گاه مى گويند نظام جهان هستى ، نظامى آنچنان سخت و غير قابل تبديل است كه هيچ نيرويى نمى تواند آن را تغيير دهد. پس چگونه نيايش مى تواند اين نظام غيرقابل شكست و انعطاف را مختل نمايد؟
اينان هنگامى كه درباره اين گونه مسائل صحبت مى كنند، مانند اين است كه به تمام اسرار جهان هستى كه نظامى باز به عوامل فوق طبيعى دارد - از زير بناها گرفته تا روبناها - آگاهند. حتى گاهى دعاوى آنها چنان با عزم و قطع بيان مى شود كه گويى جهان را با دست خود ساخته و پرداخته اند!
مگر جهان هستى عبارت است از يك قطعه سنگ كه ما آن را جامد و بى روح و بسته فرض نموده و سپس استدلال كنيم كه جهان ثابت هرگز خلاف قانون خود رفتار نمى كند!
اولا: جهان ، يك پارچه سنگ غيرقابل انعطاف نيست كه دم سرد ما در آهن گرم آن اثرى ننمايد و چنان كه گفتيم : اگر چه جهان نمايش نظام بسته را دارد، ولى داراى نظامى باز به فوق طبيعت مى باشد. (3)
هر لحظه و هر آن ، فيض خداوندى بر اين جهان هستى ريزش نموده و آن را بر پا مى دارد. همه بانيان اديان الهى و همه صاحب نظران علم و فلسفه همانند «نيوتن»ها و «اينشتين»ها و امثال اين نوابغ كه با طبيعت ، به طور مستقيم سر و كار داشتند. كاملا تصديق كردند كه لحظه پيشين موجودات طبيعى متكفل لحظه بعدى آن نيست ، بلكه هر لحظه موجودات ، حالت جديدترى به خود مى گيرند، يا ذرات عالم هستى و فيض آن ، به طور مستمر در حال سرازيرى از حكت و مشيت ربانى است .
اين قانون هميشگى هستى است و جاى ترديد نيست كه حركت و جنبش و به ظهور رسيدن پديده ها در هر لحظه ، بيان واقعى نظامى «سيستمى» است كه در دستگاه هستى حكمفرماست و اين تازه گى پديده ها در هر لحظه ، نظام جديدى را كه گاهى مشابه و گاه ديگر مغاير ترتيب پيشين نمودار مى گردد، ايجاد مى كند. پس ، ما با نيايش خود عاملى مانند ساير عوامل طبيعى در دستگاه منظم هستى ايجاد مى كنيم .
ثانيا: نه تنها نيايش در اين دنياى كون و فساد مى تواند تاءثير طبيعى ايجاد كند، بلكه هرگونه فعاليت روانى ما به اندازه خود از حيث كيفيت و كميت داراى اثرى مى باشد.
فعاليت روانى ما در هنگام نيايش صحيح ، نيروى فوق العاده اى از ماوراى طبيعت مى گيرد و با آن نيرو در به وجود آوردن نظام جديدى كه كوچك ترين مخالف جريان هستى در آن ديده نمى شود، مشاركت مى ورزد.
مگر من هنگامى كه اراده نموده و اجسام را جا به جا مى كنم يا ساير تغييرات شيميايى در آنها به عمل مى آورم ، خلاف نظام جهان هستى انجام مى دهم ؟
البته نه ، درست است كه هر تغييرى كه در جهان هستى به وقوع مى پيوندد، خلاف ترتيب پيشين خواهد بود، ولى با اين حال نظام واقعى هرگز مختل نخواهد گشت .
از آن طرف ، اين كه گفته مى شود چون خداوند به تمام جزييات و كليات آگاه است و تمام پنهانى ها و آشكارها را مى داند، بنابراين نيايش چه معنا مى دهد؟! اين سؤ ال هم نوعى از ساده لوحى است ، زيرا - چنان كه گفتيم - ما اراده مى كنيم و تغييراتى در مواد و صور جهان طبيعيت ايجاد مى كنيم ؛ آيا مى توان گفت خداوند كه به تمام امور داناست ، چرا اين تغييرات را كه در طبيعت انجام گرفته و به صلاح ما مى باشند، خود به خود ايجاد نمى كند؟! يا بدون اين كه ما بخواهيم گندم را نمى روياند؟ يا فلان دستگاه ماشينى را كه محصول ضرورى براى ماد مى دهد ايجاد نمى كند؟ پس چنان كه هرگونه تغييرات به نفع انسان يا براى رفع آسيب از او، احتياج به اراده و كار و كوشش و اراده خواهد داشت ، و دانستن خداوند باعث آن نمى شود كه من از كار دست برداشته و بنشينم ، بلكه آنچه كه بر خدا معلوم است اين است كه من با فعاليت درونى و جسمانى بايد تلاش كنم .
از طرف ديگر، بايد در نظر گرفت كه تمام نيايش ها براى ايجاد تغيير در نظام هستى نمى باشد، زيرا فقط نوعى از نيايش است كه در چگونگى تماس ما با جهان خارجى تغييرى وارد مى سازد.
چنان كه گفتيم ، عده اى از گروه تكامل يافته انسان ها، نيايش را فقط براى برقرارى رابطه ميان خود و خداوند انجام مى دهند. بلكه اصلا سعادت و شقاوت ابدى هم براى آنان مطرح نيست ، چنان كه رئيس الموحدين على بن ابى طالب عليهماالسلام مى گويد: نه طمع بهشت و نه ترس از دوزخ او را براى نيايش وادار مى كند، بلكه مقتضاى بندگى و عظمت خدايى خداوند است كه او را وادار به ايجاد ارتباط مى نمايد.
در موقع اين گونه نيايش عالى ، انسان به بى نهايت بودن خود - به بى نهايت بودن استعداد و فعاليت روانى خود - پى مى برد و در ارتباط با بى نهايت ، بهترين لحظات وجود خود را احساس مى كند. از اين جا، معلوم مى شود كه آن دسته از نيايش ها كه به استحابت نمى رسد، نمى تواند دليل بيهوده بودن نيايش بوده باشد، زيرا علاوه بر مطلب مذكور، بايد در نظر گرفت كه خود كرنش و استمداد و تقاضاى مطلوب از بارگاه خداوندى براى آن حالت روانى كه انسان را به بى نهايت سوق مى دهد، نوعى از كمال است .
جلال الدين رومى ، درباره عدم استجابت بعضى از نيايش ها، مثل زير را مى آورد كه ، شخصى مدتى دعا كرد و الله الله گفت و دعايش مستجاب نگشت . در نتيجه ، نيايش را ترك كرد و حضرت خضر عليه السلام را در خواب ديد:

گفت : هين از ذكر چون وامانده اى ؟ چه پشيمانى از آن كش ‍ خوانده اى ؟
گفت : لبيكم نمى آيد جواب زان هم ترسم كه باشم رد باب
گفت خضرش كه خدا اين گفت به من كه برو با او بگو اى ممتحن
بلكه آن الله تو لبيك ماست وان نياز و درد و سوزت پيك ماست
نى تو را در كار من آورده ام ؟ نه كه من مشغول ذكرت كرده ام ؟
حيله ها و چاره جويى هاى تو پيك ما بوده گشاده پاى تو
درد عشق تو، كمند لطف ماست زير هر يارب تو، لبيك هاست

«مولوى»
صاحب نظرى ، نيايش به معناى عمومى را به طريق زير توصيف مى كند:
نماز، نماز مى گذارند. براى كه ؟ براى خدا. نماز گزاردن براى خدا، معنى اين كلمه چيست ؟ آيا خارج از ما يك لايتناهى وجود دارد؟ آيا اين لايتناهى يك امر پايدار و لايزال است ؟
[آرى ] و چون لا يتناهى است . ضرورت ذاتى اوست . و اگر شامل ماده نمى بود به همان جا محدود مى شد و چون لا يتناهى است بالضروره ذى شعور است و اگر فاقد شعور مى بود به همان جا پايان مى يافت .
در صورتى كه ما نمى توانيم چيزى جز تصور موجوديت به خود نسبت دهيم . آيا اين لا يتناهى در ما تصور جوهر و ذات را به وجود مى آورد؟ به عبارت ديگر، آيا او همان وجود مطلق نيست كه ما وابسته اوييم ؟ در آن حال هم كه يك لايتناهى خارج از ما وجود دارد، آيا يك لايتناهى نيز در خود ما نيست ؟
اين لايتناهى ها! چه جمع موحش ! يكى شان فوق ديگرى قرار نمى گيرد؟ آيا لا يتناهاى دوم - به اصطلاح - زير دست نخستين نيست ؟ آيا آيينه آن ، پرتو آن ، انعكاس آن و لجه متحدالمركز با يك لجه ديگر نيست ؟ آيا اين لايتناهى هاى ثانوى نيز ذى شعور است ؟ آيا فكر مى كند؟ آيا دوست مى دارد؟ آيا مى خواهد؟ اگر هر دو لايتناهى ذى شعورند، پس هر يك از آن دو، اصلى براى خواستن دارد و يك «من» در لايتناهاى بالا هست ، هم چنان كه يك «من» در لايتناهاى پايين وجود دارد، «من» پايينى جان است ، «من» بالايى خداست .
در صفحه 672 چاپ نهم از كتاب بينوايان ويكتور هوگو مى خوانيم :
«لايتناهاى پايين را با نيروى تفكر با لايتناهاى بالا در تماس نهادن ، نماز ناميده مى شود.»
پس از اين جملات گويا، هوگو هم مكتبان مترلينگ را مخاطب ساخته و چنين مى گويد:
«چيزى را از روح انسانى باز نگيريم ، حذف بد است ، بايد اصلاح كرد و تغيير شكل داد».
آرى ، نبايد از روح انسانى ، حس گرايش به خدا را حذف كنيم . اگر ما در اصلاح اين حس و چگونگى بهره بردارى از آن تلاش كنيم ، گام مثبتى را در راه نمودار ساختن ايده آل برداشته ايم .
منفى گويى خيلى آسان است . واقعيات را براى مردم عادى مشتبه ساختن ، به تلاش فكرى زيادى نياز ندارد. عظمت شخصيت يك متفكر در آن است كه بياموزد. علم و فلسفه را فراگيرد و به آن قناعت نورزد كه مطالبى را به طور نسبى مى داند و به آن دلخوش نكند كه شهرت بى اساسى نام او را در كتاب ها و مجلات به رخ مردم بى خبر از علم و فلسفه و عرفان بكشد.
بكوشيم براى زندگانى بشرى هدفى نشان بدهيم . همگى مساعى خود را در راه اثبات ايده آل به زندگانى بشرى به كار بيندازيم .
تاريخ طولانى انسانى و ملاحظه وضع روانى آنها، حذف گرايش و نيايش به خدا را جدا تكذيب مى كند.
آدميان از هر صنف و طبقه اى كه بوده باشند، كاملا احساس كرده اند كه خور و خواب و شهوت چند روز گذران ، تشنگى روانى آنان را به كمال و ايده آل زندگانى اشباع نمى نمايد.
در نامه اى كه مايزر به يكى از دوستان خود نوشته است ، مى گويد:
«بسيار خوشحالم كه عقيده مرا درباره دعا پرسيده اند، زيرا كه من در اين موضوع عقيده محكم و ترديدناپذير دارم .
نخست ببينيم واقعيات در اين موضوع كدامند؟ در پيرامون ما جهان معنوى وجود دارد كه ارتباط بسيار نزديكى با جهان مادى دارد. از اولى ، يعنى جهان معنوى ، نيرويى فيضان دارد كه دومى يعنى عالم ماده را نگه داى مى كند، و اين هما ننيرويى است كه روح ما را زنده نگه مى دارد. معنويات ، از آن جا برقرار است كه سياله اى لاينقطع از اين نيرو در ما وارد مى شود. شدت اين سياله معنوى مدام متغير است . درست مانند نيرويى غذايى و مادى كه در بدن ما وارد مى شود، متغير است .»
اما عقيده ويليام جيمز؛ در كتاب دين و روان [ترجمه انواعى از تجربه هاى دينى ] صفحه 157 چنين مى گويد:
«اگر چه من نمى توانم عقيده مردم عادى مسيحى را بپذيرم و يا الوهيتى را كه دانشمندان طريقه اسكولاستيك در قرون وسطى دفاع مى كردند، قبول كنم . اما خود را جزء فلاسفه ماوراء الطبيعه خشن مى دانم . در حقيقت ، من معتقدم كه در اثر ارتباط با عالم غيب ، نيروى جديدى در اين ارتباط حاصل شده و حوادثى نو را باعث مى گردد. دسته فلاسفه ظريف به نظر من بسيار زود تسليم حكمفرمايى طبيعت شده اند؛ اين فلسفه امور طبيعى را دربست و بدون اين كه درباره ارزش آن رسيدگى كند، قبول مى نمايد.»
مجددا مؤ لف در همان كتاب در صفحه 204 مى گويد:
«... آدمى در اين حال حس مى كند كه نيرويى وارد بدن او مى شود؛ درست مثل اين كه در آفتاب مى نشينيم گرمى آن را احساس مى كنيم . از اين نيرو مى توان به طور موثر استفاده كرد.
عينا مانند اين كه از اشعه خورشيد براى آتش زدن قطعه چوبى از ذره بين استفاده مى كنيم .»
خداوند مهربان ، با عنايات بى چونش گام هاى ما را به عرفات رسانده است .
اين جا عرفات است . آخرين ساعات روز عرفه است . نقطه اى از زمين به نام صحراى عرفات در مقابل ميلياردها كهكشان و ستارگان بى حد و بى شمار گسترده شده است ؛ آفتاب آخرين اشعه خود را بر كوه ها و تپه ها و ماهورها و دشت سوزان عرفات مى افشاند. در چنين فضايى ، صداها و ناله هاى گوناگونى تا دورترين كرات و فضاها طنين مى اندازد. صفحه جام جهان نماى طبيعت ، از قيافه هاى مختلفى كه دل ها در تپش و دست ها به سوى آسمان دارند، عكس بردارى مى كند.
بعضى پيشانى از خاك برمى دارند، مرواريدهايى از اقيانوس جان بر گونه هايشان .
بعضى ديگر به زانو بر زمين مى افتند، بارقه ربوبى در دل ها و كلمه بار الها بر لبانشان .
گروه ديگر با لباس هاى خاك آلود و موهاى ژوليده و چشمان گود رفته ، ولى شعله هاى ربانى در ديدگانشان .
بيابان عرفات ، همچون رصدگاهى است كه رو به بى نهايت نصب شده ؛ نيايشگران با دوربين هاى مختلفى ، آن بى نهايت را مورد نظاره قرار داده اند.
در نقطه اى از اين صحراى ملكوتى ، شخصى در دامنه كوهى به حالت نيايش درآمده ، دل در ملكوت ، دست ها به سوى آسمان ، چشم به آفاق بى كران ، گاهى تبسمى از ابتهاج بر لبانش ، گاهى دانه هايى از اشك شوق در چشمانش .
تمام جهان را به يك سو نهاده ، يا به عبارت ديگر تمام جهان هستى را به يك باره و به عنوان يك واحد، پيش چشم و دل گسترده و بى نهايت پايينى را با بى نهايت بالا، به واسطه دل پاك ، در تماس نهاده است . اين شخص كه نيايش مى كند كيست ؟
او فرزند على بن ابى طالب عليهماالسلام گوينده اين جمله است كه :
«من چيزى را نديدم ، مگر اين كه خدا را با آن و پيش از آن و بعد از آن ديدم .»
اين شخص ، سالك راه حق و حقيقت و عاشق راستين وجه الله و رضوان الله و لقاء الله ، حسين بن على عليهماالسلام است . اين است آن كاروان سالار شهيدان اصول انسانى و ارزشهاى والاى عالم وجود.
او در اين نيايش ، راه هاى اتصال به اشعه ملكوتى را در ارتباطات چهارگانه «ارتباط انسان با خويشتن ، با خدا، با جهان هستى ، با همنوع خود» براى بشريت بيان مى كند.
او در اين نيايش زيبا به اضافه شكوفايى وصال از عالم اعلاى ربوبى مى گيرد و به اين موجودات در عين خاك نشينى مى توانند با عالم پاك از ماده و ماديات ارتباط برقرار كنند، تحويل مى دهد. او در عين حال با اين نيايش ، منطقى ترين و واقعى ترين رابطه انسان را با خداوند مهربان توضيح مى دهد.
آرى ، اين نيايش كننده ، حسين بن على عليهماالسلام است .

نيايش امام حسين عليه السلام در صحراى عرفات

مرحوم محدث قمى در مفاتيح آورده است كه :
بشر و بشير فرزندان غالب اسدى نقل كرده اند كه : در آخرين ساعات روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسين عليه السلام بوديم كه آن حضرت با جمعى از خاندان و فرزندان و شيعيان از چادر بيرون آمدند و با نهايت خضوع و خشوع در طرف چپ كوه ايستادند و روى مبارك را به طرف كعبه گردانيده ، دست ها را تا مقابل رو برداشتند و اين دعا را خواندند:
«اگر چه بعضى از محدثين بزرگوار، يقين به سند اين نيايش ندارند، ولى طبق اصل معروف كه : دلالته تغنى عن السند، گاهى مفهوم و محتواى حديث به قدرى با عظمت و مطابق اصول است كه از سند بى نياز و احتياجى به آن ، وجود ندارد.
بديهى است كه نظير مضامين اين نيايش در عالى ترين درجه حكمت و عرفان اسلامى را جز انبياى عظام و ائمه معصومين عليهم السلام نمى توانند بيان نمايند».

1 - الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع و لا لعطائه مانع .

«سپاس مر خداوندى راست كه هيچ قدرتى نتواند فرمان نافذش را دفع كند و از عطايش جلوگيرى نمايد.» (4)
آن كدامين قدرت است كه بتواند در برابر قضاى الهى عرض وجود كند، در حالى كه خود جزئى از قضاى الهى است .
آن كدامين اراده است كه بتواند در مقابل اراده خداوندى خود را بنماياند، در صورتى كه وجود آن اراده از نتايج اراده خداوندى است .

2 - و لا كصنعه صنع صانع .

«[ستايش خداوندى راست كه ] هيچ سازنده اى نتواند مانند صنع كامل او به وجود آورد.»
چگونه ممكن است مشابه صنعت خداوند خلاق پديد آورد، در صورتى كه هيچ سازنده اى نمى تواند ذره اى را از نيستى به عرصه هستى وارد كند و بر همه امكانات و استعدادها و ماهيت اجزاى صنع خود عالم و بر استفاده از همه آنها توانا باشد!

3- و هو الجواد الواسع .

«اوست بخشنده نعمت هاى بى كران .»
خداوندا! نعمت عظماى نعمت شناسى را نصيب ما فرما، آن گاه از رحمت بى كران ربوبى خود، ما را از آن بينايى برخوردار بفرما كه وابستگى هر نعمتى را به همه اجزاى عالم هستى - چه آشكارا و چه پنهان - درك نموده ، طعم غوطه ور شدن در نعم وجود را بچشيم و معناى و اءن تعدوا نعمة الله لا تحصوها (5) را از اعماق جان دريابيم .

4 - فطر اجناس البدائع و اتقن بحكمته الصنائع .

«ابداع كننده همه موجودات بى سابقه هستى ، تنظيم كننده همه مصنوعات با حكمت عاليه اش».
چه آسان است درك ابداع براى آن انسانى كه توفيق تماشا و مطالعه درون خويشتن نصيبش گشته و دريافته است كه هيچ انعكاس پديده و عمل مغزى و روانى دامنه يك پديده و عمل پيشين در درون آدمى نيست و در هر لحظه ، هر عمل و انعكاس پديده در درون او حقيقتى است نو و شبيه به ابداع كه معلول يك علت مادى سابق در درون نمى باشد.
تنها فاعل مى خواهد و انگيزه . انسان آگاه با يك دقت نظر مشرفانه ، بهترين نظم و متقن ترين كيفيت را در عالم آفرينش شهود مى كند. اين نظم و قانونمندى عالم هستى است كه همه علوم متنوع و فلسفه ها را به وسيله مغزهاى متفكران به وجود آورده و آنچنان شكوه و جلال با عظمتى را به نمايشگاه بزرگ وجود بخشيده است كه اگر اشتغال هاى گوناگون براى تنظيم ضرورت هاى زندگى مجال مى داد و انسان همه عمر را به تماشاى نظم و شكوه اين جهان مى پرداخت ، نه تكرارى احساس مى كرد و نه اشباعى .
گفته شده است :
«در دنيا تماشاگهى عظيم وجود دارد كه دريا ناميده مى شود.
تماشاگهى با عظمت تر از آن وجود دارد كه آسمان لاجوردين است .
تماشاگهى با عظمت تر از اين دو وجود دارد كه وجدان آدمى است .» (6)
بايد به اين جمله اضافه كرد كه اگر اين تماشا با همكارى همه قواى مغزى و روانى صورت بگيرد، تا ابد امتداد مى يابد.

5 - لا تخفى عليه الطّلائع و لا تضيع عنده الودائع .

«هر آنچه كه در اين جهان هستى به وجود آيد و پديدار گردد، به آن ذات اقدس پوشيده نماند و هر چيزى كه در نزد او به وديعت نهاده شود، ضايع نگردد.»
عالم آفرينش كه مستند به قدرت و علم و اختيار خداوندى است ، چيزى را از او پوشيده نمى دارد. هر آنچه كه به عنوان حجاب براى پوشش چيزى فرض شود، مخلوق و مورد علم خداوندى است . او محيط بر همه اشياست و مشرف بر همه ذرات و روابط مخلوقات با يكديگر.
مگر نه اين است كه او خالق همه هستى است و سرنوشت همه آنها به دست اوست ؟
امانت ها هر چه باشد، در نزد او ضايع نشود و تباه نگردد، زيرا، نه به حقيقت و ارزش آنها جاهل است و نه نيازى به آنها دارد و نه قدرتى ياراى دستبرد به آنها را دارد.

6 - جازى كلّ صانع و رآئش كلّ قانع و راحم كل ضارع .

«اوست پاداش دهنده هر كس كه عملى انجام دهد و افزاينده و اصلاح كننده هر كسى كه قناعت ورزد، و اوست كه به حال هر زارى كننده ترحم نمايد.»
حكمت بالغه خداوندى در نظام وجود چنين است كه هيچ عملى بى پاداش ‍ نماند و هيچ مقدمه اى بدون نتيجه گام به عرصه وجود نگذارد.
اين است آن اصل اساسى كه همه كتاب هاى آسمانى به آن هشدار مى دهند و همه عقول و فرهنگ هاى متنوع و پيشرو اقوام و ملل بيدار به جريان آن در نظم هستى اعتراف مى نمايند.
او خداوندى است كه قناعت پيشه گان را از فقر و اختلال معيشت نجات مى دهد و ترحم و عنايت خود را شامل حال ناله و تضرع كنندگان مى فرمايد.

7 - و منزل المنافع و الكتاب الجامع بالنور الساطع .

«نازل كننده منافع و كتاب جامع «قرآن» با نورى درخشان .»
اوست ايجادكننده منافع و هر آنچه كه به حال بشرى سودمند باشد. هم اوست كه قرآن مجيد را براى هدايت مردم و بيرون آوردن آنان از تاريكى هاى جهالت و تيره روزى ها و قرار دادن آنان در معرض تابش انوار هدايت ، فرستاد؛ كتابى كه بيان كننده دردهاى بشرى و درمان آنهاست و روشنگر راههاى رشد و كمال ، نجات بخش انسان ها از زندان هاى ماده و ماديات ، بال و پردهنده براى پرواز به عالم ملكوت و آگاهى بخش هر انسان آگاهى طلب .

8 - و هو للدعوات سامع و للكربات دافع و للدرجات رافع و للجبابرة قامع .

«اوست شنونده نيايش ها و دفع كننده مشقت ها و اعتلادهنده درجه ها و نابودكننده ريشه هاى جباران .
خداوندى كه امواج دعهاهاى سرنكشيده براى او معلوم است ، چه رسيد به اين كه درياى درون به تموج درآيد و از دهان سر بكشد و راهى پيشگاه الهى گردد.»
خداى من :

هم قصه نانموده دانى هم نامه نانوشته خوانى

«نظامى گنجوى»
زمزمه ضعيف گوشه نشينان عميق ترين دره هاى اين كره خاكى ، همان گونه برمى خيزد و سر به بارگاهت مى كشد كه فرياد صعودكنندگان بر مرتفع ترين قله هاى كيهان بزرگ .
خداوندا، تويى برطرف كننده مصائب و ناگوارى ها و بخشنده صبر و تحمل در هنگام هجوم سخت ترين بلاها و مشقت ها.
پروردگار من ! اى ترفيع دهنده درجات پويندگان راه حق و حقيقت :

اى سرمه كش بلندبينان در باز كن درون نشينان
اى عقل مرا كفايت از تو جستن ز من و هدايت از تو

«نظامى گنجوى»
دست ما ناتوانان گلاويز با ماده و ماديات را با توانايى مطلق خود بگير و در حركت به سوى هدف اعلاى حيات ، ما را يارى فرما.
اى خداوند واحد قهار! وجود جباران خودكامه را در صفحه روزگار از ريشه برانداز.
تو خود مى دانى كه ظلم و تجاوز اين نابكاران از خدا بى خبر، چه پرده هاى تاريك بر روى اصول و ارزش هاى والاى انسانى مى كشد و انسان ها را از بهره بردارى از آن نعمت كمال بخش الهى محروم مى سازد.
اين ستم پيشگان هستند كه صفحات سفيد تاريخ را با شمشير خود رنگين مى سازند و آنگاه درجه قهرمانى بر دوش خود نصب مى كنند. روزها و ماهها و سالها و قرنها، همچنان يكى پس از ديگرى از راه مى رسند و به گذشته مى خزند، در حالى كه در اثر كشتارها تا به مدت ها، بوى لاشه هاى انباشته روى هم و خون هاى ريخته شده در ميدان هاى جنگ ، حتى در كوچه ها و پس كوچه ها و بيغوله ها كه ناتوانان براى نجات دادن زندگى خود از دست خون آشامان به آنجا پناه برده اند، همچنان مشام فرشتگان ملكوتى و بندگان وارسته تو را آزار مى دهد و چهره نورانى حيات را براى آنان تيره و تار مى سازد.
پروردگارا، تا آنجا كه حكمت ربانى تو اقتضا مى كند با عطوفت و رحمت واسعه خود كه بر همه هستى گسترده است ، جان هاى پليد و آلوده اين بيماران خودپرست را از مهلكه اى كه در آن افتاده اند، نجات بده .
و آنان كه در اين مهلكه با شكست نهايى روبه رو گشته اند و درون آنان را كه از شيرينى عطوفت و مهر و محبت آدميان تهى گشته و با زهرهاى كينه و عداوت به بنى نوع بشر مالامال شده است ، به آتش فراقت بسوزان .
اى منتقم حقيقى ، اى دادگر مطلق ، و اى داورى كه خود شاهد ظلم ظالمان و تجاوز تجاوزگران هستى ! انتقام مظلومان مستضعف را از آن ستمكاران خون آشام بگير و بر دلهاى رنج ديدگانى كه از آتش ظالمان شعله ور است ، آبى از درياى رحمت بپاش و با نسيم مهر خداوندى ات ، ارواح آن دلسوختگان را بنواز.

9 - فلا اله غيره و لا شى ء يعدله و ليس كمثله شى ء و هو السميع البصير اللطيف الخبير و هو على كل شى ءقدير

«خدايى جز او نيست و هچ چيزى معادل و همانند او نمى باشد. و اوست شنونده همه صداها و بيننده همه اشيا و لطيف و آگاه از همه واقعيات ، و توانا بر همه اشيا.»
خداوندا، به هر چيز و به هر كجا و به هر حقيقتى كه در مغز ما انسان ها مطابق اصول هستى پديدار مى گردد مى نگريم ، چنان نظم و انسجامى در آنها مى بينيم كه وحدت حكمت و اراده و صانع آنها را شهود مى نماييم .
اين كه مى گوييم :

هر گياهى كه از زمين رويد وحده لا شريك له گويد

احساسى بى اساس نيست ، بلكه بر شهود مستقيم وحدت فعل و فاعل هستى ارتباط دارد كه بدون آن ، هيچ گونه جهان بينى و مكتب فلسفى منظم ، قابل قبول نمى باشد.
ديگر اين كه ، فرض وجود خدايى ديگر مانند او، بدان جهت كه هر يك تعين خاص خود را دارد، همديگر را محدود مى كنند. بديهى است كه محدوديت وجودى با مطلق و بى نهايت بودن كه مختص ذاتى خداست ، سازگارى ندارد.
با فرض قدرت و علم نامتناهى خداوندى ، هيچ چيزى بيرون از حيطه آگاهى و دانايى او نتواند بود، زيرا چنين تخيلى مستلزم پندار نفى خداوندى است كه نه با حكم عقل مى سازد و نه با دريافت سالم .

10 - اللهم انى ارغب اليك و اشهد بالربوبية لك مقرا بانك ربى و اليك مردّى .

«خداى من ! اشتياق به شهود جمال و جلالت دارم و به خداوندى تو شهادت داده و به ربوبيت تو اقرار مى كنم و اعتراف به رجوع به سوى تو مى نمايم .»
آن كس كه اشتياق به ديدار تو در نهادش نيست ، از هستى خود بهره اى نخواهد برد.
آن كس كه ميل كشش به بارگاه تو ندارد، هيچ حقيقتى نتواند او را به خود جذب نمايد.

جان بى جمال جانان ميل جهان ندارد هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد

«حافظ»

ندهى اگر به او دل ، به چه آرميده باشى نگزينى ار غم او، چه غمى گزيده باشى ؟
نظرى نهان بيفكن مگرش عيان ببينى گرش از جهان نبينى ، به جهان چه ديده باشى ؟

«ملا محسن فيض كاشانى»
من از ته دل به خداوند يكتا و بى نياز مطلق شهادت مى دهم . در اين شهادت همه ادراكات و مشاعرم يكديگر را يارى مى نمايند. همچنان به دوام فيض ‍ تو، اى فياض مطلق ، اقرار مى نمايم ، زيرا مى دانم حتى يك لحظه انقطاع فيض ربوبى تو، عالم هستى را رهسپار نيستى مى نمايد، به طورى كه حتى ذره اى از گرد آن در صفحه وجود نخواهد ماند، چه رسد به اين كه موجودى فقير و ناتوان كه با دمى ناچيز از خزان قهر تو معدوم مى گردد و خبرى از هستى اش نمى ماند. بازگشت نهايى به سوى تو و طومار سرنوشت نهايى همه آدميان در پيشگاه تو گشاده خواهد گشت .
جريان قانونى حيات ما، انا لله و انا اليه راجعون «ما همه از آن خدا و به سوى او باز مى گرديم» است . مگر نه اين است كه آن چه از بالا شروع شده است در پايين پايان نمى يابد؟