نيايش امام حسين عليه السلام در صحراى عرفات

نويسنده : علامه محمدتقى جعفرى قدس سرّه
 

مقدمه در تعريف نيايش

به نام خدا
آن حالت روحى كه ميان انسان و معبودش رابطه انس ايجاد نموده و او را در جاذبه ربوبى قرار مى دهد، نيايش ناميده مى شود.
در آن هنگام كه شما موقعيت واقعى خود را در جهان با عظمت هستى درك مى كنيد، در حال نيايش به سر مى بريد، زيرا فقط در اين حال است كه تمام «خود» را مانند تابلويى بى اختيار در زير دست نقاش ازل و ابد نهاده ايد.
اگر مى خواهيد در امتداد زندگانى خود، لحظاتى را هم از جدى ترين هيجان روانى بهره مند شويد، دقايقى چند روح خود را به نيايش وادار كنيد.
اگر مى خواهيد تمام شؤ ون زندگى شما اصالتى به خود گرفته و قابل تفسير بوده باشد، برويد و دمى چند در حال نيايش باشيد.
هيچ كس ترديد ندارد روزى فرامى رسد كه سايه اى از مضمون بيت ذيل درون او را مشوّش و توفانى خواهد ساخت .

من كيستم ، تبه شده سامانى افسانه اى رسيده به پايانى

«نگارنده»
شاعرى فرزانه از زبان همه ما آدميان چنين مى گويد، و چه قدر واقعيت را زيبا بيان مى دارد:
«با ديدگان فروبسته ، لب بر جام زندگى نهاده و اشك سوزان بر كناره زرين آن فرومى ريزيم .
اما روزى فرا مى رسد كه دست مرگ ، نقاب از ديدگان ما برمى دارد و هر آن چه را كه در زندگانى ، مورد علاقه شديد ما بود از ما مى گيرد. فقط آن وقت مى فهميم كه جام زندگى از اول خالى بوده و ما از روز نخست از اين جام ، جز باده خيال ننوشيده ايم».
مگر نه اين است كه زندگى بى نيايش ، و حيات بيرون از جاذبيت كمال الهى ، همان جام خالى است كه هنگام تولد به لبانمان مى چسبانيم و موقع مرگ آن را دور مى اندازيم !
واضح است كه دير يا زود، همه ما از اين كره خاكى و از اين ستارگان و آفتاب فروزان و از اين كهكشان ها كه ميلياردها سال را پشت سر گذاشته و هنوز به درخشندگى خود ادامه مى دهد، چشم بربسته و در بستر مرموز خاك خواهيم غنود.
آرى ، دير يا زود آخرين نفس هاى ما در فضاى سپهر نيلگون در پيچيده و راه خود را پيش خواهند گرفت . بياييد پيش از آن كه چشمان ما براى آخرين بار نمودى را ببيند و پلك ها روى هم گذارد و پيش از آن كه لب هايمان آخرين سخن خود را بگويد و بسته شود، و پيش از آن كه قلمرو درونى ما آخرين تلاشهاى خود را براى همدمى با روح انجام بدهد، ببينيم در مقابل نقدينه پرارزش عمر كه سكه به سكه به بازار وجود مى آوريم و آنها را از دست مى دهيم ، چه كالايى را در اين بازار پرهياهو دريافت مى كنيم .
مگر نه اين است كه :

چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد

«مولوى»
بياييد اشارت هاى طلايى اجرام و قوانين اين فضاى بى حد و كران را نديده نگيريم .
آنها ما را به همكارى با خود براى نيايش به خداوند بزرگ دعوت مى كنند.
لحظاتى ديدگان خود را از تماشاى خويشتن و طواف به دور خود گرفته و بر افق بى پايان فضا بدوزيم . ما هم دست هاى خود را براى اجابت به اشارت هاى موجودات اين فضاى بى كران به آسمان بلند كنيم و لبى حركت دهيم و با نداى : «آه پروردگارا» خود را از خودسرى در اين جهان هدف دار تبرئه نماييم .
مگر نه اين است كه :

از ثرى تا به ثريا به عبوديت او همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود

«سعدى»
گاهى ياءس و نوميدى و اندوه هاى ما به آخرين درجه شدت مى رسند؛ ناگهان پس از لحظه اى به يك اميد و شادى شگفت انگيز مبدل مى گردند و يا در توفان سهمناك ياءس و نااميدى ها، بارقه خيره كننده اى از گوشه مبهم روح درخشيدن گرفته ، سراسر وجود ما را روشن مى كند و آهسته در گوش دل ما مى گويد:

هان مشو نوميد چون واقف نيى زاسرار غيب باشد اندر پرده بازى هاى پنهان ، غم مخور

«حافظ»
اين زمزمه روح نواز است كه از شكستن كالبد بدن و تسليم به مرگ در برابر آن ناملايمات جلوگيرى نموده ، ما را به چنين نيايش حيات بخشى وادار مى كند كه :
خداوندا، احساس ميزبانى تو براى وجود بى نهايت كوچك ما در اقليم هستى است كه اين قفس تنگ را براى ما قابل تحمل ساخته است .
آرى :

ما را به ميزبانى صياد الفتى است ورنه به نيم ناله قفس مى توان شكست
روز و شب با ديدن صياد مستم در قفس بس كه مستم نيست معلومم كه هستم در قفس

در آن هنگام كه شادى ها و اطمينان و كرنش ما به غير خداوند از حد مى گذرد، باز پس از لحظه اى خود را در سراشيبى نوعى از اندوه و ياءس و ابهام كه براى آن نيز علت روشنى نمى بينيم ، درمى يابيم .
هيچ مى دانيد آن لحظه چه بوده است ؟ اين همان لحظه اى است كه روح بدون اين كه ما را آگاه بسازد، فراسوى اين جهان پناهنده گشته و نيايش ‍ اسرارآميزى سر داده ، گفته است :
خداوندا، بار ديگر اين انسان ضعيف ، «خود» را در بادپاى هيجان شادى ها و اطمينان به غير تو، از دست داده و نشانى جان خود را گم كرده است . عنايتى فرما و او را بار ديگر به سوى خودش بازگردان .
پروردگارا، خداوندا، بار الها، آفريدگارا، بارقه هاى فروزانى هستند كه از اعماق جان ما برمى آيند و در اعماق جهان هستى فرومى روند و آنچنان درخشندگى به جهان هستى مى دهند كه جهان را براى مورد توجه قرار دادن خداوندى برازنده مى سازند.
كسى كه مى گويد: با يك گل بهار نمى شود، بايد بداند آن گل كه با شكفتن آن بهارى به وجود نمى آيد، گل بوستان طبيعت است كه هرگاه بادهايى خزانى ، زيبايى و طراوت آن را نابود كرده است ، شكوفايى يك گل ، توانايى ايجاد بهار در آن بوستان را ندارد.
ولى هر گلى كه در باغ جانهاى آدميان برويد و لب بر خنده نشاط باز كند، بهار را با خود مى آورد و همه باغ هستى را شكوفا مى سازد و نسيم جان فزاى بهارى بر آن وزيدن مى گيرد.
اين يك حقيقت است كه :

بگذر از باغ جهان يك سحر اى رشك بهار تا ز گلزار جهان رسم خزان برخيزد

«مولوى (ديوان شمس»)
در هيچ يك از فعاليت هاى روانى ما، پديده اى را نمى توان نشان داد كه از فعاليت روح به هنگان نيايش ، عميقتر و گسترده تر بوده باشد.
درك ما، مشاعر ما، تخيل ما، تفكر ما، وجدان با عظمت تر از جهان هستى ما، همگى و همگى در حال نيايش در هم مى آميزند و اقيانوس جان را مى شورانند.
اين هيجان و شورش آنچنان هماهنگ و با عظمت و جدى انجام مى گيرد كه نه تنها درون ما را از هرگونه آلودگى و كثافات پاك مى كند، بلكه در اين حال احساس مى كنيم كه روح ما با گسترش بر همه هستى ، روزگار هجرانش ‍ سرآمده ، و با ورود به جاذبيت كمال الهى ، به آرامش نهايى اش رسيده است .
اين يك امر محال است كه كسى در دوران زندگانى اش ، ولو براى لحظاتى چند در اين جهان پر ازدحام ، احساس غربت ننمايد. راستى لحظاتى در عمر ما وجود دارد كه ما حتى خود را از خويشتن هم بيگانه مى بينم .
بشنويد كه انسان شناسى مثل حافظ چه مى گويد:

سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى دل زتنهايى به جان آمد خدايا همدمى

در اين هنگام است كه مى پندارد:

آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى

آن كدامين همدم شايسته است كه اين غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدل سازد؟ ترديدى نداريم در اين كه هيچج مونسى مانند نيايش نمى تواند اين غربت و وحشت زدگى را به انس مبدل سازد.
در هنگام نيايش ، آن جا كه به زوال و فناى حتمى خود آگاه شده و در مى يابيم كه زندگانى محدود و ناچيز ما، در مقابل عمر چهان هستى به منزله يك ثانيه در مقابل ميلياردها قرون و اعصار مى باشد، در اين حال نسيمى از ابديت ، آنچنان مشام جان ما را مى نوازد كه عمر جهان هستى را به منزله ثانيه اى در مقابل ابديت براى ما مى نماياند.
در اين حال ، نغمه هايى جان فزا با محتوايى رازدار از اعماق و درونمان سرمى كشد و ما را از وحشت فنا و نابودى نجات مى دهد.
اين نغمه گوياترين بيان ، گوش جان ما را چنين نوازش مى دهد:

اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند چون تو را نوح است كشتيبان ، ز توفان غم مخور

«حافظ»
هنگامى كه اين نغمه به اوج نهايى خود مى رسد، چنين مى گويد:

در غم ما روزها بى گاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو باك نيست تو بمان ، اى آن كه جز تو پاك نيست

«مولوى»
ما به خوبى درك كرده ايم كه در اقيانوسى از نادانى ها غوطه وريم و دانش ما در مقابل آن اقيانوس تاريك و بى كران ، قطره اى بيش نيست . اين حقيقتى است كه هر متفكر خردمند آن را مى داند، ولى در لحظات نيايش ، آن گاه كه خداوند سبحان اين زمزمه ملكوتى را به زبان ما جارى مى سازد:

قطره دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش ‍

«مولوى»
احساس مى كنيم در دريايى از نور غوطه ور گشته ايم . آخر نه اين است كه قطره ناچيز علم خود را به اقيانوس علم خداوندى وصل نموده ايم !
مرغ روح آدمى در حال نيايش ، از تنگناى قفس تن رها گشته ، پر و بالى در بى نهايت مى گشايد. اگر اين پرواز صحيح صورت بگيرد، ديگر براى روح برگشتن و محبوس شدن در همين قفس خاكى امكان پذير نخواهد بود، زيرا پس از چنين پروازى كالبد خاكى او همچون رصدگاهى است كه رو به سوى بى نهايت نصب شده و از نظاره به آن بى نهايت چشم نخواهد پوشيد.
ممكن است در حال نيايش ، چشم بر افق آسمان بدوزيم و از دايره محدود چشم ، مردمك ديده را به آن فضا كه كرانه اى براى آن پيدا نيست جولان بدهيم . يا سر فرود آورده ، به نقطه بسيار كوچكى از خاك و شن و برگ درخت و قطره اى از آب خيره شويم .
ممكن است فقط دست ها را از قعر چاه طبيعت برآورده ، به سوى آسمان باز كنيم . شايد فقط يك انگشت به سوى بالا حركت بدهيم . يا به حركت جزيى سر قناعت بورزيم . و امكان آن هست كه فقط به روى هم گذاشتن پلك اكتفا كنيم ...
ولى در همه حال يك هدف بيشتر نداريم ، و آن اين است كه :
خداوندا، مرغى ناچيز و محبوس در قفس جسم ، براى حركت به پيشگاه تو، بال هاى ظريفش لرزيدن گرفته است . نه براى اين كه از قفس تن پرواز كند و در جهان پهناور هستى بال و پر گشايد، زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناورى ، جز قفسى بزرگتر براى اين پرنده شيدا نيست . او مى خواهد و مى نالد تا آغوش بارگاه بى نهايت خود را در همين هستى كه تجلى گاه عظمت جلال و جمال تو است باز كنى و او را به سوى خودت بخوانى . اين چشم نياز را كه به سويت دوخته ام تو به من عنايت فرموده اى . اين بال ظريف ساخته دست تواناى توست .
اين پاره گوشت رنگين را كه قلبش ناميده ايم ، تو بهمن ارزانى داشته اى .
بار الها، اين قلب را كه تو به من عنايت نموده اى ، با اين كه هزاران تمايلات گوناگون و آرمانهاى متنوع بر آن عرضه مى شوند، نمى توانند آن را ارضا نمايند.
اى صيقلى دهنده دل هاى آدميان ، تو خود مى دانى اين آينه كه پرداخته دست توست ، هواى فروغ جمال تو را دارد. آشنايى اين آينه با جمال ربوبى تو، به آغاز وجودش كه از لطف تو سرچشمه گرفته است منتهى مى گردد.
اين است كه دل به واسطه دورى و مهجورى از تو، بى نهايت رنج مى برد.

هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش ‍

«مولوى»
در همه اوقات و همه لحظات زندگانى ، نيايش براى ما امكان پذير است ، زيرا هميشه روزنه هايى از ديوارهاى اين كيهان كهنسال به سوى بى نهايت باز است و ما از رصدگاه اين كالبد خاكى همواره مى توانيم آن سوى جهان را نظاره كنيم ؛ ولى سرود نيايشى كه از اعماق جان بر مى آيد به احساس ‍ خاموشى مطلق در جهان طبيعت شور و اشتياقى دارد.
شايد روح انسانى در خاموشى مطلق ، راز ديگرى در مى يابد. براى همين است كه نيايش شبانگاهى لذت وصف ناپذيرى دارد.
گاهى هيجان روحانى ما هرگونه احساس لذت را زير پا نهاده و به مافوق لذت گام گذاشته و به مقام ابتهاج كه در ذات روح ما نهفته است ، نايل مى گرديم .
شايد: در آن هنگام كه تاريكى مطلق ، فضاى پيرامون ما را در بر مى گيرد:
«راه خورشيدى ما از دل شب مى گذرد».
تمامى توهمات و تخيلات روزانه در ساعات تاريك شب ، بى پايگى خود را نشان داده و از صفحه روح زايل گشته ، بهترين واحدهاى ناخودآگاه ما در قلمرو روح به جريان مى افتند. در نتيجه ، جهان هستى در آيينه روح ، بدون دست خوردگى از تخيلات و توهمات بى پايه ما منعكس مى گردد.
شايد هم ، رنگ زيباى لاجوردين كه در فوق تاريكى فضاى كره زمين ما نمودار مى گردد، رمزى است براى پايان تاريكى جهان كه به سپيده دم آن سوى جهان كه خارج از درك كمى و كيفى ماست ، كشيده مى شود.
از آغاز حيات انسانى تاكنون ، نيايش هايى گوناگون از اين خاكدان به سوى ملكوت الهى برخاسته و حكمت ربانى وجود را در ذهن نيايشگر تحقق بخشيده است .
در امتداد زمان بى كرانه ، چه زورق ها و كشتى ها كه در گرداب هاى هولناك درياها، اختيار از دست دريانوردان گرفته ، از هيچ طرفى صداى نجات به گوششان نرسيده ، به يك باره دست از جان شسته و خود را به دامان امواج سهمگين دريا سپرده اند. اينك ، همه چيز فراموش شده و زنگار آلودگى ها با دست محبت و رحمت خداوندى از درون آن تلاشگران مرزهاى زندگى و مرگ زدوده شده است .
آن به خدا پيوستگان ، لحظه اى كه سر به زير آب دارند، نيايشى بى زبان و لحظه اى ديگر كه موج هاى خروشنده دريا، اندك مهلتى به آنان مى دهد و سر از آب بيرون مى آورند، نيايش اى خدا بر زبان دارند، كه چه بسا حروف مزبور به آخر نرسيده مهلت پايان مى يابد، و نيايش نيمى بى زبان و نيم ديگر با حركت زبان ختم مى شود. آنان با چنين نيايشى ، مسافت زمين و آسمان را در يك لحظه پيموده ، يا نجاتى نصيبشان مى گردد و يا تلخى جان كندن را فراموش مى كنند. سراغ ناله ها و نيايش هاى آنان را كف هاى امواج خروشان دريا به مادران و همسران و فرزندان آنان كه در ساحل دريا در بر آن امواج چشم دوخته اند، مى آورند.
اينان نيز آخرين ناله ها و نيايش ها را كه نغمه تسليم به سرنوشت را دارد، با نسيم دريايى ، بدرقه جان آن غرق شدگان مى فرستند. گمشدگان بيابان هاى بى كران كه غير از آسمان لاجوردين و قطعه هاى متراكم ابر و طنين بادهاى متراكم ياورى نمى بينند، اضطراب آنان را كسى به آرامش مبدل نمى سازد و كسى نوميدى آنان را تبديل به اميد نمى نمايد. آنان نيز پناهگاهى غير از نيايش نداشته و رو به سوى خالق بيابانها و آسمان بى كران نموده ، تلخى غربت خود را فراموش مى كنند و شيرينى وطن را در ذائقه خود درمى يابند.
بيماران در شكنجه دردهاى جان گزا، از كارآيى هرگونه طبيب معالج ، اميد خود را قطع مى كنند و ناله ها سر داده ، تلاش ها مى كنند و براى بازگرداندن بهبودى خود به همه چيز پناه مى برند، تا آنگاه كه نور خدا بر دلهاى آنان درخشيدن گرفته و با گفتن «آه ، اى خداى مهربان »، دست قدرت بر جان آنان كشيده شده و با آن بيمارى جان سوز مانند گل مى شكفند و زمزمه ها مى كنند كه :

به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست

«سعدى»
عزيزان بر بالين بيماران خود مى نشينند. بيمارى كه تنها ثمره زندگانى آنان بوده و با از دست دادن آن شكوفه با طراوت ، بهار زندگانى خود را دستخوش خزان مى بينند و قطرات اشك چشمانشان بر رخساره زرد بيمار سرازير مى شود. بيمار هم چنان مشغول گلاويزى با عقاب تيزچنگال مرگ است و محبت و ناله آنان را جوابى نمى دهد.
آنان چشم هاى پر از اشك خود را به سوى بارگاه عنايت خداوندى خيره ساخته و با گفتن : «اى خداى زندگى و مرگ ، مهربان خداوندا»، خود را تسليم مشيت او مى نمايند.
متفكران و نوابغ بزرگ كه شناخت انسان و جهان براى آنها با اهميت تلقى شده است ، آنگاه كه به ناتوانى خود از درك اسرار هستى و عظمت آن پى مى برند، نيايشى با خداى خود دارند:
ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار (1)
«خداوندا، اى پرورش دهنده ما، اى خداى بزرگ ، به يقين مى دانيم كه اين جهان با عظمت را بيهوده نيافريدى و حكمتى بزرگ آن را به وجود آورده است . پاك و منزه هستى ، پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.»
گروه ديگرى را مى شناسيم كه نه براى برآوردن نيازمندى هاى مادى در زندگانى خود، بلكه براى اين كه موقعيت وجودى خود را كاملا تشخيص ‍ داده و از آن بهره مند گردند، رو به سوى او مى آورند و به درگاه با عظمتش ‍ نيايش مى كنند. اينان بزرگترين افراد انسانى هستند كه معناى نيايش را مى فهمند و حداكثر بهره بردارى را از آن مى نمايند.
از آن طرف ، عده اى ديگر هستند كه نيايش سرتاپاى تفكرات ، تخيلات ، عمل و اراده آنان و تمامى اندوه و لذت هاى مادى شان را تحت الشعاع قرار داده است .
آنان اين زمزمه را سر مى دهند:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

«سعدى»
اينان نيايش را وسيله فرار از قانون علت و معلول و گريز از نظم و ترتيب در جهان هستى قرار نمى دهند و چون متوجه شده اند كه خداوند بزرگ ، اين جهان با عظمت را براى كوشش و حركت و تلاش آفريده است ، خود را از نظام هستى كنار نمى كشند و بهترين تلاش را براى زندگانى مادى و معنوى انجام داده ، سرود شبانه روزى آنان اين است كه :

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگى ما عدم ماست

«اقبال لاهورى»
مضامين دعاى آنان هميشه با جمله ذيل هماهنگ مى باشد:
و ان ليس للانسان الا ما سعى و ان سعيه سوف يُرى (2)
«و هيچ چيز براى انسان به جز كوشش او وجود ندارد و او نتيجه كوشش ‍ خود را به طور حتم خواهد ديد.»
باز، آنگاه كه به خود مى آيند، مى بينند كه تمام اجزا و روابط كالبد مادى و پديده هاى روانى آنها در تلاش دائمى هستند. همچنين ، نوسان هاى درونى خود را كه به طور دائمى مشاهده مى كنند، براى آنان ثابت مى شود كه در زندگانى چيزى با اهميت تر از كوشش و فعاليت براى زندگانى مادى و روحى وجود ندارد. حتى آنان كه عمرى را با سكوت مى گذرانند، نيز با انديشه هاى درونى خود در حقيقت جويى - به شرط آن كه دور خود طواف نكنند - در حال نيايش به سر مى برند:

بر لبش قفل است و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيده اند رازها دانسته و پوشيده اند
هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و لبانش دوختند

«مولوى»
بايد در اين مورد توجه داشته باشيم به اين كه ناتوانى از اظهار اسرار نهايى ، غير از نيايش قلبى و نيايش لفظى است كه قابل ابراز است و براى تاكيد آگاهى به معناى دعا، بايد با تلفظ ابراز گردد.
نيايش صورت ديگرى هم دارد كه نياز به آگاه ساختن نيايشگر دارد. اين گونه نيايش عبارت است از:
انديشه هايى كه در مغز آدمى به گرداب افتاده ، ولى در عين حال راهى را به سوى رهايى از آن پيچيدگى مى جويد.

مغزهايى كز پريبشانى به خود پيچيده اند گردباد دامن پاك بيابان تواند

«صائب تبريزى»
گاهى ديگر، مغز آدمى از فعاليت نتيجه بخش مى ايستد و مجهولى كه براى حل آن مى كوشد، هم چنان به تحريك خود ادامه مى دهد.
در اين مورد، هيچ چاره اى جز ذكرى كه بتواند مغز آدمى را به فعاليت منتج وادارد، وجود ندارد.

اين قدر گفتيم ، باقى فكر كن فكر گر راكد بود، رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتزاز ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

«مولوى»
پس ، نيايش براى انسان ها هدف هاى متعددى را در بر دارد:
1 - اين كه : خداوندا، من براى تكامل مادى و معنوى در اين دوران زندگى آماده شده ام ؛ براى من آگاهى عطا فرما تا بتوانم علل محاسبه نشده را كه از هر سو به طرف من سرازير مى گردند به حساب درآورده و هر چه بيشتر بتوانم موانع را از پيش پا بردارم و مقتضيات را انجام دهم . اگر هم نتوانم از عهده محاسبه علل ناشناخته برآيم ، عنايتى فرما و تسليم به مشيت را چراغ راهم نما تا در زندگانى خلائى احساس نكنم .
2 - نيرو گرفتن از ماوراى طبيعت و بهره بردارى از آن در برآورده شدن نيازهاى مادى و معنوى .
3 - تماس بى نهايت كوچك با بى نهايت بزرگ است كه نهايت آمال و ايده آل بشرى است . با اين تماس است كه جهان درونى و برونى و جهان مادى و معنوى هماهنگ مى شوند و هستى آدمى ، معناى حقيقى خود را براى انسان آشكار مى سازد.
4 - تحصيل آرامش روحى در هنگام اضطراب هاى مختلف .
5 - به دست آوردن نيرو براى كوشش هاى با محتوا.
ساده لوحان مى گويند: ما بدون اين كه در زندگانى حالت گرايش و نيايشى داشته و خود را با بى نهايت مواجه بسازيم ، مى توانيم زندگانى لذت بخش ‍ داشته باشيم !
آرى ، لذت هاى طبيعى را آرمان تلقى كردن ، همان اندازه قابل دفاع است كه لذت مواد تخديركننده براى معتادان به آن مواد!
فراموش نكنيم ، آنان كه اعتياد به مواد تخديركننده دارند نيز در موقع استفاده از مواد مزبور، در دنيايى از لذت غوطه ور مى گردند! آنان كه به جهت نيرومندى ، از وسايل پيروزى بر ديگران برخورداند، از مستى برده ساختن ديگران و زير پا گذاشتن هر گونه حقوق و اصول انسانى ، بهترين سعادت زندگانى و لذت را مى چشند! آيا مقصود شما اين قبيل لذايذ است !
چه هدف ناچيزى ، اگر لازم باشد كه انسان هايى در روى زمين زندگانى كنند. اگر ضرورتى اقتضا كند كه اين انسان ها مانند يك وسيله موسيقى نباشند كه هرگز فى نفسه صدايى ندارد و بايد ديگران آن را به صدا درآورند، يعنى اگر بنا بگذاريم كه انسان ها بايد «شخصيت» داشته و با آن حقيقت زندگى كنند، منطق صريح مى گويد، بايد آنان ايده آلى براى خود تعيين نمايند.
اگر هدف سوم كه متذكر شديم «قرار گرفتن انسان در جاذبيت كمال مطلق»، رهبر زندگانى انسانى نباشد، هيچ حقيقتى نمى تواند براى زندگانى او هدف مطلق و واقعى بوده باشد. اگر تعريف زير براى ايده آل زندگى و زندگانى ايده آل مى تواند تفسير معقولى براى حيات زودگذر ما بوده باشد، بدون ترديد گرايش و نيايش به خدا مهم ترين و اساسى ترين عنصر حيات ما خواهد بود.
ايده آل زندگانى عبارت است : «آرمان هاى زندگانى گذران را با حيات تكاملى آبيارى كردن و شكوفا ساختن و شخصيت انسانى را در حركت به سوى ابديت به ثمر رسانيدن».
زندگانى ايده آل عبارت است : «تكاپويى است آگاهانه ؛ هر يك از مراحل زندگانى كه در اين تكاپو سپرى مى شود، اشتياق و نيروى حركت به مرحله بعدى را مى افزايد».
شخصيت انسانى رهبر اين تكاپوست ، آن شخصيت كه ازليت سرچشمه آن است . اين جهان معنادار، گذرگاهش ، و قرار گرفتن در جاذبه كمال مطلق در ابديت مقصد نهايى اش . آن كمال مطلق كه نسيمى از محبت و جلالش ، واقعيات هستى بى كران را به تموج درآورده ، چراغى فرا راه پرنشيب و فراز تكامل ماده و معنى مى افزود.
با اين چند هدف كه براى نيايش بيان نموديم ، كاملا روشن مى شود كه امثال عده اى از ساده انگاران در اين باره چه اشتباه بزرگى كرده و چقدر انسان را از حقيقت خود دور ساخته اند.