چهل داستان و چهل حديث از حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام)

عبدالله صالحى
 

پيش گفتار

به نام هستى بخش جهان آفرين
شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقيم ، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت صلوات اللّه عليهم اجمعين هدايت نمود.
بهترين تحيّت و درود بر روان پاك پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله ، و بر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، مخصوصا دوّمين خليفه بر حقّش امام ابو محمّد، حسن مجتبى عليه السلام .
و لعن و نفرين بر دشمنان و مخالفان اهل بيت رسالت ، كه در حقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى كه در اختيار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته ؛ و گلچينى است از دوران زندگى سراسر آموزنده اوّلين سبط اكبر، يكى از دو زينت بخش عرش الهى .
چهارمين معصوم و دوّمين نور هدايت و امامت كه پيغمبر اسلام جدّ بزرگوارش صلى الله عليه و آله ، در شاءن وعظمت او فرمود:
خداوند متعال به وسيله او - يعنى امام حسن مجتبى عليه السلام - ميان دو گروه از امّت مرا صلح خواهد داد و به واسطه وجود با بركتش ، امّت اسلام در سلامت و اءمنيت و آسايش قرار خواهند گرفت .
و صدها آيه قرآن ، حديث قدسى ، روايت در منقبت و عظمت آن امام مظلوم ، سرا پا ايمان و تقوا، با سندهاى بسيار متعدّد وارد شده است ، كه در كتاب هاى مختلف موجود مى باشد.
و اين نوشتار گوشه اى از قطرات اقيانوس بى كران وجود جامع و كامل آن امام همام خواهد بود.
كه برگزيده و گلچينى است از ده ها كتاب معتبر(1)، در جهت هاى مختلف عقيدتى ، سياسى ، عبادى ، فرهنگى اقتصادى ، اجتماعى ، اخلاقى ، تربيتى و ... .
باشد كه اين ذرّه دلنشين و لذّت بخش مورد استفاده و إ فاده عموم مخصوصا جوانان عزيز قرار گيرد.
و ذخيره اى باشد
((ليوم لايَنفَع مال و لا بَنونَ إ لاّ مَن اءتَى اللّهَ بقلبٍ سليم لى وَلِوالدَيّ و لِمن له علىٍّّ حقّ))، ان شاء اللّه تعالى .
مؤ لّف

خلاصه حالات چهارمين معصوم ، دوّمين اختر امامت

آن حضرت روز سه شنبه يا پنج شنبه ، پانزدهم ماه مبارك رمضان ، سال سوّم هجرى (2) در شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود.
نام : ((حسن ))(3)؛ و در تورات ((شُبّر)) ودر انجيل ((طاب )) مى باشد.
صَلوات اللّهِ عَلَيْه ، يَومَ وُلِدَ وَيَوْم اسْتُشْهِدَ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّا.
كنيه : ابو محمّد.
لقب : مجتبى ، طيّب ، سيّد، ولىّ، تقىّ، حجّت ، سبط، قائم ، وزير، اءمين و ... .
نقش انگشتر: ((الْعِزَّةُ لِلّهِ)).
دربان : دو نفر افتخار دربانى و پيش خدمتى حضرت را كسب كردند، كه يكى به نام سفينه - غلام رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، و ديگرى به نام قيس بن عبد الرّحمن بوده است .
حضرت در حالى به دنيا آمد كه مادرش ، حضرت فاطمه زهراء عليها السلام دوازده ساله بود(4).
و در هفتمين روز ولادت اين نوزاد عزيز پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله دو گوسفند عقيقه نمود، و سپس موى سرش را تراشيد و هم وزن آن نقره به فقير صدقه داد. امام حسن مجتبى عليه السلام 25 مرتبه پياده براى انجام مراسم حجّ و زيارت خانه خدا، به مكّه معظّمه رفت .
و در طىّ دو مرحله ، حضرت تمامى ثروت و اموال خود را بين فقراء و تهى دستان تقسيم نمود.
مدّت امامت : اوّلين روز امامت آن حضرت ، مصادف با جمعه 21 ماه مبارك رمضان ، سال چهلم هجرى (5) بوده است ؛ كه مردم با آن بزرگوار بيعت كردند و حدود 10 سال امامتش به طول انجاميد.
حضرت در تمام دوران عمر پربركت خويش مبارزات مختلفى بر عليه كفر و ظلم و بيدادگرى داشته است .
گوناگونى در برابر دستگاه حاكمه بنى اميّه به سركردگى معاويه داشت ؛ وليكن بيشتر دوستان و اصحاب دنياپرست ، به آن حضرت خيانت كرده و با ايشان برخورد منافقانه داشتند؛ و در نهايتِ اءمر، چون امام عليه السلام تنها ماند؛ و از طرفى ، هسته مركزى اسلام در معرض خطر قرار داشت ، ناچار اقدام به صلح با معاويه نمود.
و طبق آنچه كه مورّخين و محدّثين گفته اند: حدود شش ماه و اءنْدى پس از امامت آن بزرگوار، بين حضرت و معاويه صلح نامه اى به نفع اسلام و مسلمين امضاء گرديد.
مر: آن حضرت حدود هشت سال در حيات جدّ گراميش ، و حدود هشت سال و اندى هم زمان با مادر ارجمندش ، و 37 سال نيز در كنار پدر بزرگوارش زندگى نمود، و سپس قريب 10 سال امامت و رهبريّت اسلام و مسلمان ها را بر عهده داشت ؛ و در مجموع مدّت عمر پربركت آن امام مظلوم را، بين 47 تا 50 سال گفته اند.
شهادت : حضرت امام حسن مجتبى صلوات اللّه عليه ، توسّط همسرش - جُعده دختر أ شعث بن قيس كندى - به دستور و تزوير معاويه مسموم گرديد.
و چهل روز پس از آن - يعنى ؛ روز پنج شنبه ، 28 ماه صفر؛ ما بين سال 50 تا 53 هجرى - به فيض شهادت نايل گشت .
امام حسن مجتبى عليه السلام در آخرين لحظات عمر گران مايه خويش به برادرش ، امام حسين عليه السلام اظهار داشت : مبادا در تشييع و تدفين جنازه ام خونى بر زمين ريخته شود.
مام مظلوم را كنار جدّ بزرگوارش ، رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن كنند، عدّه اى به سركردگى عايشه ، مسلّحانه هجوم آوردند و از ورود جنازه مطهّر به محوّطه حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله جلوگيرى نموده ؛ و آن گاه جنازه و تشييع كنندگان را تيرباران كردند.
بر اساس وصيّتى كه حضرت فرموده بود: خونى در تشييع جنازه ام ريخته نشود، به ناچار پيكر مقدّس آن امام مظلوم را كه چندين تير به آن اصابت كرده بود - به سمت قبرستان بقيع حركت داده و در آنجا دفن نمودند.
تعداد فرزندان : مرحوم سيّد محسن اءمين تعداد پانزده دختر و هشت پسر براى امام حسن مجتبى عليه السلام بيان نموده است ، گرچه بعضى از محدّثين تمامى فرزندان آن حضرت را جمعا پانزده دختر و پسر گفته اند.
نماز حضرت : دو ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، بيست و پنج مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود(6).
و بعد از سلام نماز، تسبيحات حضرت زهراء عليها السلام گفته مى شود؛ و پس از آن ، خواسته ها و حوايج مشروعه خود را از درگاه خداوند متعال در خواست نمايد كه ان شاء اللّه برآورده خواهد شد.

فرخنده ميلاد اوّلين سبط فروزنده

به نام هستى بخش جهان آفرين
موكب باد صبا بگذشت از طرف چمن
تا چمن را پرنيانِ سبز پوشاند به تن
سبزه اندر سبزه بينى ، ارغوان در ارغوان
لاله اندر لاله بينى ، ياسمن در ياسمن
ساحت بستان ز فرّ سبزه شد باغ بهشت
دامن صحرا ز بوى نافه شد رشك ختن
نقش گل را آن چنان آراست نقّاش بهار
كز شگفتى ماندت انگشت حيرت در دهن
وه چه خوش بشكفته در گلزار زهرا نوگلى
كز طراوت گشته رويش رشك گلهاى چمن
ديده از نور جمالش روشنى يابد چو دل
بلبل از شوق وصالش در چمن نالد چو من
بلبل آن جا هر سپيده دم سرايد نغمه اى
در ثناى خسرو خوبان ، امام ممتَحن
از حريم فاطمه در نيمه ماه صيام
چهره ماه حسن تابيده با وجه حسن
ميوه بستان زهراء نور چشم مصطفى
پاره قلب علىّ بن ابى طالب ، حسن
در محيط علم و دانش آفتابى تابناك
بر سپهر حلم و بخشش كوكبى پرتو فكن
پرچم صلح و صفا افراشت سبط مصطفى
تا براندازد لواى كفر و آشوب و فتن (7)

مراسم نامگذارى و بيمه ساختن نوزاد

امام سجّاد زين العابدين عليه السلام مى فرمايد:
چون حضرت فاطمه زهراء عليها السلام اوّلين نوزاد خود را به دنيا آورد، از همسرش امام علىّ عليه السلام درخواست نمود تا نامى مناسب براى نوزادشان انتخاب نمايد.
امام علىّ عليه السلام فرمود: من در اين امر هرگز بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سبقت نخواهم گرفت .
هنگامى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله وارد منزل شد، قنداقه نوزاد را كه در پارچه اى زردرنگ پيچيده شده بود، تحويل حضرتش دادند.
همين كه چشم رسول خدا صلى الله عليه و آله به قنداقه نوزاد افتاد، فرمود: مگر نگفته ام نوزاد را در پارچه زرد نپيچيد؛ و سپس پارچه زرد را باز نمود و نوزاد را در پارچه اى سفيد قرار داد.
بعد از آن خطاب به پدر نوزاد - امام علىّ عليه السلام - كرد، و فرمود: آيا اسمى برايش تعيين كرده ايد؟
حضرت علىّ عليه السلام اظهار داشت : يا رسول اللّه ! ما بر شما سبقت نخواهيم گرفت ، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: و من نيز بر پروردگارم سبقت نمى گيرم .
در همين بين خداوند متعال توسّط جبرئيل عليه السلام وحى فرستاد: اى محمّد! چون علىّ بن ابى طالب براى تو همانند هارون براى موسى است ؛ پس اسم اين نوزاد را همنام فرزند هارون قرار ده .
حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسيد: فرزند هارون چه نام داشته است ؟
جبرئيل عليه السلام پاسخ داد : شُبَّر.
حضرت رسول اظهار داشت : زبان من عربى است و زبان هارون عِبْرى بوده است ، جبرئيل پاسخ داد، نام او را حسن بگذاريد.
و آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در گوش راست نوزاد اذان ؛ و در گوش چپ اقامه گفت و سپس فرمود: خداوندا! اين نوزاد را از تمام آفات و شرور شيطان رجيم در پناه تو قرار مى دهم (8).
و بعداز آن دستور داد: تا براى سلامتى و بيمه شدن نوزاد از بلاها و حوادث ، گوسفندى برايش عقيقه كنند؛ و در بين بيچارگان و فقراء تقسيم نمايند.
و همچنين امر فرمود تا موهاى سر نوزاد را تراشيده و هم وزن آن نقره تهيّه كنند و به عنوان صدقه به تهى دستان دهند(9).

راهنمايى طفل چهار ماهه

روزى ابوسفيان وارد شهر مدينه شد تا آن كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله ملاقات كند و با حضرت تجديد عهد و ميثاق نمايد؛ وقتى اجازه ورود خواست ، حضرت رسول او را نپذيرفت .
پس ابوسفيان نزد امام علىّ عليه السلام آمد و از وى تقاضا كرد تا واسطه شود و رسول اللّه صلوات اللّه عليه او را بپذيرد.
امام اميرالمؤ منين عليه السلام اظهار داشت : پيامبر خدا هر تصميمى كه گرفته باشد از تصميم خود باز نمى گردد.
در همان موقع امام حسن مجتبى عليه السلام كه در سنين چهار ماهگى بود و در آن مجلس نيز حضور داشت ، با همان حالت كودكانه جلو آمد و يك دست خود را روى بينى ابوسفيان و يك دست ديگرش بر ريش او گذارد و سپس فرمود: اى پسر سخر! بگو: ((لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) تا آن كه نزد جدّم - رسول خدا صلى الله عليه و آله - تو را شفاعت كنم و آن بزرگوار تو را بپذيرد.
ابوسفيان از ديدن چنين جريانى متحيّر شد و ساكت ماند.
مشاهده چنين صحنه اى شگفت آور، اظهار نمود: ستايش خداوندى را كه در ذرّيه محمّد صلى الله عليه و آله طفلى همانند يحيى بن زكريّا عليه السلام قرار داد، كه در طفوليّت اين چنين حكيم و سخنور باشد و افراد را راهنمائى و به سوى سعادت و خوشبختى هدايت نمايد(10).
همچنين آورده اند:
يكى از اصحاب پيامبر عظيم القدر اسلام صلى الله عليه و آله - به نام يَعْلى - حكايت كند:
روزى آن حضرت را به ميهمانى دعوت كرده بودند، من نيز همراه آن حضرت به راه افتادم .
در بين راه ، امام حسن عليه السلام را مشاهده كرديم كه مشغول بازى با ديگر بچّه ها است ، پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله با سرعت به سوى فرزندش ، حسن مجتبى عليه السلام رفت و خواست او را در آغوش گيرد كه گريخت و به سمتى ديگر رفت .
حضرت رسول صلوات اللّه عليه نيز مى خنديد و به دنبالش از سمتى به سمت ديگر مى رفت ، تا آن كه سرانجام وى را در آغوش گرم خود گرفت و به سينه چسبانيد و بوسيدش ؛ سپس دستى بر سر و صورت او كشيد و فرمود:
حسن پاره تن من است و من نيز از او هستم ؛ و خداوند دوست دارد هر كه او را دوست بدارد.(11)

روش ارشاد و هدايت

روزى امام حسن مجتبى صلوات اللّه عليه به همراه برادرش ، حضرت ابا عبداللّه الحسين عليه السلام از محلّى عبور مى كردند، پيرمردى را ديدند كه وضو مى گرفت ؛ ولى وضويش را صحيح انجام نمى داد.
وقتى كنار پيرمرد آمدند، امام حسن عليه السلام خطاب به برادرش كرد و اظهار داشت : تو خوب وضو نمى گيرى ؛ و او هم به برادرش گفت : تو خود هم نمى توانى خوب انجام دهى ، (البتّه اين يك نزاع مصلحتى و ظاهرى بود، براى آگاه ساختن پيرمرد).
و سپس هردو پيرمرد را مخاطب قرار دادند و گفتند: اى پيرمرد! تو بيا و وضوى ما را تماشا كن ؛ و قضاوت نما كه وضوى كدام يك از ما دو نفر صحيح و درست مى باشد.
و هر دو مشغول گرفتنِ وضو شدند، هنگامى كه وضويشان پايان يافت ، اظهار داشتند: اى پيرمرد! اكنون بگو وضوى كدام يك از ما دو نفر بهتر و صحيح تر بود؟
پيرمرد گفت : عزيزانم ! هر دو نفر شما وضويتان خوب و صحيح است ، ولى من نادان و جاهل مى باشم ؛ و نمى توانم درست وضو بگيرم ، وليكن الا ن از شما ياد گرفتم ؛ و توسّط شما هدايت و ارشاد شدم .(12)
همچنين امام صادق صلوات اللّه فرمود:
روزى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام وارد مستراح شد و تكّه نانى را در آن جا مشاهده نمود، آن را از روى زمين برداشت ؛ و آن را خوب تميز كرد و سپس تحويل غلام خود داد و فرمود: اين نعمت الهى را نگهدار تا موقعى كه بيرون آمدم آن را به من بازگردان .(13)
هنگامى كه حضرت خارج شد، از غلام تكّه نان را درخواست كرد؟
غلام اظهار داشت : آن را خوردم ، حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد شدى ، غلام سؤ ال كرد: علّت آزادى من چيست ؟
ء عليها السلام - شنيدم ؛ و او از پدرش - رسول خدا صلى الله عليه و آله - حكايت فرمود: هركس تكّه نانى را در بين راه پيدا كند و آن را بردارد و تميز نمايد و بخورد، آن تكّه نان ، در شكمش قرار نمى گيرد مگر آن كه خداوند متعال او را از آتش جهنّم آزاد مى گرداند.
و سپس افزود: چطور من شخصى را كه خداوند آزادش مى نمايد، خادم خود قرار دهم ، تو آزاد هستى .(14)

پاسخ كودك در كلاس ، از علوم مختلف

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم در ضمن بيانى مفصّل حكايت فرمايد:
روزى يك نفر عرب باديه نشين به قصد حجّ خانه خدا حركت كرد و در حال احرام چند تخم كبوتر از لانه كبوتران برداشت ؛ و آن ها را شكست و خورد، سپس متوجّه شد كه در حال احرام نبايد چنين مى كرد.
و چون به مدينه بازگشت از مردم سؤ ال نمود خليفه رسول اللّه صلى الله عليه و آله كيست ؟ و منزلش كجاست ؟
او را نزد ابوبكر بردند و او پاسخ آن را مسئله را ندانست .
و بالا خره در نهايت اءعرابى را نزد اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آوردند و حضرت پس از مذاكراتى اظهار نمود: آنچه سؤ ال دارى از آن كودكى كه در كلاس نزد معلم نشسته است بپرس كه او جواب كافى را به تو خواهد داد.
اءعرابى گفت : ((إ نّا للّه و إ نّا إ ليه راجعون ))، پيغمبر خدا رحلت كرد و دين بازيچه افراد قرار گرفت و اطرافيان او مرتدّ شده اند.
حضرت امير عليه السلام فرمود: خير، چنين نيست و افكار بيهوده در خود راه مده ؛ و از اين كودك آنچه مى خواهى سؤ ال كن تا تو را آگاه نمايد.
وقتى اءعرابى متوجّه كودك - يعنى ؛ حضرت ابو محمّد حسن مجتبى عليه السلام - شد ديد قلمى به دست گرفته و مشغول خطّ كشيدن روى كاغذ مى باشد؛ و معلّم او را تشويق و تحسين نموده و به او آفرين مى گويد.
اعرابى خطاب به معلّم كرد و گفت : اى معلّم ! اينقدر او را تعريف و تمجيد و تحسين مى كنى ، كه گويا تو شاگردى و كودك ، استاد تو است !؟
اشخاصى كه در آن جلسه حضور داشتند خنده اى كردند و گفتند: اى أ عرابى ! تو سؤ ال خود را بيان كن و پراكنده گوئى مكن .
اءعرابى گفت : اى حسن ، فدايت گردم ! من از منزل به قصد حجّ خارج شدم ؛ و پس از آن كه احرام بستم ، به لانه كبوتران برخورد كردم ؛ و تخم آن ها را برداشته و نيمرو كردم و خوردم و اين خلاف را از روى عمد و فراموشى مسئله انجام دادم .
حضرت مجتبى عليه السلام فرمود: اى اءعرابى ! كار تو عمدى نبود و در سؤ ال خود اشتباه كردى .
أ عرابى گفت : بلى ، درست گفتى و من از روى نسيان و فراموشى چنين كردم ، اكنون بايد چه كنم .
طّ كشى روى كاغذ بود فرمود: به تعداد تخم كبوتران كه مصرف كرده اى ، بايد شتر جوان مادّه تهيّه كنى ؛ و سپس آن ها با شتر نر، جفت گيرى كنند؛ و براى سال آينده هر تعداد بچّه شترى كه به دنيا آمد، آن ها را هديه كعبه الهى قرار دهى و قربانى كنى تا كفّاره آن گناه باشد.
اءعرابى گفت : اين كودك دريائى از معارف و علوم الهى است ؛ و اگر مجاز باشم خواهم گفت كه تو خليفه رسول اللّه بايد باشى .
آن گاه حضرت مجتبى سلام اللّه عليه فرمود: من فرزند خلف رسول خدا هستم ؛ و پدرم اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام خليفه بر حقّ وى خواهد بود.
أ عرابى گفت : پس ابوبكر چكاره است ؟
فرمود: از مردم سؤ ال كن كه او چكاره است .
در همين لحظه صداى تكبير مردم بلند شد و حضرت امير عليه السلام فرمود: شكر و سپاس خداوندى را كه در فرزندم علم و حكمتى را قرار داد كه براى حضرت داود و سليمان عليهماالسلام قرار داده بود.(15)

سبطى در آغوش جبرئيل عليه السلام

عبداللّه بن عبّاس - پسر عموى پيغمبر اسلام و امام علىّ صلوات اللّه و سلامه عليهما - حكايت نمايد:
روزى در محضر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نشسته بوديم ، كه حضرت فاطمه زهراء عليها السلام با حالت گريه وارد شد.
رسول خدا صلوات اللّه عليه فرمود: دخترم ! چرا گريان هستى ؟
اظهار داشت : اى پدرجان ! امروز حسن و حسين - سلام اللّه عليهما - از منزل خارج شده اند؛ و تاكنون برنگشته اند و هر كجا به دنبالشان گشتم آن ها را نيافتم .
سپس افزود: و شوهرم علىّ عليه السلام هم ، مدّت پنج روز است كه جهت كشاورزى از منزل خارج شده و هنوز نيامده است .
در اين بين حضرت رسول صلى الله عليه و آله خطاب به اصحاب كرد - كه در جمع ايشان ابوبكر و سلمان فارسى و ابوذر حضور داشتند - و فرمود: حركت كنيد و ببينيد نوران چشمم كجا رفته اند، آن ها را بيابيد و نزد من بياوريد.
حدود هفتاد نفر جهت يافتن آن دو عزيز بسيج شدند؛ وليكن همگى پس از گذشت ساعتى آمدند و گفتند: آن ها را نيافتيم .
حضرت رسول صلوات اللّه عليه بسيار غمگين و افسرده خاطر شد، پس جلوى مسجد آمد و دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت : خدايا! تو را به حقّ ابراهيم و به حقّ آدم ، نور چشمانم و ميوه هاى قلب مرا در هر كجا هستند از گزند هر آفتى سالم نگه دار، يا ارحم الرّاحمين !
و چون دعاى حضرت پايان يافت ، جبرئيل امين عليه السلام فرود آمد و گفت : يا رسول اللّه ! ناراحت مباش ، حسن و حسين در دنيا و آخرت سالم و گرامى مى باشند؛ و خداوند ملكى را ماءمور نموده تا محافظ آن ها باشد؛ و درحال حاضر در قلعه بنى نجّار در صحّت و سالم آرميده اند.
له ، با شنيدن اين خبر شادمان و خوشحال گرديد و آن گاه به همراه جبرئيل و ميكائيل و عدّه اى از اصحاب به طرف حظيره و قلعه بنى نجّار حركت كردند، وقتى وارد آن قلعه شدند؛ ديدند حسن ، برادرش حسين را در آغوش گرفته و هر دو دست در گردن هم كرده و به آرامى خوابيده اند.
پس حضرت دو زانو كنار آن عزيزان نشست و مشغول بوسيدن آن ها شد تا آن كه هر دو بيدار شدند.
بعد از آن حضرت رسول ، حسين را و جبرئيل ، حسن را - كه سلام و صلوات خدا بر آنان باد - در آغوش گرفته و از قلعه خارج شدند.
و سپس پيغمبر فرمود: هر كه حسن و حسين را دشمن دارد، اهل آتش جهنّم خواهد بود؛ و هر كه دوستدار آن ها باشد و آن ها را عزيز و گرامى دارد، اهل بهشت خواهد بود.(16)

توجيه جابر با رجعت پيامبر صلى الله عليه و آله

جابر بن عبداللّه انصارى - آن پيرمرد صحابى كه سلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را به پنجمين امام ، حضرت باقرالعلوم رسانيد - حكايت نمايد:
سوگند به حقّانيّت خداوند و حقّانيّت رسول اللّه ! جريانى بسيار عجيب از امام حسن صلوات اللّه عليه ديده ام ، كه بسيار مهمّ و قابل توجّه است .
گفت : بعد از آن كه بين آن حضرت و معاويه آن قضاياى مشهور واقع شد؛ و در نهايت بين آن دو، صلح گرديد، و بر من بسيار سخت و گران آمد؛ و همه اصحاب واطرافيان آن حضرت نيز از اين امر ناراحت و سرگردان بودند، تا آن كه روزى به خدمت حضرتش وارد شدم ، آن بزرگوار فرمود:
اى جابر! از من دلگير و افسرده خاطر مباش و هرگز فرموده جدّم ، رسول اللّه صلى الله عليه و آله را از ياد مبر، كه فرمود: فرزندم حسن سيّد جوانان اهل بهشت است ؛ و خداوند به وسيله او بين دو گروه عظيم از مسلمان ها صلح ايجاد نمايد.
جابر گويد: اين توجيه ، آرام بخشِ دردهايم نگرديد و با خود گفتم : منظور پيغمبر خدا صلوات اللّه عليه اين مورد نبوده است ؛ چون اين حركت سبب هلاكت مؤ منين خواهد شد.
در همين لحظه امام حسن مجتبى عليه السلام دست خود را بر سينه من نهاد؛ و فرمود هنوز مشكوك هستى ؟
گفتم : بلى ، فرمود: آيا دوست دارى رسول اللّه صلى الله عليه و آله را شاهد بگيرم تا مطالبى را از وى بشنوى ؟
جابر گويد: از پيشنهاد حضرت ، بسيار تعجّب كردم كه ناگاه متوجّه شدم ، زمين شكافته شد و از درون آن رسول خدا به همراه علىّ بن ابى طالب و جعفر و حمزه صلوات اللّه عليهم ، خارج شدند و من مبهوت و متحيّر، به آن ها خيره شدم .
امام حسن مجتبى عليه السلام اظهار داشت : يا رسول اللّه ! جابر نسبت به طرز عملكرد و برخورد من با معاويه مشكوك شده است ؛ و تو خود از قلب او آگاه ترى .
در اين هنگام پيغمبر خدا صلوات اللّه عليه لب به سخن گشود و فرمود: اى جابر! مؤ من نخواهى بود، مگر آن كه تسليم ائمّه خود باشى و افكار و نظريّات شخصى خود را كنار گذارى .
و سپس افزود: اى جابر! آنچه فرزندم حسن انجام داد، تسليم آن باش و بدان كه عملكرد و كارهاى او بر حقّ است ؛ و او با اين كار مؤ منين را زنده كرد؛ و بدان آنچه را كه او انجام داد از طرف من و از طرف خداوند متعال بوده است .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! من تسليم امر شما شدم ، بعد از آن مشاهده كردم كه به سمت آسمان بالا رفتند و ديدم كه آسمان شكافته شد و آنان درون آن وارد گشتند.(17)

ليست اسامى شيعه

حذيفه يمانى حكايت كند:
روزى معاويه ، امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه عليه را نزد خود احضار كرد؛ و چون حضرت از مجلس معاويه مرخّص گرديد، رهسپار مدينه شد و من نيز همراه آن حضرت بودم .
در مسير راه ، شترى جلوتر از ما حركت مى كرد؛ و حضرت بيش از هر چيز متوجّه و مواظب آن شتر بود و براى بارى كه بر پشت آن شتر حمل مى شد اهميّت بسيارى قائل بود.
عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! چرا براى بار اين شتر اهميّت زيادى قائل هستيد، مگر در آن ها چيست ؟
حضرت فرمود: داخل آن ها دفترى وجود دارد، كه ليست اسامى تمام شيعيان و دوستان ما - اهل بيت عصمت و طهارت - در آن ثبت شده و موجود مى باشد.
به ايشان گفتم : فدايت گردم ، ممكن است آن را به من نشان دهى ، تا ببينم آيا اسم من نيز در آن ليست هست يا خير؟
امام عليه السلام فرمود: فردا صبح اوّل وقت مانعى ندارد.
پس هنگامى كه صبح شد و من چون سواد نداشتم ، به همراه برادر زاده ام - كه او نيز همراه كاروان و اهل خواندن و نوشتن بود - دو نفرى نزد حضرت آمديم .
امام مجتبى عليه السلام فرمود: براى چه در اين موقع آمده ايد؟
عرض كردم : براى وعده اى كه ديروز عنايت نمودى .
فرمود: اين كيست ، كه او را همراه خود آورده اى ؟
گفتم : او برادر زاده ام مى باشد.
امام عليه السلام بعد از آن دستور داد: بنشينيد؛ و سپس به يكى از غلامان خود فرمود: آن دفترى كه ليست اسامى شيعيان و دوستان ما در آن ثبت شده است ، بياور.
همين كه آن دفتر را آورد و برادر زاده ام مقدارى از آن را مطالعه و نگاه كرد، گفت : اين نام خودم مى باشد كه نوشته است .
گفتم : نام مرا پيدا كن ؛ و او دفتر را ورق زد و چند سطرى از آن راخواند و آن گاه گفت : اين هم نام تو.
و من بسيار خوشحال و شادمان شدم .
حذيفه در پايان افزود: برادر زاده ام در ركاب امام حسين عليه السلام شركت كرد و به درجه رفيع شهادت نايل آمد.(18)

مسائل حضرت خضر و جواب امام عليهماالسلام

حضرت جوادالا ئمّه صلوات اللّه عليهم حكايت فرمايد:
روزى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به همراه فرزندش ، ابو محمّد حسن مجتبى ؛ و نيز سلمان فارسى وارد مسجد شدند و چون در گوشه اى نشستند مردم نزد ايشان اجتماع كرده ؛ و مردى خوش چهره بالباس هاى آراسته ، نيز در ميان آنان حضور داشت .
پس او خطاب به اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام كرد و اظهار داشت : يا اميرالمؤ منين ! مى خواهم سه مسئله از شما سؤ ال نمايم ؟
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال كن .
آن مرد گفت : اوّل اين كه انسان مى خوابد روحش كجا مى رود؟
دوّم آن كه انسان چرا و چگونه فراموش مى كند؛ و يا متذكّر مى گردد؟
و سوّمين سؤ ال اين است كه به چه دليل و علّتى فرزند شبيه به عمو، يا شبيه به دائى خود مى شود؟
امام علىّ عليه السلام به فرزند خود - حضرت مجتبى سلام اللّه عليه - اشاره كرد و فرمود: اى ابو محمّد! جواب مسائل اين شخص را بيان نما.
ود: جواب اوّلين سؤ الت ، اين است كه چون خواب انسان را فرا گيرد، روح او در هوا بين زمين و آسمان در حال حركت ، يا سكون مى باشد تا هنگامى كه صاحبش حركتى كند و بيدار شود؛ پس چنانچه خداى متعال اجازه فرمايد روح به كالبد او باز مى گردد؛ وگرنه تا مدّت زمانى معيّن بين روح و جسد فاصله خواهد افتاد.
آورى و فراموشى ، كه چگونه بر انسان عارض مى شود، بدان كه قلب انسان همچون ظرفى سرپوشيده است ، پس اگر انسان بر فرستادن صلوات بر محمّد و آل محمّد مداومت نمايد، دريچه قلب او باز و روشن مى شود و آنچه بخواهد در سينه اش آشكار و هويدا مى گردد، ولى چنانچه صلوات نفرستد و خوددارى كند، قلبش تاريك مى گردد و فكرش خاموش خواهد ماند.
و امّا جواب سوّمين سؤ ال كه گفتى فرزند چگونه شبيه به عمو و يا شبيه به دائى خود مى شود، اين است كه اگر مرد هنگام زناشوئى و مجامعت ، با آرامش خاطر و بدون اضطراب عمل نمايد و نطفه در رحم زن قرار گيرد، فرزند شبيه پدر يا مادر خود خواهد شد.
ولى چنانچه با اضطراب و تشويش زناشوئى و مجامعت انجام پذيرد، فرزند شبيه به عمو يا دائى مى گردد.
پس آن شخص اظهار نمود: من شهادت به يگانگى خداوند داده و مى دهم ، و شهادت بر بعثت و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله داده و مى دهم و همچنين شهادت مى دهم كه تو خليفه و جانشين بر حقّ پيغمبر خدا خواهى بود.
و سپس نام مبارك يكايك ائمّه اطهار صلوات اللّه علهيم را بر زبان خود جارى ساخت ؛ و شهادت بر امامت و ولايت آن ها داد و بعد از آن خداحافظى كرد و از مسجد خارج شد.
آن گاه اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه عليه فرمود: اى ابو محمّد! به دنبال آن مرد حركت كن ؛ و برو ببين چه خواهد شد.
حضرت امام حسن مجتبى سلام اللّه عليه از پدر خود اطاعت كرد و به دنبال آن شخص رفت ؛ و پس از بازگشت چنين اظهار داشت : پدرجان ! مرد چون از مسجد خارج شد، ناگهان ناپديد گشت و او را نديدم .
امام علىّ عليه السلام فرمود: آيا او را شناختى ؟
حضرت مجتبى سلام اللّه عليه اظهار درشت : شما بفرمائيد، كه چه كسى بود؟
آن گاه اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: همانا او حضرت خضر پيغمبر صلى الله عليه و آله بود.(19)

حضور حقّ و باطل در كاخ پادشاه روم

هنگامى كه جنگ و لشكركشى بين اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام و معاوية بن ابوسفيان واقع شد، امام علىّ عليه السلام پيكى به سوى معاويه فرستاد كه مردم را به قتل نرسانيم ، بيا من و تو با هم مبارزه كنيم هر كه غالب شد حقّ با او باشد، وليكن معاويه نپذيرفت .
و در اين ميان عدّه اى براى پادشاه روم گزارش دادند كه دو نفر براى يكديگر لشكركشى كرده اند و تصميم جنگ و كشتار دارند، يكى از شام و ديگرى از كوفه است .
پادشاه روم نامه اى جداگانه براى هر يك فرستاد كه هر كدام يك نماينده عالم و حكيم از خانواده خود را نزد او بفرستد تا با استفاده از كتاب انجيل بگويد كه حقّ با كدام طرف خواهد بود.
پس معاويه فرزند خود، يزيد را فرستاد و امام علىّ عليه السلام نيز فرزندش - حضرت مجتبى - را به سوى پادشاه روم فرستاد.
ر تعظيم و تكريم كرد و دست او را بوسيد، ولى موقعى كه امام حسن مجتبى سلام اللّه عليه وارد شد اظهار داشت : الحمدللّه كه من يهودى و نصرانى و مجوسى نيستم ؛ و خورشيد و ماه و ستاره و بت و گاو نمى پرستم ، بلكه مسلمان و خداپرست مى باشم ؛ و تعظيم و ستايش تنها مخصوص خداوند متعال ، پروردگار جهانيان خواهد بود، و سپس در گوشه اى از مجلس نشست .
و نماينده را مرخّص كرد و بعد از گذشت دقايقى يزيد را به حضور فرا خواند؛ و دستور داد تا سيصد و سى صندوقچه آوردند كه در هركدام مجسّمه يكى از پيامبران الهى بود، سپس يكايك آن ها را گشود و هر مجسّمه اى را كه به يزيد نشان مى داد، مى گفت : او را نمى شناسم و جواب مثبتى نمى داد؛ و بعد از آن سئوالاتى پيرامون ارواح مؤ منين و كفّار مطرح كرد و يزيد هيچ جوابى نمى دانست .
ه السلام را به حضور خواند و اظهار داشت : بدين جهت اوّل يزيد را فرا خواندم تا بداند كه هيچ نمى داند؛ ولى مى دانم كه تو دانا هستى ؛ چون در كتاب انجيل خوانده ام كه محمّد صلى الله عليه و آله رسول خدا است و خليفه اش علىّ بن ابى طالب عليه السلام خواهد بود؛ او پدر تو مى باشد.
حضرت مجتبى عليه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از كتاب انجيل ، تورات و قرآن سؤ ال كن تا ان شاء اللّه جواب گويم ؟
يكى پس از ديگرى به آن حضرت نشان داد و حضرت آن ها را با توضيح ، معرّفى مى نمود؛ و نيز مجسّمه هائى از فرعون و سلاطين گذشته را نشان وى داد و حضرت آن ها را با صفات و خصوصيّاتشان معرّفى مى كرد، تا آن كه در نهايت مجسّمه اى را بيرون آورد كه وقتى حضرت آن را ديد گريان شد، پادشاه روم علّت گريه امام عليه السلام را جويا شد؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد؛ و آن گاه پاره اى از خصوصيّات اخلاقى و اجتماعى رسول اللّه صلى الله عليه و آله را بيان نمود؛ و از آن جمله فرمود:
جدّم رسول خدا مردم را به كارهاى خوب دستور مى داد و از كارهاى زشت جلوگيرى مى نمود، هميشه انگشتر به دست راست مى كرد، و با همگان خوش صحبت و خوش برخورد بود.
بعد از آن پادشاه روم هفت مسئله از حضرت مجتبى سلام اللّه عليه پرسيد و حضرت تمامى آن ها را به طور مشروح پاسخ فرمود.
و چون پادشاه پاسخ سؤ ال هاى خود را دريافت كرد خطاب به يزيد كرد و گفت : كسى اين سؤ ال ها را مى داند كه يا پيغمبر خدا و يا خليفه پيغمبر باشد؛ و يزيد خاموش و سرافكنده نشسته بود.
و پس از آن كه مجلس خاتمه يافت جوائز و هداياى ارزنده اى تقديم امام حسن مجتبى عليه السلام كرد و سپس به هر يك از يزيد و حضرت مجتبى نامه اى براى پدرانشان نوشت .
و محتواى نامه براى معاويه چنين بود: اى معاويه ! كسى خليفه پيغمبر مى باشد كه به تمام علوم و فنون آگاه بوده و داراى كمالات و معارف الهى باشد.
محتواى نامه براى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام چنين بود: همانا حقيقت اءمر و خلافت پيامبر بايستى مخصوص شما باشد؛ و پس از شما دو فرزند شما از ديگران شايسته تر مى باشند؛ و هر كه با شماها جنگ و ستيز و دشمنى نمايد به لعنت و غضب پروردگار گرفتار خواهد شد.(20)

تحقيق از آهو براى يافتن برادر

محدّثين و مورّخين در بسيارى از كتاب هاى تاريخى آورده اند:
حضرت رسول به همراه علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه عليهما براى جنگ از شهر مدينه خارج شده بودند.
و در همان روزها، امام حسين سلام اللّه عليه - كه كودكى خردسال بود - از منزل بيرون آمد و چون اندكى از منزل دور شد، يك نفر يهودى او را گرفت و در منزل خود مخفى كرد.
حضرت فاطمه زهراء عليها السلام به امام حسن عليه السلام خطاب كرد و فرمود: بلند شو، برو ببين برادرت كجا رفته است ، دلم آشوب گشته و بسيار ناراحت هستم .
امام مجتبى عليه السلام فرمان مادرش را اطاعت كرده و كوچه هاى مدينه را يكى پس از ديگرى گشت و برادر خود را نيافت ، از شهر مدينه بيرون رفت و به باغات و نخلستان ها سرى زد؛ و هر چه فرياد كشيد و گفت : يا حسين ، برادرجان ، عزيزم تو كجائى ؛ خبرى از او نشد.
در همين لحظات متوجّه آهوئى شد كه در حال حركت بود، امام حسن عليه السلام آهو را صدا زد و فرمود: آيا برادرم حسين را در اين حوالى نديدى ؟
پس آهو به قدرت خدا و كرامت رسول اللّه صلوات اللّه عليه ؛ به سخن آمد و گفت : برادرت را صالح يهودى گرفته ؛ و او را در خانه خود مخفى و پنهان كرده است .
امام حسن مجتبى عليه السلام پس از شنيدن سخن آهو به سمت منزل آن يهودى آمد و اظهار نمود: يا برادرم ، حسين را آزاد كن و تحويل من ده و يا آن كه به مادرم ، فاطمه زهراء مى گويم كه شب هنگام سحر نفرين نمايد و آن گاه هيچ يهودى روى زمين باقى نماند.
و نيز به پدرم ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام مى گويم تا همه شماها را نيست و نابود گرداند؛ و به جدّم رسول اللّه صلوات اللّه عليه مى گويم : تا از خدا بخواهد كه جان همه يهوديان را بگيرد.
صالح يهودى با شنيدن چنين سخنانى از آن كودك در تعجّب و تحيّر قرار گرفت و اصل و نسب وى را جويا شد.
طور مفصّل با ذكر نام پدر و مادر و جدّ خود، فضائلى چند نيز از ايشان بيان نمود؛ به طورى كه قلب و فكر آن يهودى را روشن و به خود جلب كرد، سپس يهودى چشمانش پر از اشك گرديد و درحالى كه از بيان و فصاحت و بلاغت كودكى در آن سنّ و سال سخت حيرت زده و متعّجب شده بود، به او مى نگريست .
و پس از آن كه خوب با خود انديشيد و محتواى بيانات حضرت مجتبى عليه السلام را با دقّت درك و هضم كرد، گفت : پيش از آن كه برادرت را تحويل دهم ، مى خواهم مرا به آئين و احكام - سعادت بخش - اسلام آشنا گردانى تا توسّط شما اسلام را بپذيريم و به آن ايمان آورم .
معارف و احكام انسان ساز اسلام را به طور فشرده براى او بيان نمود؛ و صالح يهودى مسلمان شد و آن گاه حسين سلام اللّه عليه را تحويل برادرش داد و طبقى پر از سكّه هاى طلا ونقره بر سر آن دو برادر ريخت و سپس آن سكّه ها را براى سلامتى هردوى آن ها به عنوان صدقه بين فقراء و بيچارگان تقسيم كرد.
و بعد از آن كه امام حسن عليه السلام برادر خود را تحويل گرفت وى را نزد مادر خويش آورد.
فرداى آن روز صالح به همراه هفتاد نفر از خويشان و دوستان خود به منزل آن حضرت آمدند و همگى مسلمان شدند.
و صالح ضمن عذرخواهى از جريان مخفى كردن حسين سلام اللّه عليه ، بسيار از وى تشكّر و قدردانى كرد كه به وسيله بيانات شيواى معجزه آساى آن كودك ، اسلام آورده است .
همچنين صالح از حضرت رسول و اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليهما عذرخواهى كرد و اسلام خود را بر ايشان عرضه كرد و تقاضاى آمرزش و بخشش نمود.
سپس جبرئيل عليه السلام فرود آمد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله إ علام كرد كه چون صالح به وسيله امام حسن كه فرزند امام و برادر امام است ، مسلمان شد وايمان آورد، خداوند او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار داد.(21)

نتيجه خوشحال كردن سگ

روزى امام حسن مجتبى عليه السلام در يكى از باغستان هاى شهر مدينه قدم مى زد، كه ناگاه چشمش به يك غلام سياه چهره افتاد كه نانى در دست دارد و يك لقمه خودش مى خورد و يك لقمه هم به سگى كه كنارش بود مى داد تا آن كه نان تمام شد.
حضرت با ديدن چنين صحنه اى ، به غلام خطاب كرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخيره نكردى ؟
غلام به حضرت پاسخ داد: زيرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت كشيد و من حيا كردم او اين كه من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.
امام حسن عليه السلام فرمود: ارباب تو كيست ؟
پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .
حضرت فرمود: اين باغ مال چه كسى است ؟
غلام جواب داد: اين باغ مال ارباب و مولايم مى باشد.
پس از آن حضرت اظهار داشت : تو را به خدا سوگند مى دهم كه از جايت برنخيزى تا من باز گردم .
سپس حضرت حركت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و ضمن گفتگوهايى با اءبان بن عثمان ، غلام و همچنين باغ را از او خريدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولايت خريدم .
پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ايستاد.
سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: اين باغ را هم خريدارى كردم ؛ و هم اكنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و اين باغ را نيز به تو بخشيدم .(22)

آزمايش امّت و مظلوميّت رهبر

پس از شهادت جانسوز مولاى متّقيان امام علىّ عليه السلام ، عدّه اى از مردم به حضور امام حسن مجتبى عليه السلام آمده واظهار داشتند:
يابن رسول اللّه ! تو خليفه و جانشين پدرت هستى و ما شنونده و فرمان بر دستورات تو مى باشيم ، ما را بر آنچه صلاح مى دانى ، راهنمائى نما.
امام عليه السلام فرمود: شما مردمانى دروغگو هستيد و نسبت به كسى كه از من برتر بود بى وفائى كرديد؛ پس چگونه مى خواهيد مطيع و فرمان بر من باشيد؟! و چگونه و باكدام سابقه اى مى توانم به شما اعتماد كنم ؟
در هر حال اگر صداقت داريد و راست مى گوئيد، وعده من و شما در نزديكى شهر مداين مى باشد، كه محلّ تجمّع لشكر جهت روياروئى با دشمن خواهد بود.
پس اكثريّت آن ها به امام عليه السلام پشت كرده و به خانه هاى خود بازگشتند؛ و حضرت با علم و آگاهى نسبت به اوضاع ، سوار مركب خود شد و عدّه قليلى همراه حضرت روانه شدند.
وفائى را از آن مردمان مشاهده نمود، در همان مكان موعود در ضمن ايراد خطبه اى فرمود: اى جماعت ! شماها خواستيد مرا مغرور نمائيد، پس نيرنگ و حيله به كار گرفتيد همان گونه كه با پدرم چنين كرديد، شماها بعد از من در ركاب شخصى كافر و ظالم خواهيد جنگيد، كه هيچ ايمان به خداوند و رسولش ندارد.
پس از آن حضرت ، شخصى را از قبيله كِنده به عنوان فرمانده لشكر برگزيد و او را به همراه چهار هزار نفر به ميدان جنگ گسيل نمود؛ و فرمود: در سرزمين اءنبار توقّف كنيد و تا دستورى از جانب من نيامده ، هيچ گونه حركتى انجام ندهيد.
وقتى معاويه از چنين قضيّه اى آگاه شد، چند نفر ماءمور به همراه پانصد هزار درهم براى فرمانده لشكر فرستاد و به او پيام داد: اگر به ما ملحق شوى ؛ ولايت هر كجا را كه مايل باشى به تو واگذار مى كنيم .
پس فرمانده لشكر چون فردى سست ايمان و دنياطلب بود، به امام مجتبى عليه السلام خيانت كرد؛ و پول ها را گرفت و به همراه تعداد بسيارى از نيروهاى خود به سپاه معاويه ملحق شد.
چون اين خبر به حضرت رسيد اظهار نمود:اى جماعت ! كِنِدى به من و شما خيانت كرد، و اكنون براى بار دوّم تكرار مى كنم و مى گويم كه شما مردمان بى وفا و دنياطلب هستيد، وليكن شخص ديگرى را به جاى او مى فرستم ، با اين كه مى دانم او نيز چون ديگران بى وفا و خائن است .
آن گاه شخصى را از قبيله بنى مراد - به نام مرادى - به همراه چهار هزار نفر روانه نمود؛ و از او عهد و پيمان گرفت كه به مسلمين خيانت نكند و او نيز قسم خورد كه چون كوه ثابت و استوار باقى بماند.
و چون لشكر آهنگ حركت نمودند تا به سوى جبهه جنگ بروند، حضرت به آرامى فرمود: به او نيز اعتمادى نيست .
و هنگامى كه لشكر مُرادى به اءنبار رسيد، معاويه دو مرتبه همان برنامه كِنِدى را براى مُرادى نيز اجرا كرد؛ و او هم فريب خورد و عهد و قسم خود را شكست و به لشكر معاويه پيوست .
امام عليه السلام با شنيدن خبر خيانت مرادى ، به پا خواست و فرمود: باز هم مى گويم كه شماها صداقت و وفا نداريد و عهدشكن هستيد؛ و توجّه نموديد كه چگونه مُرادى مانند كندى عهدشكنى و خيانت كرد.
گفتند: ياابن رسول اللّه ! آن ها خيانت كردند، ليكن ما صادقانه با شما هستيم و آنچه دستور دهى ، به آن عمل مى كنيم .
حضرت فرمود: پس مرحله اى ديگر شما را مى آزمايم تا حقيقت امر براى خودتان ثابت شود، وعده گاه من و شما در سرزمين نُخَيْله باشد، هر كه ميل دارد آن جا حضور يابد؛ با اين كه مى دانم شما مردمى بى وفا و عهدشكن هستيد.
پس هنگامى كه حضرت وارد نخيله گرديد و مدّت ده روز در آن جا اقامت گزيد؛ ولى جز تعدادى اندك ، كسى به آن مكان نيامد، پس حضرت به كوفه مراجعت نمود و بر بالاى منبر رفت و فرمود:
تعجّب مى كنم از گروهى بى دين و بى وفا؛ واى بر شما فريفتگان و خودفروشان !
بدانيد كه حكومت اسلامى بر بنى اميّه حرام است ، ولى چنانچه حكومت دست معاويه بيفتد؛ چون شماها را مخالف حكومتش بداند كمترين ترحّمى روا نمى دارد، بلكه با شديدترين شكنجه ها آزارتان مى دهد و نابودتان مى كند.
سپس عدّه بسيارى از مردم دنياپرست و بى وفاى كوفه ، نامه هاى متعدّدى براى معاويه به اين مضمون فرستادند:
اگر مايل باشى ، حسن بن علىّ را دست گير نموده و برايت مى فرستيم ؛ و چون رضايت و خوشنودى معاويه را آگاه شدند، بر محلّ سكونت و استراحت آن امام مظلوم سلام اللّه عليه حمله كردند؛ و به وسيله شمشير جراحاتى بر بدن مقدّس آن حضرت وارد آوردند.
بعد از اين حادثه دلخراش ، حضرت به ناچار نامه اى براى معاويه به اين مضمون نوشت :
با اين كه از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: خلافت و حكومت بر خاندان بنى اميّه حرام است ، امّا با چنين وضعيّت و موقعيّتى كه پيش آمده است ، به ناچار با شرايطى براى صلح آماده هستم ؛ و آن را بر اين اوضاع ترجيح مى دهم .(23)

فلسفه صلح يا عهدنامه و ظهور حجّت

پس از آن كه نيروهاى رزمى و اكثر فرماندهان لشكر اسلام در جنگ با معاويه نسبت به قرآن و امام حسن مجتبى عليه السلام خيانت كردند؛ و حضرت جهت مصالح اسلام و مسلمين مجبور شد با حكومت معاويه آن هم طبق شرائطى صلح و عهدنامه اى را تنظيم و پذيرا گردد.
پس از گذشت مدّتى از اين جريان ، عدّه اى از مردم كوفه كه مدّعى شيعه و دوستى با اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بودند، شروع كردند به امام عليه السلام زخم زبان بزنند، و حضرت را به باد ملامت و سرزنش گرفتند.
آن گاه امام مجتبى عليه السلام خطاب به اين اشخاص ظاهر مسلمان كرد و اظهار نمود: واى بر شما! آيا مى دانيد چرا من چنين كردم ؟
قسم به خداوند، كارى كه من انجام دادم ، براى شيعه از هر عملى و از هر برنامه اى بهتر و سودمندتر بود، آيا نمى دانيد كه من امام و رهبر واجب الا طاعه شما مى باشم .
و مگر نمى دانيد كه من يكى از دو سيّد جوانان اهل بهشت مى باشم ، كه جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله بارها در مجالس مختلف به آن تصريح نموده است ؟
در اين هنگام جمعيّت حاضر گفتند: بلى ، قبول داريم .
حضرت در ادامه فرمود: و آيا مى دانيد هنگامى كه حضرت خضر عليه السلام آن كشتى را سوراخ و معيوب نمود و نيز آن ديوار را تعمير و اصلاح كرد و آن غلام را به قتل رسانيد، موجب سخط و ناراحتى حضرت موسى عليه السلام قرار گرفت ؟
آرى چون در آن لحظه فلسفه و حكمت آن سه كار براى حضرت موسى عليه السلام مخفى بود، ولى در پيشگاه با عظمت پروردگار كارى صحيح و مفيد بود.
و سپس افزود: و آيا مى دانيد كه ما اهل بيت عصمت و طهارت در مقابل طاغوت هاى زمان قرار گرفته و مى گيريم ؛ كه بايد نسبت به تصميمات و انجام امور سياسى و اجتماعى ، مصلحت انديشى كنيم ؟
وليكن بدانيد هنگام ظهور و قيام مهدى موعود، امام زمان عليه السلام چنين نخواهد بود، و حضرت عيسى مسيح عليه السلام به امامت او نمازش را به جماعت مى خواند.
آرى خداوند متعال زمان و كيفيّت ولادت مهدى موعود عليه السلام را مخفى خواهد داشت ؛ و بعد از ولادت ، از ديد افراد غايب و ناشناس مى باشد؛ و هيچكس بر او كوچك ترين حقّى نخواهد داشت .
او عمرى بسيار طولانى دارد؛ ولى در هنگام ظهور، به شكل جوانى شاداب در سنين چهل سالگى خواهد بود.(24)
------------------------------------------------
پاورقى ها :
1- فهرست نام و مشخّصات بعضى از كتاب هايى كه مورد استفاده اين مجموعه قرار گرفته است در آخرين قسمت جلد دوّم همين مجموعه نفيسه موجود مى باشد. 2- مطابق با دوازدهم اسفند، سال سوّم شمسى .
3- نام و لقب حضرت بعنوان حسن مجتبى عليه السلام به رقم حروف اءبجد كبير چنين مى شود: 118، 446.
4- مرحوم سيّد محسن امين با استفاده از برخى روايات و تواريخ استفاده نموده ، كه امام حسن مجتبى عليه السلام شش ماهه متولّد شده است : اءعيان الشّيعة : ج 1، ص 562 - 578.
5- مطابق با يازدهم بهمن ماه ، سال سى و نهم شمسى .
6- ولادت و ديگر حالات امام حسن مجتبى عليه السلام برگرفته شده است از:
الشّيعة : ج 1، دلائل الا مامة طبرى ، مناقب ابن شهرآشوب ، عيون المعجزات حسين بن عبدالوهّاب ، تهذيب الا حكام شيخ طوسى ، بحارالا نوار: ج 43 و 44، مستدرك الوسائل ، جمال الاسبوع ، مجموعه نفيسه ، إ حقاق الحقّ: ج 19، تذكرة الخواصّ، الفصول المهمّة ، تاريخ اهل البيت و ... .
7- از شاعر محترم آقاى دكتر رسا.
8- بحارالا نوار: ج 43، ص 238، ح 3، به نقل از أ مالى صدوق و علل الشرايع . احقاق الحق : ج 11، ص 4 - 9.
9- بحارالا نوار: ج 43، ص 257، ح 29، به نقل از اصول كافى .
10- الخرايج والجرايح : ج 1، ص 236، ح 1، بحارالا نوار: ج 43، ص 326، ح 6.
11- بحارالا نوار: ج 43، ص 306، ح 66.
12- حديقة الشّيعة : ج 2، ص 296.
13- همين داستان با تفاوت هايى به برخى ديگر از امامان معصوم عليهم السلام نيز نسبت داده شده است .
14- حديقة الشّيعة : ج 2، ص 295.
15- تهذيب شيخ طوسى : ج 5، ص 354، ح 144، مدينة المعاجز: ج 3، ص 944، هداية الكبرى : ص 38.
16- منتخب طريحى : ص 269، مدينة المعاجز: ج 3، ص 289، ح 898، بحار: ج 43، ص 302.
17- الثّاقب فى المناقب : ص 306، ح 1، مدينة المعاجز: ج 3، ص 72، ح 737.
18- بصائر الدّرجات : ص 172، ج 6، مدينة المعاجز: ج 3، ص 337، ح 920، بحار الا نوار : ج 26، ص 124، ح 190.
19- مدينة المعاجز: ج 3، ص 85، كه نويسنده محترم ، اين حديث را از منابع مختلف ومتعدّدى نقل نموده است .
20- تلخيص از تفسير علىّ بن ابراهيم قمّى : ج 2، ص 268، مدينة المعاجز: ج 3، ص 364، ح 924، بحارالا نوار: ج 10، ص 132، ح 2.
21- مدينة المعاجز: ج 3، ص 293، ح 899، منتخب طُريحى : ص 196.
22- تاريخ ابن عساكر ترجمة الا مام الحسن عليه السلام : ص 148، ح 249، احقاق الحقّ: ج 11، ص 146.
23- الخرايج و الجرايح : ج 2، ص 576، ح 4.
24- اكمال الدّين شيخ صدوق : ص 315، ح 2، احتجاج : ج 2، ص 67، ح 157، علل الشّرايع : ص 211، ح 2، با اختلاف در الفاظ.