آفرينش موجودات بر طبق اراده خدا
بلا قدرة منها كان ابتداء خلقها؛ موجودات در ابتداى خلقشان هيچ گونه قدرت و اختيارى از خود نداشتند. ظرف اول بلا قدرة خبر كان است كه به علت مهم بودنش در قصد متكلم مقدم شده است. و ظرف دوم منها متعلق به ظرف اول است. آرى، چگونه چنين نباشد حال آن كه در آغاز وجودى نداشته اند تا قدرتى داشته باشند.
و بغير امتناع منها كان فناؤها؛ و فناء و نيستى موجودات نيز بدون ابا و امتناع از ايشان خواهد بود. اگر چه بقا داشته باشند. جمله بغير امتناع منها از جهت تركيب مانند جمله سابق است كه توضيح داده شد.
و لو قدرت الامتناع دام بقاؤها؛ و اگر قادر بر اكتناع (از فناء) بودند جاودان بودند. به سبب امتناع از فنا.
در نسخه مصرى دام آمده، و صواب: لدام مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (967) و ابن ميثم و خطى آمده است.

خستگى در كار خدا هرگز
لم يتكاده صنع شى ء منها اذ صنعه؛ آفرينش هيچ يك از موجودات بر او دشوار نبوده.
لم يتكأده: سخت و دشوار نيامد. و ما ذلك على الله بعزيز (968) ؛ اين كار اصلا بر خدا دشوار نيست.
و لم يؤده منها خلق ما خلقه و برأه؛ و خلقت آن چه به وجود آورده او را خسته و وامانده نساخت. لم يؤده بدون واو، يعنى بر او سخت و سنگين نيامد. برأه: آفريد آن را بدون داشتن الگو و نمونه.
و لم يكونها لتشديد سلطان؛ خداوند موجودات را به خاطر استحكام بخشيدن به حكومت خود نيافريد:. لم يكونها: ايجاد نكرد آن ها را... .و مقصود آن است كه خداوند به مانند سلاطين و قدرتمندان جهان نيست كه به منظور تشديد اركان حكومت خويش اقدامات و تمهيداتى انجام مى دهند.

ارتش نيرومند معتصم
از جمله معتصم (خليفه عباسى) بنا به نقل مروج الذهب (969) چهار هزار مرد جنگى از اتراك گرد آورده انواع لباس ها حريد و كمربندهاى زرين و جواهر آلات بر آنان پوشانده و از ساير لشكريانش ممتاز ساخت. و هم چنين جماعتى از اطراف مصر و يمن و قيس برگزيده آنان را مغاربه ناميد، و رجال خراستن را از فراغنه و غير ايشان از اشروسيه مهيا ساخته در ارتش خود به خدمت گرفت، و بدين ترتيب شمار لشكريانش فزونى يافته به طورى كه ازدحام آنان موجب زحمت و آزار براى ساكنان بغداد گرديده مجبور به خروج از بغداد شده و به محل سامرا منتقل گرديده و شهر سامرا را بنا نهاد.
و لا خوف من زوال و نقصان؛ و نه به علت ترس از نابودى و نقص. مانند مردم كه دژها و بناها محكم مى سازند تا آنان را از خطر زوال و نقصان محفوظ دارد.
و لا للاستعانة بها على ند مكاثر؛ و نه براى استعانت در برابر همتايى كه از غلبه او مى ترسيد.
ند: مثل و مانند
و لا للاحتراز بها من ضد مثاور؛ و نه به منظور احتراز از دشمنى مهاجم. احتراز: تحفظ.
مثاور: مهاجم. منصور از زير كاخ خود تا بيرون شهر كانال در موقع هجوم و غلبه دشمن از اين طريق فرار كند.
و لا للازد ياد بها فى ملكه؛ و نه به خاطر گسترش دادن به اقتدار خويش. مانند پادشاهان دنيا شهرها مى سازند.
و لا لمكاثرة شريك فى شركه؛ و نه به جهت برترى جويى بر شريك خود در شركت. به مانند اهل دنيا كه به وسيله مال اندوزى و تكثير اولاد بر يكديگر مباهات مى كنند.
و لا لوحشتة كانت منه فأراد أن يستانس اليها؛ و نه به علت ترس از تنهايى كه خواسته با آن ها انس گيرد. يعنى علت اين كه خداوند مخلوقات را آفريد اين نبود كه از تنهايى بيرون آمده، بدين وسيله ترس و وحشت او بر طرف شود.

نابود ساختن دنيا
ثم هو يفنيها بعد تموينها؛ آن گاه خدا موجودات را پس از آفرينش نابود مى سازد. هو يعنى خداى تعالى. تكوينها: ايجاد مخلوقات.
لا لسأم دخل عليه فى تصريفها و تدبيرها؛ نه به علت خستگى از چرخانيدن و اداره آن ها.
سأم: خستگى و ملال. يعنى خداوند در چرخانيدن و تغيير و تحول امور دنيا، و اداره و تدبير آن ها به نحو شايسته و بايسته دچار خستگى نگرديد.
و لا لرحة واصلة اليه؛ و نه به خاطر رسيدن به راحتى و آسودگى. از افناى آن ها.
و لا لثقل شى ء منها عليه؛ و نه به جهت سنگينى و زحمتى كه براى او داشته اند. در ايام وجود و بقائشان.
لم يمله طول بقائها فيدعوه الى سرعة افنائها؛ طولانى شدن بقاى موجودات خدا را خسته نكرده تا ناگريز شود زود جهان را نابود سازد. لم يمله: او را ملول و خسته نگردانيد.
فيدعوه... يعنى تا اين كه اين خستگى او را وادار به نابود ساختن دنيا نموده تا خستگيش زياد نشود.

جهانى متقن استوار
لكنه سبحانه دبرها بلطفه؛ بلكه خداى سبحان با لطف خويش جهان را تدبير مى كند. يعنى در ايام ابقاى دنيا. الذى أعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (970) ؛ خداى ما آن كسى است كه همه موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده و سپس به راه كمالش هدايت كرده است.
و أمسكها بأمره؛ و با فرمان خود نگه مى دارد. تا از هم نپاشيده و مضمحل نگردد.
و أتقنها بقدرته؛ و با قدرت خود متقن و استوار بر پا مى دارد. أتقنها: استوار و پابرجا ساخت، پس در چرخش امور دنيا انقطاع و وقفه اى بر خلاف مسير حركتشان نيست.

بازگرداندن دنيا پس از فنا
ثم يعيدها بعد الفناء من غير حاجة منه اليها؛ سپس خداوند دنيا را پس از نابودى باز مى گرداند. بدون اين كه به آن نيازى داشته باشد. مانند كسى كه خانه اش را خراب مى كند و سپس آن را به منظور سكونت در آن مى سازد.
و لا استعانة بشى ء منها عليها؛ و نه به علت اين كه از آن كمكى بخواهد. مانند مردم در انگيزه ها و عوامل اعمالشان.
و لا لانصراف من حال وحشة الى حال استئناس؛ و نه به خاطر اين كه ترس تنهايى را به انس و الفت مبدل سازد. يعنى اين باز گرداندن دنيا به جهت رفع ترس تنهايى هنگام فنا نيست زيرا در آن حال ترسى وجود نداشته است.
و لا من حال جهل و عمى الى حال علم و التماس؛ و نه اين كه بخواهد از حال جهل و كورى به آگاهى و بينائى برسد. يعنى جهل و كورى كه در حال افناى دنيا داشته، زيرا در آن حال جهل و كورى نبوده است. در نسخه مصرى اين گونه الى حال علم آمده، ولى صواب الى علم است چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (971) آمده است. و التماس به معناى آگاهى يافتن و بينايى است.
و لا من فقر و حاجة الى غنى و كثرة؛ و نه اين كه از فقر و نيازى به ثروت و كثرت برسد. يعنى فقر و نيازى كه در حال فناء دنيا داشته به وسيله اعاده آن به ثروت و فراوانى مبدل شود زيرا در آن حال فقر و نيازى نبوده است.
و لا من ذل و ضعة الى عز و قدرة؛ و نه اين كه از ذلت و انحطاط به عزت و قدرت برسد.يعنى اين كه ذلت و انحطاط حال انعدام دنيا، پس از باز گرداندن آن به عزت و قدرت مبدل گردد. چرا كه در آن حال انعدام، ذلت و انحطاطى نبوده است.

26. از خطبه 193
الحمد لله الذى أظهر من آثار سلطانه، و جلال كبريائه، ما حير مقل العيون من عجائب قدرته، و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته.
ستايش مخصوص خدايى است كه از آثار قدرت و عظمت خويش به قدرى آشكار و پديدار ساخته كه كاسه چشم ها از شگفتى هاى توانايى اش واله و حيران مانده، خدايى كه تصورات انسانى را از شناختن حقيقت صفاتش باز داشته است.

آفريده هاى حيرت آور پروردگار
الحمد لله الذى أظهر من آثار سلطانه؛ ستايش مخصوص خدايى است كه آشكار ساخته از آثار قدرت خويش. در تصرف او در جهان و در نفوس انسان به آن چه كه خواهد، و به هر نحو كه اراده كند.
و جلال كبريائه؛ و شكوه كبريايى اش. از آفرينش آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درياها و انواع مخلوقات.
ما حير مقل العيون؛ به قدرى كه كاسه چشم ها را واله و حيران نموده است. حير: متحير و دهشت زده كرد. مقل (به ضم ميم و فتح قاف) جمع مقله پيه چشم است كه سفيدى و سياهى چشم در آن قرار دارد. العيون در نسخه مصرى اين گونه آمده، و صواب العقول است، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (972) آمده است.
من عجائب قدرته؛ از شگفتى هاى توانايى اش. و از جمله آن عجائب مواردى است كه خداى تعالى در اين آيه شريفه بيان فرموده است: ان فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحيا با الأرض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الأرض لآيات لقوم يعقلون (973) ؛ محققا در خلقت آسمان ها و زمين و رفت و آمد شب روز و كشتى ها كه به روى آب براى انتفاع خلق به حركت اند و آب بارانى را كه خدا از بالا فرو فرستاد تا به آن آب زمين را بعد از مردن (و نابود شدن گياه آن) زنده كرد و سبز و خرم گردانيد، و در برانگيختن انواع حيوانات در زمين و در وزيدن بادها به هر طرف و در خلقت ابر كه كه بين زمين و آسمان مسخر است ادله واضح به علم و قدرت آفريننده است در همه اين امور براى عاقلان.

جهان متقن و بسيار زيبا
امام صادق (عليه السلام) در تشريح حكمت هاى بارى تعالى به مفضل مى فرمايد:
اى مفضل، بدان كه نام اين عالم به زبان يونانى كه متدوال و معروف است قوسموس است و تفسيرش در لغت ايشان زينت است، و فلاسفه و مدعيان حكمت عالم را چنين ناميده اند، زيرا در عالم تقدير و نظام ديده اند، پس راضى نشدند كه نام آن را تقدير و نظام بگذارند، تا اين كه آن را زينت ناميدند تا برسانند كه عالم با اتقان و احكامى كه دارد در نهايت حسن و زيبايى است. (974)

تنوع مخلوقات دليل قدرت خدا
امام رضا (عليه السلام) مى فرمايد: خداوند مخلوقات را به گونه هاى مختلف آفريده است، نه يك نوع، تا كسى تصور نكند كه خدا از تنوع در آفرينش عاجز بوده است. پس هيچ صورت و شكلى در خاطر كسى نيامده مگر اين كه خداوند دسته اى از مخلوقات را به آن شكل آفريده است، و كسى به زبان نياورد كه آيا خدا قادر است به فلان كيفيت بيافريند مگر اين كه آن كيفيت را در خلق خدا مى يابد، پس با نظر به انواع مخلوقات خدا معلوم مى شود كه او بر انجام هر چيزى قادر است. (975)
و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته؛ خداوند تصورات انسانى را از شناختن حقيقت صفاتش بازداشته است.
ردع: بازداشت. خطرات: آن چه كه به ذهن خطور كند. هماهم جمع همهمه: گرديدن آواز در سينه. پس هر گاه انسانى حقيقت و كنه بسيارى از آثار قدرت خدا را مانند خورشيد، ماه، ستارگان، و آسمان و غير آن ها از چيزهائى كه به چشم مى بيند در نمى يابد چگونه كنه ذات صانع آن ها را بشناسد.

اعتراف به ناتوانى از شناخت خدا
در حلية الاولياء آمده: احمد بن ابى الحوارى گويد: برايم حديث كرد احمد بن داود كه گفت: بنى اسرائيل انجمن كرده از هر دو نفر يكى را برگزيدند، و سپس از هر صد نفر يكى را و آن گاه از هر هزار نفر يكى را، تا اين كه هفت نفر از برگزديگان بنى اسرائيل را انتخاب كردند. آنان گفتند: ما را در اتاقى نگه داريد و اطراف آن گل بماليد و ما را بيرون نياوريد تا اين كه پروردگارمان را بشناسيم. اين كار را انجام دادند، پس در روز اول يكى از ايشان جان سپرد، و در روز دوم ديگرى، و در روز سوم يكى ديگر، در اين حال نوجوانى از آنان كه از همه كم سن و سال تر بود گفت: ما را بيرون بياوريد كه من خدا را شناختم. به او گفتند چه چيز را شناخته اى؟ گفت: شناختم كه خدا شناخته نمى شود.
اينك اگر بخواهيد ما را در همين جا رها كنيد، تا همگى بميريم و اگر بخواهيد بيرون بياوريد. (976)

27. از خطبه 153
يذكر فيها بديع خلقة الخفاش:
ألحمد لله الذى انحسرت الأوصاف عن معرفته، و ردعت عظمته اتلعقول فلم تجد مساغا الى بلوغ غاية ملكوته.
هو الله الحق المبين، أحق و أبين مما تراه العيون، لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبها، و لم عليه الأوهام بتقدير فيكون ممثلا.
خلق الخلق على غير تمثيل و لا مشورة مشير، و لا معونة معين، فتم خلقه بأمره، و أذعن لطاعته، فأجاب و لم يدفع و انقاد و لم ينازع.
امام (عليه السلام) در اين خطبه شگفتى هاى آفرينش خفاش را بيان مى فرمايد:
ستايش مخصوص خدايى است كه صفت ها از اداى حقيقت ذاتش وامانده، و عظمتش خردها را (از درك كنه معرفتش) باز داشته، به طورى كه راهى براى رسيدن به كنه ملكوت او نيافته است.
اوست خدايى سلطان بر حق آشكار، ثابت تر و روشن تر از آن چه كه چشم ها مى بيند، انديشه ها نمى تواند براى او حدى تعيين كند تا براى او شبيه و نظير باشد، اوهام نمى تواند او را به تصوير كشد تا مثل و مانند براى او فرض شود.
خدا مخلوقات را بدون استفاده از نمونه و مشورت مشاورت و كمك گرفتن از كمك كار آفريده، آفرينش جهان هستى به امر او پايان يافت، و جمله كائنات تسليم وى گرديد و سر به فرمان او نهاده انكار نكردند، و منقاد شده مخالفت ننمودند.

آن جا كه اوصاف قاصر و خردها ناتوان است
ألحمد لله الذى انحسرت الأوصاف عن كنه معرفته؛ ستايش مخصوص خدايى است كه صفت ها از اداى حقيقت ذاتش وامانده اند. انحسرت: مانده شد. و چگونه اوصاف از معرفى كنه ذات او قاصر و مانده نباشند با اين كه از بيان حقيقت بسيارى از مخلوقاتش كوته و قاصرند.
و ردعت عظمته العقول فلم تجد مساغا الى بلوغ غاية ملكوته؛ و عظمتش خردها را (از درك كنه معرفتش) بازداشته به طورى كه راهى براى رسيدن به كنه ملكوت او نيافته است.
ردعت: باز داشت خردها را از شناخت و درك ذات او. مساغ: جواز، و اصل در آن ساغ الشراب است، يعنى آسان به گلو فرو شد شراب.
خداى تعالى مى فرمايد: قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفذ البحر قبل أن تنفد كلمات ربى ولو جئنا بمثله مددا (977) ؛ (اى رسول ما به امت) بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود، از آن كه كلمات الهى به آخر رشد دريا خشك خواهد شد، هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند.

صفات خدا، صفات اقرار است، نه احاطه
امام صادق (عليه السلام) به مفضل مى فرمايد: مى گويند خداى تعالى با عقل درك نمى شود؟ پس به آن ها گفته مى شود چون خدا برتر از مرتبه عقل است، چنان كه چشم چيزى را كه فوق مرتبه اوست ادراك نمى كند، زيرا تو اگر سنگى را در هوا ديدى مى دانى كه شخصى آن را پرتاب نموده است و اين دانستن از ناحيه چشم نيست، بلكه از ناحيه عقل است، زيرا عقل است كه اين را تشخيص مى دهد و مى داند كه سنگ به خودى خود بالا نمى رود، آيا نمى بينى كه چگونه چشم در حد خود متوقف شده از از آن تجاوز نمى كند هم چنين عقل در حد خود خالق را مى شناسد و از آن تجاوز نمى كند، و بر اين اساس مى گوييم كه عقل آفريدگار را به گونه اى مى شناسد كه بر او ايجاب مى كند به وجود او اقرار داشته باشد، ولى معرفت او به گونه اى نيست كه بر تمام صفات و خصوصيات او احاطه داشته باشد... . پس اگر بگويند: مگر چنين نيست كه ما گاهى خدا را توصيف مى كنيم و مى گوييم اوست عزيز، حكيم، جواد، كريم، پاسخ اين است كه همه اينها صفات اقرار است نه صفات احاطه، زيرا ما مى دانيم خدا حكيم است، اما حقيقت اين صفت را براى او نمى دانيم، و هم چنين قدير و جواد و ساير صفات او، هم چنان كه ما آسمان را مى بينيم ولى نمى دانيم نهايت آن كجاست. (978)
هو الله الملك؛ اوست خداى سلطان. در نسخه مصرى اين گونه آمده، ولى كلمه الملك زايد است زيرا در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (979) نيست.
الحق المين؛ خداى بر حق آشكار. يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون أن الله هو الحق المين (980) ؛ در آن روز خدا حساب و كيفر آن ها را تمام و كامل خواهد داد، و خواهند دانست كه خدا حق است و آشكار كننده (پنهانى ها).
أحق. أبين مما تراه العيون؛ (خدا) ثابت و روشن تر است از آن چه كه چشم ها مى بيند، زيرا گاه در آن چه كه چشم مى بيند و خطا رخ مى دهد ولى خدا تعالى به وسيله عقل درك مى شود كه خطا در آن محال است.

خدا نزديك تر از هر نزديك
امام صادق (عليه السلام) در ادامه مطالب مى فرمايد: اگر بگويند: شما اكنون از قصور درك ما از اوصاف او طورى سخن مى گوييد كه گويى او غير معلوم است. جواب اين است كه مطلب چنين است اگر ما در مقام درك حقيقت و كنه ذات او باشيم ولى از جهت ديگر خدا نزديك تر از هر نزديك است آن جا كه با دليل كافى بر او استدلال نماييم بنابراين وجود خدا چنان روشن و آشكار است كه بر هيچ كس پوشيده نيست، و از جهتى هم آن چنان دقيق و پيچيده است كه هيچ كس او را ادراك نمى نمايد، بمانند عقل كه با شواهد و آثار آشكار است ولى حقيقتش پوشيده مى باشد. (981)
لم تبلغه اعقول بتحديد فيكون مشبها و لم تقع عليه الأوهام بتقدير فيكون ممثلا؛ انديشه ها نمى تواند براى او حدى تعيين كند، تا براى او شبيه و نظير باشد، اوهام نمى تواند او را به تصوير كشد تا مثل و مانند براى او فرض شود.

خدا مباين با اشياء و برتر از هر شى ء است
امام صادق (عليه السلام) به مفضل مى فرمايد: اگر بگويند چگونه تصور مى شود كه خدا مباين با اشياء در مقام درك آن هستيم چهار وجه دارد: اول اين كه مى خواهيم بدانيم آيا موجود است يا نه؟ دوم اين كه دانسته شود حقيقت و جوهر ذات او چيست؟ سوم اين كه خصوصيات و اوصاف او شناخته شود. چهارم اين كه به چه علت و براى چه هدفى موجود شده است. بنابراين با هيچ كدام از اين چهار وجه به جز وجه اول كه درك اصل وجود است مخلوق نمى تواند خالق را آن چنان كه هست بشناسد. و اگر بگوييم (او چگونه است) و (او چيست) محال است كه به كنه ذات و حقيقت او پى ببريم. اما اين كه او چرا و به چه علت موجود شده درباره صفت خالق ساقط است، زيرا او - جل ثناؤه - علت وجود هر شى ء است. و هيچ چيز علت او نمى باشد. به علاوه علم انسان به اين كه خدا موجود است ايجاب نمى كند كه به كيفيت و چگونگى او هم علم داشته باشد. هم چنان كه علم او به وجود نفس موجب نمى شود كه بايد چگونگى آن را بداند، و هم چنين ساير امور روحانى و لطيف. (982)
خلق الخلق على غير تمثيل و لا مشورة مشير و لا معونة معين؛ خدا مخلوقات را بدون استفاده از نمونه و مشورت مشاور، و كمك گرفتن از كمك كار آفريده است. چگونه چنين نباشد با اين كه مخلوقى وجود نداشته تا خدا از او الگو بگيرد، و كسى نبوده تا مشاور، يا مددكار او باشد.

كائنات به امر پروردگار
فتم خلقه بأمره؛ آفرينش جهان هستى به امر او پايان يافت. انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (983) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند به محض اين كه گويد موجود باش بلافاصله موجود خواهد شد.
و أذعن لطاعته فأجاب و لم يدفع و انقاد و لم ينازع؛ و جمله كائنات تسليم وى گرديده و سر به فرمان او نهاده انكار نكردند، و منقاد شده مخالفت ننمودند.
أذعن يعنى مخلوقات با زبان حال اعتراف نموده سر بر طاعت او نهادند.
فأجاب... يعنى پاسخ مثبت گفته و بر وفق مراد او پديد آمدند. خداى تعالى فرموده فقال لها و للأرض ائتيا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين * فقضاهن سبع سموات فى يومين و أوحى فى كل سماء أمرها و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ذلك تقدير العزيز العليم (984) ؛ پس به آسمان و زمين فرمود كه همه به سوى خدا به شوق و رغبت يا به جبر و كراهت بشتابيد آن عرضه داشتند ما با كمال شوق و ميل به سوى تو مى شتابيم، آن گاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود و در هر آسمانى به نظم امرش وحى فرمود و آسمان دنيا را به چراغ هاى رخشنده زينت داديم اين تقدير خداى مقتدر داناست.

28. از خطبه 189
ألحمد لله الفاشى حمده، و الغالب جنده، و المتعالى جده، أحمده على نعمه التؤام، و آلائه العظام، الذى عظم حلمه فعنا، و عدل فى كل ما قضى، و علم ما يمضى و ما مضى.
ميتدع الخلائق بعلمه، و منشئهم بحكمه، بلا اقتداء و لا تعليم، و لا احتذاء لمثال صانع حكيم، و لا اصابة خطا و لا حضرة ملا.
ستايش مخصوص خدايى است كه حمد و ثنايش در همه جا منتشر است، و لشكريانش پيروز، و عظمتش متعالى است. او را بر نعمت هاى پى در پى و بخشش هاى بزرگش مى ستايم، خدايى كه بردباريش عظيم بوده عفو مى كند، و در هر چه حكم و فرمان داده به عدالت رفتار نموده، و به آن چه روى مى دهد و روى داده آگاه است.
خدايى كه خلايق را با دانش خويش آفريده و با فرمانش خلق كرده، بدون پيروى كردن و آموختن از ديگرى، و بدون الگو گرفتن از نقشه صنعتگر حكيم و ماهرى، و بدون خطا و اشتباهى، و بدون حضور جمعيتى (تا از آن ها كمك بگيرد).

همه موجودات ستايش گر خدا
ألحمد لله الفاشى حمده؛ ستايش مخصوص خدايى است كه حمد و ثنائش در همه جا منتشر است.
الفاشى: منتشر. خداى تعالى مى فرمايد: تسبح له السموات السبع و الأرض و من فيهن و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم (985) ؛ هفت آسمان و زمين و هر چه در آن هاست همه به ستايش و تنزيه خدا مشغول اند، و موجودى نيست جز آن كه ذكرش تسبيح و ستايش حضرت اوست ولكن شما تسبيح آن ها را فهم نمى كنيد.
و له الحمد فى السموات و الأرض و عشيا و حين تظهرون (986) ؛ و سپاس اهل عالم در آسمان ها و زمين مخصوص اوست و شما نيز در تاريكى شب و نيمه روز به ستايش او مشغول شديد.
يسبح لله ما فى السموات و ما فى الأرض الملك القدوس العزيز الحكيم (987) ؛ هر چه در زمين و آسمان هاست همه به تسبيح و ستايش خدا كه پادشاهى منزه و پاك مقتدر داناست مشغول اند.

لشكريان خدا پيروز
و الغالب جنده؛ و لشكريان پيروزاند. و ان جندنا لهم الغالبون (988) ؛ و هميشه سپاه ما غالب اند. كتب الله لأغلبن أنا و رسلى ان الله قوى عزيز (989) ؛ خدا نگاشته و حتم گردانيده كه البته من و رسولانم (بر دشمنان) غالب شويم. كه خدا بى حد و قوى و مقتدر است.
و المتعالى جده؛ و عظمتش متعالى است. جد: عظمت. اصل در اين تعبير آيه شريفه است به نقل از زبان پريان كه گفتند: و أنه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا (990) ؛ و همانا بسيار بلند مرتبه است شأن و اقتدار پروردگار ما، و هم جفت و فرزندى هرگز نگرفته است.

ستايش خدا بر نعمت هاى پياپى او
أحمد على نعمه التؤام؛ او را بر نعمت هاى پى در پى او مى ستايم. توأم: جمع توأم است، يعنى متواتر و پى در پى. شاعر گفته:

قالت لنا و دمعها iiتؤم        كالدر اذ أسلمه النظام

على الذين ارتحلو السلام (991)

در حالى كه اشك از ديدگان او بمانند دانه مرواريد پى در پى فرو مى ريخت به ما گفت: سلام من بر كسانى باد كه از اين كه دنيا بار سفر بستند.
و ظاهرا اين معنا استعاره است، و اصل در استعمال آن اين تعبير است:: الولدان التوأمان دو فرزند دو قلو.
و آلائه العظام؛ و بخشش هاى بزرگ او. آلاء: نعمت ها. جوهرى گفته: آلاء نعمت هاست، مفرد آن ألى (به فتحه) و گاهى مكسور شده با ياء نوشته مى شود مانند معى و امعاء (992) . و فيروز آبادى گفته: مفرد آن الى و ألو و ألى و ألى و الى مى باشد. (993)
مؤلف: ولى در هيچ جا استعمال مفرد آلاء را نيافتم، از اين رو ممكن است جمع بدون مفرد باشد كه نظاير آن فراوان است.
آرى، همه نعمت هاى خدا عظيم اند، و در اين ميان عظيم و اعظم دارند.

حلم و عفو الهى
الذى عظم حمله فعنا؛ خدايى كه بردباريش عظيم بوده عفو مى كند. و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة... (994) ؛ و اگر خدا از كردار زشت خلق مؤاخذه كند در پشت زمين هيچ جنبنده اى باقى نگذارد... .
و ما أصابكم من مصيبة فبما أيديكم و يعفو عن كثير (995) ؛ و آن چه از رنج و مصائب به شما مى رسد همه از دست اعمال زشت خود شماست در صورتى كه خدا بسيارى از اعمال بد را عفو مى كند.

خداى عدالت گستر
و عدل فى كل ما قضى؛ و در هر چه حكم كرده و فرمان داده به عدالت رفتار نموده است.
ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى (996)
؛ همانا خدا (مردم را) فرمان به عدل و احسان مى دهد و به بذل و عطاء خويشاوندان امر مى كند و از افعال زشت و منكر و ظلم نهى مى كند.
و قل آمنت بما أنزل الله من كتاب و أمرت لأعدل بينكم... (997) ؛ و (اى رسول) به امت بگو كه من به كتابى فرستاد (قرآن) ايمان آورده ام.و مأمورم كه ميان شما به عدالت حكم كنم... .

حكمت آفرينش نوزادان ناقص و كوتاه عمر
جابر جعفى به امام محمد باقر (عليه السلام) عرضه مى دارد: بعضى از نوزادان را مى بينم كه مرده از مادر متولد مى شوند، دسته اى ناقص سقط مى شوند، برخى كور يا گنگ يا كر، عده اى پس از تولد بلافاصله مى ميرند، بعضى تا دوران بلوغ زنده مانند و بعضى عمر طولانى يافته به پيرى مى رسند.
اين چگونه است، و راز آن چيست؟ امام (عليه السلام) فرمود: به راستى خدا سزاوار ترست به آن چه كه درباره خلق خود تدبير مى كند، اوست آفريدگار و مالك آنان، پس هر كه را عمر كوتاه دهد از او چيزى گرفته كه استحقاق آن را ندارد، و هر كس را عمر طولانى بخشد به او چيزى عطا كرده است كه مستحق آن نمى باشد، بنابراين خدا نسبت به آن چه كه عطا كرده تفضل نموده، و نسبت به آنچه كه منع كرده عادل است. (998)

علم نامتناهى پروردگار
و علم ما يمضى و ما مضى؛ و به آن چه روى مى دهد و روى داده آگاه است. خداى تعالى فرموده: و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاخرين (999) ؛ و البته ما به همه گذشتگان و آيندگان شما احاطه كامل داريم.
مبتدع الخلائق بعلمه؛ خدايى كه خلايق را با دانش خود آفريده است.

نظم و زيبايى جهان آفرينش دليل عالم بودن خدا
صدوق (رحمه الله تعالى عليه) فرموده: يكى از دليل هاى عالم بودن خداى تبارك و تعالى اين است كه: انجام دادن كارهاى مختلف و متفاوت به طور شايسته و دقيق از كسى كه مهارت انجام آن ها را نداشته ناممكن بوده و بر يك روال منظم و مرتب ادامه نمى يابد، آيا نمى بينى كسى كه با صنعت زرگر آشنايى نداشته هرگز نمى تواند گوشواره اى محكم و زيبا و موزون بسازد. و اجزاى ريز و درشت آن را درست در جاى خود بچيند، و كسى كه نوشتن نمى داند نمى تواند مكتوبى خوانا و هم آهنگ بيافريند، در حالى كه جهان هستى بسيار لطيف تر و دقيق تر از چيزهايى است كه گفتيم. بنابراين ايجاد و ابداع آن از كسى كه به چگونگى و رموز آن آشنايى نداشته بسى دشوارتر و محال بودنش قطعى تر است. (1000)
و منشئم بحكمه؛ و با فرمانش خلق كرده است. و لقد علمتم النشأة الأولى فلولا تذكرون (1001)؛ و شما از نشئه اول خود آگاه شديد، پس چرا متذكر عالم آخرت نمى شويد.
... هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها... (1002) ؛ ... او خدايى است كه شما را از خاك بيافريد و براى عمارت و آباد ساختن زمين برگماشت... .
و هو الذى أنشأكم من نفس واحدة... (1003) ؛ او خدايى است كه همه شما را از يك تن آفريد... .
بلا اقتداء و لا تعليم و لا احتذاء لمثال صانع حكيم؛ بدون پيروى كردن و آموختن از ديگرى، و بدون الگو گرفتن از نقشه صنعت گر حكيم و ماهرى. احتذاء: نمونه بردارى، گويند: حذوت النعل بالنعل؛ كفش را با كفش اندازه گرفتم. و مقصود اين است كه هيچ كدام از اين ها كه گفته شد براى خدا نبوده، زيرا غير او كسى وجود نداشته است.

آفرينش خدا بدون خطا
و لا اصابة خطا؛ و بدون خطا و اشتباه. يعنى هيچ كس خطا و اشتباهى در آفرينش خدا نيافته است. ... ماترى فى خلق الرحمن من تقوت فارجع البصر هل ترى من فطور ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير (1004) ؛ هيچ در نظم خلقت خداى رحمان بى نظمى و نقصان نخواهى يافت، بارها به ديده عقل در نظام مستحكم آفرينش بنگر تا هيچ سستى و خللى در آن يافت، باز دوباره به چشم بصيرت دقت كن تا ديده زبون و خسته (نقصى نيافته) به سوى تو باز گردد.
آرى، ماديين كوشيده اند تا در آفرينش خدا نقص و خطايى پيدا كنند، و از روى نادانى چند موردى را ذكر كرده اند. از جمله روييدن مو بر روى زانو و زير بغل ها، و بسته بودن شكم انسان كه به هنگام درمان قابل گشودن و ديدن نيست، و وجود مرگ و نابودى، و آفات و بيمارى ها كه گاهى پديد مى آيد، مانند وبا، يرقان، ملخ، كمى و يا زيادى بارندگى و زلزله و چيزهاى ديگر با اين كه تمام اين موارد عين صواب بوده و محض حكمت و صلاح است، چنان چه امام صادق (عليه السلام) در بيان توحيد الهى آن موارد را براى مفضل شرح و توضيح داده است.
و لا حضرة ملا؛ و بدون جمعيتى (تا از آن ها كمك گيرد). يعنى در موقع آفريدن مخلوقات. و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا أشهدوا خلقهم (1005) ؛ و مشركان فرشتگانى كه مخلوق و بندگان خدا هستند دختر مى خوانند، آيا در وقت خلقت آن ها حاضر بودند.
و ما أشهدتهم خلق السموات و الأرض و لا خلق أنفسهم و ما كنت متخذ المضلين عضدا (1006) ؛ من در وقت آفرينش آسمان و زمين و يا خلقت خود اين مردم آن ها را حاضر و گواه نساخته (و كمك از كسى نخواستم) و هرگز گمراهان را به مددكارى نگرفتم.

29. از خطبه 180
روى عن نوف البكالى قال خطبنا هذه الخطبة بالكوفة امير المؤمنين (عليه السلام) و هو قائم على حجارة نصبها له جعدة بن هبيرة المخزومى... فقال (عليه السلام):
الحمد لله الذى اليه مصائر الخلق، و عواقب الأمر، نخمده على عظيم احسانه، و نير برهانه، و نوامى فضله و امتنانه، حمدا يكون لحقه قضاء، و لشكره أداء، و الى ثوابه مقربا، و لحسن مزيده موجبا.
و نستعين به استعانة راج لفضله، مؤمل لنفعه، واثق بدفعه، معترف بالطول، مذعن له بالعمل و القول، و نؤمن با ايمان من رجاه موقنا، و أناب اليه مؤمنا، و خنع له مذعنا، و أخلص له موحدا، و عظمه ممجدا، و لاذ به راغبا مجتهدا.
لم يولد سبحانه فيكون فى العز مشاركا، و لم يلد فيكون موروثا هالكا، و لم يتقدمه وقت و لا زمان، و لم يتعاوره زيادة و لا نقصان، بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التدبير المتقين، و القضاء المبرم.
فمن شواهد خلقه خلق السماوات موطدات بلا عمد، قائمات بلا سند، دعاهن فأجبن طائعات مذعنات غير متلكئات، و لا مبطئات، و لو لا اقرار هن له بالربوبية، و اذ عانهن بالطواعية، لما جعلهن موضعا لعرشه، و لا مسكنا لملائكته، و لا مصعدا للكلم الطيب و العمل الصالح من خلقه.
جعل نجومها أعلاما يستدل بها الحيران فى مختلف فجاج الأقطار، لم يمنع ضوء نورها ادلهمام سجف الليل المظلم، و لا استطاعت جلابيب سواد الحنادس أن ترد ما شاع فى السماوات من تلألو نور القمر.
فسبحان من لا يخفى عليه سواد غسق داج، و لا ليل ساج، فى بقاع الأرضين المتطاطئات، و لا فى يفاع السفع المتجاورات، و ما يتجلجل به الرعد فى أفق السماء، و ما تلاشت عنه بروق الغمام.
و ما تسقط من ورقة تزيلها عن مسقطها عواصف الأنواء، و انهطال السماء، و يعلم مسقط القطرة و مقرها، و مسحب الذرة و مجرها، و ما يكفى البعوضة من قوتها، و ما تحمل الأنثى فى بطنها.
الحمد لله الكائن قبل أن يكون كرسى أو عرش، أو سماء أو أرض، أو جان أو انس، لا يدرك بوهم، و لا يقدر بفهم، و لا يشغله سائل، و لا ينقصه نائل، و لا ينظر بعين، و لا يحد بأين، و لا يوصف بالأزواج، و لا يخلق بعلاج، و لا يدرك بالحواس، و لا يقاس بالناس.
الذى كلم موسى تكليما، و أراه من آياته عظيما، بلا جوارح و لا أدوات، و لا نطق و لا لهوات، بل ان منت صادقا أيها المتكلف لوصف ربك فصف جبرائيل و ميكائيل و جنود الملائكة المقربين فى حجرات القدس مرجحنين، متولهة عقولهم أن يحدوا أحسن الخالقين.
فانما يدرك بالصفات ذوو الهيئات و الأدوات، و من ينقضى اذا بلغ أمد حده بالفناء، فلا اله الا هو، أضاء بنوره كل ظلام، و أظلم بظلمته كل نور.
از نوف بكالى روايت شده كه گويند امير المؤمنين (عليه السلام) اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود در حالى كه بر بالاى سنگى كه جعدة بن هبيره مخزومى براى او نصب كرده ايستاده بود: حمد خدا را كه بازگشت خلايق و عواقب امور به سوى اوست، او را بر احسان عظيم و برهان روشن و فضل و منت افزونش حمد و ستايش مى كنم، حمدى كه حق او را اداء و شكرش را به جا آورد، ثوابش را نزديك و نعمتش را زياد كند.
و از او مدد جوييم همانند كسى كه به فضل پروردگارش اميدوار، و به سودش آرزومند و به پشتيبانى او مطمئن و به فضل و منتش معترف، و با كردار و گفتارش به او معتقد باشد. به او ايمان داريم ايمان كسى كه از روى يقين به او اميد دارد، و از صميم قلب به درگاه او رو آورده و توبه كرده و با اقرار به عظمتش در برابر او خضوع نموده و دل را براى او خالص گردانده از هر گونه شرك بپرهيزد، او را به بزرگى ياد نموده تمجيد فراوان كند، و با رغبت و تلاش به او پناه برد.
خداى سبحان زاده نشده تا در عزت و بزرگى شريك داشته باشد، و فرزند نزاده تا پس از مرگ از او ارث برند، و موجودى هالك باشد. وقت و زمان بر او پيشى نگرفته و زيادى و نقصان بر او عارض نگردد، بلكه او با نشانه هاى تدبير متقن و فرمان مستحكم و قطعى خويش كه به ما نمايانده بر انديشه ها ظاهر و آشكار گشته است.
از شواهد اين ظهور و تجلى خلقت آسمان ها ثابت و استوارى است كه بدون ستون و اعتماد پابرجاست. خداوند آسمان ها را به طاعت خواند پس با رغبت و اعتراف (به ناتوانى) و بدون تعلل و سستى اجابت نمودند. و اگر چنين اقرار و اذعانى به طاعت پروردگار نداشتند آن ها را محل عرش خويش و مسكن فرشتگانش و جاى بالا رفتن گفته هاى نيكو و كردار صالح و خالص بندگانش قرار نمى داد.
ستارگان آسمان را علائمى قرار داد تا به هنگام شب انسان حيران و سرگردان در جاده ها مختلف زمين و به وسيله آن ها راه يابى كنند. هيچ پرده هاى ظلمانى شب تار مانع از نور افشانى آن ها نگرديد و پوشش هاى سنگين ظلمت شب هاى تاريك توان جلوگيرى از درخشش نور ماه را نداشت.
پس منزه است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى مطلق و تاريكى شب هاى خاموش در نقاط پست زمين، و قله هاى مرتفع كوه ها و جنگل ها و آن چه كه سبب غرش رعد و نابودى برق ها ابر در كرانه هاى آسمان مى گردد.
بر او مخفى نيست برگى كه بر اثر بادهاى تند بارش باران از شاخه بر زمين مى افتد و مى داند محل سقوط قطرات باران و قرارگاه آن ها را و مورچه ريز و جايى كه قوتش را مى برد، و غذايى كه پشه را كفايت مى كند، و آن چه كه ماده در شكم خود بار دارد (خدا از همه اين ها آگاه است).
ستايش مخصوص خدايى است كه هميشه بوده پيش از آن كه كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا جن يا انس وجود داشته باشند، خدايى كه با انديشه و فهم ادراك و تقدير نگردد. سائلى او را به خود مشغول نمى سازد، و عطا و بخشش از دارايى او نمى كاهد، با چشم نمى بيند، به مكانى محدود نمى شود، به داشتن همسر و همتا ستوده نمى گردد. خلق كردن او با وسيله و تدبير نيست.
همان كسى كه بدون اعضاء و ابزار و زبان و كام با موسى سخن گفت، و از آيات عظيمش نمونه هايى به او نشان داد. بلكه اگر راست مى گويى اى كسى كه خود را براى توصيف پروردگارت به زحمت انداخته اى جبرئيل و مكائيل و جنود فرشتگان مقرب را وصف كن، آن ها كه در بارگاه قدس همواره خاضع و خاشع اند، آن ها كه عقل هايشان در تعريف و توصيف خدايى كه بهترين آفرينندگاه است حيران و ناتوان مى باشد.
زيرا فقط كسانى قابل وصف اند كه داراى شكل و اعضا و ادوات اند. آن ها هر گاه مدت عمرشان به سر آيد محكوم به فنا و نيستى گردند؛ پس معبودى جز خدا نيست، خدايى كه با روز روشن خود هر ظلمتى را روشن، و با شب تاريكش هر روشنايى را تاريك ساخته است.

نوف بكالى كيست؟
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): روى عن نوف البكالى؛ از نوف بكالى روايت شده است.
ابن ابى الحديد آورده: مؤلف صحاح گفته: نوف بكالى (به فتح باء) دربان على (عليه السلام) بوده است. (1007)
مؤلف: ولى در صحاح نيامده: بكال (به فتح باء)، و اينك عين گفتار او: نوف بكالى،ثعلب گفته: او از بكاله است كه نام قبيله اى است... . و قبيله بنو بكال از حمير است، و نوف بكالى از ياران على (عليه السلام) از هيمن طايفه است، (1008) و اگر در صحاح چنان تعبيرى آمده باشد گفته قاموس كه بر خلاف آن است خطا بودنش را اثبات مى نمايد، زيرا در قاموس آمده: بكال مانند كتاب (1009) ، و تنها ابن برى محشى كتاب صحاح - بنا به نقل لسان - از قول مهلبى نقل كرده: بكاله (به كسر باء) قبيله اى از يمن است، و محدثين مى گويند: نوف بكالى (1010) (به فتح باء و تشديد كاف). در هر حال، جوهرى و فيروز آبادى آورده اند: بكيل تيره اى از هودان و بكال از حمير، است، ولى صحيح آن است كه بكال نيز از قبيله همدان است، چنان چه طبرى در ذكر تاريخ خوارج خبرى نقل كرده كه در سند آن فردى به نام جبر بن نوف ابو وداك همدانى (1011) . است، و در كتاب مغرب تصريح شده كه جبر فرزند نوف بكالى (1012) است. و روشن است كه روايت كننده از اين جبر به خصوصيات او آشناتر بوده كه او را همدانى معرفى كرده است. همين مطلب را بان دريد در جمهره با اظهار ترديدى اختيار نموده است و چنين گفته است: بنو بكيل و بنو بكال دو تيره از عرب و احتمالا از طايفه همدان باشند يا بكال از حمير و بكيل از همدان است، و نوف بكالى از ياران على (عليه السلام) از همين طائفه است. (1013)
و بلكه فيروز آبادى نيز در ماده خير (با خاء و ياء) همين را گفته و چنين آورده: خير بن نوف از قبيله همدان (1014) ولى ظاهرا در اين كه پسر را به نام خير (با خاء) معرفى نموده اشتباه است، بلكه (با جيم) صحيح است، چنان چه از ضبط كتاب مغرب ملاحضه نمودى.
مطلب ديگر اين كه مفهوم از گفتار خليفه اين است كه او از نواده هاى كهلان بوده چنان چه استيعاب در عنوان عمر و بكالى آورده: خليفه گفته او از بنى بكال بن دعمى بن سعد بن عوف بن عدى بن مالك بن زيد بن كهلان (1015) ) است.
قال خطبنا هذه الخطبة بالكوفة امير المؤمنين (عليه السلام): نوف بكالى گويد: امير المؤمنين (عليه السلام) در كوفه اين خطبه را براى ما ايراد فرمود.
در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صواب: بهذه مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (1016) و ابن ميثم و خطى آمده است. و ظاهرا اين خطبه آخرين خطبه اى بوده امام (عليه السلام) ايراد فرموده زيرا نوف در پايان آن گفته: اين جمعه به آخر نرسيد مگر اين كه آن ملعون (ابن ملجم) امام (عليه السلام) را مضروب ساخت. و در نسخه مصرى بالكوفد امير المؤمنين (عليه السلام) آمده ولى صواب امير المؤمنين (عليه السلام) بالكوفة است، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (1017) و خطى وارد شده، لكن در نسخه ابن ميثم لفظ بالكوفة اصلا نيامده است.
و هو قائم على حجارة نصبها جعدة بن هبيرة المخزومى؛ در حالى كه آن حضرت بر بالاى سنگى كه (جعدة بن هبيره مخزومى) براى او نصب كرده ايستاده بود.

درباره جعدة بن هبيره
جعدة بن هبيره پسر خواهر آن حضرت (عليه السلام) (ام هانى) بوده. كشى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه سيزده قبيله از قريش با معاويه بوده و تنها پنج نفر از آنان با امير المؤمنين (عليه السلام)، و آن ها را نام برده- اين كه آورده - و جعده مخزومى كه امام (عليه السلام) دايى او بوده و او كسى است كه عتبة بن ابى سفيان به او گفت: اين شجاعت و دلاورى تو در جنگ از ناحيه دايى ات به تو رسيده است، جعده به او گفت: اگر تو هم دايى مانند من داشتى قطعا پدرت را فراموش مى كردى. (1018)
و در وقعه صفين آمده: هنگامى كه امام (عليه السلام) از بصره به كوفه آمد بر جعده وارد شد. (1019)
و طبرى در تاريخش نقل كرده، وقتى امام (عليه السلام) ضربت خورد جعده پيش رفت و نماز صبح را با مردم به جاى آورد. (1020)

حمد و ثناى الهى
الحود لله الذى اليه مصائر الخلق؛ ستايش مخصوص خدايى است كه بازگشت خلايق به سوى اوست.
... و صوركم فأحسن صوركم و اليه المصير (1021)
؛ ... و خدا شما آدميان را به زيباترين صورت برنگاشت، و بازگشت همه خلايق به سوى اوست.
و عواقب الأمر؛ و عواقب امور (به سوى او باز مى گردد) ... ألا الى الله تصير الأمور (1022)

؛ ... آگاه باشيد كه رجوع تمام امور به سوى خداست. ... و لله عاقبة الأمور (1023)

؛ عاقبت كارها همه به دست خداست. فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون (1024)

؛ ... پس منزه و پاك است خدايى كه ملك و ملكوت هر موجودى به دست قدرت او و بازگشت شما و همه خلايق به سوى اوست. له ملك السموات و الأرض و الى الله ترجع الأمور (1025)

؛ آسمان ها و زمين همه ملك خداست، و رجوع تمام امور عالم به سوى اوست.
نخمده على عظيم احسانه؛ او را مى ستاييم بر احسان عظيمش. خداى عز و جل فرموده: خلق الانسان * علمه االبيان (1026)

؛ خدا انسان را آفريد، و به او تعليم نطق و بيان فرمود.
خلق الانسان من علق ... علم الانسان ما لم يعلم (1027)

؛ خدايى كه انسان را از خون بسته بيافريد...، و به آدم آنچه را كه نمى دانست به الهام خود تعليم داد.
ألم نجعل له عينين * و لسانا و شفتين * و هديناه النجدين (1028)

؛ آيا ما به انسان دو چشم عطا نكرديم، و زبان و دو لب به او نداديم، و راه خير و شر را به ننموديم.

براهين روشن خدا
و نير برهانه؛ و برهان روشن او. و من آياته أن خلقكم من تراب ثم اذا أنتم بشر تنشرون (1029)

؛ يكى از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه (پدر) شما آدميان را از خاك خلق كرد سپس كه (به توالد) بشرى شديد در همه روى زمين منتشر گشتيد.
... أفى الله شك فاطر السموات و الأرض (1030)

؛ ... آيا در خدا كه آفريننده آسمان ها و زمين است شك توانيد كرد.
و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجا لتسكنوت اليها و عل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون... اذا أنتم تخرجون (1031)

؛ و باز يكى از آيات لطف الهى آن است كه براى شما از جنس خودتان جفتى بيافريد كه در بر او آرامش يافته و با هم انس گيريد، و ميان شما رأفت و مهربانى برقرار فرمود و اين امر نيز براى مردم با فكرت ادله علم و حكمت حق آشكار است، و يكى از آيات قدرت الهى خلقت آسمان و زمين است، و يكى ديگر اختلاف زبان ها و رنگ هاى شماست كه در اين امور نيز ادله صنع و حكمت حق براى دانشمندان عالم آشكار است، و يكى از آيا، حق اين كه شما در شب و روز به خواب رفته (و بيدار مى شويد) و از فضل خدا طلب روزى مى كنيد، در اين امر هم ادله قدرتش براى قومى كه سخن حق بشنوند پديدار است، و يكى از آيات الهى همان برق است كه هم شما را از صاعقه عذاب مى ترساند و هم به رحمت باران آسمان كه زمين را پس از مرگ زنده مى كند اميدوار مى گرداند، در اين امر نيز ادله قدرت براى اهل خرد آشكار است، و يكى از آيات قدرت خدا آن كه آسمان و زمين را به فرمان خود بر پا داشته است سپس كه در محشر شما را از خاك برخواند و زنده گرداند همگى سر از قبرها بيرون مى آوريد.

فصل و منت فزاينده الهى
و نوامى فظله و امتنانه؛ و او را مى ستاييم بر فضل و منت افزونش.
اضافه نوامى به فضله... از باب اضافه صفت به موصوف است.
آرى، تفضل و امتناعى كه خدا درباره هر شخص و هر نوع از مخلوقات دارد؛ خداى تعالى مى فرمايد: ألم نجعل الأرض مهادا و الجبال أوتادا و خلقنا كم أزواجا... و جنات ألفافا (1032)

؛ آيا ما زمين را مهد آسايش نگردانيديم، و كوه ها را عماد و نگهبان آن نساختيم و شما را جفت (زن و مرد) آفريديم، و خواب را براى شما مايه قوام حيات و استراحت قرار داديم، و پرده سياه شب را ساتر (احوال خلق) گردانيديم، و روز روشن را براى تحصيل معاش آنان مقرر داشتيم، و بر فراز آن ها هفت آسمان محكم بنا كرديم، و چراغى (چون خورشيد) رخشان برافروختيم، و از فشار و تراكم ابرها آب باران فرو ريختيم، تا بدان آب دانه و گياه رويانيديم و باغ هاى پر درخت پديد آورديم.

حمدى شايسته و بايسته
حمدا يكون لحقه قضاء و لشكره أداء؛ حمدى كه حق او را اداء و شكرش را به جا آورد.
مقصود حمد اجمالى خدا است، مانند اين كه بگوييم: الحد لله كما هو أهله، و كما ينبغى لكرم وجهه و عز جلاله (1033)

و مانند اين تعبير: لا أحصى ثناء عليك، أنت كما أثنيت على نفسك (1034)

. و اما حمد تفصيلى بيرون از توان بشر است، چرا كه نعمت ها و منن الهى قابل احصا و شمارش نمى باشد.
و الى ثوابه مقربا؛ و ثواب او را نزديك نمايد. كذلك نجزى من شكر (1035)

؛ ... ما چنين شكرگزاران را پاداش مى دهيم. و من يرد ثواب الآخرة نؤته منها و سنجزى الشاكرين (1036)

؛ و هر كه براى ثواب ابدى آخرت سعى نمايد از نعمت آخرت برخوردارش گردانيم، و البته خداوند سپاس گزاران را جزاى نيك خواهد داد.
و لحسن مزيده موجبا؛ و نعمتش را زياد كند. ... لئن شكرتم لأزيدنكم (1037)

؛ ... اگر شكر نعمت به جا آريد بر نعمت شما مى افزاييم.

فقط از خدا استعانت مى جوييم
و نستعين به استعانة راج لفضله، مؤمل لنفعه، واثق بدفعه، معترف له بالطول؛ و از او مدد جوييم همانند كسى كه به فضل پروردگارش اميدوار، و به سودش آرزومند، و به پشتيبانى او مطمئن، و به فضل و كرم او معترف باشد. طول (به فتح طا) يعنى فضل و منت. گويند: تطول عليه: بر او منت نهاد.
مذعن له بالعمل و القول؛ و با كردار و گفتارش به او معتقد باشد. مذعن: مقر و معترف.
امام (عليه السلام) در جمله و نستعين به... استعانت و استمداد خود را از خدا بمانند كسى قرار داده كه داراى صفات پنج گانه ياد شده باشد، يعنى به فضل پروردگارش اميدوار، و... تا بفهماند كه استعانت جز از ذات اقدس اله شايسته نيست، چنان چه خداى عز و جل در مقام تأديب و آموختن بندگان مى فرمايد: و اياك نستعين (1038)

؛ خدايا تنها از تو كمك مى جوييم.

بر آستانش سر نهيم
و نومن به ايمان من رجاه موقنا؛ و به او ايمان داريم ايمان كسى كه از روى يقين به او اميد دارد. يعنى باور و يقين دارد به اين كه تنها خدا محل اميدوارى است، نه غير او.
و أناب اليه مؤمنا؛ و از صميم قلب درگاه او رو آورده و توبه كرده. اناب: رو آورده و توبه نمود. اليه: به سوى خداى تعالى. مؤمنا: معتقد به اين كه خداى تعالى شايسته روى آوردن و توبه به درگاه اوست.
و خنع له مذعنا؛ و با اقرار به عظمتش در برابر او خضوع نموده. خنع: خضوع نمود مذعنا: مقر و معترف.
و أخلص له موحدا؛ و دل را براى او خالص گردانده از هر گونه شرك بپرهيزد.
و ادعوه مخلصين له الدين كما بدأكم تعودون (1039)

؛ و خدا را از سر اخلاص بخوانيد كه چنان چه شما را در اول بيافريد ديگر بار به سويش باز آييد.
و عظمه ممجدا؛ و او را به بزرگى ياد نموده تمجيد فراوان كند. ... و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب (1040)

؛ و هر كس شعائر دين خدا را بزرگ و محترم دارد (خوشا بر او كه) اين صفت دل هاى با تقواست.
 ...و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه... (1041)
؛ ... و هر كس امورى را كه خدا حرمت نهاده بزرگ و محترم شمارد البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود... .
و لاذ به راغبا مجتهدا؛ و با رغبت و تلاش به او پناه برد. لاذ: پناه برد. مجتهد: ساعى و كوشا. امام (عليه السلام) ايمان خود را در اين گفتار كه فرموده: و نؤمن به... به مانند ايمان كسى قرار داده كه داراى صفات شش گانه مذكور باشد تا بفهماند ايمان مطلوب چنين ايمانى است. خداى تعالى فرموده: يا أيها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى أنزل من قبل... (1042)

؛ اى كسانى كه (به زبان) ايمان آورده ايد (به حقيقت و از دل هم)، ايمان آوريد به خدا و رسول او و كتابى كه به رسول خود فرستاد (يعنى قرآن) و كتابى كه پيش از اين فرستاده شد (تورات و انجيل و غيره). (1043)

خدا نه مولود است نه والد
لم يولد سبحانه فيكون فى العز مشاركا؛ خداى سبحان زاده نشده تا در عزت و بزرگى شريك داشته باشد. چرا كه پدر شخص عزيز و ارجمندى عزيز و محترم است اگر چه به واسطه فرزندش. شاعر گفته:
آن گونه كه (عدنان) به واسطه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) برترى و عظمت يافت.
و لم يلد فيكون مورثا؛ و فرزند نزاده تا پس از مرگ از او ارث برند.
در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صحيح (موروثا) مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (1044)
و ابن ميثم و خطى آمده است.
هالكا؛ و موجودى هالك و نابود شونده باشد، زيرا موروث هالك و فانى است.

خدا وقت و زمان ندارد
و لم يتقدمه وقت و لا زمان؛ وقت و زمان بر او پيشى نگيرد. ظاهرا لفظ وقت خاص است و زمان عام، زيرا وقت بيشترى براى زمان معين آيد، خداى تعالى مى فرمايد: ... ان الصلاة كانت على المومنين كتابا موقوتا (1045)

؛ ... نماز براى اهل ايمان، حكمى واجب و لازم داراى وقت معين است.
و صحيح نيست گفته شود: كتابا منزمنا و از اين جا روشن مى شود اين كه ابن ابى الحديد گفته وقت و زمان مترادف اند (1046)

مورد اشكال است. هم چنين گفتار ابن ميثم كه گفته: وقت جزء زمان است. (1047)


و لم يتعاوره زيادة و لا نقصان؛ و زيادى و نقصان بر او عارض نگردد.
لم يتعاوره: عارض نمى شود او را، در معرض قرار نمى گيرد. زيرا زيادى و نقصان از عوارض جسمانيات اند.

نشانه هاى متقين پروردگار
بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التدبير المتقن و القضاء المبرم؛ بلكه او با نشانه هاى متقن و فرمان مستحكم خويش كه به ما نمايانده بر انديشه ها ظاهر و آشكار گشته است.
الذى جعل لكم الأرض مهدا و سلك لكم فيها سبلا و أنزل من السماء ماء فأخرجنا به أزواجا من نبات شتى * كلوا و ارعوا أنعامكم ان فى ذلك لآيات لأولى النهى (1048)


؛ همان خدايى كه زمين را آسايشگاه شما قرار داد و در آن ها راه ها براى روابط و حوايج خلق پديد آورد، و هم از آسمان آب نازل كرد تا به آن آب آسمانى انواع نباتات مختلف از زمين برويانيديم تا اى بندگان شما از آن نعمت ها تناول كنيد و چارپايانتان را هم بچرانيد، كه همانا در اين كار آيات ربوبيت براى خردمندان پديدار است.
ألم تر أن الله أنزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الأرض ثم يخرج به زرعا مختلفا ألوانه ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يجعله حطاما ان فى ذلك لذكرى لأولى الألباب (1049)

؛ آيا نمى بينى كه خدا از آسمان آب باران نازل گردانيد و در روى زمين نهرها روان ساخت. آن گاه انواع نباتات گوناگون بدان بروياند، باز (از سبزى و خرمى) رو به خزان آرد و نخست بنگرى كه زرد شود، و آن گاه كه خدا آن را خشك گرداند، در آن صاحبان عقل متذكر (قدرت الهى) شوند.

آسمان هاى بدون ستون
و من شواهد خلقه خلق السماوات موطدات بلا عمد؛ و از شواهد اين ظهور و تجلى خلقت آسمان هاى ثابت و استوارى است كه بدون ستون و اعتماد پا برجاست. در نسخه مصرى و من آمده، ولى صحيح فمن، مى باشد. چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (1050)

و ابن ميثم و خطى آمده است. شواهد خلقه يعنى از جمله شواهد تجلى و ظهور خدا بر عقول خلقش. موطدات: پابرجا و استوار. خداى تعالى مى فرمايد: الله الذى رفع السموات بغير عمد ترونها... (1051)

؛ خداست كه آسمان ها را چنان كه مى نگريد بدون ستون برافراشت... .
دعا هن فأجبن طائعات مذعنات؛ خداوند آسمان ها را به طاعت خواند پس با رغبت و اعتراف (به ناتوانى) اجابت نمودند. مذعنات: اعتراف كنندگان.
غير متلكئات؛ بدون اين كه تعلل نمايند.
و لا مبطئات؛ و بدون سستى و كندى. خداى تعالى فرموده: ... فقال لها و للأرض ائتيا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين (1052)

؛ ... پس خدا (به امر نافذ تكوينى) به آسمان و زمين فرمود كه همه به سوى خدا (و اطاعت فرمان حق) به شوق و رغبت يا به جبر و كراهت بشتابيد، آن ها عرضه داشتند: ما با كمال شوق و ميل به سوى تو مى شتابيم.
و مقصود از اجابت آن ها اجابت به زبان حال است، يعنى موجود شدن، نه با سخن گفتن و مانند اين تعبير در محاورات عرب فراوان است. شماخ گفته:
كأنى كسرت الرجل اخفت سوقها        اطاع   له   مرزا   متين   iiحديق

كه شاعر (حديق) مرغزار را مطيع شتران پرخوار قرار داده، به اعتبار اين كه بر چريدن آن مكنت يافته اند.

آسمان ها محل عرش خدا
و لو لا اقرار هن له بالربوبية و اذعا نهن بالطواعية لما جعلهن موضعا لعرشه؛ و اگر چنين اقرار و اذعانى به طاعت پروردگار نداشتند آن ها را محل عرش خود قرار نمى داد.
لفظ له تنها در نسخه مصرى ابن ميثم (1053)

آمده، ولى نسخه ابن ابى الحديد و خطى فاقد آن است. بالطواعيه: طاعت و فرمان بردارى، و اين فرمايش امام (عليه السلام): لما جعلهن موضعا لعرشه با آيه شريفه و كان عرشه على الماء (1054)

؛ و عرش خدا بر آب قرار يافت.
منافات ندارد، زيرا در آيه قبل از اين آيه آمده: و هو الذى خلق السموات و الأرض فى ستة أيام... (1055)

؛ و او خدايى است كه آسمان و زمين را در فاصله شش روز آفريد. بنابراين مقصود اين است كه عرش پيش از آفرينش آسمان ها بر روى آب بوده است، و در روايتى كه پس از اين نقل مى شود به اين مطلب تصريح شده است.

آسمان ها مسكن فرشتگان خدا
و لا مسكنا لملائكته؛ و نه مسكن فرشتگانش. از امام رضا (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: به راستى خداى تعالى عرش و آب و فرشتگان را پيش از خلقت آسمان ها و زمين آفريده و فرشتگان با آفرينش خود عرش و آسمان بر وجود خداى تعالى استدلال مى نمودند، و سپس عرش را بر روى آب قرار داد تا قدرت خود را براى فرشتگان به نمايش گذاشته بدانند كه خدا بر انجام هر چيز قادر است. و آن گاه عرش را با قدرت خويش بالا برد و بر فراز آسمان ها هفت گانه قرار داد. (1056)


شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه) فرموده: عرشى كه ملائكه آن را حمل مى كند بخشى از ملك است و آن عرشى است كه خداى تعالى در آسمان هفتم آفريده و فرشتگان را مأمور به حمل و تعظيم آن نموده آن گونه كه در زمين خانه اى آفريده و انسان ها را به رفتن به سوى آن و زيارتش و انجام مناسك حج، و تعظيم آن دستور فرموده است. و در حديث آمده: همانا خداى تعالى در زير عرش خانه اى آفريده و آن را بيت المعور ناميده كه فرشتگان هر سال زيارتش مى كنند، و در آسمان چهارم خانه اى آفريده و آن را ضراح ناميده و فرشتگان را به رفتن به سوى آن و گرامى داشت آن و طواف نمودن به دور آن امر نموده است، و خانه كعبه را در زمين آفريده و آن را در زير ضراح قرار داده است.
و از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: اگر از عرش، سنگى بيفتد بر پشت بام بيت المعمور قرار مى گيرد و اگر از بيت المعمور سنگى بيفتد بر پشت بام خانه كعبه قرار مى گيرد و خداوند براى خود عرشى نيافريده تا در آن سكنا گزيند، بلكه عرشى آفريده و آن را به خود نسبت داده به جهت اكرام و گرامى داشت آن و فرشتگان را به حمل آن مأمور نموده است، همان گونه كه در زمين خانه اى آفريده نه اين كه ملك شخصى او باشد و يا در آن سكونت گزيند. (1057)

آسمان ها جاى بالا رفتن گفته هاى نيكو و كردار صالح بندگان
و لا مصعدا للكم الطيب و العمل الصالح من خلقه؛ و جاى بالا رفتن و گفته هاى نيكو و كردار صالح و خالص بندگانش قرار نمى داد. اصل در اين بيان امام (عليه السلام) آيه شريفه است: اليه يصعد الكم الطيب و العمل الصالح يرفعه (1058)

؛ كلمه نيكوى توحيد (و روح پاك آسمانى) به سوى خدا بالا رود، و عمل نيك صالح آنرا بالا برد. و صعود به سوى آسمان ها صعود به سوى خداى تعالى است. بنابراين بين فرمايش امام (عليه السلام) و آيه شريفه منافاتى نيست.
جعل نجومها أعلاما يستدل بها الحيران فى مختلف فجاج الأقطار؛ خداوند ستارگان را علائمى قرار داد تا به هنگام شب انسان حيران و سرگردان در جاده هاى مختلف زمين به وسيله آن ها راهيابى كند. فجاج (به ضم فاء)، فيروز آبادى گفته: آن راه گشاده ميان دو كوه است. (1059)

خداى تعالى فرموده: و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر... (1060)

؛ و نيز خداست كه چراغ ستارگان را براى راهنمايى شما در تاريكى هاى بيابان و دريا روشن داشته است... .

بعضى از فوائد ستارگان
امام صادق هه به مفضضل مى فرمايد: در اين ستارگانى كه در بعض اوقات سال ظاهر شده و در بعضى اوقات غائب هستند فكر كن، مانند ثريا و جوزا و دو شعرى و سهيل كه اگر همه آن ها در يك وقت ظاهر مى شدند هيچ كدام براى راهنمايى مردم فايده نداشتند و به وسيله آن ها در بعض كارهايشان هدايت نمى يافتند، مانند شناختى كه الآن از طلوع ثريا و جوزا و يا غروب آن ها دارند، پس طلوع و غروب هر كدام در غير وقت ديگر شد تا مردم از دلالت هر يك استفاده خاصش را ببرند، ثريا و نظائر آن گاهى ظاهر شده و گاهى پنهان به خاطر مصلحت است، هم چنان كه (بنات النعش) (كه هفت ستاره اند) هميشه ظاهرند و پنهان نمى شوند به علت مصلحت ديگر قرار داده شده، تا به منزله علامتى باشد كه مردم در خشكى و دريا به واسطه آن هدايت مى شوند، به همين جهت هيچ گاه غائب نمى شوند و مدم هر وقت خواستند به آن ها نظر مى كنند و سمت مقصد خود را تشخيص مى دهند، بنابراين اين دو امر با اختلافى كه دارند براى حاجت و مصلحتى توصيه شده اند، و در اين دو نوع ستاره فوايد ديگرى است مانند نشانه ها راهنمايى كه بر زمان بسيارى از كارها مانند زراعت، درخت كارى و سفر در خشكى و دريا و طوفان هاى ترسناك و مشكلاتى كه در اين راه وجود دارد. (1061)


لم يمنع ضوء نورها ادلهمام سجف اليل المظلم؛ هيچ پرده هايى ظلمانى شب تار مانع از نور افشانى آن ها نگرديد. ضوء مفعول است براى لم يمنع كه بر فاعل آن مقدم شده است.
نورها: نور ستارگان، ادلهام: تاريكى. سجف: پرده ها. امام صادق (عليه السلام) در ادامه مطالب قبل به مفضل مى فرمايد: خداوند براى ستارگان فقط مقدار اندكى نور قرار داده تا جانشين روشنايى هاى ديگر باشد تا وقتى ماه در آسمان نيست حركت در شب ممكن باشد در جايى كه ضرورتى پيش بيايد، مثل اين كه براى كسى حادثه اى رخ دهد كه لازم باشد در شب از خانه بيرون بيايد، پس اگر در چنين شرايطى هيچ روشنايى نباشد كه به وسيله آن راه را بشناسد نمى تواند از جاى خود حركت كند و بيرون آيد.
لطف و حكمت خدا را در اين تقدير دقت كن كه براى تاريكى زمانى مشخص شده كه به آن تاريكى احتياج است و در خلال آن مقدارى روشنايى قرار داده براى موقعى كه شرح داديم. (1062)

تابش نور ماه در ظلمت شب سياه
و لا استطاعت جلابيب سواد الخنادس أن ترد ما شاع فى السماوات من تلألو نور القمر؛ و پوشش هاى سنگين ظلمت شب تاريك توان جلوگيرى از درخشش نور ماه را نداشت.
جلابيب: پوشش ها و چادرها. زنى از قبيله هذيل در رثاى مقتولى گفته:

تمشى   النسور  و  هى  iiلاهية        مشى العذارى عليهن الجلابيب

(1063)


كركس ها بسان دختران جوان سياه پوش با رقص و شادى به سوى او مى رفتند.
حنادس: تاريكى هاى شديد.
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: بينديش در تابش نور ماه در ظلمت شب سياه و منفعت آن، زيرا آن با مصلحتى كه گفتيم كه در تاريكى شب هست براى استراحت حيوانات و سردى هوا براى صلاح ايشان و نباتات ولى مصلحت آن نبود كه هميشه در نهايت ظلمت باشد كه هيچ روشنى در آن نباشد، چون بسيار اتفاق مى افتد كه مردم محتاج مى شوند در شب كار كنند به علت تنگى وقت برايشان به جهت اتمام اعمال ايشان در روز، يا به خاطر شدت گرمى هوا در روز پس شب در سايه نور ماه بسيارى از كارها را انجام مى دهند، مانند شخم زدن زمين و خشت ماليدن، و چوب بردين و نظاير اين ها. پس خداوند نو ماه را ياورى گردانيده براى مردم در معاش ايشان در هنگامى كه به آن محتاج شوند، و انسى براى مسافران كه در شب ها حركت كنند، و نيز چنان مقدر نموده كه در بعضى از شب ها در تمام شب باشد و در بعضى اصلا نباشد، و نورش را كمتر از نور آفتاب قرار داد كه اگر مانند آفتاب مى بود منفعت شب برطرف مى شد و مردم مانند روز در تلاش و تحرك بودن و آرامش و استراحت از ايشان سلب مى شد و اين موجب هلاكت ايشان محاق و گاه در حال خسوف و گاهى زائد و گاهى ناقص تنبيه و هشدارى است براى بندگان بر قدرت خداوندى كه خالق و مقدر او بوده بر وفق مصالح آنان به هر كيفيت كه مى خواهد او را مى گرداند. (1064)

علم نافذ و نامحدود خداوند
فسبحان من لا يخفى عليه سواد غسق داج؛ پس منزه است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى مطلق. در صحاح گويد: غسق اول تاريكى شب است و غاسق شب است آن گاه كه شفق بر طرف شده باشد، و قول خداى تعالى: و من شر غاسق اذا وقب (1065)

؛ و از شر شب تار هنگامى كه در آيد. حسن گفته: غاسق شب است و گفته شده كه آن ماه است. (1066)

و اما لفظ داج اصمعى گفته: دجا الليل: ظلمت شب همه جا را فرا گرفت، و آن به معناى تاريكى نيست، و به همين معناست قول ايشان كه گويند: دجى الاسلام يعنى اسلام قوى گشت و فراگير شد.
مؤلف: محتمل است كه از همين قبيل باشد قول عرب كه گويند: و انه لفى عيش داج يعنى زندگانى خوش و آسدوه.
و لا ليل ساج؛ و نه شب تاريك خاموش. ساج: ساكت و آرام، مأخوذ از قول خداى تعالى: و اليل اذا سجى (1067)

؛ و قسم به شب آن هنگام كه ساكت و آرام شود. و به همين معناست البحر الساجى دريايى آرام و بدون حركت. اعشى گفته:
فما ذنبنا أن جاش بحر ابن iiعمكم        و بحرك ساج لايوارى الدعامصا

(1068)


ما را چه گناه، اگر دريايى پسر عموى شما متلاطم بوده، و درياى تو ساكت و آرام كه هيچ جانورى را در خود نمى پوشاند.
فى بقاع الأرضين المتطاطئات؛ در نقاط پست زمين. متطأطئات: جاهاى پست و فرو رفته.
و لا فى يفاع السفع المتجاورات؛ و نه قله هاى مرتفع كوه ها و جنگل ها. يفاع: بلندى، مأخوذ از: أيفع الغلام كودك رشد كرد و نزديك به بلوغ رسيد. اسم فاعل آن يافع بر خلاف اصل. السفع (به ضم سين): سياهى آميخته به سرخى و به همين جهت كلوخ هاى زير ديگ را سفع گويند. و مقصود از السفع المتجاورات در اين جا كوه ها يا جنگل ها و تپه هاست.
و ما يجلجل به الرعد فى أفق السماء؛ و آن چه كه سبب غرش رعد در كرانه هاى آسمان مى گردد. جوهرى گفته: جلجله صداى رعد است. و مجلجل ابرى كه در آن صداى رعد باشد. (1069)

و قيد افق مبنى بر غالب است.
و ما تلاشت عنه بروق الغمام؛ و آن چه كه موجب نابودى برق هاى ابر در آسمان است.
ابن ابى الحديد آورده: بسيارى از علماى لغت بناء تلاشت را ضبط نكرده اند، با آن كه آن صحيح است و در لغت آمده، ابن اعرابى گفته: لشا الرجل: خوار و ذليل گرديد بعد از شوكت، و در صورتى كه ريشه آن صحيح و مستعمل باشد پس استعمال تلاشى الشى ء به معناى نابود گرديد و از بين رفت در محاورات مردم صحيح خواهد بود. و قطب راوندى گفته: تلاشى مركب است از لا شى ء، و بر ريشه اين كلمه دست نيافته است. (1070)


مؤلف: ابن ابى الحديد به اين نكته توجه پيدا نكرده كه لشا الشى ء كه ابن اعرابى ذكر كرده اصل آن از لا شى ء است، و مقصود از آن اين است كه قبلا شى ء بوده يعنى وجود داشته و سپس لا شى ء شده است و مانند تلاشى است گفته عرب كه گويند: ايش و بلاش كه اصل اول اى شى ء است و دوم لا شى ء. و هم چنين قول ايشان لوحش كه مخفف لا أوحش است، زيرا در لغت ايش، و بلش و لحش نداريم، همان گونه كه لشى هم در لغت نيست. و نظير اين گونه استعمال در فارسى واژه نفرين است در برابر آفرين كه آن مخفف نه آفرين است، و معناى آفرين زنده باشى و نفرين زنده نباشى.
غمام: ابر
و ما تسقط من ورقة تزيلها عن مسقطها عواصف الأنواء؛ و بر او پوشيده نيست برگى كه بر اثر بادهاى تند بارش باران از شاخه بر زمين مى افتد. جمله و ما تسقط عطف است بر سواد كه در فراز فسبحان من لا يخفى عليه سواد... آمده است. مانند جمله و ما يتجلجل و و ما تلاشت يعنى مخفى نمى باشد از خدا آن چه كه مى افتد از برگ درختان...). خداى تعالى مى فرمايد: ... و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين (1071)

؛ ... و هيچ برگى از درخت نيفتد مگر آن كه او آگاه است، و هيچ دانه در زير تاريكى هاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست جز آن كه در كتاب مبين (قرآن) مسطور است.
مسقط: ماكان سقوط، و عواصف صفت است براى رياح مقدر، يعنى بادهاى تند و شديد، و اضافه عواصف به الأنواء به معناى لام است، يعنى بادهاى تند باران ها. و أنواء جمع نوء (به فتح نون). در صحاح آمده: نوء فرو رفتن ستاره است از منازل در جهت مغرب يا سپيده و بر آمن رقيب آن به مشرق در همان ساعت تا سيزده روز، و بر اين منوال خواهد بود هر ستاره اى از منازل تا پايان سال به غير از جبهه (منزلى از منازل ماه) كه در آن چهارده روز است. ابو عبيده گفته: نشنيده ام نوء به معناى سقوط باشد مگر در اين مورد و عرب آمدن باران و باد و سرما را به ستاره غروب كننده آن ها نسبت مى دهد، و اصمعى گفته: به ستاره طلوع كننده آن ها در اوج بلندى و تابش او... . (1072)


و انهطال السماء؛ و باران هاى پى در پى درشت قطره.
و يعلم مسقط القطره و مقرها؛ و مى داند محل سقوط قطرات باران و قرارگاه آن ها را، القطره: قطره باران. يعنى خدا محل افتادن قطره باران و قرارگاه و محل جريان آن را مى داند.
و مسحب الذرة و مجرها؛ و مورچه ريز و جايى كه قومش را مى برد. مسحب: خزيدن. ذره: مورچه. مجرها يعنى جايى كه قوت خود را به آن جا مى كشاند.
و ما يكفى البعوضة من قوتها؛ و غذايى كه پشه را كفايت مى كند. بعوضه: پشه. خداى تعالى فرموده: و ما من دابة فى الأرض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين (1073)


؛ هيچ جنبنده زمين نيست جز آن كه روزيش بر خداست و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و محل آرامش (جاى موقت) او را مى داند، و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى خدا ثبت است.
و ما تحمل الأثنى فى بطنها؛ و آن چه كه ماده در شكم خود بار دارد. و ما تحمل من أنثى و لا تضع الا بعلمه و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب ان ذلك على الله يسير (1074)

؛ و آن چه زنان باز گيرند و بزايند جز به علم و اراده او نخواهد بود، و كسى عمر طولانى نكند يا از عمرش نكاهد جز آن كه همه در كتاب ثبت است، و اين بر خدا بسيار آسان است.
و يعلم ما فى الأرحام (1075)

؛ و مى داند با رحم ها را. الله يعلم ما تحمل كل أنثى و ما تغيض الأرحام و ما تزداد و كل شى ء عنده بمقدار (1076)

؛ تنها خدا مى داند كه بار حمل آبستنان عالم چيست، و رحم ها چه نقصان و چه زيادت خواهد يافت، و مقدار همه چيز در علم ازلى خدا معين است.
الحمد لله الكائن قبل أن يكون كرسى؛ ستايش مخصوص خدايى است كه هميشه بوده پيش از آن كه كرسى باشد.
همان كرسى كه خدا درباره اش فرمود: وسع كرسيه السموات و الأرض (1077)

؛ كرسى (علم) خدا از آسمان ها زمين فراتر است.
أو عرش؛ يا عرشى كه خدا درباره آن فرمود: و هو رب العرش العظيم (1078)

؛ خدا رب عرش بزرگ است.