12. از خطبه 89
بعد ما مر:
الذى ابتدع الخلق على غير مثال امتثله، و لا مقدار احتذى عليه، من خالق معبود كان قبله، و أرنا من ملكوت قدرته، و عجائب ما نطقت به آثار حكمته، و اعتراف الحاجة من الخلق الى أن يقيمها بمساك قوته، ما دلنا باضطرار قيام الحجة له على معرفته، فظهرت فى البدائع التى أحدثها آثار صنعته، و أعلام حكمته، فصار كل ما خلق حجة له، و دليلا عليه، و ان كان خلقا صامتا فحجته بالتدبير ناطقة، و دلالته على المبدع قائمة.
امام (عليه السلام) در ادامه مطالب گذشته مى فرمايد:
خدا كسى است كه مجودات جهان آفرينش را آفريد بدون اين كه از كار ديگرى نمونه بردارى كند، و يا از نقشه و الگوى آفريننده پيش از خود اقتباس كند، خدا آن قدر از عظمت قدرتش و شگفتى هاى حكمتش كه موجودات جهان از آن ها حكايت دارد، و از نيازمندان مخلوقات و اعتراف آنان به وجود نيرويى كه با قدرت خويش آن ها را بر سر پا نگاهداشته به ما نمايانده كه دليل قطعى و برهان ضرورى بر معرفت و شناخت او مى باشد.
آثار صنعت و نشانه هاى حكمت او در همه پديده هايى كه به وجود آورده آشكار است.
بنابراين همه مخلوقات حجت و دليلى بر وجود خدا هستند، هر چند موجودى صامت باشند اما به زبان حال گوياى وجود آفريننده اى مدبر، و دليلى استوار بر وجود خالقى مبدع اند.
الذى ابتدع الخلق؛ خدا كسى است كه موجودات جهان آفرينش را بيافريد.
ابتدع: اختراع و نو آورى نمود. خداى تعالى مى فرمايد: بديع االسموات و الارض و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون (549) ؛ او آفريننده آسمان ها و زمين است.
على غير مثال امتثله؛ بدون اين كه كار ديگرى نمونه بردارى كند. زرگرى كه حلقه اى از سرب مى سازد و سپس بر همان منوال حلقه اى طلايى مى سازد. و مانند بنايى كه ابتدا نقشه ساختمان را مى كشد و سپس آن را پياده مى كند، و مانند كسى كه خشت و مصالح ساختمان را در قالب مى ريزد (ولى آفرينش خدا اين گونه نيست).
و لا مقدار احتذى عليه من خالق معهود كان قبله؛ و يا از نقشه و الگوى آفريننده اى پيش از خود اقتباس نمايد.
احتذى عليه يعنى نمونه و الگويى را در پيش رو قرار داد و از آن اقتباس نمود.
گويند: حذا النعل بالنعل و القذة بالقذة؛ اندازه گرفت كفش و تير را با تير و قذه پر تير است. در نسخه مصرى به جاى معبود، معهود آمده كه نادرست است، و معناى جمله اين است كه خداوند بمانند مخلوقى صنعتگر نيست كه معمولا از صنعتگر مخترع پيش از خود پيروى مى كند.

نشانه هاى فراوان بر وجود خالق هستى
و أرانا من ملكوت قدرته؛ خدا آن قدر از عظمت قدرتش بهما نمايانده.
خداى تعالى مى فرمايد: و من ءايته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون (550) ؛ يكى از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه (پدر) شما آدميان را از خاك خلق كرد، سپس كه (به توالد) بشرى شديد در همه روى زمين منتشر گشتيد.
پس آيا قدرتى بالاتر و نيرومندتر از اين يافت مى شود كه خاك را انسانى زنده قرار دهد؟!
و عجائب ما نطقت به آثار حكمته؛ و از شگفتى هاى حكمتش كه موجودات جهان از آن ها حكايت دارد. و من ءايته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لأيت لقوم يتفكرون (551) ؛ و باز يكى از آيات لطف الهى آن است كه براى شما از جنس خودتان جفتى بيافريد كه در كنار او آرامش يافته و با هم انس گيريد و ميان شما رأفت و مهربانى برقرار فرمود، و در اين امر نيز براى مردم با فكرت ادله علم و حكمت حق آشكار است.
پس آيا حكمتى عجيب تر از اين يافت مى شود؟! اگر همسران مردم از نوع خودشان نبودند از آنان نفرت پيدا كرده وسيله آرامش و سكون آنان نمى شدند و زنان نيز از همسران خود متنفر گشته به وسيله آنان سكون و آرامش نمى يافتند هم چنان كه اگر خداوند ميان زن و مرد مودت و مهربانى قرار نمى داد چگونه مردان رنج و سختى كار و تأمين مايتحاج زندگى و اداره خانواده را تحمل مى كردند، و چگونه زنان رنج و سختى وظايف شوهر دارى را به جان و دل مى خريدند.و مواردى بى شمار ديگر از مظاهر قدرت الهى و حكمت هاى عجيبى كه در ميان خلق خود پديد آورده كه از حد افزون و از شماره بيرون است.
و اعتراف الحاجة من الخلق الى أن يقيمها بمساك قدرته ما دلنا باضطرار قيام الحجة له على معرفته؛ و از نيازمندى مخلوقات و اعتراف آنان به وجود نيرويى كه با قدرت خويش آن ها را بر سر و پا نگاه داشته (به ما نماينده) كه دليل قطعى و برهان ضرورى بر معرفت و شناخت او مى باشد... . يعنى تمام مخلوقات با زبان حال چنين اعترافى را دارند.
در تمام نسخه ها الى ان وارد شده (552) ول يظاهرا صحيح الى من، مى باشد.
خداى تعالى فرموده: ان الله يمسك السموات و الرض ان تزولا و لئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده انه كان حليما غفورا (553)
؛ محققا خدا آسمان ها و زمين را از اين كه نابود شود نگاه مى دارد و اگر رو به زوال نهند گذشته از او هيچ كس آن ها را محفوظ نتواند داشت.
لفظ ما مفعول دوم أرانا مى باشد. على معرفته يعنى اينها دليل بر پى بردن به وجود و قدرت و حكمت خدا است.

نشانه هاى حكمت خدا در همه پديده ها
و ظهرت فى البدائع التى أحدثها آثار صنعته و أعلام حكمته؛ آثار صنعت و نشانه هاى حكمت خدا در همه پديده هايى كه به وجود آورده آشكار است. اين گونه در نهج البلاغه (554)آمده، ولى ظاهرا فقراتى از آن افتاده است؛ زيرا اول اين جمله چندان ارتباطى با جملات قبل ندارد و گواه بر اين افتادگى روايت توحيد است كه در آن پيش از جمله و ظهرت چنين آمده است: الذى صدرت الأمور عن مشيئته، و تصاغرت عزة المتجبرين دون جلال عظمته، و خضعت له الرقاب، و عنت الوجوه من مخافته (555) ؛ خدايى كه مه امور با اراده و مشيت او صادر گشته، و عزت گردنكشان در برابر شكوه و عظمتش ناچيز است، و گردن ها براى او خاضع، و بزرگان عالم همه از ترس او در پيشگاهش خوار و ذليل اند.
فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه؛ بنابراين همه مخلوقات حجت و دليلى بر وجود خدا هستند. شاعر گفته:

فوا عجبا كيف يعصى الأله        أم   كيف   يجحده  iiالجاحد
و  فى  كل  شى  ء له iiآية        تدل    على    أنه    iiواحد

(556)
شگفتا: چگونه خداوند نافرمانى مى شود و يا چگونه منكران او را انكار مى كنند، حال آن كه تمام موجودات از او نشانى داشته كه دليل بر يگانگى اوست.
و ان كان خلقا صامتا فحجته بالتدبير ناطقة و دلالته على المبدع قائمة؛ هر چند موجودى صامت باشند اما به زبان حال گوياى وجود آفريننده اى مدبر و دليل استوار بر وجود خالقى مبدع اند. در نسخه ابن ميثم (557) و ان كان صامتا آمده بدون خلقا.
بالتدبير يعنى: به وجود مدبرى براى خلايق. ناطقة يعنى گويا با زبان حال. على البدع يعنى، بر اين كه خداى تعالى مبدع و آفريننده خلايق است. قائمة يعنى: استوار، به گواهى عقل ها. بعضى در توصيف نرگس گفته:
عيون  فى جفون فى iiفنون        بدت  فأجاد  صنعتها iiالميلك
بأبصار    التغنج    iiلامحات        كأن   حداقها   ذهب  سبيك
على غصن الزمرد مخبرات        بأن   الله   ليس  له  iiشريك

چشم هايى است اندرون پلك ها كه به گونه اى مختلف آشكار گشته، چه زيبا خداوند پادشاه هستى آن ها را پديد آورده به ناز و كرشمه چشمك مى زنند كه گويى حلقه آن ديدگان طلاى خالص است بر شاخه زمردين اعلام مى دارند كه خدا را شريك نيست.

13. از خطبه 89
بعد ما مر:
فأشهد أن من شبهك بتاين أعضاء خلقك و تلاحم حقاق مفاصلهم المحتجبة لتدبير حكمتك، لم يعقد غيب ضميره على معرفتك، و لم يباشر قلبه اليقين بأنه لا ند لك، و كأنه لم يسمع تبرؤ التابعين من المتبوعين، اذ يقولون: (تالله ان كنا لفى ظلال مبين اذ نسويكم برب العالمين).
كذب العادلون بك اذ شبهوك بأصنامهم، و نحلوك حلية المخلوقين بأوهامهم، و جزء وك تجزئة المجسمات بخواطرهم، و قدروك على الخلقه المختلفة القوى بقرائح عقولهم.
و أشهد أن من ساواك بشى ء من خلقك فقد عدل بك، و العادل بك كافر بما تنزلت به محكمات آياتك، و نطقت عنه شواهد حجج بيناتك.
و أنك أنت الله الذى لم تتناه فى العقول، نتكون فى مهب فكرها مكيفا، و لا فى رويات خواطرها فتكون محدودا مصرفا.
امام (عليه السلام) در خطبه 89 در ادامه مطالب قبل مى فرمايد:
شهادت مى دهم آن كس كه تو را به مخلوقى تشبيه كند كه داراى اعضاى گوناگون و مفاصل به هم پيوسته اى است كه با تدبير حكيمانه تو (در زير پوست و گوشت) پنهان است تو را آن چنان كه بايد نشناخته و به يگانگى و بى همتايى تو يقين ننموده است و گويا بيزارى پيروان گمراه را (در روز قيامت) از رهبران فاسد خود نشنيده كه گويند: به خدا سوگند در گمراهى بسيار آشكارى بوديم كه شما بت ها را مى پرستيديم.
دروغ گفتند آنان كه از تو عدول كرده و تو را بت هاى خود تشبيه نمودند، و با اوهام باطل خود نسبت مخلوقين به تو دادند، و با پندارهاى باطل خويش تو را مانند اجسام داراى اجزا دانستند، و با عقل قاصر خود تو را با مخلوقات سنجيده و براى تو قواى گوناگونى قائل شدند.
گواهى مى دهم آن كس كه تو را با چيزى از آفريده هايت مساوى بداند از تو روى برگردانده و كسى كه از تو به ديگرى رو كند به آيات محكم قرآن و شواهد روشن براهين عقلى كافر گشته است.
تو خدايى هستى كه عقل ها توان درك كنه تو را نداشته تا در مسير وزش انديشه هاى بشرى كيفيت و چگونگى داشته و يا در افكار محدود آنان داراى تغيير و انتقالى باشى.

خدا منزه از تشبيه به مخلوق
فأشهد؛ گواهى مى دهم. امام (عليه السلام) به منظور تأكيد مطلب از گواهى خود خبر داده نظير گفتار حضرت هود (عليه السلام) به قوم خود كه فرمود: انى اشهد الله و اشهدوا انى برى ء مما تشركون * من دونه (558) ؛ هود به آن ها گفت: من خدا را گواه مى گيرم و شما هم گواهى دهيد كه از اين پس من از شما و خدايانى كه غير خداى يكتا مى پرستيد بيزارم... .
أن من شبهك بتباين أعضاء خلقك؛ آن كس كه تو را به مخلوقى كه داراى اعضاى گوناگون است تشبيه كند. بعضى از اعضاء بدن فرداند و بعضى جفت.
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: سر از اعضاء فرد آدمى است اگر انسان بيش از يك سر مى داشت به مصلحت او نبود، آيا نمى بينى كه اگر با سر ديگر مى بود هر آينه آن زياد خواهد بود بر او بدون آن كه به آن احتياج داشته باشد، زيرا حواسى كه آدمى به آن محتاج است در يك سر مجتمع است. اگر انسان داراى دو سر بود در حقيقت به دو بخش تقسيم مى شد، اگر با يك سر سخن گويد سر ديگر معطل خواهد بود، اگر مى خواست با هر دو سر يك حرف را به زبان بياورد پس يكى از آن دو اضافى بود. و اگر با يكى سخن گويد به غير سخنى كه با ديگرى گويد شنونده نمى دانست به كدام يك از آن دو سر توجه كند، و با اين وجود ناهم آهنگى و مشكلات بسيارى براى انسان پيش مى آمد. دست ها در بدن از اعضاى جفت هستند. و خيرى نيست در آن كه آدم يك دست داشته باشد، زيرا در انجام كارهايش دچار مشكلات زيادى مى شد؛ نمى بينى كه نجار و بنا اگر يك دست ايشان شل شود نمى توانند صنعت و كار خود را انجام دهند و اگر با سختى و مشقت انجام دهند استوار نبوده مانند كسى نخواهد بود كه دو دست دارد و با هر دو كار مى كند. (559)
و تلاحم حقاق مفاصلهم المحتجبة؛ و مفاصل به هم پيوسته كه با تدبير حكيمانه تو (در زير پوست و گوشت) پنهان است.
تلاحم: تلاصق و چسبيدگى. از تلاحمت الشجه يعنى: به هم آمد شكستگى سر و بهبود يافت. حقاق جمع حق (به ضم).
در جمهره آورده: حق سر بازو و كه در آن كناره كتف است، و سر نشيمنگاه (560) كه در آن استخوان ران است. و در لسان گودال سر كتف را هم گفته است. (561)
المحتجبه: پوشيده و نهان از ديده ها.

جمجمه محافظ مغز
در توحيد مفضل آمده: اگر دماغ و مغزى كه در سر است براى تو گشوده شود خواهى ديد كه آن با لايه هاى گوناگون پوشيده شده است تا از حوادث آسيبى نبيند و سالم بماند و تكان نخورد، و مى ديدى كه جمجمه مانند كلاه خود است كه مغز آدمى را از آسيب ديدن در برابر ضربه ها نگه مى دارد، و بر روى پوست سر مو رويانيده تا محافظتى باشد براى سر و آن را از سرما و گرماى شديد محافظت نمايد، به راستى چه كسى اين گونه مغز را محافظت كرده جز آن خداوندى كه آن را آفريده و منبع حواس آدمى گردانيده كه سزاور محافظت كرده جز آن خداوندى كه آن را آفريده و منبع حواس آدمى گردانيده كه سزاوار محافظت و حراست است به سبب علو منزلت و بلندى درجه و علو مرتبت كه نسبت به ساير اجزاى بدن دارد. اى مفضل! به پلك چشم فكر كن! ببين چگونه مانند پرده اى روى چشم را مى پوشاند و در كنار چشم حلقه ها و بندهايى قرار داده شده تا هر گاه خواهند بالا كشند.
و ديده را در ميان غارى قرار داده و به وسيله آن پرده و موهاى مژه كه بر آن رويانيده محافظت نموده است.
اى مفضل! چه كسى غير از خدا دل را در ميان سينه قرار داده و پنهان كرده، و با لايه اى محكم آن را پوشانيده، و به وسيله دنده ها و گوشت و پوست كه بر روى دنده ها رويانيده دور آن را حصارى كشيده تا از آسيب ها حفظ شود. (562)
لتدبير حكمتك؛ به جهت تدبير حكيمانه تو. در تباين اعضاى بدن كه بعضى از آن ها فرد آفريده شده و بعضى جفت و هم آهنگى و اتصال مفاصل پوشيده بدن، آن گونه كه قبلا شرح آن ها را دانستى.
ابن ابى الحديد در ذيل اين فراز آورده: بعضى لفظ المحتجبة را المحتجة نقل كرده اند و هر دو صحيح است، اما كسى كه المحتجة گفته مقصودش اين است كه لطافت و ظرافتى كه در تلاصق مفاصل پوشيده به كار رفته حجت و دليلى است بر تدبير حكيمانه ذات اقدس الهى. و كسى كه المحتجبة خوانده مقصودش مفاصل پوشيده و پنهان است، زيرا تركيب و التصاق مفاصل بدن مخفى و پنهان است. (563)
مؤلف: واژه صحيح المحتجبة است، زيرا ابن ميثم كه نسخه اش به خط سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) است المحتجبة نقل كرده (564) و در توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) نيز به همين كيفيت آمده است. (565)
و اين را دانستى كه تدبير حكيمانه الهى كه امام (عليه السلام) به آن اشاره فرموده راجع به مجموع كلام است، نه خصوص جمله تلاحم حقاق المفاصل.
در هر حال، اين قسمت از كلام امام (عليه السلام) كه راجع به تدبير حكيمانه خدا در آفرينش اعضا و مفاصل بدن است مطلبى ضمنى است زيرا امام (عليه السلام) در مقام انكار تشبيه خالق به مخلوق است. به مانند اين كه گاهى محور سخن زشتى كردار و اعتقاد قائلان به تشبيه بيان فرموده است.
لم يعقد غيب ضميره على معرفتك؛ تو را چنان كه بايد نشناخته است. يعنى: آن كس كه خدا را به خلق تشبيه كرده اگر چه مدعى شناخت توست ولى در حقيقت تو را نشناخته زيرا آن چه به گمان خويش پروردگار دانسته پروردگار نمى باشد.

ماجراى قتل احمد بن نصر به دست واثق
هنگامى كه واثق - خليفه عباسى - احمد بن نصر خزاعى را متهم به قيام و شورش عليه خويش نمود مأموران وى را دست گير نموده به نزدش آوردند. واثق به او گفت: رها كن آن چه را كه سبب گرفتارى تو شده، آيا تو خدايت را در قيامت مى بينى؟ گفت: اين گونه روايت شده است. واثق گفت: واى بر تو آيا خدا به سان اشياء محدود و داراى جسم كه مكان او را در بر مى گيرد و در دايره ديد چشم محصور مى گردد ديده مى شود، من به پروردگارى كه داراى چنين اوصاف و ويژگى هايى است كافرم.
ابن ابى داود درباره او وساطت كرد و به واثق گفت: او پير سالخورده خرفتى است كه شايد بيمار است و يا عقلش را از دست داده. واثق گفت: چنين نيست، بلكه او كفر درونى اش را آشكار ساخته و بر اعتقادش پا بر جاست. و سپس شمشير خواست و گفت: هر گاه به سوى اين كافر حركت كردم كسى به همراه من نيايد، زيرا من از اين گام هائى كه به سوى اين كافر بر مى دارم از خدا اميد ثواب دارم، كافرى كه پروردگارى را مى پرستد كه ما نمى پرستيم و او را با اوصافى معرفى مى كند كه ما نى شناسيم. پس به سوى او رفت تا اين كه گردنش را زد. (566)

گفتار خطيب حشوى
و خنده آور اين كه خطيب حشوى دو خواب در مدح همين احمد بن نصر جعل كرده است: يكى اين كه او را در خواب ديدند كه گفت: خدا را ديدار كردم و او به صورت خنديد.
و ديگر آن كه او را در خواب ديدند كه گفت: به خاطر خدا خشمگين شدم و او ديدارش را بر من مباح نمود. تعالى الله عما يقول الظالمون علوا كبيرا.
و نيز در عنوان حسين بن شبيب خبرى از ابو بكر صيدلانى از ابو بكر مروزى به اسنادش از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده كه فرمود: كرسى جايگاهى است كه پروردگار بر روى آن مى نشيند و بدن او تنها به مقدار چهار انگشت از آن زيادتر مى باشد، و داراى صدايى است به مانند صداى رحل تازه.
و سپس آورده: كسى كه اين خبر را رد كند تنها خواسته بر (ابو بكر مروزى) و (ابو بكر بن سلم)، ناقلان خبر - طعن زده آنان را تكذيب كند!!
آرى دو فردى كه مشهور به فساد و خلاف بوده اند و عجب آور اين كه آن حشوى بر ادله عقلى و بر گفتار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خدشه وارد مى كند و به گروهى حشوى ناصبى و معتقد به عقاديدى كه تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الأرض و تخر الجبال هدا (567) ؛ نزديك است از اين گفته زشت آسمانها از هم فرو ريزد، و زمين بشكافد، و كوه ها متلاشى گردد. اتكاء و اعتماد مى نمايد.

نشانه هاى آشكار وجود خدا
حضرت امام رضا (عليه السلام) مى فرمايد: خدايا نشانه هاى وجود تو آشكار است و چگونگى و هيئت تو پنهان، از اين رو افرادى تو را نشناخته براى تو اندازه و مقدار قائل گشته اند حال آن كه تقدير و بيان اندازه بر خلاف اوصافى است كه براى تو گفته اند، و من اى خدا از كسانى كه تو را با تشبيه - به مخلوق - مى جويند بيزارم. (568)
و لم يباشر قلبه اليقين بأنه لا ندلك؛ (چنين كسى) به يكتايى و بى همتايى تو يقين ننموده است. ند: مثل و مانند.

بعضى از استدلال هاى مشبهه
آرى اين قبيل افراد تنها به پندارهايى بى اساس و مطالبى پوچ استناد و اعتماد نموده اند و از جمله اين كسان ابو اسماعيل هروى است كه در انديشه هاى واهى خويش به مطالبى استدلال نموده كه با مقصودش فاصله بسيار دارد؛ به طور نمونه آن جا كه خداى تعالى در قرآن مجيد در مقام عيب جويى از بتان به اين كه نه پايى دارند كه با آن راه بپيمايند، نه دستى كه با آن كارى انجام دهند، نه چشمى كه با آن ببينند، نه گوشى كه با آن بشنوند كه مى فرمايد: الهم ارجل يمشون بها امير المؤمنين لهم ايد يبطشون بها امير المؤمنين لهم اعين يبصرون بها امير المؤمنين لهم ءاذان يسمعون بها (569) . و نيز مى فرمايد: ان تدعوهم لا يسمعوا دعاء كم... (570) ؛ اگر آن ها را بخوانيد نشنوند... .
و فرموده: الم يروا انه لا يكلمهم و لا يهديهم سبيلا... (571) ؛ آيا نديدند كه آن مجسمه بى روح با آن ها سخنى نمى گويد و به راهى آن ها را هدايت نمى كند.
و فرموده: افلا يرون يرجع اليهم قولا (572) ؛ آيا اين گوساله پرستان نمى نگرند كه هيچ سخنى از اين گوساله به آن ها بر نمى گردد.
مى گويد: از مجموع اين آيات بر مى آيد كه وجود چنين اوصافى در ذات بارى تعالى حقيقت داشته به آن ها ستايش مى شود. (573)
و پاسخ اين شبهه اين است كه عيب جويى از بتان به نداشتن اعضا و جوارح مستلزم اين نيست كه وجود اعضا و جوارح در ذات حق تعالى حقيقت داشته به آن ها ستوده مى شود، وگرنه لازمه اش اين است كه همه افراد بشر خدايان باشند چرا كه خداوند در مقام توبيخ و تقبيح كردار زشت بت پرستان بر معبودهاى ايشان عيب گرفته كه آن ها جماد بوده و مانند انسانها داراى صفات بشرى و اعضا و جوارح نيستند، پس چگونه آن ها را مى پرستند و البته اين موضوع منافات با اين مطلب ندارد كه تنها خداى متعال است كه بدون داشتن اعضا و جوارح ظاهرى جامع جميع صفات كماليه مى باشد.

بيزارى پيروان گمراه از معبودان خود
و كأنه لم يسمع تبرؤ التابعين من المتبوعين اذ يقولون (تالله ان كنا لفى ضلل مبين * اذ نسويكم برب العلمين) (574) ؛ و گويا بيزارى گمراه را (در روز قيامت) از رهبران فاسد خود نشنيده كه مى گويند: به خدا سوگند در گمراهى بسيار آشكارى بوديم كه شما بت ها را مى پرستيديم.
اين دو آيه در سوره شعراء است و قبل از آن ها چنين است: قالوا و هم فيها يختصمون (575)؛ در دوزخ به مجادله و خصومت با يكديگر گويند... و مقصود از تابعين در اين فراز گمراهان، و از متبوعين معبودهايى است كه جز خداى سبحان مى پرستند.
خداى تعالى مى فرمايد: و برزت الجحيم للغاوين * و قيل لهم اين ما كنتم تعبدون * من دون الله هل ينصرونكم او ينتصرون (576) ؛ و دوزخ را بر گمراهان پديد گردانند، و آن روز به كافران گفته شود بت هايى كه مى پرستيديد به كجا شدند، آيا مى توانند به شما اينك يارى كرده يا از جانب شما دفاع كنند.
و خطاب امام (عليه السلام) در اين فراز اگر چه با يكتا پرستان است و آيات قرآن درباره مشركان اما از آن جا كه آن مخاطبان، خدا را به خلق تشبيه نموده در زمره كسانى قرار گرفته اند كه غير خدا را با خدا شريك دانسته و در واقع مشرك شده اند. چنانچه آن حضرت (عليه السلام) مى فرمايد:
كذب العادلون بك اذ شبهوك بأصنامهم؛ دروغ گفتند آنان كه از تو عدول كرده و تو را به بت هاى خود تشبيه نمودند. و خدا را داراى جسم دانستند. در توحيد صدوق به جاى با صنامهم، با صنافهم آمده است. (577)
و نحلوك حيلة المخلوقين بأوهامهم؛ و با اوهام باطل خود نسبت مخلوقين به تو دادند.
نحوك حيلة المخلوقين يعنى: به باطل درباره تو مطالبى ادعا نمودند و به تو نسبت هايى دادند كه آفريدگار از آن ها منزه است، و هيچ گاه به عقل خود مراجعه نكردند.
و جزءوك تجزئة المجسمات بخواطرهم و قدروك على الخلقة المختلفة القوى بقرائح عقولهم؛ و با پندارهاى باطل خود تو را مانند اجسام داراى اجزا دانستند و با عقل قاصر خود تو را با مخلوقات سنجيده و براى تو قواى گوناگون قائل شدند. عقولهم يعنى با عقل هاى ناقص خود، و مقصود به وسيله استنباط عقول ضعيفشان مى باشد و اصل در لفظ قريحه اول آبى است كه از چاه بر مى آيد.

بعضى عقايد گروه هاى مشبهه
دوانى گفته: قائلين به تشبيه چند گروه اند: بعضى مى گويند: خدا حقيقتا داراى جسم است. اين گروه هم نظريات مختلف دارند بعضى گفته اند: او مركب از گوشت و خون است. برخى گفته اند: او شى ء نورانى است به مانند قطعه نقره سفيد به طول هفت وجب به وجب هاى خودش. و عده اى گفته اند: او به شكل بشر است و بعضى گفته اند: او جوانى است زيبا، داراى زلف و موى مجعد، و دسته اى گفته اند: او مرد بزرگ سالى است كه موى سر و ريشش سياه و سفيد است و بعضى گفته اند: او در جهت فوق، مماس با روى بالايى عرش است، و حركت و انتقال او امكان پذير و عرش از زير پاى او صدايى مى كند به مانند صداى رحل تازه از زير پاى سوار سنگين وزن و بدن او به مقدار چهار انگشت بزرگ تر از عرش است. و بعضى گفته اند: موازى با عرش است ولى با آن تماس ندارد و بين آن ها فاصله محدودى است. و بعضى گفته اند: فاصله نامحدود. (578) و ديگر خرافه هايى كه در اين زمينه اظهار داشته اند. و تعالى عما يقولون علوا كبيرا؛ خدا بس متعالى است از آن چه كه ظالمان به او نسبت مى دهند.

تشبيه خدا به خلق موجب كفر
و أشهد أن من ساواك بشى ء من خلقك فقد عدل بك و العادل بك كافر بما تنزلت به محكمات آيات؛ گواهى مى دهم آن كس كه تو را با چيزى از آفريده هايت مساوى بداند از (عظمت و جلال) تو روى برگردانده و كسى كه از تو به ديگرى روى آورد به آيات محكم قرآن كافر گشته است. خداى تعالى مى فرمايد: اءله مع الله بل هم قوم يعدلون (579) ؛ آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست (هرگز خدايى نيست) لكن اين مشركان روى از خدا مى گردانند.
و لا تتبع اهواء الذين كذبوا بايتنا و الذين لا يؤمنون بالأخرة و هم بربهم يعدلون (580)؛ و پيروى از هواى نفس آن ها مكن كه آن ها آيات خدا را تمذيب كرده و به قيامت ايمان نمى آورند و از خداى خود به سوى بتان بر مى گردند.
ثم الذين كفروا بربهم يعدلون (581) ؛ باز كافر به خداى خود شرك مى آورند.
و نطقت عنه شواهد حجج بيناتك؛ و (نيز) به شواهد روشن براهين عقلى تو (كافر گشته).
عقل هايى كه مى گويد محال است اين كه خالق به مانند مخلوقاتش باشد.
و أنك أنت الله الذى لم تتناه فى العقول؛ تو خدايى هستى كه عقل ها توان درك كنه ذات تو را ندارند.
به علت قصور عقل ها از احاطه بر تو.
فتكون فى مهب فكرها مكيفا؛ تا در مسير وزش انديشه هاى بشرى كيفيت داشته باشى.
يعنى در مسير وزش بادها انديشه هاى بشرى مانند بسيارى از اشيا براى تو كيفيت و شكل ترسيم شود.
و لا رويات خواطرها فتكون محدودا مصرفا؛ و يا در افكار آنان محدود و داراى تغيير و انتقال باشد.
رويات خاطرها يعنى تفكر و انديشه عقل ها در امور. محدودا مصرفا يعنى خدا به مانند آفريدگانش محدود و دست خوش تغيير و انتقال نمى باشد.
در خبر آمده: مردى از امير المؤمنين (عليه السلام) پرسيد معبود كجاست؟ امام (عليه السلام) به او فرمود: درباره خدا گفته نمى شود (كجاست؟) زيرا او كجايى و مكان را پديد آورده، و هم چنين گفته نمى شود چگونه است؟ زيرا او چگونگى را شكل داده، و گفته نمى شود چيست او؟ زيرا او ماهيت و چيستى را آفريده است. منزه است خداى بزرگى كه زيركى هاى هوشمندان در لابه لاى امواج عظمت او سرگردان است و خردها از بيان ازليتش درمانده و عقل ها در افلاك ملكوت او حيران است. (582)

داستان يكى از بزرگان حشويه
از يكى از زاهدين و بزرگان حشويه نقل شده كه گويد: روزى مردى نفت فروش به همراه نوجوانى خوشر و با موهاى مجعد و با اوصافى كه آنان براى پروردگارشان ابراز مى دارند مى گذشت، حشوى به آن نوجوان چنان خيره شده بود كه آن مرد درباره او گمانى برد، از اين رو شبانه به همراه نوجوان پيش او رفته به وى گفت: ديدم به اين نوجوان بسيار نگاه مى كرديد اينك او را نزد شما آورده ام... . حشوى خشمگين شد و گفت: منظوررى نداشته ام و علت آن نگاه هاى مكرر من اين بوده كه من اعتقاد دارم خداوند به شكل و قيافه اين نوجوان به زمين فرود مى آيد به همين جهت گمان مى كردم او خداست، آن مرد به او گفت: به خدا سوگند! اين شغلى كه من دارم به مراتب از زهد تو با آن اعتقادى كه تو داراى بهتر و مقدس تر است. (583)

خدا به صورت نوجوانى زيبا!
و نيز آورده: گروهى از حشويه معتقدند كه خدا هر شب جمعه به صورت نوجوانى سوار بر الاغى در بغداد فرود مى آيد حتى اين كه بعضى از اين گروه بر پشت بام خانه خود آخورى بسته و هر شب جمعه آن را پر از كاه و جو مى كرده به اين اميد كه خدا با الاغش بر پشت بام خانه اش فرود آمده الاغ مشغول خوردن شده و پروردگار نيز ندا دهد؟ آيا توبه كارى هست؟! آيا استغفار كننده اى هست؟! (584)

14. از خطبه 89
بعد ما مر:
قدر ما خلق فأحكم تقديره، و دبره فألطف تدبيره، و وجهه لوجهتة فلم يتعد حدود منزلته، و لم يقصر دون الانتهاء الى غايته، و لم يستصعب اذ أمر بالمضى على ارادته.
و كيف و انما صدرت الأمور عن مشيئتة، المنشى أصناف الأشياء بلا روية فكر آل اليها، و لا قريحة غريزة أضمر عليها، و لا تجربة استفادها من حوادث الدهور، و لا شريك أعانه على ابتداع عجائب الأمور.
فتم خلقه، و أذعن لطاعته، و أجاب الى دعوته، و لم يعترض دونه ريث المبطى، و للا أناة المتكى، فأقام من الأشياء أودها، و نهج حدودها، و لاءم بقدرته بين متصادها، و وصل أسباب قرائنها.
و فرقها أجناسا مختلفات فى الحدود و الأقدار، و الغرائز و الهيئات، بدايا خلائق أحكم صنعها، و فطرها على ما أراد و ابتدعها.
امام (عليه السلام) در خطبه 89 در ادامه مطالب قبل مى فرمايد:
خدا مقدرات خلق را به طور متقين تقدير نمود و امورش را بل لطافت تدبير كرد و هر كدام را در مسير آفرينش خود قرار داد پس هيچ يك از حدودى كه برايش قرار داد تجاوز نكرد و براى رسيدن به هدف نهايى كوتاهى ننمود و اجراى خدا را دشوار نشمرد.
و چگونه تواند از اراده او سر كشى كند كه تمام كارها به مشيت او انجام گرفته است؛ او خدايى است كه انواع گوناگون موجودات را بدون مراجعه به انديشه يا غريزه و يا تجربه اى از حوادث روزگاران، و يا كمك گرفتن از شريكى كه او را در پيدايش امور شگفت آور جهان كمك نموده باشد خلق كرده است.
پس تمام موجودات طبق فرمانش به وجود آمد و سر تسليم در برابر او فرود آورد، و دعوتش را اجابت كرد. و هيچ گاه كندى و درنگ بعض آفريده ها در وجودشان و پيدايش آن ها در موعد مقررشان در برنامه هاى خدا تأثير نداشت، پس كجى و انحراف اشياء را راست و مرزهاى هر كدام را روشن ساخت، و با قدرت خويش ميان اشى ء متضاد سازش ايجاد نمود و اسباب ارتباط و هماهنگى آن ها را فراهم ساخت، و موجودات را به اجناس و انواع مختلف از جهت حدود، اندازه ها، غرايز و شكل ها تقسيم نمود. مخلوقاتى شگفت آور كه خدا در آفرينش آن ها نهايت تدبير و استحكام را به كار برده و بر طبق اراده و خواست خويش آن ها را ابداع و ايجاد فرموده است.

تقدير و تدبير متقن امور خلق
قدر ما خلق فأحكم تقديره؛ خدا مقدرات خلق را به طور متقن تقدير نمود. در نسخه مصرى فألطف آمده، ولى صواب فأحكم مى باشد چنانچه در ساير نسخه ها آمده است. (585)
فالق الاصباح و جعل اليل سكنا و الشمس و القمر حسبانا ذلك تقدير العزيز العليم (586)؛ خداست شكافنده پرده صبحگاهان و شب را براى آسايش خلق او مقرر داشته و خورشيد و ماه را به نظمى معين به گردش در آورده، اين خداى مقتدر داناست.
يى سبحن الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون * و ءاية لهم اليل نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون * و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم * و القمر قدرنه منازل حتى عاد كالعرجون القديم (587)
؛ منزه است خدايى كه همه ممكنات عالم را جفت آفريده چه از نباتات و چه از نفوسى بشر و ديگر مخلوقات كه شما از آن آگاه نيستيد. و آيت ديگر براى خلق در اثبات قدرت حق وجود شب است كه ما چون (پرده) روز را از آن بر گيريم ناگهان همه را تاريكى فرا مى گيرد، و نيز خورشيد (تابان) كه بر مدار معين خود دايم بى هيچ اختلاف به گردش است برهان ديگر بر قدرت خداى داناى مقتدر است و نيز گردش ماه را كه در منازل معين مقدر كرديم تا مانند شاخه خرما (زرد و لاغر به منزل اول) باز گردد بر قدرت حق برهان ديگر است.
و دبره فألطف تدبيره؛ و امورش را با لطافت تدبير كرد. در نسخه مصرى فأحكم آمده ولى صواب فألطف مى باشد چنان چه در ساير نسخه ها آمده است.
قل ءانكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين و تجعلون له اندادا ذلك رب العلمين * و ججعل فيها روسى من فوقها و برك فيها و قدر فيها اقواتها فى اربعة ايام سواء للسائلين (588) ؛ اى رسول! مشركان را بگو كه شما به خدا كه زمين (جهان را) در دو روز بيافريده كافر مى شويد و براى او مثل و مانند قرار مى دهيد، او خداى جهانيان است و او روى زمين كوه ها را بر افراشت و انواع بركات و منابع بسيارى در آن قرار داد و قوت و ارزاق اهل زمين را در چهار روز (براى هر شهر و ديارى) مقدر و معين فرمود، و روزى طلبان را يكسان در كسب روزى خود گردانيد.
و در دعاى رؤيت هلال آمده: سبحانه ما أعجب ما دبر فى أمرك، و ألطف ما صنع فى شأنك، جعلك مفتاح شهر حادث لأمر حادث (589) ؛ منزه از نقايص است خدايى كه چه شگفت آميز در امر تو تدبير به كار برده، و در آفرينشت چه لطافت و ظرافت اعمال نموده، تو را كليد گشودن ماهى نو براى پديده اى نو قرار داده است.

گفتار امام صادق (عليه السلام) راجع به حواس پنج گانه و نعمت هاى ديگر بدن
در توحيد مفضل آمده: امام صادق (عليه السلام) فرموده: اى مفضل! اكنون به اين حواس پنج گانه انسان (بينايى، شنوايى، بويايى، چشايى و لامسه) كه به طور خاصى در خلقت او به كار رفته و به وسيله آن ها بر ديگر مخلوقات شرافت و برترى يافته دقت كن چگونه چشم ها مانند چراغهايى كه در بالاى مناره قرار گيرد در سر او قرار گرفته تا بتواند همه چيز را خوب ببيند و بنگرد، چشم ها در اعضاى پايين تر مانند دست و پا قرار نگرفته تا از آفات در امان بماند و به طور مستقيم با كار و ابزار كار در تماس نباشد تا نقص و آسيبى بر او وارد نشود، و در اعضاى وسط بدن مانند شكم و پشت قرار نگرفت تا نگاه كردن با آن دشوار نباشد. (590)
و نيز در آن آمده است: اى مفضل! عبرت بگير از نعمت هاى عظيم خداوند در خوردن و نوشيدن و دفع اضافات انسان، آيا فكر صحيحى نيست كه هنگام ساختن خانه مستراح آن خانه در پوشيده ترين جاهاى خانه باشد؟ و اين چنين خداى تعالى راه خروج مدفوع انسان را در پوشيده ترين جاى بدن آدمى قرار داد، و آن را در پشت او نمايان نكرد، و در جلو او قرا نداد بلكه در جاى پنهانى از بدن دور از چشم ديگران گذاشت و به وسيله گوشت ران ها و لگن آن را مستور و پوشيده گردانيد. و هر گاه انسان محتاج به قضاى حاجت شود به نحو مخصوص بنشيند مخرج چنان قرار مى گيرد كه مدفوع با آسانى خارج مى شود. پس بسى صاحب نعمت و بركت است آن خداوندى كه رحمت هايش پياپى و نعمت هايش از شماره بيرون است. (591)
و وجهه لو جهته؛ و آن ها را در مسير آفرينش خود قرار داد. يعنى مخلوقات را در مسيرى كه شايسته آن ها بود قرار داد.
فلم يتعد حدود منزلته و لم يقصر دون الانتهاء الى غايته؛ پس هيچ كدام از حدودى كه برايش مقرر داشته بود تجاوز نكرد و براى رسيدن به هدف نهايى كوتاهى نكرد.
بلكه بدون زيادى و نقصان به سوى هدف نهايى از آفرينش آن ها حركت كردند.

جفت گيرى فيل
در توحيد مفضل آمده: اكنون بنگر كه چگونه فرج فيل ماده را در زير شكمش قرار داده كه هر گاه براى جفت گيرى به هيجان مى آيد بلند مى شود و خود را آشكار مى كند تا نرينه بتواند با آن جفت شود. پس عبرت بگير كه چگونه فرج فيل ماده بر خلاف ديگر حيوانات قرار داده شده و سپس ابن خصلت به او داده شده تا اين كه مهيا شود براى كارى كه در آن بقا و دوام نسل او مى باشد. (592)

اطاعت بدون چون و چرا
و لم يستصعب اذ أمر بالمضى على ارادته؛ و اجراى فرمان خدا را دشوار نشمرد. يعنى آفريده ها اجراى فرمان خدا را و مشى در مسير اراده و خواست او را سخت و دشوار نشمردند. خداى تعالى.يفرمايد: ثم الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين * فقضهن سبع سموات فى يومين و اوحى فى كل سماء امرها و زينا السماء الدنيا بمصبيح و حفظا ذلك تقدير العزيز العليم (593) ؛ آن گاه به خلقت آسمان ها (توجه كامل فرمود كه آسمان ها) دودى بود او (به امر نافذ تكوينى) فرمود كه اى آسمان و زمين همه به سوى خدا (و اطاعت فرمان حق) به شوق و رغبت يا به جبر و كراهت بشتابيد، آن ها عرضه داشتند ما با كمال شوق و ميل به سوى تو مى شتابيم، آن گاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود، و در هر آسمانى به نظم امرش وحى فرمود، آسمان (محسوس) دنيا را به چراغ هاى رخشنده (مهر و ماه و ستارگان) زينت داديم، و از شر شياطين حفظ نموديم، اين تقدير خداى مقتدر داناست.
و لا الشمس ينبغى لها تدرك القمر و لا اليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون (594) ؛ نه خورشيد را شايد كه به ماه فرا رسيد و نه شب به روز سبقت گيرد و هر يك بر مدار معينى شناورند.
و كيف و انما صدرت الأمور عن مشيئته؛ و چگونه (تواند از اراده او سر كشى كند) كه تمام كارها به مشيت او انجام گرفته است.
انما امره اذا اراد شيا يقول له كن فيكون (595) ؛ فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى مى كند به محض اين كه گويد موجود باش بلافاصله موجود خواهد شد. و ما تشاءون الاات يشاء الله (596) ؛ نخواهيد جز آنكه خدا خواهد.

آفرينش خدا بدون تفكر و تجربه
المنشى أصناف الأشياء بلا روية فكر آل اليها؛ خدايى كه انواع گوناگون موجودات را بدون مراجعه به انديشه اى آفريده است.
روية: تأمل و انديشه. آل: رجوع نمود. يعنى خدا بسان مردم نيست كه كارهايشان را با تفكر و انديشه انجام مى دهند. و هو الذى انشا جنت معروشت و غير معروشت و النخل و الزرع مختلفا اكله و الزيتون و الرمان متشبها و غير متشبه كلوا من ثمره اذا اثمر و ءاتوا حقه يوم حصاده و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين (597) ؛ او آن خدايى است كه براى شما بستان ها از درختان داربستى (و درختان آزاد) چون ساير درختان، و درختان خرما و زراعت ها كه ميوه و دانه هاى گوناگون آرند و زيتون و انار و ميوه هاى مشابه يكديگر و نامشابه بيافريد. شما هم از آن ميوه هر گاه برسد تناول كنيد و حق زكات فقيران را به روز درو كردن بدهيد و اسراف مكنيد كه خدا مسرفان را دوست نمى دارد.
و لا قريحة غريزة أضمر عليها؛ و بدون استنباط از غريزه اى درونى. اصل در (قريحه) اول آبى است كه از چاه بر آيد و آن گاه به طور استعاره درباره هر چيز كه از طبع و استعداد ذاتى تراوش كند به كار مى رود.
غريزه: (به تقديم راء بر زاء) طبيعت و سرشت. أضمر عليها يعنى بر اساس آن قريحه در وين انجام گرفته باشد.
و لا تجربة أفادها من حوادث الدهور؛ و نه تجربه اى كه از حوادث روزگار كسب كرده باشد.
بمانند افراد معمر كه از تجارت گذشته خود استفاده مى كنند.
و لا شريك أعانه على ابتداع عجادب الأمور؛ و نه از شريكى كه او را در پيدايش امور شگفت آور جهان كمك نموده باشد. آن گونه كه معمول و متعارف خلايق است.
فتم خلقه؛ پس موجودات طبق فرمانش تمام گشت و به وجود آمد. تماميت آن ها بدان جهت است كه هر آن چه كه به صلاح و مصلحتشان بوده در آن ها پديد آمده است.
ماترى فى خلق الرحمن من تفوت (598) ؛ هيچ در نظم خلقت خداى رحمن بى نظمى و نقصان نخواهى يافت.
و أذعن لطاعته؛ و سر تسليم در برابر او فرود آورد. أذعن: خاضع و ذليل گرديد.
لطاعته يعنى براى اطاعت و فرمانبردارى از او.
و أجاب الى دعوته؛ و دعوت او را اجابت كرد. پس آن هنگام كه خداى سبحان با زبان قدرت به آسمان و زمين فرمود: ... ائتيا طوعا أو كرها؛ بياييد خواسته يا ناخواسته.
آن ها با زبان مذلت و خوارى گفتند: أتينا طائعين (599) ؛ آمديم فرمانبردار.

آفرينش مخلوقات در زمان مناسب
و لم يعترض دونه ريث المبطى و لا أناه المتلكى؛ و هيچ گاه كندى و درنگ بعض مخلوقات در وجودشان و پيدايش آن ها در موعد مقررشان در برنامه هاى خدا تأثير نداشت.
ريث ضد عجله است مانند بطء كه آن نيز ضد عجله و هر دو به معناى كندى است. و أناة: درنگ و تأنى. متلكى: درنگ كننده.
در روايت توحيد به جاى جمله و أجاب الى دعوته... أناة المتلكى ء چنين آمده: و وافى الوقت الذى أخرجه اليه اجابة لم يعترض دونها ريث المبطى ء و لا أناة المتلكى (600) ؛ و در زمان مقرر موجود شد و دعوت حق را اجابت كرد و كندى و درنگ آن ها در وجودشان هيچ گونه تأثيرى در برنامه هاى خدا نداشت .
البته عبارت دوم افاده مقصود اقرب است و حاصل مراد اين است كه هر چيز كه در اين جهان موجود مى شود مانند دندان براى طفل شير خوار، و ريش براى مرد و پستان براى زن همه از روى حكمت است. زيرا اول در موقعى مى رويد كه كودك نيازمند خوردن است و دوم در زمانى است كه مرد از حالت كودكى تميز داده مى شود.
و سوم در وقتى است كه زن آماده باردارى مى گردد و وجود آن ها پيش از زمان مناسب و نياز به آن ها لغو و بيهوده است. نه اين كه در آفرينش آن ها تأخيرى رخ داده و طول كشيده باشد، مانند مردم كه گاهى وجود چيزى را اراده مى كنند ولى در زمان دلخواهشان براى آن ها مسير نمى شود.
فأقام من الأشياء أودها؛ پس كجى و انحراف اشيا را راست گرداند. اود: كجى و خميدگى.

تعيين حد و مرز موجودات
و نهج حدودها؛ و مرزهاى هر كدام را روشن ساخت.
نهج: روشن و آشكار گرداند. ابن ابى الحديد به جاى حدودها، جددها نقل كرده و گفته كه آن معناى راه است. با اين كه در صحاح آمده: جدد به (فتح) زمين سخت است. (601) و در لسان آورده: ابن ميثم شكيل گفته است: جدد زمين صاف و هموار است. (602)
مؤلف: شاهد بر صحت معناى دوم - كه در صحاح آمده - اين مثل است: من سلك الجدد أمن العثار (603) ؛ كسى كه بر زمين سفت و سخت راه رود از لغزش در امان باشد. و در كتاب توحيد به جاى جمله فأقام من الأشياء أودها آمده است: و نهى معالم حدودها (604) ؛ و مرزهاى آنان را مشخص ساخت.

سازش ميان اشياء متضاد
و لاءم بقدرته بين متضادها؛ و با قدرتش ميان اشيا متضاد سازش برقرار نمود.
بعضى در تفسير اين جمله گفته اند: مانند ايجاد سازش ميان گرمى و سردى، وترى و خشكى و بعضى هم آتش و آب، و باد و خاك را گفته اند.
و وصل أسباب قرائنها؛ و اسباب و ارتباط و هماهنگى آن ها را فراهم نمود.
عده اى گفته اند: مقصود اقتران نفوس به بدن هاست.و بعضى گفته اند: هدايت نفوس به چيزهايى كه در امر معاش و معادشان براى آن ها مناسب ترست.
در توحيد صدوق اين جمله نيز اضافه شده است: و خالف بين ألوانها (605) ؛ و رنگ هايشان را از هم جدا و با يكديگر مختلف نمود.

اجناس و انواع مختلف موجودات
و فرقها أجناسا مختلفات فى الحدود و الأقدار و الغرائز و الهيئات؛ و موجودات را به اجناس و انواع مختلف از جهت حدود و اندازه ها و غرايز و شكل ها تقسيم نمود. اجناس مختلف مانند انسان و انواع حيوانات و طيور و جانوران.
اقدار: اندازه ها و مقادير. غرائز (به تقديم راء) طبايع. هيئات: شكل ها.
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: اى مفضل؛ در اين سه صنف از حيوان (انسان و چهار پايان و مرغان) فكر كن. خداوند هر يك را آن چه مناسب حكمت وجود اوست به او عطا كرده، پس آدميان را مقدار ساخته كه صاحب عقل و زيركى باشند و متوجه صنعت هايى شوند از قبيل بنايى، زرگرى، و نجارى و غير اينها؛ از اين رو براى ايشان دست هايى بزرگ با انگشتان قوى كه بتواند چيزها را به دست گيرد و اين صنعت را انجام دهد، آفريده است و حيوانات گوشت خوار را مقدار گردانيده كه غذاى ايشان از شكار باشد پس براى ايشان دست ها آفريده در نهايت استحكام با ناخن ها و چنگال ها كه براى گرفتن شكار مناسب است و براى صنعت هاى بشر به كار نمى آيد. و حيوانات علف خوار چون نه براى صنعت آفريده شده اند و نه براى شكار كردن براى ايشان سم آفريده كه در چراگاه كه چرند ناهموارى زمين به ايشان آسيب نرساند و از براى چهار پايان سم آفريده كه در وسط آن گودى است مانند گودى كف پاى آدمى كه بر زمين استوار شود و براى سوارى دادن و باربرى مهيا باشند.
اى مفضل! در تدبير آفرينش حيوانات درنده و شكارى تأمل كن كه چگونه براى ايشان دندان هاى تيز و چنگال محكم سخت و دهان هاى بزرگ و وسيع آفريده شده تا مناسب آن وضع و شرايطى باشد كه براى آن آفريده شده است و به اسلحه و ادوات مخصوص مجهزند كه در شكار كردن به كار مى آيد و هم چنين مرغان درنده را مى يابى كه صاحب منقار و چنگال اند موافق با كار ايشان. حال اگر وحوش داراى چنگال هايى مانند چنگال هاى مرغان شكارى بودند بى فايده بود و چيزى به آن ها داده شده بود كه به آن احتياج نداشتند، زيرا آن ها شكار نمى كنند و گوشت نمى خورند و اگر به درندگان سم مى داد و به ايشان چيزى داده بود كه به آن محتاج نبودند و چيزى از آن ها گرفته بود كه به آن نياز داشتند؛ يعنى سلاحى كه به آن غذاى خود را شكار كنند و به زندگى خود ادامه دهند. آيا نمى بينى كه خداوند به هر كدام از اين دو صنف حيوان چيزى داده كه مناسب صنف و نياز اوست بلكه چيزى كه بقا و صلاح آنان به آن بستگى دارد. (606)
بدايا خلائق أحكم صنعها؛ مخلوقاتى شگفت آور كه خداوند در آفرينش آن ها نهايت تدبير و استحكام را به كار برده.

عجايب خلقت زرافه
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: در آفرينش زراقه و اختلاف اعضاى آن تفكر كن كه هر عضوى از آن به حيوانى شبيه است سرش سر اسب مى ماند و گردنش به گردن شتر و سم آن به سم گاو و پوستش به پوست پلنگ.
گروهى از جاهلان به خداى تعالى، خيال كرده اند كه از آميزش چند نوع حيوان با يك ماده متولد مى شود گفته اند: بدان سبب كه چون اصناف صحرايى بر سر آب جمع مى شوند چند صنف آن ها به بعضى از چرندگان مى جهند و اين حيوان به وجود مى آيد، و هر عضوى از آن به حيوانى شبيه مى گردد. و اين سخن از جهالت گوينده اش ناشى مى شود و از كم معرفتى او به قدرت خالق جهان - جل قدسه - زيرا هيچ صنف حيوانى با صنف ديگر جمع نمى شود. چنان كه مى بينى اسب بر شتر نمى جهد و شتر با گاو جفت نمى شود. بلى اگر حيوانى در شكل با حيوانى شبيه باشد گاهى بر آن مى جهد، مانند الاغ كه بر اسب مى جهد و از ميان ايشان استر به هم مى رسد، و گرگ با كفتار جفت مى شود و از ايشان سمع به وجود مى آيد. (607)
و فطرها على ما أراد و ابتدعها؛ و بر طبق اراده و خواست خويش آن ها را ابداع و ايجاد فرموده است. سبح ربك الا على * الذى خلق فسوى * و الذى قدر فهدى (608) ؛ اى رسول ما به نام خداى خود كه برتر از همه موجودات است به تسبيح و ستايش مشغول باش، آن خدائى كه عالم را خلق كرد و به حد كمال خود رساند، و آن خدايى كه هر چيز را قدر و اندازه اى داده به راه كمالش هدايت نمود.

عجایب خلقت بوزینه
تامل كن در خلقت بوزينه و مشابهت آن با انسان در بسياري از اعضاي آن، زيرا كه سرو رو و دوشها و سينه آن شبيه است به آدمي و احشاء و امعاي وي مانند احشاي آدمي است و خدا او را زيركي و فهمي بخشيده كه هر اشاره كه صاحبش مي‌كند مي‌يابد، و اكثر حركات آدمي را تقليد مي‌كند، و در خلقت و شمايل نهايت مناسبت به انسان دارد. و حكمت در خلقتش آن است كه آدمي بداند كه او از خلقت و طينت بهايم و چهار پايان مخلوق شده و صانع حكيم او را از ساير حيوانات به عقل و نطق امتياز داده. و اگر گويايي و نفس ناطقه مدركه او را نبود او نيز مانند ساير چهار پايان و بهايم بود،
 پس خدا را بر اين نعمت عظمي و موهبت كبري شكر نمايد و عقل را در آنچه به كار او آيد مصروف گرداند با آن كه در جسم بوزينه زيادتي چند هست كه آن را از انسان ممتاز مي‌گرداند مانند پوزه،
 دم و مويي كه بدنش را فرا گرفته و با اينها اگر حق تعالي او را عقل انسان و گويايي او مي‌داد در نوع انسان داخل مي‌بود،
 پس فرق ميان او و انسان حقيقت نيست مگر به عقل و ادراك حقايق و نطق فايق.(609)
و در كتاب توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) اين فقرات نيز آمده است: انتظم علمه صنوف ذرئها، و أدرك تدبيره حسن تقديرها (610).

15. از خطبه 106
و من خطبة له (عليه السلام) (و هى من خطب الملاحم):
الحمد لله المتجلى لخلقه، بخلقه و الظاهر لقلوبهم بحجته، خلق الخلق من غير روية اذ كانت الرويات لا تليق الا بذوى الضمائر و ليس بذى ضمير فى نفسه، خرق علمه باطن غيب السترات، و أحاط بغموض عقائد السريرات.
امام (عليه السلام) در خطبه 106 (كه از خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام) درباره ملاحم است) مى فرمايد: ستايش مخصوص خدايى است كه به وسيله خلق خويش براى آفريدگانش جلوه گرست، و با دليل و حجت خويش بر دل هايشان آشكار است، خدا مخلوق را بدون به كارگيرى فكر و انديشه بيافريد، زيرا فكر و انديشه جز براى كسانى كه دل در سينه دارند نمى باشد در حالى كه خدا چنين نيست، علم خدا اعماق پرده ها غيب و ناديدنى ها را شكافته و به عقايد و افكار پنهانى كاملا احاطه و آگاهى دارد.
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): (اين خطبه هاى ملاحم است) ملاحم حوادث و پيش آمدهاى بزرگ است در زمينه فتنه ها و آشوب ها. و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) اين خطبه را از ملاحم قرار داده، زيرا در آن آمده: راية ضلالة قد قامت على قطبها...؛ پرچم گمراهى است كه بر گردونه ضلالت و انحراف بر پا شده است. چنانچه شرح اين فراز از خطبه در فصل خبر دادن از ملاحم خواهد آمد. (611)
گفتار امام (عليه السلام): الحمد لله المتجلى لخلقه بخلقه؛ ستايش مخصوص خدايى است كه به وسيله خلق خويش براى آفريدگانش جلوه گر است. يعنى تجلى كه با مشاهده مخلوقاتش حاصل مى شود، پس اگر در ميان مخلوقاتش جز خورشيد نباشد در اين زمينه كافى است چه رسد به اين كه آفريده هاى او از شماره بيرون است. آن چنان تجلى و ظهورى كه از خورشيد هم روشن تر و آشكارتر است، زيرا خورشيد گاه به علت نهان بودن در پشت ابر، طلوع و غروب و زوال ظهر و محل آن در آسمان نامعلوم و مورد ترديد قرار مى گيرد اما در وجود صانع هيچ انسان منصفى در هيچ زمانى شك نمى كند، قرآن مى فرمايد: أفى الله شك فاطر السموات و الأرض... (612) ؛ آيا در خدا كه آفريننده آسمان ها و زمين است شك توانيد كرد... .
و الظاهر لقلوبهم بحجته؛ و با دليل و حجت خويش بر دل هايشان آشكار است. اگر چه در برابر چشم سر ظاهر نمى باشد.

مناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق (عليه السلام) پيرامون وجود صانع
روزى امام صادق (عليه السلام) با ابن ابى العو جاء گفت و گو كرد، وى فردا صبح به نزد آن حضرت باز آمد، امام (عليه السلام) به او فرمود: گويا آمده اى كه بعضى مطالبى را ككه بحث مى كرديم بازگو كنى؟ گفت: چنين خواستم اى پسر رسول خدا. امام (عليه السلام) به او فرمود: عجيب است كه تو خدا را منكر مى شوى ولى گواهى مى دهى كه من پسر رسول خدا هستم.گفت: عادت مرا بر گفتن اين جمله وادار مى كند.
امام (عليه السلام) به او فرمود: پس چرا سخن نمى گويى؟ گفت: از شكوه و جلال و مهابت شماست كه در برابر شما زبانم به سخن نمى آيد، من دانشمندان را ديده و با متكلمين مناظره كرده ام اما هيچ گاه چنين هيبتى كه از شما به من دست داده به من روى نداده است. امام (عليه السلام) فرمود: چنين باشد. ولى من در پرسش را به روايت باز مى كنم، و سپس به او توجه نموده و فرمود: آيا تو مصنوعى يا غير مصنوع؟ (كسى تو را ساخته يا خود به خود پيدا شده اى؟) - ساخته نشده ام.
- به من بگو مصنوع بودى چگونه مى بودى؟
- او لختى در فكر فرو رفته پاسخ نمى داد و به چوبى كه در جلوش بود ور مى رفت و مى گفت: دراز، پهن، عميق، كوتاه، متحرك، ساكن همه اين ها صفت مخلوق است.
- اگر براى مصنوع صفتى جز اين ها ندانى پس خودت را مصنوع بدان، زيرا در خودت از اين امور حادث شده مى يابى.
- از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس قبل از تو نپرسيده و كسى بعد از تو هم نخواهد پرسيد.
- گيرم كه تو دانستى در گذشته چنين چيزى از تو نپرسيده اند ولى از كجا مى دانى كه در آينده هم از تو نمى پرسند؛ به علاوه اين كه تو معتقدى همه اشيا از روز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چيزى را مقدم داشتى و چيزى را مأخر. براى تو بيشتر توضيح دهم: به من بگو اگر با تو كيسه جواهرى باشد و كسى به تو بگويد آيا در اين كيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست پس او بگويد اشرفى را برايم تعريف كن و تو اوصاف آن را ندانى آيا مى توانى وجود اشرفى را در كيسه انكار كنى؟ گفت: نه.
امام (عليه السلام) فرمود: جهان آفرينش كه از كيسه بزرگ تر و طول و عرضش بيشتر است، شايد در اين جهان مصنوعى باشد، زيرا تو مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمى دهى (يعنى چگونه مصنوع را انكار مى كنى؟).
ابن ابى العو جاء در ماند، ولى بعضى از يارانش اسلام آوردند و او و بعضى هم به كفر باقى ماندند.
روز سوم نزد آن حضرت (عليه السلام) بازگشت و گفت: مى خواهم من از شما بپرسم. امام (عليه السلام) فرمود: هر چه مى خواهى بپرس. گفت: دليل بر حدوث اجسام چيست؟ امام (عليه السلام) فرمود: من هيچ چيز كوچك و بزرگ را نديده ام مگر اين كه هر گاه چيزى مانند او به آن ضميمه شود بزرگ تر شود و اين موجب نابودى (چيز كوچك) و انتقال از حالت اول است (كه كوچك بود به حالت دوم كه بزرگ گشت و همين است معناى حدوث) و اگر قديم مى بود زوال و انتقال نمى يافت، زيرا آن چه كه نابود شود و انتقال يابد رواست اين كه يافت شود و نابود گردد، پس با وجودش بعد از عدم داخل در حدوث گردد و با بودنش در ازل (و عدم زوال و انتقال) داخل در قدم گردد و صفت ازل و حدوث و قدم و عدم در يك چيز جمع نشود.
ابن ابى الغو جاء گفت: فرض در صورت جريان دو حالت كوچكى و بزرگى و دو زمان سابق و لا حق چنان است كه فرمودى و بر حدوث اجسام استدلال نمودى. ولى اگر تمام اشياء بر كوچكى خود باقى مانند چگونه مى توانيد بر حدوث آن ها استدلال كنيد؟ امام (عليه السلام) فرمود: فرض سخن ما روى همين جهان موجود است اما اگر اين جهان را برداريم و جهان ديگرى جاى آن بگذاريم هيچ چيز دلالتش بر حدوث از اين برداشتن و جايگزين نمودن بيشتر نيست. و.لى من از همين راه كه خواستى با ما احتجاج كنى و ما را ملزم سازى به تو پاسخ مى دهم.
مى گوييم: اگر اشياء بر حال كوچكى باقى مى ماند در عالم فرض و خيال صحيح است كه هر گاه بر چيز كوچكى چيزى مانندش را ضميمه كنيم بزرگ تر گردد و اين جواز تغيير او را از قدم خارج و در حدوث داخل نمايد، غير از اين ديگر سخنى ندارى.
ابن ابى الغو جاء پاسخى نداشت و رسوا گرديد. چون سال آينده شد امام (عليه السلام) در حرم مكه با وى برخوردارى كرد و بعضى از شيعيان به آن حصرت (عليه السلام) عرض كردند ابن ابى الغو جاء مسلمان شده امام (عليه السلام) فرمود او نسبت به اسلام كور است و هرگز مسلمان نخواهد شد، سپس امام (عليه السلام) او را مشاهده كرد و به او فرمود: براى چه اين جا آمده اى؟ گفت: به خاطر عادت بدن و سنت وطن و براى اين كه ديوانگى و سر تراشى و سنگ زدن مردم را ببينم. امام (عليه السلام) به او فرمود: تو هنوز بر سركشى و گمراهى ات پا بر جايى.
او خواست با امام (عليه السلام) وارد بحث و گفت و گو شود كه امام (عليه السلام) به او فرمود: در حج جدال جايز نيست و عبايش را تكانيد و فرمود: اگر حقيقت چنان باشد كه تو مى گويى - و در واقع چنان نيست - ما و تو رستگاريم، و اگر حقيقت چنان است كه ما مى گوييم - و در واقع چنان است - ما رستگاريم و تو هلاكت. در اين وقت ابن ابى العو جاء به همراهان خود رو كرد و گفت: در قلبم احساس حرارت مى كنم مرا برگردانيد، او را برگرداندند و جان سپرد. (613)
خلق الخلق من غير روية؛ خدا مخلوقات را بدون به كارگيرى فكر و انديشه بيافريد.
روية: تفكر و انديشه.
اذ كانت الرويات لا تليق الا بذوى الضمائر؛ زيرا فكر و انديشه جز براى كسانى كه دل در سينه دارند نمى باشد. ذوى الضمائر: كسانى كه دل در سينه دارند.
و ليس بذى ضمير فى نفسه؛ در حالى كه خدا فى نفسه داراى ضمير نيست. اين جمله مانند گفتار امام (عليه السلام) است در خطبه اول: بلا روية أجالها، و لا همامة نفس اضطرب فيها (614).

خدا علام الغيوب
خرق علمه باطن غيب السترات؛ علم هدا اعماق پرده ها غيب و ناديدنى ها را شكافته و آن ها را آشكار و منكشف ساخته است. يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور (615) ؛ خدا به خيانت چشم خلق و انديشه هاى نهانى دل هاى مردم آگاه است. فانه يعلم السر و اخفى (616)؛ همانا خدا بر (پيدا) و نهان و مخفى ترين امور جهان كاملا آگاه است.
گفته شده مخفى تر از سر چيزى است كه از دل گذشته ولى در عالم خارج موجود نشده است. (617)
و أحاط بغموض عقائد السريرات؛ و به عقايد پنهانى كاملا احاطه و آگاهى دارد.
غموض: پوشيده و پنهانى. قرآن مى فرمايد: قل ان تخفوا ما فى صدوركم او تبدوه يعلمه الله و يعلم ما فى السموات و ما فى الارض و الله على كل شى ء قدير (618) ؛ بگو اى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) هر چه را در دل پنهان داشته و يا آشكار كنيد خدا به همه آگاه است و به هر چه در آسمانها و زمين است داناست و بر همه چيز تواناست.
باز مى فرمايد: يستخفون من الناس و لا يستخفون من الله و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان الله بما يعملون محيطا (619) ؛ مردم خيانت كار در كار خيانت از خلق شرم مى كنند و از خدا شرم نمى كنند و شبانگاه در انديشه سخن ناپسند (براى متهم ساختن مردم اند) كه خدا همه گاه با آن هاست و به هر چه كنند آگاه است.
و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و يعلم ما فى البر و البحر و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمت الارض و لا رطب و لا يابس الا فى كتب مبين (620) ؛ و كليد خزائن غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آن آگاه نيست، و نيز آن چه در خشكى و درياست همه را مى داند و هيچ برگى از درخت نيفتد مگر كه او آگاه است، و هيچ دانه در زير تاريكى هاى زمين و هيچ ترو خشكى نيست جز آن كه در كتاب مبين (مسطور) است.
و هو الذى يتوفاكم باليل و يعلم ما جرحتم بالنهار (621) ؛ و اوست خدايى كه چون شب به خواب مى رويد جان شما را نزد خود برده و شما را مى ميراند كردار شما را در روز مى داند.

16. از خطبه 107
و من خطبه له (عليه السلام):
كل شى ء خاضع له، شى ء قائم به، غنى كل فقير، و عز كل ذليل، و قوة كل ضعيف، و مفزع كل ملهوف، من تكلم سمع نطقه، و من سكت علم سره، و من عاش فعليه رزقه، و من مات فاليه منقلبه.
لم ترك العيون فتخبر عنك، بل كنت قبل الواصفين من خلقك، لم تخلق الخلق لوحشة و لا استعملتهم لمنفعة، و لا يسبقك من طلبت، و لا يفلتك من أخذت، و لا ينقص سلطانك من عصاك، و لا يزيد فى ملك من أطاعك، و لا يرد أمرك من سخط قضاءك، و لا يستغنى عنك من تولى عن أمرك.
كل سر عندك علانية، و كل غيب عندك شهادةت أنت الأبد لا أمد لك، و أنت المنتهى لا محيص عنك، و أنت الموعد لا منجى منك الا اليك، بيدك ناصية كل دابة و اليك مصير كل نسمة.
سبحانك ما أعظم ما نرى من خلقك، و ما أصغر عظيمه فى جنب قدرتك، و ما أهول ما نرى من ملكوت، و ما أحقر ذلك فيما غاب عنا من سلطانك، و ما أسبغ نعمك فى النيا، و ما أصغرها فى نعم الآخرة.
اما (عليه السلام) در خطبه 107 مى فرمايد:
تمام موجودات در برابر خدا تسليم و خاشع اند، و همه قائم به او هستند، خدايى كه بى نياز كننده هر نيازمند، عزت بخش هر ذليل، نيرو دهنده هر ناتوان، و پناه گاه درماندگان است؛ هر كس سخن گويد خدا مى شنود، هر كس ساكت ماند از درونش آگاه است، هر كس زندگى كند رزقش را متعهد است، كس كه بميرد بازگشتش به سوى اوست.
خدايا! چشم ها تو را نديده تا از تو خبر دهد بلكه تو پيش از آن كه آفريده هايت از تو سخن گويند وجود داشته اى، مخلوقات را نه به علت ترس از تنهايى آفريده اى، و آنان را نه براى نفع خويش به كار و تلاش واداشته اى، هر كه را طلب كنى بر تو پيشى نگيرد، و هر كه بگيرى از چنگ تو بيرون نرود، و هر كه تو را نافرمانى كند از سلطنت تو نمى كاهد، و هر كه از تو فرمان برد بر قدرت و ملك تو نمى افزايد. و هر كس از قضاء تو خشمگين باشد امر تو را باز نمى گرداند، و هر كس از فرمانت سر پيچى كند از تو بى نياز نگردد.
هر پنهانى نزد تو آشكار است و هر غيبى پيش تو حاضر است تو وجودى هميشگى هستى كه مدت و نهايت ندارى، تويى منتهى كه از تو عدول و رجوعى نباشد، تو وعده گاهى هستى كه از حكم تو نجاتى جز به وسيله تو نباشد، مهار هر جنبده اى به دست توست، و سرانجام و بازگشت هر جاندارى به سوى تو مى باشد.
اى خدا منزهى تو، چه با عظمت است آفريده هاى تو كه مى نگريم، و چه بسيار كوچك است هر بزرگى در برابر قدرت تو، چه هراس انگيز است آن چه از شكوه و ملكوت تو مى بينيم، و چه حقير و ناچيز است آن چه كه مى بينيم در برابر آن چه كه از آثار قدرت و سلطنت تو از نظر ما پنهان است. چه بسيار گسترده است نعمت هاى تو در دنيا، و چه اندك و كوچك آن در برابر نعمت هاى آخرت.

جهان هستى در برابر خدا خاضع
كل شى ء خاضع له؛ تمام موجودات در برابر خدا تسليم و خاضع اند. در نسخه مصرى اين گونه آمده و صحيح، خاشع له مى باشد، چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است. خاشع بودن اشياء در برابر خدا به معناى مطيع بودن و تحت اراده و فرمان او بودن است؛ به مانند سجده كردن در برابر خدا. خداى تعالى مى فرمايد: و لله يسجد من فى السموات و الارض طوعا و كرها و ظللهم بالغدو و الأصال (622) ؛ و هر كه در آسمان ها و زمين است با همه آثار وجوديش به رغبت و اشتياق و به جبر الزام و شب و روز به طاعت خدا مشغول است.
اولم يروا الى ما خلق الله من سى ء طلله عن اليمين و الشمائل سجدا لله و هم دخرون * و لله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض من دابة و الملائكة و هم لا يسكبرون (623) ؛ آيا نمى بينند هر موجودى چگونه آثار و اظله خود را به هر جانب مى فرستد و از راست و چپ همه به سجده خدا با كمال فروتنى مشغول اند هر چه در آسمان ها و زمين است از جنبدگان همه بى هيچ تكبر به عبادت خدا مشغول اند.

همه مخلوقات وابسته به خدا
و كل شى ء قائم به؛ و همه اشياء به او هستند. قرآن مى فرمايد:ء افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت (624) ؛ آيا خدايى را كه نگهبان همه نفوس عالم با آثارشان است (فراموش كردند).
باز مى فرمايد: ان الله يمسك السموات و الارض ان تزولا و لن زالتا ان امسكهما من احد من بعده (625) ؛ مققا خدا آسمان ها و زمين را از اين كه نابود شود نگاه مى دارد و اگر رو به زوال نهند گذشته از او هيچ كس آن ها را محفوظ نتواند داشت.
غنى كل فقير؛ خدايى كه بى نياز كننده نيازمندان است. خدايى سبحان مى فرمايد: هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينفضوا و لله خزائن السموات و الارض و لكن المنفقين لا يفقهون (626) ؛ اين ها همان مردم بدخواه اند كه مى گويند بر اصحاب رسول انفاق مكنيد تا از گرد او پراكنده شوند، در صورتى كه خدا راست گنج هاى آسمان ها و زمين، لكن منافقان درك آن نمى كنند.
باز مى فرمايد: و وجدك عائلا فاغنى (627) ؛ خدا تو را فقير يافت پس بى نيازت گرداند.
در آيه ديگرى آمده است: ان ترن انا اقل منك مالا و ولدا؛ فعسى ربى ان يؤتين خيرا من جنتك (628) ؛ اگر تو مرا از خود به مال و فرزند كمتر دانى، اميد است خدا مرا بهتر از باغ تو بدهد.
و عز كل ذليل؛ خدا عزت بخش هر ذليل است.
ايبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا (629) ؛ آيا نزد كافران عزت مى طلبند كه عزت همه نزد خداست.
و الله العزة و لرسوله و للمؤمنين و لكن المنفقين لا يعلمون (630) ؛ عزت مخصوص خدا و رسول و مؤمنان است، لكن منافقان درك آن نمى كنند.

خدا نيرو بخش ضعيفان و پناهگاه درماندگان
و قوة كل ضعيف؛ خدا نيرو دهنده هر ناتوان است. الم يجدك يتيما فئاوى (631) ؛ آيا خدا تو را يتيمى نيافت كه در پناه خود جاى داد.
و مفزع كل ملهوف؛ خدا پناهگاه درماندگان است. امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء (632) ؛ آيا كيست كه دعاى بيچارگان مضطر را به اجابت مى رساند و رنج و غم آنان را بر طرف مى سازد.
و ما بكم من نعمة فمن الله ثم اذا مسكم الضر فاليه تجأرون (633) ؛ و شما بندگان با آن ككه هر نعمت كه داريد همه از خداست و چون بلايى رسد به درگاه او پناه جسته و به او در رفع بلا استغاثه مى كنيد. و گواه بر تمام فقرات ياد شده قول خداوند متعال است كه.فرمايد:
قل اللهم ملك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير * تولج اليل فى النهار و تولج النهار فى اليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى المميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب (634) ؛
بگو اى پيغمبر! بار خدايا اى پادشاه ملك هستى تو هر كه را خواهى عزت ملك و سلطنت بخشى و از هر كه خواهى بگيرى و به هر كه خواهى عزت و اقتدار بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى و هر خير و هر نيكويى به دست توست و تنها تو بر هر چيز توانايى. شب را در روز نهان سازى و روز را در پرده شب ناپديد گردانى، و زنده را از مرده و مرده را از زنده برانگيزى، و به هر كه خواهى روزى بى حساب عطا فرمايى.

خدا شنواى سخن و آگاه از درون
و من تكلم سمع نطقه؛ و هر كس سخن گويد خدا مى شنود. اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صواب من بدون و او است، چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد (635) و ابن ميثم و خطى آمده است.
و من سكت علم سره؛ و هر كس ساكت ماند خدا از درونش آگاه است. سواء منكم من اسر القول و من جهر به ومن هو مستحف باليل و سارب بانهار (636) ؛ در پيشگاه علم ازلى اين كه شما به سر گوييد يا آشكار و آن كه در ظلمت شب است يا روشنى روز، همه يك سان است.
ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى (637) ؛ و اگر به آواز بلند سخن گويى همانا خدا بر (پيدا و) نهان و مخفى ترين امور جهان كاملا آگاه است.
و من عاش فعليه رزقه؛ و هر كس زندگى كند خدا رزق او را متعهد است.
و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتب مبين (638) ؛ هيچ جنبنده زمين نيست جز آن كه روزيش بر خداست و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و آرامش گاه (جاى موقت) او را مى داند، و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى خدا ثبت است.
و شاعر گفته:

ان الذى شق فمى ضامن        للرزق    حتى    يتوفانى

آن كس كه دهانم را شكافته (مرا نيازمند به غذا آفريده) رزق روزى مرا تا دم مرگ متعهد است.

بازگشت هر جاندارى به سوى خدا
و من مات منقلبه؛ كسى كه بميرد بازگشتش به سوى خداست.
قل يتوفكم ملك الوت الذى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون (639) ؛ اى رسول ما به آن ها بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خدا باز مى گرديد.
لم ترك العيون فتخبر عنك؛ خدايا چشم ها تو را نديده تا از تو خبر دهد.
كاف در جمله لم ترك مفعل لم تر است. يعنى اى خدا! تو را چشم هاى سر آن گونه كه اجسام را مى بيند و از كميت و كيفيت آن ها خبر مى دهد نمى بيند.

گواهى عقل ها بر وجود خدا
بل كنت قبل الواصفين من خلقك؛ بلكه تو پيش از آن كه آفريده هايت از تو سخن گويند وجود داشته اى دليل بر اين است كه مخبر از تو قلب هايى است كه غيب ها و ناديدنى ها را مى بيند، نه چشم هايى كه از ديدن امور پنهان قاصراند.

ترس عامل آفرينش نبوده
لم تخلق الخلق لوحشتة؛ مخلوقات را نه به علت ترس از تنهايى آفريده اى.
و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (640) ؛ و جن و انس را نيافريدم مگر براى اين كه مرا پرستش كنند.
و لا استعملتهم لمنفعة؛ و آنان را نه براى نفع خويش به كار و تلاش وا داشته اى.
ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون * ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين (641)؛ ما از خلق جن و انس و طعام (و هيچ گونه سودى) بر خود نخواستيم همانا روزى بخشنده خلق تنها خداست كه صاحب قوت و اقتدار ابدى است.