوندا، ما را در اين موقع از آن گروه مورد لطفت قرار بده كه اگر مساءلت كرد، عطايش فرمودى ؛ به نعمت هايت شكرگزارى نمود، براى او افزودى ؛ به سوى تو توبه كرد، آن را پذيرفتى ؛ از همه گناهانى كه مرتكب شده بود، تبرى جسته و يكسره به سوى تو پناهنده شد، همه آنها را بخشيدى .
اى خداوند صاحب جلال و عظمت ! ما را براى همه كارهاى نيك و مورد رضايت ، موفق و مؤ يد بفرما. تضرع و ناله هاى ما را به درجه قبولى برسان ، اى بهترين كسى كه مورد مساءلت قرار مى گيرد و اى مهربان ترين كسى كه طلب رحمت از او نمايند.
اى خداوند، اى داناى مطلق كه بر هم زدن پلك ها و نگاه پنهانى از گوشه چشم ها، براى او پوشيده نيست و هر آنچه كه در نهانخانه درون مستقر مى شود و در لابه لاى دل ها مى پيچد و مخفى مى گردد، براى تو پوشيده نيست . قطعى است كه همه اين نهانى ها و مكنونات براى تو آشكار و حلم تو فراگير و علم تو بر همه آنها محيط است .»

40 - سبحانك و تعاليت عما يقول الظالمون علوا كبيرا تسبح لك السموات السبع و الارضون و من فيهن

و ان من شى ء الا يسبح بحمدك فلك الحمد و المجد و علوا الجد يا ذالجلال و الاكرام و الفضل و الانعام و الايادى الجسام و انت الجواد الكريم الرئوف الرحيم اللهم اوسع علىّ من رزقك الحلال و عافنى فى بدنى و دينى و امن خوفى و اعتق رقبتى من النار اللهم لا تمكر بى و لا تستدرجنى و لا تخدعنى وادرء عنى شرّ فسقه الجن و الانس .
«پروردگارا، تو پاك تر و بسيار بالاتر از آن هستى كه ستمكاران درباره تو مى گويند. آسمان هاى هفت گانه و زمين ها و هر آنچه كه در آنها است تسبيح تو مى گويند، بلكه هيچ موجودى نيست ، مگر اين كه براى حمد و ستايش ‍ مقام ربوبى تو، تسبيح گويانند. پس حمد و عظمت و علو مقام از آن توست اى صاحب جلال و بزرگى و فضل و انعام و احسان هاى بزرگ ، تويى خداوند بخشايشگر و كريم و رؤ وف و مهربان .
اى خداوند رزاق ! از روزى حلال خود براى معيشت من وسعتى عنايت فرما و بدن و دينم را از اخلال ها ايمن بدار، و از ترس و هراس در امانم نگه دار، و گردنم را از آتش دوزخ آزاد فرما.
خداوندا، با علم و قدرت تصرف در همه امورى كه دارى ، گرفتارم مساز؛ و مرا به حال خودم وامگذار و رسوايم مفرما و شر تبهكاران جن و انس را از من دور فرما.»
در اين جملات از نيايش ، روزى حلال براى معيشت خويشتن از خدا مساءلت مى نمايد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى در حال دعا چنين عرض ‍ كرد:
اللهم بارك لنا فى الخبز فانه لو لا الخبز ما صلّينا و لا صمنا و لا اءدّينا فرائض ربنا. (31)
«خداوندا نان ما را مبارك فرما، زيرا اگر نان نباشد، نه نماز مى گذاريم و نه روزه مى گيرم و نه ساير واجبات پروردگارمان را به جاى مى آوريم .»
آيات و احاديث شريفهبه طور فراوان ، ضرورت تنظيم معاش را گوشزد فرموده است . مگر نه اين است كه نخست حيات طبيعى بايد جريان خود را دريافت كند، سپس حيات روحى ؟ مطلب بسيار با اهميت ديگرى كه در جملات فوق بايد تفسير شود، اين است كه :
«خداوندا، مرا به حال خود واگذار مكن .»
بشر امروزى از آن هنگام كه به جنون خودخواهى و خودكامگى مبتلا گشت ، اولين ضرر غيرقابل جبران كه بر خودش وارد ساخت ، احساس ‍ رهايى مطلق از همه اصول انسانى و ارزشها بود كه پوچى را براى او به ارمغان آورد.
احساس رهايى و پوچى ، به ظاهر دو معلول يك علت به نظر مى آمد. در صورتى كه ، پوچى معلول احساس رهايى ، و احساس رهايى معلول خودخواهى بود كه قربانى شدن حيات زير پاى وسايل حيات را هم به همراه داشت .
آنگاه ، آن نور ديده على بن ابى طالب عليهماالسلام سر را بلند و ديده خود را به سوى آسمان دوخت و در حالى كه سيل اشك از چشمان مباركش ‍ سرازير مى شد، با صداى بلند چنين نيايش نمود:

41 - يا اسمع السامعين يا ابصر الناضرين و يا اسرع الحاسبين...

يا اسمع السامعين يا ابصر الناضرين و يا اسرع الحاسبين و يا ارحم الراحمين صل على محمد و آل محمد السادة الميامين و اسئلك اللهم حاجتى التى ان اعطيتنيها لم يضرّنى ما منعتنى و ان منعتنيها لم ينفعنى ما اعطيتنى اسئلك فكاك رقبتى من النار لا اله الا انت وحدك لا شريك لك ، لك الملك و لك الحمد و انت على كل شى ء قدير يا رب ، يا رب ، يا رب .
«اى شنواترين شنونده ها، و اى بيناترين بيناها، و اى سريع ترين حسابگران ، و اى مهربان ترين مهربان ها، بر محمد و آل محمد كه سروران و با بركت ترين بندگان تو هستند، درود بفرست .
اى خداى من ، آن حاجتم را از تو مساءلت مى دارم كه اگر آن را به من عطا فرمايى ، از آنچه كه مرا ممنوع ساخته اى ضررى نخواهم ديد و اگر مرا از آن حاجت محروم بسازى ، هرچه كه به من عطا فرمايى سودى به من نخواهد داد.
خداوندا، از تو مى خواهم گردنم را از آتش آزاد گردانى .
خدايى جز تو نيست ، يگانه اى بى شريك ، ملك و حمد از آن توست و تويى توانا بر همه چيز. يا رب ، يا رب ، يا رب .»
«اين ذكر را زياد تكرار فرمود.»

42 - الهى انا الفقير فى غناى فكيف لا اكون فقيرا فى فقرى ؟

«خداوندا، اگر در عين بى نيازى بوده باشم باز مستمندم ، در حالى كه سر تا پا احتياجم .»
خداوندا، شخصيت انسانى و موجوديت ما هر مقدار هم كه استقلال و خودساختگى از خويشتن نشان بدهد، بالاخره شالوده آن از همين جهان طبيعت تاءمين مى گردد.
سر تا پاى وجود ما معلول هايى هستند كه به وجود عوامل زيادى احتياج دارند، كه تحت اختيار ما نمى باشند. هم چنين ، علل محاسبه نشده فراوانى ، نقص وجودى ما را براى خود ما كاملا اثبات مى نمايد. پروردگارا، آن استقلال روحى را به ما عطا فرما كه فريب از خود بى خبران را نخوريم .
اين بى خبران به ما اندرز مى دهند كه بايد در اين جهان بدون جستجوى پشتيبان زندگى كنيم ، كه هر اندازه هم بى نيازى از پشتيبانى را بر خود تلقين كنيم ، هرگز نخواهيم توانست زنجير پيوسته اصول و قوانين طبيعت را از دست و پاى خود بركنار كنيم .
اگر افكار كوتاه آنان لحظاتى به خود بيايد، اگر شخصيت انسانى آنان بتواند اندكى از طغيان و سركشى حيوانى شان بكاهد، متوجه خواهند شد كه مقصود خداجويان و هدف خداگويان آن نيست كه ما خود را كر كنيم ، كور كنيم و فلج نمايى ، سپس از خداى بزرگ بخواهيم كه خداوندا، بيا براى ما گوش و چشم و اعضاى سالمى عنايت فرما.
مگر تن پرورى و كوشش نكردن در راه تقويت زندگى ، مبارزه با خدا نيست ؟ كسى كه با خدا در حال پيكار است ، چگونه مى تواند خود را در حال نيايش ‍ ببيند؟
ما به مقام شامخ او چنين مى گوييم : اى خداى بزرگ كه به ما نيروى تلاش در زندگانى را عطا فرموده اى ، عنايتى فرما كه در تقويت اين نيرو بكوشيم و آرمان هاى اين زندگى گذران را با ارتباط بندگى با مقام شامخ تو، شكوفا و بارور سازيم .
اگر اين نيايش از اعماق روح ما برخيزد، در حقيقت ما به هدف اصلى نايل شده ايم ؛ يعنى به همان اندازه نيروى زندگانى را افزايش داده ، آرمان زندگانى را شكوفا و بارور ساخته ايم .
اين است معناى نيازمندى ما كه در هر لحظه در تمام ذرات وجود ما احساس مى گردد.
خداوندا، ما به تو روى مى آوريم و هر لحظه نيازمندى خود را با ارتباط به تو، به بى نيازى مبدل مى سازيم .

43 - الهى انا الجاهل فى علمى فكيف لا اكون جهولا فى جهلى ؟

«خداوندا، هر چند دانش فرا بگيرم ، باز در عين دانايى ام نادانم . چگونه مى توانم در عين جهلم نادان نباشم ؟»
خداوندا، ما مى خواهيم بدانيم ، اما نسبى و محدود بودن دانش ها، شناخت ما را از مطلق بودن دور مى سازد و بدين جهت ما هرگز نمى توانيم به طور مطلق با واقعيات در تماس بوده باشيم .
ما انسان ها، در تحصيل سود خوش باوريم ، آرى خيلى زودباوريم .
از همين زودباوريهاست كه روشنائى مخلوط به تاريكى ها را كه خودمان هم در ايجاد آن روشنايى بازيگرى داشته ايم ، نور مطلق فرض مى كنيم . بالاتر از اين ، به ديگران هم دستور يا توصيه يا حداقل سفارش مى كنيم كه شما هم در اين روشنايى مطلق ببينيد! و آنگاه ، اگر هم فرض كنيم كه با تمام خصوصيات و جزئيات نظام گذشته و آينده بشريت و جهان هستى آشنايى پيدا نموديم ، آيا مى توانيم از حقيقت مشيت جاريه خداوندى اطلاعى داشته باشيم ؟ البته نه . و يقينا چنين نيست .
ما نه فقط به تمام واقعيت جهان هستى آشنا نيستيم ، بلكه از سرنوشت يك ذره بى مقدار هم نمى توانيم دقيقا آگاهى حاصل كنيم ؛ زيرا اگر اين توانايى را داشتيم ، تمام جهان را مى شناختيم . آرى ، اين يك اعتراف تلخ است ، ولى چه بايد كرد. حقيقت است !
اما همين كه به نادانى خود اعتراف مى كنيم و شناخت اندك خود را از هوى واز آلودگى هاى نفسانى دور مى كنيم ، اتصال آن را به درياى علم تو، اى خداوند دانا، درك مى كنيم .
بار خداوندا، اين سرود هميشگى ماست :

قطره دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش ‍

«مولوى»

44 - الهى ان اختلاف تدبيرك و سرعة طوآء مقاديرك منعا عبادك العارفين بك عن السكون الى عطاء و الياءس منك فى بلآء.

«اى خداى من ! اختلاف تدبير و سرعت در هم پيچيدن سرنوشت ها با مشيت پيروز تو، بندگان عارفت را از تكيه به عطاى موجود و از نوميدى در ناگوارى ها باز مى دارد.»
عزيز پروردگارا، ما دريافته ايم كه :

هر نفس نو مى شود دنيا و ما بى خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد

«مولوى»
ما درك كرده ايم كه :

جهان كل است و در هر طرفة العين عدم گردد و لا يبقى زمانين
دگر باره شود پيدا جهانى به هر لحظه زمين و آسمانى

«شيخ محمود شبسترى»
همچنان براى ما روشن شده است كه تجديد و تنوع زودگذر رابطه انسان با انسان ، با اطمينان به بقاى وضع موجود ناسازگار است . عوامل محاسبه نشده ، آنچنان به سوى ما سرازير مى گردد كه گويى هر لحظه سرنوشت جداگانه اى در انتظار ماست . در اين حال است كه باز به ياد تو مى افتيم و موقعيت خودمان را در جمله كائنات درك مى كنيم . لذا، به اين حقيقت كه تو به ما تعليم كرده اى مترنم مى شويم :
و لا تقولنّ لشى ء انّى فاعل ذلك غدا الا ان يشآء الله . (32)
«هرگز مگو من فردا فلان كار را انجام خواهم داد، مگر اين كه آن را به مشيت خداوندى مربوط بسازى .»

45. الهى منّى ما يليق بلؤ مى و منك ما يليق بكرمك .

«اى خداى من ! آنچه از من در اين جهان هستى ساخته است ، مناسب خردى و ناتوانى من است و آنچه از تو پديدار مى گردد زيبنده توست .»

من اگر بى هنر و بى خردم خواجه با بى خردى مى خردم

شؤ ون و خواص هر موجودى ، بستگى كامل با كيفيت موجوديت وجودى آن دارد.
يك انسان هر مقدار هم خود را كامل و مستقل و بى نياز نشان بدهد، اثر نقص و نيازمندى كه سرتاپاى وجودش را فراگرفته است ، آشكارتر از آن است كه بتواند خود را بفريبد.
بى نياز خداوندا! من خود را از تو دارم ، من خود را ايجاد نكرده ام ، مشرف به جهان هستى هم نيستم ، به اجبار آمده ام و به اجبار هم خواهم رفت ، نيروهاى محدودم اجازه فعاليت نامحدود نمى دهد، روشنايى هستى ام در مقابل گردباد مخوف زوال و فنا، آن مقدار مى تواند مقاومت نشان بدهد كه چراغ ضعيفى در مقابل توفان بنيان كن و وحشتناك صحرايى .

46 - الهى وصفت نفسك باللطف و الراءفة لى قبل وجود ضعفى افتمنعنى منهما بعد وجود ضعفى ؟

«بار پروردگارا! پيش از آنكه وجود ضعيفم در جهان هستى نمودار گردد، تو خود را با لطف و محبت توصيف فرموده اى . آيا پس از آنكه وجود ضعيف و ناچيزم ايجاد گشت ، لطف و محبت خود را از من دريغ خواهى داشت ؟»

گر بگيرى ، كيت جست و جو كند نقش با نقاش كى نيرو كند
منگر اندر ما مكن در ما نظر اندر اكرام و سخاى خود نگر
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما مى شنود

«مولوى»
اى پروردگار عزيز ما! پيش از آن كه در تاريكى نيستى چراغ هستى را بيفروزى ، قبل از آن كه ماده را بسازى و به حركت درآورى ، تقاضاهاى غريزى و روانى ما را مى دانستى . تو مى دانستى كه براى تنفس ، هوايى ضرورت دارد. آگاه بودى كه توالد و تناسل احتياج به احساس لذت در مقدماتش دارد.
آرى ،

آن خداوندى كه معشوق آفريد سرنوشت عاشق از اول بديد

ديگر جاى چون و چرا براى ما نمانده است . ما بايد به كار و كوشش ‍ بپردازيم ، زيرا احتياج به كار و كوشش و صعود به قله هاى مرتفع تكامل را، تو در ما نهاده اى . تسليم ما به مقتضيات روحى و مادى خود، همان ؛ و وصول به عالى ترين نيروهاى حيات اصيل ، همان .

بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد

«حافظ»

47 - الهى ان ظهرت المحاسن منّى فبفضلك و لك المنّة علىّ و ان ظهرت المساوى منّى فبعدلك و لك الحجّة علىّ.

«اى خداى من ! اگر نيكويى هايى از من آشكار شود، از فضل و احسان تو بوده و منت از توست . و اگر بدى ها از من سر بزند، با دادگرى تو منافاتى ندارد. تو سزاوار بازخواست كردن از ما مى باشى»
خداوندا، تو غرايز نفسانى و تعقل و وجدان را در ما ايجاد نموده اى و تعديل و هماهنگ ساختن آنها را از ما طلب مى كنى . اگر در فعاليت هاى زندگانى از وسايل گوناگون درونى به طور منطقى بهره بردارى نماييم و كردارهاى نيك انجام بدهيم ، با راهنمايى تو بوده و اين تويى كه از جهان بالا، پيشوايان مافوق الطبيعه را براى تكميل انسان ها فرستاده اى . نيز، با نشان دادن جهان با عظمت هستى ، ما انسان ها را به سوى خود تحريك و ترغيب فرموده اى . از اين جاست كه در نمودار شدن خوبى ها از ما، سهم اصلى از آن توست ، ولى اگر ما به بدى ها تمايل بورزيم و به زشتى ها بگراييم ، از آنجا كه به ما تعقل و وجدان عطا فرموده و دستورات خود را به ما رسانيده اى ، بنابراين ، تمام بدى ها به خود ما مستند بوده و بازخواست تو درباره اين زشتى ها و پليدى ها، روى دادگرى تو انجام خواهد گرفت . با اين حال ، خداوندا، دست عنايتت را به سوى اين يك مشت خاك ناچيز دراز كن و از ورطه نفسانى نجاتش ده .

48 - الهى كيف تكلنى و قد تكفّلت لى و كيف اضام و انت الناصر لى ام كيف اخيب و انت الحفىّ بى ؟

«اى خداى من ! چگونه مرا يكه و تنها رها مى كنى ، در صورتى كه كفالتم را به عهده گرفته اى ؟
چگونه ممكن است ستمديده شوم ، در صورتى كه تو ياور منى . چگونه ماءيوس شوم ؟ در صورتى كه تو مهربان خداى منى .»
خديا، قوانين جاريه ، براى حفظ موجوديت ما در دست قدرت توست ، نيروى هماهنگ كننده كنش ها و واكنش هاى درونى ما در دست قدرت توست ، شعله هاى ملكوتى وجدان از نفحات ربانى تو فروزان است .
آه خداوندا، سر تا پاى جهان هستى براى ما فرياد آماده باش مى زند. با اين حال ، چگونه مى توانم بگويم : ما را به حال خود واگذاشته اى ؟
ضرورت هاى زندگانى ما، از جنگل سحرآميز حوادث طبيعى و ساختگى ديگران بيرون مى آيد. به عبارت ديگر، ما زندگانى خود را از ميان صدها عوامل مرگ بيرون مى كشيم .
آيا اين ما هستيم كه با عوامل قوى تر از موجوديت خود كه اغلب محاسبه نشده و يا به كلى از اختيار ما بيرونند، مى جنگيم و پيروز مى شويم ؟! نه ، ما اين توانايى را نداريم .
پس اين دست قدرت توست كه هر لحظه بر سر ما كشيده مى شود و چند صباحى اين قفس خاكى را در مقابل عوامل تخريب كننده ، به صورت يك آشيانه حفظ مى كند. بارگاه مهرت هر لحظه در نظاره ماست . بدين جهت ، بر ما ستمى وارد نخواهد گشت .
در خلقت ما، هيچ گونه احتياج و مجهولى براى تو وجود نداشته است . بنابراين ، ستم از ناحيه تو درباره ما امكان ناپذير است . تا مهربان خدايى ، چون تو سايه عنايت بر سر ما انداخته است ، چرا ماءيوس شويم ؟
عنايت و لطف گسترده تون ، اجر و پاداش كردارهاى ما نيست . تو خدايى ، محبت خداوندى تو، هيچگونه غرضى را غير از تكامل ما منظور ننموده است .
نافرمانى ها و معاصى ، هر مقدار هم كه از سوى من صادر گردد، به عنوان جراءت به مقام شامخ ربوبى تو نخواهد بود؟ پيمان شكنى ها و سرپيچى ها، نه بدان جهت است كه براى خود توانايى مقابله با تو مى بينم . نه ، من به همه اين ناروايى ها آگاهم ، شرمندگى ام را كه پوزش طبيعى من است ، به عنوان آخرين وسيله تقرب به درگاهت پيش مى كشم .
بار پروردگارا، كدام عامل اقوى و اعظم از توست كه من در مقابل آن خود را ببازم ؛ نه ، چنين عاملى وجود ندارد، و به همين جهت هرگز نااميد و ماءيوس ‍ نخواهم گشت .

49 - بى ها انا اتوسّل اليك بفقرى اليك و كيف اتوسّل اليك بما هو محال انيصل اليك .

«چون نيازمندى ام به سوى توست ، دست توسل به سوى تو دراز مى كنم . به كدامين وسيله دست بيندازم كه توانايى رسيدن به تو را داشته باشد؟»
خداوندا، وقتى خوب مى نگرم ، سببيت همه از توست و تمام عوامل جهان طبيعت ، خواص و فعاليت خود را همگى از تو مى گيرند. آنها استقلال ندارند و موجوديت آنها همه مرهون خلاقيت توست ، اگر انسانند و اگر خود نيازمندند كارى از آنان ساخته نيست و اگر بى نيازند: «آنان كه غنى ترند محتاج ترند»، و اگر موجودات طبيعى اند، هيچ نقطه اى از نقاط جهان طبيعت ، قائم به نفسه نبوده و همه حركت و خاصيت خود را از تو مى گيرند. پس :

خشك ابرى كه شود ز آب تهى نايد از وى صفت آبدهى
ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش

50 - ام كيف اشكو اليك حالى و هو لا يخفى عليك ؟

«آيا شكايت از حالم كنم ؟ حالم كه بر تو مخفى نيست .»

من گروهى مى شناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا

خداوندا، آنگاه كه خاموشى شورانگيز جهان طبيعت را مى بينم ؛ آن گاه كه درك مى كنم كهكشان ها و كارزارهاى با عظمت با سرعت هاى سرسام آور و در عين حال با آرامشى شگفت انگيز «بى نياز از درك ما انسان ها» در حركتند؛ آنگاه كه مى بينم برگ هاى ظريف گل ها در دامنه كوهى مى رويند و جلوه كوتاه مدت خود را در جلوه گاه حكمت خداوندى نشان مى دهند، ولى آن چنان خاموش و ساكتند كه حتى صداى نسيم بهارى هم كه آنها را مى نوازد و بر آنها مى وزد، شنيده نمى شود؛ در اين حال مى خواهم جزئى از طبيعت باشم و با خاموشى راز دل با تو بگويم : خدايا، احاطه علم تو را بر مكنونات درونى ام احساس مى كنم و اظهار آنچه را كه در درونم مى گذرد، نوعى از گستاخى مى دانم .
روشنايى جمال و جلالت ، آن چنان خيره ام مى كند كه نه تنها زبان و لبانم از ياد مى روند، بلكه خويشتن را هم فراموش مى كنم . در اين لحظات است كه خود را اسير آهنگ ازلى و بى نهايت تو مى بينم ، ولى شورانگيزى سكوت اين طبيعت پهناور با آن همه نمودها و آياتش كه غلغله كنان رهسپار كوى تو مى باشند، به زمزمه ام وادار مى كند و صداى ضعيفم را با جرس اين كاروان نور در هم مى آميزد.
در اين حال است كه ناگهان درك مى كنم به سخن گفتن پرداخته ام ، مى گويم و مى گويم ، ولى در همان حال ، يك مقاومت درونى احساس مى كنم كه مى خواهد الفاظ را در دهانم محو و نابود بسازد، زيرا اين كالبدهاى ضعيف ؛ يعنى اين الفاظ ناچيز كه ساخته دست خود ماست ، آن حقايق را كه در درونم موج زنان و بدون تكرار در حال حركتند، چنان مى فشارد و مشوش ‍ مى كند كه دوباره به پناهگاه سكوت پناهنده مى شوم . آنگاه درمى يابم كه كوزه هاى ناچيز الفاظ را كنار گذاشته ، در دريايى از نور غوطه ور گشته ام .
آه اى خداى بزرگ !

راه هموار است و زيرش دام ها قحطى معنا ميان نام ها
لفظها و نام ها چون دام هاست لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست

«مولوى»

51 - ام كيف اترجم بمقالى و هو منك برز اليك .

«گفتارم را چگونه توضيح بدهم ! اين گفتار از تو و به سوى تو روانه مى گردد.»
مى خواهم با تو سخن بگويم و با تو نيايش كنم ، اما قدرت نيايش و نيروى توضيح گفتارم از توست . بار ديگر، درك اين حقيقت مرا به خاموشى مى كشاند. ديگر سخنى نمانده است كه بگويم . در اين جا يك جمله كه خود به ما تعليم داده اى ، مى تواند از اضطراب و تشويشم جلوگيرى نمايد: لا حول و لا قوة الا بالله .

52 - ام كيف تخيّب امالى و هى قد وفدت اليك .

«چگونه آرزوهايم با نوميدى رو به رو خواهد گشت ؟ در صورتى كه اين آرزوها رهسپار كوى تو مى باشند.»
پروردگارا! آرزوهاى مزاياى جهان مادى به سرازيرى سقوطم مى كشاند. عشق به جاه و مقام و ثروت و شخصيت دنيوى فطرتم را مى آلايد، اما آرزوهاى روحى ام به هر شكل كه نمودار گردند به سوى تو روى مى آورند. آنچه روى به سوى تو آورد، شعاعى از خورشيد عظمت توست كه عامل آن را در هر نهادم به وديعت نهاده اى .
در آن هنگام كه اين شعاع به سوى تو باز مى گردد، مركز اصلى خود را جستجو مى كند، ديگر براى آن بازگشتى وجود ندارد.

53 - ام كيف لا تحسن احوالى و بك قامت ؟

«چرا احوال و شؤ ون من نيكو نباشد؟ در صورتى كه قوام آنها با توست .»
مگر نه اين است كه آن سوى «من» كه شعاعى از درياى ابدى است ، وابسته جمال و جلال توست ؟ بايد شؤ ون و احوال «من» كه پيوسته به آن سوست نيكو بوده باشد، زيرا مهر و محبت بى نهايت تو، لب هاى جان مرا در كنار چشمه سار بقا خشك نخواهد گذاشت .
«من طبيعى» همانند آن كرم ناچيز است كه زندگانى خود را در ميان شن هاى محقر يا زير برگى از شاخه درخت سپرى مى كند؛ شكفتگى و پژمردگى و خشكى و آبيارى گياهان و گل ها و درخت وجود را مى بيند، اين تحولات را با آن حواس و درك كوچك و تيره و تارى كه دارد، نمى تواند به خارج از آن محيط محدود نسبت بدهد.
او باغبان نمى بيند، چشمه سار را نمى يابد، ابر را درك نمى كند، دانه و ريشه و اشعه آفتاب و نسيم هاى روح انگيز و دهها عناصر كه در آن تحولات تاءثير مى بخشد، براى او نامفهوم است .

پشه كى داند كه اين باغ از كى است در بهاران زاد و مرگش در دى است

«مولوى»
اين سطح عميق «من»، يعنى آن مجاور روح الهى است كه به گوش «من طبيعى» مى گويد:
تو در اشتباهى ، تو راه خطا مى روى ، جهان هستى كه تو جزئى از آن هستى ، اصولى دارد و نتايجى ، زيربناهايى دارد كه اين روابط و دگرگونى ها روبناهاى آن است .
اى كرم ناچيز! اين باغ پهناور باغبانى دارد و از ورود عوامل مزاحم جلوگيرى مى كند، آب به سوى گل ها و درختان - كه تو در آن براى خود جهان مستقلى ساخته اى - روانه مى سازد.
لحظه اى به خود بيا كه خواهى گفت :

ماند احوالت بدان طرف مگس كاو همى پنداشت خود را هست كس ‍
از خودى سرمست گشته بى شراب ذره اى خود را شمرده آفتاب
وصف بازان را شنيده در زمان گفته من عنقاى وقتم بى گمان
آن مگس بر برگ كاه و بول خر هم چو كشتيبان همى افراشت سر
گفته من دريا و كشتى خوانده ام مدتى در فكر اين مى مانده ام
اينك اين دريا و اين كشتى و من مرد كشتيبان و اهل راءى و فن
بر سر دريا همى راند او عمد مى نمودش اين قدر بيرون ز حد

اين آگاهى مختصر كافى است كه ما را متوجه سازد به اين كه تمام لحظات زندگى ما از او بوده و خيال استقلال ، غير از اين كه ما را مانند آن مگس ناچيز از تعقل صحيح باز بدارد، نتيجه اى در بر ندارد.
بار الها، با همين توجه است كه در دريايى از لذت ملكوتى غوطه ور مى شويم و آلام و شكنجه هاى غيراختيارى زندگانى را متحمل مى گرديم .