52. حكمت 470
و سئل عن التوحيد و العدل، فقال (عليه السلام): التوحيد أن لا تتوهمه و العدل أن لا تتهمه؛ از آن حضرت (عليه السلام) از معناى توحيد و عدل سؤال شد، فرمود:
توحيد آن است كه خدا را در وهم و خيال نيارى، و عدل آن است كه او را به ظلم و ستم متهم نگردانى.

معناى توحيد و عدل
امام صادق (عليه السلام) فرموده: اما توحيد آن است كه بر پروردگارت رواندانى چيزى را كه بر تو رواست. و عدل آن است كه به خالق خود نسبت ندهى چيزى را كه او تو را بر آن سرزنش كرده است. (1390)

علت غرق شدن تمام مردم در زمان نوح (عليه السلام)
در خبر آمده: ابو الصلت از امام رضا (عليه السلام) پرسيد: به چه علت خداوند در زمان نوح تمام دنيا را در زير آب فرو برد با اين كه در آن كودكان و بى گناهان بودند. امام (عليه السلام) فرمود: در ميان آن كودكان نبودند، زيرا خداى تعالى از پيش از چهل سال، صلب مردان و رحم زنانشان را عقيم گردانيده بود و به همين جهت نسل آنان منقرض گرديد. و در حالى در آب غرق شدند كه هيچ كودكى درميان آنان نبود.
و خداى تعالى هيچ گاه بى گناهى را با عذاب خود هلاك نمى كند. و اما علت هلاك باقى ماندگان اين بود كه پيامبرشان را تكذيب مى كردند و كسانى هم كه تكذيب نمى كردند به تكذيب تكذيب كنندگان راضى بودند، و كسى كه از رويدادى غائب بوده و در آن شركت نداشته ولى به آن راضى باشد، مانند كسى است كه در آن حضور و شركت داشته است. (1391)

53. از خطبه 212
و أشهد أنه عدل عدل و حكم فصل؛
گواهى مى دهم اين خدا عادلى است كه به عدالت رفتار مى نمايد، و حاكمى است جدا كننده حق از باطل.
ابن ابى الحديد آورده: ضمير أنه راجع به قضاء و قدر است كه در آغاز اين خطبه آمده است و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن را نقل كرده است. (1392)

مؤلف: اگر متن خطبه آن گونه كه ابن ابى الحديد گفته يافت شود، مطلب او صحيح مى باشد وگرنه صحيح آن است كه بگوييم ضمير به خداى تعالى رجوع مى كند، و اگر به قدر بر مى گشت، - چنان كه ابن ابى الحديد گفته - قاعده اين بود كه امام (عليه السلام) بفرمايد: عدل عدل فيه، و حكم فصل فيه؛ قضاء الهى است كه خدا در آن از روى عدل رفتار نموده و حكم است كه خدا در آن حق را از باطل جدا ساخته است و نيازى نبود كه با تكلف و مجاز گويى عدل را به قضاء نسبت دهد، آن طورى كه ابن ابى الحديد گفته و بنابر آنچه كه ما گفتيم لفظ عدل به معناى عادل است، و اين گونه استعمال فراوان است، مانند خلق به معناى مخلوق و لفظ حكم (به فتح اول و دوم) به معناى حاكم است.

سؤال هاى يهودى از امير المؤمنين (عليه السلام)
در خبر آمده: مردى يهودى از امير المؤمنين (عليه السلام) پرسيد از چيزى كه خدا ندارد، و چيزى كه خدا نمى داند و چيزى كه نزد خدا نيست. آن حضرت (عليه السلام) فرمود: اما آنچه خدا ندارد شريك است، و آن چه خدا نمى داند گفتار شما يهود است كه مى گوييد عزير پسر خداست، و آنچه نزد خداست ستم بر بندگان است. در اين موقع يهودى گفت: أشهد أن لا اله الا الله و أن محمدا رسول الله (1393) .

 سؤال ابو حنيفه از امام كاظم (عليه السلام) درباره عدل الهى
و نيز آمده: ابو حنيفه از محضر امام صادق (عليه السلام) بيرون شد، اتفاقا امام كاظم (عليه السلام) را كه در آن زمان كودك بود يدد، به آن حضرت (عليه السلام) گفت: اى كودك! گناه از چه كسى سر مى زند؟ امام فرمود: از سه حالت بيرون نيست. يا از خداست - كه واقعا اين گونه نيست - پس شايسته نيست اين كه كريم بنده اش را به علت كار يكه او انجام نداده است كيفر كند، و يا از خدا و بنده است - و واقعا اين چنين نيست - پس شايسته نمى باشد اين كه شريك و قدرت مند بر شريك ناتوان خود ستم روا دارد، و يا از بنده است - و واقعا اين چنين است - پس اگر خدا او را كيفر كند به سبب گناهى است كه او مرتكب آن شده، و اگر هم ببخشد پس از روى كرم و بخشش او خواهد بود. (1394)

چند خطبه توحيدى از امير المؤمنين (عليه السلام) كه در نهج البلاغه نيامده است
(1) از خطبه هاى امير المؤمنين (عليه السلام) درباره توحيد كه به علت برخوردارى از فصاحت و بلاغت فوق العاده داخل در موضوع كتاب بوده و مى بايست سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن را نقل كند ولى خطبه اى است از آن حضرت (عليه السلام) كه كلينى آن را در كافى از كوفى (برقى) و عطار مرفوعا، و صدوق در توحيد با دو سند از امام صادق (عليه السلام) از امير المؤمنين (عليه السلام) نقل كرده اند كه آن حضرت (عليه السلام) مردم را براى مرتبه دوم به جنگ معاويه برانگيخت، و چون گرد آمدند به سخنرانى برخاست و فرمود:
الحمد لله الواحد الأحد الصمد، المتفرد الذى لا من شى ء كان، و لا من شى ء خلق ما كان، قدرة بان بها من الأشياء منه، فليست له صفات تنال، و لا حد يضرب له فيه الأمثال، كل دون صفاته تحبير الغات، و ضل هناك تصريف الصفات، و حار فى ملكوته عميقات التفكير، و انقطع دون الرسوخ فى علمه جوامع التفسير، و حال دون غيبه المكنون حجب من الغيوب، تاهت فى أدنى أدانيها طامحات العقول فى لطيفات الأمور، فتبارك الله الذى لا يبلغه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، و تعالى الذى ليس له وقت منتهى. و لا آخر يفنى، سبحانه هو كما وصف نفسه، و الواصفون لا يبلغون نعته، و حد الأشياء كلها عند خلقه ابانة لها من شبهه و ابانة من شبهها، لم يحلل فيها فيقال هو فيها كائن و لم ينأعنها فيقال هو منها بائن، و لم يخل منها فيقال له أين، لكنه سبحانه أحاط بها علمه، واتقنها صنعه، و أحصاها حفظه، لم يعزب عنه خفيات غيوب الهوى، و لا غوامض مكنون ظلم الدجى، و لا ما فى السماوات العلى الى الأرضين السفلى.
لكل شى ء منها حافظ و رقيب، و كلا شى ء منها بشى ء محيط، و المحيط بما أحاط منها، الواحد الأحد الصمد، الذى لا يغيره صروف الزمان، و لا يتكأده صنع شى ء كان، انما قال لما شاء كن فكان.
ابتدع ما خلق بلا مثال سبق، و لا تعب و لا نصب، و كل صانع شى ء فمن شى ء صنع، و الله لا من شى ء صنع ما خلق، و كل عالم فمن بعد جهل تعلم، و الله لم يجهل و لم يتعلم، أحاط بالأشياء علما قبل كونها، فلم يزدد بكونها علما علمه بها قبل أن يكونها كعلمه بعد تكوينها، لم يكونها لتشديد سلطان، و لا خوف من زوال و نقصان، و لا استعانة غلى ضد مثاور، و لاند مكاثر، و لا شريك مكابر، لكن خلائق مربوبون، و عباد داخرون.
فسبحان الذى لا يؤوده خلق ما ابتدء و لا تدبير ما برأ، و لا من عجز و لا من فترة بما خلق اكتفى، علم ما خلق، و خلق ما علم، لا بالتفكير فى علم حادث أصاب ما خلق، و لا شبهة دخلت عليه فى ما لم يخلق.
لكن قضاء مبرم، و علم محكم، و امر متقن، توحد بالربوبية، و خص نفسه بالوحدانية، و استخلص بالمجد و الثناء و تفرد بالتوحيد و المجد و النساء و توحد بالتحميد، و تمجد بالتمجيد، و علا عن اتخاذ الأبناء و تطهر و تقدس عن ملامسة النساء، و عزو جل عن محاورة الشركاء. فليس له فى ما خلق ضد، و لا له فى ما ملك ند.
و لم يشركه فى ملكه أحد. الواحد الأحد الصمد، المبيد للأبد، و الوارث للأمد، الذى لم يزل و لا يزال. و حدانيا أزليا قبل بدء الدهور، و بعد صرف الأمور، الذى لايبيد و لا ينفد، بذلك أصف ربى، فلا له الا الله من عظيم ما أعظمه، و من جليل ما أجله و من عزيز ما أعزه، و تعالى الله عما يقول الظالمون علوا كبيرا؛
حمد خدا را كه يكتا و يگانه است و بى نياز و تنهاست، وجود او از چيزى نيست، و آفرينش او از چيزى نبوده، با قدرتى آفريده كه به سبب آن از اشياء جدا گشته و اشياء از او جدا شده اند، براى او صفتى كه بتوان به آن رسيد نمى باشد، و نه حدى كه براى آن مثل بياورند، آرايش لغات از بيان اوصاف او ناتوان و ستودن هاى گوناگون در آنجا گم گشته و راه هاى عميق انديشه پيرامون ملكوت او سرگردان و تفسيرهاى جامع از نفوذ در علم او بريده، و پرده هاى ناپيدا نزد غيب پنهانش حائل گشته، و خردهاى بلند پرواز در درك امور دقيق و ظريف در پايين ترين مرحله اش سرگردان است. بزرگوار است خدايى كه همت هاى دور و بلند به او نرسد، و زيركى هاى عميق او را در نيابد.
متعالى است خدايى كه نه آغاز دارد كه از آن شروع شود و نه انتهايى كه به آن پايان يابد، و نه آخرى چون به آن رسد نابود گردد، او منزه است، در درون اشياء را به هنگام آفرينش محدود ساخت تا از همانندى خودش جدا باشد، در درون اشياء حلول نكرده تا گفته شود او را در آن ها جا دارد، و از آن ها درو نگشته تا بتوان گفت از آن ها جداست، و از آن ها بركنار نيست تا بتوان گفت در كجاست؟ ولى خداى سبحان علمش همه اشياء را فرا گرفته و صنعش همه آن ها را محكم ساخته، و حفظ او همه آن ها را شماره كرده ت و پنهانى هاى هواى نامريى و نهانى هاى مرموز تاريك يشب و آنچه در ا سمان هاى بالا و زمين هاى پايين است از او پوشيده نيست.
براى هر چيز جانب خدا حافظ و گماشته اى است، و هر چيز به چيز ديگر احاطه دارد و خدا بر همه احاطه كنندگان احاطه دارد. خداى يكتاى يگانگى بى نياز كه گردش روزگاران او را دگردگون نسازد، و ساختن هيچ چيز او را خسته نكند، هر چه بخواهد فقط به او بگوييد: باش پس موجود شود.
آنچه را آفريده بدون نمونه قبلى و بدون رنج و زحمت پديد آورده، هر كس كه چيزى مى سازد آن را از ماده اى مى سازد و خدا بى ماده ساخته است، هر دانشمندى و متخصص در رشته اى پس از نادانى دانا گشته و خدا نه نادان بوده و نه علم آموخته، به همه اشياء قبل از آن كه موجود شوند احاطه علمى داشته و با موجود شدن علمش افزون نگردد، علم او به آن ها پيش از پيدايش مانند علم اوست به آن ها پس از پيدايش، اشياء را نيافريده تا قدرتش استوار گردد يا ترس از نابودى و نقصان داشته باشد يا در برابر مخالفت ستيزه جو و همانند افزون طلب و شريك زورگو كمك گيرد، بلكه همه آفريدگار پرورده و بندگان خوار و ذليل او هستند.
منزه است خدايى كه به زحمت نينداخته است او را آفرينش آنچه كه پديد آورده و تدبير آنچه كه آفريده است، از عجز و ضعف نيست كه به اين مقدار از خلقت اكتفا كرده است، آنچه را آفريده است، و آنچه را به صلاح دانسته آفريده، با فكر كردن و ياد گرفتن تازه اى نبوده كه در آفرينش خطا نكرده است، و آنچه را نيافريده به علت ترديدش نبوده.
بلكه آفرينش او قضا و حكمى است قطعى و علمى است محكم، و فرمانى است استوار، به ربوبيت يكتا گشته، و خود را به يگانگى مخصوص گردانيده و بزرگوارى و ستايش را خاص خود كرده است. به توحيد و بزرگى و تحميد يگانه گشته و به بزرگوارى مخصوص است. از گرفتن فرزندان برتر است و از آميزش زنان پاكيزه و مقدس است و از همسايگى شريكان عزيز و والاست، در آنچه آفريده ضدى ندارد و در آنچه مالك شده همانندى ندارد! هيچ كس در ملك او شريك نگشته، يگانه و يكتا و بى نياز است، نابود كننده جاودان و وارث پايان است. آن كه هيمشه بوده و هميشه باشد، يگانه و ازلى است پيش از آغاز روزگاران و پس از گذشت امور، خدايى كه نابود نگردد و تمام نشود. بدين گونه پروردگار را مى ستايم، خدايى جز او نيست، شگفتا از بزرگى كه چه بزرگ است، و از و از والايى كه چقدر والاست و از عزيزى كه چقدر عزيز است و از آنچه ستمگران درباره اش گويند بسيار متعالى و بلند مرتبه است. (1395)


ولى بعض از فقرات اين خطبه در عناوين گذشته عينا و يا با اختلافى نقل گرديده است.
(2) و نيز روايتى كه كلينى و صدوق (رحمه الله تعالى عليه) به اسنادشان از محمد برقى، از احمد بن نضر و ديگران، از عمرو بن ثابت، از مردى كه نام برده، از ابو اسحاق سبيعى، حارث اعور نقل كرده اند كه گويند:
روز يام (عليه السلام) خطبه اى بعداز عصر ايراد فرمود كه مردم را شيوايى بيان و بزرگداشتى كه براى خداى تعالى نموده خوش آمد. ابو اسحاق گويد: به حارث گفتم آيا آن سخنرانى را حفظ كرده اى؟ گفت: آن را نوشته ام، سپس آن را از نوشته خود براى ما املا كرد:
الحمد لله الذى لا يموت و لا تنقضى عجائبه، لأنه كل يوم فى شأن من احداث بديع لم يكن، الذى لم يلد فيكون فى العز مشاركا، و لم يولد فيكون موروثا هالك...؛
ستايش مخصوص خدايى است كه نمى ميرد، و شگفتى هايش پايان ندارد، زيرا او هر روز در شأنى است از ايجاد چيز تازه اى كه پيش از آن وجود نداشته است، خدايى كه نزاده تا در عزت شريك داتشه باشد، و زاده نشده تا بميرد و از او ارث برند، اوهام بشرى در حريم عظمتش راه نيافته تا دورنمايى از او ترسيم كند و چشم ها او را ادراك نكرده تا پس از باز گرفتن نظر از وى دگرگون شود، خدايى كه اوليت او نهايت ندارد و آخريتش را حد و پايان نيست، خدايى كه وقت بر او سبقت نداشته و زمانى جلوتر از او نيست، و زيادى و كمى بر او عارض نگردد و كجا و چرا درباره اش گفته نشود و مكانى ندارد. خدايى كه در امور پنهان نفوذ دارد و با نشانه هاى تدبيرى كه؛ رمخلوقاتش ديده مى شود بر خردها آشكار سات، خدايى كه وصفش را از پيغمبران پرسيدند آنان او را به حد و جزء توصيف نكردندد، بلكه او را به افعالش ستودند و به آياتش راهنمايى كردند، خدايى كه عقل هاى متفكران نمى تواند او را انكار كند، زيرا كسى كه آسمان ها و زمين و آنچه در آن ها و بين آن هاست پديد آورده و او صانع آن هاست قدرتش انكارناپذير است.
خدايى كه از خلق دور بوده چيزى مانند او نيست، خلق را براى پرستش آفريد و آنان را به وسيله نيروهايى و ابزارى كه به ايشان داد بر اطاعتش قادر ساخت و با فرستادن حجتها عذر ايشان را برداشت، پس آن كه هلاك شد با وجود حجت هلاك شد و آن كه نجات يافت با منت و لطفش نجات يافت، از آغاز تا بازگشت تفضل از آن خداست، سپس خدا كه ستايش مخصوص اوست حمد را براى خود آغاز كرد و امر دنيا و آخرت را با حمد خود پايان داد. و در كتابش فرمود: و قضى بينهم بالحق و قيل الحمد لله رب العالمين (1396)

؛ ميان آنان به حق داورى شد و گفته شد ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است.
حمد خدا را كه لباس كبريايى در بر كرده بدون اين كه مجسم باشد، و رداى شكوه پوشيده بدون اين كه ممثل باشد، و بر عرش مستولى گشته بدون زوال، و بر خلقش برتر است بدون دورى از ايشان و بدون تماس با ايشان، خدا را حدى نيست تا به آن حد منتهى شود، و مانند ندارد تا بمانندش شناخته گردد. آن كه غير خدا جبارى كند خوار است، و جز او هر كس بزرگى نمايد كوچك است، تمام اشياء در برابر عظمتش متواضع و در برابر سلطنت و عزت او سر تسليم فرود آورده اند، حركت چشم ها از ادراك او ناتوان و اوهام خلق از درك صفت او قاصر است. اولى است پيش از همه چيز و چيزى پيش از او نيست. و آخرى است پس از هر چيز كه پس از او چيزى نمى باشد، با قهر و سلطه بر همه چيز غلبه دارد، و بدون انتقال در همه جا حاضر است، هيچ لامسه اى او را لمس نمى كند، و هيچ حسى دركش ننمايد.
هو الذى فى السماء اله و فى الأرض اله و هو الحكيم العليم (1397)

؛ اوست خدايى كه در آسمان معبود و در زمين معبود و او حكيم و داناست.
آنچه را از اجسام اراده خلقتش را نمود بدون نمونه و الگوى قبلى به طور متقن آن را بيافريد بى آن كه در آفرينش آن دچار خستگى شود، آنچه را اراده كرد آغاز باشد اول آفريد، و آنچه را كه خواست از جن و انس ايجاد كند بر طبق خواسته اش ايجاد نمود تا ربوبيتش را بشناسند و طاعتش در ميان آنان جاى گزين گردد. او را با تمام حمدها بر همه نهمت هايش مى ستاييم، و از براى صلاح كار خويش راهنمايى مى جوييم و از كردار زشت خويش به او پناه مى بريم، و نسبت به گناهانى كه از ما سرزده از او آمرزش مى طلبيم... . (1398)


اين خطبه نيز مانند خطبه قبل بعضى فرازهايش در عناوين گذشته آمده است.
(3) هم چنين روايتى كه صدوق به طور مستند از امام رضا (عليه السلام) از پدران بزرگوارش (عليه السلام) نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه السلام) در مسجد كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود:
الحمد لله الذى لا من شى ء كان و لا من شى ء كون ما قد كان، مستشهد بحدوث الأشياء على ازليته، و بما وسمها به من العجز على قدرته، و بما اضطرها اليه من الفناء على دوامه، لم يخل منه مكان فيدرك بأينيته و لا له شبه مثال فيوصف بكيفيته...؛ (1399)


ستايش مخصوص خدايى است كه وجود او از چيزى نيست، و آفرينش او از چيزى نبوده، حادث بودن اشياء گواه بر ازليت او، و ناتوانى آن ها نشانه قدرت او، و نابودى قهرى موجودات شاهد و گواه بر دوام اوست، هيچ مكانى از او خالى نيست كه يه اينيت و كجايى دريافته شود، و نه او را جثه مثالى است كه به كيفيت و چگونگى وصف شود، چيزى از علم او پنهان نيست كه به حيثيت و ويژگى دانسته شود، به همه آفريده هايش در صفات مبانيت و جدايى دارد، و به آنچه اختراع نموده از گردانيدن و دگرگونى ذات ها از ادراك سر باز زده و امتناع دارد، و به كبرياء و عظمت از همه تصرف حالت ها بيرون است، تحديد و اندازه گفتنش بر زيركى هاى تيزبين ممتاز حرام است، و بيان كيفيت براى او بر انديشه شكافنده ژرف نگر ممنوع و تصويرش بر آفريده هاى شناور و غواص در اعماق درياهاى معارف و حقايق تحريم شده، مكان ها به جهت عظمتى كه دارد او را فرا نگيرد و مقدارها به جهت جلالش او را نپيمايد. و اندازه ها به جهت كبريا، و بزرگواريش او را قطع ننمايند و از خيال ها امتناع دارد كه به كنه اش رسند، و از فهم ها ابا دارد كه بر او احاطه پيدا كنند و از ذهن ها سر باز زده كه او را ممتثل گردانند، خردهاى بلند پرواز از دريافت احاطه بر او نوميدند، و درياهاى علوم از اشاره به سويش به كنه ذات خشكيده و به زمين فرو رفته، و لطايف و ظرايف دشمنان از پرواز به بلنداى قله وصف قدرتش به خوارى برگشته اند.
يكى است نه از روى عدد و شماره، دائم و هميشگى است نه به مقياس مدت زمان.
ايستاده و برپاست نه به ستون و تكيه بر چيزى، جنس نيست كه اجناس با او برابرى كنند.
اندام و جثه نيست كه اندام ها به او شباهت رسانند، و مانند اشياء و موجودات نيست كه صفات بر او واقع شوند، حقا كه عقل ها در امواج گرداب دريافتش سرگردان و گم گشته، و خيال ها از احاطه ذكرش ازليتش متحير گرديده و فهم ها از دانست وصف قدرتش درمانده اند، و ذهن در امواج بزرگ افلاك ملكوتش غرق شده اند، بسيار تواناست به نعمت ها و نيرومند است به بزرگوارى، و بر موجودات سلطنت و مالكيت دارد، پس نه روزگرا او ار كهنه گرداند و نه وصفى بر او احاطه كند. حقا كه دشوارى هاى بسته و محكم در محل قرار و جايگاهشان براى او خاضع اند و اسباب و وسليه ها استوار در منتهاى بلندى ها كناره هايشان براى او گردن نهاده اند، به كليت اجناس بر پروردگاريش استشهاد فرموده و به ناتوانى درماندگى آن ها بر قدرتش حجت آورده، و به حدوث آها بر قديم بودنش دليل آورده و به زوال و نيستى آن ها بر باقى ماندنش، پس آن ها را چاره و پناهگاهى نيست از آن كه حضرتش آن ها دريابد و نه بيرون رفتن از آن كه به آن ها احاطه فرمايد و نه در پرده رفتن از آن كه آن ها را احصاء كند و به شماره آورد، و نه سر باز زدن از قدرتش بر آن ها؛ استوارى صفات موجودات كافى است كه آيه و نشان باشد و طبعى كه در آن ها نهاده بس است كه دلالت باشد، و حدوث خلقت و آفرينش بر آن ها كافى است در اثبات قديم بودنش، محكم گردانيدن صنعت آن ها عبرت است. پس نه حدى به او نسبت داده شود، و نه مثلى براى او زده شود، و نه چيزى از او پوشيده است، برترى دارد از بيان امثال و صفات آفريده ها، برترى بزرگ.
(4) و نيز روايتى كه به طور مستند از امام باقر (عليه السلام) از پدران بزرگوارش (عليه السلام) نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه هفت روز پس از وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ايراد فرمود و آن در موقعى بود كه از گرد آورى قرآن فارغ شده بود، چنين فرموده:
الحمد لله الذى أعجز الأوهام أن تنال الا وجوده، و حجب العقول أن تتخيل ذاته فى امتناعها من الشبه و الشكل، بل هو الذى لم يتفاوت فى ذاته... (1400)

؛
سپاس خدايى را سزد كه انديشه ها را جز از درك وجودش ناتوان ساخته، و عقل ها را منع كرده از آن كه ذاتش را تخيل كنند به جهت امتناع آن از شباهت و شكل، بلكه او همان است كه در ذاتش تفاوت نكرده و در كمالش به تجزيه عدد متبعض نشده، از اشياء مفارقت نموده نه به طور اختلاف مكان ها، و در آن ها جه گرفته نه به گونه ممازجت و اختلاط، و آن ها را دانسته نه با ادات و وسيله دانستن، ميان او و معلومش علمى كه غير ذات او باشد نيست، اگر درباره او گفته شود بود، بنابر ازليت و تأويل هميشگى هستى است، و اگر گفته شود زائل و برطرف نشد بنابر تأويل نفى عدم است.
(يعنى عدم در او راه ندارد) - پاك و منزه است و برترست خدا از گفتار كسى كه جز او را پرستيده. و خدايى را غير از معبود خود قرار داده، برترى بزرگ.
و اين خطبه در روضه كافى (1401)

و تحف العقول (1402)

با عنوان خطبه وسيله نقل شده است.
(5) و نيز روايتى را كه روضه كافى با عنوان خطبه طالوتيه به طور مستند از ابن تيهان نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه السلام) در مدينه براى مردم اين چنين سخنرانى فرمود:
الحمد لله الذى لا اله الا هو، كان حيا بلا كيف، و لم يكن له كان، و لا كان لكانه كيف، و لا كان له أين، و لا كان فى شى ء، و لا كان على شى ء... (1403)

؛
ستايش مخصوص خدايى است كه جز او خدايى نيست، زنده اى است كه چگونگى ندارد، و پديد آمدن براى او نيست، و براى هستى او چگونه بودن نيست، مكان ندارد و در چيزى نمى باشد، و بالاى چيزى نمى باشد، و براى خود مكانى نيافريده و پس از اين كه چيزى آفريده از او نيرو نگرفته، و پيش از آفرينش موجودات ناتوان نبوده است، پيش از آفرينش هر چيزى هراس از تنهايى نداشته،! چيزى شبيه نمى باشد، و پيش از آن كه هستى را پديد آورد بى سلطنت نبوده و پس از رفتن آفريده ها هم بى سلطنت نشود. معبودى بوده زنده بدون حيات (عرضى)، و مالك بوده پيش از آفرينش موجودات و مالك است پس از آفرينش هستى، خداوند چگونگى، مكان، حد و اندازه اى كه شناخته شود ندارد، چيزى شبيه او نيست، بر اثر ماندن پير نشود، و از ترس دسگرى ضعف نگردد، او از چيزى نترسد آن چنان كه آفريده هايش از چيزى بترسند، ولى شنواست بدون دستگاه شنواييى، و بيناست بى چشم، و تواناست بى نيرويى از خلقش، چشم بينندگان او را نمى بيند، و گوش شنوده ها او را فرا نگيرد، هر گاه اراده چيزى كند موجود شود، بدون مشورت و كمك و كسب اطلاع از ديگرى، و هر چه را از خلق خود بخواهد از ديگرى نپرسد
(6) و همين طور روايتى كه روضه كافى به طور مسند از امام باقر (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: امير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه چنين فرمود:
الحمد لله الخافض الرافع، الضار النافع، الجواد الواسع، الجليل ثناؤه، الصادقة أسمائه، المحيط بالغيوب... (1404)

؛
سپاس خدا را كه پايين برد و بالا آورد. زيان رساند و سود بخشد.بخشنده است و توسعه دهنده، ستايشش والاست، و نام هايش صادق، بر نهانى ها آگاه است. و از آنچه در دل بگذرد عالم است. خدايى كه مرگ را در بين آفريده هاى خود ترازوء عدالت ساخته و به نعمت زندگى بر آنان منت نهاده، زنده كند و مى ميراند، خوراك هر كسى را مقدر نموده تقديرى كه با دانش خود آن را به جا و درست اندازه گرفته و با حكمت و تدبير خود متقن و استوار ساخته كه او آگاه و بيناست، خدايى كه جاودان بوده بى نيستى، و پاينده تا بى نهايت، مداند آنچه را كه در زمين و آسمان و در بين آن هاست و آنچه را كه زير خاك است.
(7) و هم روايتى كه روضه كافى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه السلام) در جمعه اى چنين خطبه خواند:
الحمد لله اهل الحمد و وليه، و منتهى الحمد و محله، البدى البديع، الأجل الأعظم، الأعز الأكرم، المتوحد بالكيرياء، و المتفرد بالآلاء، القاهر بعزه، و المسلط بقهره... (1405)

؛
حمد خاص خدايى است كه شايسته حمد و صاحب آن است و سرانجام و جايگاهش، آغاز كننده و نو آفرين، برترين و بزرگوارترين عزيزترين و گرامى ترين هستس، به كبريايى يگانه و به نعمت ها يكتاست، به عزت خود چيره و به قهر خود مسلط و به نيروى خود استوار، و به قدرت خود مقتدر، و به جبروت خود برتر از هر چيز است، ستوده است به امتنان و احسانش، بخشنده است به عطا و فوايد فراوانش. خدايى كه روزى شايان و نعمت بى كران كرامت كند. او را مى ستاييم بر آلادش، و نعمت هاى پياپى او، ستايشى كه برازنده عظمت و جلال او و فراخوار آلاء و كبريائش باشد.
(8) هم چنين روايتى كه مسعودى در اثبات الوصيه به طور مرسل نقل كرده كه امير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه اش درباره انتقال نور پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
الحمد لله الذى توحد بصنع الأشياء، و فطر أجناس البرايا على غير مثال سبقه فى انشائها، و لا اعانة معين على ابتداعها، بل ابتدعها بلطف قدرته... (1406)

؛
سپاس خدا را كه به صنعت موجودات يگانه است، و اجناس مخلوقات را بدون داشتن الگوى سابقى كه از آن پيروى كند بيافريد، و در آفرينش آن ها از كسى كمك نگرفت، بلكه به لطف و قدرت خويش هستى بخشيد، و آفريدگان خاضعانه اراده او را امتثال نموده سر به فرمانش نهادند، خداى يكتاى يگانه، هميشه بمان، بى حد و اندازه، بى مدت و بى زوال و تمام ناشدنى، هچنين ازلى، ابدى كه زمان ها او را تغيير ندهد، و مكان ها بر او احاطه نيابد، و زبان ها از وصف مقام و منزلتش ناتوان و بيان ها نارسا، او را چرت و خواب نگيرد، ديدگان او را نديده كه از او خبر دهد، و عقل ها بر او دست نيافته تا حقيقت صفتش را به ذهن آورد، و نمى دانند كه او چگونه است مگر با اوصافى كه خود درباره خويشتن از آن ها خبر داده است. قضاء او قابل دفع نبوده و گفتارش را تكذيب كننده نيست، موجودات را بدون فكر كردن بيافريد، و بدون ياور و معين خلق كرد، آن ها را با قدرت خويش پديد آورد، و با مشيت خود لباس هستى پوشانيد، اندامشان را موزون ساخت، و ارواحشان را انشاء كرد، و اجناسشان را فراهم نمود، آفريدگانى پراكنده در اطراف آسمان ها و زمين ها، موجودات بر وفق مراد او بدون هيچ تخلف پديد آمد تا نشانه هاى جلال و آلاء خود را به بندگانش بنماياند. منزه است خدايى كه جز او معبودى نيست. خداى واحد قهار.
تا اين كه كه فرمود:
خدايا علم تو لطيف و نافذ است و قدرت تو برتر از تفسير، مگر آنچه كه خودت به سوى آن فراخوانده اى از اقرار به ربوبيت تو، و گواهى مى دهم كه ديدگان ظاهر تو را ادراك نكند، و خيال ها به تو دسترسى ندارد، و عقل ها تو را توصيف ننمايد، و مكان تو را فرا نگيرد و چگونه فرا گيرد با اين كه او مكان را آفريده و خود پيش از آن بوده، يا چگونه اوهام او را دريابد و بر حريم كبريايى اش اطلاع يابد حال آن كه او را نهايت و پايان نيست و چگونه نهايت و پايان داشته باشد حالا آن كه او هر پايان و نهايتى را آغاز فرموده و چگونه خردها او را ادراك كند حال آن كه او راهى براى اين ادراك قرار نداده است، و چگونه براى آن راهى باشد حال آن كه او با ربوبيتش از حيطه احساس و تماس بيرون و نهان است، و چگونه لطيف نباشد آن كس كه از حالتى به حالت ديگر منتقل نگردد. و انتقال را نقص و نابودى دانسته است. منزهى اى خدا! همه چيز را (با هستى بى منتهاى خويش) پر كرده اى. و از هر چيز جدايى، تو آن كسى كه هيچ چيز از تو گم نبوده و هر چه خواهى انجام مى دهى، مباركى اى خدا! كه هر ادراك شده اى آفريده توست، و هر محدوى صنع تو مى باشد، تو آن كسى كه مكان و زمان از تو بى نياز است، و ما تو را جز يگانه بودن در وحدانيت و قدرت نيم شناسيم.
(9) و روايتى را كه بحرانى در صحيفه علويه نقل كرده:
الحمد لله أول محمود، و آخر معبود، و أقرب موجود، البدى بلا عدم لأزليته، و لا آخر لأوليته... (1407)

؛
ستايش مخصوص خدايى است كه نخستين ستوده و آخرين معبود، و نزديك ترين موجود است. آغازى است كه ازليت او نيستى ندارد و اوليت او آخر ندارد، پيش از هستى بوده بى كيان، و موجود است در هر مكان بى عيان، به هر نجوايى نزديك است بى آن كه به آن نزديك شود، نهانى ها نزد او آشكار، و دل ها در لا به لاى عظمت او گم گشته است، پس نه ديدگان عظمت او را دريابد، و نه دل ها با اين كه پرده در ميان افتاده او را انكار نمايد. خدا نقش بر دل هاست بى تصويرى كه اوهام از او مجسم سازد، و يا در عالم رؤيا ديده شود.
و آن گاه خدا نشانه اى از خود، دال بر بزگوارى و برترى او از داشتن ضد همتا و شكل و مانند قرار داد، پس وحدنيت آيت ربوبيت است، و مرگى كه بر خلق او وارد شود خبر دهنده از آفرينش و قدرت اوست، و خلقت آنان از نطفه در حالى كه وجود نداشته اند دليل بر اين است كه ايشان را پس از فنا دوباره زنده گرداند آن گونه كه در آغاز آفريده است. حمد خدا را كه پروردگار جهانيان است، خدايى كه گردن كشان با نافرمانى اش به او زيان نرسانند، و عبادت گران با فرمانبرداريش به او نفع نبخشند.خدايى كه نسبت به ستم كاران خودكامه بردبار و درباره كسانى كه در اقتدار و ملكوتش براى او شريك قائل اند مسامحه كار است.
خدايى كه سلطنتش دائم و بى مدت، و پادشاهى اش پس از انقضاى ابد باقى و برقرار است، خداى يكتا و يگانه و بى نياز، بزرگواتر از داشتن قرين و فرزند. خدايى كه آسمان را به ستون و تكيه برافراشت. و ابر را بدون وسيله به حركت در آورد. خدايى كه بدون عده و تجهيزات بر خلق قاهر است، بلكه اوست خدايى واحد فرد صمد، آن كه نزاده و زاده نشده و كفو و همتايى ندارد، و سپاس خدا را كه گنهكاران معصيت پيشه از دايره لطف و فضل او بيرون نيستند، و تلاش گران در طاعتش سپاس كوچك ترين نعمتش را اداء نكنند. بى نيازى كه روزى خود را از منكرانش دريغ نورزد و بخشش هاى او از ارزاق آفريدگانش نكاهد. آفريننده و فنا كننده خلق و بازگرداننده و آغازگر و كيفر دهنده آنان، آگاه از نهانى سرشت ها، و پنهانى درون ها، و گردش زبان ها و آنچه كه گذشت زمان به دست فراموشى سپرده است.
زنده اى كه نميرد و پاينده اى كه نخوابد و ماندگار كه زوال نپذيرد، دادگرى كه ستم نكند، خدايى كه از فضل خويش از گناهان بزرگ چشم پوشى نمادى، و اهل عذاب را با عدالت كيفر دهد. حلم او نه به جهت ترس از دست دادن است و با دانستن اين كه مردم به او محتاج اند بر آنان ترحم كند. و در كتاب محكم خويش فرمود: و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة (1408)

؛ و اگر خدا از كردار زشت خلق مؤاخذه كند در روى زمين هيچ جنبنده اى باقى نگذراد.
مى ستايم او را چنين ستايشى كه موجب افزايش نعمت او باشد، و به او پناه مى برم از خشم او. و با تصديق رسولش آن برگزيده وحى او، و جايگاه رسالتش، و اختصاص يافته به شفاعتش به سوى او تقرب مى جويم... .
در همه اين چند خطبه، فرازهايى هست كه در عناوين گذشته آمده است.