11 - ابتداءتنى بنعمتك قبل ان اكون شيئا مذكورا...

ابتداءتنى بنعمتك قبل ان اكون شيئا مذكورا و خلقتنى من التراب ثم اسكنتنى الاصلاب امنا لريب المنون واختلاف الدهور و السنين فلم ازل ظاعنا من صلب الى رحم فى تقادم من الايام الماضية و القرون الخالية .
«بار الها، از نعمت هاى بى چون تو بود كه خلعت هستى پس از نيستى به من عطا فرمودى . مرا از خاك آفريدى و سپس در منزلگه صلب پدرانم قرار دادى . مراحل نخستين وجودم در عرصه طبيعت در امن و امان از حوادثى كه مانع از ادامه وجودم بود، در مجراى تحولات روزگاران و گذشت ساليان ، سپرى مى گشت . همچنان اين حركت وجودى از اصلاب پدران به ارحام مادران با پيشرفت ايام گذشته و قرون و اعصار از بين رفته ادامه پيدا كرد [تا چشم به اين دنيا گشودم ].»
هر نعمتى كه گسترده و از حيطه اختيار انسان ها دورتر باشد، عظمت و ارزش آن نعمت مخفى تر مى گردد. نعمت هوا براى تنفس ، نعمت نور آفتاب براى موجودات كرده خاكى از ابعاد گوناگون ، براى اكثريت قريب به اتفاق مردم مورد توجه نيست . در عين حال ، اين حقايق حياتى ترين عوامل بقاى انسان و ديگر جانداران و روييدنى ها و غير ذلك مى باشد.
آرى ، «تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى .» (7)
اى كاش امكان داشت كه نوع بشر پيش از ورود به اقليم وجود، نيستى را درك مى كرد و آنگاه معنى و نعمت وجود را در مى يافت كه :

هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را

«حافظ»
چرا معنى و نعمت هستى براى آن ناآگاهان نابخرد، ابهام انگيز است ؟ براى اين كه زندگى آنان به بطالت مى گذرد و تلاش و تكاپو براى آنان ارزشى ندارد و مى خواهند زندگى را مانند يك ليوان شربت بسيار گوارا به حلقومشان بريزند.
اينان كسانى هستند كه محور ارزشها و ضد ارزشها را نفس خويشتن مى دانند. آنان خودمحورانى هستند كه به جهت هدف تلقى كردن خويشتن و وسيله تلقى كردن ديگران ، نعمت هستى را مختل ساخته اند، لذا هرگز به درك و دريافت عظمت اين نعمت الهى توفيق نخواهند يافت .
كاش اين بينوايان لحظاتى به خود مى آمدند و به جاى زندگى در يك هستى تخيلى بى اساس ، در حيات معقول كه از هستى حقيقى شكوفا مى گردد، غوطه ور مى گشتند!
چه بايد كرد كه اكثريت ما انسان ها، حيات را قربانى وسايل حيات مى كنيم ! به جاى آن كه از آب حيات حقيقى سيراب شويم ؛ با دويدن در سراب آب نماى كف هاى ناپايدار زندگى حيوانى ، از چشيدن نعمت هستى محروم مى مانيم !
آرى عزيزان ، براى ما قربانيان وسايل حيات :

دنيا چو حباب است و لكن چه حباب نه بر سر آب ، بلكه بر روى سراب
آن هم چه سرابى كه ببينند به خواب آن خواب چه خواب ، خواب بدمست خراب

«منسوب به بينوا بدخشانى»
بياييد لحظاتى چند، مغز و دل و جان را از اوهام بى اساس علم نما و خواسته ها و تمايلات حيات طبيعى حيوانى تصفيه كنيم ، حتى تا آنجا كه بتوانيم «من» خويشتن را هم از ديدگاه درونى خود بركنار كنيم و جهان هستى را با وحدتى شگفت انگيز كه دارد براى تماشا برنهيم .
در اين لحظات است كه شكوه و جمال و جلال هستى ، ما را چنان در جاذبه ملكوتى خود فرو خواهد برد كه ارواح ما براى پرواز از قفس كالبد بدن ، با شديدترين هيجان به حركت در خواهد آمد. چرا؟
براى اين كه هستى ؛ نقاب از چهره برداشته و لحظاتى خود را به ما نشان داده است .
در اين حالت ، اگر اين آگاهى هم براى ما دست بدهد كه در اين هستى با شكوه و جمال و جلال ، نقطه اى بسيار پرمعنى و زيبا را اشغال كرده ايم ، لطف و عظمت ابديت را دريافت خواهيم كرد.

12 - لم تخرجنى لراءفتك بى و لطفك لى و احسانك الىّ فى دولة ائمة الكفر الذين نقضوا عهدك و كذبوا رسلك لكنك اءخرجتنى للذى سبق لى منالهدى الذى له يسرتنى و فيه اءنشاءتنى

«مهربان خداوندا، در اعطاى نعمت وجود، با لطف و احسانى كه بر من فرمودى ، آغاز زندگى ام را در اين نشئه طبيعت در زمان ظلمانى دولت حكمرانان كفر كه پيمان تو را شكستند و رسولان تو را تكذيب نمودند، قرار ندادى ، بلكه مرا در زمانى وارد زندگى در اين دنيا نمودى تا توفيق آن هدايت را دريابم كه در مشيت سابقه تو براى من مقرر و مرا براى رسيدن به آن آماده فرمودى و در دوران نورانى اسلام پرورشم دادى .»
بار الها، [چگونه توانم شكر نعمت هاى تو را به جا بياورم ] در حالى كه از آغاز وجودم در اين دنيا در نعمت غوطه ورم نمودى . در آن دوران ، صدها هزار انسان مى توانستند از طلوع خورشيد اسلام به وسيله بعثت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم در حد اعلى برخوردار شوند و در بنيان گذارى مكتب تكاملى كه خداوند به آنان ارزانى فرموده بود، شركت نمايند.
با اين كه تولد در آن زمان مبارك ، يك پديده قانونى مربوط به نظم آفرينش ‍ بوده است ، ولى از آن جهت كه همين پديده از ديدگاه حسين بن على عليهماالسلام از عوامل لطف و توفيق الهى براى حركت در جاده مستقيم تكامل محسوب مى گردد، لذا جاى تذكر و شكرگزارى به خداوند متعال مى باشد.
بديهى است كه اين امتياز تكوينى مانند ديگر امتيازهايى كه در جملات بعدى خواهيم ديد، باعث هيچگونه اجبارى در اداى تكاليف و ايفاى حقوق نمى باشد.
تاريخ نشان داد كه اين سرور آزادگان و اين پيشتاز شهداى راه اصول و ارزشهاى انسانى ، حتى يك لحظه از زندگانى خود را در خارج از مسير انجام تكاليف و ايفاى حقوق سپرى نكرد، بلكه ، همان گونه كه تمامى تواريخ اقوام و ملل اثبات مى كند، جان شريف خود را در دفاع از ستم ديدگان بشريت و حمايت از ارزشهاى والاى انسانى ، با شديدترين مصائب از دست داد.

13 - و من قبل ذلك رؤ فت بى بجميل صنعك و سوابغ نعمك فابتدعت خلقى من منىّ يمنى و اسكنتنى فى ظلمات ثلاث بين لحم و دم و جلد لمتشهدنى خلقى و لم تجعل الىّ شيئا من امرى

«پاك پروردگارا، پيش از آن كه چشم به اين دنيا باز كنم ، مرا به وسيله صنع زيبا و نعمت هاى فراوانت مورد محبت قرار دادى . ابتداى آفرينشم را در مجراى طبيعت از قطرات منى ابداع فرمودى و در نهانگاه سه گانه گوشت و خون و پوست جنينى [براى مدتى محدود] ساكنم نمودى .
خداوندا، مرا به خلقتم گواه نفرمودى و در قرار دادن در نظم سلسله وجودم ، اختيارى به من ندادى .»
اكثر آدميان به جهت محدوديت ديدگاه و حقارت اميال و خواسته هايشان ، تنها آن اشياء را نعمت مى دانند كه براى آنان لذايذى را جلب و يا ناگوارى هايى را از آنان دفع نمايد.
اين كوته نظرى ناشى از آن است كه انسان ها نمى خواهند با وسعت بخشيدن به ديدگاه و تصعيد اميال و خواسته هاى طبيعى خود، با عظمت وجودى خود آشنا شوند.
اگر از اين كوته فكرى نجات پيدا مى كردند، بدون ترديد همه كائنات را در عرصه هستى ، كه خود جزئى از آن ها هستند و در وصول به موقعيتى كه در اين زندگانى به دست آورده اند تاءثير داشته است ، نعمت هاى خداوندى تلقى مى نمودند.
آدمى در ان زمان ، معناى عبور از موقعيت قطره هاى منى «نطفه» را درك مى كند كه اين حقيقت را در مى يابد كه حتى كوچكترين :

قطره اى كز جويبارى مى رود از پى انجام كارى مى رود

«پروين اعتصامى»
چه رسد به ذرات نطفه آدمى كه از منزلگاه هاى نخستين وجود او محسوب مى گردد؛ همان منزلگاهى كه سرآغاز حركت تكاملى بشر از آنجا شروع مى شود و با دو نيروى عقل و قلب و به كمك انبياى الهى و ديگر پيشوايان فوق طبيعت ، تا قرار گرفتن در شعاع جاذبيت الهى به حركت خود ادامه مى دهد.
حكيما، داورا، كدامين لطف و نعمت با عظمت تر از آن را مى توان تصور كرد كه در بخشيدن نعمت وجود و فيض عظيم عبوديت و قرار دادن در مسير حركت به بارگاه كبريايى ات ، آگاهى از جريان قانون زندگى در اين دنيا و اختيار در پذيرش آن را به ما ندادى كه از دشوارى و سنگلاخ بودن راه زندگى بهراسيم و از ورود به اين دنيا امتناع بورزيم . (8)

14 - ثم اخرجتنى للذى سبق لى من الهدى الى الدنيا تآمّا سويّا...

ثم اخرجتنى للذى سبق لى من الهدى الى الدنيا تآمّا سويّا و حفظتنى فى المهد طفلا صبيّا و رزقتنى من الغذاء لبنا مريّا و عطفت علىّ قلوب الحواضن و كفّلتنى الامّهات الرّواحم و كلاءتنى من طوارق الجانّو سلّمتنى من الزّيادة و النّقصان فتعاليت يا رحيم يارحمن
«سپس اى آفريننده مهربان من ، مرا از نهانخانه رحم مادر در مجراى مشيت سابقه از هدايت ، به اين دنيا بيرون آوردى با آفرينش كامل و زيبا.
آنگاه در گهواره با حفظ و حراست تو، دوران كودكى را سپرى نمودم و از شير گواراى مادرم ، غذا عنايتم كردى . از عواطف دل هاى پرستاران و دايه ها بهره ورم ساختى . مادران مهربان را براى كفالتم وادار نمودى و از آسيب اجنه و شياطين محفوظم داشتى و از هرگونه زيادى و نقص مصونم فرمودى . رحمن و رحيما، در هر حال ، بلندترين مقام وجود از آن توست .»
در جريان قانون هستى ، گذارم به نهان خانه ارحام افتاد و براى وصول به هدايت ، به پيشگاه تو كه مقصد اعلاى حركت به اين دنيا بود، با خلقت كامل گام به اين گذرگاه نهادم . همان گونه كه قانون با عظمت خلقت ، شيرى بس گوارا در پستان مادرم آماده مى كرد، گهواره اى هم با دست مادر و پدر تهيه مى شد كه با حركت دادن آن ، به خواب شيرين بروم .
خداوندا، چگونه سپاس لبخندها و نگاه هاى مادر و ديگر دايه ها و پرستاران را كه ريشه هاى احساسات عالى و عواطف و محبت را در دل من آبيارى مى كرد، به جاى بياورم ! در صورتى كه سپاس ، وسيله قدردانى از آن لبخندها و نگاه ها و ديگر نمودهاى عواطف است كه دل و جان مرا براى حيات با معنى آماده نموده كه خود نعمت بزرگى است .
خدايا، زندگى مرا از ميان سنگلاخ ‌ها و راه هاى پرفراز و نشيب عالم طبيعت و از جنگل حوادث ويرانگر و موجودات زيان بار عبور دادى تا توانستم بدون اختلال در نظم وجودم به حياتم ادامه بدهم .
دادگرا، هر چه در آغاز و حركت و تحولات قانونى حياتم مى نگرم ، جز آثار عظمت و حكمت و فياضيت مقام اعلاى ربوبى تو، چيزى نمى بينم . مى خواهم سپاس اين همه الطاف و مراحم ربانى تو را به جاى بياورم . اما از احساس ناتوانى ، غبارى از شرم سراسر درونم را احاطه مى نمايد و در اين حال اگر كلمه اى براى شكرگزارى بر زبانم بياورم ، همان كلمه ، بى درنگ در مقابل احساس خجلت درونى ام ، همچون پرنده اى ظريف و زيبا، بال براى پرواز مى گشايد و راه خود را پيش مى گيرد.

15 - حتى اذا استهللت ناطقا بالكلام .

«تا آنگاه كه زبان براى سخن گفتن آغاز كردم .»
حروف گسيخته ، گاه و بيگاه از دهان كوچكم بيرون مى جست . امواجى از عواطف و احساسات پاك را كه از نغمه اصلى وجود سرمى كشيد، به وجود مى آورد و فضاى آشيانه ام را با نكهت بهشتى عطرآگين مى ساخت . به تدريج و با افاضه قدرت بيشتر براى توضيح خواسته ها و اميال درونى ام ، توانايى تركيب حروف را براى آشكار ساختن مقاصد كودكانه ابتدائى ام به وسيله الفاظ، عنايتم فرمودى . از اين مرحله ، ارتباط من و استعدادها و نيازهاى زندگى ام با طبيعت و انسان هاى پيرامونم آغاز گشت .
هرچه زندگانى ام پيش مى رفت ، هم از آن نعمت ها كه براى به فعليت رسيدن استعدادهاى گوناگونم عطا فرمودى برخوردار مى شدم و هم از آن الطاف بى پايان تو كه براى بهره ورى از استعدادهاى شكفته ، نصيبم مى ساختى .

16 - اتممت علىّ سوابغ الاءنعام و ربّيتنى زائدا فى كل عام...

اتممت علىّ سوابغ الاءنعام و ربّيتنى زائدا فى كل عام حتى اذا اكتملت فطرتى و اعتدلت مرّتى اوجبت علىّ حجتك بان الهمتنى معرفتك و روّعتنى بعجائب حكمتك و ايقظتنى لما ذراءت فى سمآئك وارضك من بدائع خلقك و نبّهتنى لشكرك و ذكرك واوجبت علىّ طاعتك و عبادتك و فهمتنى ما جاءت به رسلك و يسرت لى تقبل مرضاتك و مننت علىّ فى جميع ذلك بعونك و لطفك .
«افاضات ذاتى تو اى فياض مطلق ، هم چنان ادامه داشت تا خلقت اصلى ام تكميل و نيروهاى جسم و جانم اعتدال خود را يافت . از اين هنگام بود كه براى انتخاب طرق «حيات طيبه» [حيات معقول قابل استناد به مقام ربوبى تو]، با دليل و حجت روشنگر، الزامم فرمودى تا در كج راهه هاى هوى و هوس و نادانى هاى ظلمانى ، سر در گم نگردم و معرفت خود را به من الهام و با مشاهده حكمت هاى خويش مرا شگفت زده و مدهوشم فرمودى و به احساس مخلوقات با عظمتى كه در آسمان و زمين به وجود آورده اى وادارم ساختى . با اين آمادگى ها و توانايى ها كه عقل از دركش عاجز و زبان از بيانش قاصر است ، به لزوم سپاس و ذكر مقام اقدست ، آگاهم فرمودى .»
اى خداى عزيزم ! تويى كه براى نايل ساختن من به هدف اعلاى زندگانى ام ، اطاعت و عبادت را براى من مقرر ساختى و آنچه را كه پيامبران تو براى تكامل ما آورده اند، تفهيم نموده و پذيرش عوامل رضايت را تسهيل فرمودى .
آيا به راستى ، اين ذكر و سپاس و اطاعت و عبادت و حتى اين دريافت از وجود و صفات اقدس ربوبى ، ساخته اين خاك بى مقدار و اين ماده ناچيز و طبيعت ناتوان ماست ؟ نه ، سوگند به خدا:

دمدمه ى اين ناى از دم هاى اوست هاى و هوى روح از هيهاى اوست
ليك داند هر كه او را منظر است كاين فغان اين سرى هم زان سر است
يا رب اين بخشش نه حد كار ماست لطف تو لطف خفى را خود سزاست
دست گير از دست ما، ما را بخر پرده را بردار و پرده ما مدر
باز خر ما را از اين نفس پليد كاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بيچارگان ، اين بند سخت كه گشايد جز تو، اى سلطان بخت ؟
اين چنين قفل گران را اى ودود كه تواند جز تو كه فضل تو گشود؟
ما ز زخود سوى تو گردانيم سر چون تو از مايى به ما نزديكتر
با چنين نزديكيى دوريم دور در چنين تاريكيى بفرست نور
اين دعا هم بخشش و تعليم توست ورنه در گلخن گلستان از چه رست
در ميان خون و روده فهم و عقل ! جز ز اكرام تو نتوان كرد نقل
از دوپاره پيه ، اين نور روان موج نورش مى رود بر آسمان
گوشت پاره كه زبان آمد ازو مى رود سيلاب حكمت جو به جو
اى دعا از تو اجابت هم ز تو ايمنى از تو مهابت هم ز تو

«مولوى»

17 - ثم اذ خلقتنى من خير الثّرى لم ترض لى يا الهى نعمة دون اخرى...

ثم اذ خلقتنى من خير الثّرى لم ترض لى يا الهى نعمة دون اخرى و رزقتنى من انواع المعاش و صنوف الرّياش بمنّك العظيم الاعظم علىّ و احسانك القديم الى حتى اذا اتممت علىّ جميع النعم وصرفت عنّى كل النقم لم يمنعك جهلى و جراءتى عليك ان دللتنى الى ما يقرّبنى اليك و وفّقتنى لما يزلفنى لديك فان دعوتك اجبتنى و ان سئلتك اعطيتنى و ان اطعتك شكرتنى و ان شكرتك زدتنى كل ذلك اكمال لانعمك علىّ و احسانك الىّ.
«سپس اى يگانه خالق احسانگر من ، كفايت به آن نفرمودى كه مرا از بهترين خاك آفريدى ، بلكه در طول هستى من ، نعمت ها انعامم فرمودى و با منت بزرگ و بزرگترت و با احسان اعظم و قديمت ، با بى نيازى مطلق خود، فوق سودجويى ها و معامله گريهاى نيازمندانه ، از معيشت گونه گون و اصناف وسايل و ابزار زندگى در روى زمين برخوردارم ساختى ، تا آنگاه كه همه نعمت ها را براى من اتمام نموده و هرگونه ناگوارى ها را از من برگردانيدى .»
مهربان خداوندا، آن همه جهل و جراءتى كه از روى نادانى به تو روا داشتم ، از آن چه كه مرا به پيشگاهت نزديك نمايد، جلوگيرى نكرد و از حضور در بارگاه تقرب به تو مانع نگشت ، بلكه ، هرگاه تو را خواندم اجابتم كردى ؛ مساءلت نمودم ، عطايم فرمودى ؛ اطاعتت كردم ، پاداشم دادى ؛ شكرگزارى كردم ، بر كرامتت افزودى ؛ همه اين ها از روى اكمال نعمت ها و احسان خداوندى تو براى من است .

18 - فسبحانك سبحانك من مبدى ء معيد حميد مجيد...

فسبحانك سبحانك من مبدى ء معيد حميد مجيد و تقدست اسماؤ ك و عظمت الآئك فاىّ نعمك يا الهى احصى عددا و ذكرا ام اىّ عطاياك اقوم بها شكرا و هى يا رب اكثر من ان يحصيها العآدّون او يبلغ علما بها الحافظون .
«پاكا، منزه پروردگارا، تويى به وجودآورنده كائنات و برگرداننده آنها پس از برچيده شدن از عرصه هستى .
ذات و صفاتت شايسته حمد و ثنا و مجد و عظمتت فوق تصور ما. نام هايت مقدس و نعمت هايت بزرگ .
حال ، بار الها كدامين نعمت هايت را به شمارش و بيان درآورم ، يا به سپاس گويى كدامين عطاهاى تو قيام كنم ، با اين كه آن نعمت ها و عطاها بيش از آن است كه شمارندگان از عهده محاسبه آنها بر آيند و حافظان ، توانايى علم به آنها را داشته باشند.»
با اين حال ، كه نعمت ها و الطاف خداوندى ، ما بندگان را از هر سو در بر گرفته و ما را در خود غوطه ور ساخته است ، توجهى به عظمت و ضرورت ارتباط آنها با ابعاد مادى و معنوى خود نداريم . چنين بى خيالى و مسامحه از ما بردگان خور و خواب و خشم و شهوت و طرف و عيش و عشرت هيچ بعيد نيست و اين چشم پوشى از الطاف عاليه ربانى از مثل ما كه از دو قلمرو ملكوت آفاق و انفس جز لذايذ حيوانى چيزى را نمى بينيم و نمى خواهيم ، شگفت آور نيست . تا معناى با عظمت عالم هستى و تا حقيقت گوهر انسانى كه در درون ما و عالى ترين ميوه و محصول كارگاه بزرگ وجود است ، براى ما دريافت نشده است ، اگر همه كائنات و چند برابر آن را با يك زندگى ابدى در اختيار ما بگذارند، باز به قول مولوى ، ما گاوان علف خوار كه ضمنان افعى يكديگر هم هستيم ، نه نعمتى خواهيم شناخت و نه استفاده از آن ها را وسيله حركت تكاملى خود قرار خواهيم داد، زيرا ما علف مى خواهيم و نيش زدن به ديگران .
بياييد سخنى هم فوق اين همه سر و صداها و آوازهاى بى سر و ته بشنويم .
اين سخن خداى ماست :
اءم تحسب اءنّ اءكثرهم يسمعون اءو يعقلون اءن هم الا كالانعام بل هم اءضلّ سبيلا. (9)
«آيا گمان مى كنى اكثريت آنان مى شنوند يا تعقل مى كنند، آنان جز حيوانات چيزى ديگر نيستند بلكه آنان گمراه تر از جانورانند.»
از يك بنده خدا هم بشنويد:

اى بسا كس رفته تا شام و عراق او نديده هيچ جز كفر و نفاق
وى بسا كس رفته تا هند و هرى او نديده جز مگر بيع و شرى
وى بسا كس رفته تركستان و چين او نديده جز مكر و كمين
طالب هر چيز اى يار رشيد جز همان چيزى كه مى جويد نديد
چون ندارد مدركى جز رنگ و بو جمله اقليم ها را گو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان بگذرد از اين سران تا آن سران
از همه عيش و خويش ها و مزه او نبيند غير پوست خربزه
كه بود افتاده در ره يا حشيش لايق سيران گاوى يا خريش
خشك بر ميخ طبيعت چون قديد بسته اسباب و جانش لا يزيد
وان فضاى خرق اسباب و علل هست ارض الله اى صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بيند جهانى در عيان
گر بود فردوس و انوار بهشت چون فسرده يك صفت شد، گشت زشت

19 - ثم ما صرفت و دراءت عنى اللهم من الضرّ و الضرّاء اكثر مما ظهر لى من العافية...

ثم ما صرفت و دراءت عنى اللهم من الضرّ و الضرّاء اكثر مما ظهر لى من العافية و السراء و انا اشهد يا الهى بحقيقة ايمانى و عقد عزمات يقينى و خالص ‍ صريح توحيدى و باطن مكنون ضميرى و علائق مجارى نور بصرى و اسارير صفحة جبينى و خرق مسارب نفسى و خذاريف مارن عرنينى و مسارب سماخ سمعى و ما ضمّت و اطبقت عليه شفتاى و حركات لفظ لسانى و مغرزحنك فمى و فكّى ومنابت اضراسى و مساع مطعمى و مشربى و حمالة امّ راءسى و بلوع فارغ حبائل عنقى و ما اشتمل عليه تامور صدرى و حمائل حبل و تينى و نياط حجاب قلبى و افلاذ حواشى كبدى و ما حوته شراسيف اضلاعى و حقاق مفاصلى و قبض عواملى و اطراف اناملى و لحمى و دمى و شعرى و بشرى و عصبى وقصبى و عظامى و مخّى و عروقى و جميع جوارحى و ما انتسج على ذلك ايام رضاعى ومااقلت الارض منى و نومى و يقظتى و سكونى و حركات ركوعى و سجودى ان لو حاولت و اجتهدت مدى الاعصار والاحقاب لو عمّرتها ان اؤ دّى شكر واحدة من انعمك ما استطعت ذلك .
«بار الها، وانگهى آن ضررها و زيان ها را كه از من برگردانيدى ، بيش از آن عافيت و نعمت هايى است كه به من عنايت فرمودى .
و اى خداى من ! با حقيقت ايمانم گواهى مى دهم و با عهد استوار و محكم قاطعيت هاى يقينى كه دارم و با خلوص توحيد صريحى كه در دلم موجود است و با اعماق پنهانى درونم و رشته هاى مجارى نور چشمم و خطوط نقش پيشانى ام و با شكاف راه هاى تنفسم و نرمه تيغه بينى ام و طرق امواج صداها به سماخ و استخوان گوشم و با آن چه كه لب هايم آن را در بر و در هنگام روى هم نهاده شدن ميان خود دارد، و با حركات لفظى زبانم و محل پيوست فك بالا و فك پايينم و رستنگاه دندانهايم و عامل چشيدن خوراكى ها و آشاميدنى هايم ، با عامل حمل [فعاليت يا استخوان ] حافظ مغز سرم و لوله فرو دادن غذا و آشاميدنى ها در درون چنبره گردنم و با آنچه كه درون سينه ام در بر گرفته است و حمايل [بند] رگ گردنم و آويزه پرده قلبم و با قطعه هاى اطراف كبدم و آنچه كه خميدگى دنده هايم در بر گرفته و گودى بندهاى مفصل ها و قبض عوامل فعال درونم و بند انگشتان و گوشت و خون و مو و ظاهر پوست و اعصاب و نى و استخوان ها و مغز و رگ ها و همه اعضايم و با آنچه كه در دوران شيرخوارگى در بدنم بافته شده است و با آنچه كه زمين از من بر خود حمل نموده است و با خواب و بيدارى و سكون و حركات و [كوع و سجود]، آرى ، اى خداى مهربانم ! اگر با اين همه نعمت هاى آشكار و پنهان تو بخواهم و بكوشم و در تمامى قرون و اعصار در آنها زندگى نمايم و بخواهم كه شكر يكى از نعمت هايت را به جاى بياورم ، ناتوان خواهم بود.»