معناى كرسى و عرش
در اعتقادات صدوق (رحمه الله تعالى عليه) آمده: اعتقاد ما درباره كرسى اين است كه آن محل استقرار تمام خلايق و عرش و آسمان ها و زمين و هر آن چه كه خدا آفريده مى باشد. و وجه ديگر اين كه كرسى علم خداست.
از امام صادق (عليه السلام) از قول خداى تعالى: وسع كرسيه السموات و الأرض؛ كرسى خدا آسمان ها و زمين را فرا گرفته، پرسيدند. فرمود: كرسى علم خداست. (1079) و نيز آورده: اعتقاد ما درباره عرش است كه آن در برگيرنده تمام خلايق است و عرش بنابر وجه ديگر علم خداست.
و از امام صادق (عليه السلام) از آيه شريفه الرحمن على العرش استوى (1080) ؛ آن خداى مهربانى كه بر عرش عالم وجود به علم و قدرت محيط است، سؤال شد، حضرت (عليه السلام) فرمود: يعنى نسبت خدا با تمام اشياء يك سان است، و چيزى به او نزديك تر از چيز ديگر نيست. (1081)

حاملان عرش هشت اند
و اما عرشى كه تمام خلق را در بر گرفته آن را هشت فرشته حمل مى كند هر كدام از آن ها هشت چشم دارد، هر چشمى برابر دنيا. (1082) يكى به صورت انسان است كه از خداوند براى فرزندان آدم روزى مى طلبد. يكى به صورت گاو است كه از خداوند براى چارپايان روزى مى طلبد، يكى به صورت شير است كه از خداى تعالى براى درندگان روزى مى طلبد، يكى به صورت خروس است كه از خداوند براى پرندگان روزى درخواست مى كند.
و آن ها هم اكنون چهار تا هستند و چون روز قيامت شود حاملين عرش هشت مى شوند. (1083)
و اما عرشى كه به معناى علم است، حاملين آن چهار از اولين و چهار از آخرين هستند اما چهار اولين نوح، ابراهيم، موسى و عيسى است، و چهار از آخرين محمد است و على و حسن و حسين (عليه السلام).
صدوق (رحمه الله تعالى عليه) مى فرمايد: اين گونه روايت شده است با سندهاى صحيح از ائمه معصومين (عليه السلام) درباره عرش و حاملان آن. (1084)

خدا پيش از آسمان و زمين
أوسماء؛ يا آسمان باشد. قل من رب السموات السبع... (1085) ؛ بگو پروردگار آسمان هاى هفت گانه كيست.
أو أرض؛ يا زمين باشد. و هو الذى فى السماء اله و فى الأرض اله (1086) ؛ آن ذات يگانه خداست كه در آسمان و در زمين خداست.
أو جان أو انس؛ يا جن يا انس وجود داشته باشد. خلق الانسان من صلصال كالفخار * و خلق الجان من مارج من نار (1087) ؛ خدا انسان را از صلصال خشك، گلى مانند گل كوزه گران (بدين زيبائى) آفريد، و جنيان را از رخشنده شعله آتش خلق كرد. و روشن است كه وجود خالق بر مخلوق و رب بر مربوب و مالك بر مملوك مقدم است.

خدا منزه از صفات جسمانيات
لا يدرك بوهم؛ خدا با وهم و خيال درك نمى شود، به علت ناتوانى و هم از ادراك او.
و لا يقدر بفهم؛ و با فهم تقدير و اندازه گيرى نمى شود، به علت اجل بودن ذات حق تعالى از اين كه با فهم تقدير شود. سبحان ربك رب العزة عما يصفون (1088) ؛ پاك و منزه است پرورگار كه خدايى مقتدر و بى همتاست و از توصيف جاهلانه خلق مبر است.
و لا يشغله سائل؛ و هيچ سائلى او را مشغول نمى دارد. از اين كه به سائل ديگر توجه نداشته باشد، مانند ساير مسئولان كه اين چنين اند.
و لا ينقصه نائل؛ و بخشش از او نمى كاهد. نائل: عطا و بخشش، مانند ديگر بخشندگان.
و لا يبصر بعين؛ و با چشم نمى بيند: مانند صاحبان روح، و جانداران.
و لا يحد بأين؛ و به مكان محدود نمى شود. مانند جسمانيات، بنابراين لفظ أين (كجايى) بر خدا اطلاق نمى گردد. ابن ابى الحديد پس از اين فرمايش امام (عليه السلام) گفته: لفظ اين در اصل مبنى بر فتح است، پس هر گاه آن را به صورت نكره آوردى اسم متمكن مى شود، چنان چه شاعر گفته:

ليت شعرى و أين منى ليت        ان   ليتا   و  ان  لوا  iiعناء

(1089)
اى كاش مى دانستم، من كجا و ليت گفتن كجا، همانا گفتن ليت و لو اى كاش، و اگر دشوار است.
مؤلف: در اين گفتار ابن ابى الحديد دو اشكال است: يكى آن كه لفظ اين در كلام امام (عليه السلام) و لا يحد بن بأين لفظش اراده شده و اسم متمكن است. نه اين كه به صورت نكره استعمال شده باشد، و تنها درباره صه گفته اند كه گاهى نكره شده و در آخرش تنوين تنكير مى گيرد، نه در اين مورد، و ديگر آن كه لفظ اين در شعرى كه او به آن استشهاد كرده بر طبق قاعده مبنى بر فتح است (زيرا لفظ آن مراد نيست)، و تنها لفظ ليت و لو در شعر مذكور لفظشان اراده شده و اسم گرديده و معرب شده اند.
و لا يوصف بالأزواج؛ و به داشتن جفت و شريك وصف نمى شود. خدا فرموده: ... لا تتخذوا الهين اثنين انما هو اله واحد فاياى فارهبون (1090) ؛ به راه شرك و دوتايى نرويد كه خدا يكى است، از من بترسيد.
و لا يخلق بعلاج؛ و آفرينش او با علاج تدبير نيست. هم چون بشر انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (1091) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند به محض اين كه گويد: موجود باش بلافاصله موجود خواهد شد.
و لا يدرك بالحواس؛ و ادراك او با حواس نمى باشد. ... قال رب أرنى أنظر اليك قال لن ترانى (1092) ؛ موسى (به تقاضاى قوم خود) به درگاه خدا عرضه داشت كه خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم، خدا در پاسخ او فرمود كه مرا هرگز نخواهى ديد.
و لا يقاس بالناس؛ و با مردم مقايسه نمى شود. ... ليس كمثله شى ء و هو السميع البصير (1093) ؛ خدا را هيچ مثل و مانندى نيست، و او (به كردار بندگان) شنوا و بيناست.

آيات عظيم الهى درباره موسى (عليه السلام)
الذى كلم موسى تكليما و أراه من آياته عظيما؛ خدايى كه با موسى سخن گفت و از آيات عظيمش نمونه هايى به او نشان داد.
از جمله اين كه عصاى او را اژدهاى عظيمى گردانيده به هر سو مى شتافت. و دست او را درخشان گردانيده بى هيچ عيب. و نشانه هاى بزرگ ديگر. خداى تعالى مى فرمايد: و هل أتاك حديث موسى * اذ را نارا فقال لأهله امكثوا انى انست نارا لعلى اتيكم منها بقبس أو أجد على النار هدى... لنريك من آياتنا الكبرى (1094) ؛ و اى رسول ما داستان موسى را مى خواهى بدانى، آن گاه كه موسى آتشى مشاهده كرد و به اهل بيت خود گفت: اندكى مكث كنيد كه از دور آتشى به چشم ديدم باشد كه يا پاره اى از آن آتش بر شما بياورم يا از آن به جايى راه يابم، چون موسى به آن آتش نزديك شد، ندا آمد كه اى موسى من پروردگار توأم، تو نعلين از خود به دور كن كه اكنون در وادى مقدس قدم نهادى، و من تو را به رسالت خود برگزيدم، در اين صورت به سخن وحى گوش فرا ده، منم خداى يكتا، هيچ خدايى جز من نيست پس مرا به يگانگى بپرست... و اى موسى اينك بازگو تا چه به دست راست دارى؟ موسى عرضه داشت اين عصاى من است كه بر آن تكيه مى زنم و گوسفندانم را مى رانم، و حوايجى ديگر نيز به آن انجام مى دهم، خدا فرمود: اى موسى اين عسا بيفكن موسى چون آن را به زمين انداخت عصا اژدهايى مهيب شد و به هر سو مى شتافت، باز فرمود: عصا را بگير و از آن مترس كه ما او را به صورت اول بر مى گردانيم. (باز به او خطاب شد كه) دست خود به گريبان فرو بر تا دستى بى هيچ عيب رخشان بيرون آيد، و اين معجزه ديگر تو خواهد بود، تا باز هم اى موسى بزرگ تر آيا، خود را به تو ارائه دهيم.
بل جوارح؛ بدون اعضا. يعنى بدون اعضايى كه با آن ها كارى انجام دهد.
و لا أدوات؛ و بدون وسايا و ابزار. مردم چنين اند كه گاهى كارهايشان را با دست و اعضاء بدنشان و بدون استفاده از ابزار و آلات انجام مى دهند، و گاه به توسط آلات و ادوات، و خداى تعالى از همه اين ها منزه است.
و لا نطق و لا الهوات؛ و نه با زبان و كام. لهوات جمع لهاة: بيخ كام كه گوشت پاره آويزان است، و جمله بلا جوارح و لا أدوات متعلق است به جمله و أراه من آياته عظيما. و نيز جمله و لا نطق و للا لهوات متعلق است به اين فرمايش امام (عليه السلام): الذى كلم موسى تكليما به طور لف و نشر غير مرتب، و سخن گفتن خداى تعالى با موسى با نطق و تكليم و زبانى نبوده، بلكه با ايجاد صدا در شش جهت بوده و موسى صدا را از تمام جهات مى شنيده است.

ناتوانى انسان از توصيف جبرئيل و ميكائيل
بل ان كنت صادقا أيها التكلف لوصف ربك فصف جبرائيل و ميكائيل و جنود الملائكة لمقربين؛ بلكه اگر راست مى گويى اى كسى كه خود را براى توصيف پروردگارت به زحمت انداخته اى جبرئيل و ميكائيل و جنود فرشتگان مقرب را وصف كن. با توصيف ماهيت و تركيب قوايشان، و گفتار آن حضرت در ناتوانى از وصف عزرائيل و چگونگى قبض روح او از براى انسان ها پس از اين خواهد آمد، و در صورتى كه كسى نتواند مخلوق خدا را توصيف كند پس به طريق اولى نخواهد توانست خالق متعال را توصيف و معرفى نمايد.

هر طرف روى خداست
در خبر ورود جاثليق به همراه صد تن از نصارى به مدينه پس از وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و راهنمايى او به محضر امير المؤمنين (عليه السلام) آمده: جاثليق به آن حضرت (عليه السلام) گفت: مرا از روى پروردگار تعالى خبر ده در اين موقع امام (عليه السلام) آتش و هيزم طلبيده آتشى افروخت و چون شعله ور شد فرمود: روى اين آتش كجاست؟ جاثليق گفت: تمام اطراف آن روى است. امام (عليه السلام) فرمود: اين آتش كه مصنوع و تحت تدبير خداست روى آن معلوم نيست، و آفريدگار آن هيچ شباهتى به آن ندارد.
و لله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله... (1095) ؛ مشرق و مغرب هر دو ملك خداست.
پس به هر طرف روى كنيد به سوى خدا روى آورده ايد... .

عقل هاى فرشتگان، درمانده از تعريف خدا
فى حجرات القدس مرجحنين؛ آن ها كه در بارگاه قدس الهى پيوسته خاضع و خاشع اند.
مرجحنين مانند مقشعرين يعنى خضوع كنندگان. و در مثل گويند: اذا ارجحن شاصيا فارفع يدا (1096) ؛ هر گاه در برابر تو خضوع كرد از او دست بردار.
متلهة عقولهم أن يحدوا أحسن الخالقين؛ آن ها كه عقل هايشان در تعريف و توصيف خدايى كه بهترين آفرينندگان است حيران و ناتوان مى باشد. متولهة حيران و سرگشته است.
زيرا چنين توصيفى بر ايشان ناممكن است.

تنها اجسام با توصيف قابل ادراك اند
فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الأدوات؛ زيرا تنها كسانى قابل وصف اند كه داراى شكل و اعضا و ادوات اند. در حالى كه خداى تعالى از داشتن شكل يا اعضا پيراسته و منزه است.
و من ينقضى اذا بلغ أمد حده بالفناء؛ و آن ها كه هر گاه مدت عمرشان به سر آيد محكوم به فنا و نيستى گردند. من به معناى الذى - موصول - است، و عطف بر ذوو مى باشد.
أمد حده: پايان مدتش. بالفناء متعلق است به ينقضى، و خداى تعالى براى هميشه باقى و برقرار است. پس چگونه با صفات قابل ادراك مى باشد.
فلا اله الا هو؛ پس معبودى جز خدا نيست. بدون شريك.
أضاء بنوره كل ظلام؛ خدايى كه با روز روشن خود هر ظلمتى را روشن مى كند.
بنوره يعنى با روزى كه خدا پديد آورده هر تاريكى را از دشت و دريا و مكان هاى باز و با سقف و زمين و آسمان برطرف ساخته و آن ها را روشن نموده است.
و أظلم بظلمته كل نور؛ و با شب تاريكش هر روشنايى را تاريك ساخته است. بظلمته يعنى با شبش هر روشنايى را از ستاره و ماه و چراغ آتش تاريك گردانده زيرا روشنايى و نور اين ها به طور كامل غنى كننده نيست. خداى تعالى فرموده: و الليل اذا يغشى * و النهار اذا تجلى (1097) ؛ قسم به ششب تار هنگامى كه جهان را در پرده سياه بپوشاند، و قسم به روز هنگامى كه عالم را به ظهور خود روشن سازد.
يعنى شب تمام اشيا را مى پوشاند، و روز همه چيز را روشن مى گرداند، و هيچ كس قارد نيست كه روشنايى روز را تاريك و يا تاريكى شب را بر طرف نمايد.
شارحان نهج البلاغه در شرح و تفسير دو كلمه بنوره و بظلمته معانى مختلفى بيان داشته اند، ولى اظهر همان معنايى است كه گفتيم.

30. از خطبه 110
و من خطبة له (عليه السلام) ذكر فيها ملك الموت:
هل تحس به اذا دخل منزلا، أم هل تراه اذا توقى أحدا، بل كيف يتوفى الجنين فى بطن أمه، أيلج عليه من بعض جوارحها، أم الروح أجابته باذن ربها، أم هو ساكن معه فى أحشائها، كيف يصف اله من يعجز عن صفة مخلوق مثله.
از خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام) است كه درباره فرشته مرگ (ملك الموت) ايراد فرموده است:
آيا ورود آن را در خانه حس مى كنى؟ آيا هنگامى كه جان كسى را مى گيرد او را مى بينى؟ بلكه چگونه جان بچه را در شكم مادر مى گيرد؟ آيا از بعضى از اعضاى مادر وارد مى شود يا اين كه روح بچه به اذن پروردگارش او را اجابت نموده و به جانب او مى رود؟ يا اين كه ملك الموت در احشاء مادر همراه بچه است؟ چگونه كسى كه از درك اوصاف مخلوقى خويش همانند خويش عاجز است مى تواند خداى خود را توصيف كند.

ابهام چگونگى قبض روح
هل تحس به اذا دخل منزلا؛ آيا ورود او را در خانه حس مى كنى؟ تحس (به فتح تاء).
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: هيچ اهل خانه اى نيست مگر اين كه ملك الموت روزى پنج بار در آنان مى نگرد. (1098)
أم هل تراه اذا توفى أحدا؛ آيا هنگامى كه جان كسى را مى گيرد او را مى بينى؟ توفى به لفظ معلوم. قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون (1099) ؛ (اى رسول ما) به آن ها بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خداى خود باز مى گرديد.
فلولا اذا بلغت الحلقوم * و أنتم حينئذ تنظرون * و نح أقرب اليه منكم ولكن لا تبصرون (1100) ؛ پس چگونه خواهد بود هنگامى كه جانشان به گلو رسد، و شما وقت مرگ بر بالين آن مرده حاضريد و مى نگريد. و ما به او از شما نزديك تريم، لكن شما معرفت و بصيرت نداريد.
بل كيف يتوفى الجنين فى بطن أمه، أيلج عليه من بعض جوارحها، أم الروح أجابته باذن ربها، أم و هو ساكن معه فى أحشائها؛ بلكه چگونه جان بچه را در شكم مادر مى گيرد آيا از بعض اعضاى مادر وارد مى شود يا اين كه روح بچه به اذن پروردگارش او را اجابت نموده به جانب او مى رود يا اين كه ملك الموت در احشاى مادر همراه بچه است؟.
صدوق (رحمه الله تعالى عليه) از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه از ملك الموت پرسيدند چگونه ارواح را در يك لحظه مى گيرى با اين كه بعضى در مغرب و بعضى مشرق اند؟ گفت: آن ها را مى خوانم و مرا اجابت مى كنند، به راستى كه دنيا در پيش روى من مانند ظرفى است در جلو يكى از شما كه به هر جاى آن بخواهد دستش را مى رساند، و دنيا نزد من درهمى از در دست يكى از شما كه هر طور بخواهد آن را مى گرداند. (1101)

عجز انسان از توصيف پروردگار
كيف يصف الهه من يعجز عن صفة مخلوق مثله؛ چگونه كسى از فهم و درك اوصاف مخلوقى مانند خويش عاجز است مى تواند خداى خود را توصيف كند. اين جمله نظير گفتار سابق امام (عليه السلام) است كه فرمود: بل ان كنت صادقا أيها المتكلف لوصف ربك فصف جبرائيل و ميكائيل...، بلكه انسان از وصف خود و روح و روانى كه در وجودش هست ناتوان است. و يسألونك عن الروح قل الروح من أمر ربى... (1102) ؛ و (اى رسول ما) تو را از حقيقت روح مى پرسند، جواب ده كه روح از امر پروردگار من است... .
چه رسد به وصف پروردگارى كه اگر دريا براى نوشتن كلماتش مركب شود پيش از آن كه كلماتش به آخر رسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز ضميمه شود.

31. از خطبه 165
أيها المخلوق السوى المنشأ المرعى، فى ظلمات الأرحام و مضاعفات الأستار، بدئت من سلالة من طين، و وضعت فى قرار مكين، الى قدر معلوم، و أجل مقسوم.
تمور فى بطن أمك جنينا، لا تحير دعاء و لا تسمع نداء، ثم أخرجت من مقرك الى دار لم تشهدها، و لم تعرف سبل منافعها، فمن هداك لا جترار الغذاء من ثدى أمك و عرفك عند الحاجة مواضع طلبتك و ارادتك؟
هيهات ان من يعجز عن صفات ذى الهيئة و الأدوات، فهو عن صفات خالقه أعجز، و من تناوله بحدود مخلوقين أبعد؛
اى مخلوق راست قامت و داراى اندام موزون، و اى آفريده شده در محل متناسب و محفوظ، در تاريكى هاى رحم، و در پرده هاى پيچيده و روى هم قرار گرفته، آفرينش تو از گل خالص آغاز شده، و در جايگاهى استوار قرار داده شدى، تا زمانى معلوم و سر آمدى مقسوم.
در آن موقع كه در رحم مادرت جنين بودى حركت مى كردى، نه قدرت پاسخگويى داشتى، و نه صدايى مى شنيدى، سپس از اين قرارگاه به عالمى كه آن را نديده بودى و راه هاى منافعش را نمى دانستى بيرون آورده شدى، در اين زمان چه كسى تو را به مكيدن شير از پستان مادرت هدايت نمود، و چه كسى خواسته مورد نيازت را به تو شناساند؟ ولى افسوس آن كسى كه از درك اوصاف مخلوقى كه داراى شكل و ابزار مشخص است عاجز مى باشد پس از درك صفات خالقش ناتوان تر است، و از دست يابى به كنه ذات او با حدود و ابزار مخلوقين دورترست.

انسان راست قامت و خوش اندام
أيها المخلوق السوى؛ اى مخلوق راست قامت و داراى اندام متناسب. مراد از مخلوق نوع انسان است. السوى يعنى مستقيم و راست قامت از ميان جانداران.
امام صادق (عليه السلام) به مفضل مى فرمايد: ببين كه چگونه خداوند انسان را شرافت بخشيده و بر بهائم برترى داده، زيرا چنين آفريده شده كه مى ايستد و مى نشيند تا بتواند كارها را با دست ها و اعضاى خود انجام دهد، پس از اگر مانند حيوانات چهار پا صورتش را به پايين بود نمى توانست كارى انجام دهد. (1103)
و المنشأ المرعى؛ و اى آفريده شده در محل متناسب و محفوظ. المرعى: در نظر گرفته شده و آماده از جانب پروردگارش متناسب با نشو و نمو او. و هو الذى أنشأكم من نفس واحدة (1104) ؛ اوست خدايى كه همه شما را از يك تن آفريد. ... هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها... (1105) ؛ او خدايى است شما را از خاك بيافريد و براى عمارت و آباد ساختن زمين برگماشت... .
فى ظلمات الأرحام؛ در تاريكى هاى رحم. يخلقكم فى بطون أمهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلاث... (1106) ؛ شما را در باطن رحم مادران در سه تاريكى با تحولات گوناگون بدين زيبايى آفريد.
و مضاعفات الأستار؛ در پرده هاى پيچيد و روى هم قرار گرفته. لايه شكم، رحم و مشيمه.

لطف تدبير خدا در آفرينش جنين
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: جنين در رحم شكل و صورت داده مى شود در جايى كه چشمى او را نمى بيند و دستى به او نمى رسد، در چنين جايى خدا او را تدبير مى كند تا از رحم بيرون مى آورد با خلقت تمام و اعضاى مستوى در حالى كه هر عضو از اعضا و جوارح كه نياز داشته و مايه قوام و صلاح بدن بوده از استخوان، گوشت، پى، مغز، عصب، رگ ها، غضروف ها برايش آفريده تا اين كه از مادر متولد شده مى بينى چگونه تمام اعضايش رشد مى نمايد با شكل و شمايل ثابت كه زياد و كم نمى شود تا اگر مقدر باشد به حد كمال رسد و يا پيش از آن هر قدر كه تقدير باشد، آيا اين ها جز از لطف تدبير و حكمت است. (1107)

مبدء آفرينش انسان از گل خالص
بدئت مت سلالة من طين و وضعت فى قرار مكين؛ آفرينش تو از گل خالص آغاز و شده و در جايگاهى استوار قرار داده شدى. اصل در اين گفتار قول خداى تعالى است: و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين * ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين (1108) ؛ و همانا آدمى را از گل خالص آفريديم، پس آن گاه او را نطفه گردانيده و در جاى استوار (صلب رحم) قرار داديم.
و سلاله مأخوذ است از قول عرب: سللت الشى ء من الشى ء؛ بيرون كشيدم آن چيز را از آن چيز. كه مقصود گرفتن و عصاره آن شى ء است. من طين متعلق است به سلاله.
الى قدر معلوم و أجل مقسوم؛ تا زمانى معلوم و سر آمدى مقسوم. از شش ماه تا نه ماه، دوران باردارى، و تحولات نطفه نا دميدن روح در آن، چنان چه خداى عز و جل فرموده: ثم الذى خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضعة فخلقنا المضعة عظاما فكسونا العظام لحما ثم أنشأناه خلقا آخر فتبارك الله أحسن الخالقين (1109) ؛ آن گاه نطفه علقه و علقه گوشت را پاره، و باز آن گوشت را استخوان و سپس بر استخوان ها گوشت پوشانيديم، پس از آن خلقى ديگر انشا نموديم آفرين بر قدرت كامل بهترين آفريننده.
تمور فى بطن أمك جنينا؛ در آن حال در شكم مادرت جنين بودى حركت مى كردى.
تمور: حركت مى كردى. اعشى گفته:

كأن  مشيتها  من  بيت  جارتها        مور السحابة لاريث و لا عجل

(1110)
گويا خراميدن او از خانه همسايه اش، بسان حركت ابر بود، نه كند و نه تند.
... و اذ أنتم أجنة فى بطون أمهاتكم (1111) ؛ ... و هنگامى كه در رحم مادرها جنين بوديد.
لا تحير دعاء؛ نه قدرت پاسخگويى داشتى. لا تحير: جواب نمى دادى، و از اين ريشه است كلمه محاوره: گفت و گو.
و لا تسمع نداء؛ و نه صدايى مى شنيدى. آن گاه كه تو را صدا مى زدند.

تدبر خداوند در چند مرحله آفرينش انسان
امام صادق (عليه السلام) در بيان خلقت انسان به مفضل مى فرمايد: خداوند چنين تدبير نمود كه جنين در رحم در ميان تاريكى تو در تو باشد، تاركى شكم، رحم، بچه دان، در جايى كه راه و چاره اى براى تهيه غذا و دفع فضولات نداشته توان جلب منفعت و دفع از خود ندارد، در اين حال از خون حيض براى او غذايى است به مانند آب براى گياه و پيوسته اين غذا از اوست تا زمانى كه آفرينش او كامل شده و بدنش محكم گرديد و پوست او در برابر هوا و چشمانش در برابر نور مقاوم شد در اين موقع مادر درد زاييدن مى گيرد و چنان بر او فشار مى آورد و او را بى تاب مى كند تا از او متولد مى شود. در اين حال همان خون كه از آن تغذيه مى كرد به پستان مادر منتقل شده و مزه و رنگ آن مبتدل مى شود و آن به حال طفل از خون سازگار ترست و به هنگام نياز از آن استفاده مى كند، و به الهام الهى زبان بيرون مى آورد و لب ها را مى جنباند و طالب غذا مى شود و در آن وقت دو پستان مادر براى او مانند دو مشك آويزان است كه هر زمان غذا بخواهد براى او مهيا باشد، پس مادام كه بدنش تر و نازك است همين شير غذاى اوست تا اين كه به حركت افتد و محتاج شود به غذاى سفت و مقوى تا بدنش محكم شود و اعضايش قوت گيرد. دندان هاى جلو و آسيا به جهت جويدن و نرم كردن بيرون آيد و پيوسته چنين خواهد بود تا وقتى كه به حد بلوغ رسد پس اگر مرد است مو بر صورت او مى روياند كه نشانه مردى و عزت است و با آن از حد كودكى و شباهت زنان بيرون مى رود و اگر دختر باشد صورتش را از مو پاك مى نمايد تا طراوت و زيبايى او كه موجب كشش و تحريك مردان است به حكمت دوام و بقاى نسل در او باشد.
عبرت گير اى مفضل در اين نوع تديبر در اين چند مرحله از آفرينش انسان آيا ممكن است اين ها بدون مدبرى حكيم پديد آيد، اگر خون در رحم به جنين نمى رسيد خشك مى شد مانند گياهى كه از بى آبى خشك شده باشد. و اگر پس از كامل شدن جنين درد زاييدن او را از رحم بيرون نمى كرد هميشه در رحم ماننده زنده در گور يم ماند. و اگر بعد از ولادت شير از براى او به هم نيم رسيد يا از گرسنگى مى مرد يا غذايى مى خورد كه مناسب بدن او باشد و بدنش به آن صلاح نيابد، و اگر هنگام احتياج به غذاى سفت دندان براى او نمى روييد آيا از جويدن غذا و فرو بردن آن ناتوان نبود، و اگر هميشه غذاى او شير بود بدنش محكم نمى شد و آماده كار نمى گرديد، و مادرش هميشه مشغول تربيت او بوده و از تربيت ديگر فرزندان باز مى ماند، و اگر در وقت مناسب در صورت او ريش نمى روييد هميشه به شكل و قيافه زنان مى بود، و شكوه و وقار در او ديده نمى شد. (1112)
ثم أخرجت من مقرك الى دار لم تشهدها؛ سپس از اين قرارگاه به عالمى كه آن را نديده بودى آورده شدى. مقصود از مقر رحم است و دار اين جهان.
و لم تعرف سبل منافعها؛ و عالمى كه راه هاى منافعش را نمى دانستى. و الله أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا... (1113) ؛ و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالى كه هيچ نمى دانستيد... .

حكمت نادان بودن كودك در بدو تولد
امام صادق (عليه السلام) به مفضل مى فرمايد: اگر فرزند دانا و عاقل متولد مى شد دنيا در نظرش بسيار غريب مى نمود و حيران مى ماند به جهت اين كه چيزهايى مى ديد كه آن ها را نيم شناخت و مثل و مانند آن ها را نديده بود، موجوداتى با اشكال مختلف و صورت هاى گوناگون مرغان و چهارپايان و غير اين ها ساعت به ساعت و روز به روز در نظر بگير اگر عاقلى را اسير كنند و شهرى به شهرى برند واله و حيران مى شود زبان و آداب و سنن آن سرزمين را زود ياد نمى گيرد آن گونه كه كودك غير عاقل به سرعت ياد مى گيرد وانگهى اگر عاقل متولد مى شد در خود احساس حقارتى مى كرد كه ببيند او را در آغوش گرفته شير مى دهند، و در ميان پارچه هايى پيچيده در گهواره مى خوابانند، زيرا او از اين كارها بى نياز نيست به علت لطافت و رطوبت بدنش به هنگام تولد به علاوه اگر دانا و كامل متولد مى شد آن شيرينى و جذابيتى كه در كودكان بود در او نبود از اين رو اول به دنيا مى آيد نادان و بى خبر است از آن چه اهل دنيا در آن هستند و با اشياء اين جهان با ذهن ضعيف و معرفت اندك رو به رو مى شود و سپس اندك و اندك و يكى پس از ديگرى و مرحله به مرحله با اشياء انس و الفت مى گيرد و با تمرين و برخورد با امور مختلف بصيرت و آگاهى يافته و از مرحله تأمل و حيرت بيرون آمده به حدى مى رسد كه با عقل و تدبير خود معاش و مايحتاج زندگى خود را تأمين مى كند، و از حوادث و اتفاقات اين جهان عبرت مى گيرد و به راه طاعت قدم نهاده يا دچار لغزش شده با خطا و غفلت و گناه تباه مى شود. (1114)
فمن هداك لا جترار الغذاء من ثدى أمك و عرفك و عند الحاجة مواضع طلبك و ارادتك؛ در آن موقع چه كسى تو را به مكيدن شير از پستان مادرت هدايت نمود و چه كسى خواسته هاى مورد نيازت را به تو شناساند. و چنان چه هدايت و شناساندن خداى تعالى نبود، اگر تمام عقلاء عالم گرد مى آمدند تا او را راهنمايى كنند از عهده بر نمى آمدند.

داستان عجيب شير خوردن كودكى از ماده سگ
به مناسبت نقل مى شود. در كتاب الحيوان جاحظ آمده: در بصره بر اثر شيوع بيمارى و با تمام افراد خانواده اى به بيمارى و با مبتلا شده اهالى محل آنان شك نداشتند كه همه از بزرگ و كوچك مرده اند، اتفاقا يكى از اعضاء آن خانواده كودكى شير خوار بود كه هنوز نمى توانست سر پا بايستد و خود را بر نشيمنگاه مى كشانيد، پس بعضى از اهل محل كه از وبا جان سالم به در برده بودند در آن خانه را مسدود كردند، تا اين كه پس از چند ماه يكى از نزديكان اهل آن خانه آمد و در را باز كرد وقتى كه داخل حياط خانه شد ديد كودكى با چند طول سگ مشغول بازى است، از مشاهده اين صحنه بسيار ترسيد ولى پس از قدرى ديد ماده سگى آمد و چون كودك او را ديد به سوى وى رفت و سگ ايستاد و كودك پستان سگ را به دهان گرفت و مكيد. پس شاهدان دريافتند كه كودك هنگامى كه تنها مانده و گرسنگى بر او فشار آورده و توله سگ ها را ديده كه پستان مادر را به دهن مى گيرند او هم ياد گرفته و به جانب سگ رفته و سگ هم با مهربانى به او شير داده است و اين قضيه چند بار تكرار شده و كودك نيز با سگ انس گرفته و اين كار ادامه يافته است. و همان كسى كه به كودك مكيدن انگشت را در ساعت ولادت ياد داده در حالى كه هنوز كيفيت شير خوردن را نمى دانسته هم او بوده كه كودك را به نوشيدن شير از پستان ماده سگ هدايت نموده است. (1115)

32. از خطبه 158
أمره قضاء و حكمة، و رضاه أمتن و رحمة، يقضى بعلم و يعفو بحلم، اللهم لك الحمد على ما تأخذ و تعطى، و على ما تعافى و تبتلى، حمد يكون أرضى الحمد لك، و أحب الحمد اليك، و أفضل الحمد عندك، حمدا يملأ ما خلقت و يبلغ ما أردت، حمد لا يحجب عنك، و لا يقصر دونك، حمدا لا ينقطع عدده، و لا يفنى مدده.
فلسنا نعلم كنه عظمتك، الا أنا نعلم أنك حى قيوم، لا تأخذك سنة و لا نوم، لم ينته اليك نظر، و لم يدرك بصر، أدركت الأبصار و أحصيت الأعمار و أخذت بالنواصى و الأقدام.
و ما الذى نرى من خلقت و نعجب له من قدرتك، و نصفه من عظيم سلطانك، و ما تغيب عنامه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت ستور الغيوب بيننا و بينه أعظم؛
فرمان خدا حتمى و از روى حكمت است، و خشنودى او امان از عذاب و رحمت است، از روى علم ميان بندگان حكم مى كند، و از روى حلم مى بخشد. خدايا حمد توراست بر آن چه كه مى گيرى و بر آن چه كه عطا مى كنى، و بر خوشى و ابتلايى كه پيش مى آورى، حمدى كه پسنديده ترين و محبوب ترين و برترين حمد در نظر تو باشد، حمدى كه همه مخلوقات و عوالم وجود را فرا گيرد، و تا آن جا كه بخواهى برسد، حمدى كه از تو پوشيده نماند، در پيشگاهت قاصر نيايد، حمدى كه عددش بى پايان و مددش جاودان باشد.
خدايا ما حقيقت بزرگ تو را نمى دانيم، تنها مى دانيم كه تو زنده و پاينده اى، هرگز تو را خواب آلودگى و خواب فرا نگيرد، هيچ انديشه اى به (كنه ذات) تو نرسد، و هيچ ديده اى تو را درك ننمايد، اما تو بينندگان را مشاهده مى كنى، و اعمال را احصاء مى نمايى و (مجرمان را) به موى پيشانى و پاهايشان مى گيرى.
و چه چيز است آن چه ما از مخلوقات تو مى بينيم و از مشاهده آثار قدرتى كه در آن ها به كار برده اى تعجب نموده سلطنت و اقتدار تو را مى ستاييم و حال آن كه آن چه كه از ما پنهان است، و ديده هاى ما از مشاهده آن ها قاصر و انديشه هاى ما از درك آن ها باز مانده، و پرده هاى غيب ميان ما و آن ها حائل گشته بسى بزرگ ترست.

فرمان خدا حتمى و از روى حكمت است
أمره قضاء؛ فرمان خدا حتمى است. كه از آن تخلف و باز گردانى نيست. انما أمره اذ أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (1116) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند به محض اين كه گويد موجود باشد بلافاصله موجود خواهد شد.
و حكمة؛ و (امر او) از روى حكمت است. اگر چه فهم و ادراك كسى به آن دست نيابد هم چنان كه فرشتگان درباره خلقت آدم گفتند: أتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى أعلم ما لا تعلمون (1117) ؛ ملائكه گفتند: پروردگارا مى خواهى كسانى را بگمار يكه فساد كنند در زمين و خون ها بريزند و حال آن كه ما خود تو را تسبيح و تقديس مى كنيم، خداوند فرمود: من مى دانم چيزى (از اسرار خلقت بشر) كه شما نمى دانيد.
چه بسيار امورى كه در آغاز حكت و راز آن ها پوشيده بود و سپس آشكار شده است. فلما أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم انى أعلم غيب السموات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون (1118) ؛ پس چون آدم ملائكه را بدان آگاه ساخت خدا به ملائكه فرمود: نگفتم به شما من مى دانم غيب آسمان ها و زمين را، و مى دانم هر آن چه را كه آشكار و پنهان داريد.
و رضاه أمان و رحمة؛ و خشنودى او امان از عذاب و رحمت است. يعنى رضايت خدا از بنده اش موجب امان از عذاب او، و رحمتى است كه شامل حال بنده اش شده است.
يقضى بعلم؛ از روى علم ميان بندگان حكمت مى كند. يعنى ميان بندگان قضاوت به حق مى كند.
و يعفو بحلم؛ و از روى حلم مى بخشد. يعنى از كسى كه مستحق به عقوبت و كيفر است در مى گذرد. و لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة... (1119) ؛ و اگر خدا از ظلم ها و ستم كارى هاى خلق انتقام كشد جنبنده اى در زمين نخواهد گذاشت.

ستايش پروردگار
اللهم لك الحمد على ما تأخذ و تعطى؛ خدايا حمد تو راست بر آن چه كه مى گيرى و بر آن چه كه عطا مى كنى، زيرا هر كدام از آن ها روى مصلحت است. در خبر است حضرت موسى (عليه السلام) به درگاه خدا عرضه داشت خدايا بر هر چه كنى راضى امير المؤمنين، بزرگ را مى ميرانى و كوچك را زنده نگه مى دارى، خداى تعالى فرمود: آيا خرسند نيستى كه من رازق و كفيل آنان باشم؟ موسى گفت: بلى، اى پروردگار من، تو نيكو وكيل و كفيلى هستى. (1120)
و على ما تعافى و تبتلى؛ و بر خوشى و ابتلايى كه پيش مى آورى. زيرا ابتلاى خدا از روى حكمت است.

افعال خدا بر طبق مصالح
در خبر آمده: خدا به موسى وحى نمود هيچ بنده اى را نيافريدم كه به قدر بنده مؤمنم نزد من محبوب تر باشد، او را مبتلا مى سازم به آن چه كه خير او در آن است، و من به صلاح كار بنده ام آگاه ترم، پس بايد بر بلايم صبر كند، و نعمتم را سپاس گويد، و به قضائم راضى باشد، كه او را در زمره بندگان صالح و خالصم بنويسم. (1121)
و هر گاه فرمان خداى تعالى از روى حكمت، و حكم او از روى علم، و عفوش از روى حلم باشد واجب است او را در برابر هر آن چه كه انجام دهد حمد و ستايش نمود آن گونه امام (عليه السلام) فرموده است.
ولى بسيارى از عامه گفته اند كه خدا هر چه بخواهد انجام دهد مى تواند و حق دارد هر چند مبتنى بر حكمت نباشد، بلكه به جهت قدرتى كه دارد، مانند حيوان درنده نيرومندى كه هر چه از او بر آيد انجام مى دهد.
غزالى گفته: از حيوان درنده بايد ترسيد، نه به علت جنايتى كه از او سر زده است، بلكه به جهت خوى درندگى و خون خوارى و مهابتى كه دارد و بدان جهت كه هر چه كه بخواهد انجام دهد مى دهد و هيچ ملاحضه و حسابى در كار او نيست، پس اگر تو را بكشد دلش نمى سوزد و اگر تو را رها كند به خاطر شفقت بر تو و حفظ جانت نيست، بلكه تو در نظر آن كوچك تر از آنى كه به تو توجهى داشته باشد، و بلكه كشتن هزار كش مانند تو او با كشتن مورچه اى برابر است و البته اين حالتى كه گفته شد با توجه به خوى درندگى او قدرت و سطوتى كه دارد بعيد و دور از انتظار نمى باشد، و لله المثل الأعلى (1122) ؛ و البته براى خدا مثالى عالى ترست، و لكن كسى كه خدا را شناخته، او را با چشم و دل شناخته است كه به مراتب از مشاهده ظاهرى قوى تر و استوارتر مى باشد. به راستى خداوند در اين گفتار: اين گروه را به سوى بهشت بريد و براى من مهم نيست، و اين گروه را به سوى دوزخ بريد و مرا باك نيست) صادق است... (1123).
به راستى چقدر نادان اند آنان كه خدايشان را اين گونه توصيف مى نمايند. تعالى عما يقولون علوا كبيرا.
حمدا يكون أرضى الحمد لك... حمدا لا ينقطع عدده و لا يفنى مدده؛ حمدى كه پسنديده ترين و محبوب ترين و برترين حمد در نظر تو باشد - تا اين كه مى فرمايد: حمدى كه عددش بى پايان و مددش جاودان باشد.

دعاى (تحميد) صحيفه سجاديه
در دعاى تحميد صحيفه سجاديه آمده:
حمدا نعمر به فى من حمده من خلقه، و نسبق به من سبق الى رضاه و عفوه، حمدا يضى ء لنا به ظلمات البرزخ، و يسهل علينا به سبيل المبعث...؛
حمدى كه با آن زندگى كنيم در ميان آنان كه از خلقش او را ستوده اند، و با آن پيشى گيريم بر هر كه به سوى خشنودى و گذشت او سبقت جسته است، حمدى كه با آن تاريكى هاى برزخ بر ما نور ببارد، و راه رستاخيز بر ما آسان گردد، و منازل مار را در جايگاه گواهان (فرشتگان و پيامبران و امامان معصوم (عليه السلام)) مشرف گرداند در روزى كه هر كسى به سزاى آن چه انجام داده مى رسد و به ايشان ظلم نمى شود، روزى كه دوستى از دوستى چيزى (عذابى) را دفع نمى كند و به ايشان كمك نمى شود، حمدى كه از ما به علا عليين بالا رود در نامه اى نوشته شده اى كه مقربان آن را مشاهده نمايند، حمدى كه مايه چشم روشنى ما باشد، زمانى كه ديده هاى مردم خيره شود و صورت هاى ما با آن سفيد گردد آن هنگام كه چهره ها سياه شود، حمدى كه با آن از عذاب دردناك خدا رسته به جوار رحمتش رهسپار شويم، حمدى كه با آن در ميان فرشتگان مقرب رفته جا را بر آن ها تنگ سازيم و در آن در سراى بهشت جاودان و محل كرامت هميشگى و با پيامبران مرسل گرد آييم. (1124)
و در ادامه آن آمده:
حمد خدا را بر هر چه كه او را نزديك ترين فرشتگانش و گرامى ترين آفريدگانش و پسنديده ترين ستايش كرانش ستوده اند، حمدى كه بر حمدهاى ديگر برترى جويد، همانند برترى پروردگار ما بر همه مخلوقاتش، پس براى اوست سپاس به جاى هر نعمتى كه به ما و همه بندگان گذشته و موجودش ارزانى داشته است. (1125)
فلسنا نعلم كنه عظمتك؛ خدايا ما حقيقت بزرگى تو را نمى دانيم. امام سجاد (عليه السلام) مى فرمايد: اگر اهل آسمان و زمين مجتمع شوند تا عظمت خدا را توصيف نمايند نخواهند توانست. (1126)

خداى زنده و پاينده
الا أنا نعلم أنك حى قيوم لا تأخذ سنة و لا نوم؛ تنها مى دانيم كه تو زنده و پاينده اى، هرگز تو را خواب آلودگى و خواب فرا نگيرد. چنان چه خداى متعال در وصف خود فرموده: الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنة و لا نوم... (1127)؛ خداى يكتاست كه جز او خدايى نيست، زنده و پاينده است، هرگز او را كسالت خواب و خواب فرا نگيرد.
از امام رضا (عليه السلام) از پايين ترين درجه معرفت سؤال گرديد. فرمود: اقرار به اين كه جز او خدايى نيست، شبيه و نظير ندارد، و اين كه قديم، پا بر جا، موجود و فناپذير است، و چيزى مانند او نمى باشد. (1128)
لم ينته اليك نظر؛ هيچ انديشه اى به (كنه ذات) تو نرسد. از پيامبرى يا فرشته اى.
و لم يدركك بصر؛ و هيچ ديده اى تو را درك ننمايد. از جن يا انس، و كلمه نظر كه در جمله قبل آمده اعم از بصر است.

خدا بيننده و حساب رس
أدركت الأبصار؛ تو بينندگان را مشاهده مى كنى. لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار و هو اللطيف الخبير (1129) ؛ خدا را هيچ چشمى درك نماييد و حال آن بينندگان را مشاهده مى كند، و او لطيف و نامرئى و به همه چيز خلق آگاه است.
و أحصيت الأعمار؛ و اعمال را احصا مى نمايى. در نسخه مصرى الأعمار (عمرها) آمده ولى صحيح الأعمال است چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم (1130) آمده است.
خداى تعالى از زبان بندگان نقل مى كند كه در روز قيامت گويند: يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا أحصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا (1131) ؛ (گناه كاران) با خود گويند، اى واى بر ما اين چگونه كتابى است كه اعمال كوچك و بزرگ ما را سرمويى فرو نگذاشته جز آن همه را احصاء كرده است و در آن كتاب همه اعمال خود را حاضر بينند.
و أخذت بالنواصى و الأقدام؛ و (مجرمان را) به موى پيشانى و پاهايشان مى گيرى. خداى تعالى فرموده: ... ما من دابة الا هو آخذ بنا صيتها ان ربى على صراط مستقيم (1132) ؛ ... زمام اختيار هر جنبنده اى به دست مشيت اوست، و البته (هدايت) پروردگار من به راه راست خواهد بود.
خوئى (1133) احتمال داده كه اين فرمايش امام (عليه السلام) اشاره باشد به آيه شريفه يعرف المجرمون بسيما هم فيؤخذ بالنواصى و الأقدام (1134) ؛ بدكاران به سيماشان شناخته شود، پس موى پيشانى آن ها با پاهايشان بگيرند. (و در آتش دوزخ افكنند).
ولى آن بعيد به نظر مى رسد.

ناديده ها عظيم تر از ديده ها
و ما الذى نرى من خلقك و نعجب له من قدرتك و نصفه عظيم سلطانك و ما نغيب عنا منه و قصرت أبصارنا عنه و انتهت عقولنا دونه و حالت ستور الغيوب بيننا و بينه أعظم؛ و چه چيز است آن چه ما از مخلوقات تو مى بينيم و از مشاهده آثار قدرتى كه در آن ها به كار برده اى تعجب نموده سلطنت و اقتدار عظيم تو را مى ستاييم و حال آن كه آن چه كه از ما پنهان است و ديده هاى ما از مشاهده آن ها قاصر و انديشه هاى ما از درك آن ها بازمانده و پرده هاى غيب ميان ما و آن ها حائل گشته بسى بزرگ تر است. در نسخه مصرى ستور آمده، و لكن صواب سواتر است، چنان كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است، در خبر آمده: همانا در آسمان هاى هفت گانه درياهايى است كه عمق هر كدام آن ها مسير پانصد سال راه است و در ميان آن ها فرشتگانى هست كه از روزى خداى تعالى ايشان را آفريده ايستاده اند و آب تا زانوى آن هاست... . (1135)

33. از نامه 31
و اعلم يا بنى أنه لوكان لربم شريك لأتتك رسله، و لرأيت آثار ملكه و سلطانه، و لعرفت أفعاله و صفاته، و لكنه اله واحد كما وصف نفسه، لا يضاده فى ملكه أحد، و لا يزول أبدا و لم يزل، أول قبل الأشياء بلا أولية، و آخر بعد الأشياء بلا نهاية.
عظم عن أن تثبت ربوبيته باحاطة قلب أو بصر، فاذا عرفت ذلك فافعل كما ينبغى لمثلك أن يفعله فى صغر خطره، و قلة مقدرته، و كثره عجزه، و عظيم حاجته الى ربه فى طلب طاعته، و الرهبة من عقوبته، و الشفقة من سخطه، فانه لم يأمرك الا بحسن، و لم ينهك الا عن قبيح.
امام (عليه السلام) در نامه 31 (كه وصيت نامه آن حضرت به فرزندش امام حسن (عليه السلام) است) مى فرمايد:
بدان اى پسرم! اگر پروردگارت شريك داشت پيامبرانش به سوى تو مى آمدند، و آثار ملك و قدرتش را مى ديدى، و افعال و صفاتش را مى شناختى، اما خدائى است يكتا، آن گونه كه خود را وصف كرده، هيچ كس نمى تواند با قدرتش مخالفت كند، وجودش ابدى و ازلى است سر آغاز هستى است كه پيش از همه موجودات وجود داشته، بدون اينكه خود آغازى داشته باشد و آخر هستى است كه پس از تمام موجودات وجود خواهد داشت بدون اين كه اين نهايت داشته باشد.
خدا عظيم تر از آن است كه ربوبيتش با قلب و چشم درك گردد، اكنون كه اين واقعيت را دانستى آن گونه عمل كن كه براى مثل تويى شايسته است، انسانى كه منزلتش كوچك، توانايى اش ضعيف، عجزش فراوان است، انسانى كه نيازش به پروردگارش در طلب طاعت او، و ترس از كيفرش، و بيم از غضب وى بسيار شديد است، زيرا خدا تو را جز به نيكى فرمان نداده، و جز از زشتى نهى نكرده است.

استدلال بر يگانگى خداوند
گفتار امام (عليه السلام): و اعلم يا بنى أنه لو كان لربك شريك لأتتك رسله و لرأيت آثار ملكه و سلطانه و لعرفت أفعاله و صفاته؛ بدان اى پسرم! اگر پروردگارت شريك داشت پيامبرانش به سوى تو مى آمدند، و آثار ملك و قدرتش را مى ديدى، و افعال و صفاتش را مى شناختى.
دليل و برهان عقلى است بر يگانگى صانع، زيرا هر پيامبرى كه آمده از سوى پروردگار واحدى آمده. بنابراين اگر پروردگار ديگرى وجود داشت او نيز پيامبرانى مى فرستاد، و هم چنين هر چه از آثار ملك و قدرت مشاهده مى كنيم جز از خدا يكتا نيم بينيم، پس اگر خداى ديگر وجود داشت او هم آسمان ها و زمين ديگرى مى آفريد، همان گونه كه براى كشورهاى ديگرى غير از كشور خودمان فرمان روايان ديگرى مى بينيم.
هر چه از افعال و صفات خدا مى شناسيم جز از خالق يكتا نيست، پس اگر خالق ديگرى وجود داشت صفاتش را به ما مى شناساند و اظهار مى داشت كه صفات من چنين است و با صفات خالق ديگر مغاير دارد؛ مثلا عبد الملك مروان اخلاق و خصوصيات خود را چنين ستود كه نه مانند عثمان است و نه معاويه و نه يزيد سه حاكمى كه پيش از او و از خاندانش بودند.
استدلال بر يگانگى خداى تعالى به وسيله برهان عقلى در قرآن نيز بسيار است مانند گفتار خداى تعالى: قل لو كان معه الهة كما يقولون اذا لا بتغوا الى ذى العرش سبيلا * سبحانه و تعالى عما يقولون علوا كبيرا (1136) ؛ اى رسول ما مشركان را بگو با خداى يكتا چنان كه شما مى گوييد خدايان ديگر بود در اين صورت آن خدايان بر خداى عرش راه مى گرفتند، خدا از آن چه مى گويند برتر و منزه است.
و مانند قول خداى تعالى: أم اتخذوا الهة من الأرض هم ينشرون * لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا فسبحان الله رب العرش عما يصفون (1137) ؛ بلكه اين مرد مشرك نادان خدايانى از همين زمين برگرفته و آن ها را جان آفرين پندارند. اگر در آسمان و زمين به جز خداى يكتا خدايانى وجود داشت همانا خلل و فساد در آسمان و زمين راه مى يافت، پس بدانيد پادشاه ملك وجود خداى يكتاست، و از اوصاف و اوهام مشركان جاهل پاك و منزه است.
و مانند آيه شريفه: ما اتخذ الله من ولد و ما كان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق و لعلابعضهم على بعض سبحان الله عما يصفون (1138) ؛ خدا هرگز فرزندى اتخاذ نكرده و هرگز خدايى با او شريك نبوده كه اگر شريكى بود در اين صورت هر خدايى به سوى مخلوق خود روى كرده و بعضى از خدايان بر بعضى ديگر علو و برترى مى جست، خدا از آن چه مشركان مى گويند پاك و منزه است.
و مانند اين آيه: قل أرأيتم شركاء كم الذين تدعون من دون الله أرونى ماذا خلقوا من الأرض أم لهم شرك فى السموات أم آتيناهم كتابا فهم على بينة منه بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا (1139) ؛ (اى رسول ما مشركان را) بگو كه شما خداى يگانه را رها كرده و بتان را شريك خدا خوانديد با من بگوييد و نشانم دهيد كه اين بتان آيا چيزى در زمين آفريده اند يا شركتى در خلقت آسمان ها با خدا داشته اند، يا حجت يا كتابى بر آن ها آمده كه بر عقيده شرك خود برهانى آرند، بلكه ستم كاران (مشرك) را حجتى جز وعده دروغى كه به آن يكديگر زا مى فريبند چيزى در دست نيست.
و مانند قول خداى تعالى: أمن خلق السموات و الأرض و أنزل لكم من السماء ماء فأنبتنا به حدائق ذات بهجة ما كان لكم أن تنبتوا شجرها أله مع الله بل هم قوم يعدلون * أمن جعل الأرض قرارا و جعل خلالها أنهارا و جعل لها رواسى و جعل بين البحرين حاجزا أله مع الله بل أكثرهم لا يعلمون * أمن يجيب المضطر اذا دعاء و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض أله مع الله قليلا ما تذكرون * أمن يهديكم فى الظلمات البر و البحر و من يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته أاله مع الله تعالى الله عما يشركون * أمن يبدؤا الخلق ثم يعيده و من يرزقكم من السماء و الأرض اله مع الله قل ها توا برهانكم ان كنتم صادقين (1140) ؛ آيا آن كيست (جز خداى يكتا) كه آسمان ها و زمين را خلق كرده و از آسمان براى شما باران مى فرستد تا به آن درختان باغ و بستان هاى شما را در كمال سبزى و خرمى مى رويانيم، هرگز شما از پيش خود قادر بر رويانيدن آن درختان نيستيد آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست (هرگز خدايى نيست) لكن اين مشركان روى از خدا مى گردانند، آيا آن كيست (جز خداى يكتا) كه زمين را آرامگاه شما قرار داد و در آن نهرهاى آب جارى كرد و كوه ها برافراشت و ميان دو دريا حائل گردانيد، آيا با وجود خداى قادر يكتا خدايى هست (هرگز نيست) لكن اكثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند، آيا آن كيست كه دعاى بيچارگان مضطر را به اجابت مى رساند و رنج و غم آنان را برطرف مى سازد و شما مسلمين را جانشين اهل زمين قرار مى دهد، آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست (هرگز نيست) لكن اندكى مردم متذكر اين حقيقت اند. آيا آن كيست كه در تاريكى هاى بر و بحر عالم (شما را هدايت مى كند) و كيست كه به بادهاى مژده باران رحمت مى فرستد، آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست (هرگز نيست) او بسى يرترين و بالاتر است از آن چه (مشركان جاهل) شريك وى مى شمرند، آيا آن كيست كه نخست آفرينش را آغاز مى كند، آن گاه همه را به سوى خود باز مى گرداند، آيا آن كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى مى دهد آيا با وجود خداى يكتا خدائى هست (هرگز نيست) مشركان را بگو اگر راست مى گوييد كه غير خدا هم كسى در آفرينش مؤثر است بر دعوى خود برهانى بياوريد.
و لكنه اله واحد؛ اما خدا، خدايى است يكتا. بعد از آن كه ثابت شد كه او را شريك نيست.
كما وصف نفسه؛ آن گونه كه خدا خود را وصف كرده است. آن جا كه فرموده: قل هو الله أحد... (1141) و پيش از اين كه از براهين عقلى بر عدم امكان تعدد خدا آگاه شدى.
هنگامى كه حباب بن منذر در روز سقفيه به قريش گفت: اگر نمى پذيريد، پس از ما اميرى باشد و از شما اميرى. عمر گفت: افسوس كه دو شمشير در يك غلاف جمع نمى شود. (1142)
و نيز ابن عباس در جنگ حره در طائف به سر مى برد، پرسيد حاكم اهل مدينه كيست، گفتند: عبد الله بن مطيع بر قريش و عبد الله بن حنظله بر انصار، پس با تعجب گفت: دو فرمان روا! قوم به هلاكت رسيدند. (1143)
و هنگامى كه عبدالمك به جنگ مصعب رفت. عمرو بن سعيد اشدق درب دروازه دمشق را به روى او بست. پس عبدالملك بازگشت و با عمرو پيمان صلح بست كه او جانشين وى باشد و با هر كدام از كار گزارانش كارگزارى از جانب او، و بيت المال هم در اختيار او باشد. سپس يك روز عبدالملك پيكى به نزد عمرو فرستاد و به وى پيغام داد كه دوست دارم با تو خصوصى ديدار كنم و راجع به مسائلى با تو مشورت نمايم، و چون عمرو آمد عبدالملك دستور داد او را دست گير كنند و به برادرش فرمان داد او را بكشد، و خود براى نماز به مسجد رفت، ولى وقتى بازگشت او را زنده ديد، پس به برادر خود ناسزا گفت و خود شمشير به دست گرفت و به عمرو گفت: اگر مى دانستم تو زنده مى مانى و حكومت من هم چنان پا برجاست خون چشمم را فداى تو مى نمودم و لكن كم اتفاق مى افتد كه دو قدرتمند در محلى اجتماع كنند مگر اين كه يكى بر ديگرى ستم روا مى دارد و در همين موقع حربه را برداشت و او را به قتل رسانيد. (1144)
و منصور به قتيبة بن مسلم گفت: راجع به قتل ابو مسلم چه مى گويى؟ گفت: لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا (1145) ؛ اگر در آسمان ها و زمين خدايانى غير خدا باشد تباه مى گردند. منصور گفت: بس است اى ابأميه! (1146)

قدرت خدا بى رقيب و جاودان
لا يضاده فى ملكه أحد؛ هيچ كس نمى تواند با قدرتش مخالفت كند. هم چنان كه بسيارى از پادشاهان دنيا با هم تضاد و دشمنى دارند.
و لا يزول أبدا و لم يزل؛ وجودش ابدى و ازلى است. يعنى خدا ابدى و سرمدى است.
أول قبل الأشياء بلا أوليه و آخر بعد الأشياء بلا نهاية؛ سر آغاز هستى است كه پيش از همه موجودات وجود داشته، بدون اين كه خود آغازى داشته باشد، و آخر هستى است كه پس از تمام موجودات وجود خواهد داشت. هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم (1147) ؛ اول و آخر هستى و پيدا و پنهان وجود همه خداست، و او به همه امور عالم و داناست.

عظمت ربوبيت خدا فراتر از چشم و دل
عظم عن أن تثبت ربوبيته باحاطه قلب أو بصر؛ خدا عظيم تر از آن است كه ربوبيتش با قلب و چشم درك گردد. امام جواد (عليه السلام) مى فرمايد: خاطره دل ها دقيق تر از ديدن به چشم هاست، زيرا تو گاهى با خاطره دل سند و هند و شهرهايى كه به آن نرفته اى تصور مى كنى ولى با چشمت درك نمى كنى، خاطره دل ها خدا را درك نمى كند چه رسد به بينايى چشم ها. (1148)
فاذا عرفت ذلك؛ اكنون كه اين واقعيت را دانستى. از اين كه خدا يكتاست و هيچ كس نمى تواند در حكومتش با او برابرى كند، و اين كه ازلى و ابدى است، و اين كه سر آغاز هستى است بدون اين كه خود سر آغازى داشته باشد و آخر است بدون اين كه پايان داشته باشد، و ربوبيتش عظيم تر از آن است كه چشم يا قلبى بر او احاطه داشته يابد.

انسان ناتوان در برابر تواناى مطلق
فافعل كما ينبغى لمثلك؛ به گونه اى عمل كن كه براى مثل تويى شايسته است، انسانى بيچاره كه گلو گرفتن او را مى كشد، و پشه او را مى آزرد، و عرق بدبويش مى گرداند.
اجلش پوشيده، بيمارى هايش پنهان و عملش ثبت شده است.
أن يفعله فى صغر خطره؛ انسانى كه منزلتش كوچك است.
صغره خطره: ناچيز بودن ارزش او.
و قله مقدرته؛ توانايى او ضعيف. كه اگر تقدير و اراده خدا همراه نباشد توان انجام هيچ كارى را ندارد.
و كثره عجزه؛ عجزش بسيار، در كارها و كردارش، اگر چه پادشاه باشد.

ما    كل    يتمنى    المرء   iiيدركه        تجرى الرياح بمال لا تشتهى السفن

(1149)

چنين نيست كه هر چه انسان آرزو كند به آن برسد كه گاهى وزش باد به خلاف ميل كشتى است.
و عظيم حاجته الى ربه؛ و عظيم بودن نياز او به پروردگارش، در هر آن و لحظه اى و در دعاى ابو حمزه ثمالى آمده: لا الذى أحسن استغنى عن عونك و رحمتك، و لا الذى أساء و اجترء غليك و لم يرضك خرج عن قدرتك (1150) ؛ نه آن كسى كه نيكى كند از يارى تو و لطف و رحمتت بى نياز است، و نه آن كه بدى كند و بر حكم تو بى باكى نمايد، و به راه رضا و خشنوديت نرفته از قدرتت بيرون است.
فى طلب طاعته؛ در طلب طاعت او (خدا). با توفيق الهى.
و الخشية من عقوبته؛ و ترس از كيفرش. در نسخه مصرى اين گونه آمده، ولى صواب و الرهبة است، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (1151) و ابن ميثم و خطى آمده است كه معناى آن ترس است.
و الشفقة من سخطه؛ و بيم از غضب او (خدا). شفقه: خوف. سخط: غضب، همانا غضب خدا نابود ساختن و به هلاكت رساندن كسى است كه مورد غضب او قرار گرفته است.
فانه لم يأمرك الا بحسن و لم ينهك الا عن قبيح؛ زيرا خدا تو را جز به نيكى فرمان نداده و جز از زشتى نهى نكرده است، بنابراين اطاعت او عقلا بر ما واجب است، چه نسبت به او امر او، زيرا به صلاح ماست. و چه نواهى او، زيرا ارتكاب آن ها مفسده انگيز و به زيان ما مى باشد.

34. حكمت 250
عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود؛
خداى سبحان را با به هم خوردن تصميم ها و شكسته شدن اراده ها، و باز شدن گروه ها شناختم.

پيدايش خواطر دليل بر صانع
ابن ابى الحديد آورده: اين گفتار امام (عليه السلام) متضمن مطلب دقيقى است كه متكلمين در باب خواطرى كه بدون موجب به ذهن خطور مى كنند گفته اند، زيرا ممكن نيست كه خودش شخص آن ها را پديد آورده باشد وگرنه لازم مى آيد ترجيح جانب وجود بر عدم بدون مرجع - زيرا فرض اين است كه وجبى براى وجود آن ها نبوده - پس ناچار بايد بگوييم عاملى براى بيرون از ذات انسان ها پديد آورده و آن همان چيزى است كه به نام صانع عالم ناميده مى شود.

تصميم هاى مختلف عضد الدوله
گويند عضد الدوله پرونده اى به دستش رسيد و دستور داد متهم را دار زنند، و سپس خادم ديگرى را به نزد مطهر - كه وزير او بود - فرستاد و به او پيغام داد كه او را دار نزن، بلكه از زندان بيرون بياور و دست راستش را قطع كن، و پس از آن خادم سومى را فرستاد و به او گفت: به او بگو تنها عصب هاى دو پايش را قطع كند و پس از اندك زمان ديگرى را فرستاد و به او گفت: به او بگو وى را با غل و زنجير به قلعه سيراف منتقل نموده در آن جا نگه دارد. و بدين ترتيب در يك ساعت چند تصميم مختلف گرفت. (1152)

بيان مؤلف پيرامون گفتار امام (عليه السلام)
مؤلف: ظاهرا روايتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده: ما من آدمى الا و قلبه بين اصبعين من أصابع الله (1153) ؛ هيچ انسانى نيست مگر اين كه قلب او ميان دو انگشت از انگشتان خدا قرار دارد. در معناى اين فرمايش امام (عليه السلام) است: عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود به اين كه معناى حديث رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين باشد كه خداى تعالى در قلوب بندگانش هر طور بخواهد تصرف مى كند، از جمله اين كه بنده بر انجام كارى تصميم مى گيرد و خدا آن را بر هم مى زند و عزمش را سست مى نمايد، و بر عكس گاهى تصميم ندارد و سپس اراده مى كند به مانند كسى كه انگشترى را در ميان دو انگشتش گرفته هر طور بخواهد آن را مى گرداند، و شاهد بر اين معنا گفتار خداى تعالى است: و اعلموا أن الله يحول بين المرء و قلبه و أنه اليه تحشرون (1154) ؛ و بدانيد كه خدا در ميان شخص و قلب او حايل است و همه به سوى او محشور خواهيد شد.
و نيز حديث قدسى: لا تفضوا أوقاتكم بسب الملوك فان قلوبها بيدى أجعلها رحيما عليكم؛ اوقات خود را به بدگويى از پادشاهان نگذرانيد، زيرا دل هاى آنان در اختيار من است، آن ها را نسبت به شما مهربان مى سازم (1155).

نقل و نقد گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) راجع به حديث رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)
و اما گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در مجازات النبويه كه گفته: معناى اين قلب مؤمن در ميان دو اصبع (انگشت) از انگشتان خداست اين است كه اصبع به معناى نعمت و اثر نيك است، مانند قول (راعى):

ضعيف العصا بادى العروق ترى له        عليها  اذا  ما  أجدب  الناس  iiاصبعا

شتر چران ورزيده و ماهرى است كه شتران را آزار نمى دهد، و آثار نيك چرانيدن او را به هنگام خشك سالى بر شترانش مى بينى.
يعنى هيچ انسانى نيست مگر اين كه قلب او از جانب خداى سبحان ميان دو نعمت نيكو قرار دارد: يكى يمنت و لطف الهى درباره او به شناخت خالق و رازق خويش، و ديگرى تفضل و امتنان الهى درباره او با نيكو گردانيدن خلق و خوى او، و وسعت بخشيدن به روزى او. (1156)
مورد اشكال است، زيرا موضوع اين دو نعمت كه گفته نفس انسان است نه قلب او و اگر در اول (معرفت خالق) با تكلف بپذيريم كه راجع به قلب انسان است ولى در دوم به هيچ وجه صحيح نمى باشد. به علاوه اين كه مطلب او راجع به نعمت اول اساسا مطلب درستى نمى باشد، زيرا بسيارند افرادى كه كه از نعمت معرفت خالق و رازقشان بى بهره اند، بلكه شماره اين قبيل افراد از كسانى كه داراى معرفت اند بيشتر است، با اين كه مضمون خبر اين است كه تمام افراد بشر برخوردار از چنين نعمتى هستند، مضافا به اين كه ميان اين دو تعبير لفلان على اصبع و أمرى بين اصبعيه فرق است، زيرا معناى اول اين است كه فلان بر من نعمتى دارد و اما دوم معنايش اين است كه اختيار كار من با اوست، و روايت ياد شده از قبيل دوم است.

نامه طنزآميز مردى به حجاج
به هر حال، در عيون ابن قتيبه آمده: مريد به يزيد بن ابو مسلم نامه اى داد تا آن را به حجاج تسليم كند، يزيد در نامه نگريست، پس به آورنده نامه گفت: مطالبى كه در نامه ات نوشته اى حوايجى نيست كه بر امير عرضه شود، مرد اصرار كرد كه آن را بر حجاج عرضه كند، شايد تقدير الهى يار شود امير در عين ناخرسندى حاجتش را بر آورده سازد. يزيد نامه را پيش حجاج برد و سخن آن مرد را نيز به او ابلاغ كرد، حجاج نامه را خواند و به يزيد گفت: به مرد بگو حاجت تو با تقدير همراه شد، و قد قضيناها و نحن له كارهون؛ و ما آن را روا ساختيم در حالى كه از آن ناخرسند بوديم (1157).

بازگشت (بشار) شاعر از عقايد كفر آميزش
در اغانى ابو الفرج آمده: احمد بن ابو خالد گويد: پدرم برايم نقل كرد كه با بشار شاعر گفت و گو مى كردم، و آيين زشت او را از تمايل به كفر و الحاد بر او انكار مى نمودم، و او مى گفت: من به هيچ چيز جز آن چه كه خود و يا مانندش را مشاهده كرده ام اعتقاد ندارم، و در اين باره زياد با خود مجادله و بحث مى كرديم، تا اين كه يك روز به من گفت: اى ابا خالد من هم جز به آن چه كه تو اعتقاد دارى اعتقاد ندارم، و به راستى كه افكار و عقايد ما خارى و بيچارگى است و در اين باره مى گويم:

طبعت   على   ما   فى  غير  iiمخير        هو  اى  و  لو  خيرت  كنت iiالمهذبا
أريد  فلا  أعطى  و  أعطى  فلم iiأرد        و   قصر   علمى   أن  أنال  iiالمغيبا
فأصرف عن قصدى و علمى مقصر        و  أمسى  و  ما  أعقبت  الا  التعجبا

هواى نفس من افكار باطلى را ناخواسته بر من تحميل مى نمايد و اگر اختيار داشته باشم راه راست و آراستگى بر مى گزينم، تصميم مى گيرم ولى نمى بخشم، و گاه بدون اراده مى بخشم، آگاهى من از درك حقايق پنهان كوتاه است، از قصد خويش باز گردانده مى شوم و علم من بسى اندك است، و شبانگاه از اين قضيه جز تعجب چيزى ندارم. (1158)

35. حكمت 351
عند تناهى الشدة تكون الفرجة، و عند تضايق حلق بلاء يكون الرخاء؛
هنگامى كه سختى ها به نهايت رسد گشايش پديد آيد، و هنگامى كه حلقه هاى بلاء تنگ شود آسايش و راحتى فرا مى رسد.
اين مطالب نيز يكى از شواهد و ادله وجود بار تعالى است، زيرا گشايش و آسايش براى انسان تا از نابودى رها يابد، بمانند دفع آفات و بلاها از جهان تا اين كه از بين نرود و دليل بر وجود صانع حكيم رئوف و رحيم است، آرى، خداوند از روى حكمت براى انسان شدت و سختى پيش مى آورد آنگونه كه براى عالم آفت و بلا و پس از مدت زمانى با رأفت و رحمت خويش آن ها را بر طرف مى سازد. و در اين باره كتاب ها تأليف شده است، از جمله كتاب ابو الحسن مدائنى و كتاب حسين بن سعد دهستانى و كتاب ابن ابى الدنيا بغدادى و كتاب محسن بن على تنوخى.

آزادى پس از پانزده سال زندانى
در شرح بغداد در شرح حال يعقوب بن داود سلمى كه (مهدى) - خليفه عباسى - او را وزير خود گردانده و سپس به علت اين كه او مرد علوى را كه مهدى دستور قتلش را به وى داده و او علوى را آزاد كرده و در سردابى زندانى كرده بود آورده: يعقوب گويد: مهدى مرا در چاهى زندانى نموده و بالاى آن سقفى زد و من مدت پانزده سال در آن ماندم تا اين كه مدتى از خلافت هارون الرشيد سپرى شد، و هر روز يك قرص نان و يك كوزه آب در ميان چاه برايم سرازير مى كردند، و اوقات نماز را به من خبر مى دادند، تا اين كه در رأس سال سيزدهم كسى به خوابم آمد و گفت:

حنا  على يوسف رب iiفأخرجه        من قعر جب و بيت حوله غمم

يوسف را پروردگارى مهربان از ته چاه و اتاقى كه گرداگردش را غم فرا گرفته بيرون آورد.
پس حمد الهى به جا آوردم و گفتم: هنگام گشايش فرا رسيد، و يك سال گذشت و خبر نشد و سپس بعد از يك سال همان كس به خوابم آمد و گفت:
عسى الكرب الذى أمسيت فيه        يكون    وراءه   فرج   قريب
فيأ  من  خائف  و  يفك  iiعان        و  يأتى  أهله  النائى iiالغريب

اميد است اندوهى كه در آن مدتى سپرى كرده اى به زودى گشايش قريبى در پى آن باشد پس بيمناك ايمن گردد و گرفتار آزاد شود و غريب دور از وطن به آغوش خانواده اش باز گردد.
پس صبح گاهان مرا صدا زدند كه پنداشتم وقت نماز است، و ديدم ريسمان سياهى در ميان چاه انداختند و به من گفتند: كمرت را با آن ببند، و من چنين كردم و مرا بيرون آوردند و وقتى در برابر نور قرار گرفتم چشمانم تار شد، پس مرا پيش رشيد بردند - تا اين كه گويد - رشيد به من گفت: به خدا سوگند هيچ كس براى تو شفاعت نكرده فقط من ديشب دختر بچه ام را سوار بر گردنم نموم در اين موقع يادم آمد كه تو مرا در كودكى بر گردن خود سوار مى نمودى، پس دلم به حال تو سوخت. (1159)

پاسخ مناسب (ابراهيم صولى)
و در معجم الادباء آمده: اين شعر را براى ابراهيم صولى خواندند.

ربما تجزع النفوس من الأمر        له     فرجة    كحل    العقال

بسا افراد كه از نوعى گرفتارى بى تابى مى كند در حالى كه براى آن گشايش (سريعى) است بمانند گشودن عقال.
پس او گفت:
و لرب نازلة يضيق بها الفتى        ذرعا  و عندالله منها iiالمخرج
كملت  فلما استحكمت iiحلقاتها        فرجت و كنت أظنها لا iiتفرج

بسا بلا و مصيبت كه جوان را دل تنگ ساخته حال آن كه راه نجات از آن نزد خداست، گرفتارى ها به نهايت رسد و چون حلقه هاى بلا محكم گشت گشايش شود، كه من پنداشتم آن سختى ها را هيچ راه نجاتى نيست. (1160)

36. از خطبه 81
و من خطبة له (عليه السلام) عجيبة:
الحمد لله الذى علا بحوله، و دنا بطوله، مانح كل غنيمة و فضل، كاشف كل بلية و أزل، أحمد على عواطف كرمه، و سوابغ نعمه، و أومن به أولا باديا، و أستهديه قريبا هاديا، و أستعينه قادرا قاهرا، و أتوكل عليه كافيا ناصرا.
از خطبه هاى شگفت آور آن حضرت (عليه السلام) است كه مى فرمايد:
حمد خدا را با قدرتش (بر همه چيز) برترى دارد، و با فضل و منتش (با همه چيز) نزديك است، بخشنده هر نعمت و غنيمتى است، و بر طرف كننده هر بلا و شدتى، او را با كرامت هاى عطوف آميز و نعمت هاى سرشارش مى ستايم، و به او ايمان مى آورم كه مبدأ هستى و ظاهر آشكار است، و از او هدايت مى جويم كه نزديك و راهنماست، و از او يارى مى طلبم كه پيروز و تواناست، و بر او توكل مى كنم كه كافى و ياور است.

نقل خطبه به روايت امالى طوسى (رحمه الله تعالى عليه)
مؤلف: شيخ طوسى در امالى به طور مسند از ابن عباس نقل كرده كه گويد: امير المؤمنين (عليه السلام) خطبه خواند و فرمود: الحمد لله الذى لا يحويه مكان، و لا يحده زمان، علا بطوله، و دنا بحوله، سابق كل غنيمة و فضل، و كاشف كل عظيمة و أزل...؛ حمد خدا را كه مكان او را فرا نمى گيرد و زمان او را محدود نمى سازد، خدايى كه با منتش برتر آمده، و با قدرتش نزديك است، پيشى گيرنده به هر غنيمت و نعمتى است، و بر طرف كننده هر بلا و مصيبت، او را بر وجود كرم و نعمت هاى فراوانش مى ستايم، و از او براى رسيدن به رضايتش و راضى شدن به قضائش يارى مى طلبم، و به او ايمان مى آورم ايمان حقيقى، و بر او توكل مى كنم از روى يقين، و گواهى مى دهم اين كه نيست خدايى جز خدا، او كه آسمان برافراشت و بنا نمود، و زمين را صاف گردانده بگسترانيد. أخرج منها ماءها و مرعاها * و الجبال أرساها (1161) ؛ و در آن آب و گياه پديد آورد و كوه ها را عماد آن ساخت. آفرينش موجودات او را خسته و عاجز نمى كند، و اوست خداى بلند مرتبه و عظيم (1162).

بررسى عنوان خطبه
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): و من خطبة له عجيبة؛ از خطبه هاى شگفت آور آن حضرت (عليه السلام).
در نسخه مصرى اين گونه آمده، ولى در نسخه ابن ابى الحديد آمده: و من خطبة له (عليه السلام) و تسمى بالغراء و هى من الخطب العجيبة (1163) ؛ از خطبه آن حضرت (عليه السلام) است كه غراء ناميده مى شود و از خطبه هاى شگفت آور آن حضرت (عليه السلام) است. و در نسخه ابن ميثم آمده: و من خطبة له (عليه السلام) و هى من الخطب العجيبة تسمى الغراء (1164) ؛ خطبه اى كه از آن حضرت كه از خطبه هاى عجيب است و غراء ناميده مى شود.
در نسخه خطى مصحح با تاريخ سال 1075 آمده: و من خطبة له (عليه السلام) عجيبة تسمى الغراء؛ خطبه شگفت آور آن حضرت (عليه السلام) كه غراء ناميده مى شود.
اين اختلاف ميان نسخه ها تعجب آور است و شايد تصحيف رخ داده باشد.
در هر حال از اتفاق هر سه نسخه بر جمله و تسمى الغراء معلوم مى شود كه اين فقره از نسخه مصرى افتاده است. ولى اين كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در آخر خطبه فرموده: و من الناس من يسمى هذه الخطبة الغراء؛ و بعضى از مردم اين خطبه را غراء مى نامند با نقل آن كه در عنوان خطبه سازگار نمى باشد، و شايد او گفتار خود را در عنوان خطبه فراموش كرده، و در هر صورت ابن ابى الحديد پس از بيان نكاتى پيرامون واژه ها و معانى اين گفتار آورده: بيان اين نكات لطيف و دقيق از معجزات آن حضرت است. (1165)

خدا با قدرتش بر همه چيز برتر آمده
الحمد لله الذى علا بحوله؛ حمد خدا را كه با قدرتش (بر همه چيز) برتر آمده. بحوله: با قوت و قدرتش. ابن ميثم آورده: امام (عليه السلام) خداى تعالى را به اعتبار داشتن چهار صفت از صفات جلالش ستوده است. اول صفت علو، و از آن جا كه مقصود از آن علو مكانى نبوده، زيرا خدا منزه از جسميت است، پس مقصود علو رتبى و معنوى است به اعتبار اين كه او مبدأ و مرجع هر موجودى است، بنابراين او بلند مرتبه است به طور مطلق كه هيچ موجودى در وجود و كمال برتر از او نيست، و از آن جا كه اين علو اعتبارى است راجع به پروردگار در قياس با تمام موجودات كه از قدرت و قوه لايزال او صادر گشته اند لاجرم امام (عليه السلام) براى لحوق اين (علو) به ذات اقدس اله مبدأ و منشأيى قرار داده كه حول و قوه او باشد. (1166)

قريب بودن خدا به موجودات
و دنا بطوله؛ و با فضل و منتش (به همه چيز) نزديك است. بطوله: با فضل و امتنانش.
ابن ميثم گفته: از آن جا كه معناى قرب و نزديك بودن درباره خدا - به مانند فقره قبل - قرب مكان نيست پس مقصود قرب اعتبارى است كه عقول ما آن را از افضه نعمت هاى او بر موجودات قابل آن نعمت ها اعتبار مى نمايد، و ما آن را از افاضه نعمت هاى او بر موجودات قابل نعمت ها اعتبار مى نمايد، و ما اين قرب را در نمايش نعمت هاى او بر موجودات مى نگريم، به همين جهت امام (عليه السلام) طول و من الهى را مبدأ دنو و قرب او قرار داده است. (1167)
مانح كل غنيمة؛ و بخشنده هر غنيمتى است. مانح: بخشنده. ... و لا تقولوا لمن ألقى اليكم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحياة الدنيا فعند الله مغانم كثيرة (1168) ؛ و به آن كس كه اظهار اسلام كند نسبت كفر مدهيد تا (به بهانه اى) مال و جانش را بر خود حلال كنيد كه غنائم بى شمار نزد خداست.
و فضل؛ و (بخشنده) هر نعمتى است. ... و يؤت كل ذى فضل فضله (1169) ؛ ... و در حق هر مستحق رحمتى تفضل فرمايد.