قدرت لايزال الهى
و لا يسبقك من طلبت؛ هر كه را طلب كنى بر تو پيشى نگيرد. و اذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال (642) ؛ و هر گاه خدا اراده كند كه قومى را به بدى اعمالشان عقاب كند هيچ راه دفاعى نداشته و هيچ كس را جز خدا ياراى آن كه آن بلا بگرداند نيست.
ام لهم ءالهة تمنعهم من دوننا (643) ؛ آيا براى اين مشركان غير ما خدايانى هست كه بتواند عذاب را از اينان منع كنند.
و لا يفلتك من أخذت؛ و هر كه را بگيرى از چنگ تو بيرون نرود.
لا يفلتك: از دست تو خارج نشود. فاخذنهم اخذ عزيز مقتدر (644) ؛ ما هم به قهر و اقتدار خود از آن ها سخت مؤاخذه كرديم.
فحسفنا به و بداره الارض فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله (645) ؛ پس ما هم او را به خانه اش به زمين فرو برديم و هيچ حزب و جمعيتى جز خدا نتوانست او را يارى كند.
فلو لا ان كنتم غير مدينين * ترجعونها ان كنتم صدقين (646) ؛ اگر كارى به دست شما و طبيعت است و شما را آفريننده اى نيست، پس روح را به بدن مرده باز گردانيد اگر راست مى گوييد.
و لا ينقص سلطانك من عصاك؛ و هر كه تو را نافرمانى كند از سلطنت تو نمى كاهد.
و لا يحرنك الذين يسرعون فى الكفر انهم لن يضروا الله شيئا (647) ؛ اى پيغمبر! تو اندوهناك مباش كه گروهى به راه كفر مى شتابند، آن ها به خداوند هرگز زيان نرسانند.
يايها الناس انما بغيكم على انفسكم متع الحيوة الدنيا ثم الينا مرجعكم فننبئكم بما كنتم تعملون (648) ؛ اى مردم! شما هر ظلم و ستم منحصرا به نفس خويش كنيد، در پى متاع فانى دنيا آن گاه در آخرت كه به سوى ما باز مى گرديد شما را به آنچه مى كرده ايد آگاه مى سازيم.
و لا يزيد فى ملك من أطاعك؛ و هر كه از تو فرمان برد بر قدرت و ملك تو نمى افزايد.
من عمل صلحا فلنفسه و من اساء فعليها و ما ربك بظلم للعبى (649) ؛ هر كس كار نيكى كند بر نفع خود و هر كه بد كند بر ضرر خويش كرده است.
و من شكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان ربى غنى كريم (650) ؛ هر كه شكر نعمت حق كند شكر به نفع خويش كرده است و هر كس كفران كند، همانا خدا (از شكر خلق) بى نياز (و بر كافر) كريم و مهربان است.
و لا يرد أمرك من سخط قضاءك؛ و هر كس از قضاء تو خشمگين باشد امر تو را باز نمى گرداند. مقصود از امر، امر قدرى است نه تكليفى، يعنى آن چه از قلم تقدير تو گذشته قطعى است و برگشت ندارد. و له اسلم ممن فى السموات و الارض طوعا و كرها (651) ؛ هر كه در آسمان ها و زمين است خواه و ناخواه مطيع فرمان خداست.
يهب لمن يشاء انثا و يهب لمن يشاء الذكور * او يزوجهم ذكرانا و انثا و يجعل من يشاء عقيما (652) ؛ و به هر كه خواهد فرزند دختر و به هر كه خواهد پسر عطا مى كند، يا در يك رحم دو فرزند پسر و دختر را قرار مى دهد و هر كه را خواهد عقيم (نازاينده) مى گرداند.
و لا يستغنى عنك من تولى عن أمرك؛ و هر كس از فرمانت سرپيچى كند از تو بى نياز نگردد.
مقصود از امر در اين جا امر تشريعى است، و به همين جهت نفرموده است عنه (تكرا لفظ امر شاهد بر تعدد معناى مراد است). و اذا الانسن الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا ضره مركان لم يدعنا الى ضر مسه (653) ؛ و هر گاه آدمى به رنج و زيانى در افتد همان لحظه به هر حالت باشد از نشسته و خفته و ايستاده فورا ما را به دعا مى خواند، آن گاه كه رنج و زيانش بر طرف شود باز مى گردد كه گويى هيچ ما را براى دفع ضرر و رنج خود نخوانده.
و ما بكم من نعمة فمن الله ثم اذا مسكم الضر فاليه تجئرون * ثم اذا كشف الضر عنكم اذا فريق منكم بربهم يشركون (654) ؛ شما بندگان با آن كه هر نعمت كه دارد همه از خداست و چون بلايى رسد به درگاه او پناه جسته و به او در رفع بلا استغاثه مى كنيد، باز وقتى كه بلا را از سر شما رفع كرد گروهى از شما به خداى خود شك مى آوريد.

علم نا متناهى خدا
كل سر عندك علانية؛ هر پنهانى نزد تو آشكار است. الا انهم يثون صدورهم ليستخفوا منه الا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون انه عليم بذات الصدور (655) ؛ آگاه باشيد كه آنان (يعنى منافقان امت) روى دل ها مى گردانند تا خود را از او پنهان دارند آگاه باش كه هر كه سر در جامه هاى خود بپيچند خدا هر چه پنهان يا آشكار كنند همه را مى داند كه او بر درون دل ها محققا آگاه است.
و كل غيب عندك شهادة؛ و هر غيبى پيش تو حاضر است. علم الغيب و الشهدة و هو الحكيم الخبير (656) ؛ خدا داناى نهان و آشكار خلق است، و هم او به تدبير خلق دانا و بر همه چيز عالم آگاه است.

وجود خدا ابدى و سرمدى
انت الأبد؛ تو وجودى هميشگى هستى. يعنى وجود تو ابدى و جاودان است.
لا أمد لك؛ كه مدت و نهايت ندارى. امد: نهايت و پايان. بمانند مخلوقات كه داراى نهايت اند، حتى آسمان و زمين و خورشيد و ماه.
ابن ابى الحديد آورده: جمله أنت الأبد فلا أمد لك گفتارى است بلند مرتبه و گران قدر كه جز راسخين در علم آن را درك نمى كنند و در آن شمه اى از گفتار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه فرموده: لا تسبو الدهر فان الدهر هو الله (657)
؛ روزگار را ناسزا نگوييد، زيرا روزگار خداست.
و نيز در مناجات حكما پرتوى از آن هست كه گويند: أنت الأزل السرمد، و أنت الأبدى الذى لا ينفذ (658) ؛ اى خدا! تويى ازلى و بدون آغاز، و تويى هميشگى و جاودان كه هيچ گاه تمام نمى شود.
مؤلف: ولى اين معنا مورد اشكال است، زيرا ماديين آفرينش موجودات را به دهر نسبت مى دهند و از خدا به دهر تعبير مى كنند؛ يعنى مى گويند دهر و مقصودشان خداست.
و اما لفظ ابد هيچ كس افعال خدا را به نسبت نداده است. و اما نهى از ناسزاگويى به دهر كه در آن خبر آمده بدان سبب است كه مردم هر گاه حادثه ناگوارى برايشان رخ دهد آن را به دهر نسبت مى دهند و روزگار را سب مى كنند با اين كه ريشه و اساس و مبدأ پديده اى خداست.و اما گفتارى را كه به حكما نسبت داده حجيت و اعتبار آن ثابت نيست، با اين كه اگر مأخوذ از كلام اما (عليه السلام) باشد در آن مجاز گويى به كار رفته، و اصل آن الى الأبد است.
و أنت المنتهب لا محيص عنك؛ تويى منتهى كه از تو عدول و رجوعى نيست. لا محيص: چاره و عدولى نيست. و ان ربك المنتهى (659) ؛ و كار خلق عالم به سوى خدا منتهى مى شود.
و أنت الموعد لا منجى منك ال اليك؛ تو وعده گاهى هستى كه از حكم تو نجاتى جز به وسيله تو نباشد. مقصود از موعد در اين جا روز قيامت است. اين جمله با اين تفصيل تنها در نسخه مصرى آمده. و در نسخه ابن ميثم و خطى لفظ الا اليك نيست و ابن ميثم آن را در شرح گفتار آورده است. و گويا آن را از ابن ابى الحديد اخذ كرده است. (660)
در هر حال، اصل در اين فراز آيه شريفه است: و ظنوا ان لا ملجا من اله الا اليه (661)؛ و دانستند كه از غضب خدا جز به لطف او ملجا و پناهى نيست.
زيرا مفاد آيه همان فرمايش امام (عليه السلام) است، پس همان گونه كه ملجأ و پناه گاهى غير خدا نيست همچنين منجى و راه نجاتى جز او نمى باشد.
بيدك ناصية كل دابة؛ مهار هر جنبنده اى به دست توست. ما من دابة الا هو ءاخذ بناصيتها ان ربى على صرط مستقيم (662) ؛ زمام اختيار هر جنبنده به دست مشيت اوست و البته (هدايت) پروردگار به راه راست خواهد بود.
و اليك مصير كل نسمة؛ و بازگشت هر جاندارى به سوى توست. نسمه: صاحب روح يا صاحب نفس (موجود زنده). اليه مرجعكم جميعا (663) ؛ بازگشت شما همه به سوى خداست.

عظمت مخلوقات خدا
سبحانك ما أعظم ما نرى من خلقك؛ اى خدا! منزهى تو، چه با عظمت است آفريده هاى تو كه مى نگريم.از آسمان و زمين و مهر و ماه و ستارگان و كوه ها، و درياها و نهرها و حوش و طيور.
و ما أصغر عظيمه فى جنب قدرتك؛ و چه بسيار كوچك است هر بزرگى در برابر قدرت تو.
در نسخه مصرى عظمه آمده ولى صحيح عظيمه مى باشد، چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (664) آمده است. قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا (665) ؛ (اى رسول ما به امت) بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند.
ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد و ما ذلك على الله بعزيز (666) ؛ اگر خدا بخواهد شما جنس بشر همه را نابود مى سازد و خلقى ديگر از نو مى آفريند، و اين كار اصلا بر خدا دشوار نيست.
در خبر است مردى نزد آن حضرت آمده گفت: آيا خدا قادر است كه زمين را درون تخم مرغى جا داده به طورى كه نه زمين كوچك و نه تخم مرغ بزرگ شود؟ امام (عليه السلام) به او فرمود: واى بر تو خدا هيچ گاه به عجز و ناتوانى وصف نمى شود و چه كسى تواناتر از خدايى كه به زمين لطافت بخشيد يا تخم مرغ را بزرگ كند. (667)
و ما أهول ما نرى من ملكوتك و ما أحقر ذلك فيما غاب عنا من سلطانك؛ چه هراس انگيز است آن چه از شكوه ملكوت تو مى بينيم، و چه حقير است آن چه مى بينيم در برابر آن چه كه از آثار قدرت و سلطنت تو از نظر ما پنهان است. الله الذى خلق سبع سموت و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى ء قدير و ان الله قد احاط بكل شى ء علما (668) ؛ خدا آن كسى است كه هفت آسمان را آفريد و مانند آن آسمان ها از (هفت طبقه) زمين خلق فرمود و امر نافذ خود را در بين هفت آسمان و زمين نازل كند تا بدانيد كه خدا بر هر چيز توانا و به احاطه علمى بر همه امور آگاه است.
له ما فى السموت و ما فى الارض و مابينهما و ما تحت الثرى (669) ؛ هر چه در آسمان و زمين است و بين آن يا زير كره خاك موجود است همه ملك خداست.
وسع كرسيه السموات و الارض و لا يئوده حفظهما و هو العلى العظيم (670) ؛ علم خدا از آسمان ها و زمين فراتر، و نگهبانى زمين و آسمان بر او آسان و بى زحمت است چه او داناى بزرگوارى و تواناى با عظمت است.
قل من رب السموات السبع و رب العرش العظيم سيقولون لله (671) ؛ به آن ها بگو پروردگار آسمان ها هفت گانه و خداوند عرش بزرگ كيست، جواب دهند خداست.
و ينزل من السماء من جبال فيها من برد فيصيب به من يشاء و يصرفه عن من يشاء يكاد سنا برقه يذهب بالابصار (672) ؛ و نيز جبال آسمان تگرگ فرو بارد كه آن به هر كه خدا بخواهد اصابت كند و از هر كه بخواهد باز دارد، و روشنى برق چنان بتابد كه خواهد روشنى ديده ها را از بين برد.

سبحان الله از آثار عظمت پروردگار
در كتاب فقيه در باب وصف نماز آمده: خواندن تسبيح در دو ركعت آخر نماز (ركعت سوم و چهارم) افضل از خواندن حمد و سوره است؛ زيرا هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در دو ركعت آخر نماز بود به ياد آثار عظمت خدا كه ديده بود افتاد پس ترسيد و گفت: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر؛ و بدان سبب تسبيح افضل از قرائت گرديد. (673)
و ما أسبغ نعمك فى الدينا؛ چه بسيار گسترده است نعمت هاى تو در دنيا. ما أسبغ: چه كامل و تمام است. و اسبع عليكم نعمه ظهرة و باطنة (674) ؛ ... و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را براى شما فراوان فرموده.
و ما أصغرها فى نعم الآخرة؛ و چه كوچك اند در برابر نعمت هاى آخرت.
در نسخه مصرى فى نعيم آمده ولى صواب:: فى نعم است، چنانچه در سه نسخه ديگر آمده. (675)
فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعلمون (676) ؛ هيچ كس نمى داند كه پاداش نيكوكاريش چه نعمت و لذت هاى بى نهايت است كه روشنى بخش ديده است در عالم غيب بر او ذخيره شده است.
و در خبر آمده: در ميان بهشت نعمت هايى هست كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و در خاطر هيچ كس خطور نكرده است. به راستى كه نعمت پايين ترين افراد بهشتى هفتاد برابر تمام نعمت هاى دنياست. (677)

17. از خطبه 131
و من كلام له (عليه السلام):
و انقادت له الدينا و الآخرة بأزمتها، و قذفت اليه السماوات و الأرضون مقاليدها، و سجدت له بالغدو و الآصال الآشجار الناضرة، و قدحت له من قضبانها النيران المضيئة، و آتت أكلها بكلماته الثمار اليانعة.
گفتارى است از آن حضرت (عليه السلام) كه فرموده:
دنيا و آخرت فرمانبردار خدا و زمام امورشان در دست قدرت اوست، آسمان ها و زمين ها كليدهاى خود را به او تسليم نموده اند، درختان سر سبز هر صبح و شب در برابر عظمتش سجده مى كنند، و به فرمانش از شاخه هاى آن ها آتش روشنى بخش شعله ور مى شود و به اراده و امر او ميوه هاى خوردنى و رسيده مى دهند.

زمام امور دنيا و آخرت در دست خدا
و انقادت له الدينا و الآخرة بأزمتها؛ دنيا و آخرت فرمانبردار خدا و زمام امورشان در دست قدرت اوست. بمانند فرمانبردار بودن اسبان سوارانشان به وسيله افسار آن ها كه در دست ايشان مى باشد. اما مطيع بودن دنيا براى خدا با زمام هايش از اين روست كه او در وصف خويش فرموده: قل اللهم ملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير (678) ؛ بگو پيغمبر! بار خدايا اى پادشاه ملك هستى تو هر كه را خواهى عزت ملك و سلطنت بخشى و از هر كه خواهى بگيرى، و به هر كه خواهى عزت و اقتدار بخشى، و هر كه را خواهى خوار گردانى، هر خير و نيكويى به دست توست و تنها تو بر هر چيز توانايى.
و اما فرمانبردار بودن آخرت براى خداى تعالى پس روشن تر و آشكار ترست، زيرا هيچ كس در آن روز جز خدا اختيار و قدرتى ندارد. لمن الملك اليوم لله الواحد القهار (679) در آن روز سلطنت عالم با كيست، با خداى قاهر منتقم يكتاست.
يوم لا تملك نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ لله (680) ؛ آن روز هيچ كس براى كسى قادر بر هيچ كارى نيست، و تنها حكم و فرمان در آن روز با خداست.
و حشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا * يومئذ لا تنفع الشفعة الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا * يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما * و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما (681) ؛ و صداها پيش خداى رحمان خاشع و خاموش گردد كه از هيچ كى جز زير لب و آهسته صدايى نخواهى شنيد، و در آن روز شفاعت هيچ كس سود نبخشد جز آن كس كه خداى رحمان به او رخصت شفاعت داده و سخنش پسند او گرديده و خدا به علم ازلى بر همه آينده و گذشته خلايق آگاه است و خلق را هيچ به او احاطه و آگاهى نيست، و بزرگان عالم همه در پيشگاه عزت آن خداى حى توانا ذليل و خاضع اند و در آن روز هر كه بار ظلم و ستم به دوش دارد سخت زبون و زيان كار است.
و قذفت اليه السماوات و الأرضون مقاليدها؛ و آسمان ها و زمين ها كليدهاى خود را به او تسليم نموده اند. قذفت: انداخت. مقاليد جمع مقلد: كليد. و اصل در اين تعبير قول خداى تعالى است: له مقاليد السموت و الارض (682) ؛ و كليدهاى خزائن آسمان ها و زمين از براى خداست.
انداختن و تسليم نمودن آسمان و زمين كليدهايشان را به خداى تعالى كنايه زيبايى است از كمال سيطره و تسلط خداوند بر آسمان و زمين، بمانند خانه اى كه كليدش در دست شخصى باشد كه هر وقت بخواهد آن را مى گشايد و هر وقت بخواهد قفل مى كند، پس هر گاه خدا بخواهد آسمان مى بارد و هر وقت بخواهد نمى بارد، و هر وقت بخواهد زمين سر سبز مى شود و هر وقت اراده كند خشك مى گردد. خداى تعالى در داستان حضرت نوح (عليه السلام) در آغاز آن مى فرمايد: ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر * و فجر نا الارض عيونا فالتقى الماء على امر قد قدر (683) ؛ ما هم درهاى آسمان گشوديم و سيلابى از آسمان فرو ريختيم، و در زمين چشمه ها جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين با هم به طوفانى كه مقدر حتمى بود اجتماع يافت.
و در پايان آن مى فرمايد: و قيل يارض ابلعى ماءك و يسماء اقلعى... (684) ؛ و به زمين خطاب شد كه فورا آب را فرو برد، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كرد... .
در تمام نسخه هاى نهج البلاغه عبارت متن با لفظ بأزمتها و مقاليدها (685) آمده و ظاهرا در آن تصحيف رخ داده، و اصل بأزمتهما و مقاليد هما - با ضمير تثنيه - است كه مرجع ضمير در اول: الدنيا و الآخرة و در دوم: السماوات و الآرضون باشد. و اگر در دوم چنين تأويل شود كه سماوات و ارضون به لفظ جمع اند. ولى در اول قابل تأويل نيست، زيرا لفظ دنيا و آخرت مفرد بوده و در معناى جمع هم نيستند تا به لحاظ معنا از آن ها به لفظ جمع تعبير شود، مانند آيه شريفه هذان خصمان اختصموا فى ربهم (686) با اين كه در مورد دوم: (سماوات و ارضون) نيز معمولا با لفظ تثنيه تعبير مى شود، مانند قول خداى تعالى: او لم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقنهما (687) - ضمير تثنيه ففتقنا هما به سماوات و ارض بر مى گردد -.
و سجدت له بالغدو و الآصال الأشجار الناضرة؛ و درختان سر سبز هر صبح و شب در برابر عظمتش سجده مى كنند. غدو جمع غدو بر وزن فعل است، چنانچه ليث گفته، و جمع ديگر آن غدوات است، و اما غدايا در قول عرب كه گويند: انى لآتيه بالغدايا و العشايا؛ من هر صبح و شب به نزد او مى آيم. پس تنها در صورت همراه بودن با عشايا جمع استعمال مى شود.
آصال جمع: اصيل به معناى زمان پس از عصر تا مغرب است.
و در قرآن مجيد لفظ اصيل در تمام موارد همراه با لفظ بكرة و آصال همراه با غدو به كار رفته است، هم چنان كه دو تاى اول پيوسته نكره استعمال شده كه فرموده است: بكرة و اصيلا و دو تاى اخير معرفه كه فرموده: بالغدود و الآصال. و دو تاى اول در چهار مورد از قرآن آمده (سوره هاى فرقان، احزاب، فتح و دهر (688) ). و دوم در سه مورد: (اعراف، رعد و نور (689)
الأشجار الناضرة يعنى درختان زيبا و سبز و خرم، و درختان زيبا و باطراوت اگر چه بسان ديگر موجودات جهان هستى هميشه در حال سجده و خضوع براى خداى تعالى هستند، كه خداى تعالى فرموده: الم تر ان الله يسجد له من فى السموات و من فى الارض و الشمس و القمر و النجوم و الجبال و الشجر و الدواب و كثير من الناس (690) ؛ آيا (به چشم بصيرت) مشاهده نكردى كه هر چه در آسمان ها و در زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم همه (با كمال شوق) به سجده خدا (و اطاعت او) مشغول اند.
ولى امام (عليه السلام) در اين فراز سجده كردن آن ها را براى خدا مقيد به هنگام صبح و عصر نموده بدين جهت كه مقصود از سجده در اين مورد سجده و كرنش خاصى است كه همان ظهور و آشكارى طراوت و صفا و شميم دلنشين آن ها در اين دو زمان است، نه سجود عام كه مقصود از آن داخل بودن در تحت فرمان خدا و قانون و مقررات نظام هستى است كه خداى عز و جل از موجودات اراده فرموده است.
و قدحت له من فضبانها النيران المضيئة؛ و به فرمان خدا از شاخه هاى آن ها آتش روشنى بخش شعله ور مى شود. قدحت به لفظ مجهول است، مأخوذ از قدحت النار يعنى بر افروختم آتش را. له يعنى به خاطر فرمان و امر خدا. قضبان جمع قضيب: شاخه، و نيران جمع نار: آتش. افرءيتم النار التى تورون * ءانتم انشأتم شجرتها ام نحن المنشئون * نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين (691) ؛ آيا آتش كه روشن مى كنيد مى نگريد، آيا شما درخت آن را آفريديد يا ما آفريديم؟ ما آن آتش را خلق كرديم و مايه پند (و عبرت) مسافران كوه و بيابان گردانيديم كه براى مايحتاج خود به كار مى برند.
الذى جعل لكم من الشجر الاخضرا نارا فاذا انتم منه توقدون (692) ؛ آن خدايى كه از درخت سبز براى انتفاع شما آتش قرار داده تا وقتى (كه خواهيد) بر افروزيد.
و آتت أكلها بكلماته الثمار اليانعة؛ و به اراده امر خدا ميوه هاى خوردنى و رسيده مى دهند.
آتت: عطا مى كنند. أكلها: خوردنى اش را، مفعول مقدم است. اليانعة رسيده. و ينع المثر يعنى هنگام رسيدن و چيدن ميوه. خداى تعالى فرموده: انظروا الى ثمره اذا اثمر وينعه ان فى ذلكم اثمر وينعه ان فى ذلكم لقوم يؤمنون (693) ؛ در آن باغ هاى هنگامى كه ميوه آن پديد آيد و برسد به چشم تعقل بنگريد كه در آن آيات و نشانه هاى قدرت خدا براى اهل ايمان آشكار است.
و لفظ بكلماته در فرمايش امام (عليه السلام) اشاره است به قول خداى تعالى: تؤتى اكلها كل حين باذن ربها (694) ؛ آن درخت زيبا به اذن خدا همه اوقات ميوه هاى مأكول و خوش دهد.

فرازهايى از مناجات انجيلى امام سجاد (عليه السلام)
و نظير اين فقرات خطبه است گفتار از سلاله پاك آن حضرت، امام زين العابدين (عليه السلام) كه در مناجات انجيلى خود مى فرمايد: فسبحت له السماوات و أكنافها، و الأرض و أطرافها، و الجبال و أعراقها، و الشجر و أغصانها... (695) ؛ تسبيح گوى خداست آسمان ها و كناره هاى آن ها، و زمين و اطرافش، و كوه ها و ريشه هاى آن ها، و درختان و شاخه هاى آن ها، و درياها و ماهيان آن ها، و ستارگان در محل طلوع خود، و باران ها در محل فرودشان، و حيوانات وحشى زمين و درندگانش، و روييدنى هاى درياها و امواج آن ها، و آب هاى شيرين و تلخ، و وزش بادها و گردبادها، و هر آن چه كه قابل توصيف و نام گذارى يا به فكر آمده داراى تعريف باشد، يا جسم و اندازه داشته باشد، يا به عرض و جوهر نسبت داده شود از اشياء بسيار كوچك يا بسيار بزرگ، همه در برابر خدا مقربه و خاشع و معترف به وحدانيت او، و فرمانبردار و اجابت كننده دعوت او، و خاضع و متضرع و متواضع در برابر مشيت و اراده او هستند .

18. خطبه 150
و من كلام له (عليه السلام):
الحمد لله الدال على وجوده بخلقه، و بمحدث خلقه على أزايته، و باشتباههم على أن لا شبه له، تستلمه المشاعر، و لا تحجبه السواتر، لا فتراق الصانع و المصنوع، و الحاد و المحدود، و الرب و المربوب.
الأحد لا بتاويل عدد، و الخالق لا بمعنى حركة و نصب، و السميع لا بأداة، و البصير لا بتفريق آلة، و الشاهد لا بمماسة، و البائن لا بتراخى مسافة، و الظاهر لا بروية، و الباطن لا بلطافة، بان الأشياء بالقهر لها و القدرة عليها، و بانت الأشياء منه بالحضوع له و الرجوع اليه.
من وصفه فقد حده، و من حده فقد عده، و من عده فقد أبطا أزله، و من قال كيف فقد استوصفه، و من قال أين فقد حيزه.
عالم اذ لا معلوم و رب اذ لا مربوب و قادر اذ لا مقدور.
امام (عليه السلام) در گفتار 150 مى فرمايد:
ستايش مخصوص خدايى است كه آفريده هايش بر وجود او دلالت دارد، و حادث بودن و تغيير يافتن آن ها بر ازلى بودنش، و شباهت داشتن آن ها به يكديگر بر اين كه او شبيه ندارد، خدايى كه حواس او را درك نمى كنند، و پرده ها او را نمى پوشانند، زيرا صانع و مصنوع، و محدود كننده و محدود شونده، و پرورش يابنده با هم تفاوت دارند.
خدا يكى است، نه يك عددى، آفريننده است نه با حركت و تحمل زحمت، شنواست نه به وسيله دستگاه سامعه، بيناست نه با نگاه ها و برگرداندن حدقه چشم، همه جا حاضر است ولى نه با تماس و اتصال با اشياء، از اشياء جداست ولى نه اين كه با آن ها فاصله داشته باشد، آشكار است نه با ديدن چشم، پنهان است نه بر اثر لطافت و ريزى، از اشيا جداست با غلبه داشتن و قدرت كامل بر آن ها، موجودات از او جدا هستند با خضوع در برابر او و بازگشتن به سويش.
كسى كه خدا را وصف كند او را محدود نموده، و كسى كه او را محدود كند او را به شماره آورده، و كسى كه او را به شمارش آورد ازلى بودن او را ابطال نموده، و كسى كه بگوييد خدا چگونه است از صفت او پرسيده، و كسى كه بگويد كجاست براى او مكان قرار داده است.
خدا داناست آن گاه كه معلوم وجود نداشت. پروردگارست آن گاه كه پرورده اى نبود، قادر است آن گاه كه مقدور تحت قدرتى نبود.

بررسى سند خطبه
مؤلف: اين خطبه را شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى به سندى از اما صادق (عليه السلام) از امير المؤمنين (عليه السلام) نقل كرده، و نيز به سندى ديگر از امام كاظم (عليه السلام) از امير المؤمنين (عليه السلام).
و شيخ صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در توحيد آن را از حضرت رضا (عليه السلام) از امير المؤمنين (عليه السلام) نقل كرده است. اما شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در اسناد اول خود آورده: از على بن محمد، از سهل، از شباب صيرفى، از على بن سيف، از اسماعيل بن قتيبه كه گويد: من و عيسى شلقان بر امام صادق (عليه السلام) وارد شديم، آن حضرت (عليه السلام) فرمود:: شگفت از مردى كه به امير المؤمنين (عليه السلام) چيزى نسبت مى دهند كه او هرگز چنان چيزى نفرموده است. آن حضرت، در كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود: الحمد لله الملهم عباده حمده، و فاطرهم على معرفة ربوبيته، الدال على وجوده بخلقه، و بحدوث خلقه على أزله... (696) . و سپس آورده: همين خطبه را محمد بن حسين از صالح بن حمزه از فتح بن عبد الله مولى (برده آزاد شده) بنى هاشم نقل كرده كه گويد: به حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) نامه نوشتم و راجع به توحيد مطالبى از او پرسيدم: پس آن حضرت (عليه السلام) به خط خود نوشت: الحمد لله الملهم عباده حمده... و مانند آن چه كه در روايت سهل آمده تا جمله و قمع وجوده جوائل الأوهام نقل شده كرده است. (697)
و شيخ صدوق (رحمه الله تعالى عليه) از دقاق از اسدى از بر مكى از على بن عباس بن جعفر بن محمد اشعرى از فتح بن يزيد جرجانى نقل كرده كه گفت: به حضرت اما رضا (عليه السلام) نامه نوشتم و راجع به توحيد مطالبى از او پرسيدم، حضرت به خط خود به من نوشت - جعفر مى گويد: فتح نامه را به من داد و من آن را خواندم كه به خط اباالحسن (عليه السلام) نوشته بود: الحمد لله الملهم عباده... (با اندك تفاوتى با روايت قبل (698).
الحمد لله الدال على وجوده بخلقه و بمحدث خلقه على أزليته و باشتباههم على أن لا شبه له؛ ستايش مخصوص خدايى است كه آفريده هايش بر وجود او دلالت دارد، و حادث بودن و تغيير يافتن آن ها بر ازلى بودنش، و شباهت آن ها به يكديگر بر اين كه او را شبيهى نيست.
امام (عليه السلام) در اين فراز، نخست بر اصل وجود خداى تعالى و سپس بر ازلى بودنش و آن گاه بر نفى شبيه از براى او استدلال نموده است.

مصنوع نيازمند صانع است
امام صادق (عليه السلام) فرموده: مصنوعات جهان ناچار بايد صانع داشته باشند. زيرا مصنوع اند، و آن صانع نه خودشان مى تواند باشد و نه كسى كه در تركيب و ساختمان وجود و حدوث و انتقال از كوچكى به بزرگى، و از سياهى به سفيدى و از قوت به ضعف مانند ايشان باشد. (699)
لا تستلمه المشاعر؛ خدايى كه حواس او را درك نمى كنند. لا تستلمه مأخوذ است از استلم الحجر: سنگ را با كف دست مسح نمود. مشاعر: حواس ظاهر كه عبارتند از شنوائى، بينايى، چشايى، بويايى و لامسه.
شاعر گفته:

و  الرأس  مرتفع فيه iiمشاعره        يهدى السبيل له سمع و عينان

(700)
سر آدمى بر فراز بدن او قرار گرفته مركز حواس او بوده راهنماى راه راست، داراى گوش و چشم.
و لا تحجبه السواتر؛ و پرده ها او را نمى پوشانند. آن چنان كه پرده هاى كعبه، خانه كعبه را مى پوشانند.
لا فتراق الصانع و المصنوع؛ زيرا صانع و مصنوع با هم تفاوت دارند. به همين جهت ممكن نيست در صانع حواسى باشد حواس مصنوعين.
و الحاد و المحدود و الرب و ژ؛ و (هم چنين) محدود كننده و محدود شونده و پرورش دهنده و پرورش يابنده. از اين رو محال است كه پوشش ها او را بپوشانند آن گونه كه اشياء محدود و مربوب را مى پوشانند.
الأحد لا بتأويل عدد؛ خدا يكى است، نه يك عددى. اين گونه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (701) آمده، و اما آن چه كه در نسخه مصرى الأحد بلا تأويل عدد آمده غلط است.

نسبت يك دادن به خدا
در خبر آمده: مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست و به امير المؤمنين (عليه السلام) گفت: آيا مى گويى خدا يكى است - تا آن جا كه اما (عليه السلام) به او فرمود: - نسبت يگانگى به خداوند چهار قسم است، دو قسم ديگر ناروا. اما آن دو كه روا نيست، يكى نسبت يك است كه در برابر دو مى باشد، و وجه ناروايى اش اين است كه خدا دو ندارد و در باب اعداد يكى كه دو ندارد داخل در اعداد نبوده به آن يك گفته نمى شود. (702) و اما تعبيرى كه در دعاى صحيفه آمده: لك يا الهى وحدانيه العداد. مقصود اين است كه از لفظ اعداد تنها عدد يك بر خدا اطلاق مى شود، اگر چه اين اطلاق هم به معناى (يك) عددى نمى باشد بلكه به معناى اين است كه او ثانى ندارد (يعنى غير او چيزى نيست (703) ). و اما اشكالى كه ابن سينا بر تعريف مشهور راجع به موضوع علم حساب كه گفته اند: (عدد حاصل در ماه است) گرفته؛ به اين كه حسابگر از عدد موجودات غير مادى نيز بحث مى كند، زيرا عدد عارض مجردات مانند عقول و نفوس و ذات واجب هم مى شود البته اگر بگوييم يك از اعداد است، (704) خطايى است از او (زيرا نسبت دادن (يك) عددى به خدا نارواست)، بمانند بسيارى از اشتباهات او در باب اصول دين.
و الخالق لا بمعنى حركة و نصب؛ خدا آفريننده است، نه با حركت و تحمل زحمت.
نصب: رنج و تعب. انما امره اذا اراد شيئا يقول له كن فيكون (705) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند به محض اين كه گويد موجود باش بلافاصله موجود خواهد شد.

شنيدن و ديدن خدا به نفس ذات است
و السميع لا بأداة؛ شنواست، نه با دستگاه سامعه. مقصود از اداة گوش و دستگاه سامعه است.
و البصير لا بتفرق آله؛ و بيناست، نه با نگاه ها برگرداندن حدقه چشم.
اين كه در نسخه مصرى و البصير بلا تفريق آمده خطا است.
شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى اين دو فقره را چنين نقل كرده: البصير لا بأداة و السميع لا بتفريق آلة (706) ؛ خداوند بيناست نه با وسيله، و شنواست نه با گردانيدن دستگاه سامعه. ولى ظاهرا تعبيرى كه در اين جا آمده صحيح است، زيرا موافق با تعبير توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) است. (707)
گذشته از اين كه گردانيدن دستگاه سامعه به هنگام شنيدن معنا ندارد؛ به خلاف چشم زيرا انسان به هنگام ديدن اشياء حدقه چشم را گاهى به طرف اين شى ء و زمانى به آن شى ء مى گرداند، ولى در مورد شنيدن اگر چه گاهى به اين صدا و زمانى به صداى ديگر گوش مى دهد اما با گردانيدن دستگاه سامعه نيست.
ابن ابى الحديد آورده: مقصود از تفريق آلة در مورد ابصار شعاعى است كه به اعتبار آن يكى از ما مبصر (بيننده) مى شود، زيرا قائلين به شعاع مى گويند: به واسطه شعاع نورى كه از چشم خارج مى شود يا در خارج حادث مى گردد و به مرئى رسيده سپس به سوى چشم باز مى گردد ديدن انجام مى گيرد، بنابراين هر جسمى كه از آن شعاع بر آن بيفتد ديده مى شود. (708)
مؤلف: ولى بنا بر تفسيرى كه ما براى اين گفتار امام (عليه السلام) بيان داشتيم لازمه اش صحت نظريه خروج شعاع نبوده بلكه اصح نظريه انطباع (709) است، و گواه بر آن اخبارى است كه دلالت دارد بر اين كه خداى تعالى جهان را با آن همه بزرگى در سياهى چشم به قدر دانه عدسى است داخل نموده است. (710)

حضور و جدا بودن از اشياء
و الشاهد لا بمماسة؛ همه جا حاضر است ولى نه با تماس و اتصال با اشياء. يعنى خداوند اشياء را مى بيند و همه در محضر او حاضرند ولى نه با تماس با آن ها بلكه با آگاهى و احاطه اى كه بر آن ها دارد.
و البائن لا بتراخى مسافة؛ از اشياء جداست، نه اين كه با آن ها فاصله داشته باشد.
البائن: دور. تراخى وزن تفاعل است از رخو: نرمى، در برابر صعب سختى، و مقصود از تراخى در اين جا دورى است كه گويند: تراخى السماء در موردى كه آمدن باران طول كشد. و اصل در مسافت (سفت الشى ء) است يعنى بوييدم آن چيز را. در قديم چنان بوده كه هر گاه راهنماى راه در بيابان راه گم مى كرد مقدارى از خاك زمين بر مى داشت و مى بوييد تا بداند بر راه است يا بيراهه مى رود.
رو به گفته: اذا الدليل استاف أخلاص الطرق (711) ؛ هنگامى كه راهنماى راه خصوصيات راه ها را ببويد.
و سپس به علت كثرت استعمال دورى را مسافت ناميدند. و اصطلاح مسافت در مورد شكسته شدن نماز بيست و چهار ميل است.
و الظاهر لا بروية؛ آشكار است، نه اين كه با چشم ديده شود. يعنى خدا ظاهر و آشكار است نه مانند آشكارى ساير اشياء كه به چشم ديده مى شود.
و الباطن لا بلطافة؛ پنهان است، نه بر اثر لطافت و ريزى. يعنى به مانند نهانى ديگر اشيا.
بان من الأشياء بالقهر لها و القدرة عليها؛ از اشيا جداست با غلبه داشتن و قدرت كامل بر آن ها. (بان): مفصل و جدا گرديد. اين جمله تفسير و شرح جمله سابق است كه فرموده: البائن لا بتراخى مسافة.
و بانت الأشياء منه بالخضوع له و الرجوع اليه؛ موجودات از او جدا هستند با خضوع در برابر او و بازگشت به سويش. اين جمله تمام كننده جمله قبل است، زيرا در صورتى كه خداى تعالى از اشياء جدا باشد، اشياء نيز از او جدا هستند، ولى اين جدايى بسان جدايى اشياء از يكديگر نيست.

توصيف خدا ناممكن
من وصف فقد حده؛ كسى كه خدا را وصف كند او را محدود نموده است.و خدا حد ندارد.
و من حده فقد عده؛ و كسى كه او را محدود كند وى را به شماره آورده است. و خدا منزه از عدد و شمارش است.
و من عده فقد أبطل أزله؛ و كسى كه او را به شمارش آورد ازلى بودن او را ابطال كرده است.
با اين كه خدا ازلى و هميشگى بوده نهايت ندارد، بنابراين شمارش در زمان و مدت او راه ندارد.
و من قال كيف؛ و كسى كه بگوييد خدا چگونه است. كيف به صورت خبر (نه استفهام) يعنى كسى كه خدا را بستايد.
فقد استوصفه؛ او را وصف نموده. با اين بيان اوصاف براى خدا ممتنع است.
و من قال أين فقد حيزه؛ و كسى كه بگوييد خدا كجاست براى او مكان قرار داده است.
اين به صورت خبر (نه استفهام). (حيزه) يعنى او را در حيز و مكان قرار داده است. قطامى درباره زنى كه مى ترسد بر او مهمان شود گفته:

تحيز   منى   خشية  ان  أضيفها        كما انحازت الأفعى مخافة ضارب

(712)
از من كناره گرفت از ترس اين كه مهمان او شوم، بسان افعى كه از ترس ضارب بر خود مى پيچد و مى گريزد.
در كافى به جاى فقد حيزه، فقد غياه آمده. (713) و در توحيد فقد أخلنى منه وارد شده است. (714)
عالم اذ لا معلوم و رب اذ مربوب و قادر اذ لا مقدور؛ خدا داناست آن گاه كه معلومى وجود نداشت، پروردگار است آن گاه كه پرورده اى نبود، قارد است آن گاه كه مقدور و تحت قدرتى نبود.
زيرا اين سه صفت از صفات ذات اند، نه فعل، و صفات ذات هستند بدون داشتن ضد، بخلاف صفات فعل.

صفات فعل و صفات ذات
شيخ كلينى (رحمه الله تعالى عليه) در كافى آورده: هر دو صفتى كه بتوانى خدا را به آن ها بستايى و هر دو در وجود باشند صفت فعل خدايند. و تفسير اين جمله اين است كه براى خدا ثابت مى كنى چيزى را كه مى خواهد و چيزى را كه نمى خواهد، و چيزى كه خشنودش كند و چيزى كه او را به خشم آورده و چيزى را كه دوست دارد و چيزى را كه دشمن دارد اينها همه صفات فعل خدا هستند.سپس آورده - ما در عالم وجود نمى يابيم آن چه را كه خدا نمى داند و آن چه را كه بر آن قدرت ندارد. (715) (بنابراين هر صفتى كه ضد آن نيز درباره خدا اطفال شود صفت فعل است، و هر صفتى كه ضد آن درباره او اطلاق نگردد صفت ذات است).
امام صادق (عليه السلام) به بكير بن اعين هنگامى كه از آن حضرت (عليه السلام)، پرسيد آيا علم خداى تعالى و مشيت او يك چيزند يا با هم فرق دارند فرمود: علم غير مشيت است.
مى گويى تو، اين كار را انجام خواهم داد اگر خدا بخواهد و نمى گويى اين كار را خواهم كرد اگر خدا بداند. (716)
و خلاصه اين كه خداى - عز و جل - همواره عالم است و رب است و قادر است پيش از خلق و پس از خلق.

19. از خطبه 161
و من خطبة له (عليه السلام):
الحمد لله خالق العباد، و ساطح المهاد، و مسيل الوهاد، و مخصب النجاد، ليس لأوليته ابتداء، و لا لأزليته انقضاء، هو الأول لم يزل و الباقى بلا أجل.
خرت له الجباه، و وحدته الشفاه. حد الأشياء عند خلقه لها ابانة له من شبهها لا تقدره الأوهام بالحدود و الحركات، و لا بالجوارح و الأدوات.
لا يقال متى و لا يضرب له أمد بحتى. الظاهر لا يقال: مما. و الباطن لا يقال: فيما. لا شبح فيتقضى، و لا محجوب فيحوى.
لم يقرب من الأشياء بالتصاق، و لم يبعد عنها بافتراق، و لا يخفى عليه من عباده شخوص لحظة، و لا كرور لفظة، و لا ازدلاف ربوة، و لا انبساط خطوة فى ليل داج، و لا غسق ساج، يتفيا عليه القمر المنير، و تعقبه الشمس ذات النور فى الأفول و الكرور، و تقلب الأزمنة و الدهور، من اقبال ليل مقبل، و ادبار نهار مدبر.
قبل كل غية و مدة، و كل احصاء و عدة، تعالى عما ينجله المحددون من صفات الأقدار، و نهايات الأقطار، و تأثل المساكن، و تمكن الأماكن؛ فالحد لخلقه مضروب، و الى غيره منسوب.
لم يخلق الأشياء من أصول أزلية، و لا أوائل أبدية، بل خلق ما خلق فأقام حده، و صور ما صور فأحسن صورته، ليس لشى ء منه امتناع، و لا له بطاعة شى ء انتفاع، علمه بالأموات الماضين كعلمه بالأحياء الباقين، و علمه بما فى السماوات العلى كعلمه بما فى الأرضين السفلى.
امام (عليه السلام) در خطبه 161 مى فرمايد:
حمد خدا را كه آفرينده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده سيلاب در دره ها و زمين هاى پست، و سر سبز كننده كوه ها و مكان هاى مرتفع است. اولى است بدون آغاز، و جاودانى بدون انقضاء، اولى است هميشگى، و ماندگارى بدون پايان.
پيشانى ها در برابر عظمتش به خاك افتاده و زبان ها به وحدانيت او اعتراف دارد براى هر موجودى به هنگام آفرينش وى حد و مرزى قرار داده تا براى وجود پاكش شبيه و مانند نباشد، اوهام و انديشه ها نمى توانند با حدود و حركات و اعضا و ابزار براى او حد و اندازه اى تعيين كنند (زيرا او حد و حركت و عضو و ابزار ندارد).
درباره او نمى توان گفت: از چه زمان بوده، و سر آمدى نيز نمى توان معين كرد كه گفته شود تا چه زمان خواهد بود، آشكارى است كه مى توان گفت از كجا و چه چيز پيدا شده، پنهانى است كه مى شود گفت: در كجا و چه چيز است، او نه شبحى است تا تمام شود، و نه پوشيده و تحت حجاب است تا پوششى بر او احاطه داشته باشد.
به موجودات نزيدك است اما نه به صورت التصاق و چسبيدگى، از آن ها دور است نه به صورت جدايى، نگاه هاى زير چشمى بندگانش از او پنهان نيست، و نه تكرار الفاظ و سخن گفتن آنان، و نه پيش رفتن به تپه اى، و نه گام برداشتن در شب ظلمانى، و نه شب تار آرامى كه ماه درخشان بر آن بر مى گردد (و او را روشن مى كند) و خورشيد تابان در پى آن مى آيد، و غروب و طلوع مى كند و نه گردش ايام و روزگاران از آمدن شب و رفتن روز (هيچ كدام بر او پوشيده نيست).
خدا پيش از هر پايان و مدتى، و قبل از هر شمارش و شمارى وجود داشته است، بلند مرتبه است پروردگار از آن چه كه تحديد كنندگانش به او نسبت مى دهند، از داشتن خصوصيات اجسام، و اندازه و ابعاد (طول، عرض و عمق)، و برگزيدن مساكن و جا گرفتن در اماكن، زيرا حد و اندازه مخصوص مخلوقات بوده و به غير خدا نسبت داده مى شود، خدا موجودات را از اصول و موادى ازلى، و ريشه ها و مبادى ابدى نيافريد، بلكه آن ها را خلق و ابداع نمود، و براى هر كدام حدى مقرر ساخت، و با نيكوترين شكل و شمايل صورت بخشيد. هيچ موجودى را توان امتناع و سرپيچى در برابر خدا نيست، و از اطاعت و فرمانبرى هيچ چيز سودى نمى برد. آگاهى او از مردگان گذشته مانند دانايى او به زندگان موجود است، علم او به آن در آسمان هاى بالاست با علم او به آن چه در طبقات زيرين زمين است يك سان مى باشد.

سند خطبه
مؤلف: دور از اعتبار نيست كه اصل در اين خطبه روايتى باشد كه صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در كتاب توحيد به طور مسند ابو المعتمر مسلم بن اوس نقل كرده كه گويد: در مسجد جامع كوفه در مجلس عاى (عليه السلام) حضور يافتم، ديدم مردى زرد پوست كه گويا از يهوديان يمن بود به سوى او برخاست و گفت: آفريدگارت را براى ما توصيف كن، و اوصافش را به گونه اى براى ما شرح ده كه گويى او را مى بينم و به سوى او نظر مى كنيم، در اين موقع امام (عليه السلام) تسبيح پروردگار گفت و او را به عظمت ياد نمود و فرمود: الحمد لله الذى هو أول بلا بدء مما. و لا باطن فيما، و لا يزال مهما، و لا ممازج مع ما، و لا خيال و هما، ليس بشبح فيرى... (717).
زيرا خطبه نهج البلاغه با اين خطبه در بسيارى از فقرات با هم مشترك اند، و بعيد نيست كه منشأ اختلاف آن ها اختلاف روايات باشد، همان گونه كه بعيد نيست كمى و زيادى آن دو ناشى از انتخاب و گزينش سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) باشد چرا كه در همين خطبه فرموده: و منها أيها المخلوق السوى... (718) ، و صدوق (رحمه الله تعالى عليه) هم در توحيد تصريح كرده به اين كه اصل خطبه طولانى بوده و او به مقدار نياز از آن نقل كرده است.

خدا آفريننده بندگان
ألحمد لله خالق العباد؛ حمد خدا را كه آفريننده بندگان است. يايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء (719) ؛ اى مردم بترسيد از پروردگار خود، آن خدايى كه همه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن جفت او را خلق كرد، و از آن دو تن خلقى بسيار از مرد و زن در اطراف عالم بر انگيخت.
ممكن است مقصود امام (عليه السلام) از كلمه العباد خصوص بشر باشد، و ممكن است هم مطلق جن و انس باشد، زيرا خداى تعالى فرموده: و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (720)؛ و ما جن و انس را نيافريديم مگر اين كه مرا (به يكتايى) پرستش كنند.
بنابراين تمام جن و انس بندگان خدا هستند، بلكه با فرشتگان، چرا كه خداى تعالى فرموده: ان كل من فى السموات و الارض الا ءاتى الرحمن عبدا * لقد احصهم و عدهم عدا * و كلهم ءاتيه يوم القيمة فردا (721) ؛ هيچ موجودى در آسمان ها و زمين نيست جز آن كه خدا را بنده و فرمانبردار است، او به شماره همه موجودات كاملا آگاه است و تمام آن ها روز قيامت منفرد و تنها پيشگاه حضرتش حضور مى يابند.

خدا، گستراننده زمين
و ساطح المهاد؛ و گستراننده زمين است. مقصود از مهاد زمين است كه خدا آن را براى آسايش مردم مانند مهد گهواره كودك آرام قرار داده است. خداى تعالى فرموده: الم نجعل الارض مهدا (722) ؛ آيا ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم.
و يا مقصود زمين است كه خداوند آن را مهياى انتفاع و بهره بردارى مردم قرار داده كه ره گونه بهره اى كه بخواهند از آن ببرند. خداى تعالى فرموده: و الله جعل لكم الارض بساطا * لتسكوا منها سبلا فجاجا (723) ؛ و خداى زمين را براى شما بساط بگسترانيد تا در زمين راه هاى مختلف (براى تحصيل معاش و معاد) بپيماييد.
و نيز فرموده: و الارض فرشنها فنعم المهدون (724) ؛ و زمين را بگسترديم و چه نيكو مهدى بگسترديم.
و فرموده: و الى الارض كيف سطحت (725) ؛ و به زمين نمى نگرند چگونه گسترده اند.
بعضى گفته اند: گفتار امام (عليه السلام) به مانند آيه اخير منافاتى با كروى بودن ندارند.
و مسيل الوهاد؛ و جارى كننده سيلاب در دره ها و زمين هاى پست است.
و هاد: زمين هاى پست.
امام (عليه السلام)، خدا را بر اين پديده مهم كه زمين هاى پست را ايجاد نموده تا مسير جريان سيلاب ها قرار گيرند حمد و ستايش نموده، زيرا اگر آن ها نبود رودخانه ها پديد نمى آمد و باغ و بستان ها و درختان و گل ها و ريا حين موجود مى شد.
و مخصب النجاد؛ و سر سبز كننده كوه ها و مكان هاى مرتفع است. نجاد جمع نجد: جاى بلند، در مقابل (و هد). و (خضب) به معناى بسيارى گياه و حاصل خيزى است، ضد (جدب). امام (عليه السلام)، خداى تعالى را بر اين نعمت كه مكان هاى مرتفع را كه آب رودخانه ها به آن ها نمى رسد به وسيله فرو فرستادن باران آبيارى و سر سبز نموده ستوده است. وگرنه سرزمين هاى بلند و قله كوه ها و جنگل ها خشك و بى حاصل مى ماند.

خدا، اولى بدون آغاز و جاودانى بدون انقضاء
ليس لأوليته ابتداء و لا لأزليته انقضاء؛ خدايى كه اولى است بدون آغاز، و جاودانى است بدون انقضاء. و هو الاول و الأخر و الظهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم (726) ؛ اول و آخر هستى و پيدا و پنهان وجود همه اوست.
از امام صادق (عليه السلام) از معناى اول و آخر كه درباره خدا گفته مى شود سؤال گرديد.
فرمود: اولى است پيش از او اولى نبوده و آغازى او را سبقت نگرفته (از چيزى پيش از خود پديده نيامده) و آخرى است كه آخريتش از ناحيه پايان نيست، آن گونه كه از صفت مخلوقين فهميده مى شود، ولى خدا قديم است، اول است، آخر است، هميشه بوده و هميشه مى باشد، بدون آغاز و پايان. (727)
هو الأول لم يزل و الباقى بلا أجل؛ خدا اولى است هميشگى، و ماندگارى بدون مدت. اين دو جمله تفسير گونه است براى دو جمله قبل.

همه موجودات فرمانبردار خدا
خرت له الجباه؛ پيشانى ها در برابر عظمتش به خاك افتاده است. جباه جمع جبهه است، شايد مقصود از جبهه ها، جبهه هاى ظاهرى باشد كه مراد پيشانى انسان هاست، و شايد هو مقصود پيشانى هاى ذلت و خوارى از تمام مخلوقات باشد كه به طور استعاره به كار رفته است. و احتمال دوم اظهر است. خداى تعالى فرموده: او لم يروا الى ما خلق الله من شى ء يتفيؤا ظله عن اليمن و الشمائل سجدا الله و هم دخرون (728) ؛ آيا نمى بينند كه هر موجودى چگونه آثار و اظله خود را هر جانب مى فرستد و از راست و چپ همه به سجده خدا با كمال فروتنى مشغول اند.
و لله يسجد من فى السموت و الارض طوعا و كرها و ظللهم بالغدو و الأصال (729) ؛ هر كه در آسمان ها و زمين است به همه آثار وجوديش به رغيب و اشتياق و به جبر و الزام شب و روز به طاعت خدا مشغول است.
و وحدته الشفاه؛ و زبان ها به وحدانيت او اعتراف دارد. شفاه جمع شفه است، و دو احتمالى كه درباره جمله قبل گفته شد اين جا نيز مى آيد، بنابراين ممكن است استعمال، استعمال حقيقى باشد، و ممكن است استعاره باشد، و مقصود زبان هاى اعتراف باشد به زبان حال از تمام مخلوقات جهان هستى ربوبيت او. و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم (730) ؛ هيچ موجودى نيست جز آن كه ذكرش تسبيح و ستايش حضرت اوست، و لكن شما تسبيح آن ها را فهم نمى كنيد.

همه موجودات داراى حد واندازه
حد الأشياء عند خلقه لها؛ براى هر موجودى به هنگام آفرينش وى حد و مرزى قرار داده.
يعنى خداوند براى همه مخلوقات حد و اندازه اى قرار داده است. پس براى نشو و نمو حيوان و نبات حد و اندازه معينى است.
ابانة له من شبهها؛ تا براى وجود پاكش شبيه و مانند نباشد. ابانه: جدا ساختن. پس ممكن نيست كه خدا محدود باشد. و آن حضرت (عليه السلام) در خطبه ديگرى فرموده: ابانة لها من شبهه و ابانة له من شبهها (731) ؛ به جهت جدا ساختن و امتياز موجودات از شباهت به خدا، و جدا ساختن از شباهت به مخلوقات.

نامحدود بودن خدا
لا تقدره الأوهام بالحدود و الحركات؛ اوهام و انديشه ها نمى توانند با حدود و حركات براى او حد و اندازه معين كند. يعنى افكار قادر نيستند از روى حدود و حركات براى او اندازه و مقدار تعيين كنند آن گونه كه براى ستارگان است.
و لا بالجوارح و الأدوات؛ و نه با اعضاء و ابزار.آن گونه كه براى انسان و حيوانات است.
يقال له متى؛ درباره او نمى توان گفت: از چه زمان،. زيرا لفظ متى براى سؤال از زمان وضع شده است. امرؤا القيس گفته:

متى   عدنا   بطعان  iiالكماة        و المجد و الحمد و السودد

(732)
از چه وقت است پيمان ما با نيزه زدن دلاوران، و بزرگى و ستايش و مهترى؟ (يعنى چه وقت بوده كه ما چنين نبوده ايم)
و (جرير) گفته:
متى كان حكم الله        فى   كرب  النخل

(733)
از چه زمان بوده است حكم خدا درباره شاخه درخت خرما.
و خداى تعالى منزه از زمان است.
و لا يضرب له أمد بحتى؛ و براى او سر آمدى نيز نمى توان معين كرد. امد: مدت. مقصود اين است كه براى خدا آمد و مدتى نيست تا به وسيله حتى معين شود، زيرا حتى براى انتهاء وضع شده است و خداى تعالى انتها و پايان ندارد.
الظاهر لا يقال مما؛ خدا ظاهر و آشكارى است كه نمى توان گفت از كجا و چه چيز پيدا شده.
چنان كه مى گويى خورشيد از ابر آشكار گرديد.
و الباطن لا يقال فيما؛ خدا باطن و درون است كه نمى توان گفت در كجا و در چه چيز است.
آن چنان كه مى گويى ماه در ابر نهان گرديد، و لفظ ما در مما و فيما كنايه از شى ء نامعلوم و غير معين است.
لا شبح فيتقضى؛ خدا شبح نيست تا تمام شود و بگذرد. لفظ شبح گاه به معناى جسد آيد كه گويند: أشباح بلا أرواح؛ بدن هايى بى روح. و گاه به معناى غبار، كه گويند: أدق من شبح باطل؛ ريزتر از غبار پراكنده.
و ظاهرا مقصود امام (عليه السلام) در اين جمله معناى دوم است. يتقضى به معناى ينقضى است، يعنى بگذرد و تمام شود.
و لا محجوب فيحوى؛ و نه پوشيده و تحت حجاب است تا پوششى بر او احاطه داشته باشد.
يعنى خدا مانند پادشاهان دنيا محجوب و در پرده نيست تا پرده ها و پوشش ها او را فرا گيرد.
لم يقرب من الأشياء بالتصاق؛ به موجودات نزديك است اما نه به صورت التصاق و چسبيدگى. مانند نزديك بودن جسمى با جسم ديگر.
و لم يبعد عنها بافتراق؛ نگاه هاى زير چشمى از او پنهان نيست.
شخوص مأخوذ است از چشمى بصره، در مورد كسى كه چشم را باز نموده پلك بر هم نمى زند. لحظه: نگاه زير چشمى. و لحاظ (به فتح لام) گوشه چشم است. و لحاظ به (كسر) مصدر لا حظ نگريستن. خداى تعالى فرموده: يعلم خائنة الا عين و ما تخفى الصدور (734) ؛ خدا به خيانت چشم خلق و انديشه هاى نهانى دل هاى مردم آگاه است.
و لا كرور لفظة؛ و نه تكرار الفاظ و سخن گفتن آنان. كرور مصدر كر است يعنى باز گرداندن. و اصل در معناى لفظ حذف و دور انداختن است. گويند: لفظ القمة من فيه؛ لقمه را از دهان بيرون انداخت. سخن گفتن را لفظ گويند بدان جهت كه كلمات از دهان بيرون انداخته مى شود، خداى تعالى فرموده: ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد (735) ؛ سخنى بر زبان نياورده جز آن كه همان دو رقيب و عتيد بر آن اآماده اند.
و مى فرمايد: ما يكون من نجوى ثلثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم اين ما كانوا ثم بما عملوا يوم القيمة ان الله بكل شى ء عليم (736) ؛ هيچ رازى سه كس با هم نگويند جز آن كه خدا چهارم آن ها، و نه پنج كس جز آن كه او ششم آن ها، و نه كمتر از آن و نه بيشتر جز آن كه خدا هر كجا باشند با آن هاست، پس روز قيامت همه را به نتيجه اعمالشان آگاه خواهد ساخت كه خدا به هر چيزى آگاه است.
و لا ازدلاف ربوة؛ و نه پيش رفتن به تپه اى. از دلاف: پيش رفتن و نزديك شدن. شاعر گفته:
و  كل يوم مضى أو لية iiسلفت        فيها النفوس الى الآجال تزدلف

(737)
در اين دنيا روز يا شبى كه بگذرد، انسان ها را به مرگشان نزديك مى كند.
ربوه: (به ضم و كسر راء) جاى بلند و مرتفع.
و لا انبساط خطوة فى ليل داج؛ و نه گام برداشتن در شب ظلمانى. خطوه (به فتح) يك گام برداشتن است و اما (به ضم خاء) ما بين دو قدم است، يك دفعه باشد يا بيشتر.
داج: تاريك و ظلمانى. و از (اصمعى) نقل شده كه گفته: معناى ليل داج: شب تاريك فراگير است. زيرا گويند: دجى الأسلام؛ اسلام فراگير شد.
و شاعر گفته: و اليل داج كنفا جلبابه؛ تاريكى شب بر همه چيز دامن گسترانيد.
و لا غسق ساج؛ و نه شب تاريك آرام و خاموش. اين جمله عطف است بر جمله شخوص لحظة. جوهرى گفته: غاسق، شب است هنگامى كه سرخى افق نهان شود.
ساج دوام يافت و آرام گرفت. خداى تعالى فرموده: و اليل اذا سجى (738) ؛ سوگند به شب آن گاه كه آرام شود. آرى، چگونه بر خدا چيزى پنهان باشد حال آن كه خودش مى فرمايد: و ما تكون فى شأن و ما تتلوا منه من قرء ان و لا تعملون من عمل الا كنا عليكم شهودا اذ تفيضون فيه و ما يعزب عن ربك من مثقال ذرة الارض و لا فى السماء و لا اصغر من ذلك و لا اكبر الا فى كتب مبين (739) ؛ اى رسول ما (بدان كه تو) در هيچ حالى نباشى و هيچ آيه از قرآن تلاوت نكنى، و به هيچ عملى با امتت وارد نشويد جز آن كه ما همان لحظه شما را مشاهده مى كنيم و هيچ ذره اى در همه زمين و آسمان از خداى تو پنهان نيست و كوچك تر از ذره و بزرگ تر از آن هر چه هست همه در كتاب مبين حق (و لوح علم الهى) مسطور است.
سواء منكم من اسر القول و من جهر به و من هو مستخف باليل و سارب بالنهار (740) ؛ در پيش گاه علم ازلى اين كه شما سخن به سر گوييد يا آشكار، و آن كه در ظلمت شب است يا روشنى روز همه يكسان است.
يتفيأ عليه القمر المنير؛ كه ماه درخشان بر آن (شب تاريك) بر مى گردد. يتفيأ باز مى گردد. عليهيعنى بر آن شب ظلمانى و فراگير، يا شب آرام و دائم.
اولم يروا الى ما خلق الله شى ء يتفيوا ظلله عن اليمين و الشمائل سجدا لله و هم دخرون (741) ؛ آيا نمى بينند هر موجودى چگونه آثار واظله خود را به هر جانب مى فرستد و از راست و چپ همه به سجده خدا با كمال فروتنى مشغول اند.
و تعقبه الشمس ذات النور فى الأفول و الكرور؛ خورشيد تابان در پى آن مى آيد، و غروب و طلوع مى كند. أفول: غروب. كرور: رجوع و طلوع. خداى تعالى فرموده: و الشمس و ضحها * و القمر اذا تلها * و النهار اذا جلها * و اليل اذا يغشها (742) ؛ قسم به آفتاب و تابش هنگام رفعتش، قسم به ماه كه پيرو آفتاب تابان است، و قسم به روز هنگامى كه جهان را روشن سازد، و به شب وقتى كه عالم را در پرده سياهى كشد.
و فرموده است: و اليل اذا يغشى * و النهار اذا تجلى (743) ؛ قسم به ضشب تار هنگامى كه جهان را در پرده سياه بپوشاند، و قسم به روز هنگامى كه عالم را به ظهور خود روشن سازد.
و تقلب الأزمنة و االدهور من اقبال ليل مقبل و ادبار نهار مدبر؛ و نه گردش ايام و روزگاران، از آمدن شب و رفتن روز (هيچ كدام بر خدا پوشيده نيست).
و در نسخه مصرى تقلب آمده كه نادرست است، و صحيح: تقليب است.
خداى تعالى مى فرمايد: كلا و القمر * و اليل اذ ادبر * و الصبح اذا اسفر (744) ؛ چنين نيست، قسم به ماه (تابان) و قسم به شب تار چون باز گردد، و قسم به صبح (نبوت) چون جهان را روشن سازد.
شايد وجه اين كه امام (عليه السلام) لفظ اقبال روى آوردن را درباره شب، و لفظ ادبار پشت كردن را درباره روز به كار برده، با اين هر كدام از شب و روز اقبال و ادبار دارند اين باشد كه امور بيشتر اوقات بر خلاف مراد و خواسته انسان رخ مى دهد.
قبل كل غاية و مدة؛ خدا پيش از هر پايان و مدتى وجود داشته است.
بنابراين محال است كه نهايت و مدتى درباره خداى تعالى در نظر گرفته شود.
و كل احصاء و عدة؛ و قبل از هر شمارش و شمارى بوده است. بنابراين ممتنع است اين دو به خداى - جل و علا - نسبت داده شوند.

خدا، برتر از خيال و قياس
تعالى عما ينحله المحددون؛ بلند مرتبه است پروردگار از آن چه كه تحديد كنندگانش به او نسبت مى دهند. تعالى: بلند مرتبه و متعالى است. ينحله (به فتح) يعنى ادعا مى كنند.
المحددون: تحديد كنندگان خداى تعالى.
من صفات الأقدار؛ از داشتن خصوصيات اجسام. أقدار: اشيايى كه داراى اندازه و مقدار است.
و نهايات الأقطار؛ و اندازه و ابعاد. از طول و عرض و عمق.
و تأثل المساكن و تكمن الأماكن؛ و برگزيدن مساكن، و جا گرفتن در اماكن.
تاثل: برگزيدن و اتخاذ. تمكن الأماكن: اماكن را مكان خويش قرار دادن.
فالحد لخلقه مضروب؛ پس حد و اندازه مخصوص مخلوقات است. و خداى تعالى اجل از اين است كه تحديد شود.
و الى غيره منسوب؛ و آن ها به غير خدا نسبت داده مى شوند. بنابراين كسى كه به خدا حدى نسبت دهد دچار خطا شده است.
لم يخلق الأشياء من أصول أزلية و لا أوائل أبدية؛ خدا موجودات را از موادى ازلى و مبادى ابدى نيافريد. اين جمله مانند گفتار امام (عليه السلام) است در خطبه ديگر كه فرموده يى لا من شى ء خلق ما كان (745) ؛ آن چه آفريده از چيزى و ماده اى نبوده.

بيان كلينى (قدس سره) پيرامون گفتار امام (عليه السلام)
شيخ كلينى (قدس سره) پس از نقل آن گفتار امام (عليه السلام) آورده: حضرتش (عليه السلام) با اين جمله تمام ادله و شبهات ثنويه را رد نموده، زيرا مهم ترين دليل دو گانه پرستان در عدم حدوث عالم اين است كه مى گويند از اين بيرون نيست كه خدا اشيا را يا از چيزى آفريده و يا از هيچ، از چيزى آفريدن را كه قبول نداريد و خطاست و از هيچ آفريدن هم تناقص و محال است؛ زيرا كلمه من از چيزى را ثابت مى كند، و كلمه لا شى ء (هيچ) آن را نفى مى كند، ولى امير المؤمنين (عليه السلام) اين كلمه را با رساترين و صحيح ترين تعبير ادا نموده و فرموده: آن چه بوده از چيزى نيافريده. لفظ من را كه اثبات چيزى مى كند برداشته. و چيزى را هم نفى كرده است، زيرا آن چه را خدا پديد آورده از اصل و ماده نيافريده، چنان كه ثنويه گويند: خدا اشيا را از ماده اى قديم آفريده است. (746)

نظام احسن جهان هستى
بل خلق ما خلق فأقام حده، بلكه موجودات را خلق و ابداع نموده، و براى هر كدام حدى قرار داد. الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (747) ؛ خدا آن كسى است كه همه موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده و سپس به راه كمالش هدايت كرده است.
و صور فأحسن صوركم و اليه المصير (748) ؛ خدا شما آدميان را به زيباترين صورت بر نگاشت و بازگشت همه خلايق به سوى اوست.
الذى احسن كل شى ء خلقه و بدا خلق الانسن من طين (749) ؛ آن خدايى كه هر چيز را به نيكوترين وجه خلقت كرد و آدميان را نخست از خاك آفريد.
ليس لشى ء منه امتناع؛ هيچ موجودى را توان سرپيچى و امتناع در برابر خدانيست.
ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد * و ما ذلك على الله بعزيز (750) ؛ اگر بخواهد همه شما را به ديار عدم مى فرستد و خلقى از نوبه عرصه وجود مى آورد، و هيچ اين كار بر خدا دشوار نيست.
و لا له! طاعة شى ء انتفاع؛ و از اطاعت و فرمانبرى هيچ چيز سودى نمى برد.
و قال موسى ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد (751) ؛ و موسى گفت اگر شما و همه اهل زمين يك مرتبه كافر شويد خدا از همه بى نياز است.

احاطه كامل خدا بر گذشتگان و آيندگان
علمه بالأموات الماضين كعلمه بالأحياء الباقين؛ آگاهى او از مردگان گذشته مانند دانايى او به زندگان موجود است. و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستئخرين (752) ؛ و البته علم ما به همه گذشتگان و آيندگان شما احاطه كامل دارد.
و علمه بما فى السماوات العلى كعلمه بما فى الأرضين السلفى؛ علم او به آن چه در آسمان هاى بالاست با علم به آن چه در طبقات زيرين زمين است يك سان مى باشد.
و لله غيب السموات و الارض و اليه يرجع الامر كله (753) ؛ و هر چه در آسمان ها و زمين پنهان است همه براى خدا آشكار است و امور عالم همه راجع به خداست.
در خبر آمده: هنگامى كه حضرت داود (عليه السلام) در موقف عرفات ازدحام مردم را ديد بالاى كوه رفت و آن جا مشغول دعا و راز و نياز شد، پس جبرئيل به نزد او آمد و به او گفت: پروردگارت به تو مى فرمايد: آيا پنداشته اى كه كثرت آوازها موجب مى شود كه آوازها بر من پوشيده بماند. و آن گاه او را به شهر جده برد و به قدر پيمودن مسافت چهل شبانه روز در خشكى، و در عمق دريا فرو برد. ناگهان به سنگى رسيده آن را شكافت پس در ميان آن كرمى بود. و در اين موقع به او گفت: همانا پروردگارت مى فرمايد: من صداى اين كرم را در دل اين سنگ در قعر اين دريا مى شنوم، تو پنداشته اى كه كثرت آوازها مانع از شنيدن آن ها مى شود. (754)

20. از خطبه 176
لا يشغله شأن، و لا يغيره زمان، و لا يحويه مكان، و لا يصفه لسان، و لا يعزب عنه عدد قطر الماء، و لا نجوم السماء، و لا سوافى الريح فى الهواء، و لا دبيبب النمل على الصفا، و لا مقيل الذر فى اليلة الظماء، يعلم مساقط الأوراق، و خفى طرف الأحداق.
هيچ چيز خدا را به خود مشغول نمى سازد، زمان او را تغيير نمى دهد، مكان او را در بر نمى گيرد، زبان از وصف او ناتوان است، شماره قطرات آب، ستارگان آسمان، ذرات خاك كه باد در هوا مى پراكند، حركت مور بر روى سنگ صاف، لانه مورچه هاى ريز در شب تار هيچ كدام از خدا پوشيده و پنهان نيست، او از محل سقوط برگها و نگاه هاى زير چشمى انسان ها كاملا آگاه است.

خدا پيراسته از اوصاف مخلوقات
لا يشغله شأن؛ هيچ چيز خدا را به خود مشغول نمى سازد، يعنى خدا مانند مردم نيست كه مشغول شدن به كارى او را از كار ديگر باز دارد؛ مثلا اگر كسى از مردم مشغول خياطى باشد در همان حال نمى تواند نجارى كند، و زمانى كه با زيد سخن مى گويد نمى تواند با عمرو سخن گويد.
و لا يغيره زمان؛ زمان او را تغيير نمى دهد. آن گونه كه خلق را دگرگون مى سازد.
و لا يحويه مكان؛ مكان او را در بر نمى گيرد. لا يحويه: در بر نمى گيرد او را. يعنى آن گونه كه اجسام را در بر مى گيرد.
در خبر است يونس بن عبدالرحمن از امام كاظم (عليه السلام) از عروج پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به آسمان و سپس به سدرة المنتهى و آن گاه به حجاب هاى نور و گفت و گو مناجاتش با خداى سبحان در آن مكان، با آن خدا به مكان وصف نمى شود، پرسش نمود.
امام (عليه السلام) فرمود: همانا زمان بر خدا نمى گذرد، و خدا به مكان وصف نمى شود، بلكه خداى - عز و جل - خواسته به وسيله آن حضرت (عليه السلام) فرشتگانش و ساكنان آسمان ها را شرافت بخشد، و آنان را با مشاهده او گرامى دارد و از شگفتى هاى عظمت خود چيزهايى به او نشان دهد تا پس از هبوط از آن ها به مردم خبر دهد. (755)
و لا يصفه لسان؛ زبان از وصف او ناتوان است. قل لو كان البحر مدادا لكلمت ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمت ربى و لو جئنا بمثله مددا (756) ؛ اى رسول ما (به امت) بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند.