راز بقاى نسل آدمى
در توحيد مفضل آمده: ... اگر آلت مرد سست و افتاد بود چگونه به انتهاى رحم زن مى رسيد تا نطفه در آن قرار گيرد و اگر هميشه بلند بود چگونه شخص مى توانست با اين چيز سخت و بلند كه در جلو داشت در بستر بچرخد يا ميان مردم راه رود، و گذشته از اين كه بد شكل و قبيح المنظر بود دائما موجب تحريك شهوت مردان و زنان مى شد. از اين رو خداى حكيم چنين مقدر نمود كه آشكار و جلو چشم نباشد و براى مرد ايجاد مشكل نكند. بلكه در او قوه و غريزه اى قرار داد كه در موقع نياز آلت راست شود تا از اين راه نسل آدمى باقى بماند. (862)
لا يشمل بحد و لا يحسب بعد؛ هيچ حد و اندازه اى او را در بر نمى گيرد، و هيچ عدد و شماره اى او را به حساب نمى آورد. در تحف العقول آمده: أحد لا بتأويل عدد، صمد لا بتبعيض بدد (863).

خدا با ادوات تحديد نمى شود
و انما تحد الأدوات أنفسها و تشير الآلة الى نظائرها؛ زيرا ابزار و ادوات تنها خودشان را (از ممكنات) محدود مى كنند و آلات به مانند خويش (از مخلوقات) اشاره مى نمايد. ظاهرا در اين گفتار افتادگى رخ داده، زيرا پيش از آن مطلبى راجع به ادوات و آلات بيان نشده تا پس از آن بفرمايد: و انما تحد ...، و شاهد بر اين افتادگى اين كه در تحف العقول (864) و خطبه امام رضا (عليه السلام)، (865) و مجالسى (866) شيخ پيش از اين گفتار آمده: له معنى الربوبية اذ لا مربوب، و حقيقة الالهية اذ لا مألوه، و معنى العالم و لا معلوم، و معنى الخالق و لا مخلوق، و تأويل السمع و لا مسموع، ليس مذ خلق استحق معنى الخالق، و لا باحداثه البرايا استفاد معنى البرائية، كيف و لا تغيبه مذ، و لا تدنيه قد، و لا تحجبه لعل. و لا توقته متى، و لا تشمله حين، و لا تقارنه مع؛ براى خداست معناى ربوبيت از آن زمان كه مربوبى نبود، و حقيقت الهيت از آن زمان كه مألوه و پرستيده وجود نداشت، و معناى عالم از آن زمان كه معلومى نبود، و معناى خالق از آن زمان كه مخلوقى نبود، و تأويل سميع بودن آن گاه كه مسموعى وجود نداشت، نه از آن زمان كه موجودات را آفريد معناى آفريدگار را مستحق گرديد و نه با ايجاد مخلوقات معناى بارئيت را كسب كرد، چگونه چنين نباشد حال آن كه مذ او را غائب نمى گرداند، و قد او را نزديك نمى كند، و لعل او را پوشيده نمى دارد، و متى به او زمان نمى دهد، و حين او را شمول نيم بخشد، و مع او را با ديگرى قرين نمى گرداند. ولى در مجالس به جاى: و لا باحداثه البرايا استفاد معنى البرائية چنين آمده: و لا من حيث أحدث استفاد معنى المحدث.
بنابراين معناى اين گفتار امام (عليه السلام): و انما تحد الأدوات أنفسها و تشير الآلات الى نظائرها چنين است: اين ادوات و آلات، يعنى: (مذ، قد، لعل، متى، حين، مع) فقط براى خودشان از اشياء ممكن الوجود تعيين حد مى نمايند، و به نظاير خود از مخلوقات مى توانند اشاره كنند، و محال است كه بارى تعالى را تحديد نموده و يا به سوى او اشاره نمايند.
و در تحف العقول بعد از كلمه الى نظائرها آمده: و عن الفاقه تخبر الأداة، و عن الضد تخبر التضاد، و الى شبهه يؤل الشبيه، و مع الأحداث أوقاتها و بالأسماء تفترق صفاتها، و منها فصلت التضاد، و الى شبهه يؤل الشبيه، و مع الأحداث أوقاتها و بالأسماء تفترق صفاتها، و منها فصلت قرائنها، و اليها آلت أصدافها أحداثها (867).

خدا جامع صفات كماليه
منعتها منذ القدمية؛ قديم بودن خدا مانع از به كارگيرى ادات منذ درباره او مى باشد. گاهى منذ مخفف شده مذ گفته مى شود. شاعر گفته:

و ما زلت أبغى المال مذأنا يافع        وليدا  وكهلا حين شبت iiوأمردا

(868)
پيوسته از نوجوانى جوينده و كاسب مال بوده ام.
با اين كه در تحف العقول به جاى منذ، مذ آمده است. و در نسخه مصرى القدميه آمده، ولى صحيح القدمه است. چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (869)
وارد شده است.
و حمتها قد الأزلية؛ و ازليت خدا مانع از بكار بردن ادات قد است. حمتها: منع كرده است از به كارگيرى آن ادوات. در لسان آورده: خليل گفته است: قد جواب آيد براى گروهى كه منتظر خبرى باشند، يا گروهى كه منتظر چيزى باشند، گويى قدمات فلان فلانى مرد. و اگر مخاطب منتظر نباشد و بخواهى به او خبر دهى مى گويى: مات، و نمى گويى قدمات. و بعضى گفته اند: قد جواب مى آيد براى قول تو لما يفعل: هنوز انجام نداده است، پس مى گويد: قد فعل: به تحقيق انجام داده است.
نابغه گفته:
أفد الرحل غير أن iiركابنا        لما تزل برحالنا و كأن قد

نزديك شد كوچ كردن و بار بستن بر شتران جز آن كه شتران سوارى ما هنوز برنخاسته اند از خوابگاه خود، و گويا برخاسته اند، زيرا اسباب سفر مهياست.
يعنى و كأن قد زالت.
و قد با افعال آتى به منزله ربما است در افاده تكثير، هذلى گفته:
قد أترك القرن مصفرا أنامله        كأن  أثوابه  محبت iiبفرصاد

چه بسيار واگذاردم همتاى خود را در شجاعت، مرده و زرد شده سرانگشتان او كه گويا بر جامعه هاى او آب توت ريخته شده بود، (و مقصود خون اوست و كنايه از كشته شدن او).
و نيز گويد: قد به منزله ما نافيه آيد، از بعض فصحاء شنيده شده كه گفته است: قد كنت فى خير فتعرفه؛ در نيكى نبوده اى تا آن را بشناسى (870).
و در قاموس آورده: قد براى شش معنا آيد: توقع: انتظار، مانند قد يقدم الغائب؛ به زودى غايب مى آيد، و نزديك نمودن گذشته به حال، مانند: قد قام زيد؛ نزديك شد زمان قيام زيد. و تحقيق، مانند: قد أفلح من زكاها (871) ؛ به تحقيق رستگار شد كسى كه نفس خويش را تزكيه نمود. و نفى، مانند: قد كنت فى خير فتعرفه؛ در نيكى نبوده اى تا آن را بشناسى. (به نصب فتعرفه). و تقليل، مانند: قد يصدق الكذوب؛ دروغگو گاهى راست مى گويد. و تكثير، مانند: قد أترك القرن مصفرا أنامله (872) ؛ چه بسيار واگذاردم همتاى خود را در شجاعت مرده و زرد شده سرانگشتان او.
و جنبتها لولا التكملة؛ و كامل بودن او مانع را به كارگيرى لولا درباره او شد. زيرا لولا، افاده نقص مى كند، كه گويى: نعم الرجل فلان لولا فيه الشى ء الفلانى؛ فلانى آدم خوبى است اگر در او فلان خصلت نبود...
و مقصود از تكمله كمالى ذاتى خداى تعالى است.
و اين كه در سلان تكمله را مانند تكميل قرار داده خطاست. (873)
و در تحف العقول به جاى اين جمله چنين آمده: و نفت عنها لولا الجبرية (874)
؛ قدرت و بزرگى خدا، به كارگيرى لولا را از او نفى نموده.

بررسى و تفسير متن
در اين جا ابن ابى الحديد گفته: بعضى از شارحان، الفاظ قدمة و ازلية و تكمله را منصوب خوانده اند بنابراين كه مفعول دوم باشند براى افعال است و فاعل هم منذ و قد و لولا و در اين صورت معنا چنين مى شود: اطلاق منذ بر آلات و ادوات مانع از قديم بودن آن هاست، و اطلاق لولا بر آن ها: آلات و ادوات مانع از كامل بودن آن هاست، و بعضى الفاظ قدمة و ازلية و تكملة را مرفوع خوانده اند بنابر فاعليت، و ضمائر متصل به افعال، مفعول اول آن ها و منذ و قد و لولا مفعول دوم، و در اين صورت معنا چنين مى شود: قديم بودن بارى تعالى و ازليت او و كمال او منع كرده است ادوات و آلات را از اطلاق منذ و قد و لولا بر خداى سبحان. (875) و ابن ميثم پس از نقل اين دو قول گفته: و روايت اول اولى است، به علت وجود آن در نسخه اى كه به خط سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) است. (876)
مؤلف: حرف جر من و عن مفعول دوم سه گانه مذكور تنها يك مفعول دارند و فقط به وسيله حرف جر من و عن مفعول دوم مى گيرند، كه كلام فاقد آن هاست. و الفاظ منذ و قد و لولا بدل بعض از كل اند از ضمائر منعتها و حمتها و جنبتها، و در اين صورت قدمة و ازلية و تكملة (به رفع) فاعل افعال ياد شده اند، و شاهد بر اين وجه اين كه در روايت تحف العقول پيش از اين گفتار امام (عليه السلام): و انما تحد الأدوات آمده است: و لا تغيبه مذ، و لا تدنيه قد، و لا تحجبه لعل، و لا توقتة متى، و لا تشمله حين، و لا تقارنه مع، و بنابراين مقصود از ادوات آلات مان منذ، قد و لولا مى باشند.
و در گفتار حضرت امام حسين (عليه السلام) آمده: لا تحله فى، و لا توقته اذ، و لا تؤامره ان (877) ، به كار بردن لفظ فى درباره خدا موجب ظرفيت او نمى شود، اذ به او زمان نمى دهد، و ان با شرطيت و تعليق نمى بخشد.

موجودات جهان تجلى گاه پروردگار
بها تجلى صانعها للعقول؛ خداوند با موجوداتى كه آفريده بر خردها تجلى كرد.
شارحان گفته اند: معناى جمله اين است كه خداى تعالى به وسيله حواسى كه براى ما آفريده و به آن ها صورت بخشيده علم خود را براى عقول ما به نمايش گذاشته است. (878)
و بنابراين ضمير بها را راجع به مشاعر گرفته اند، با اين كه ظاهر اين است كه آن ضمير به امور و اشياء بر مى گردد كه در گفتار امام (عليه السلام) و بمضادتة بين الأمور و بمقارنته بين الأشى ء پس از جمله بتشعيره المشاعر... آمده اند. و شاهد بر آن اين كه در خطبه اما رضا (عليه السلام) پيش از اين فقره آمده: افترقت فدلت على مفرقها، و تباينت فأعربت عن مباينها (879) ؛ موجودات جهان از هم جدا بوده بر نيرويى جدا كننده دلالت دارند، و با هم مباينت داشته از مباين حكايت دارند كه ضمير در افترقت و تباينت به طور قطع به امور و اشياء بر مى گردد.
و ممكن است كه ضمير در بها به تشعير و مضاده و مقارنه در سه فقره قبل رجوع كند؛ يعنى خداوند به وسيله آفريده حواس و ايجاد تضاد ميان بعضى اشياء، و ايجاد هم آهنگى ميان امور بر عقول خردمندان تجلى كرد.
و بها امتنع عن نظر العيون؛ و به قضاوت عقل ها از ديد چشم ها پنهان گشته است. بعضى گفته اند معناى جمله اين است كه: ما با ادراكاتمان در يافته ايم كه خدا با چشم سر قابل رؤيت نيست، زيرا حواس و ادراكاتى كه خدا به ما بخشيده موجب تكامل عقول ما گشته و به وسيله عقول دريافته ايم كه خدا به چشم ديده نمى شود. (880)
و بعضى گفته اند: معنا اين است كه خداوند با ايجاد مشاعر و حواسى در وجود ما كه وسيله ادراك براى حس بينايى هستند معلوم شد كه چشم ها از ديدن او ناتوان اند. (881)
مؤلف: ولى هر دو معنا مورد اشكال اند، و صواب اين است كه ضمير در و بها به عقول كه قبلا ذكر شده باز مى گردد؛ يعنى به وسيله عقل ها و حكم آن ها به اين كه ذات اقدس بارى (تعالى) وجودى است غير مادى و غير قابل رويت، روشن شد كه او با چشم ظاهر ديده نمى شود.
و شاهد بر اين معنا اين كه در كتاب تحف العقول پس از اين فقره آمده: و اليها تحاكم الأوهام (882) و بدون شك ضمير و اليها راجع به عقول است، با اين كه اگر ضمير در وبها راجع به مرجع ضمير اول يعنى مشاعر بود نيازى به تكرار ضمير نبود و مى بايست بفرمايد: وامتنع عن نظر العيون به علاوه اين كه سابقا توضيح داديم كه مرجع ضمير اول يعنى بها تجلى نيز راجع به مشاعر نبوده بلكه به امور و اشياء بر مى گردد.

سكون و حركت درباره خدا معنا ندارد
لا يرجرى عليه السكون و الحركة و كيف يجرى عليه ما هو أجراه و يعود فيه ما هو أبداه و يحدث فيه ما هو أحدثه اذا لتفاوتت ذاته و لتجزأ كنهه؛ سكون و حركت درباره خدا معنا ندارد، و چگونه آن چه را كه خود (در مخلوقات) قرار داده در او قرار گيرد، و آن چه را كه پديد آورده در او پديد آيد، و آن چه را كه احداث كرده در او احداث شود، كه اگر چنين رخ دهد ذاتش دست خوش تغيير گردد، و اصل وجودش تجزيه مى پذيرد.
در كتاب تحف العقول (883) و خطبه اما رضا (عليه السلام) (884) پيش از اين فراز فقراتى آمده، و در آخر آن آمده: فكل ما فى الخلق لا يوجد فى خالقه، و كل ما يمكن فيه يمتنع من صانعه؛ هر آن چه كه در مخلوق است در خالق او يافت نمى شود، و هر آن چه كه در مخلوق ممكن است در صانع او ممتنع است.
و لا متنع من الأزل معناه؛ و ديگر ازلى نخواهد بود.
در كتاب تحف العقول (885) و خطبه امام رضا (عليه السلام) (886) اين جمله نيز اضافه شده: و لما كان للبارى غير المبروء؛ آفريننده معنايى غير آفريده شده نداشت.
و لكان له وراء اذ وجد له امام؛ و هنگامى كه براى او (حركت به سوى) جلو باشد ناچار آغاز و پشت سر هم خواهد داشت.
زيرا پشت سر و پيش رو از امور اضافيه هستند.
و لا لتمى التمام اذ لزمه النقصان؛ لازمه حركت نقصان، و نياز به تكامل است.
آن گونه كه هر ساكنى كه به حركت آيد چنين است.
و اذا لقامت آية المصنوع فيه؛ و نقص، نشانه مخلوق بودن است.
در تحف العقول و خطبه امام رضا (عليه السلام) پيش از اين جمله آمده است: كيف يستحق الأزل من لا يمتنع من الحداث، و كيف ينشى ء الأشياء من لا يمتنع من الأنشاء (887)
؛ چگونه استحقاق ازليت داشته باشد كسى كه از حادث بودن امتناع نمى ورزد، و چگونه آفريننده موجودات باشد كسى كه از آفريده شدن ابا ندارد و تحف العقول اين جمله را نيز افزوده است: و كيف يستأهل الدوام من تنقله الأحوال و الأعوام (888).
و لتحول دليلا بعد أن كتن مدلولا عليه؛ پس خالقى كه به وسيله مخلوقات به او پى برده بوديم به مخلوقى تبديل مى شود كه دليل بر خالق مى گردد.
آن گونه كه مصنوع بر صانع و بناء بر سازنده دلالت دارد.

خدا اثرپذير نيست
و خرج بسلطان الامتناع من أن يوثر فيه ما يوثر فى غيره؛ و بر اثر امتناع كه هيچ چيز در واجب الوجود مؤثر نيست چيزى در ديگران اثر مى كند نمى تواند در خدا موثر باشد.
جمله وخرج مستأنفه است، و بعيد نيست كه لفظ و خرج محرف قد خرج باشد (كه مستأنفه بودن قطعى خواهد بود) زيرا تفاوت آن دو در نوشتن اندك است. و اما دليل بر مطلب، اين كه اگر ذات اقدس حق تعالى چنين نباشد، با ساير موجودات فرقى نخواهد داشت، حال آن كه ... ليس كمثله شى ء ... (889) ؛ هيچ چيز مثل و مانند خدا نيست.
الذى لا يحول و لا يزول و لا يجوز عليه الأفول؛ خدايى كه تغيير نيابد، زوال نپذيرد، افول بر او روا نباشد.
أفول: نهانى. زيرا به گواهى عقل ها هر آن چه كه افول كند كحال است پروردگار باشد، و لذا ابراهيم خليل (عليه السلام) هنگامى كه افول ستاره و ماه و خورشيد را ديد آن را به رخ پرستندگانشان كشيد و عدم امكان معبود بودن آن ها را قطعى دانست و گفت: انى برى ء مما تعبدون من دونه دونه تعالى (890) ؛ من از آن چه كه شما سواى خدا مى پرستيد بيزارم.

خدا نه والد است نه مولود
و لم يلد؛ خدايى كه نزاده. اين گونه در نسخه مصرى آمده لكن صواب لم يلد مى باشد (بدون واو) چنان كه در نسخه ابن ابى الحديد (891) و ابن ميثم و خطى آمده، و به علت اين كه مقام مقتضى فصل است.
فيكون مولودا؛ تا خود زاده ديگرى باشد. زيرا آن مقتضاى توالد است.
و لم يولد فيصير محدودا؛ و زاده نشده تا محدود باشد؛ زيرا هر زاده شده اى محدود است.
جل عن اتخاذ الأبناء؛ خدا برتر از آن است كه فرزند داشته باشد. اين مطلب رد بر يهود است كه مى گفتند: عزيز ابن الله (892) ؛ عزيز پسر خداست. و نيز در بر نصارى كه مى گفتند: المسيح ابن الله (893) ؛ مسيح پسر خداست. و نيز رد بر بت پرستان كه مى گفتند: فرشتگان دختران خدا هستند. خداى تعالى فرموده: و قالو اتخذ الرحمن و لدا سبحانه بل عباد مكرمون (894) ؛ و (مشركان) گفتند كه خداى رحمان داراى فرزند است، خدا پاك و منزه از آن است، بلكه (كسانى را مه مشركان فرزند خدا پنداشتند) همه بندگان مقرب خدا هستند.

مناظره گروهى از يهود و نصارى با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)
در خبر آمده: گروهى از يهود و نصارى براى مناظره نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) به يهوديان فرمود: چه چيز شما را واداشته كه بگوييد عزير پسر خداست؟ گفتند: زيرا عزير كتاب تورات را پس از آن كه از بين رفته بود براى يهود زنده كرده، و اين كار را نكرده مگر به علت اين كه پسر خدا بوده است. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به آنان فرمود: چگونه عزير پسر خدا شد ولى موسى نشد، با اين كه در اصل موسى تورات را براى ايشان آورده و معجزاتى از او ديده شد كه خودتان مى دانيد، و اگر اين مقدار از كرامت براى عزير موجب شده كه او پسر خدا گردد پس موسى كه داراى چند برابر اين كرامت بوده مى بايست مقام و منزلتى بالاتر از فرزندى خدا داشته باشد، زيرا اگر مقصود شما از فرزندى براى خدا، فرزندى حقيقى است كه از راه توالد و مباشرت مردان با همسرانشان پديد مى آيد در اين صورت به خدا كفر ورزيده او را به مخلوقاتش تشبيه نموده صفات موجودات حادث را براى او اثبات كرده ايد، و بر اساس اين اعتقاد شما مى بايست خدا نو ظهور و مخلوق بوده داراى خالقى كه او را ساخته و پرداخته باشد.
يهود گفتند: مقصود ما از پسر بودن اين نيست، چرا كه اين كفر به خداست، بلكه مقصود ما كرامت فرزندى است، اگر چه ولادت حقيقى در بين نباشد. آن گونه كه هر گاه بزرگى از ما بخواهد كسى را مورد اكرام و احترام خود قرار داده براى او منزلت ويژه اى قائل شود به او مى گويد: اى پسرم يا مى گويد: او پسر من است، و مقصود او فرزند واقعى نيست، چرا كه چنين تعبيرى را درباره فردى بيگانه كه رابطه نسبى با او ندارد ابراز مى دارد، بدين سان تعالى جون خواست درباره عزير عنايت خاصى داشته باشد او را به كرامت فرزندى مفتخر نمود، نه اين فرزند نسبى او باشد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: بسيار خوب، اين همان چيزى است كه من به شما گفتم كه اگر آن خدمت عزير سبب شده كه او فرزند خدا باشد، پس چند برابر آن براى موسى ثابت است. و به راستى كه خدا هر ناحق گويى را به وسيله اقرار خودش رسوا نموده، او را محكوم مى نمايد. چرا كه استدلال شما منقبت بزرگ ترى را براى موسى اثبات مى كند.
توضيح اين كه شما گفتيد: گاه بعض از بزرگانتان به فردى بيگانه كه ارتباط فاميلى با او ندارد مى گويد: اى پسرم! كه مقصودش فرزند حقيقى نيست، و گاهى مى بينيد كه اين شخص بزرگ به فرد بيگانه ديگرى مى گويد: اين برادر من است و به ديگرى مى گويد: اين استاد من و پدر من است و به ديگرى مى گويد: اين سيد و آقاى من است يا به او مى گويد: اى سرور و آقاى من به عنوان گرامى داشت او. و هر قدر بخواهد در اين باره مبالغه كند بر اين گونه تعبيرات مى افزايد. و بنابراين پس جايز خواهد بود كه موسى برادر خدا، و استاد او، يا پدر و سرور او باشد، زيرا نزد خدا مقام و احترام بيشترى از عزير دارد.
پس آنان از شنيدن اين گفتار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) متحير و مبهوت شدند. و سپس آن بزرگوار (صلى الله عليه و آله و سلم) به نصارى توجه نموده و به آنان فرمود: شما هم گفتيد كه خداى قديم عز و جل با پسرش مسيح متحد شده است، حال اگر مقصودتان اين است كه قديم بر اثر اين اتحاد حادث شده به خطا رفته ايد، زيرا محال است كه قديم، حادث گردد.
و اگر مقصودتان اين است كه حادث، قديم گرديده اين هم محال است زيرا حادث هرگز تغيير هويت نداده قديم نمى شود. و اگر مقصودتان از اتحاد اين است خدا تعالى مسيح را از ميان ساير بندگانش برگزيده و ممتاز نموده است. پس به حادث بود عيس، و نيز آن معنايى كه به سبب آن عيسى با خدا متحد شده است اعتراف كرده ايد. آنان گفتند: مقصود ما اين است كه خداوند به سبب معجزات و خارق عاداتى كه به دست عيسى پديد آورده او را گرامى داشته و فرزند خود خوانده است رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به آنان فرمود: پس همان مطلبى را كه در اين باره به يهود گفتم شما هم شنيده ايد. و آن را برايشان بازگو كرد.
در اين موقع يكى از آنا گفت: اين كه ما مى گوييم: عيسى پسر خداست مانند گفتار شماست: ابراهيم خليل خداست. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: علت اين كه خدا ابراهيم را خليل ناميد اين گفتار ابراهيم است به جبرئيل به هنگام ملاقات تو در فضا: لا حاجة لى الا اليه؛ من نيازى به هيچ كس جز خدا ندارم. و كلمه خليل از خلت به معناى فاقه و نيازمندى است، و آن موجب تشبيه خدا به خلق نمى شود، گذشته از اين كه خلت قابل سلب است ولى ولادت چنين نيست.
به علاوه بنابر آن چه گفتيد لازم مى آيد كه همين مقام و منزلت براى موسى هم ثابت باشد.
بعضى از آنان گفتند: در كتاب هاى آسمانى آمده عيسى گفت: أذهب الى أبى؛ من نزد پدرم مى روم. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اگر شما به اين كتاب ها استناد مى كنيد در آن ها آمده: أذهب الى أبى و أبيكم؛ من نزد پدر خود و شما مى روم.
پس بگوييد تمام مخاطبان او فرزندان خدا بوده اند. گذشته شما چه مى دانيد مقصود او چه بوده شايد مقصودش اين بوده كه: أذهب الى آدم و نوح؛ من پيش آدم و نوح مى روم. بدين ترتيب كه خدا اتو را به نزد خود بالا برده و او را با آدم و نوح در يك جا گرد آورده است، و آدم و نوح پدران او و آنان بوده اند. پس آنان پاسخى نداشته ساكت ماندند. (895)

خدا منزه از ازدواج با زنان
و طهر عن ملامسة النساء؛ خدا از ازدواج و تماس با زنان پاك است.
و لم يكن له كفوا احد (896) ؛ خدا مثل و همتا ندارد.
انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة و خلق كل شى ء و هو بكل شى ء عليم (897) ؛ چگونه خدا را فرزندى تواند بود در صورتى كه او را جفتى نيت، و او همه چيز را آفريده و به همه امور عالم داناست.
و انه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا (898) ؛ و همانا بسيار بلند مرتبه است شأن و اقتدار پروردگار ما، و هم جفت و فرزندى هرگز نگرته است.

خدا فراتر از انديشه و فكر بشرى
لا تناله الأوهام فتقدره؛ انديشه ها به او دسترسى نداشته تا او را اندازه گيرى كنند.
أوهام: پندارها. فتقدره يعنى: با حدس و تخمين براى او اندازه اى تعيين كند.
و لا تتوهمه الفطن فتصوره؛ فكر هوش مندان به او نرسد تا او را تصور نمايد.
فطن (به كسر اول و فتح دوم) جمع فطنه است يعنى: فراست و زيركى.
فتصوره يعنى با حدس و تخيل براى او شكل و قيافه اى ترسيم كنند.
و لا تدركه الحواس فتحسه؛ حواس او را درك نكرده تا احساس شود.
حواس جمع حاسه است، و مقصود: شنوايى، بينايى، بويايى، و لامسه است.
فتحسه يعنى: او را احساس كند.
و لا تلمسه الأيدى فتمسه؛ دست ها از لمس او عاجزند تا با او تماس داشته باشند.
بيان: دست ها - كه در اين جمله آمده - پس از حواس - كه در جمله پيش از آن آمده - از باب ذكر بعد از عام است. و اما اين كه در خبر آمده: يده بيد الله يرفعه (899) ؛ دست او در دست خدا بوده او را بالا مى برد استعاره است.

خدا پيوسته بر يك حال
لا يتغير بحال؛ تغيير و تحول در او راه ندارد. مانند انسان كه در آغاز كودك است و سپس جوان و آن گاه پير مى شود.
و لا يتبدل بالأحوال؛ و در احوال مختلف متبدل نگردد. در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صواب: فى الأحوال است، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد (900) و ابن ميثم و خطى آمده است.
و لا تبليه الليالى و الأيام؛ و گردش شب و روز او را فرسوده نمى كند.
لا تبليه: او را كهنه و پوسيده نگرداند. آن گونه كه گذشت ايام انسان و حيوان و نبات را پوسيد مى كند.
و لا يغيره الضياء و الظلام؛ روشنى و تاريكى او را تغيير نمى دهد. پس وجود خدا در تاركى مانند روشنايى متجلى و آشكارى است، و كنه ذاتش در روشنايى به مانند تاريكى مستور و نهان مى باشد.

خدا به داشتن اعضا و اجزا وصف نمى شود
و لا يوصف شى ء من الأجزاء؛ به داشتن اجزا وصف نمى شود. حتى اجزاى عقلى، پس علم خدا و قدرت او عين ذاتش مى باشد.
و لا بالجوارح و الأعضاء؛ و نه به داشتن جوارح و اعضاء بدن. و اما گفتار خداى تعالى: ...يد الله فوق أيديهم... (901) ؛ ... دست خدا بالاى دست هاى ايشان است... . از باب استعاره مى باشد.
و لا بعرض من الأعراض؛ و نه به داشتن عرض ها. مانند جسم سفيدى كه سياه يا قرمز يا سبز و يا زرد مى گردد. و تندرستى كه بيمار مى شود.
و لا بالغيرية و الأبعاض؛ و به تغاير و ابعاض وصف نمى شود. بنابراين سميعيت خدا غير بصيرت او نيست. هم چنان كه سمع و بصر جزئى از او نمى باشد آن گونه كه در مخلوقاتش مى باشد.
و در خبر امام صادق (عليه السلام) با زنديق آمده: (902) اين كه گويم: خدا سميع و بصير است، شنواست و به نفس خود مى شنود، بيناست و به نفس خود بيند، معنايش اين نيست كه او چيزى است و نفس چيز ديگرى، بلكه خواستم آن چه در دل دارم به لفظ آورم، زيرا از من پرسيده اى و مى خواهم به تو كه سائلى بفهمانم. اينك به تو مى گويم: خدا با تمام ذاتش مى شنود. و اين كه گفتم با تمام ذات معنايش اين نيست كه او را بعضى باشد، بلكه خواستم به تو بفهمانم و اين تعبير از خودم مى باشد.

خدا حد و نهايت و مكان ندارد
و لا يقال له حد و لا نهاية؛ درباره خدا گفته نمى شود داراى حد و انتها است.
آن گونه كه هر جاندارى در زندگانى طبيعى اش حد و پايان دارد.
و لا انتقطاع و لا غاية؛ و انقطاع و پايان ندارد. هم چنان كه اول و آغاز ندارد.
و لا أن الأشاء تحويه؛ و اشياء او را در بر نمى گيرد. يعنى: هيچ چيز او را فرا نمى گيرد و بر او تسلط و استيلاء نمى يابد.
فتقله أو تهويه؛ پس او را بالا برده و يا پايين آورد. تقله: او را بالا برد. گويند: أقل الجرة: برداشت سبو را و توانست. تهويه: فرود آورده او را.
أو أن شيئا يحمله فيميله أو يعدله؛ يا چيزى او را حمل نموده به سمتى متمايل و يا متعادل نگه دارد. يعنى خدا محمول بر چيزى نبوده تا او را به سمتى متمايل نموده يا راست و مستقيم نگه دارد.

خدا نه درون اشياء است و نه برون
ليس فى الأشياء بوالواج و لا عنها بخارج؛ خدا نه در درون اشياء است نه در برون.
در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صواب ليس مى باشد بدون واو، چنان كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم (903) و خطى آمده است.
والج: داخل. زيرا اين ها از صفات مخلوقات است؛ بلكه خدا آن گونه است كه خودش فرموده: يعلم ما يلج فى الأرض و ما يخرج منها (904) ؛ خدا به هر چه كه درون زمين فرو رود و هر چه بيرون آيد آگاه است.

چگونگى خبر دادن و شنيدن خدا
يخبر لا بلسان و لهوات؛ خدا خبر مى دهد اما نه به زبان و كام. لهوات جمع لهاة: بيخ كام كه گوشت پاره آويزان است.
و يسمع لا بحروق و أدوات؛ و مى شنود، نه با دستگاه سامعه. خروق: روزنه هاى گوش. و مقصود از ادوات اجزائى است كه دستگاه سامعه از آن ها تشكيل يافته.
فتح جرجانى از امام هادى (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: پروردگار ما شنوا ناميده شود، نه اين كه سوراخ گوشى دارد با آن آواز را بشنود و با آن چيزى نبيند مانند سوراخ گوشى ما كه از آن مى شنويم ولى قادر بر ديدن نيستيم، بلكه خدا خبر داده كه هيچ صدايى بر او پوشيده نيست، هم چنين است ديدن خدا كه با سوراخ چشم نيست آن گونه كه ما با سوراخ چشم خود مى بينيم و از آن استفاده ديگرى نكنيم. (905)

سخن گفتن خدا با تلفظ نيست
يقول و لا يلفظ؛ سخن مى گويد نه با تلفظ. يعنى سخن او از دهان بيرون نمى آيد. و از مثل هاى عرب است كه گويند: أسمح من لافطة (906) بخشنده تر از لافظه و مقصود از لافظه ماده بز است كه چون به دوشيدن خوانند نشخوار را رها كند و از خوشحالى به دوشيدن روى آورد. و گفته شده كه مقصود از آن پرنده اى است كه جوجه خود را با منقارش خوراك مى دهد، زيرا او خوراك را از جوفت خود بيرون آورده به جوجه اش مى خوراند. و بعضى گفته اند: مقصود از لافظه خروس است كه دانه را نزد مرغان مى اندازد. و گفته شده مقصود آسياب است، زيرا آسياب هر چه را كه در آن ريخته شود بيرون مى اندازد. و گفته شده مقصود درياست زيرا دريا جواهرات را بيرون مى اندازد.
و يحفظ و لا يتحفظ؛ و حفظ مى كند با قوه حافظه. يعنى خدا همه چيز را حفظ مى كند، ولى با قوه حافظه مانند بشر.
و يريد و لا يضمر؛ و اراده مى كند، نه با خواست درونى. يعنى خدا چيزى را اراده مى كند، ولى نه با خواست درونى، مانند ما.

چگونگى حب و بغض الهى
يحب و يرضى من غير رقة؛ دوست دارد و خرسند مى شود نه با دل سوزى.
يعنى دوستى و خرسندى او به مانند ما نيست مه با رقت قلب پديد آيد.
و يبغض؛ و دشمن مى دارد. در كافى از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: از آنچه خدا حلال كرده است چيزى نزد او منفورتر از طلاق نيست، خداى عز و جل دشمن مى دارد مردى را كه زياد طلاق بدهد، در خبر آمده: غضب نمى كند خداى تعالى به مانند غضبى كه از ستم روا داشتن بر زنان و كودكان ناتوان مى نمايد. (907)
در كافى از امام محمد باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده كه فرمود: صدقه پنهان، غضب پروردگار را خاموش مى كند. (908)
من غير مشقة؛ بدون اين كه (خشم او) همراه با سختى و مشقت باشد. يعنى خشم پروردگار مانند خشم ما نيست كه به علت تأثر و انقلاب روحى بوده توأم با زحمت و مشقت باشد.
امام محمد باقر (عليه السلام) درباره قول خدا سبحان: و من يحلل عليه غشبى فقد هوى (909)؛ هر كس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاك خواهد شد. مى فرمايد: غضب خدا عقوبت و كيفر دادن اوست، نه اين كه چيزى او را بر انگيزاند و تحريك كند. (910)

چگونگى ايجاد موجودات
يقول لمن أراد كونه كن فيكون؛ وجود هر چه را بخواهد مى گويد: باش پس موجود مى شود.
در نسخه مصرى اين گونه آمده، ولى صحيح لما مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است.
كونه: وجود او را. فيكون: پس موجود مى شود.
لا بصوت يقرع و لا بتداء يسمع؛ نه با صدايى كه به گوش رسد، و نه ندايى كه شنيده شود.
آن گونه كه در گفت و گوى مردم با يكديگر است، كه گفتار آنان بر اثر اصطكاك اجسام در فضا پديد مى آيد و امواج هوا آن را به گوش ها مى رسانند. ولى كلام خدا - و مقصود كلام تكوينى است - اين گونه نيست، نه در آن صدايى هست تا به گوش رسد و نه آوازى كه شنيده شود، بلكه خدا همان فعل و خلق اوست، چنان چه امام (عليه السلام) در جمله آتى مى فرمايد:

معناى كلام خدا
و انما كلامه سبحانه فعل منه أنشاه و مثله؛ بلكه كلام خداى سبحان همان فعلى است كه ايجاد مى كند. خداى تعالى داراى دو نوع صفت است، صفات ذات، مانند: علم، قدرت، و صفات فعل، مانند: مشيت، اراده، و گفتار او با خلق خود.
لم يكن من قبل ذلك كائنا؛ فعلى كه پيش از آن وجود نداشت. لم يكن: نبود آن فعلى كه انشاء و ايجاد نموده. من قبل ذلك پيش از آن كه آن فعل را ايجاد كند. كائنا: موجود.
و لو كان قديما لكان الها ثانيا؛ و اگر وجود داشت خدايى دومى مى بود. و لو كان قديما: از قبل موجود بود. لكان الها ثانيا: خداى ديگرى با خداى تعالى مى بود. گفتيم مقصود امام (عليه السلام) از كلام در اين گفتار كلام تكوينى خداى متعال است، و اما كلام تكليفى خداوند با فرشتگان و پيامبرانش با ايجاد كلمات است.

قوم موسى و تقاضاى استماع كلام خدا
چنان چه در خبر است از حضرت امام رضا (عليه السلام) كه فرمود: هنگامى كه خدا با حضرت موسى (عليه السلام) سخن گفت، و او را به مقام قريب خود براى استماع كلامش برگزيد موسى (عليه السلام) به سوى قوم خود بازگشت و به آنان خبر داد كه خداى عز و جل با او سخن گفته و او را به مقام خود نزديك نموده و با وى نجوا كرده است، قوم به او گفتند: نمى پذيريم مگر اين كه ما هم كلام خدا را بشنويم آن گونه كه تو شنيده اى. و قوم او هفتصد هزار مرد بودند، پس موسى هفتاد هزار نفر از ميان آنان برگزيد، و سپس هفت هزار از ميان آن گروه، و آن گاه هفتصد نفر و در نهايت هفتاد تن از ميان آن برگزيدگان براى وعده با پروردگارش انتخاب كرد، و آنان را با خود به جانب كوه طور برد، و ايشان را در دامنه كوه نگه داشت و خود بالاى كوه رفت، و از خدا خواست تا با او سخن گويد و گفتارش را به آنان بشنواند، پس خداى تعالى با موسى سخن گفت و آنان كلام خدا را از بالا و پايين و راست و چپ و پشت سر و جلو شنيديد، زيرا خداى عز و جل آن گفتار را از درون درخت در تمام فضا پراكنده ساخت به طورى كه آن را از همه طرف شنيدند. (911)

سخن گفتن با خدا با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) با لغت على (عليه السلام)
و در مناقب اخطب خوارزمى از ابن عمر نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در پاسخ كسانى كه از آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيدند خداوند در شب معراج با چه لغتى با شما سخن گفت فرمود: با لغت على ابن ابى طالب، پس به من الهام نمود كه گفتم خدايا اين تويى كه با من سخن مى گويى يا على است؟ گفت: اى محمد! من موجودى هستم سواى موجودات ديگر، با مردم مقايسه نمى شوم و با اشياء قابل توصيف نمى باشم تو تو را از تو خودم آفريدم و على را از نور تو، پس بر درون قلب تو آگهى يافتم و هيچ كس را محبوب تر از على ابن ابى طالب به دل تو نيافتم، به همين جهت با زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام گيرد. (912)
مى توان گفت كه فرمايش امام (عليه السلام): و انما كلامه سبحان فعل أنشأه و مثله اشاره به كلام تكليفى خداى سبحان باشد، ولى با وقوع تحريفى در متن جمله، و اصل آن چنين بوده: و أما كلامه سبحانه فقول منه أنشأه و مثله؛ و اما سخن گفتن خداى سبحان، پس گفتارى است از او كه آن را ايجاد نموده و صورت بخشيده است.
بنابراين معناى جمله بعد: لم يكن من قبل ذلك كائنا... چنين مى شود: از آن جا كه كلام خداى تعالى از صفات فعل بوده قديم نيست، و اگر قديم بود با توجه با اين كه كلام خدا غير از ذات اوست پس لازمه اش وجود خداى ديگر بود.
و در خبر ابو بصير از امام صادق (عليه السلام) آمده: عرضه داشتم آيا خدا هميشه متكلم بوده است؟
امام (عليه السلام) فرمود: كلام صفتى است حادث، غير ازلى، خداى تعالى وجود داشته و متكلم وجود نداشته است. (913)

اشاره به بعض آراء پيرامون كلام خدا
و از اين گفتار امام (عليه السلام) در خطبه، بطلان مذهب حنبلى ها و كراميه و اشاعره و روشن مى شود. حنابله قائل بوده اند: كلام خداى تعالى حروف و اصوالتى است قديم (قائم به ذات او)، و كراميه گفته اند: كلام خداى تعالى صفتى است ذاتى از براى او كه متشكل است از حروف و اصواتى حادث بسيطى است قائم به ذات قديم او. (914)
و در ملل و نحل شهرستانى در ضمن بيان متفردات جبائى و پسرش ابو هاشم آورده: آن دو قائل بوده اند كه خداى تعالى متكلم است به كلامى كه آن را در محلى خلق مى كند، و حقيقت كلام به اعتقاد آن دو اصوات مقطع و حروف منظمى است كه از دهان بيرون مى آيد و متكلم كسى است كه كلام را ايجاد مى كند، نه كسى كه كلام به او بستگى دارد. ولى: جبائى بر خلاف ياران خويش سخن گفته، خصوص در اين نظريه اش كه: خداوند به هنگام قرائت هر قارى كلامى براى خودش در محل قرائت پديد مى آورد، و اين سخن را بدان جهت گفته كه بر او اشكال شده كه بنابر اعتقادش پس آن چه را كه قارى قرائت مى كند كلام خدا نبوده و آن چه از او شنيده مى شود از كلام خدا نخواهد بود (بلكه كلام شخص قارى است، چرا كه او آن را ايجاد كرده است) لذا اين مطلب محال غير معقول و غير مسموع را كه اثبات دو كلام در محل واحدى باشد ماتزم شده است. (915)

به كارگيرى لفظ كان درباره خدا به معناى استمرار
لا يقال كان بعد أن لم يكن؛ آن جا كه درباره كلمه كان اطلاق شود به معناى استمرار است، نه پيدايش از عدم وجود. يعنى در مواردى كه لفظ كان درباره خدا به كار مى رود، مانند: كان الله سميعا بصيرا (916) ؛ خدا شنوا و بيناست. و كان الله عليما حكيما (917) ؛ خدا آگاه و بصير و به همه امور حكيم است؛ به معناى دوام و استمرار است نه به معناى صار گرديد، پديد آمد. وگرنه چند مطلب باطل بر آن مترتب مى شود:
اول: فتجرى عليه الصفات المحدثات؛ زيرا در اين صورت صفات موجودات حادث درباره او جارى مى شود. ابن ابى الحديد و ابن ميثم گفته اند: و روايت شده صفات المحدثات (918) به صورت اضافه. در هر حال، وجه اين كه صفات موجودات حادث و نو ظهور درباره او جارى مى شود اين است كه هر چيزى كه نبوده و بعد موجود شده حادث است.
دوم: و لا يكون بينها و بينه فصل؛ و لازم مى آيد كه بين موجودات حادث و خداى سبحان تفاوتى نباشد. بينها: بين موجودات حادث بينه: بين خداى تعالى.
و عدم تفاوت بدان جهت خواهد بود كه خدا نيز مانند ساير موجودات مسبوق به عدم مى شود.
سوم: و لا له عليها فضل؛ و اين كه خدا بر ساير موجودات برترى نداشته باشد.
يعنى برترى كه به سبب دوام وجود مى باشد نخواهد بود.
فيسوى الصانع و المصنوع؛ پس صانع و مصنوع با هم برابر خواهند شد. در اين كه هر دو در آغاز معدوم بوده اند.
و يتكافأ المبتدع و البديع؛ و ابداع شده و ابداع كننده هم سان گردند. (ابن ميثم) گفته: در نسخه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) المبدع (به فتح دال) آمده است. (919) و مقصود از بديع خداى تعالى است. خداى تعالى مى فرمايد: بديع السموات و الأرض (920)؛ خدا آفريننده آسمان ها و زمين است.

آفرينش خدا بدون الگو
خلق الخلائق على غير مثال خلا من غيره؛ خداوند موجودات را آفريد بدون اين كه نمونه و نقشه اى از ديگرى داشته باشد. خلا گذشت. آرى چگونه چنين نباشد حال آن كه غير خدا كسى موجود نبوده تا خداوند از او نمونه و نقشه اى داشته باشد.
و لم يستعن على خلقها بأحد من خلقه؛ و در آفرينش موجودات از احدى از مخلوقاتش كمك نگرفت. زيرا مخلوقى وجود نداشته تا خدا از او استعانت جويد.

آفرينش زمين و نگهدارى آن
و أنشأ الأرض فأمسكها من غير اشتغال؛ زمين را ايجاد فرمود و آن را نگه داشت بدون اين كه مشغول شود. يعنى حفظ و نگهدارى زمين او را از پرداختن به كار ديگر باز نداشت آن گونه كه يكى از ما هر گاه به چيزى مشغول شود از چيز ديگرى باز مى ماند.
ان الله يمسك السموات و الأرض أن تزولا ولئن زالتا ان أمسكهما من أحد من بعده (921)
؛ محققا خدا آسمان ها و زمين را از اين كه نابود شود نگاه مى دارد و اگر رو به زوال نهند گذشته از او هيچ كس آن ها را محفوظ نتواند داشت.
و أرساها على غير قرار؛ و آن را بدون تكيه گاه ثابت داشت. ارساها: آن را استوار نگه داشت. يعنى خداوند زمين را بدون داشتن تكيه ثابت نگه داشت كه بدون اتكاء در فضا حركت مى كند و گردش مى نمايد.
و أقامها بغير قوائم؛ و بدون پايه و ستون برقرار داشت. قوائم جمع قائمه است به معناى پايه.
و رفعها بغير دعائم؛ و بدون عماد بر افراشت. يعنى خداوند زمين را در فضا مانند ساير كرات بدون عماد برافراشت. دعائم جمع دعامه به معناى عماد و ستون است.
و حصنها من الأود و الاعوجاج؛ و آن را از كجى حفظ نمود. حصنها (به تشديد) محكم ساخت. اود: تمايل و انحنا كه مقصود خروج از مدار و مركزش مى باشد.
و منعها من التهافت و الانفراج؛ و از سقوط و شكاف برداشتن جلوگيرى كرد. تهافت: ريختن و افتادن پى در پى. گ: رخنه و شكاف. شاعر گفته: له فرجة كحل العقال (922) ؛ از براى آن (سختى) گشايشى است به مانند گشودن عقال.

كوه ها و چشمه سارهاى زمين
أرسى أوتادها؛ كوه هايش را ميخ كوب نمود. أرسى: استوار ساخت. أوتاد: كوه ها.
خداى تعالى فرموده: و الجبال أرساها (923) ؛ كوه ها را ثابت و استوار ساخت.
و ضرب أسدادها؛ و سدهايش را نصب كرد. تا چيزى از آن با چيز ديگر در نياميزد.
خداى تعالى فرموده: مرج البحرين يلتقيان * بينهما برزخ لا يبغيان (924) ؛ اوست كه دو دريا را به هم در آميخت، و ميان آن دو دريا برزخ و فاصله اى است كه به حدود يكديگر تجاوز نمى كنند. أمن جعل الأرض قرارا و جعل خلالها أنهارا و جعل لها رواسى و جعل بين البحرين حاجزا أله مع الله بل أكثرهم لا يعلمون (925) ؛ آيا آن كيست (جز خداى يكتا) كه زمين را قرارگاه و محل آرامش براى شما قرار داد، و در آن نهرهاى آب جارى كرده، و كوه ها برافراشت، و ميان دو دريا حائل قرار داد، آيا با وجود خداى قادر يكتا خدايى هست (هرگز نيست) لكن اكثر به اين حقيقت آگاه نيستند.
و استفاض عيونها؛ و چشمه هايش را جارى نمود. گويند فاض الماء يفيض در جايى كه هر گاه آب زياد شده جارى گردد. عيون: چشمه سارى ها. أخرج منها ماءها و مرعاها (926) ؛ و خدا در زمين آب و گياه پديد آورد.
و خد أوديتها؛ و رود خانه هايش را شكافت. خد: شكافت و حفر نمود. اوديه جمع وادى دره، در لسان از ابن سيده نقل كرده كه گفته: وادى فاصله بين كوه ها و تپه ها و بلندى هاست و بدان جهت آن را وادى نامند زيرا آب در آن جارى شده مسير سيلاب ها و محل فرو رفتن آن هاست. تغلبى گفته:

لا صلح بينى فأعلموده و لا        بينكم   ما   حملت   iiعاتقى
سيفى  و  ما  كنا بنجد و iiما        قر  قر  قمر  الواد iiبالشاهق

(927)
به او خبر دهيد كه ميان من و شما سازش نيست، مادام كه شمشير حمايل دارم و مادام كه در رنجد هستيم، و مادام كه قمرى وادى بر بلندى صدا مى كند.
و اما لفظ وادى در قول خداى تعالى: ألم تر أنهم فى كل واد يهيمون (928) ؛ آيا ننگرى كه آن ها (شاعران گمراه) به هر وادى حيرت سرگشته اند. مقصود از آن زمين نيست، بلكه مثلى است براى شعر شاعران چنان چه گويى أنا لك فى واد، و أنت لى فى واد؛ من درباره تو چيزى فكر مى كنم و تو درباره من چيز ديگرى. يعنى شعرا در مقام بدگويى و مذمت سخن مى گويند و دروغ بافى مى كنند، و در مقام مدح سخن مى گويند و دروغ مى بافند، و جمع وادى اوداء و اوديه، و اودايه است، شاعر گفته: و أقطع الأبحر و الأوداية (929) ؛ درياها و دره ها را مى پيمايم.

استحكام بخشيدن و استوارى آفرينش زمين
فلم يهن ما بناه؛ خدا آن چه را كه ساخت سست نگشت. و السماء بنيناها بأيد و انا لموسعون و الأرض فرشناها فنعم الماهدون (930) ؛ و در آسمان (رفيع) را ما به قدرت خود برافراشتيم، و ماييم كه بر هر كار عالم مقتدريم، و زمين را بگسترديم و چه نيكو مهدى بگسترديم.
و لا ضعف ما قواه؛ و آن چه را نيرومند گردانيد ضعيف نشد. و بينا فوقكم سبعا شدادا * و جعلنا سراجا وهاجا (931) ؛ و بر فراز آن ها هفت آسمان محكم بنا كرديم، و چراغى رخشان بر افروختيم. أأنتم أشد خلقا أم السماء بناها * رفع سمكها فسواها * و أغطش ليلها و أخرج ضحاها * و الأرض بعد ذلك دحاها (932) ؛ آيا بناى شما آدميان استوارتر است يا بناى آسمان بلند كه سقفى بس بلند و استوار ساخت و شامش را تيره ساخت و روزش را روشن گردانيد، و زمين را پس از آن بگسترانيد.

تسلط خدا بر زمين
هو الظاهر عليها بسلطانه و عظمته؛ خدا با قدرت بر زمين ظاهر و تسلط داشته.
ضمير عليها راجع به ارض زمين است كه در جمله أنشأ الأرض بيان شده است و يا راجع به الخلايق در جمله خلق الخلائق و احتمال اول از نظر لفظ اقرب به صواب است، و دوم از جهت معنا. و معناى جمله اين است كه خداوند با قدرت و عظمتى كه دارد، بر زمين و مخلوقاتش تسلط و سيطره داشته هر چه بخواهد و هر طورى بخواهد در آن ها انجام مى دهد.

آگاهى خدا از درون زمين
و هو الباطن لها بعلمه و معرفته؛ و با علم و معرفت خويش از درون آن آگاه است. و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب اليه من حبل الوريد (933) ؛ و ما انسان را خلق كرده ايم و از وساوس و انديشه هاى نفس او كاملا آگاهيم از رگ گردن او به او نزديك تريم.

سيطره و اقتدار خدا بر موجودات
و العاى على كل شى ء منها بحلاله و عزته؛ و با عزت و جلالش بر هر چيز سيطره و برترى دارد. و الله غالب على أمره ولكن أكثر الناس لا يعلمون (934) ؛ و خدا بر كار خود غالب است ولى بسيارى مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند.
لا يعجزه شى ء منها طلبه؛ آن چه را از آن ها بخواهد او را ناتوان نمى سازد. و من لا يحب داعى الله فليس بمعجز فى الأرض و ليس له من دونه أولياء (935) ؛ و هر كه داعى حق را اجابت نكند در زمين مفر و پناهى از قهر خدا نخواهد و جز او هيچ يار و ياورى نخواهد داشت.
... و لا يؤوده حفظهما و هو العلى العظيم (936) ؛ ... و نگهبانى زمين و آسمان بر او آسان و بى زحمت است، چه او داناى بزرگوار و تواناى با عظمت است.
و لا يمتنع عليه فيغلبه؛ و هيچ چيز از او سرپيچى نمى كند تا بر او غلبه نمايد.
يعنى هيچ چيز از او امتناع نمى ورزد تا بتواند از اين راه بر او غالب آيد. خداى تعالى فرموده: فلو لا ان كنتم غير مدينين * ترجعونها ان كنتم صادقين (937) ؛ اگر كار به دست شما و طبيعت است و شما را آفريننده اى نيست پس روح را دوباره به بدن مرده باز گردانيد اگر راست مى گوييد.
و لا يفوته السريع منها فيسبقه؛ و هيچ چيز شتابنده از چنگ او در نرود تا بر او پيشى گيرد.
آن گونه كه بسيارى از اشياء سريع از چنگ ما بيرون مى روند.
فيسبقه يعنى آن چيز بر خدا پيشى گيرد و خدا به آن نرسد. ... يا أيها الناس انما بغيكم على أنفسكم متاع الحياة الدينا ثم الينا مرجعكم فننبئكم بما كنتم تعلمون (938)؛ اى مردم (بدانيد) شما هر ظلم و ستم كنيد منحصرا به نفس خويش كنيد، در پى متاع فانى دنيا، آن گاه در آخرت كه به سوى ما باز مى گردد شما را به آن چه (از نيك و بد) كرده ايد آگاه مى سازيم (و هر كس را به كيفر خود مى رسانيم).
در خبر آمده: هنگامى كه به حضرت ابراهيم (عليه السلام) ملكوت آسمان ها و زمين نشان داده شد، او سه بار توجه نموده مردانى را ديد مرتكب زنا مى شوند، پس بر آنان نفرين كرده مردند، در اين موقع خداى تعالى به او وحى نمود: من بندگانم را چند دسته آفريده ام، از جمله بنده اى كه غير مرا مى پرستيد، و از ديد من پنهان نيست... .

خداى بى نياز
و لا يحتاج الى ذى مال فيرزقه؛ خدا هيچ نيازى به ثروتمند نداشته تا به او روزى دهد.
و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون * ما أريد منهم من رزق و ما أريد أن يطعمون * ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين (939) ؛ و ما جن و انس را نيافريديم مگر اين كه مرا (به يكتايى) پرستش كنند، و ما از خلقشان رزق و طعام (و هيچ گونه سودى) بر خود نخواستيم، همانا روزى بخشنده خلق تنها خداست كه صاحب قوت و اقتدار ابدى است.

خضوع موجودات در برابر عظمت خدا
خضعت الأشياء له و ذلت مستكينة لعظمتة؛ تمام موجودات براى او خاضع و فرمانبردار و در برابر عظمتش خوار و ذليل اند. قل أنكم لتكفرون بالذى خلق الأرض فى يومين و تجعلون له أندادا ذلك رب العالمين ... ذلك تقدير العزيز العليم (940) ؛ اى رسول! مشركان را بگو كه شما به خدا كه زمين را در دو روز بيافريد كافر مى شويد و براى او مثل و مانند قرار مى دهيد، او خداى جهانيان است، و او روى زمين كوه ها برافراشت و انواع بركات و منابع بسيار در آن قرار داد. و قوت و ارزاق اهل زمين را در چهار روز مقدر و معين فرمود، و روزى طلبان را يك سان در كسب روزى خود گردانيد، و آن گاه به خلقت آسمان ها (توجه كامل نمود كه آسمان ها) دودى بود. او (به امر نافذ تكوينى) فرمود: كه اى آسمان و زمين همه به سوى خدا به شوق و رغبت يا به جبر و كراهت بشتابيد، آن ها عرضه داشتند، ما با كمال شوق و ميل به سوى تو مى شتابيم، آن گاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود، و در هر آسمانى به نظم امرش وحى فرمود و آسمان دنيا را به چراغ هاى رخشان زينت داديم، اين تقدير خداى مقتدر است.

عدم امكان گريز از حكومت خدا
لا يستطيع الهرب من سلطانه الى غيره فيمتنع من نفعه و ضره؛ كسى را توان گريز از قدرت و سلطنت او به جانب ديگر نيست تا خود را از سود و زيانش باز دارد.
همانا حضرت موسى (عليه السلام) زمانى كه ترسيد فرعون او را بكشد از مصر گريخت، پس به آب مدين رسيد و از چنگال فرعون رهايى يافت.
و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از دست مشركين مكه آن گاه كه بر قتل او كمر بستند گريخت، و چون وارد مدينه شد از كيد و آزار آنان اخلاصى يافت. و بسيارى از مردم چنين اند كه هر گاه از پادشاه كشور خود ناراضى بوده از كشور خارج شده و از سود و زيان وى امتناع مى ورزند، ولى خداى تعالى چنان است كه زمين و آسمان همه در دست قدرت اوست، و خشكى و دريا تمامى در قلمرو و حكومت او مى باشد. قل من ذا الذى يعصمكم من الله ان أراد بكم سوء أو أراد بكم رحمة... (941) ؛ اى رسول! به منافقان بگو اگر خدا به شما اراده بلا و شرى كند يا اراده لطف و مرحمتى فرمايد آن كيست كه شما را از اراده خدا منع تواند كرد.
قل انى لا أملك لكم ضرا و لا رشدا قل انى لن يجيزنى من الله أحد ولن من دونه ملتحدا (942) ؛ بگو من مالك و قادر بر خير و شر شما نيستم، باز اى رسول بگو ابدا كسى مرا از قهر خدا در پناه نتواند گرفت و به غير او هيچ گريزگاهى هرگز نخواهم يافت.

خداى بى همتا
و لا كف ء له فيكافئه؛ خدا همتا نداشته تا با او برابرى كند. چگونه كفو داشته باشد با اين كه او خالق موجودات است و موجودات همه مخلوق او.
و لا نظير له فيساويه؛ و همانند نداشته تا نظير او باشد. ليس كمثله شى ء و هو السميع البصير (943) ؛ خداى يكتا را هيچ مثل و مانندى نيست، و او شنوا بيناست.

خدا فنا كننده تمام موجودات
هو المفنى لها بعد وجودها حتى يصير موجودها كمفقودها؛ اوست نابود كننده موجودات پس از هستى آن ها كه گويى وجود نداشته است. كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام (944) ؛ هر كه روى زمين است دست خوش مرگ و فناست و زنده ابدى ذات خداى منعم با جلال و عظمت است.
و ليس فناء الدميا بعد ابتداعها بأعجب من انشائها و اختراعها؛ نابود ساختن دنيا پس از آفرينش شگفت آورتر از اصل ايجاد و اختراع آن نيست.
در تمام نسخه ها فناء آمده، (945) ولى ظاهرا صحيح افناء (با همزه) باشد. يعنى نابود ساختن دنيا پس از خلق آن عجيب تر از اصل خلقت و ايجاد آن نيست، زيرا ايجاد دشوارتر از افناء است، بنابراين استبعاد بعض از كوته فكران از چگونگى نابود ساختن اين افلاك، ناشى از كوته فكرى و ضعف بينش آنان است.

ناتوانى همه جانداران از آفرينش يك پشه
و كيف لوا جتمع جميع حيوآنهامن طيرها و بهائمها؛ چگونه چنين نباشد با آن كه اگر تمام حيوانات دنيا، پرندگان، چرندگان و... . كيف؟ يعنى چگونه ايجاد و افناء دنيا مختص ذات پاك خداى تعالى نباشد. بهائم جمع بهيمه، در لسان آورده: بهيمه چارپاست، از جنبندگان دشت و دريا. و سپس از زجاج نقل كرده: هر زنده اى كه قدرت تميز و تشخيص ندارد بهيمه است. (946)
و ما كان من مراحها و سائمها؛ و حيوانات شهرى و بيابان چرا... . مراح (بضم ميم) مقصود از آن حيوانى است كه از زحمت چريدن آسوده باشد، مانند الاغ، قاطر، اسب، و مقصود از سائم حيوان چرنده است مانند اغنام و نظائر آن ها. بنابراين بين مراح و سائم مانند طير و بهائم تقابل است. و در اين جا ابن ابى الحديد و بسيارى از شارحان دچار خلط و اشتباه شده اند.
و أصناف أسناخها و أجناسها؛ و اجناس مختلف حيوانات و انواع گوناگون آن ها. مقصود از أنسناخ اصل ها و از أجناس انواع است؛ مثلا گوسفند و بز در اصل يكى هستند ولى نوعشان مختلف است.
و متبلدة أممها و أكياسها؛ از دسته جات كند فهم و زيرك آن ها... . متبلدة مأخوذ است از بلاده كه ضد فراست و زيركى است.

اصطلاح بيضة البلد
اين كه در مقام ذم گويند بيضة البلد مانند قول (حسان) در ذم خودش: و ابن الفريعة أمسى بيضه البلد (947).
بلد در آن به كسر لام است، وصف بلادة و مقصود از آن شتر مرغ است. و از امثال عرب است: أحمق من نعامه (948) ؛ كودن تر از شتر مرغ كه گويند: شتر مرغ براى به دست آوردن خوراك محل خود را ترك كرده، احيانا تخم شتر مرغ ديگرى را ديده مادرش نيز از پى خوراك بيرون رفته پس بر روى تخم ها او مى خوابد و تخم هاى خودش را فراموش مى كند.
ابن هرمه گفته:

كتاركة    بيضها    iiبالعراء        و ملبسة بيض أخرى جناچا

(949)
مانند شتر مرغى كه به صحرا رفته، و تخم شتر مرغ ديگرى را زير بال و پر خود مى گيرد.
و نيز گفته اند: أذل من بيضة البدا (950) ؛ خوارتر از تخم شتر مرغ.
و أم البيض در قول شاعر:
و  أتانا  يسعى  تفرس أ iiال        بيض شدا و قد تعالى النهار

(951)
به شتر مرغ معنا شده است.
و اما در مقام مدح مانند گفتار خواهر عمرو بن عبدود درباره امير المؤمنين (عليه السلام): أبوه قد كان يدعهى بيضة البلد (952) ؛ پدر او كسى بوده كه بيضة البلد (بزرگ رئيس شهر) خوانده مى شده. در اين جا بلد به فتح لام است مفرد بيضة الحديد است كه در فارسى به آن كلاهخود مى گويند. و بعضى بين اين دو خلط كرده گفته اند: بيضة البلد براى مدح و ذم مى آيد. ولى صواب همان است كه توضيح داديم.
گاه هم تبلد به معناى اظهار ضعف و درماندگى در برابر تجلد اظهار شجاعت و چابكى مى آيد در صورتى كه عارضى و بر اثر شدت مصيبت باشد، شاعر گفته:
ألا     لاتمله     أن    iiيتبلدا        فقد غلب المحزون أن يتجلدا

(953)
هان! او را بر ناتوانى و كند خاطريش سرزنش مكن، چرا كه شدت مصيبت او را از اظهار چابكى بازداشته است.
و أمم جمع أمت جوهرى گفته: هر دسته و جنس از حيوان أمت است. (954)
و در حديث آمده: لولا أن الكلاب أمة من الأمم لأمرت بقتلها (955) ؛ اگر سگ ها دسته اى از مخلوقات خدا نبودند به قتل آن ها فرمان مى دادم.
مؤلف: چرا (جوهرى) لفظ (امت) را به حيوان اختصاص داده: با اين كه در كلام خدا آمده: و ما من دابة فى الأرض و لا طائر يطير بجناحيه الا أمم أمثالكم (956) ؛ بدانيد هر جنينده در زمين و هر پرنده كه به دو بال در هوا پرواز مى كند همگى طايفه اى مانند شما نوع بشر هستند.
و اكياس: زيركان. و از امثال عرب است كه گويند: أكيس من قشة (957) ؛ زيرك تر از بچه بوزينه. همان گونه كه از امثال آنان است: أبلد من ثور و من سلحفاة (958) ؛ كودن تر از گاو نر و سنگ پشت.
على احداث بعوضة ما قدرت على احداثها؛ همگى گرد آيند و بخواهند پشه اى به وجود آورند نمى توانند. ... ان الذى تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له... (959) ؛ ... آن بت هاى جمادى كه بدون خدا (معبود خود) مى خوانيد هرگز بر خلقت مگسى هر چند همه اجتماع كنند قادر نيستند.
و لا عرفت كيف السبيل الى ايجادها؛ و هرگز راه ايجاد آن را نخواهند دانست. أفرأيتم ما تمنون * أأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون (960) ؛ آيا نديديد كه در نسخت شما نطفه اى بوديد، آيا شما خود آن نطفه (بى جان را) به صورت فرزند انسان آفريديد يا ما آفريديم؟
و لتحيرت عقولها فى علم ذلك و تاهت؛ و عقول آنان در اين مسير سرگردان و گمراه شود.
چگونه چنين نباشد حال آن كه هيچ كس بر حقيقت روح آگهى نيافته چه رسد به دانش ايجاد آن. تاهت: گم شود.
و عجزت قواها و تناهت؛ و نيروهايشان ناتوان گشته و به پايان رسد.
تناهت: به آخر رسد.
و رجعت خاسئة حسيرة؛ و خسته و درمانده بازگردند. خائة مأخوذ است از خسأ البصر؛ درمانده و خسته گرديد چشم. حسيرة مأخوذ از حسر بصره در موردى كه هرگاه بر اثر طول نظر خسته شده و از ادامه باز ماند. و اصل در گفتار امام (عليه السلام) قول خداى تعالى است: ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير (961) ؛ ... هيچ در نظم خلقت خداى رحمان بى نظمى و نقصان نخواهى يافت، بارها به ديده عقل در نظام مستحكم آفرينش بنگر تا هيچ سستى و خلل در آن توانى يافت، باز دوباره به چشم بصيرت دقت كن تا ديده زبون و خسته (نقصى نيافته) به سوى تو باز گردد.
عارفة بأنها مقهورة؛ و مى فهمند كه مغلوب قدرت هستند. مقهورة: مغلوب.
مقرة بالعجز عن انشائها؛ و اعتراف مى كنند كه از آفرينش پشه اى عاجزاند.
پس چگونه بتواند در او روح دمد و چگونه مى تواند در او حس شنوايى، بينايى، چشايى، بويايى و لامسه اى ايجاد كند، و يا عاطفه اى و قواى بى شمار ديگر بيافريند.
مدعنة بالضعف عن افنائها؛ و اذعان كنند كه از نيست كردن آن ناتوان اند. مذعنة: معتقد.
و مقصود افناء نوع پشه است.

خدا پس از فناء دنيا، تنهاى تنها
و ان الله سبحانه يعو بعد فناء الدنيا وحده لا شى ء معه كما كان قبل ابتدائها كذلك يكون بعد فنائها؛ به راستى خداى سبحان پس از فناء دنيا همانند آغاز پيش از آفرينش آن كه تنها بود تنها مانده هيچ چيز با او نيست. در نسخه مصرى و ان الله آمده و صواب و انه مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (962) آمده است.
كما كان؛ يعنى: آن گونه كه در آغاز تنها بود. كذلك يكون يعنى هم چنين تك و تنها مى شود خداوند پس از فناء دنيا، حتى ملك الموت فرشته مرگ هم باقى نمى ماند.

چگونگى فناء جانداران
كافى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى از يعقوب احمر نقل كرده كه گويد: خدمت امام صادق (عليه السلام) شرفياب شديم تا او را در مرگ فرزندش اسماعيل تسليت گوييم پس امام (عليه السلام) براى او طلب آمرزش نمود، و سپس فرمود: همانا خداى سبحان خبر مرگ رسولش را به وى داد و فرمود: انك ميت و انهم ميتون (963) ؛ هر نفسى شربت مرگ خواهد چشيد. و سپس آن حضرت (عليه السلام) ادامه سخن داد و فرمود: به راستى كه تمام ساكنان روى زمين مى ميرند و هيچ كس باقى نمى ماند و پس از آن اهل آسمان مى ميرند به طورى كه هيچ كس جز ملك الموت و حاملان عرش و جبرئيل و مكائيل زنده نمى ماند، پس ملك الموت مى آيد تا اين كه در پيش روى خدا متعال مى ايستد. پس خدا به او مى فرمايد: چه كسى زنده مانده؟ در حالى كه خود بهتر مى داند. ملك الموت مى گويد: پروردگارا هيچ كس جز ملك الموت و حاملان عرش و جبرئيل و ميكائيل باقى نمانده است پس به او بگويند: به جبرئيل و ميكائيل بگو بميرند... . آن گاه ملك الموت عرضه مى دارد پروردگارا كسى جز ملك الموت باقى نمانده است، پس به خطاب شود: بمير اى ملك الموت پس او مى ميرد، و سپس خدا سبحان زمين را با دست (قدرت) خويش و آسمان ها را با دست (قدرت) خود مى گيرد و مى گويد: كجايند آنان كه با من خداى ديگر قرار مى دادند؟! (964)

هيچ چيز جز خدا باقى نمى ماند
بلا وقت؛ در آن موقع نه وقت خواهد بود. از شب يا روز.
و لا مكان؛ و نه مكان: زمين يا آسمان.
و لا حين و لا زمان؛ نه مجال و نه زمان. ماه يا سال.
عدمت عند ذلك الآجال؛ در آن هنگام ديگر مدت ها بود. يعنى پس از نابود شدن جهان مدت اشياء نيز از بين خواهد رفت.
و الأوقات؛ و وقت ها (از بين مى رود) به علت نبودن خورشيد و ماه.
و السنون؛ و سال ها نخواهد بود. در نسخه مصرى اين گونه آمده: و صواب و زالت السنون؛ سال ها زوال مى پذيرد مى باشد، چنان چه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (965) آمده است.
و اساعات؛ و ساعت ها (نيز وجود ندارد). يعنى ساعت ها كه اجزاى شب و روزند.
فلا شى ء الا الله الواحد القهار؛ پس هيچ چيز جز خداى يكتاى قهار نخواهد بود. لمن الملك اليوم لله الواحد القهار (966) ؛ در آن روز سلطنت عالم با كيست، با خداى قاهر منتقم يكتاست.
الذى اليه مصير جميع الأمور؛ خدايى كه بازگشت همه امور به سوى اوست. و تدبير و اداره آن ها بر عهده او خواهد بود.