خدا بر طرف كننده بلاها و سختى ها
و كاشف كل بلية و أزل؛ و بر طرف كننده هر بلا و شدتى است. أزل: سختى و تنگى.
ابن ميثم گفته: دو كلمه مانح و كاشف اشاره دارند به اين كه هر نعمتى كه از خدا بر موارد قابل افاضه مى شود نشئت گرفته از وجود رحمت اوست، خواه اين نعمت وجودى باشد مانند سلامتى، مال، عقل و غير اين ها. و خواه عدمى، مانند بر طرف نمودن بلاها و مصيبت ها و به اين اشاره دارد و قول خداى تعالى: و ما بكم من نعمة فمن الله ثم اذا مسكم الضر فاليه تجأرون (1170) ؛ و شما بندگان با آن كه هر نعمت كه داريد همه از خداست و چون بلايى رسد به درگاه او پناه جسته و به او در رفع بلا استغاثه مى كنيد.
و نيز آيه شريفه أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض (1171)؛ آيا آن كيست كه دعاى بيچارگان مضطر را به اجابت مى رساند و رنج و غم آنان را بر طرف مى سازد و شما مسلمين را جانشينان اهل زمين قرار مى دهد.
مؤلف: گفتار امام (عليه السلام) از اول خطبه تا اين فراز در ثنا و سپاس الهى است به اعتباراتى كه ياد فرموده از: حول و طول و بخشندگى و كاشفيت از بلاها و سختى ها، نظير قول خداى تعالى: سبح اسم ربك الأعلى الذى خلق فسوى و الذين قدر فهدى و الذى أخرج المرعى فجعله غث ء أحوى (1172)
؛ اى رسول ما به نام خداى خود كه برتر از همه موجودات است به تسبيح و ستايش مشغول باش، آن خدايى كه عالم را خلق كرد و همه را به حد كمال خود رسانيد، آن خدايى كه هر چيز را قدر و اندازه اى داده به راه كمالش هدايت نمود.
آن خدايى كه گياه را از زمين برويانيد و آن گاه خشك و سياه گردانيد.
كه خداى متعال امر به تسبيح و تمجيد خود نموده به اعتباراتى كه آن ها را بيان فرموده: از آفرينش مخلوقات و به كمال رساندن آن ها، و تقدير و هدايت موجودات، و رويانيدن گياه از زمين.

كرامت ها و نعمت هاى سرشار خداوند
أحمد على عواطف كرمه؛ او بر كرامت هاى عطوفت آميزش مى ستايم. اضافه عواطف به كرمه از باب اضافه صفت به موصوف است؛ يعنى كرامت عطوفت آميز او، و كرم مفرد است به معناى جمع.
و سوابغ نعمه؛ و بر نعمت هاى سرشارش. سوابغ جمع سابغ: كامل و تمام.
و أسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة (1173) ؛ و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را براى شما فراوان فرمود.

بيان ابن ميثم در ذيل اين فراز
ابن ميثم آورده: اين گفتار امام (عليه السلام): أحمده على عواطف كرمه... آگاه نمودن شنوندگان است بر مدأ و منشأ استحقاق خداوند از براى انواع حمد، كه همان كرم و بخشايش اوست. بعض فضلاء گفته: كريم كسى است كه هر گاه قدرت يابد در گذرد، و هر گاه وعده دهد وفا نمايد، و هر گاه ببخشد بيش از حد انتظار ببخشد، و در فكر نيست چه مقدار بخشيده و به چه كسى بخشيده است، و هر گاه حاجتى به ديگران عرضه شود ناخرسند گردد، و هر گاه بر او ستمى شود اعتراض كند اما زياده روى ننمايد، و هر كس به او پناه برد رهايش نكند، و او را از وسيله ها و واسطه ها بى نياز گرداند، پس هر كس كه حقيقتا و بدون تكلف چنين اوصافى در او جمع شود كريم مطلق است، و چنين كسى جز خداى تعالى نمى باشد. و در يك جمله كريم كسى است كه دائم خير و نيكى بدون بخل ورزيدن و منع تعويق از او بر هر موجودى كه قابليت داشته به قدر استعداد قابليتش سرازير باشد، و كرامت هاى عطوفت آميز خدا نعمت ها و آثارى خيرى است كه يكى پس از ديگرى از او به بندگانش مى رسد، و نعمت هاى سرشار الهى نعمت هايى است كه موجودات به طور تمام و كمال فراخوار حالشان از او دريافت مى دارند. (1174)

ايمان به خدا كه مبدأ هستى است
و أومن به أولا باديا؛ و به او ايمان مى آوردم كه مبدأ هستى ظاهر و آشكار است.
بادى: آشكار. دو كلمه اولا باديا حال اند از ضمير در به كه به خدا بر مى گردد مانند كلمات بعد: قريبا هاديا، و قادرا قاهرا، و كافيا ناصرا و همه آن ها در حكم علت اند مانند قول خداى تعالى: قائما بالقسط (1175) ؛ بدين معنا كه واجب است ايمان آوردن به خداى تعالى زيرا او منشأ و مبدأ تمام موجودات است و به علت اين كه با آثار و مخلوقاتش بر تمام خردمندان ظاهر و آشكار است. و اما اين كه ابن ابى الحديد گفته: لفظ أولا منصوب است بر ظرفيت به منزله قبل كل شى ء (1176) بى معناست، چرا كه براى لفظ باديا - بنابر ظرفيت - چه معنايى مى تواند بگويد. و ظاهرا منشأ اين گفتار او قول صحاح است كه گفته: مى گويى: ما رأيته مذ عام اول، و مذ عام أول (1177) پس كسى كه اول را مرفوع خوانده آن را صفت عام قرار داده كه گويا گفته است: أول من عامنا؛ از ابتداى امسال. و كسى كه آن را منصوب خوانده مانند ظرف قرار داده كه گويا گفته است: مذ عام قبل عامنا؛ يك سال پيش از سال جارى.

هدايت خواستن از خدا
و أستهديه قريبا هاديا؛ و از او هدايت مى جويم كه نزديك و راهنماست. هدايت خواستن از كسى كه دور است اگر چه هادى باشد، و نيز از كسى كه نزديك است اما هدايت كننده نيست بى فايده است، و كسى كه جز خدا به طور حقيقت واجد اين دو صفت نيست، بنابراين بايد تنها از او هدايت خواست.
و أستعينه قادرا قاهرا؛ و از او يارى مى طلبم كه پيروز و تواناست. در نسخه مصرى اين گونه آمده، و صواب و أستعينه قاهرا قادرا مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خوئى و خطى (1178) آمده است. ابن ميثم آورده: استعانت از خدا يارى خواستن از اوست بر انجام اعمال شايسته از طاعت او و پيمودن راهش. و قاهر كسى است كه در قلمرو حكومتش هيچ چيز بر خلاف حكم او انجام نمى گيرد، بلكه تمام موجودات مسخر حكم و قدرت او هستند و در قبضه قدرتش كوچك و ناتوانند. و قادر كسى است كه اگر بخواهد انجام دهد و اگر نخواهد انجام نمى دهد، و البته لازمه اين مطلب اين نيست كه او نمى خواهد و انجام نمى دهد، چنان كه قبلا توضيح داده شد. و ظاهر است خداوند به اعتبار اين دو صفت مبدأ و سرچشمه استعانت و كمك خواستن است. (1179)
و أتوكل عليه كافيا ناصرا؛ و بر او توكل مى كنم كه كافى و ياور است. ابن ميثم گفته: توكل - چنان چه قبلا دانستى - بر مى گردد به اين كه انسان در آن چه كه اميد دارد و يا مى ترسد بر ديگرى اعتماد كند. و كافى به اعتبار بخشايش الهى است بر تمام مخلوقاتش آن چه را كه استحقاق دارند از منفعت يا دفع ضرر. و ناصر به اعتبار يارى نمودن خداست بندگانش را در برابر دشمنانشان به هدايت نمودن و توان بخشيدن آنان، و آشكار است كه خداوند به اعتيار اين دو صفت مبدأ و مركز توكل بندگانش بر او بوده و مى بايست كليد تمام امورشان را به او بسپرند. (1180)
مؤلف: به همين جهت حضرت نوح (عليه السلام) به قوم خود گفت: ... يا قوم ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بآيات الله فعلى الله توكلت فأجمعوا أمركم و شركاءكم ثم لا يكن أمركم عليكم غمة ثم اقضوا الى و لا تنظرون (1181) ؛ ... اى قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آيا، خود تكبر و انكار داريد من تنها به خدا توكل مى كنم. شما هم به اتفاق بتان و خدايان باطل خود هر مكر و تدبيرى داريد انجام دهيد تا امر بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطل داريد بكار بريد.
و مانند اين گفتار را حضرت امام حسين (عليه السلام) در واقعه كربلا به كوفيان فرمود، چنان چه ابو محنف آن را نقل كرده است. (1182)

37. حكمت 13
من ضيعه الأقرب أتيح له الأبعد؛
خداوند كسى را كه نزديكانش رهايش كنند به وسيله دورترها يارى مى نمايد.
كمك الهى به وسيله افراد دور
مؤلف: ين موضوع نيز يكى از آيات و نشانه هاى خداى تعالى است، زيرا كسى را كه نزديكانش رهايش كنند اگر دورترها به كمك او نشتابند هلاك مى شود چنان چه مى بينيم بسيارى از مؤمنان كه نزديكانشان از آنان كناره گرفته و رهايشان كرده اند خداوند از افراد دورتر كسانى را به خدمت آنان گمارده است چنان كه حضرت موسى (عليه السلام) هنگامى كه مادرش او را به دريا انداخت، دشمنش او را از دريا گرفت و وى را پرورش داد. (1183)

38. حكمت 84
بقية السيف أبقى عددا و أكثر ولدا؛
باقى ماندگان از شمشير (جنگ) شمارشان با دوام تر و فرزندانشان بيشتر (از فاتح جنگ) است.
مؤلف: اصل در اين گفتار بنابر آن چه در عقد الفريد آمده اين است كه حصين بن منذر به آن حضرت (عليه السلام) نوشت: شمشير در ميان قبيله ربيعه بيشتر است. امام (عليه السلام) در پاسخ او نوشت: باقى ماندگان شمشير از جهت عدد بالنده تر و داراى فرزندان بيشترند.
و در بيابان جا حظ آمده: على - كرم الله وجهه - گفته: بقية السيف أنمى عددا و أكرم ولدا؛ باقيماندگان از جنگ تعدادشان بيشتر و فرزندانشان ارجمندترند، و مردم اين مطلب را به عيان درباره فرزندان او مشاهده كردند از كشته شدن و استيصال و كثرت فرزند، و بزرگ زادگى و ارجمندى. (1184)
ابن ابى الحديد آورده: شيخ ما، ابو عثمان (جاحظ) گفته: اى كاش آن حضرت (عليه السلام) هنگامى كه اين مطلب را مى فرمود علت و راز آن را نيز مى فرمود، و سپس ابن ابى الحديد مى گويد: ما مصداق گفتار آن حضرت را در نسل او و اولاد او زبير، و نى مهلب و امثال ايشان يافته ايم. (1185)

نمونه بارز فرمايش امام (عليه السلام)، ذرارى خود آن حضرت (عليه السلام)
مؤلف: اما علت آن موضوع عنايت الهى است درباره ستم ديدگان به منظور جبران ظلم هايى كه بر آنان رفته است. به طور نمونه، قوم مضر كه داراى قدرت و سلطنت بودند و با قوم ربيعه دشمنى داشتند بسيارى از آنان را كشتند. و اما اين كه ابن ابى الحديد از قول جاحظ به عنوان بيان مصداق كلام امام (عليه السلام) اولاد آن حضرت (عليه السلام) و اولاد زبير و بنى مهلب را ذكر كرده بايد گفت: آن چه كه در كتاب جاحظ آمده تنها ذكر اولاد آن حضرت (عليه السلام) است. (1186)
بنابراين شمردن اولاد زبير و بنى مهلب در كنار آنان بى مورد است، زيرا از اولاد زبير تنها چند نفر در جريان قيام عبد الملك كشته شده اند كه با عبد الله بن زبير دو پسرش زبير و عروه و برادرش منذر، و پسر برادرش عمرو بن عروه به قتل رسيدند، و با برادرش مصعب هم پسر او عيسى كشته شد، همان گونه كه از اولاد مهلب فقط عده اى در جريان شورش يزيد بن مهلب بر يزد بن عبدالملك كشته شدند.
و اما فرزندان آن حضرت (عليه السلام) در اعصار مختلف در طول سلطنت بنى اميه و بنى العباس پيوسته مورد قتل و تعدى بوده اند، بگذريم از واقعه كربلا كه دشمنانشان قصد داشتن ايشان را! كلى نابود سازند، حتى اين كه كودك شير خوارشان را كشتند، و مى خواستند بيمارشان را نيز به قتل رسانند كه درباره مقاتل ايشان كتاب هاى زيادى بالخصوص نوشته شده است. از جمله كتاب مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى اموى، و به اين همه فرزندان آن بزرگوار (عليه السلام) از تمام طوايف قريش بوده اند حتى با عباسيين و بنى هاشم، و عجب اين كه در همان زمان اقتدار و سلطنت آنان اين عدد فزونى گرفته است، و مأمون زمانى كه مى خواست حضرت على بن موسى الرضا (عليه السلام) را وليعهد خود گرداند دستور داد آنان را سرشمارى كنند كه شمار آنان از بزرگ و كوچك در آن موقع سى سه هزار تن بود، پس مأمون به مردم گفت: من در ميان فرزندان عباس و فرزندان على كاوش كرده ام و هيچ كس را فضل و شايسته تر از على بن موسى الرضا (عليه السلام) براى تصدى و لايتعهدى خود نيافته ام، اين مطلب را طبرى و مسعودى نقل كرده اند. (1187) بلكه در طول قرن ها هيچ انسان معروفى از تمام قريش پديد نيامده است.
ولى در هر قرن و عصرى هر نقطه و ناحيه اى پر از اولاد آن حضرت (عليه السلام) بوده است و اين از آيات مخصوص خدا درباره آن حضرت (عليه السلام) است.

گفتار شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه ) در اين زمينه
شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه) در ارشاد آورده: از آيات خداى متعال در باره آن حضرت اين كه هيچ نسلى به مانند نسل آن بزرگوار (عليه السلام) مورد تجاوز و تعدى ستمگران قرار نگرفته است و هيچ ترس و خوفى به مانند آن چه كه بر اولاد آن حضرت (عليه السلام) گذشته بر نسل هيچ پيامبر يا امام يا جانشين پيامبرى و نه پادشاه زمانى و نه نيك و بدى و نگذشته است. و هيچ احدى به مانند آن چه كه اولاد و دودمان آن حضرت (عليه السلام) به آن دچار شدند از قتل و دورى از خانه و كاشانه و ارعاب و تهديد دچار نشده است، و بر هيچ جمعيت و گروهى آن جنايات كه بر اهل و اولاد او رفته نرفته است. آنان با انواع كشتن ها از ترور و شبيخون و مكر و نيرنگ به قتل رسيدند و بر روى بسيارى از آن ها زنده به زنده بنا نهادند، و آنان را به قدرى گرسنه و تشنه گذاشتند كه تا مرز هلاكت پيش رفته و در شهرها پراكنده شدند، و از خانواده و وطن دور ماندند و مجبور شدند كه نسب خود را از بسيارى از مردمان كتمان كنند، و ترس از آنان به حدى رسيد كه خود را از دوستانشان مخفى مى نمودند، چه رسد به دشمنانشان، و تا دورترين نقاط شرق و غرب زمين و مناطق دور از آبادانى گريختند، و بسيارى از مردم به خاطر حفظ جان خود و بستگانشان از آنان كناره گرفته و از نزديك شدن و معاشرت با ايشان رو گردان شدند. و اين ها همه عواملى است كه به طور معمول مى بايست شيرازه آنان را بپاشد، و نسل ايشان را منقطع و شماره آنان را اندك گرداند، ولى با اين وصف همواره نسل پاك آن حضرت (عليه السلام) از نسل هر پيامبرى و هر انسان شايسته و صالحى بيشتر بوده و بلكه از نسل هر فردى از مردم، به طورى كه با جمعيت خود شهرها را پر نموده و در كثرت افراد بر بسيارى از خانواده ها غلبه كردند.
و اين در حالى است كه ازدواج هاى ايشان به فاميل هاى خودشان اختصاص داشته با دورترها وصلت نمى نمايند.
و اين پديده اى است عجيب و خارق العاده و آيه روشنى است كه به اميرالمؤمنين (عليه السلام) اختصاص دارد. (1188)

معجزه اعطاى كوثر به رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)
مؤلف: فراوانى اولاد امير المؤمنين (عليه السلام) با وجود قتل و حبس و تبعيد ايشان در طول تاريخ گواهى است بر صدق وعده خداى تعالى به رسولش از اعطاى كوثر به آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) همان گونه كه انقراض سران قريش كه به آن بزرگوار (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيتش توهين و استهزاء مى نمودند دليل است بر صدق و عيد خداى تعالى درباره دشمن كينه توز آن حضرت كه او ابتر و بلا عقب است، به علاوه تهديدى كه به طور عموم نسبت به تمام ستمگران نموده از نابودى و ريشه كن شدن آنان فرموده: فقطع دابر القوم الذين ظلموا الحمد لله رب العالمين (1189) ؛ پس به كيفر ستمگرى، ريشه گروه ظالمان كنده شده و ستايش خداى راست كه پروردگار جهانيان است.
و از جمله شواهد صدق گفتار آن حضرت (عليه السلام) در اين كه باقيماندگان از جنگ عددشان بيشتر است به جهت عنايت خداى تعالى در بقاء نوع انسان در غير ستمگران، اين كه پس از جنگ جهانى اول و دوم زنان در اروپا - بنابر چيزى كه نقل كرده اند - به جز فرزند پسر به دنيا نياورده اند به علت اين كه بسيارى از مردانشان در جنگ كشته شده بودند.

39. در حكمت 139
تنزل المعونة على قدر المئونة.
امام (عليه السلام) در حكمت 139 مى فرمايد:
رزق و كمك الهى به اندازه نياز مى رسد.

توضيح معناى فرمايش امام (عليه السلام)
مؤلف: اين موضوع نيز يكى از ادله وجود آفريدگار روزى دهنده است. و اين مطلبى است براى هر كسى بالعيان محسوس است، انسان هنگامى كه تنهاست به طول معمول روزى او به اندازه نياز خود اوست، و وقتى ازدواج كرد روزى او به قدر دو نفر مى شود، و وقتى داراى فرزند شد روزى او بيشتر مى شود. بدين معنا كه كمتر از نيازش نيست وگرنه ممكن است خيلى بيشتر هم باشد.
و مقصود اين است كه هر گاه شخص دنبال كسب و كار برود و يا به علت داشتن عذر از كسب و كار ناتوان باشد اين گونه است، وگرنه در روايت آمده: كسى كه با تمكن از كار كردن اگر در خانه بنشيند و براى رسيدن رزق و روزيش دعا كند از كسانى است كه دعايشان مستجاب نمى شود. (1190)

داستان ثروتمندى كه مى خواست انفاق خود را قطع كند
ابن ابى الحديد آورده: مردى مالدار برنامه اى داشت كه ساليانه به گروهى از مستمندان كمك هزينه اى پرداخت مى كرد، پس از چندى آن انفاق در نظرش زياد آمد و به همين جهت به كاتب خود دستور داد آن را قطع كند، پس در خواب ديد گويا اموال زيادى در خانه دارد و كشانى آن ها را از زمين به آسمان بالا مى برند، و او بدان سبب جزع و بى تابى مى كند و پيوسته مى گويد: گ! روزيم، پس صدايى شنيد كه به او گفت ما اين اموال را به تو داديم تا در مصارفى كه صرف مى كردى صرف نمايى، و هنگامى كه قطع كردى ما آن ها را از تو برداشتيم و براى شخص ديگرى قرار داديم. پس صبحگاهان به كاتب خود دستور داد آن برنامه سابقش را تجديد نمايد. (1191)

حديثى محبوب تر از صد هزار درهم
مؤلف: در تاريخ بغداد آمده: و اقدى به مأمون نامه نوشت و از بدهكارى زياد خود و اندوهى كه از اين جهت به او دست داده بود ياد كرد. مأمون در پشت نامه اش نوشت: در تو دو خصلت هست؛ سخاوت و حياء. اما سخاوت تو سبب شده كه اموالت از دست برود، و اما حياى تو مانع شده از اين كه ما را مطلع سازى، اينك دستور داديم فلان مبلغ را به تو بدهند، پس اگر با اين مبلغ توانسته ايم در كار تو گشايشى پديد آوريم همانا كه خزينه خدا مفتوح است، و تو خودت در زمانى كه منصب قضاوت هاى هارون الرشيد را بر عهده داشتى براى من حديثى از محمد بن اسحاق از زهرى از انس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كردى كه آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) به زبير فرمود: همانا درب رزق و روزى مردم به جانب درب عرش گشوده است و خداوند ارزاق بندگان را به مقدرا مخارجشان فرو مى فرستد، پس هر كس كه مخارج خود را كم كند خدا روزى او را كم مى كند، و هر كس زياد نمايد خداوند روزى او را زياد گرداند.
واقدى گويد: من اين حديث را فراموش كرده بودم و اين ياد آورى او براى من از عطايش محبوب تر افتاد. راوى مى گويد: به من خبر رسيد كه عطاى او صد هزار درهم محبوب تر بوده است. (1192)

40. حكمت 144
و قال (عليه السلام):
ينزل الصبر على قدر المصيبة، و من ضرب يده على فخذه عند مصيبته حبط عمله؛
صبر به انداره مصيبت فرود مى آيد، و كسى كه در مصيبت دست بر رانش زند اجر و پاداش او نابود گردد.
ينزل الصبر على قدر المصيبة؛ صبر به اندازه مصيبت فرود مى آيد، نازل شدن صبر به اندازه مصيبت نيز يكى از آيات خداى تعالى و حكمت هايى است كه او بر بندگانش دارد، مانند فرود آمدن رزق و روزى به قدر مخارجشان.

اهميت نعمت فراموشى
در توحيد مفضل، پس از بيان اهميت نعمت حافظه و اينكه اگر آن نبود اوضاع مردم مختل و نابسامان مى شد، آمده بزرگ تر از نعمت حفظ براى انسان نعمت فراموشى است، زيرا اگر فراموش نبود پس كسى كه مصيبتى بر او وارد شده هرگز خاطرش تسلى نمى يافت، و پشيمانى و حسرتش از بين نمى رفت، و كينه ها از دلش برطرف نمى شد، و از متاع ها و لذت هاى دنيا بهره اى نمى برد به سبب ياد آوردن آفات و بلاها، و هرگز از پادشاه ستمگر و از دشمن خود غفلت نمى نمود، آيا نمى بينى چگونه خداوند در وجود انسان دو قوه متضاد آفريده و براى هر كدام رازها و مصلحت هايى قرار داده؟! و چه خواهند گفت آنان كه تمام اشياء را بين دو آفريدگار متضاد (يزيدان و اهريمن) تقسيم كرده اند در اين اشياء متضاده با آن كه در هر كدام از آن ها نوعى مصلحت وجود دارد. (1193)

دلجويى فرشته از مصيبت رسيده
كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه هر گاه انسانى بميرد خداى تعالى فرشته اى را بر بى تاب ترين افراد خانواده اش مى فرستد و فرشته قلب او را مسح نموده و نوازش مى دهد و شدت اندوه را از خاطرش مى زدايد، كه اگر اين نبود دنيا آبادانى و آسايش نداشت. (1194)

منت خدا بر بندگان به دادن سه نعمت
و نيز از آن حضرت روايت كرده كه خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: به راستى بر بندگانم به سه نعمت منت نهادم: بدنشان را پس از بيرون شدن روح بدبو كردم، و اگر اين نبود هيچ دوستى جنازه دوستش را دفن نمى كرد، و پس از پيش آمدن ناگوار آنان را تسلى بخشيدم و اگر اين نبود زندگى در كامشان تلخ بود، و اين جانور را (مقصود كرم است) آفريدم و او را بر گندم و جو مسلط كردم و اگر اين نبود پادشاهانشان آن را به مانند طلا و نقره مى اندوختند. (1195)

ناخرسندى از قضاى الهى سبب حبط پاداش
و من ضرب يده على فخذه عند مصيبته حبط عمله؛ و كسى كه در مصيبت دست بر رانش زند و پاداش او نابود گردد.
در نسخه مصرى به جاى أجره علمه آمده كه تصحيف است. در هر حال اين فقره را تحف العقول از آن حضرت (عليه السلام) نقل كرده، (1196) ولى كافى آن را از امام صادق (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده است، (1197) و عجب ندارد، چرا كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و وصى او على مرتضى (عليه السلام) به مانند نفس واحدند.
و اما اين كه چرا انجام چنين كارى موجب حبط پاداش شخص مصيبت رسيده مى شود، زيرا آن دليل بر نارضايتى بنده از قضاى پروردگار خويش است و لاجرم سبب از بين رفتن اجر او مى گردد.

41. حكمت 15 و 459
تذل الأمور للمقادير حتى يكون الحتف فى التدبير؛ كارها و امور دنيا تسليم مقدرات است كه گاه تدبير و چاه انديشى انسان به مرگش مى انجامد.
يقلب المقدار على التقدير حتى تكون الآفته فى التدبير؛
قضاء و قدر الهى بر حساب گرى و چاره انديشى غالب آيد، به طورى كه گاهى آفت در تدبير خواهد بود.
سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) مى فرمايد:
و قد مضى هذا المعنى فى ما تقدم برواية تخالف بعض هذه الألفاظ؛
اين مضمون پيش از اين به روايتى ديگر و با الفاظ متفاوتى نقل گرديده.
مؤلف: مقصود سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) نقل همين معنا در حكمت 15 مى باشد.

گفت و گو هارون با يحيى برمكى
جهشيارى در كتاب الوزراء اين حكمت را به عبارت ديگر نقل كرده است.
او آورده: يحيى برمكى در آغاز مخالفتش با هارون به نزد وى رفت در حالى كه هارون تنها در حال استراحت بود و سپس بازگشت و هارون از قضيعه او مطلع گرديد، پس به يكى از خدمت گزارانش گفت: خودت را به يحيى برسان و به او بگو با من خيانت كردى و به من بتهان بستى، خادم پيام رشى را به يحيى رساند، يحيى به فرستاده گفت به هارون بگو: هر گاه دوران كسى به سر آيد مرگ در چاره انديشى خواهد بود. به خدا سوگند مجلس تو را ترك نكردم مگر به خاطر آرامش و راحتى تو.
سپس آورده: و اين گفتارى است از على بن ابى طالب - كرم الله مثواه -: كه فرموده: هر گاه دوران سپرى گردد نابودى در آماده سازى و تهيه سازى برگ است.
و آن گاه گفته: اين معنا را ابن رومى دزديده و در اين شعر خود آورده:

غلط  الطلب على غلطة مورد        عجزت  محالته  عن الأصدار
و الناس يلحون الطبيب و انما        غلط  الطبيب  اصابة  iiالمقدار

(1198)
خطا كرد پزشك درباره من؛ بسان خطاى آب كشنده اى كه از كشيدن آب درمانده كرديد، مردم از پزشك بدگويى مى كنند، در حالى كه پزشك تنها فرا رسيدن مقدرات را نمى دانسته.
نقل اين گفتار به روايت شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه)
شيخ مفيد در ارشاد حكمت ياد شده را نقل كرده و گفته كه اصل اين معنا از يزيد گرد آخرين پادشاه فارس بوده، و چنين آورده: هنگامى كه شاه زنان دختر كسرى به اسارت مسلمانان در آمد امير المؤمنين (عليه السلام) از او پرسيد از پدرت پس از واقعه فيل چه چيزى به خاطر دارى؟
گفت: از او به ياد دارم كه مى گفت: هر گاه خدا چيزى را اراده كند تمام خواسته ها و آرزوها در برابر آن خار و مقهور مى گردد، و هر گاه دوران چيزى سپرى شود مرگ در چاره جويى خواهد بود. امام (عليه السلام) به او فرمود: پدرت چه زيبا گفته است، تذل الأمور للمقادير حتى يكون الحتف فى التدبير؛ و كارها و امور دنيا تسليم مقدرات است، به طورى كه تدبير و چاره انديشى انسان به مرگش مى انجامد (1199).

ابو مسلم در دجله
و از جمله شواهد تاريخى بر اين موضوع ماجرايى است كه ابن قتيبه در عيون بدين شرح آورده:
هنگامى كه ابو مسلم وارد مدائن شد در همان روز كشته شدنش با تازيانه بر كاكل اسب خود مى زد و به فارسى مى گفت: كاكل به چه كار آيد اگر نتوان قضاى محتوم را دفع نمايد. و سپس گفت: اين راهى است به سوى آب كه پايانش فرياد مى زند: دريغا بر دجله يا اطراف آن؛ گويا ما پس از ساعتى در ميان دجله خواهيم بود. (1200)

اعتراف ابو مسلم به حقيقت ياد شده
در تاريخ طبرى آمده: ابو مسلم به نيزك گفت: من هيچ شخص بلند قامتى عاقل تر از تو نديده ام. بگو نظرت درباره رفتن من پيش منصور چيست ك كه اين نامه ها آمده و قوم چنين و چنان گفته اند. گفت: صلاح نمى بينم نزد او روى، بلكه به رى مى روى و در آن جه اقامت مى گزينى كه از رى تا خراسان در اختيار تو و مردمش سربازان تو مى باشند و هيچ كس را مخافتى نخواهد بود - تا اين كه آورده - ابو مسلم گفت: صلاح چنين ديده ام كه ابو اسحاق را پيش منصور فرستم تا از تصميم وى آگاه شده براى من خبر آورد، چرا كه او مورد اعتماد من است، پس او را فرستاد، و هنگامى كه وى بر منصور وارد شد بنى هاشم به گرمى از او استقبال نمودند، و منصور به او گفت: ابو مسلم را از تصميمش باز گردان و من حكم ولايت خراسان را به تو مى دهم، و سپس وى را مرخص نمود، ابو اسحاق به سوى ابو مسلم بازگشت و به او گفت: از آنان چيز بدى نديدم، بلكه ديدم حق تو را پاس داشته و نسبت به تو به ديده احترام مى نگريستند - تا اين كه آورده -: نيزك به ابو مسلم گفت: تصميم گرفته اى به سوى او باز گردى؟ گفت: آرى، و به اين شعر تمثل جست:

ما للرجال مع القضاء محالة        ذهب  القضاء بحيلة iiالأقوام

(1201)
مردان را در برابر قضاى خدا چاره اى نيست، قضاء چاره انديشى اقوام را بى نتيجه ساخته است.

با گذشت دوران آمادگى سودى نمى بخشد
و از جمله شواهد آن گفتار جريانى است كه مسعودى در مروج الذهب بدين شرح آورده: مدائنى و عتبى ديگران نقل كرده اند كه هنگامى كه مروان بن محمد در زاب بار انداخت و اردوگاه زد صد هزار سوار كار جنگى از ارتشيان كه آنان را از اهل شام و جزيره برگزيده بود سوار بر صدر هزار اسب جوان قوى هيكل مهياى نبرد نمود، و چون روز جنگ فرا رسيد عبد الله بن على در ميان لشكريان سياه پوش خود نمايان گرديد در حالى كه در پيشاپيش لشكر پرچم ها و علم هاى سياه به وسيله مردان بر شتران گردن دراز حمل مى شد و پالان شتران از چوب درخت بيد بود مروان به افرادى كه نزديك او بودند گفت: آيا نيم بينيد كه نيزه هاى بلند آنان به مانند نخل تنومند است؟! آيا نمى بينيد كه پرچم هاى ايشان بر بالاى اين شتران همانند قطعه ابر سياهى است؟ پس در اين اثناء ناگهان دسته كلاغ سياهى از اطراف آن سرزمين به پرواز در آمده در جلوى پرچم هاى سياه به حركت در آمدند و سياهى كلاغ ها با سياهى پرچم هاى به هم پيوسته است و كلاغ ها به مانند ابر سياه بود و آن گاه به ياران جنگ جوى خود نظر افكند در حالى كه ترس و اضطراب و سستى سراسر وجودشان را فرا گرفته بود، پس گفت: اين همه لشكر و تجهيزات به جهت آمادگى است، ولى آن گاه كه دوران سپرى شده باشد آمادگى سودى نمى بخشد. (1202)

آن جا كه تدبير و تاكتيك بر عكس نتيجه دهد
و نيز ماجرايى كه طبرى در تاريخش نقل كرده هنگامى كه اهل خراسان با مروان رو به رو شدند او هيچ تدبير و تاكتيكى به كار نمى برد مگر اينكه بى اثر مى گرديد، پس در همان روزى كه شكست خورد ايستاده بود و مردم مى جنگيدند، در اين موقع دستور داد اموال زيادى بيرون آورده در آن جا بريزند، و به مردم گفت: صبر كنيد و بجنگيد كه اين اموال مال شما خواهد بود. در اين هنگام گروهى از حاضران به جمع آورى اموال پرداختند، پس به مروان خبر دادند كه مردم به اموال روى آورده و از آنان ايمن نيستيم كه تمام اموال را ببرند، مروان به پسرش عبد الله پيغام داد در ميان گروهى از يارانت به پشت سر لشكرت برو و هر كس را ديدى از اين اموال برداشته به قتل برسان و لشكريان را از اين كار باز دار، پس عبد الله با پرچم و يارانش به سمت دنباله لشكر عقب گرد كرده وقتى لشكر او را ديدند به تصور اين كه قصد هزيمت دارد همه گفتند: فرار! و همگى پا به فرار گذاشتند. (1203)

چاره انديشى جوان به مرگش انجاميد
در اذكياء ابن جوزى در باب كسانى كه چاره انديشى نموده و برخلاف مقصودشان نتيجه داده نمونه هايى نقل كرده از جمله از على بن محسن از پدرش نقل كرده كه گفت: گروهى از اهل جندى شاپور كه در ميان آنان نويسندگان و بازرگانان و ديگر اقشار بودند براى ما گفتند كه در سال هاى سيصد و چهل و اندى جوانى از نويسندگان نصارى كه پسر ابوالطيف قلانسى بود نزد آنان به سر مى برد، پس در ايام اقامتش يك روز به منظور انجام بعضى كارهايش وارد روستايى شده اتفاقا اكراد او را دستگير كرده زير شكنجه گرفته و از وى خواستن كه خودش را از آنان خريدارى كند، او خانواده اش را از ماجرا با آگاه نمود و به آنان نوشت مقدرا چهار درهم (1204) افيون (1205) برايم بفرستيد و بدانيد كه من از آن مى خورم و بى هوش مى شوم و اكراد يقين مى كنند كه من مرده ام و مرا به شما تحويل مى دهند، پس موقعى كه مرا تحويل گرفتيد وارد حمام كنيد و مرا بزنيد تا بدنم گرم شود و با معجون ايارج (1206) معده ام را شست و شو دهيد كه پس از اين معالجات حالم خوب مى شود و او شنيده بود كه هر كس افيون بخورد بى هوش مى شود و اگر او را داخل حمام كنند و بزنند و معده اش را شست و شو دهند بهبود مى يابد ولى او مقدار مصرفى آن را نمى دانست و به همين جهت مقدار چهار درهم خورد و بى هوش شد پس اكراد شك نداشتند كه او مرده است و او در ميان چادرى پيچانده و به خانواده اش تحويل دادند، و آنان وى را داخل حمام نموده و زدند و معده اش را شست و شو دادند ولى حركت نكرد و چند روز هم چنان در حمام ماند و طبيبان او را ديدند و گفتند كه او مرده است و پرسيدند چه مقدار افيون مصرف كرده است؟ گفتند: چهار درهم. گفتند: اگر او را در ميان دوزخ بسوزانيد نتيجه نخواهد داشت و اين درمان ها درباره كسى است كه مقدار چهار دانق (1207) يا يك درهم يا قريب به اين مقدار مصرف كرده باشد، ولى اين شخص قطعا از دنيا رفته است، اما بستگان او نمى پذيرفتند، پس او را در حمام آن قدر نگه داشتند كه بدنش متعفن شده و تغيير كرد، پس او را دفن نمودند، و بدين ترتيب چاره انديشى او بر عكس نتيجه داد. (1208)

مرگ خود را به ده هزار درهم خريد
و از جمله نقل كرده كه بلال فرزند ابو برده فرزند ابو موسى اشعرى در زندان حجاج مورد آزار و شكنجه بود، و حجاج برنامه اش اين بود كه هر كس كه در زندانش جان مى سپرد نامش را به او گزارش مى كردند و او دستور مى داد وى را از زندان خارج ساخته به خانواده اش تحويل دهند. بلال به زندان بان گفت: ده هزار درهم (1209) از من بگير و اسم من را در ليست مردگان ثبت كن و به حجاج بده و هنگامى كه او به تو دستور داد مرا به خانواده ام تحويل دهى من فرار مى كنم و به نقطه نامعلومى متوارى مى شوم و حجاج تا آخر عمر از من اطلاعى نخواهد يافت و اگر بخواهى تو هم با من فرار كنى چنين كن و من مخارج تو را تا آخر عمرت تأمين مى كنم.
زندان بان آن مبلغ را گرفت و نام او را در ليست مردگان ثبت نموده و به حجاج تحويل داد، وقتى حجاج نام او را ديد گفت: اين شخص اجازه ترخيص ندارد مگر اين كه من مرده او را ببينم، او را بياور. زندان بان پيش بلال بازگشت و گفت: وصيت كن.
گفت: خبر چيست؟ گفت: حجاج چنين و چنان گفته است و اگر مرده تو را به او نشان ندهم مرا مى كشد، و مى فهمد كه با او قصد حيله داشتم، اينك ناچارم تو را خفه كنم، پس بلال گريست و بى تابى كرد و از او خواست دست از اين كار بكشد، ولى فايده نداشت، پس وصيت كرد زندان بان او را گرفت و خفه كرد و مرده اش را پيش حجاج برد، وقتى حجاج مرده او را ديد گفت: او را به خانواده اش تسليم كن و آنان او را تحويل گرفتند، و بدين ترتيب مرگ را براى خودش به ده هزار درهم خريد و چاره جويى اش بر عكس مقصودش نتيجه داد.

42. حكمت 7
اعجبوا لهذا الانسان ينظر بشحم، و يتكلم بلحم، و يسمع بعظم، و يتنفس من خرم؛
از اين انسان تعجب كنيد (و عبرت آموزيد) با پيهى (چشم) مى بيند، و با گوشتى (زبان) سخن گويد، و با استخوانى (گوش) مى شنود، و از شكافى (بينى) تنفس مى كند.
مؤلف: هم چنين بايد تعجب كرد از محل آن ها در بدن، و از مزه ها رطوبت هايى كه در درون آن ها هست.

جايگاه حواس پنج گانه در بدن انسان
اما راجع به اول در توحيد مفضل آمده: بنگر به اين حواس پنج گانه انسان (بويايى، چشايى، بينايى، شنوايى، لامسه) به گونه خاصى در انسان آفريده شده و موجب شافت و برترى انسان بر ديگر مخلوقات است، ببين چگونه دو چشم به مانند چراغ هايى بر فراز منار در سر قرار گرفته تا بتواند اشياء را به خوبى ببيند و در اعضاء پايين بدن مانند دست و پا قرار نگرفت تا از آفات به دور باشد، و از عوارض ناشى از ارتباط مستقيم با كار و ابزار آن كه موجب بيمارى و ضعف آن مى گردد در امان باشد، همچنين در اعضاء وسط بدن مانند شكم و پشت قرار نگرفت و تا گرداندن آن و نگاه كردن با اشياء دشوار نباشد، پس هر گاه كه هيچ كدام از اين اعضا محل مناسبى براى چشم ها نيست پس قطعا سر آدمى بهترين جا براى حواس است، و مانند اتاق و صومعه اى براى آن ها مى باشد. حواس پنج تا قرار داده شد كه پنج نوع محسوس را درك كند و از درك چيزى از محسوسات ناتوان نباشد. چشم آفريده شد تا رنگ ها را درك كند، پس اگر رنگ ها وجود داشت ولى چشم نبود كه آن ها را ادراك كند وجود آن ها چه منفعتى داشت، گوش آفريده شد تا آوازها را بشنود، پس اگر صداها وجود داشت و گوش نبود كه آن ها را درك كند نيازى به وجود آن ها نبود، و هم چنين ساير حواس. (1210)

حكمت رطوبت هاى بعض حواس بدن
و اما دوم: ابو نعيم در حاية الاولياء از عمرو بن جميع نقل كرده كه گويد: من و ابن ابى ليلى و ابو حنيفه بر جعفر بن محمد وارد شديم، آن حضرت به ابن ابى ليلى فرمود: اين كه با توست كيست؟
گفت: اين مردى است داراى بصيرت و بينش در امر دين، فرمود: شايد او را در امر دين قياس به رأى مى كند، گفت: آرى. پس آن حضرت به ابو حنيفه فرمودند: اسم تو چيست؟ گفت: نعمان. فرمود: اى نعمان؟ هيچ درباره سرت قياس كرده اى؟ گفت: چگونه سرم را قياس كنم؟ فرمود: احساس نمى كنم كه تو درست چيزى بدانى، آيا مى دانى حكمت شورى در چشم و تلخى در گوش و حرارت در دو سوراخ بينى، و شيرينى در دو لب چيست؟ گفت: نه: فرمود: نمى بينم تو را كه درست چيزى بدانى - تا اين كه گويد: - پس ابن ابى ليلى گفت: يابن رسول الله ما را از حكمت اين چيزهايى كه از ابو حنيفه پرسيدى آگاه كن. آن حضرت (عليه السلام) فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم؟رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: خداى تعالى با لطف و فضل خويش در چشمان آدمى شورى به وجود آورد؛ زيرا آن ها دو پيه هستند و اگر اين شورى نبود آب مى شدند، و همانا خداى تعالى با من و فضل و رحمتش تلخى را در گوش آدمى قرار داد تا مانعى باشد از ورود حشرات در آن پس اگر حشره اى داخل سر شود و بخواهد به طرف مغز رود وقتى تلخى را چشيد خارج مى شود، و همانا خداى تعالى با من و فضل و رحمتش بر انسان گرما را در دو سوراخ بينى او قرار داد كه با آن گرما بو را استشمام مى كند و اگر آن نبود مغز گنديده مى شد، و همانا خداى تعالى با منت و كرم و رحمتش بر انسان شيرينى را در لبان او قرار داد كه با آن مزه اشياء را در مى يابد. (1211)
اعجبوا لهذا الانسان؛ از اين انسان تعجب كنيد. ابن ميثم آورده: امام (عليه السلام) با بيان بخشى از اسرار حكمت خداى تعالى در آفرينش انسان و لطفى كه درباره او دارد خواسته است تا بر حكيم بودن صانع و آفريننده اش استدلال نمايد. و به چهار مورد از مواردى كه شايان دقت و عبرت گرفتن است توجه داده، و آن ها عبارت اند از: عضو بينايى و گويايى و شنوايى و تنفس، و اين چهار عضو را بالخصوص ذكر فرموده بدان جهت كه آن ها در عين ضعيفى و كوچكى اما در وجود انسانى كه اشرف مخلوقات است ضرورى و ناگزيراند و قوم وجود انسان به آن ها بستگى دارد تا صاحبان بصيرت انگشت حيرت به دندان گرفته از لطف صانع حكيم درباره بنى آدم عبرت گيرند. (1212)
ينظر بشحم؛ با پيهى (چشم) مى بيند.

نظرات قدما راجع به كيفيت ديدن
ابن ميثم آورده: مقصود امام (عليه السلام) از پيه كه با آن ديدن انجام مى گيرد در رطوبتى است كه در اصطلاح اطباء به آن بيضه (سفيدى چشم كه در آن ها سياهى است) گويند. يا رطوبت جلديه (عدسى چشم) زيرا چشم مركب از هفت پرده و سه رطوبت است كه هر كدام از آن ها در اصطلاح اطبا اسم خاصى دارد. (1213)
شاعر آن ها را اين گونه به نظم آورده است:
(1214)
ابن ابى الحديد آورده: بعضى گفته اند: ابصار (ديدن) با خروج شعاعى از چشم كه تا شى ء مرئى امتداد مى يابد انجام مى گيرد و بعضى گفته اند: دستگاه بينايى مستقيما با اشياء مرئى برخورد نموده آن ها را مى بيند، و بعضى گفته اند: هوايى شفاف كه بين بيننده و شى ء مرئى است متكيف مى شود به كيفيت شعاعى كه در چشم است و با اين تكليف وسيله ابصار مى گردد، بدون خروج شعاع از چشم، و محققين حكما گفته اند: با نقش بستن صور اشياء در عدسى چشم ابصار حاصل مى شود با توسط هواى شفاف درخشان، آن گونه كه صورت انسان در آينه نقش مى بندد. (1215)

اخبار مؤيد نظريه انطباع
مؤلف: مؤيد صحت نظريه اخبارى است كه از امامان معصوم (عليه السلام) رسيده، چنان چه وارد شده كه ديصانى به هشام بن حكم گفت: اگر پروردگار تو قادر است آيا مى تواند تمام دنيا را در تخم مرغى وارد نموده كه نه تخم مرغ بزرگ شده و نه دنيا كوچك؟ هشام در اين باره به امام صادق (عليه السلام) مراجعه كرد. امام (عليه السلام) به او فرمود: حواس تو چند تاست؟ گفت: پنج تا. فرمود: كدام يك از همه كوچك تر است؟ گفت: چشم. فرمود: مقدار چشم چقدر است؟
گفت: مانند يك عدس يا كمتر. فرمود: به پيش رو و بالاى سرت نگاه كن و به من بگو چه مى بينى؟گفت: آسمان و زمين و خانه ها و كاخ ها و كوه ها و رودخانه ها مى بينم. پس امام (عليه السلام) فرموده: به راستى همان كسى كه قادر است تمام آن چه را كه مى بينى در يك عدس يا كمتر از آن وارد كند قادر است تمام دنيا را در يك تخم مرغ داخل كند كه نه دنيا كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ. (1216)


و يتكلم بلحم؛ و با گوشتى (زبان) سخن گويد. ابن ميثم آورده: مقصود امام (عليه السلام) گوشت، زبان است زيرا زبان گوشت سفيد سست و نرمى است كه در درون آن رگ هاى ريز بسيارى است كه در آن ها خون جريان دارد و به همين جهت سرخ رنگ ديده مى شود و در زير آن رگ هاى و شريان ها و اعصاب زيادى است، و در پايين آن دو دهانه است كه از آن ها لعاب جارى است و آن ها به يك تكه گوشت نرم متصل اند كه آن مركز توليد آب دهان است، و با اين دو دهانه، زبان و اطراف آن پيوسته داراى رطوبت است. (1217)


دستگاه صوتى و قوه نطق در بدن آدمى
مؤلف: در توحيد مفضل آمده: اى مفضل! در چگونگى صدا و سخن گفتن و به كار رفتن ابزار آن در آفرينش انسان دقت كن، پس حنجره به مانند لوله اى است براى بيرون آمدن صدا و زبان و لب ها و دندان ها براى ساختن و اداء حروف و آوازهاست، آيا نمى بينى كسى كه دندان هايش افتاده نمى تواند حرف سين را و كسى كه لب ندارد حرف فاء را، و كسى كه زبانش سنگين است حرف راء را به خوبى تلفظ كند، دستگاه صوتى بسيار شبيه يك قره نى است، و حنجره مانند نى آن، و ريه مانند انبانى است كه در آن مى دمند تا با داخل آن شود، و عظلاتى كه شش را مى گيرند تا صدا بيرون بيايد مانند انگشتانى است كه بر انبان مى نهند تا باد در قره نى جارى شود، و زبان و لب و دندان هايى كه صدا را به صورت حروف و نغمه ها ادا مى كنند مانند انگشتانى است كه مرتب بر دهانه قره نى رفت و آمد مى كند تا صفير آن را به صورت الحان مختلف در آورد، اگر چه از نظر تعريف و روشن شدن مطلب حنجره به نى تشبيه شده ولى در حقيقت اين نى است كه شبيه حنجره مى باشد - تا اين كه فرموده: - تأمل كن كه در اين نعمتى كه خدا به انسان داده از قوه نطق و بيان كه به وسيله آن از ما فى الضمير خويش و آن چه كه در قلبش مى گذرد و به فكرش مى آيد خبر مى دهد، و با آن نيز به مقاصد و مكنونات خاطر ديگران پى مى برد، و اگر قوه نطق نبود انسان به منزله چارپايان بود كه نه قدرت داشت مقصود خود را به ديگران برساند و نه از اخبار ديگران چيزى بفهمد. (1218)


مؤلف: از آن جا كه اهميت نعمت نطق و بيان به مثابه اى است كه موجب تميز انسان از حيوان است خداى رحمن - جل و علا - در مقام امتنان بر انسان مى فرمايد: خلق الانسان * علمه البيان (1219)

؛ خدا انسان را آفريد و به او نطق و بيان آموخت.

اهميت دستگاه شنوايى
و يسمع بعظم؛ و با اتخوانى گوش مى شنود. ابن ميثم آورده: مقصود امام (عليه السلام) از استخوانى كه انسان به وسيله آن مى شنود استخوان محكم و سختى است كه مجراى پر پيچ و خم دستگاه شنوايى در آن قرار دارد كه هم چنان ادامه مى يابد تا به عصب شنوايى كه از مغز سرچشمه مى گيرد و مجراى روح حامل قوه سامعه است برسد. (1220)


مؤلف: در توحيد مفضل آمده: كسى كه فاقد حس شنوايى باشد فاقد روح محاوره و گفت و گو با ديگران است و از لذت شنيدن آوازها و نغمه هاى طرب انگيز بى بهره خواهد بود، و مردم از گفت و گو با او به زحمت افتاده و به ستوه آيند، و از شنيدن اخبار مردم و صحبت هاى آنان محروم بوده حتى اينكه در عين حالى كه در ميان مردم حاضر است ولى مانند غائب است و در حالى كه زنده است مانند مرده است. (1221)


و در اذكار دو سجده نماز آمده: سجد وجهى للذى خلقه و شق سمعه و بصره (1222)

؛ سجده كرده است رخسارم براى آن كسى كه او را آفريده و گوش و چشم او را (براى شنيدن و ديدن) شكافته و باز نموده است.
و يتنفس من خرم؛ و از شكافى (بينى) تنفس مى كند. خرم (به ضم) سوراخ بينى است. ابن ميثم آورده: در اين حس بويايى و ديگر اعضاى بدن انسان و ساير حيوانات عبرتى است براى كسى كه عبرت آموز باشد، و گواهى كاملى است بر وجود صانع حكيمى كه آن ها را پديد آورده است؛ و كسى كه در تشريح بدن انسان دقت كند شواهد حيرت آورى از حكمت هاى الهى در مى يابد كه عقل را حيران و روان را دهشت زده مى نمايد.
امام صادق (عليه السلام) اين آيه شريفه را قرائت كرد:
و خلق الانسان ضعيفا (1223)

؛ انسان ناتوان آفريده شده است. آن گاه فرمود: چگونگى آدم ناتوان و ضعيف نباشد حال آن كه با پيهى مى بيند و با استخوانى مى شنود و با گوشتى سخن مى گويد. (1224)

43. حكمت 302
ما المبتلى الذى قد اشتد به البلاء بأحوج الى الدعاء من المعافى الذى لا يأمن البلاء؛
آن كس كه سخت دچار بلا گشته از كسى كه در خوشى و عافيت به سر يرده و از بلا ايمن نيست به دعا نيازمندتر نمى باشد.
مؤلف: اين مطلبى كه امام (عليه السلام) بيان فرمود نيز يكى از آيات و نشانه هاى خداى تعالى است.

معجزه اى از امام هادى (عليه السلام)
كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى از سيف بن ليث نقل كرده كه گويد: از مصر بيرون آمدم در حالى كه پسرى داشتم بيمار و پسر بزرگ تر ديگرى داشتم كه وصى و قيم من بر عيالم بود، پس به امام هادى (عليه السلام) نامه نوشتم و از آن بزرگوار براى شفاى فرزند بيمارم تقاضاى دعا نمودم. امام (عليه السلام) در پاسخ من نوشت: براى پسر بيمارت دعا مى كنى كه در حالى كه پسر بزرگت كه وصى و قيم تو بوده از دنيا در گذشته است. اينك جزع و بى تابى مكن تا اجر تو ضايع نشود، پس در همان روزى كه جواب امام هه به دستم رسيد به من خبر دادند كه فرزند بيمارم بهبود يافته و پسر بزرگم مرده است. (1225)

پيش گويى امام رضا (عليه السلام) در شفاى بيمار و مرگ عيادت كننده
عيون نيز از محمد بن داود نقل كرده كه به امام رضا (عليه السلام) خبر رسيد كه عمويش محمد بن جعفر در آستانه مرگ است. امام (عليه السلام) به نزد او رفت و ديد كه اسحاق بن جعفر و فرزندانش و گروهى از آل ابى طالب مى گريند، امام (عليه السلام) بر بالاى سر عمويش نشست و به صورت او نگاه كرد و سپس تبسمى نمود. حاضران ناراحت شده بعضى از آنان گفتند: علت تبسم آن حضرت شماتت نسبت به عمويش بوده تا اين كه امام از خانه بيرون آمد و محمد بن داود به آن حضرت (عليه السلام) گفت: به هنگام تبسم شما سخنان ناروايى از بعض حاضران شنيديم. امام (عليه السلام) فرمود: تبسم من از گريه اسحاق بود بر محمد. در حالى كه اسحاق پيش از محمد مى ميرد و محمد بر او مى گريد.
محمد بن داود مى گويد: پس همان گونه كه امام (عليه السلام) فرموده بود محمد بهبود يافت و اسحاق از دنيا درگذشت و محمد بر او گريست. (1226)

اشعارى در همين زمينه
شاعر گفته:

كم مريض عاش من بعد يأس        بعد  موت  الطبيب  و iiالعواد
قد  يصاد  القطا  فينجو iiسليما        و    يحل   القضاء   iiبالصياد

بسا افراد بيمار كه پس از نوميدى از شفا بهبود يافته و پس از مرگ پزشك و عيادت كنندگان زندگانى كند، بسا مرغ قطا از چنگ صياد جان سالم به در برده و دست اجل گريبان صياد را بگيرد.
و نيز گفته:
أكان   الجبان   يرى   iiأنه        يدافع  عند  الفرار  iiالأجل
فقد يدرك الحادثات iiالجبان        و يسلم منها الشجاع البطل

آيا آدم ترسو مى پندارد كه با فرار از حوادث مى تواند اجل را از خود دفع كند، بسا انسان جبان گرفتار حوادث ناگوار شود، و شجاع بى باك از آن ها جان سالم به در برد.

44. از خطبه 197
بعد ذكر الصلاة و اداء الأمانة:
ان الله سبحانه و تعالى لا يخفى عليه ما العباد مقترفون فى ليلهم و نهارهم، لطف به خبرا، و أحاط به علما، أعضاؤكم شهوده، و جوارحكم جنوده، و ضمائركم عيونه، و خلواتكم عيانه.
امام (عليه السلام) پس از بياناتى راجع به نماز و زكات و اداى امانت مى فرمايد:
هيچ گاه گناهى را كه بندگان خدا در شب و روز مرتكب مى شوند بر خداى سبحان پوشيده نيست، به كوچك ترينشان آگاه است و علمش بر آن ها احاطه دارد، اعضاى بدن شما گواهان، و جوارح شما لشكريان و انديشه هايتان جاسوسان او هستند، و خلوت هاى شما نزد خدا آشكار است.
ان الله سبحانه و تعالى؛ همانا خداى سبحان و تعالى. در نسخه مصرى اين گونه آمده، و كلمه تعالى زايد است زيرا در نسخه ابن ابى الحديد (1227)

و ابن ميثم و خطى نيامده است.

هيچ گناهان بر خدا پوشيده نيست
لا يخفى عليه ما العباد مقترفون؛ هيچ گاه گناهان بندگان بر خدا پوشيده نيست.
مقترفون: مرتكب گناه شوند. ... يعلم ما تكسب كل نفس (1228)

؛ خدا مى داند هر كس به چه كار و انديشه است.
فى ليلهم و نهارهم؛ در شب يا روز آنان. سواء منكم من أسر القول و من جهر به و من هو مستحف بالليل و سارب بالنهار (1229)

؛ در پيشگاه علم ازلى اين كه شما سخن به سر گوييد يا آشكار و آن كه در ظلمت شب است يا روشنى روز همه يكسان است.
لطف به خبرا؛ به كوچك ترين آن ها (گناهان) آگاه است. يا بنى آنهاان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة أو فى السموات أو فى الأرض يأت بها الله ان الله لطيف خبير (1230)

؛ (لقمان به فرزندش گفت:) اى فرزند عزيزم بدان كه خدا اعمال خوب و بد خلق را اگر چه به مقدار خردلى در ميان سنگى در طبقات آسمان ها يا زمين پنهان باشد همه را (در محاسبه) مى آورد كه خدا بر همه چيز توانا و آگاه است.
و أحاط به علما؛ و علمش بر آن ها احاطه دارد. ... و قد أحطنا بما لديه خبرا (1231)

؛ ... و البته ما از احوال آن كاملا باخبريم.

اعضاى بدن انسان گواهان خدا
أعضاؤكم شهوده؛ اعضاى بدن شما گواهان او هستند. بعضى براى اين مطلب به آيه شريفه استشهاد نموده اند: و يوم يحشر أعداء الله الى النار فهم يوزعون * حتى اذا ما جاؤها شهد عليهم سمعهم و أبصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون * و قالوا لجودهم لم شهدتم علينا قالوا أنطقنا الله الذى أنطق كل شى ء و هو خلقكم أول مرة و اليه ترجعون * و ما كنتم تستترون أن يشهد عليكم سمعكم و لا أبصاركم و لا جلودكم ولكن ظننتم أن الله لا يعلم كثيرا مما تعملون (1232)

؛ و روزى كه همه دشمنان خدا را به سوى آتش دوزخ كشانند، و آن جا براى جمع آورى باز دارند، تا چون همه به دوزخ رسند آن هنگام گوش به چشم ها و پوست بدن ها بر جرم و گناه آن ها گواهى دهند، و آن ها به اعضاى بدن گويند چگونه بر اعمال ما شهادت داديد؟ آن اعضا جواب دهند خدايى كه همه موجودات را به نطق آورد ما را نيز گويا گردانيد و او شما را نخستين با بيافريد و باز به سوى او بر مى گرديد، و شما كه اعمال زشت خود را پنهان مى داشتيد براى اين نبود كه گوش و چشم هاى شما و پوست بدنتان امروز شهادت ندهند، ولكن گناه را پنهان مى كرديد به گمانتان كه اكثر اعمال زشتى كه پنهان مى كنيد از خدا هم پنهان است و بر آن آگاه نيست.
و نيز به مطلبى كه در تفسير قمى درباره قول خداى تعالى آمده: اليوم نختم الى أفواههم و تكلمنا أيديهم و تشهد أرجلهم بما كانوا يكسبون (1233)

؛ امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى نهيم و دست هايشان با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به آن چه كرده اند گواهى مى دهند.
كه گويد: چون روز قيامت خداى تعالى خلق را براى حساب گرد آورد پرونده هر كس را به او مى دهند و او در آن نگاه مى كند و سپس منكر انجام آن اعمال مى شود، پس فرشتگان بر آن ها گواهى مى دهند او مى گويد: پروردگارا فرشته هايت به نفع تو گواهى مى دهند، و آن گاه هم سوگند ياد مى كنند كه آنان مرتكب آن اعمال نشده اند، و اين معنا آيه شريفه است: يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم... (1234)

؛ روزى كه خدا همه آن ها را برانگيزد و چنان كه براى شما قسم ياد كردند براى خدا هم به دروغ سوگند مى خورند... .
پس هر گاه چنين كردند خدا بر زبان هايشان مهر خموشى زده و اعضاى بدنشان بر كردار آنان شهادت مى دهند. (1235)


و جوارحكم جنوده؛ و جوارح شما لشكريان اويند. پس هر گاه اعضاء و جوارح مردم گواهان خدا هستند صحيح است اين كه گفته شود آن اعضا و جوارح لشكريان خدا هستند.
... و لله جنود السموات و الأرض... (1236)

؛ براى خداست لشكريان آسمان و زمين.
و ضمائركم عيونه؛ و انديشه هايتان جاسوسان او هستند. عيون: جاسوس ها. يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور (1237)

؛ خدا به خيانت چشم خلق و انديشه هاى نهانى دل هاى مردم آگاه است.
و خلواتكم عيانه؛ و خلوت هاى شما نزد خدا آشكار است. ألا انهم يثون صدورهم ليستخفوا منه ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون انه عليم بذات الصدور (1238) ؛
آگاه باشيد آنان (يعنى منافقان امت) روى دل ها مى گردانند تا خود را از او پنهان دارند، آگاه باش كه هر كه سر در جامعه هاى خود بپيچند خدا هر چه پنهان يا آشكار كنند همه را مى داند كه او بر درون دل ها محققا آگاه است.

45. حكمت 273
اعلموا علما يقينا أن الله لم يجعل للعبد و ان عظمت حيلته، و اشتدت طلبته، و قويت مكيدته، أكثر مما سمى له فى الذكر الحكيم، و لم يحل بين العبد فى ضعفه و قلة حيلته و بين أن يبلغ ما سمى له فى الذكر الحكيم، و العارف لهذا العامل به أعظم الناس راحة فى منفعة، و التارك له الشاك فيه أعظم الناس شغلا فى مضرة.
و رب منعم عليه مستدرج بالنعمى، و رب مبتلى مصنوع له بالبلوى، فزد أيها المستمع فى شكرك، و قصر من عجلتك، وقف عند منتهى رزقك؛
يقين بدانيد كه خداوند براى هر بنده هر چند سخت كوش و در نقشه و تدبير نيرومند باشد چيزى بيش از آن چه كه در كتابش مقدر داشته قرار نداده است، بنده اى هر چند ضعيف و ناتوان و كم تدبير باشد ميان او و رزقى كه برايش مقدر ساخته فاصله نينداخته است، كسى كه اين حقيقت را به خوبى درك كرده و بر طبق آن عمل نمايد از همه مردم از نظر كسب سود و منفعت آسوده خاطرتر است، و كسى كه اين حقيقت را ناديده انگارد و در آن ترديد داشته باشد از همه مردم رنج و زيانش بيشتر است.
چه بسا افرادى كه غرق در نعمت هاى الهى بوده اما اين نعمت مقدمه بلا و عذاب آنان بوده، و چه بسا افرادى كه در اثر بلا و گرفتارى تكامل يافته به درجات عالى نائل گردند. پس اى شنونده! بر شكر و سپاس گزاريت بيفزا، و از سرعت و شتاب (در به دست آوردن دنيا) بكاه، و در نقطه پايان روزيت توقف كن.

بررسى متن و سند حكمت
مؤلف: اين حكمت را ابن ابى شعبه حلبى در كتاب تحف العقول نقل كرده، و پس از جمله مما سمى له فى الذكر الحكيم اين فقره را افزوده است: انه لن يزداد امرؤ نقيرا بحذقه، و لن ينتقص نقيرا بحمقه؛ بر رزق و روزى انسان به علت زيركى اش ذره اى افزوده نمى شود و به علت كودنى اش ذره اى از آن كم نمى گردد. و به جاى جمله فزد أيها المستمه فى شكرك، فأفق أيها المسمتع من سكرك (1239)

؛ اى سرمست نعمت هاى دنيا از سرمستى ات هشيار!.
و كافى نيز در باب اجمال در طلب روزى آن را با اندك اضافات و اختلافاتى نقل كرده است. (1240)


در هر حال، اين مطلب نيز يكى از آيات خداى تعالى است و اين كه اختيار كار به دست بندگان نبوده و بدون خواست آفريدگار هيچ امرى پديد نمى آيد.
اعلموا علما يقينا؛ به طور قطع و يقين بدانيد، يعنى بدون هيچ شك و ترديدى.
أن الله لم يجعل للعبد و ان عظمت حيلته؛ همانا خداوند قرار نداده براى بنده و اگر چه چاره انديشى او بسيار باشد... . و تدابير او فراوان.
و اشتدت طلبته؛ و در كسب روزى سخت كوش. و پر تلاش.
و قويت مكيدته؛ و نقشه و تدبير او نيرومند. و داراى فطانت و زيركى فوق العاده.
أكثر مما سمى له فى الذكر الحكيم؛ بيش از آن چه كه در كتابش براى او مقرر داشته.
معناى ذكر حكيم آيات قرآن است، خداى تعالى فرموده: ذلك نتلوه عليك من الايات و الذكر الحكيم (1241)

؛ اين سخنان كه بر تو مى خوانيم از آيات الهى و ذكر حكمت هاى خداى حكيم است.
و ظاهرا مقصود امام (عليه السلام) از ذكر حكيم در اين گفتار: لوح محفوظ است كه مقدرات خلق در آن ثبت مى باشد. در هر حال، اين نكته را كه امام (عليه السلام) خاطر نشان ساخته ما به طور عيان مشاهده مى كنيم كه بسيار از مردم كه از فطانت و زيركى بالايى برخوردارند به منظور زياد شدن روزى خود نقشه ها مى كشند و تدبيرها به كار مى برند ولى بيش از آنچه كه خدا براى آنان رزق و روزى مقدر ساخته به دستشان نمى رسد.

روزى رسان خداست
كافى از امام محمد باقر (عليه السلام) نقل كرده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حجة الوداع فرمود:
آگاه باشيد همانا جبرئيل در دلم افكند كه هيچ كس نميرد تا روزيش را كامل گيرد، از خدا بپرهيزيد و در طلب روزى آرام باشيد (حريص نباشيد و خود را به زحمت نيفكنيد) و دير رسيدن روزى شما را وادار نكند كه آن را از راه گناه جوييد، زيرا خدا روزى ها را ميان خلق خود به طور حلال تقسيم كرده نه به طور حرام، پس كسى كه ازخداى تعالى بترسد و صابر باشد خداوند روزى او را از راه حلال به او مى رساند، و كسى كه حرمت خدا را نگه نداشته و براى به دست آوردن روزى عجله كند و آن را از غيره راه حلال كسب نمايد از روزى حلال او كم مى شود و در روز قيامت بايد حساب آن را پس دهد. (1242)
از امير المؤمنين (عليه السلام) ر.ايت كرده كه فرمود:
چه بسيار اند افرادى كه در طلب روزى جن خود را به زحمت انداخته ولى در مضيقه باشد. و چه بسيار افراد در طلب روزى ميانه رو باشند ولى مقدرات با آنان يار و همراه بوده در وسعت قرار گيرند. (1243)
و از ثمالى نقل كرده كه گويد:
در حضور امام زين العابدين (عليه السلام) از بالا بودن نرخ ها صحبت شد، حضرت فرمود: چيزى بر من نيست، اگر قيمت ها بالا رود بر عهده اوست. و اگر پايين آيد او متعهد است. (1244)

(1245)
يعنى در هر حال خدا ضامن و عهده دار روزى هاى بندگان است.
و از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود:
اگر بنده اى ميان سنگى باشد خداوند روزى او را مى رساند، پس در طلب روزى آرام باشيد و زياده روى نكنيد. (1246)

روزى هاى بندگان مقدر است
و لم يحل بين العبد فى ضعفه و قلة حيلته و بين أن يبلغ ما سمى له قى الذكر الحكيم؛ بنده اى هر چند ضعيف و ناتوان كم تدبير باشد خداوند ميان او رزقى كه برايش مقدر ساخته فاصله نينداخته است.
لم يحل: فاصله نيندازد. فى ضعفه: در ناتوانى جسمى و ضعف بدن آن بنده. و قلة حيلته: كم تدبيرى او در كارهايش. ما سمى له فى الذكر الحكيم آنچه را كه در ذكر حكيم (قرآن) از رزق براى او مقرر ساخته است. بلكه غالبا رزق و روزى چنين افرادى بيشتر است.
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
به راستى خداى تعالى در روزى افراد كم عقل توسعه داده تا خردمندان عبرت گيرند و بفهمند كه رسيدن به متاع دنيا نه به كار (زياد) بستگى دارد و نه با تدبير و چاره جويى. (1247)

آسوده خاطرترين مردم
و العارف لهذا؛ كسى كه اين حقيقت را به خوبى درك كرده. و باور دارد كه جز به آنچه كه خدا مقدر نموده نتوان رسيد.
العامل به؛ و به آن عمل نمايد. يعنى به اين علم خويش عمل كند.
أعظم الناس راحة فى منفعة؛ از نظر كسب سود و منفعت آسوده خاطرترين مردم است.
زيرا مى داند آنچه كه از روزى براى او مقدر شده بدون زحمت زياد به او مى رسد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
هر گاه درب محل كارت را گشودى، و بساط خود را گسترانيدى وظيفه خود را انجام داده اى. (1248)


و التارك له الشاك فيه؛ و كسى كه اين حقيقت را ناديده انگارد و در آن ترديد داشته باشد، بدان جهت كه تصور مى كند رزق و روزى با جديت و تلاش به دست مى آيد.
أعظم الناس شغلا فى مضرة؛ از همه مردم رنج و زيانش بيشتر است، زيرا او شب و روز تلاش مى كند، و آسايش خود را سلب مى نمايد در حالى كه جز آنچه كه براى او مقدر است به دستش نمى رسد.

خطر استدراج
و رب منعم عليه مستدرج بالنعمى؛ چه بسا افرادى غرق در نعمت هاى الهى است اما اين نعمت مقدمه بلا و عذاب آنان است.
مستدرج يعنى كسى كه به تدريج و اندك اندك به شقاوت و بدبختى گرفتار شود، و اصل در اين تعبير قول خداى تعالى است: و الذين كذبوا بآياتناسنستدرجهم من حيث لا يعلمون (1249)

؛ و آنان كه آيات ما را تكذيب كردند به زودى آن ها را به عذاب و هلاكت مى افكنيم از جايى كه نفهمند.
و چنين مى شود كه آن نعمت هاى سبب فريفتگى و مغروريت او مى شود كه اگر آن نعمت ها را نداشت برايش بهتر بود. خداى تعالى فرموده: أيحسبون أنما نمدهم به من مال و بنين * نسارع لهم فى الخيرات بل لا يشعرون (1250)

؛ آيا اين مردم كافر مى پندارند كه ما آن ها را به مال و فرزندان مدد مى كنيم براى آن كه مى خواهيم در حق ايشان مساعدت و تعجيل به خيرات دنيا كنيم (نه چنين است بلكه براى امتحان است و) آن ها
نمى فهمند.

بسا بلا، موجب تكامل
و رب مبتلى مصنوع له بالبلوى؛ و چه بسا افرادى كه در اثر بلا و گرفتارى تكامل يافته به درجات عالى نائل گردند.
مصنوع له يعنى خدا او را به بلا گرفتار ساخته است. صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در توحيد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده كه فرمود: خداى تعالى فرموده: به راستى بعضى از بندگان مؤمن من چنان اند كه ايمان او خالص نمى شود مگر با فقره، و اگر او را بى نياز گردانم موجب تباهى او خواهد شد. (1251)

فرد أيها المستمع فى شكرك و قصر من عجلتك وقف عند منتهى رزقك؛ پس اى شنونده! بر شكر و سپاسگزاريت بيفزا، و از سرعت خود بكاه، و در نقطه پايان روزيت توقف كن. و از روى سفاهت و نادانى زياده خواهى نكن.
پيش از اين دانستنى كه تحف العقول اين جمله را به تعبير ديگرى نقل كرده است. و كافى اين گونه آورده است:
فاتق الله أيها الساعى من سعيك، و قصر من عجلتك، و انتبه من سنة غفلتك، و تفكر فى ما جاء عن الله تعالى على لسان نبيه (صلى الله عليه و آله و سلم) (1252)

؛
اى كوشنده! در تلاش و كوشش خود و خدا را در نظر داشته باش و از او بترس، و از شتابت بكاه، و از خواب غفلت بهوش، و درباره آنچه كه از جانب خداى تعالى بر زبان پيامبرش (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده فكر كن.

46. حكمت 84
قد علم السرائر، و خبر الضمائر، له الاحاطة بكل شى ء، و الغلبة لكل شى ء، و القوة على كل شى ء؛
حقا كه خداوند نهانى ها را مى داند، و از نيت ها آگاه است، به هر چيز احاطه دارد و بر هر چيز غلبه و توانايى دارد.

آگاهى مطلق و قدرت لايزال الهى
قد علم السرائر؛ حقا كه خداوند نهانى ها را مى داند. ... و الله يعلم اسرارهم (1253)

؛ و خدا بر اسرارشان آگاه است. ألم يعلموا أن الله يعلم سرهم و نجواهم (1254)

؛ آيا نمى دانند كه خدا از باطن آن ها و سخنان سرى ايشان آگاه است.
و خبر الضمائر؛ و از نيت ها آگاه است.
خبر (به فتح باء) يعنى علم و آگاهى دارد.
... فانه يعلم السر و أخفى (1255)

؛ همانا خدا بر نهان و مخفى ترين امور كاملا آگاه است. و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول... (1256)

؛ و شبانگاه در انديشه سخن ناپسند (براى متهم ساختن مردم اند) كه خدا همه گاه با آن هاست... .
له الا حاطة بكل شى ء؛ به هر چيز احاطه دارد. و لله ما فى السموات و ما فى الأرض و كان الله بكل شى ء محيطا (1257)

؛ هر چه در آسمان و زمين است ملك خداست و او به همه چيز احاطه و آگاهى دارد.
و الغلبة لكل شى ء؛ و بر هر چيز غلبه دارد. و الله غالب على أمره ولكن أكثر الناس لا يعلمون (1258)

؛ ... و خدا بر كار خود غالب است، ولى بسيارى مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند.
نمرود و و فرعون تصميم گرفتند از تولد ابراهيم و موسى (عليه السلام) جلوگيرى كنند، و برادران يوسف خواستند يوسف را از مقام و منزلت رفيعى كه برايش مقدر شده بود باز دارند، ولى همه در برابر اراده و مشيت خدا مغلوب گرديدند.
و القوة على كل شى ء؛ و خدا بر هر چيز توانايى دارد. ولو يرى الذين ظلموا اذ يرون العذاب أن القوة لله جميعا (1259)

؛ و اگر بدانند مشركان ستمكاران آن هنگام كه عذاب خود را مشاهده كنند كه قدرت و توانايى كه قدرت و توانايى خاص خداست (از شرك خود سخت پشيمان شوند).

47. از خطبه 99
و من خطبة له (عليه السلام) أخرى:
الأول قبل كل أول، و الآخر بعد كل آخر، بأوليته وجب أن لا أول له، و بآخريته وجب أن لا آخر له، و أشهد أن لا اله الا الله شهداة يوافق فيها السر الاعلان، و القلب اللسان؛ خداوند مبدأ اولى است كه قبل از هر اولى وجود داشته و پايانى است كه بعد از هر آخرى خواهد بود. لازمه اول بودن او اين است كه آغازى ندارد (ازلى است)، و لازمه آخر بودن او اين است كه پايانى ندارد (ابدى است)، شهادت مى دهم كه خدايى جز خدا نيست، شهادتى كه نهان و آشكار، و دل و زبان با هم موافق است.
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): و من خطبة له أخرى؛ خطبه ديگر ياز امام (عليه السلام). در نسخه مصرى اينگونه آمده، ولى كلمه أخرى بى معنا و زايد است، زيرا روشن است هر خطبه اى از كتاب غير خطبه قبل است. و اساسا اين جمله ناتمام است، چرا كه در نسخه ابن ابى الحديد (1260)

چنين آمده: و من خطبة له (عليه السلام)، و هى من الخطب التى تشتمل على ذكر الملاحم؛ از خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام) كه مشتمل بر بيان (ملاحم) است. و در نسخه ابن ميثم (1261)

نيز اين گونه آمده: و من خطبة له (عليه السلام) تشتمل على ذكر الملاحم و در نسخه خطى هم مانند ابن ميثم، ولى به جاى الملاحم الملحم ذكر شده است.

خدا هم اول است هم آخر
خگفتار امام (عليه السلام): الأول قبل كل أول و الآخر بعد كل آخر؛ خداوند مبأ اولى است كه قبل از هر اولى وجود داشته است.
صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در توحيد آورده: از امام صادق (عليه السلام) از قول خداى تعالى: هو الأول و الآخر سؤال شد. فرمود: اولى است كه پيش از اولى نبوده، و آغازى او را شبقت نگرفته و آخرى نيست، نه از ناحيه پايان، چنان كه از صفت مخلوقين فهميده مى شود، ولى خدا قديم است، اول است، آخر است، هميشه بوده و هميشه مى باشد، بدون آغاز و بدون پايان، پديد آمدن بر او وارد نشود، از حالى به حالى نگردد، آفريدگار همه چيز است. (1262)


بأوليته وجب أن لا أول له؛ لازمه اول بودن او اين است كه آغازى ندارد (ازلى است). يعنى با اول بودن او پيش از تمام اشياء لازمه آمد كه او را اول و آغازى نباشد تا در نتيجه پيش از او چيزى باشد.
و بآخريته أن لا آخر له؛ و لازمه آخر بودنش اين است كه پايانى ندارد (ابدى است).
در نسخه مصرى اين گونه آمده كه صواب تعبيرى است كه در نسخه ابن ابى الحديد (1263)

آمده: و بآخريته وجب ان لا آخر له.

معناى اخر درباره خداوند
در توحيد صدوق از ابن ابى يعفور نقل كرده كه گويد: از امام صادق (عليه السلام) از قول خداى تعالى: هو الأول و الأخر پرسيدم و گفتم اما اول معنايش را دانسته ايم و اما آخر تفسيرش را براى ما بيان فرماييد. فرمود: هيچ چيز نيست به غير از پروردگار جهانيان مگر انى كه نابود شود و دگرگون گردد، يا دگرگونى و نابودى در او راه يابد، يا رنگ و سكل و صفتش عوض شود، يا از زيادى به كمى، يا كمى به زيادى گرايد، فقط خداست كه هميشه بر يك حالت بوده و خواهد بود، اوست اول و پيش از چيز، و اوست آخر براى هميشه، صفات و اسماء گوناگون بر او وارد نشود آن گونه كه بر غير خدا وارد شود، مانند انسان كه گاهى خاك و گاهى گوشت و خون و گاهى استخوان پوسيده و نرم شده است؛ و مانند غوره خرما كه گاهى بلح و گاهى بسر (خارك) و گاهى رطب، و گاهى خرماست كه اسماء و صفات مختلف بر آن وارد مى شود، و خداى - عز و جل - به خلاف آن است. (1264)

گواهى صادقانه بر يگانگى خداوند
و أشهد أن لا اله الا الله شهادة يوافق فيها السر الاعلان؛ شهادت مى دهم كه جز خدايى نيست، شهادتى كه نهان و آشكارش موافق است. نه مانند گواهى يهود: و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزءون (1265)

؛ و (منافقان) چون به اهل ايمان برخوردند گويند ما ايمان آورده ايم، و چون با شياطين خود خلوت كنند گويند ما در باطن باشمائيم جز اينكه مؤمنان را استهزاء.يكنيم م
و القلب اللسان؛ و دل با زبان يكى است. نه مانند شهادت منافقين: اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون (1266)

؛ اى رسول ما چون منافقان نزد تو آمده و گفتند كه ما به يقين و حقيقت گواهى مى دهيم كه تو رسول خدايى (فريب مخور) خدا مى داند كه تو رسول اويى و خدا گواهى مى دهد كه منافقان سخن دروغ مى گويند.
... يقولون بألسنتهم ما ليس فى قلوبهم... (1267)

؛ منافقان چيزى كه هيچ به دل عقيده ندارنمد به زبان مى آورند... .

48. از خطبه 181
فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه، فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه، و لم يترك شيئا رضيه أو كرهه الا و جعل له علما باديا، و آية محكمة تزجر عنه، أو تدعو اليه، فرضاه فيما بقى واحد، و سخطه فيما بقى واحد.
و اعلموا أنه لن يرضى عنكم بشى ء سخطه على من كان قبلكم، و لن يسخط عليكم بشى ء رضيه ممن كان قبلكم، و انما تسيرون فى أثر بين، و تتكلمون برجع قول قد قاله الرجال من قبلكم.
قد كفاكم مئونة دنياكم و حثكم على الشكر، و افترض من ألسنتكم الذكر، و أوصاكم بالتقوى، و جعلها منتهى رضاه و حاجته من خلقه.
فاتقوا الله الذى أنتم بعينه و نواصيكم بيده، و تقلبكم فى قبضته، ان أسرتم علمه، و ان أعلنتم كتبه، قد و كل بذلك حفظة كراما، لا يسقطون حقا، و لا يثبتون باطلا؛ خداى سبحان را آن گونه به عظمت ياد كنيد كه خود (در قرآن) ياد كرده است، زيرا خداوند از دينش چيزى از شما پنهان نداشته، و هيچ چيز مورد رضايت و يا عدم رضايتش بوده رها نكرده مگر اين كه نشانه اى آشكار (از سنت خود) يا آيه اى محكم براى آن قرار داده تا از آن باز دارد يا به سوى آفرا خواند، پس خشنودى و غضب خدا درباره آينده و آيندگان (با گذشتگان) يكى است.
بدانيد كه خداوند هرگز با انجام كردارى كه به خاطر انجام آن بر ملت هاى گشذته خشم گرفته از شما خشنود نخواهد شد، و هيچ گاه با انجام كارى كه آن را از پيشينيان شما خوش داشته و به آن رضايت داده بر شما خشمگين نخواهد شد. (زيرا احكام و قوانين الهى درباره همه مردم يكى است)، جز اين نيست شما در راهى روشن حركت مى كنيد، و همان سخن را مى گوييد كه مردان پيش از شما گفته اند.
حقا خداوند رزق و روزى زندگى دنيايتان را كفايت نموده، و شما را به شكر نعمت هايش ترغيب كرده و بر زبانتان ذكر خود را واجب ساخته، شما را به پرهيزكارى سفارش نموده، و آن را منتهاى رضا و خشنودى خود و درخواستش از بندگانش قرار داده است.
پس بترسيد از خدايى كه همواره در محضر و منظر او هستيد و زمام امور شما در دست او، و حركات و تصرفات شما در قبضه قدرت اوست، اگر چيزى را پنهان كنيد مى داند و اگر آشكار نماييد مى نويسد. حقا كه نگهبانان گرامى (فرشتگان مقربى) را بر شما گماشته هيچ حقى را از قلم نيندازند و هيچ باطلى را ثبت ننمايند.

اين گونه خدا را ستايش و تعظيم كنيد
فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه؛ خداى سبحان را آن گونه به عظمت ياد كنيد كه خود (در قرآن) ياد كرده است. قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير * تولج الليل فى النهار و تولج النهار فى الليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب (1268)

؛ بگو اى پيغمبر بار خدايا! اى پادشاه ملك هستى تو هر كه را خواهى ملك و سلطنت بخشى و از هر كه خواهى بگيرى، و به هر كه خواهى عزت و اقتدار بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى، هر خير و نيكويى به دست توست، و تنها تو بر هر چيز توانايى، شب را در روز نهان سازى، و روز را در پرده شب ناپديد گردانى و زنده را مرده و مرده را از زنده برانگيزى، و به هر كه خواهى روزى بى حساب عطا فرمايى.
و لله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله (1269)

؛ مشرق و مغرب هر دو ملك خداست، پس به هر طرف روى كنيد به سوى خداست.
الله الذى خلق سبع سموات و من الأرض مثلهن يتنزل الأمر بينهن لتعلموا أن الله على كل شى ء قدير و أن الله قد أحاط بكل شى ء علما (1270)

؛ خدا آن كسى است كه هفت آسمان را آفريد مانند آن آسمانها از (هفت طبقه) زمين خلق فرمود، و امر نافذ خود را در بين هفت آسمان و زمين نازل كند تا بدانيد كه خدا بر هر چيز توانا و به احاطه علمى بر همه امور آگاه است.
قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا (1271)

؛ اى رسول ما به امت بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز پميمه آن كنند.
و ما قدروا الله حق قدره و الأرض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه (1272)

؛ و آنان كه غير خدا را طلبيدند خدا را چنان كه شايد به عظمت نشناختند و اوست كه روز قيامت زمين در قبضه قدرت او و آسمان ها در پيچيده به دست سلطنت اوست.
ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد * و ما ذلك على الله بعزيز (1273)

؛ اگر خدا بخواهد شما جنس بشر همه را در زمين نابود مى سازد و خلقى ديگر از نو مى آفريند و اين كار اصلا بر خدا دشوار نيست.
فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه؛ زيرا خداوند از دينش چيزى را براى شما پنهان نداشته.
لم يخف از أخفى. خداى تعالى در كتابش مى فرمايد: ... اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا... (1274)

؛ امروز (روز عيد غدير خم) دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است برايتان برگزيدم.
و مقصود كامل گرداندن دين است با كتاب و عترت هر دو با هم، زيرا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) طبق نقل متواتر و قطعى فرموده است:
انى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى، و انهما لن يفترقا حتى يراد على الحوض (1275)

؛ به راستى كه من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم: كتاب خدا، و اهل بيتم، آن دو جدايى ناپذيرند تا آن گاه كه در قيامت در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند.