علم نامتناهى خدا
لا يعزب عنه عدد قطر الماء؛ شماره قطرات آب بر او پوشيده نيست.
لا يعزب: پنهان و دور نمى باشد. قطر (به كسر اول و فتح دوم) جمع قطره.
الماء: آب. اعلم از باران ها و درياها. خداى تعالى فرموده: و احطى كل شى ء عددا (757)؛ خدا به شماره هر چيز در عالم به خوبى آگاه است.
و لا نجوم السماء؛ و نه ستارگان آسمان (بر خدا پوشيده نيست). و النجوم مسخرت بامره (758)؛ و ستارگان آسمان مسخر فرمان خدا هستند.
و لا سوافى الريح فى الهئاء؛ و نه ذرات خاك كه در هوا پراكنده مى شود.
سوافى جمع سافيه از سفت الريح التراب: برد باد خاك را و برداشت، و مقصود ذرات خاك است كه باد در فضا مى پراكند. خداى تعالى فرموده: علم الغيب لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتب مبين (759) ؛ خدا بر غيب جهان آگاه است و مقدار ذره يا كمتر و بيشتر ذره اى از موجودات عالم در همه آسمان ها و زمين نيست جز آن كه در كتاب (علم ازلى حق) آشكار است.
و لا دبيب النمل على الصفا؛ و نه حركت مور بر روى سنگ صاف. دبيب خزيدن بر شكم است. صفا: سنگ سخت و صاف. وسع كل شى ء علما (760) ؛ خداوند به مصالح ما آگاه است.
و لا مقيل الذر فى الليلة الظلماء؛ نه لانه مورچه هاى ريز در شب تار (هيچ كدام بر خدا پوشيده نيست). مقيل: قرارگاه و لانه. ابن رواة گفته:
اليوم  نضربكم على iiتنزيله        ضربا يزيل الهام عن مقيله

(761)
امروز به خاطر قرآن با شما مى جنگيم، جنگيدنى كه سرها را از تن بگيرد.
جوهرى گفته: ذر جمع ذره، و آن ريزتر از مور است. (762)
و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتب مبين (763) ؛ هيچ جنبنده زمين نيست جر آن كه روزيش بر خداست و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و آرمشگاه (جاى موقت) او را مى داند، و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى خدا ثبت است.
يعلم مساقط الأوراق؛ خدا از محل سقوط برگ ها آگاه است. و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمت الارض و لا رطب يابس الا فى كتب مبين (764) ؛ و هيچ برگى از درخت نيفتد مگر اين كه او آگاه است، و هيچ دانه زير تاريكى هاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست جز آن كه در كتاب مبين (و قرآن عظيم) مسطور است.
و خفى طرف الأحداق؛ و نگاه هاى زير چشمى انسان ها را مى داند.
خفى طرف از باب اضافه صفت به موصوف است. طرف (به فتح اول و سكون دوم) جوهرى گفته: طرف بصره يطرف طرفا پلك ها را روى هم گذاشت و طرفه يك بار چشم ها بر هم زدن است. گويند: أسرع من طرفة عين: سريع تر از يك چشم بر هم زدن. و فلان مطروف العين بفلان در موردى كه هر گاه كسى به ديگران چشم دوزد. (765)
احداق جمع حدقه: سياهى بزرگ چشم است.
خداى تعالى فرموده: يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور (766) ؛ خدا به خيانت چشم خلق و انديشه هاى نهانى دل هاى مردم آگاه است.

21. از خطبه 170
و من خطبه له (عليه السلام):
ألحمد لله الذى لا توارى عنه سماء سماء و لا أرض أرضا.
امام (عليه السلام) در خطبه 170 مى فرمايد:
ستايش مخصوص خداوندى است كه نه آسمانى مانع از آگاهى او از آسمان ديگر، و نه زمينى مانع از آگاهى او از زمين ديگر مى شود.

دعاى تسبيح (صحيفه)
در دعاى تسبيح صحيفه آمده:
سبحانك تسمع وترى ما تحت الثرى، سبحانك أنت شاهد كل نجوى، سبحانك موضع كل شكوى، سبحانك حاضر كل ملأ، سبحانك عظيم الرجاء، سبحانك ترى ما فى قعر الماء، سبحانك تسمع أنفاس الحيتان فى قعور البحار، سبحانك تعلم وزن السماوات، سبحانك تعلم وزن الأرضين، سبحانك تعلم وزن الشمس و القمر، سبحانك تعلم وزن الظلمة و النور، سبحانك تعلم وزن الفى ء و الهواء، سبحانك تعلم وزن الريح كم هى من مثقال ذرة، سبحانك قدوس، قدوس (767)؛
منزهى اى خدا! مى شنوى و مى بينى آن چه زير خاك است، منزهى تو اى گواه هر راز، منزهى اى مرجع هر شكايت، منزهى تو! اى حاضر در هر جمعيت، منزهى تو! اميد بزرگ.
منزهى تو! مى بينى آن چه را كه در ته آب درياست. منزهى تو! مى شنوى نفس هاى ماهيان را در اعماق درياها، منزهى تو! مى دانى وزن آسمان ها را، منزهى تو! مى دانى وزن زمين ها را، منزهى تو! آگاهى از وزن خورشيد و ماه، منزهى تو! مى دانى وزن ظلمت و روشنايى را، منزهى تو! مى دانى وزن سايه ها و هوا را، منزهى تو! مى دانى وزن باد را كه چه مقدار خردل دانه است، منزهى تو! پاك و پاكيزه و مباركى.
خداى تعالى مى فرمايد: يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها (768) ؛ خدا هر چه درون زمين رود و هر چه از زمين به در آيد و هر چه از آسمان فرود آيد و هر چه به آسمان بالا رود همه را مى داند... .
و هو معكم اين ما كنتم و الله بما تعلمون بصير (769) ؛ هر كجا باشيد خدا با شماست و به ر چه كنيد به خوبى آگاه است.
و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة فى الارض و لا فى السماء و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتب مبين (770) ؛ هيچ ذره اى در همه زمين و آسمان از خدا تو پنهان نيست و كوچك تر از ذره بزرگ تر از آن هر چه هست همه در كتاب مبين حق (و لوح علم الهى) مسطور است.

22. از خطبه 196
يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات، و معاصى العباد فى الخلوات، و اختلاف النينان فى البحار الغامرات، تلاطم الماء بالرياح العاصفات.
امام (عليه السلام) در خطبه 196 مى فرمايد:
خداوند از فريادهاى حيوانات وحشى در دشت و بيابان، و گناهان بندگان در خلوت ها و جاهاى پنهان، و آمد و شد ماهيان در اقيانوس هاى بيكران، و طوفانى شدن آب بر اثر وزش بادها، از همه آگاه است.
يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات؛ خداوند از فريادهاى حيوانات وحشى در دشت و بيابان آگاه است. عجيج: ناله ها و فريادها و مقصود از محوش، مطلق حيوان وحش است، نه خصوص درندگان. فلوات: صحراها و دشت ها خشك و بى آب.
خبر حضرت داود (عليه السلام) در اين باره گذشت.

خدا در همه جا حاضر و ناظر
و معاصى العباد فى الخلوات؛ و از گناهان بندگان در خلوت ها مطلع است. و هو الذى يتوفاكم باليل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه اجل مسمى ثم اليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعملون (771) ؛ و اوست خدايى كه چون شب به خواب مى رويد جان شما را نزد خود برده و شما را مى ميراند، و كردار شما را در روز مى داند و پس از آن مرگ موقت خواب شما را بر مى انگيزاند. تا به اجلى كه در قضا و قدر او معين است برسيد، سپس به هنگام مرگ به سوى او باز مى گرديد تا به نتيجه آن چه كرده ايد شما را آگاه گرداند. و در دعاى نماز (وتر) آمده: پس اگر بگويم: بله، پس كجاست گريز از عدالت تو؟ و اگر بگويم انجام نداده ام، گويى آيا من بر تو گواه نبوده ام. (772) در خبر آمده: هنگامى كه به حضرت ابراهيم (عليه السلام) ملكوت آسمان ها و زمين نشان داده شد، و توجهى كرد پس مردى را در حال زنا ديد، بر او نفرين كرد و زناكار مرد، تا سه مورد چنين شد. پس خداى تعالى به او وحى نمود، همانا دعاى تو مستجاب است، زنهار بر بندگانم نفرين نكن، اگر مى خواستم آنان را نمى آفريدم... . (773)

نمونه اى از خوش گذرانى دنيا پرستان
به مناسب نقل مى شود: در كتاب يتيمه آمده: از جمله قضاتى كه با وزير مهلبى منادمت و شب نشينى داشتند ابن قريعه و ابن معروف و قاضى تنوخى بودند كه همه ريش ها بلند و سفيد داشته، وزير مهلبى نيز چنين بود، آن ها هفته اى دو شب لباس حشمت و وقار از تن بيرون آورده به عياشى و خوش گذرانى مى پرداختند و آن گاه كه حال و جد و طرب آنان به كمال مى رسيد از خود بى خود شده به دست هر كدام از آنان كاسه بزرگى به وزن ها هزار مثقال يا كمتر كه پر از شراب ناب بود مى دادند. پس هر كدام ايشان ريش خود را در آن فرو برده قدرى مى نوشيد و بقيه اش را به رفيقان مى پاشيد، و به رقص و پايكوبى مى پرداختند، و لباس الوان و در نشان به تن داشتند... و تا آخر شب بدين منوال ادامه مى دادند، و صبح گاهان به حال نخستين بازگشته ابهت قضات و هيبت بزرگان به خود مى گرفتند... . (774) سرى در اين اشعارش به ايشان نظر داشته است:

مجالس  ترقص القضاة iiبها        اذا  انتشوا فى مخانق iiالبرم
و صاحب يخلط المجون لنا        بشيمة    حلوة   من   iiالشيم
تخضب  بالراح  شيبة عبثا        أنامل   مثل   حمرة   iiالنعم
حتى  تخال  العيون  iiشيبته        شيبة  قتلان  ضرجت  iiبدم

مجالس بزمى كه قضاوت در آن ها پايكوبى مى كردند زمانى كه مستى و طرب آنان به اوج مى رسيد، همنشينى كه بذله گويى و اخلاق نيكو را براى ما با هم در مى آميخت، به بازيچه شراب را با دستش به ريش مى پاشيد و آن را رنگين مى كرد، و انگشتانش بمانند شتر شرح مو قرمز مى شد به حدى كه بيننده ريش او را چنان مى پنداشت كه گويى كشته اى است كه ريشش به خونش آغشته شده است.
مؤلف: آيا گفتارى خداى تعالى را نشنيده بودند: يستخفون من الناس و لا يستخفون من الله و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان الله بما يعملون محيطا (775) ؛ مردم خيانت كار در كار خيانت از خلق شرم مى كند و از خدا شرم نمى كنند، و شبانگاه در انديشه سخن ناپسند (براى متهم ساختن مردم اند) كه خدا همه گاه با آن هاست و به هر چه كنند آگاه است.
فاذا برزوا من عندك بيت طائفة منهم غير الذى تقول و الله ما يبيتون (776) ؛ و شب چون (منافقان) از حضور تو (اى رسول) دور شوند گروهى خلاف گفته تو را در دل گيرند و خدا انديشه شبانه آن ها را خواهد نوشت.
و اختلاف النينان؛ و از آمد و شد ماهيان (آگاه است). نينان جمع نون يعنى ماهيان به گونه هاى مختلف - كه كسى جز خدا از آن ها آگاه نيست - و مقصود از اختلاف ماهيان، رفت و آمد آن ها در آب است.

عجايب خلقت ماهيان
در توحيد مفضل آمده: تأمل كن در خلقت ماهى و مناسب او با امرى كه براى آن آفريده شده، ماهى بدون دست و پا آفريده شده، زيرا احتياج به راه رفتن ندارد چون مسكن او آب است، و بدون ريه خلق شده، زيرا قادر بر نفس كشيدن نيست در حالى كه در انبوه آب فرو مى رود. و به جاى دست و پا از دو طرف كشتى پارو مى زند، و بدنش با پولك هاى محكم و تو در تو پوشانيده شده، مانند حلقه هاى زره تا او را از آفت ها نگهدارند. و چون بينايى او ضعيف است و آب هم مانع ديدن وى است بويايى قوى به اعطا شده تا كمك او باشد پس بوى طعمه خود را از مسافت دور احساس مى كند و به سويش مى رود، وگرنه چگونه به طعمه خود و جاى آن آگاه مى شد. بدان كه از دهان ماهى تا گوش هايش سوراخ هايى است كه مرتب دهانش را پر آب مى كند و از گوش هايشس بيرون مى فرستند، و بدين وسيله راحتى مى يابد، هم چنان كه حيوانات ديگر با نفس كشيدن و استفاده از هوا راحتى مى يابند.
اكنون در زيادى نسل ماهى فكر كن! خصوصيتى كه در اين جهت دارد، زيرا مى بينى كه در شكم يك ماهى تخم هاى بسيار زياد كه قابل احصاء نيست وجود دارد علتش اين است كه بيشتر اصناف حيوانات غذاى آن ها ماهى است، حتى درندگان در نيزارها كه در كنار آب مى ايستند و در كمين ماهى مى باشند، وقتى او مى گذرد به او حمله مى كنند و او را مى ربايند. و چون درندگان ماهى مى خورند و مرغان ماهى مى خورند، و مردم هم ماهى مى خورند و ماهى هم ماهى مى خورد از اين رو تدبير چنان است كه ماهى به همين فراوانى و كثرت باشد و اگر بخواهى وسعت حكمت خالق و كوتاهى علم مخلوقين را بدانى نگاه كن به آن چه در دريا هاست از انواع ماهيان، و حيوانات آبى و صدف ها و اقسام ديگرى كه به شمارش نمى آيند. و كسى از منافع آن ها آگاهى ندارد مگر اندكى كه مردم به مرور زمان و بر اثر برخى حوادث به آن پى مى برند. مانند رنگ قرمز كه مردم رنگ كردن آن را زمانى دريافتند كه سگى در كنار دريا مى گرديد و حلزونى را پيدا كرد و آن را خورد و پوزه اش بر اثر خون و آن حلزون قرمز شد و چون مردم رنگ دهان آن سگ را ديدند آن را پسنديدند و آن را براى رنگ آميزى انتخاب كردند و مانند اين پيش آمده مه مردم به تدريج به مرور زمان بر آن واقف شده و به مصالح آن پى مى برند. (777)
فى البحار الغامرات؛ در درياهاى بيكران. غامرات يعنى درياهايى كه هر چه در آن ها بيفتد فرو مى رود و پنهان مى شود به علت كثرت و فراوانى آب آن ها، سه چهارم كره زمين درياست.

حكمت وجود درياها
امام صادق (عليه السلام) به مفضل مى فرمايد: اگر در منفعت اين آب متراكم و انبوه در درياها شك دارى و مى گويى فايده آن چيست؟ پس بدان كه آن در اندرون خود به مقدار بى شمارى از اصناف ماهى و حيوانات آبى جا داده، و در آن است كه معدن لؤلؤ و ياقوت و عنبر و اصناف گوناگون يكه از دريا استخراج مى شود و در سواحل دريا عود بخور و انواع گياهان خوشبو و عقاقير مى رويد، به علاوه دريا محل سوارى مردم و حمل كالاهاست كه از شهرهاى دور طلب مى كنند. مانند چيزهايى كه از چين به عراق مى آورند و از عراق به چين مى برند و اگر نقل و انتقال اين كالاها و اجناس منحصر به چارپايان و از طريق خشكى بود بسيار از حبوب و امتعه و عقاقير و دواجات در شهرهاى خود و روى دست مردمش مى ماند، زيرا اجرت حمل آن ها از قيمت خودشان بيشتر بود و كسى به حمل آن ها اقدام نمى كرد، و با اين وضع دو مشكل پيش مى آيد: يكى نبودن بسيارى از چيزهايى كه مردم به آن ها احتياج زياد داشتند، و ديگرى بيكارى افراد زيادى كه به وسيله حمل آن ها و استفاده از سود آن ها امرار معاش مى نمايند. (778)
و تلاطم الماء بالرياح العاصفات؛ و از طوفانى شدن آب بر اثر وزش تندبادان آگاه است.
خدا تعالى فرموده: و المرسلت عرفا * فالصفت عصفا (779) ؛ قسم به رسولانى كه از پى هم فرستاده شدند، قسم به فرشتگانى كه به سرعت تند باد به انجام حكم حق مى شتابند.
عاصفات: بادهاى سخت و شديد بمانند يال اسب پى در پى و پشت اندر پشت.
و خداى - جل و جلا - فرموده: حتى اذا كنتم فى الفلك و جرين بهم بريح طيبة و فرحوا بها جاءتها ريح عاصف و جاء هم الموج من كل مكان (780) ؛ ... تا آن گاه كه در كشتى نشينيد و باد ملايمى كشتى را به حركت آرد و شما شادمان و خوش وقت باشيد كه ناگاه باد تندى بوزد و كشتى از هر جانب به امواج خطر در افتد.... .

23. از خطبه 177
و من كلامه له (عليه السلام):
و قد سأله ذعلب اليمانى فقال: هل رأيت ربك يا امير المؤمنين؟ فقال (عليه السلام): أفأعبد ما لا أرى؟ فقال: و كيف تراه؟ فقال: لا تراه العيون بمشاهدة العيان، و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان، قريب من الأشياء غير ملامس، بعيد منها غير مباين.
متكلم لا بروية، مريد لا بهمة، صانع لا بحارحة، لطيف لا يوصف بالخفاء، كبير لا يوصف بالجفاء، بصير لا يوصف بالحاسة، رحيم لا يوصف بالرقة، تعنو الوجوه لعظمته، و تجب القلوب من مخافته.
از سخنان آن حضرت (عليه السلام) است در خطبه 177 هنگامى كه ذغلب يمانى از آن حضرت (عليه السلام) پرسيد: يا امير المؤمنين (عليه السلام) آيا پروردگارت را ديده اى؟اما (عليه السلام) فرمود: آيا من چيزى را كه نديده ام مى پرستم؟! او را چگونه ديده اى؟ فرمود: چشم هاى ظاهرى هرگز به عيان او را نيم بينند، بلكه قلب ها با حقايق ايمان او را درك مى نمايند، خدا به موجودات نزديك است اما نه به طور التصاق و چسبيده، از آن ها دور است نه به طور جدايى و افتراق.
سخن مى گويد اما نه با سابقه تفكر و انديشه نمودن، اراده مى كند اما نه با تصميم و عزم درونى، سازنده است اما نه با كمك اعضا و جوارح، لطيف است اما به خفاء ستوده نمى شود، بزرگ است اما به درشتى وصف نمى شود، بيناست اما به داشتن چشم وصف نمى شود، رحيم است اما به دليل سوزى وصف نمى شود، بزرگان عالم در پيشگاه عظمتش ذليل و خاضع اند، و دل ها از ترس عذاب او مضطرب و لرزان اند.

بررسى عنوان خطبه
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): و من كلام له (عليه السلام)؛ از سخنان آن حضرت (عليه السلام). از مآخذ و اسانيد اين بيانات نورانى امام (عليه السلام) جنين بر مى آيد از خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام) است (نه گفتارها) چنان چه صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در توحيد به دو روايت، و در امالى به يك روايت مسند از اصبغ نقل كرده كه گويد: هنگامى كه مردم با على (عليه السلام) بيعت كردند آن حضرت (عليه السلام): در حالى كه عمامه رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را بر سر و پيراهن آن بزرگوار را بر تن و نعلين او را به پا داشت، و شمشيرش را به كمر بسته بود بالاى منبر رقت و با تمكين و وقار نشست، و سپس انگشتان مبارك در ميان هم گذاشت و در پايين شكم خود قرار داد و آن گاه فرمود: اى! از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد و به سينه مبارك اشاره نمود و فرمود: اين جا صندوق علم است. اين جاى لعاب دهان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است، از من بپرسيد زيرا من داراى علم اولين و آخرين هستم، هان! به خدا سوگند اگر بر بساط قضاوت تكيه زنم حكم مى كنم بين پيروان تورات به توراتشان و پيروان انجيل به انجيلشان، و پيروان قرآن به قرآنشان، به طورى كه هر كدام به نطق آمده بگويند: على به عين آن چه در ما هست داورى نموده است. شما شب و روز قرآن مى خوانيد، آيا كسى از شما به آن چه كه در آن نازل شده آگاه است؟ و اگر نبود آيه اى از قرآن البته من به شما خبر مى دادم از آن چه كه روى داده و روى خواهد داد تا روز قيامت. و آن آيه اين است: يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتب (781)؛ خدا هر چه را خواهد محو و هر چه را خواهد اثبات مى كند و اصل كتاب آفرينش مشيت اوست.
سپس فرمود: بپرسيد از من پيش از آن كه مرا نيابيد، سوگند به خدايى كه دانه را شكافته و موجودات را آفريده اگر از من تك تك آيا، بپرسيد كه در شب نازل شده يا در روز، مكى است يا مدنى، در سفر نازل شده يا در حضر، كدام ناسخ و كدام منسوخ و كدام محكم و كدام متشابه است، تأويل و تنزيل آن ها چيست؟به شما خبر مى دهم در اين هنگام مردى ذغلب نام كه سخنورى پر دل بود برخاست و گفت: پسر ابى طالب بر نردبان سختى بالا رفته و مقام شامخى به خود بسته الآن او را با سؤالاتى كه از او مى كنم شرمنده مى گردانم، پس به آن حضرت گفت: آيا پروردگارت را ديده اى؟ امام (عليه السلام) فرمود: واى بر تو اى ذغلب! من هرگز خداى ناديده را پرستش نمى كنم. ذغلب گفت: او را چگونه ديده اى، براى ما توصيف كن.
حضرت فرمود (عليه السلام) فرمود: واى بر تو چشم هاى ظاهر او را نديده اى، بلكه قلب ها به حقايق ايمان او را دريافته است. واى بر تو اى ذغلب! همانا پروردگار من به دورى، و حركت و سكون و راست ايستادن و آمدن و رفتن وصف نمى شود. در عين لطافت به لطف وصف نمى شود در عين بزرگى به عظمت وصف نمى شود، جليل است ولى به غلظت وصف نمى شود.
بسيار مهربان است ولى به دلسوزى وصف نمى شود، مؤمن است ولى نه به عبادت كردن، مدرك است ولى نه با ابزار، گوينده است ولى نه با تلفظ، در اشيا داخل است نه به گونه ممازجت و اختلاط، از اشيا خارج است نه بر وجه مباينت و انقطاع، بالاى هر چيزى است كه نمى شود گفت چيزى بالاى اوست. جلو هر چيزى است پس گفته نمى شود چيزى جلو اوست، در اشياء داخل است نه مانند داخل بودن چيزى در چيز ديگر، از اشياء خارج است نه مانند بيرون بودن چيزى از چيز ديگر. اصبغ گويد: در اين موقع ذغلب مدهوش شده بر زمين افتاد و چون به هوش آمد گفت: به خدا سوگند هرگز مثل چنين جوابى نشنيده و نخواهم شنيد. (782)
ولى مى توان مى گفت: از آن جا كه اين سخنان امام (عليه السلام) در پاسخ به اعتراض ذغلب در اثناء خطبه آن حضرت (عليه السلام) بوده از اين رو صحيح است كه با عنوان و من كلام له (عليه السلام)؛ از سخنان آن حضرت (عليه السلام) از آن تعبير شود.
و قد سأله ذغلب اليمانى؛ هنگامى كه ذغلب يمانى از آن حضرت (عليه السلام) پرسيد:

راجع به (ذغلب يمانى)
در مدارك و اسانيد خطبه لفظ ذغلب بدون وصف يمانى ذكر شده است، چنان چه ملاحضه نمودى صدوق (قدس سره) در توحيد و امالى بدون يمانى بود. و كلينى (قدس سره) نقل كرده كه گويد: در اثنايى كه امير المؤمنين (عليه السلام) بر منبر كوفه خطبه مى خواند ناگهان مردى ذغلب نام كه سخنورى قوى القلب بود به سوى او برخاست و گفت: يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده اى؟... (783) (و روايت را با اختلافى با آن چه صدوق (قدس سره) نقل كرده آورده است).
و شيخ مفيد (قدس سره) در ارشاد آورده: مورخان و ناقلان حديث نقل كرده اند: كه مردى نزد امير المؤمنين (عليه السلام) آمده و گفت: يا امير المؤمنين! مرا از خداى تعالى با خبر ساز. آيا او را به هنگام عبادت مى بينى؟ آن حضرت (عليه السلام) به او فرمود: من هرگز خداى ناديه را نمى پرستم. گفت: او را با چه اوصافى ديده اى؟ امام (عليه السلام) فرمود: واى بر تو چشم هاى ظاهرى او را نمى بينند و لكن دل ها به حقيقت ايمان او را مشاهده نموده است، شناخته شده است با دلالت ها، منعوت است با علامت ها. به مردم قياس نمى شود و به حواس ادراك و احساس نمى گردد. پس آن مرد برگشت در حالى كه مى گفت: خدا داناترست كه رسالت خويش را در كجا قرار مى دهد (784).
و طبرسى نيز در احتجاج از ارشاد پيرورى نموده است. (785)
و مضمون همين خبر را شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى در باب ابطال رؤيت خدا از امام باقر (عليه السلام) نقل كرده، و در آن آمده است كه مردى از خوارج از امام باقر (عليه السلام) پرسيد... و ظاهرا اين نقل كلينى (قدس سره) صحيح بوده و شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه) به اشتباه آن را به امير المؤمنين نسبت داده است.
و شايد سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) بر مستند ديگرى غير از سند كلينى (قدس سره) در كافى و صدوق در توحيد و امالى دست يافته كه مشتمل بر لفظ يمانى بوده است. ولى ظاهرا ذغلب يمانى فرد ديگرى است متأخر از عصر راويان حديث، و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن دو را با هم اشتباه نموده و گواه بر اين مطلب اين كه خود او در عنوان خطبه! 232 آورده: روايت كرده ذغلب يمانى از احمد بن قتيبه، از عبد الله بن يزيد از مالك بن دحيه كه گفت: در محضر امير المؤمنين (عليه السلام) بوديم... ولكن ابن ابى الحديد همين شخص را به نام ذغلب يمامى ثبت كرده است. (786)
فقال هل رأيت ربك يا امير المؤمنين (عليه السلام)؛ گفت يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده اى؟ پيش از اين دانستى كه مانند همين پرسش را مردى از خوارج از امام محمد باقر (عليه السلام) پرسيده.

هرگز خداى ناديده را نمى پرستم!
فقال: افأعبد ما لا ارى؛ امام (عليه السلام) فرمود: آيا من چيزى را كه نديده ام مى پرستم؟! محاسن روايت نموده: مردى يهودى نزد آن حضرت آمده گفت: يا على آيا پروردگارت را ديده اى؟ امام (عليه السلام) فرمود: من كسى نيستم كه خداى ناديده را عبادت كنم، سپس فرمود: ديده هاى ظاهرى او را نمى بيند بلكه دل ها به حقايق ايمان، او را باور كرده و با او عقد قلب بسته است. (787)
فقال و كيف تراه؟ فقال؛ (ذغلب) گفت: خدا را چگونه ديده اى؟ امام (عليه السلام) فرمود: اين گونه در نسخه مصرى آمده، ولى صواب قال: كيف تراه؟ قال مى باشد. چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (788) آمده است. و كلمه قال دوم، زائد و براى تأكيد است وگرنه فرازهاى بعد مقول آن خواهد شد، و در نتيجه جمله و من كلام له (عليه السلام) خبرى مى شود بدون مبتدا.

خدا با چشم ديده نمى شود
لا تراه العيون بمشاهدة العيان؛ چشم هاى ظاهرى هرگز او را به عيان نمى بيند. در روايت كلينى (قدس سره) اين گونه آمده: لم تره العيون بمشاهدة الأبصار (789).
و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان؛ بلكه قلب ها با حقايق ايمان او را درك مى نمايند. و ادراك قلب ها! مراتب از ادراك چشم ها بالا ترست، زيرا در ادراك قلب خطا و اشتباه رخ نمى دهد بر خلاف ادراك به چشم كه در آن اشتباه بسيار رخ مى دهد.
بعضى گفته اند:

لئن لم ترك iiالعين        فقد أبصرك القلب

اگر چشم تو را نديده، حقا كه دل تو را دريافته است.

گفتار صدوق (قدس سره) پيرامون مسئله رؤيت
صدوق در توحيد فرموده: اخبارى كه احمد بن محمد بن عيسى در نوادر خود آورده و نيز اخبارى كه محمد بن احمد بن يحيى در جامع خود در معناى رؤيت نقل نموده صحيح بوده هيچ كس جز تكذيب كننده حق و يا جاهل به حق آن ها را رد ننمايد. و الفاظى كه در آن ها به كار رفته الفاظ قرآن است. مضمون هر خبر تشبيه و تعطيل را درباره خدا نفى و توحيد را اثبات مى نمايد.و امامان معصوم (عليه السلام) به ما دستور داده اند كه با مردم به اندازه عقل و دركشان سخن گوييم. معناى رؤيتى كه در اخبار آمده علم و يقين است (نه رؤيت به چشم) زيرا دنيا خانه شك و ترديد و اوهام است و آن گاه كه قيامت بر پا شود آيات و نشانه هاى عظمت خدا در پاداش دادن و كيفر نمودن، آن گونه بر بندگان آشكار گردد كه شك و ترديد از آنان برطرف شده به حقيقت قدرت خداى تعالى علم و يقين پيدا كنند.و بيانگر اين معناست آيه شريفه قرآن: لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطناءك فبصرك اليوم حديد (790) ؛ و تو از اين روز سخت در غفلت بودى تا آن كه ما پرده اى از كارت بر انداختيم و چشم بصيرت بيناتر گرديد.
پس معناى آن چه كه در حديث آمده از اين كه خداى تعالى ديده مى شود اين است كه وجود او به طور قطع و يقين معلوم مى شود، مانند قول خدا تعالى: الم تر الى ربك كيف مد الظل (791) ؛ آيا نديدى كه لطف خدا چگونه سايه را بر سر عالميان بگسترانيد.
و قول خداى تعالى: الم تر الى الذى حلج ابراهيم فى ربه (792) ؛ آيا نديدى كه پادشاه زمان ابراهيم درباره يكتايى خدا با ابراهيم به جدل و احتجاج برخاست.
و قول خداى تعالى: الم تر الى خرجوا من ديرهم و هم الوف حذر الموت (793) ؛ آيا نديديد آن هايى را كه از ترس مرگ از ديار خود بيرون رفتند كه هزارها تن بودند.
و قول خداى تعالى: الم تر كيف فعل ربك باصحب الفيل (794) ؛ اى رسل ما آيا نديدى كه خداى تو با اصحاب فيل چه كرد؟
و نظاير اين آيات، كه مقصود از رؤيت در آن رؤيت قلب است نه رؤيت چشم.
و اما قول خداى تعالى: فلما تجلى ربه للجبل (795) ؛ ... پس آن گاه كه نور تجلى خدا بر كوه تابيد... .
معنايش اين است كه هنگامى كه خداى عز و جل با آيه اى از آيات آخرت كه با آن ها كوه ها سراب گشته، و از بنياد كنده مى شود آشكار و متجلى گرديده كوه از هم پاشيد و خاك شد زيرا تاب تحمل آن آيه را نداشت. و بعضى گفته اند: معنايش تجلى خداوند است از نور عرش. (796)
و اما قول موسى (عليه السلام): رب أرنى أنظر اليك (797) ؛ پروردگارا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم.
معنايش اين نيست كه حضرت موسى (عليه السلام) رؤيت خداى تعالى را جايز و ممكن دانست، زيرا حضرت موسى (عليه السلام) اين سخن را هنگامى گفت كه قوم او رؤيت خدا را به طور آشكار از وى خواسته بودند و حضرت موسى (عليه السلام) آن جمله را گفت تا با پاسخ خداى تعالى كه فرمود: ... لن ترانى (798) هرگز مرا نخواهى ديد. به آنان بفهماند كه آنم خواسته ايشان ممتنع و ناممكن است. چنانچه بر اين مطلب گواهى مى دهد قول خداى تعالى در جاى ديگر كه مى فرمايد: يسئلك اهل الكتب ان تنزل عليهم كتبا من السماء فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهرة فاخذتهم الصعقة بظلمهم (799) ؛ اى پيغمبر! از تو اهل كتاب درخواست كنند از آسمان كتابى (يك دفعه) بر آنان فرود آرى (از تقاضاى بى جا و جاهلانه آن ها دلتنگ مباش) از موسى نيز درخواستى بالاتر از اين كردند كه گفتند خدا را به ديده ما آشكار بنما. پس آن ها را به سبب تقاضاشان صاعقه درگرفت... .
زيرا داستان در هر دو آيه يكى است و در آيه دوم تصريح شده كه آن تقاضاى حضرت موسى (عليه السلام) از خداى تعالى از سوى قومش بوده و موسى (عليه السلام) آن مطلب را از زبان ايشان گفته است.

بعضى اقوال متكلمين در زمينه رؤيت
مطلب ديگر اين كه اماميه و معتزله هر دو قائل به امتناع رؤيت خداى تعالى شده اند هم در دنيا و هم در آخرت، به دليل قول خداى تعالى: لا تدركه الا بصر و هو يدرك الا بصر و هو اللطيف الخبير (800) ؛ او را هيچ چشمى درك ننمايد و حال آن كه بينندگان را مشاهده مى كند و او لطيف و نامرئى و به همه خلق آگاه است.
و نيز گفتار خداى تعالى به حضرت موسى (عليه السلام): ... لن ترانى ... (801) ؛ هرگز مرا نخواهى ديد... .
ولى اشاعره قائل به جواز شده اند در دنيا بدون اين كه داراى جهت و مكان و مقابله باشد و مشبهه و كراميه قائل به جواز شده اند با داشتن جهت و مكان، زيرا آنان معتقد به جسميت خدا بوده اند.
به ابن عباس نسبت داده اند ككه گفته: خداوند تنها محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را به رؤيت خويش مخصوص گردانده آن گونه كه موسى را به سخن گفتن با خود مختص نموده است. (802)
و احمد بن حائط و فضل حدثى از پيروان نظام بوده اند گفته اند: هر آن چه كه در اخبار پيرامون رؤيت بارى تعالى آمده، مانند گفتار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم): انكم سترون ربكم يوم القيامة كما ترون القمر ليلة البدر و لا تضامون فى رؤيته (803) به راستى شما به زودى پروردگارتان را در روز قيامت مى بينيد آن گونه كه ماه را در شب چهارده مى بينيد، و هرگز در ديدن او ترديد نمى كنيد. حمل مى شود بر رؤيت عقل اول كه اول مبدع و مخلوق خداست و او عقل فعال است كه صورت بخش موجودات مى باشد و اوست مقصود پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرموده: أول ما خلق الله العقل، فقال له أقبل فأقبل ثم قال له: أدبر فأدبر فقال: و عزتى و جلالى ما خلقت خلقا أحسن منك، و بك أعز و بك أذل و بك أعطى و بك أمنع (804) ؛ اول مخلوقى كه خدا آفريد عقل بود، پس به او گفت: پيش آى پيش آمد و سپس به او گفت: برو پس او رفت. پس خداى تعالى فرمود: به عزت و جلالم سوگند هيچ آفريده اى را زيباتر از تو نيافريدم، به واسطه تو عزيز گردانم، و خوار نمايم و عطا كنم و منع نمايم.
و و همين عقل اول است كه در روز قيامت آشكار شده و حجاب هاى ميان او و صورت هايى كه بر مواد جهان افاضه كرده برداشته شده و آنان وى را مى بينند بمانند ماه شب چهارده و اما آفريدگار عقل پس هرگز ديده نمى شود و فقط شى ء ابداع شده با ابداع شده شبيه مى باشد، و ديگر مذاهب بدعت آميز آنان كه در كتاب هاى ملل و نحل به تفصيل نقل شده اند. (805)
و اين دو گوينده (ابن حائط و فضل حدثى) اگر چه رؤيت به چشم را درباره خدا نفى كرده اند كه مطلب درستى است، ولى براى او شريك قائل شده اند و تعالى الله عما يشركون؛ خدا برتر است از آن چه كه به او شرك مى ورزند.

قرب و بعد خدا نسبت به موجودات
قريب من الأشياء غير ملامى؛ خدا به موجودات نزديك است نه به طور چسبيده. خداى تعالى در وصف نزديك بودن خود مى فرمايد: ... و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (806) ؛ ما از وسواس و انديشه هاى نفس انسان كاملا آگاهيم كه از رگ گردن او به او نزديك تريم.
و مى فرمايد: و اذا سالك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان (807) ؛ و چون بندگان من از دور و نزديكى من از تو پرسند بدانند كه من به آن ها نزديك خواهم بود و هر كه مرا خواند دعاى او اجابت كنم.
بعيد منها غير مباين؛ از موجودات دور است، نه به طور جدايى و افتراق.
زيرا دورى به شكل جدايى و بينونت از ويژگى هاى اجسام است.

چگونگى صفات خداوند
متكلم لا بروية؛ سخن مى گويد، اما نه با سابقه تفكر و انديشه نمودن. مانند انسان كه ابتدا در معانى تأمل و انديشه مى كند و سپس آن ها را در قالب الفاظ مى ريزد.
مريد لا بهمة؛ اراده مى كند، اما نه با تصميم و عزم درونى.
صانع لا بحارحة؛ سازنده است اما نه با كمك اعضا و جوارح. مانند انسان كه چيزى را با دست مى سازد.
لطيف لا يوصف بالخفاء؛ لطيف است اما به خفا ستوده نمى شود. مانند ارواح صاحبان روح (كه به خفاء و پنهان بودن وصف مى شوند).
كبير لا يوصف بالجفاء؛ بزرگ است اما به درشتى وصف نمى شود. مانند اجساد موجودات داراى جسم و جسد (كه به درشتى و ضخامت وصف مى شوند).
بصير يوصف بالحسة؛ بيناست اما به داشتن چشم وصف نمى شود.
مقصود از حاسه حس بينايى است.
رحيم لا يوصف بالرقة؛ رحيم است اما به دل سوزى وصف نمى شود. مقصود از رقه رقت قلب و دل نازكى است.

بزرگان در پيشگاه عظمت خدا ذليل اند
تعنو الوجوه لعظمته؛ بزرگان در پيشگاه عظمت او ذليل و خاضع اند.
تعنو خاضع و ذليل مى باشد. و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما (808) ؛ و بزرگان عالم همه در پيشگاه عزت آن خداى حى توانا ذليل و خاضع اند، و در آن روز هر كه بار ظلم و ستم به دوش دارد سخت زبون و زيانكار است.
و تحب القلوب من مخافته؛ و دل ها از ترس عذاب او مضطرب و لرزان اند.
تجب: مضطرب و لرزان است. و الذين يؤتون ما ءاتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم رجعون (809)؛ و آنان كه آن چه وظيفه بندگى است به جاى آورده و باز از روزى كه به خداى خود رجوع مى كنند دل هاشان ترسان است.
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب (810) ؛ بار پروردگارا، ما را به باطل ميل مده پس از آن كه به حق هدايت فرمودى و به ما از لطف خويش رحمتى عطا فرما كه همانا تويى بخشنده بى عوض و منت.

24. از خطبه 183
الحمد لله الذى لا تدركه الشواهد، ولا تحويه المشاهد، و لا تراه النواظر، ولا تحجبه السواتر، الدال على قدمه بحدوث خلقه، و باشتباههم على أن لا شبه له.
الذى صدق فى ميعاده، و ارتفع عن ظلم عباده، و قام بالقسط فى خلقه، و عدل عليهم فى حكمه، مستشهد بحدوث الأشياء على أزليته، و بما وسمها به من العجز على قدرته، و بما اضطرها اليه من الفناء على دوامه.
واحد لا بعدد، و دائم لا بأمد، و قائم لا بعمد، تتلقاه الأذهان لا بمشاعرة، و تشهد له المرائى لا بمحاضرة. لم تحط به الأوهام بل تجلى لها بها، و بها امتنع منها، و اليها حاكمها.
ليس بذى كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما، و لا بذى عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا، بل كبر شأنا و عظم سلطانا.
ستايش مخصوص خداوندى است كه حواس ظاهر او را درك نمى كنند، و مكان هاى وسيع و انجمن ها او را فرا نمى گيرند. و چشم ها او را نمى بينند، و پرده ها او را نمى پوشانند، با حدوث مخلوقاتش قديم بودن خود را به اثبات رسانده است. و با همانند بودن آفريده هايش بى همانندى خود را مدلل ساخته است.
خدايى كه وعده هايش راست و برتر از آن است كه بر بندگانش ستم روا دارد. او در ميان مخلوقاتش به عدل و داد رفتار مى نمايد و به عدالت حكم مى كند، حدوث موجودات شاهد بر ازليت خداست، و عجز و ناتوانى آن ها گواه بر قدرت اوست، و فنا و نابودى قهرى آن ها دليل بر جاودانگى او.
خدا يك است اما نه به عدد، هميشگى است نه به مقياس زمان، استوار است نه با ستوان و تكيه گاه، ذهن ها او را درك مى كند نه با حواس. ديدگان (باطن) بر وجودش گواهى مى دهد نه با حضور در برابر هم، اوهام و انديشه ها بر او احاطه نداشته بلكه با آثار عظمتش بر آن تجلى كرده است، و با عقل ها دريافته اند كه به كنه ذاتش نتوان پى برد، و داورى اين ناتوانى را بر عهده خردها نهاد.
خدا بزرگ است، نه اين كه داراى ابعاد طولانى بوده جسمش بزرگ باشد، عظيم است نه اين كه كالبدش بى نهايت ضخيم و ستبر باشد. بلكه بزرگى و عظمت او در مقام و مرتبه و قدرت و حكومت است.
مؤلف: در مقدمه كتاب دانستنى كه نسخه هاى ما از نهج البلاغه از اين خطبه تا خطبه متقين - كه هشت خطبه است - با نسخه ابن ابى الحديد اختلاف دارند، و دانستنى كه ابن ميثم به اين اختلاف نسبت به تمام كتاب تصريح كرده نه فقط از اين خطبه به بعد.

خدا با حواس ظاهر درك نمى شود
الحمد لله الذى لا تدركه الشواهد؛ ستايش مخصوص خدايى است كه حواس ظاهر او را درك نمى كنند. شواهد جمع شاهد به معناى حس است و معناى جمله اين است كه حواس ظاهر از شنوايى و بينايى و چشايى و بويايى و لامسه خدا را ادراك نمى كنند، زيرا اين حواس تنها اشياء محسوس را ادراك مى نمايند.
و لا تحويه المشاهد؛ و مكان هاى وسيع و انجمن ها او را فرا نمى گيرد. جوهرى گفته: حوا، يحويه، حيا يعنى گرد آورد او را. (811)
مشاهد: انجمن ها و محاضر. گفته اند: مشاهد مكه مكان هايى است كه مردم در آن ها حاضر مى شوند. و درباره خدا گويند: شاهد كل ملاء حاضر در هر انجمن و اجتماع است. و لا يحويه مشهد: هيچ انجمنى او را بر مى گيرد.
و لا تراه النواظر؛ و چشم ها او را نمى بينند. نواظر جمع ناظره حس بينايى است.
خداى تعالى مى فرمايد: لا تدركه الا بصر و هو يدرك الا بصر و هو اللطيف الخبير (812) ؛ خدا را هيچ چشمى درك ننمايد، و حال آن كه ببنندگان را مشاهده مى كند و او لطيف و نامرئى و به مه چيز خلق آگاه است.
و لا تحجبه السواتر؛ و پرده ها او را نمى پوشاند. بر خلاف ديگر موجودات جهان هستى، حتى خورشيد كه با اين كه از هر چيز آشكارتر است و به واسطه او تمام موجودات عالم روشن مى شوند ولى با قطعه ابرى، بلكه با قدر گرد و غبار پوشيده مى شود.

استدلال بر قدم و بى همانندى خداوند
الدال على قدمه بحدوث خلقه؛ با حدوث مخلوقاتش قديم بودن خود را به اثبات رسانيده.
وگرنه تسلسل لازم مى آيد كه عقلا محال و ممتنع است. در كتاب احتجاج اين جمله نيز آمده: و بحدوث خلقه على وجوده (813) و با حدوث مخلوقاتش وجودش را به اثبات رسانده است.
و باشتبههم على أن لا شبه له؛ و با همانند بودن آفريده هايش بى همانندى خود را مدلل ساخته است. يعنى از آن جا كه تشابه صانع و مصنوع عقلا ممتنع است و از طرفى در تمام اشياء تشابه مى بينيم در مى يابيم كه خداى تعالى شبيه و نظير ندارد.
الذى صدق فى ميعاده؛ خدايى كه وعده اش راست است. ان وعد الله حق فلا تعرنكم الحيوة الدينا (814) ؛ البته وعده خدا حق و حتمى است، پس زنهار شما را زندگانى دنيا فريب ندهد... .

خداى عادل دادگر
و ارتفع عن ظلم عباده؛ و برتر از آن است كه بر بندگانش ستم روا دارد. ان الله لا يظلم الناس شيئا ولكن الناس انفسهم يظلمون (815) ؛ خدا هرگز به هيچ كس ستم نخواهد كرد ولى مردم خود در حق خويش ستم مى كنند.
شخص ستم كار يا به علت نيازش ستم مى كند و يا به علت نادانى اش. همان گونه كه پيمان شكن نيز يا به علت ناتوانى از وفاى به وعده اش پيمان از شكنى مى كند يا به علت جهل به زشتى خلف وعده، و خداى تعالى منزه از احتياج و عجز و جهل است.
بله، ممكن است از وعده عذابى كه داده چشم پوشى نموده و بگذرد. و در دعا آمده: يا من اذا وعد وفى و اذا تواعد عفا (816) ؛ اى خداوندى كه هر گاه وعده ثواب دهد به آن وفا مى كند، و هر گاه وعده عقاب دهد عفو مى نمايد.
و قام بالقسط فى خلقه؛ او در ميان مخلوقاتش به عدل و داد رفتار مى نمايد. قسط: عدالت. شهد الله انه لا اله هو و الملئكة و او لوا العلم قائما بالقسط (817) ؛ خدا به يكتايى خود گواهى مى دهد كه جز ذات اقدس او خدايى نيست، و فرشتگان و دانشمندان نيز به يكتايى او گواه اند، او نگهبان عدل و درستى است... .
و عدل عليهو فى حكمه؛ و به عدالت حكم مى كند.
... و يؤت كل ذى فضل فضله (818)
؛ خدا در حق هر مستحق رحمتى تفضل مى فرمايد.
انى لا اضيع عمل منكم من ذكر او انثى (819) ؛ البته من كه پروردگارم عمل هيچ كس از مرد و زن را بى مزد نمى گذارم.
و ما كان الله ليضيع ايمنكم (820) ؛ و خداوند اجر پايدارى شما را در راه ايمان تباه نگرداند.
انا لا نضيع اجر المصلحين (821) ؛ ما اجر درست كاران را ضايع نخواهيم گذاشت.
و لا نضيع اجر المحسنين (822) ؛ و اجر هيچ كس از نيكوكاران را در دنيا ضايع نمى گذرايم. فن الله لا يضيع اجر الفمحسنين (823) ؛ خدا هرگز اجر نيكوكاران را ضايع نگذارد.
يستبشرون بنعمة من الله و فضل و أن الله لاا يضيع أجر المومنين (824) ؛ آنان را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اين كه خداوند اجر اهل ايمان را هرگز ضايع نگذارد.
انا لا نضيع اجر من احسن عملا (825) ؛ ما اجر نيكوكاران را ضايع نخواهيم گذاشت.

حدوث موجودات شاهد بر ازليت خدا
مستشهد بحدوث الأشياء على أزليته؛ حدوث موجودات شاهد بر ازليت خداست.
امام رضا (عليه السلام) مى فرمايد: خداى تعالى آسمان ها و زمين را در مدت شش روز آفريد و مى توانست آن ها را در يك چشم بر هم زدن بيافريند، بدان جهت كه آفرينش خود را مرحله به مرحله به فرشتگان بنماياند تا با هر آفرينش نوى به وجود و عظمت پروردگار پى ببرند. (826)
ناتوانى موجودات گواه بر قدرت خدا
و بما وسمها به من العجز على قدرته؛ و عجز و ناتوانى آن ها گواه بر قدرت اوست.
و سمها: به آن ها نشان و علامتى گذاشت. مأخوذ از وسمه يعنى نشان كرد و داغ نهاد. آرى از آن جا كه همه مخلوقات نشان عجز بر پيشانى دارند و از طرفى معلوم است مه در جهان آفرينش قادرى هست كه بر انجام هر چه كه بخواهد تواناست، دانسته مى شود كه خدا همان قادر است. خداى تعالى فرموده: ان الذين من دون الله لن يخلقوا اذبابا و لو اجاتعمعوا له و ان يسبلهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب (827) ؛ ... آن بت هاى جماد كه بدون خدا، (معبود خود) مى خوانيد هرگز بر خلقت مگسى هر چند همه اجتماع كنند قادر نيستند مگس (ناتوان) چيزى از آن ها بگيرد قدرت بر باز گرفتن آن ندارند (بدانيد كه) طالب و مطلوب هر دو ناتوان اند.
و ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد * و ما ذلك على الله بعزيز (828) ؛ اگر بخواهيد شما جنس بشر همه را در زمين نابود مى سازد و خلقى ديگر از نو مى آفريند، و اين كار اصلا بر خدا دشوار نيست.

فناى موجودات دليل بر دوام خدا
و بما اضطها اليه من الفناء على دوامه؛ و فنا و نابودى قهرى آن ها دليل بر جاودانگى اوست.
و بما عطف است بر بحدوث يعنى: و نيز خدا با محكوم ساختن مخلوقات به نيستى بر دوام خويش استدلال نموده است. و از آن جا كه همه مخلوقات را فناپذير مى بينيم و از طرفى عقلا لازم است كه در جهان هستى فنا كننده اى دائم الوجود باشد در نتيجه دوام و بقاى ذات اقدسى الهى خدا را؛ رمى يابيم. خداى تعالى مى فرمايد: كل شى ء هالك الا وجهه (829)؛ هر چيز ذات پاك الهى و نابود است. كل من عليها فان * ويبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام (830) ؛ هر كه روى زمين است دست خوش مر و فناست، و زنده ابدى ذات خداى منعم با جلال و عظمت است.

چگونگى وحدت و دوام خداوند
واحد لا بعدد؛ خدا يك است اما به عدد. يعنى خدا يكتاست و دوم ندارد.
و دائم لا بأمد؛ هميشگى است، نه به مقياس زمان. امد: مدت و پايان، همه موجودات جهان سوارى خداى تعالى حتى زمين و آسمان و خورشيد و ماه و كوه ها و درياها كه مردم در دوام و استمرار به آن ها مثل مى زنند داراى امد و مدت معين اند.
خداى تعالى فرموده: ... و سخر الشمس و القمر كل يجرى لأجل مسمى (831) ؛ و خورشيد و ماه را مسخر كرده تا هر يك (بر مدار خود) به وقت معين گردش كنند.
و قائم لا بعمد؛ خدا استوار است نه با ستون و تكيه گاه. هر موجود استوارى سواى خداى تعالى بر پايه و ساقى تكيه دارد، مانند انسان و اقسام حيوانات، يا بر ستون و عمودى استوار است مانند ساختمان ها خرگاه ها، ولى خداى تعالى قائم به نفس است به واسطه و جوب ذاتش.
تتلقاه الأذهان لا بمشاعرة؛ خردها او را درك مى كند نه با حواس.
اذهان: عقل ها. بسيارى از اشيا را خردها به وسيله مشاعر و حواس ظاهرى درك مى كنند، ولى خداى عز و جل جز از طريق ادله و براهين عقلى قابل ادراك نيست.

چشم دل گواه بر وجود خداست
و تشهد له المرائى لا بمحاضرة؛ ديدگان (باطن) بر وجودش گواهى مى دهد نه با حضور در برابر هم. اين گونه در تمام نسخه ها آمده است. (832) و ممكن است كه لفظ مرائى مصحف مرايا باشد كه جمع مرآة آئينه است. و در اين صورت معنا چنين مى شود: آينه ها تنها اشيائى را نشان مى دهند كه در مقابل نشان آن ها باشند ولى آئينه عقول خداى تعالى را بدون حضور ظاهرى و مقابله نشان مى دهند. و محتمل است كه مرائى جمع مرأى باشد كه اسم مكان است به معناى منظر: چشم، چنان چه ابن ميثم (833) گفته است، و معنا چنين مى شود: از آن جا كه رؤيت خداى تعالى به واسطه قلب است نه چشم هاى ظاهرى است از اين رو لازم نيست كه در برابر چشم حاضر باشد. و اين معنا خالى از بعد نيست.
و اما تفسيرى كه ابن ابى الحديد (834) گفته از اين كه تعبير مذكور مأخوذ است از قول عرب كه گويند: فلان حسن فى مرآة عينى؛ فلانى در آينه چشمم (نگاهم) زيبا و نيكو مى نمايد. يعنى: رؤيت قلبى گواهى مى دهد بر وجود بارى تعالى بدون اين كه حواس ظاهر او را درك نمايد بسيار بعيد به نظر مى رسد.
و اما معناى كه خوئى (835) به پيروى از مجلسى (رحمه الله تعالى عليه) (836) ذكر كرده: از اين كه مرائى جمع مرئى به صيغه اسم مفعول است؛ يعنى همه (مرئيات) و چيزهايى كه ديده مى شوند گواهى مى دهند بر وجود خداى تعالى، بدون اين كه محاضره و مقابله اى باشد صحيح نيست. زيرا گواهى دهنده براى چيزى، رائى بيننده آن شى ء است، نه مرئى (ديده شده) و مرئيات (اشياء ديده شده) اگر چه گواه بر وجود خداى تعالى هستند اما اين گواهى نه از جهت مرئى بودن آن هاست. بلكه از جهت موجوديت و شى ء بودن آن هاست.
لم تحط به الأوهام؛ اوهام و انديشه ها بر او احاطه ندارد. به علت قصور انديشه ها از احاطه بر او.
بل تجلى لها؛ بلكه با آثار عظمتش بر آن ها (انديشه ها) تجلى كرده است. در نسخه مصرى اخير اين گونه آمده ولى در نسخه مصرى اول بل تجلى بها آمده است، و هر دو ناقص اند، و صواب تعبيرى است كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (837) آمده است: بل تجلى لها بها؛ بلكه تعالى به وسيله موجودات براى افكار و انديشه ها تجلى نموده است.
آن چه گفته شد از نظر تحقيق و بررسى متن صحيح نهج البلاغه است. ولى ظاهرا در آن تحريف رخ داده و اصل عبارت چنين بوده: بل تجلى للعقول بها؛ بلكه خداوند به وسيله موجودات بر خردها تجلى كرده است: و شاهد بر آن اين كه امام (عليه السلام) در خطبه ديگر كه در عنوان 25 خواهد آمد مى فرمايد: بل تجلى صانعها للعقول. و در اين صورت معناى جمله بعد كه فرموده: و بها امنتع منها و اليها حاكمها؛ و با عقل ها دريافته اند كه به كنه ذات خدا نتوان پى برد، و داورى اين ناتوانى را بر عهده خردها نهاد اين است كه خدا به وسيله عقل ها - و حكم آن ها به اين خداى تعالى با تخيلات و اوهام ادراك نمى شود - از دسترسى اوهام بر شناخت و ادراكش امتناع ورزيد و نگذاشت كه خيال ها و پندارها بر شناخت او دست يابد، و خداى تعالى اوهامى را كه احيانا مدعى شناخت او مى شوند به محكمه عقل ها كشانده تا عقل ها به عجز و ناتوانى آن ها از ادراك عظمت و جلال كبريايى حكم نمايند، و بنابراين ضمير بها راجع به عقول و ضمير منها راجع به اوهام، و ضمير اليها راجع به عقول، و ضمير حاكمها راجع به اوهام مى شود.
و اما بنابر آن چه كه در نهج البلاغه آمده از ارجاع تمام ضمائر به اوهام چنان چه ظاهر لفظ مقتضى آن است، معناى صحيح عبارات نيازمند تكلف است، با اين توجيه كه معناى اوهام اعم از معناى متعارف آن يعنى پندارها و عقول باشد چنان چه مجلسى آن را محتمل دانسته است. (838)

معناى بزرگى و عظمت خداوند
ليس بذى امتدت به النهايات؛ خدا بزرگ است، نه اين كه داراى ابعاد طولانى باشد.
مقصود از نهايت طول و عرض و عمق است.
فكبرته تجسيما؛ تا جسم او بزرگ باشد. بسان تمام موجوداتى كه داراى ابعاد طولانى هستند.
و لا بذى عظم تناهت به العايات فعظمته تجسيدا؛ خدا عظيم است نه اين كه كالبدش بى نهايت ضخيم و ستبر باشد، يعنى عظيم بودن خدا اين گونه نيست كه داراى ابعاد بزرگ بوده كالبدش ضخيم و برجسته باشد.
بل كبر شأنا و عظم سلطنا؛ بلكه و عظمت او در مقام و مرتبه و حكومت است.
يعنى بزرگى و عظمت درباره خدا به بزرگى شأن و مقام و عظمت سلطنت و قدرت است. و درشتى اندام و بزرگى جسم درباره غير خداست. خداى تعالى راجع به كبر و بزرگى خود مى فرمايد: عالم الغيب و الشهادة الكبير المتعال (839) ؛ خدا عالم به عوالم غيب و شهود و بزرگ خداى متعال است، و راجع به عظمت خود مى فرمايد: فسبح باسم ربك العظيم (840) ؛ پس اى رسول تسبيح گوى به نام پروردگار بزرگ خويش.

25. از خطبه 184
و من خطبة له (عليه السلام) فى التوحيد، و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبة:
و ما وحده من كيفه، و لا حقيقته أصاب من مثله، و لا اياه عنى من شبهه، و لا صمده من أشار اليه و توهمه، كل معروف بنفسه مصنوع، و كل قائم فى سواه معلول، فاعل لا باضطراب آلة، مقدر فكرة، غنى لا باستفادة، لا تصحبه الأوقات، و لا ترفده الأدوات.
سبق الأوقات كونه، و العدم وجوده، و الابتداء أزله، بتشعيره المشاعر عرف أن لا مشعرله، و بمضادته بين الأمور عرف أن ضدله، و بمقارنته بين الأشياء عرف أن لا قرين له، ضاد النور بالظلمه، و الوضوح بالبهمة، و الجمود بالبلل، و الحرور بالصرد، مؤلف بين متعادياتها، مقارن بين متبا يناتها، مقرب بين متباعداتها، مفرق بين متدانياتها.
لا يسمل بحد، و لا يحسب بعد، و انما تحد الأدوات أنفسها، و تشير الآلة الى نظائرها. منعتها منذ القديمة، و حمتها قد الأزلية، و جنبتها لولا التكملة، بها تجلى صانعها للعقول، و بها امتنع عن نظر العيون، لا يجرى عليه السكون و الحرحكة، و كيف يجرى عليه ما هو أجراه، و يعود فيه ما هو أبداه، و يحدث فيه ما هو أحدثه، اذا لتفاوتت ذاته، و لتجز أكنهه، و لا متنع من الأزل معناهع، و لكان له وراء اذ وجدله له أمام، و لا التمس التمام اذلزمه النقصان، و اذ القامت آية المصنوع فيه، و لتحول دليلا بعد أن كان مدلولا عليه، و خرج بسلطان الامتناع من أن يوثر فيه ما يوثر فى غيره. الذى لا يحول و لا يزول و لا يجوز عليه الأفول، و لم يلد فيكون مولودا و لم يولد فيصير محدودا، جل عن اتخاذ الأبناء، و طهر عن ملامسة النساء.
لا تناله الأوهام فتقدره، و لا تتوهمه الفطن فتصوره، و لا تدركه الحواس فتحسه، و لا تلمسه الأيدى فتمسه، لا يتغير بحال و لا يتبدل بالأحوال، و لاتبليه الليالى و الأيام، و لا يغيره الضياء و الظلام، و لا يوصف بش ء من الأجزاء و لا بالجوارح و الأعضاء، و لا بعرض من الأعراض، و لا بالغيرية و الأبعاض، و لا يقال له حد و لا نهاية، و لا انقطاع و لا غاية، و لا أن الأشياء تحويه فتقله أو تهويه، أو أن ششيئا يجمله فيميله أو يعدله.
ليس فى الأشياء بوالج، و لا عنها بخارج، يخبر لابلسان و لهوات، و يسمع لا بخروق و أدوات، يقول و لا يلفظ، و يحفظ و لا يتحفظ، و يريد و لا يضمر، يحب و يرضى من غير رقة، و يبغض و يغضب من غير مشقة.
يقول لمن أراد كونه كن فيكون، لا بصوت يقرع، و لا بنداء يسمع، و لنما كلامه سبحان فعل منه أنشاه و مثله، لم يكن من قبل ذلك كائنا و لو كان قديما لكان الها ثانيا، لا يقال كان بعد أن لم يكن، فتجرى عليه الصفات المحدثات، و لا يكون بينها و بينه فصل، و لا له عليها فضل، فيستوى الصانع و المصنوع، و يتكافأ المبتدع و البديع. خلق الخلائق على غير مثال خلا من غيره، و لم يستعن على خلقها بأحد من خلقه، و أنشأ الأرض فأمسكها من غير اشتغال، و أرساها على غير قرار، و أقامها بغير قوائم، و رفعها بغير دعائم و حصنها من الأود و الاعوجاج، و منعها من التهافت و الانفراج، أرسى أوتادها، و ضرب أسدادها، و استفاض عيونها، و خد أوديتها، فلم يهن ما بناه و لا ضعف ما قواه.
هو الضاهر عليها بسلطانه و عظمته، و هو الباطن لها بعلمه و معرفته، و العالى على كل شى ء منها بجلاله و عزته، و لا يعجزه شى ء منها طلبه، و لا يمتنع عليه فيغلبه، و لا يفوته السريع منها فيسبقه، و لا يحتاج الى ذى مال فيرزقه، خضعت الأشياء له، و ذلت مستكينه لعظمته، لا تستطيع الهرب من سلطانه الى غيره فتمتنع من نفعه و ضره، و لا كف ء له فيكافئه، و لا نظير له فيساويه، هو المفنى لها بعد وجودها حتى يصير موجودها كمفقودها.
و ليس فناء الدنيا ابتداعها بأعجب من انشائها و اختراعها، و كيف لو اجتمع جميع حيوآنهامن طيرها و بهائمها و ما كان من مراحها و سائمها و أصناف أسناخها و أجناسها و متبلدة أممها و أكياسها على احداث بعوضة ما قدرت على احداثها، و لا عرفت كيف السبيل الى ايجادها، و لتحيرت عقولها فى علم ذلك، و تاهت و عجزت قواها و تناهت و رجعت خاسئة حسيرة، عارفة بأنها مقهورة مقرة بالعجز عن انشائها و تناهت مذعنة بالضعف عن افنائها.
و ان الله سبحانه يعود بعد فناء الدنيا وحده لا شى ء معه كما كان قبل ابتدائها كذلك يكون بعد فنائها، بلا وقت و لا مكان و لا حين و لا زمان، عدمت عند ذلك الآجال و الأوقات، و زالت السنون و الساعات، فلا شى ء الا الله الواحد القهار، الذى اليه مصير جميع الأمور بلا قدرة منها كان ابتداء خلقها و بغير امتناع منها كان فناؤها، و لو على قدرت على الامتناع دام بقاؤها.
لم يتكاءده صنع شى ء منها اذ صنعه، و لم يؤده منها خلق ما خلقه و برأه، و لم يكونها لتشديد سلطان، و لا لخوف من زوال و نقصان، و لا للاستعانة بها على ند مكاثر، و لا للاختراز بها من ضد مثاور، و لا للازدياد بها فى ملكه، و لا لمكاثرة شريك فى شركه، و لا لوحشة كانت منه فأراد أن يستأنس اليها.
ثم هو يفنيها بعد تكونيها لا لسأم دخل عليه فى تصريفها و تدبيرها، و لا لراحة و اصله اليه، و لا لثقل شى ء منها عليه.
لم يمله ول بقائها فيدعوه الى سرعة افنائها، لكنه سبحانه دبرها بلطفه، و أمسكها بأمره، و أتقنها بقدرته، ثم يعيدها بعد الفناء من غير حاجة منه اليها، و لا لاستعانة بشى ء منها عليها، و لا لانصراف من حال وحشة الى حال استئناس، و لا من حال جهل و عمى الى حال علم و التماس، و لا من فقر و حاجة الى غنى و كثرة، و لا من ذل و ضعة الى عز و قدرة.
خطبه اى است از آن حضرت (عليه السلام) پيرامون توحيد، و اين خطبه از اصول و قواعد علم خداشناسى حقايقى را گرد آورده كه در خطبه ديگر نيست:
كسى كه براى خدا كيفيت و چگونگى قائل شود او را يكتا ندانسته، و كسى كه براى او مثل و مانند قرار دهد به حقيقت او نرسيده است، كسى كه او را به چيزى تشبيه كند او را قصد نكرده است، كسى كه به او اشاره كند و در وهم آورد او را اراده نكرده است.
هر چيزى كه ذاتش شناخته شده باشد مصنوع است، هر چيز كه وابسته به ديگرى باشد معلول (و داراى آفريننده) است، انجام دهنده است بى نياز است بدون استفاده و اندازه گيرنده اى است كه محتاج فكر و انديشه نيست، بى نياز است بدون استفاده و بهره گيرى از ديگران، زمان با او همراه نبوده، و ابزار و ادوات او را يارى نمى كند.
وجودش قبل از زمان، و هستى اش پيش از عدم، و ازليتش بر ابتداء سبقت گرفته است، از اين كه حواس را پديد آورده دانسته مى شود كه خود داراى حواس نيست، و از ايجاد تضاد ميان كه حواس را پديد آورده دانسته مى شود كه خود داراى حواس نيست، و از ايجاد تضاد ميان اشياء متضاد روشن مى شود كه ضدى ندارد، و از ايجاد هم آهنگى و مقارنت ميان اشياء معلوم مى شود كه خود قرين ندارد، روشنى را با تاريكى، آشكار را با مبهم، خشكى را باترى، و گرمى را با سردى ضد گردانده است. ميان اشياء و عناصر متضاد تركيب و نزديك ها از هم جدا و دور ساخت.
هيچ حد و اندازه اى او را در بر نمى گيرد، و هيچ عدد و شماره اى او را به حساب نمى آورد، زيرا ابزار و ادوات تنها خودشان را (از ممكنات) محدود مى كنند. و وسايل و آلات به همانند خويش (از مخلوقات) اشاره مى نمايند. قديم بودن خدا مانع از به كارگيرى ادات (منذ) از چه وقت درباره او مى باشد. و ازليت او مانع از به كار بردن ادات (قد) قطعا، و كامل بودنش مانع از به كارگيرى ادات (لولا): اگر چنين نبود كامل مى شد.
خداوند با موجوداى كه آفريده بر خردها تجلى كرده، و به قضاوت عقل ها از ديد چشم هاى ظاهر پنهان گشته است، سكون و حركت درباره او معنا ندارد. و چگونه آن چه را كه خود (در مخلوقات) قرار داده در او قرار گيرد، و آن چه را كه پديد آورده در او پديد آيد و آن چه را احداث كرده در او حادث شود، كه اگر چنين شود ذاتش دست خوشى تغيير گردد، و اصل وجودش تجزيه مى پذيرد، و ديگر ازلى نخواهد بود، و هنگامى كه براى او (حركت به سوى) جلو باشد ناچار و پشت سر هم خواهد داشت، و لازمه حركت نقصان و نياز به تكامل است، و نقص نشانه مخلوق بودن است.
پس خالق بى نيازى كه به وسيله مخلوقات به او پى برده بوديم به مخلوقى تبديل مى شود كه دليل بر خالق گردد، و بر اثر دليل امتناع كه هيچ چيز در واجب الوجود مؤثر نيست چيزى كه در ديگران اثر مى كند نمى تواند در خدا اثر نمايد.
خدايى كه تغيير نيابد، زوال نپذيرد، افول بر او روا نباشد، نزاده تا خود نيز زاده ديگرى باشد، و زاده نشده تا محدود باشد. خدا برتر از آن است كه فرزند داشته باشد، از ازدواج با زنان پاك است.
انديشه ها توان دست رسى به او را ندارد تا او را اندازه گيرى كنند، فكر هوشمندان به او نرسد تا او را تصور نمايد، حواس او را درك نكند تا احساس شود، دست ها از لمس او عاجزند تا با او تماس داشته باشند. تغيير و تحول در او راه ندارد، و در احوال مختلف متبدل نگردد، گردش شب و روز او را فرسوده نكند، روشنى و تاريكى او را تغيير نمى دهد، به داشتن اجزاء جوارح، اعضا، اعراض، تغاير، ابعاض وصف نمى شود، درباره او گفته نمى شود داراى حد و انتها است. و يا انقطاع و پايان دارد، و نه اين كه چيزى او را در بر گرفته بالا برد و يا خدا نه در درون اشياء است و نه از آن ها برون، خبر مى دهد نه با زبان و كام، مى شنود نه با دستگاه سامعه، سخن مى گويد نه با تلفظ، حفظ مى كند نه با قوه حافظه، اراده مى كند نه با خواست درونى، دوست دارد و خرسند مى شود نه با دل سوزى، دشمنى مى دارد و خشمگين مى شود بدون تأثر و مشقت.
وجود هر چه را بخواهد مى گويد: باش پس موجود مى شود، نه با صدايى كه به گوش رسد، و نه ندايى كه شنيده شود، بلكه كلام خدا سبحان همان فعلى است كه ايجاد مى كند، فعلى كه پيش از آن وجود نداشت، و اگر وجود داشت خداى دومى مى بود. آن جا كه درباره خدا كلمه كان اطلاق شود به معناى استمرار است، نه پيدايش پس از عدم وجود، زيرا در اين صورت صفات موجودات حادث درباره او جارى مى شود. و لازم مى آيد كه بين موجودات حادث و بين سبحان تفاوتى نباشد و اين كه خدا بر ساير موجودات برترى نداشته باشد. پس صانع و مصنوع با هم برابر مى شوند، و ابداع شده و ابداع كننده همسان گردند.
خداوند با قدرت و عظمتش بر زمين ظهور و تسلط داشته، و با علم و معرفت خويش از درون آن آگاه است، و با عزت و جلالش بر هر چيز آن سيطره و برترى دارد، آن چه را از آن ها بخواهد او را ناتوان نمى سازد، و هيچ چيز از او سرپيچى نمى كند تا بر او غلبه نمايد، و هيچ چيز شتابنده از چنگ او در نرود تا بر او پيشى گيرد. خدا هيچ نيازى به ثروتمند نداشته تا به او روزى دهد، تمام موجودات براى او خاضع و فرمان بدار و در برابر عظمتش خوار و ذليل اند. و توان گريز از قدرت و سلطنتش به جانب ديگر نداشته تا خود را از سود و زيانش باز دارند، خدا همتا نداشته تا با او برابرى كند، و همانند نداشته تا نظير او باشد، اوست نابود كننده موجودات پس از هستى آن ها كه گويى اصلا وجود نداشته اند.
نابود ساختن دنيا پس از آفرينش شگفت آورتر از اصل ايجاد و اختراع آن نيست، چگونه چنين نباشد با آن كه اگر تمام حيوانات دنيا، پرندگان چرندگان، حيوانات شهرى و بيابانى چرا، و اجناس مختلف بهائم و انواع گوناگون آن ها از كند فهم و زيركشان همگى گرد آيند و بخواهند پشه اى به وجود آورند قادر نيستند، و هرگز راه ايجاد آن را نخواهند دانست، و عقول آنان در اين مسير سرگردان شده، و نيروهايشان ناتوان گشته و به پايان رسد، و خسته و درمانده باز گردند و مى فهمند كه مغلوب قدرت خدا هستند، و اعتراف مى كنند كه از آفرينش پشه اى عاجزاند، و اذعان كنند كه از نيست كردن آن ناتوان اند.
به راستى خداى سبحان پس از فناى دنيا همانند آغاز پيش از آفرينش آن كه تنها بود تنها مانده هيچ چيز با او نيست. در آن موقع نه وقت خواهد بود، نه مكان، نه مجال و نه زمان. آن هنگام كه دنيا فانى شد ديگر مدت ها، وقت ها، سال ها، ساعت ها از بين خواهد رفت (زيرا خورشيد و ماه وجود نخواهد داشت) و هيچ چيز جز خداى يكتاى قهار نخواهد بود، خدايى كه بازگشت همه امور به سوى اوست، موجودات در ابتداى خلقشان هيچ گونه قدرت و اختيارى از خود نداشتند، و فنا و نيستى آن ها نيز بدون ابا و امتناع از ايشان خواهد بود، و اگر قادر بر امتناع بودند جاودان بودند.
آفرينش هيچ يك از موجودات بر او دشوار نبوده، و خلقت آن چه به وجود آورده او را خسته و وامانده نساخت. خداوند موجودات را به خاطر استحكام بخشيدن به حكومت خود نيافريد، و نه به علت ترس از نابودى و نقص، و نه براى استعانت در برابر همتايى كه از غلبه او مى ترسيد و نه به منظور احتراز از دشمنى مهاجم، و نه به خاطر گسترش اقتدار خويش، و نه به جهت برترى جويى بر شريك خود در شرك، و نه به علت ترس از تنهايى كه خواسته با آن ها انس گيرد.
آن گاه خدا موجودات را پس از آفرينش نابود مى سازد، نه به علت خستگى از چرخانيدن و اداره آن. و نه به خاطر رسيدن به راحتى و آسودگى، و نه به خاطر سنگينى و زحمتى كه براى او داشته اند.
طولانى شدن بقاى موجودات خدا را خسته نكرده تا ناگزير شود زود جهان را نابود سازد بلكه خداى سبحان با لطف خويش جهان را تدبير مى كند، و با قدرت فرمان خود نگه مى دارد و سپس دنيا را پس از نابودى باز مى گرداند، نه اين كه به آن نيازى داشته باشد، و يا از آن كمكى بخواهد، و نه به خاطر اين كه ترسى تنهايى را به انس و الفت مبدل گرداند، و نه اين كه از حال جهل و كورى به آگاهى و بينايى، و از فقر و نياز به ثروت و كثرت، و از ذلت و انحطاط به عزت و قدرت برسد.
مؤلف: اين خطبه را حلبى در تحف العقول (841) تا فقره و لتحول دليلا روايت كرده است.
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبة: اين خطبه از اصول و قواعد علم (خداشناسى) حقايقى را گرد آورده كه خطبه هاى ديگر گرد نياورده است. و پس از اين خطبه در جامعيت، خطبه اشباح است كه پيش از اين نقل گرديد. (842)

خدا منزه از كيفيت و مانند داشتن
ما وحده من كيفه؛ كسى كه براى خدا كيفيت قائل شود او را يكتا ندانسته. زيرا كسى كه براى خدا كيفيت قائل شود او را دو چيز قرار داده.
و لا حقيقته أصاب من مثله؛ و كسى كه براى او مثل و مانند قرار دهد به حقيقت او نرسيده است، زيرا هيچ چيز مثل و مانند خدا نيست، و كسى كه براى او مانند قرار دهد او را در نيافته، بلكه غير او را يافته است.
به مناسبت نقل مى شود، در كتاب ميزان ذهبى در شرح حال ابو السعادات، احمد بن منصور آمده: از جمله احاديثى كه او جعل كرده حديثى است كه در آن آمده: در پيش روى پروردگار صفحه اى است كه در آن اسامى كسانى كه براى خدا صورت و رؤيت و كيفيت قائل اند ثبت شده و خداوند به واسطه آنان در برابر فرشتگان مباهات مى كند. (843)
مؤلف: بنابراين كنيه ابو السعادات براى او از قبيل اين شعر فارسى است كه مى گويد: بر عكس نهند نام زنگى كافور (844) وگرنه او ابو الشقاوات است.
و لا اياه عنى من شبهه؛ و كسى كه او را تشبيه كند او را قصد نكرده است. عنى: قصد كرد.
و ما قدروا الله حق قدره (845) ؛ آن ها كه گفتند خدا بر هيچ كس از بشر كتابى نفرستاده خدا را نشناختند.

خدا قابل اشاره نيست
و لا صمده من أشار اليه و توهمه؛ و كسى كه به او اشاره كند و در وهم آورد او را اراده نكرده است. صمد: قصد نمود. از امام محمد باقر (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: كفار و بت پرستان با اسم اشاره به بت هاى خود اشاره مى كردند، پس به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) گفتند: اين ها خدايان ما هستند كه محسوس اند و با چشم ديده مى شوند، تو نيز به سوى خدايت كه مردم را به سوى او مى خوانى اشاره كن تا او را ببينم، و ادراكش كنيم، و سرگشته نشويم. در اين وقت خداى تعالى اين آيات را نازل كرد: قا هو الله أحد... (846) ؛ اى رسول ما به خلق، بگو او خدايى يكتاست، آن خدايى كه از همه بى نياز و همه عالم به او نيازمند است، فرزندى نزاده، و از كسى زاده نشده هيچ كس زاده نشده هيچ كس مثل و همتاى او نيست. و حاصل مراد اين است خداى غائب از ديد چشم ها و لمس حواس است. جملهو توهمه عطف است بر اشار اليه، ولى در تحف العقول چنين آمده: و لا اباه أراد من توهمه (847) ؛ كسى كه خدا را در وهم آورد او را اراده نكرده است و اين اصح است.
كل معروف بنفسه مصنوع؛ هر چيزى كه ذاتش شناخته شده باشد مصنوع است. بنفسه: بذاته، يعنى هر چيز كه حقيقتش شناخته باشد مصنوع است نه صانع.
و كل قائم فى سواه معلول؛ هر چيزى كه وابسته به ديگرى باشد معلوم است. و بارى تعالى قائم به ذات است، نه غير. در كتاب تحف العقول اين فقرات نيز افزوده شده: باطن لا بمداخلة، ظاهر لا بمزايلة، متجل لا با شتمال رؤية، لطيف لا بتجسم (848) ؛ خدا درون است نه اين كه داخل باشد، برون است نه به طور جدايى، آشكار است نه به طورى كه چشم او را ببيند، لطيف است نه اين كه جسم باشد.
فاعل لاا باضطراب آلهة؛ انجام دهنده است بى نياز از ابزار و وسايل. بمانند مردم انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (849) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند محض اين كه گويد موجود باشد بلافاصله موجود خواهد شد.

تقدير خدا بدون جولان فكر
مقدر لا بجول فكرة؛ اندازه گيرنده اى است كه محتاج فكر و انديشه نيست.
جول: جولان فكر. يعنى خدا مانند مردم نيست كه با جولان فكر و انديشه كارى را برنامه ريزى كند بلكه تقدير او به آفرينش موجودات است بر طبق حكمت. فالق الاصباح و جعل الليل سكنا و الشمس و القمر حسبانا ذلك تقدير العزيز العليم (850) ؛ خداست شكافنده پرده صبحگاهان، و شب را براى آسايش خلق، او مقرر داشته، و خورشيد و ماه را به نظمى معين او به گردش آورده، اين تقدير خداى مقتدر داناست.
و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم (851) ؛ و نيز خورشيد (تابان) كه بر مدار معين خود دائم بى هيچ اختلاف به گردش است برهان ديگر بر قدرت خداى داناى مقتدر است.
... و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ذلك تقدير العزيز العليم (852) ؛ ... و آسمان (محسوس) دنيا را به چراغ هاى رخشنده (مهر و ماه و ستارگان) زيب و زيور داديم، اين تقدير خداى مقتدر دانا است.
... و خلق كل شى ء فقدره تقديرا (853) ؛ ... و همه موجودات را او خلق كرده و به حكمت كامل و تقدير ازلى خود هر چيز معين فرموده.
انا كل شى ء خلقناه بقدر (854) ؛ ما هر چه آفريديم به اندازه آفريديم.

خدا بى نياز مطلق
غنى لا باستفادة؛ بى نيازى است بدون استفاده و بهره گيرى از ديگران. بمانند مردم.
و لله خزائن السوات و الأرض و لكن المنفقين لا يفقهون (855) ؛ براى خداست گنج هاى آسمان ها و زمين، لكن منافقان درك آن نمى كنند.
لا تصحبه الأوقات؛ زمان همراه او نيست. زيرا او جاعل و پديد آورنده زمان هاست.
و لا ترفده الأدوات؛ و ابزار و ادوات او را يارى نمى كند. لا ترفده كمك و يارى نمى دهد.
ادوات جمع ادات: يعنى ابزار و آلات. آرى، چگونه چيزى او را يارى دهد با اين كه او آفريننده اشياء است.
سبق الأوقات كونه؛ وجود او قبل از زمان است. كلمه الأوقات به نصب مفعول براى سبق. كونه: وجود و هستى او، زيرا زمان ها عبارتند از شب و روز و ماه ها و سال ها. و آن ها پديد نمى آيند مگر به واسطه طلوع و غروب خورشيد، و پيمودن خورشيد و ماه برج هايشان را، در حالى كه خداى تعالى پيش از خورشيد و ماه وجود داشته است.
و العدم وجوده؛ و هستى او پيش از هدم است. كلمه عدم (به نصب) عطف است بر اوقات. وجوده - به رفع - بر فاعليت، و همانا كه مخلوقات خدا مسبوق به عدم اند.
و الابتداء أزله؛ و ازليتش بر ابتدا سبقت گرفته است. كلمه الابتداء نيز (به نصب)، و ازله (به رفع). زيرا ابتداء در موردى متصور است كه ازلى نباشد.
بتشعيره المشاعر عرف أن لا مشعرله؛ از اين كه حواس را آفريده دانسته مى شود كه خود داراى حواس نيست. در روايت تحف العقول اين دو فقره نيز اضافه شده است: و بتجهيره الجواهر علم أن لاجوهر له، و با نشائه البرايا علم أن لا منشى ء له (856).
مشاعر: حواس. بلعا سروده است:

و  الرأس  مرتفع فيه مشاعره        يهدى السبيل له سمع و عينان

(857)
كه مقصود شاعر از مشاعر حواس است.

ويژگى هاى گوناگون آفريده ها
و بمضادته بين الأمور عرف أن لا ضدله و بمقارنته بين الأشياء عرف أن لا قرين له؛ و از ايجاد تضاد ميان اشياء متضاد روشن مى شود كه ضدى ندارد، و از ايجاد هم آهنگى و مقارنت ميان اشياء معلوم مى شود كه خود قرين ندارد.
ضاد النور بالظلمة؛ روشنى را با تاريكى ضد گردانيد. خداى تعالى فرموده: الحمد لله الذى خلق السموات و الأرض و جعل الظلمات و النور ... (858) ؛ ستايش خداى را كه آسمان ها و زمين را آفريده، و روشنى و تاريكى را مقرر داشت... .
و براى هر كدام از اين دو ضد حكمت هايى در نظام عالم و صلاح بنى آدم قرار داد.
زيرا اگر هميشه روز بود و شبى نبود چه مشكلاتى براى مردم پديد مى آمد، همان گونه كه اگر هميشه شب بود، و روز وجود نداشت باز هم مشكلات و سختى هاى غير قابل تحمل براى مردم پيش مى آمد.
و الوضوح بالبهمة؛ مطالب آشكارى و روشن را با مبهم ضد نمود. از باب نمونه دانش كشاورزى، درخت كارى، دامدارى و استخراج معادن را در همه اعصار و براى تمام ملل روشن و آشكار ساخت و علم اجل ها و مصيبت ها و بلاها را مبهم و پوشيده قرار داد وگرنه زندگانى در كام مردم تلخ شده از نعمت هاى الهى لذت نمى بردند.
و الجمود بالبلل و الحرور بالصرد؛ و خشكى را باترى، و گرمى را با سردى ضد گردانيد.
صرد: سرما، و براى هر كدام از آن ها حكمتى قرار داد، پس اگر خشكى پاييز، رطوبت بهار، گرماى تابستان، و سرماى زمستان نبود بسيارى از مصالح پديد نمى آمد و بسيارى از مفاسد پديدار مى گشت.
در بعض اخبار (859) آمده: عنين را (مردى كه قادر بر آميزش نيست) يك سال مهلت مى دند، شايد ناتوانى او با پيدايش يكى از فصل هاى چهارگانه سال بر طرف شود، و پس از يك سال اگر هم چنان بر ناتوانى خود باقى بود همسرش مى تواند عقد نكاح را فسخ نمايد، زيرا معلوم مى شود كه علت بيمارى او را رطوبت و خشكى و گرما و سرما نبوده است. همان گونه كه خداى تعالى دو جنس مذكر و مؤنث (نر و ماده) را در نوع بشر و غير او آفريد تا موجب بقاى نسل آنان گردد.
به مناسبت نقل مى شود در مروج الذهب آمده: يموت بن مزارع خواهر زاده جاحظ در بيان علت مرگ جاحظ مى گويد: حال او چنان شده بود كه نصف راست بدنش را به خاطر شدت حرارتى كه داشت صندل و كافور مى ماليدند (تا حرارتش فروكش كند).
و نصف ديگر بدنش را به علت برودت و فلجى با قيچى مى بريدند احساس نمى كرد. (860)

خدا عامل ائتلاف
مؤلف بين متعادياتها مقارن بين متبايناتها؛ خدا ميان اشياء و عناصر متضاد تركيب برقرار نمود و بين موجودات متباين سازگارى ايجاد كرد. خداى تعالى فرموده: ألم تر أن الله يزحى سحابا ثم يؤلف بينه ثم يجعله ركاما فترى الودق يخرج من خلاله ... (861) ؛ آيا نديدى كه خدا ابر را از هر طرف تا به هم در پيوند و باز انبوه متراكم سازد، آن گاه بنگرى قطرات باران از ميان ابر فرو ريزد... .
مقرب بين متباعداتها؛ دورها را به هم نزديك ساخت. با ايجاد وسايل و اسباب آن.