خداى خالق رازق مطاع
ذلك مبتدع الخلق و وارثه و اله الخلق و رازقه و الشمس و القمر دائبان فى مرضاته؛ اوست پديد آورنده خلق و وارث ابدى او، اوست خداى خلايق و روزى دهنده آن ها، خورشيد و ماه در راه اطاعت فرمان او در گردش اند. دائبان يعنى كوشا و فعال مأخوذ از: دأب فلان: رنج و تعب ديد در كار. اصل در فرمايش امام (عليه السلام) آيه شريفه است: و سحر لكم الشمس و القمر دائبين (417) ؛ و خورشيد و ماه را مسخر و در تحت اراده و فرمان خدا هستند و جز اطاعت از او نمى توانند كارى انجام دهند. خداى تعالى مى فرمايد: و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم * و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم (418) ؛ و خورشيد كه بر مدار معين خود دائم بى هيچ اختلاف به گردش است برهان ديگرى بر قدرت خداى داناى مقتدر است، و نيز گردش ماه را كه در منازل معين مقدر كرديم تا مانند شاخه خرما (زرد و لاغر به منزل اول) باز گرديد... .
امام صادق (عليه السلام) به زنديق مصرى فرمود: آيا نمى بينى كه (خورشيد و ماه) در افق فرو رفته مشتبه نشوند، و باز گشته ناچار و مجبورند، جز مكان و مسير خود مسيرى ندارند، پس اگر مى توانستند بروند و برنگردند پس چرا بر مى گردند، و اگر مجبور و بى اختيار نيستند چرا شب روز نمى شود، و روز شب نمى گردد. به خدا سوگند! اى برادر مصرى آن ها هميشه ناچار و مجبورند، و آنكه آن ها را ناچار و بر كار گمارده از آنان استوارتر و بزرگ تر است. زنديق گفت: راست گفتى. (419)
يبلبان كل جديد؛ هر تازه اى را كهنه مى كنند. يبليان يعنى كهنه و فرسوده گردانند.
ابو النجم گفته:
ميز   عنه   قنزعا  عن  iiقنزع        جذب الليالى أبطأى او أسرعى

روزگار موهاى اطراف سر مرا از هم جدا كرد روزگارى كه به او گفته شده بود كند حركت كن و يا تند و سريع.
أفنا  قيل  الله  الشمس اطلعى        حتى اذا و اراك أفق فارجعى

(420)

نابود كرد آن موى سر مرا فرمان خدا به خورشيد كه طلوع كن تا آن كه بپوشاند و پنهان سازد تو را مغرب، پس برگرد به سوى مشرق خود.
و يقربان كل بعيد؛ و هر دورى را نزديك مى گردانند. صلتان عبدى گفته است:

أشاب الصغير و أفتى الكبير        كر   الغداة   و   مر  iiالعشى
اذا    هرمت    ليلة    يومها        أتى    بعد   ذلك   يوم   فتى

جوان كرده است كودك را و پير كرده است بزرگ را روى آوردن و بازگشتن صبح و گذشتن شام، هر گاه روزى به سر آيد پس از آن روز تازه اى بيايد.
قسم أرزقهم و أحصى آثارهم و أعمالهم؛ خدايى كه روزى مخلوقات را بين آن ها تقسيم نموده و آثار و اعمال آنان را كنترل دارد. بعضى گفته اند اين فرمايش امام (عليه السلام) مأخوذ است از آيه شريفه: نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا (421) ؛ ما خود معاش و روزى آن ها را در حيات دنيا تقسيم كرده ايم.
و از آيه شريفه: ... و نكتب ما قدموا و آثارهم (422) ؛ و كردار گذشته و آثار ايشان همه را در نامه اعمال آن ها ثبت خواهيم كرد... .
مؤلف: و نيز از آيات شريفه فالمقسمات أمرا (423) ؛ قسم به فرشتگانى كه كار (جهانيان) را (به اذن خدا) قسمت كنند.
و كل صغير و كبير مستطر (424) ؛ هر امر كوچك و بزرگ آن جا نگاشته است. ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد (425) ؛ سخنى بر زبان نياورد جز آنكه هماندم رقيب و عتيد بر آن آماده اند.
و ان عليكم لحافظين * كراما كاتبين * يعلمون ما تفعلون (426) ؛ البته نگهبان ها بر مراقبت احوال و اعمال شما مأمورند، كه آن ها نويسندگان اعمال شما و فرشته مقرب خدايند، شما هر چه كنيد همه را مى دانند.
و عدد أنفاسهم؛ شماره نفس هايشان را عالم است. در خبر آمده: مقصود از آيه شريفه: انما نعد لهم عدا (427) ؛ ما حساب آنان را كاملا در نظر داريم، اين است كه خداى تعالى شماره نفس هاى بندگانش را حساب دارد، زيرا شماره سال هاى عمر ايشان را پدر و مادرشان هم حساب دارند. (428)
و خائنة أعينهم و ما تخفى صدورهم من الضمير؛ (خدا) خيانت چشم ها و آنچه را در سينه ها پنهان مى دارند مى داند. قرآن مى فرمايد: يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور (429) ؛ خدا به خيانت چشم خلق و انديشه هاى نهانى دل هاى مردم آگاه است.
و مستقرهم و مستودعهم من الأرحام و الظهور الى أن تتناهى بهم الغايات؛ و محل استقرار و جايگاه ايشان را در رحم هاى مادران و پشت پدران مى داند، تا آن زمان كه دنيايشان پايان پذيرد و در جايگاه ابدى خويش سامان بگيرند. و هو الذى أنشأكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع قد فصلنا الآيات لقوم يفقهون (430) ؛ اوست خدايى كه همه شما را از يك تن در آرامگاه (رحم) و وديعت گاه (صلب) بيافريد، ما نيكو آيات خود را براى اهل بصيرت مفصل بيان نموديم.
و ما من دابة فى الأرض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين (431) ؛ هيچ جنبنده زمين نيست جز آنكه روزى اش بر خداست، و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و آرامشگاه (جاى موقت) او را مى داند، و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى خدا ثبت است.
از حسن بصرى نقل شده كه گفته است: انسان در قبر براى هميشه قرار و آرام گرفته و در دنيا موقت است.
و سليمان عدوى سروده است:
فجع       الأحبة      iiقبلنا        فالناس مفجوع به و مفجع
مستودع  او مستقر iiمدخلا        فالمستقريزوره  المستودع

(432)

پيش از ما دوست به خاطر (فقدان) دوست مصيبت زده شده، پس مردمى بعضى مصيبت زده اند و برخى مصيبت زننده، گروهى در قرار گاه موقت دنيا و گروهى در آرامگاه قبر آرميده، و آن كه موقت است به ديدار كسى مى رود كه آرميده است.
و ظاهرا گفتار امام (عليه السلام) ناظر به اين آيه شريفه است: و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين *... ثم انكم يوم القيامة تبعثون (433) ؛ و همانا آدمى را از گل خالص آفريديم، پس آن گاه او را نطفه گردانيده و؛ رجاى استوار (صلب رحم) قرار داديم، آن گاه نطفه را علقه و علقه را گوشت انشاء نموديم، آفرين بر قدرت كامل بهترين آفريننده، باز همه خواهيد مرد، و آنگاه روز قيامت به يقين تمام مبعوث خواهيد شد.
هو الذى اشتدت نقمته على أعدائه فى سعة رحمته و اتسعت رحمته لأوليائه فى شدة نقمته؛ خدايى كه در عين اين كه كيفر و خشم او سخت است رحمتش براى دوستانش گسترده و وسيع است. بر خلاف پادشاهان و قدرتمندان دنيا كه شدت غضب و وسعت رحمت و عطوفت آنان در يك زمان با هم جمع نمى شوند. و در دعاى افتتاح آمده: و أيقنت أنك أنت أرحم الراحمين فى موضع العفو و الرحمة، و أشد المعاقبين فى موضع النكان و النقمة (434) ؛ اى خدا يقين دارم كه تو در موضع عفو و رحمت ارحم الراحمينى، و در موضع كيفر و نقمت سخت ترين عقوبت كنندگان.

پيروز واقعى خداست
قاهر من عازه؛ كسى را كه بخواهد با او برابرى كند مى كوبد. عازه: با او برابرى كرد و چيرگى جست. قرآن مى فرمايد: و قال فرعون يا أيها الملأ ما عملت لكم من اله غيرى فأوقد لى يا هامان على الطين فاجعل لى صرحا لعلى اطلع أطلع الى اله موسى و انى لأظنه من الكاذبين... فانظر كيف كان عاقبة الظالمين (435) ؛ و فرعون با بزرگان قوم خود چنين گفت كه من هيچ يك را غير خودم خداى شما نمى دانم و گفت: اى هامان خشتى در آتش پخته و از آن براى من قصرهاى بلند پايه بنا كن تا من بر خداى موسى مطلع شوم هر چند او را دروغگو مى پندارم، فرعون و فرعونيان بنا حق در زمين از فرمان حق سركشى و تكبر كردند و چنين پنداشتند كه به سوى ما باز نخواهند گشت ما هم از اعمال آن متكبر ظالم و لشكر و اتباعش سخت مؤاخذه كرديم و همه را به دريا غرق ساختيم، اى رسول ما بنگر تا عاقبت كار ستمكاران به كجا كشيد.
ژيى و مدمر من شاقه و مذل من ناواه؛ كسى را بخواهد به او ضرر زند نابود مى سازد و كسى را كه بخواهد با او دشمنى كند خوار گرداند. ناواه: با او دشمنى كرد. جوهرى گفته: اصل آن همزه است، زيرا از نوء است به معناى تلاش و كوشش. (436) خداى تعالى مى فرمايد: و جادلوا بالباطل ليد حضوا به الحق فأخذتهم فكيف كان عقاب (437) ؛ و با جدل و گفتار باطل برهان حق را پايمال سازند و ما آن ها را به كيفر كفر گرفتيم و چگونه عقوبت سخت كرديم. و نيز مى فرمايد: فمنهم من أرسلنا عليه حاصبا و منهم من أخذته الصيحة و منهم من خسفنا به الأرض و منهم من أعرقنا (438) ؛ بعضى را بر سرشان سنگ فرو باريديم، و برخى را به صيحه عذاب آسمانى و برخى را به زلزله زمين و گروهى ديگر را به غرق دريا به هلاكت رسانديم.
و غالب من عاداه؛ و بر كسى كه بخواهد با او ستيز كند پيروز گردد. اين سخن قرآن است كه: و الله غالب على أمره و لكن أكثر الناس يعملون (439) ؛ و خدا بر كار خود غالب است ولى بسيارى مردم بر اين حقيقت آگه نيستند.
و شاعر درباره قيام قريش - به آنان سخينه لقب داده بودند - در برابر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سروده است:

زعمت سخينة أن ستغلب ربها        و    ليغلبن    مغالب   iiالغلاب

(440)
گمان كرد سخينه (قريش) به زودى بر پروردگارش غالب مى آيد، و البته كه مغلوب مى شود آن كس كه با پيروز پيروزان ستيز كند.
و من توكل عليه كفاه؛ كسى كه بر او توكل كند كفايتش مى كند. قرآن مى فرمايد: و من يتوكل على الله فهو حسبه (441) ؛ هر كه بر خدا توكل كند خدا او را كفايت خواهد كرد. و از جمله كسانى كه بر خداى خود توكل نموده و خدايش او را كفايت كرد خليل او ابراهيم (عليه السلام) است. خداى تعالى مى فرمايد: قالوا حرقوه و انصروا الهتكم ان كنتم فاعلين * قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم * و أرادوا به كيدا فجعلنا هم الأخسرين (442) ؛ قوم گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر كارى مى كنيد، ما خطاب كرديم كه اى آتش بر ابراهيم سرد باش، باز قوم در مقام كيد و كينه او بر آمدند و ما كيدشان را باطل كرده آن ها را به سخت ترين زيان و حسرت انداختيم. و نيز حبيب خود محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را كفايت كرد، كه به او مى فرمايد: قاصدع تؤمر و أعرض عن المشركين * انا كفيناك المستهزئين (443) ؛ پس تو به صداى بلند آنچه مأمورى به خلق برسان و از مشركان روى بگردان، همانا ما تو را از شر استهزاء كنندگان محفوظ مى داريم. كه خداى تعالى همه استهزاء كنندگان او را به هلاكت رساند: وليد بن مغيره، عاص بن وائل، عدى بن قيس، اسود بن مطلب، اسود بن عبد يغوث و غير اينها هر كدام را با بلا و عقوبتى.

كرامت و پاداش گسترده خدا
و من سأله اعطاه؛ كسى كه از او چيزى بخواهد به او مى بخشد. زكريا به درگاه خدا عرضه داشت: ... فهب لى من لدنك وليا * يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا... و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا (444) ؛ خدايا از لطف خاص خود فرزندى صالح و جانشينى شايسته به من عطا فرما كه او وارث من و همه آل يعقوب باشد و تو اى خدا او را وارثى پسنديده و صالح مقرر فرما، اى زكريا همانا ما تو را به فرزندى كه نامش يحيى است و از اين پيش همنام و همانندش در تقوا نيافريديم بشارت مى دهيم، زكريا عرض كرد الها مرا از كجا پسرى تواند بود در صورتى كه همسر من نازا و من هم از شدت پيرى خشك و فرتوت شده ام، خدا فرمود: اين كار براى من بسيار آسان است و من امير المؤمنين كه تو را از هيچ و معدوم صرف بودن نعمت وجودم بخشيدم.
و من أقرضه قضاه؛ كسى كه به او وام دهد آن را مى پردازد. و آن چه را كه قرض داده به او مى بخشد. من ذا الذى يقرص الله قرضا حسنا فيضاعفه له أصعافا كثيرة (445) ؛ كيست كه خدا را وام (يعنى قرض الحسنه) دهد تا خدا بر او به چندين برابر بيفزايد. من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له أجر كريم (446) ؛ آن كيست كه به خدا قرض نيكو دهد (يعنى قرض الحسنه و احسان به فقيران) تا خدا به او چندين برابر گرداند و پاداش با لطف كرامت (نا متناهى) او را عطا فرمايد.
و من شكره جزاه؛ كسى كه شكر او را به جا آورد به او پاداش مى دهد. لئن شكرتم لأزيدنكم (447) ؛ اگر شكر نعمت به جا آريد بر نعمت شما مى افزايم.

8. از خطبه 89
و من خطبة له (عليه السلام) تعرف بخطبة الأشباح، و هى من جلائل خطبه، و كان سأله سائل أن يصف الله حتى كأنه يراه عيانا، فغضب (عليه السلام) لذالك:
ألحمد لله الذى لا يفره المنع و الجمود، و لا يكديه الاعطاء و الجود، اذ كل معط منتقص سواه، و كل مانع مذموم ما خلاه، و هو المنان بفوائد النعم، و عوائد المزيد و القسم.
عياله الخلق ضمن أرزقهم، و قدر أقواتهم، و نهج سبيل الراغبين اليه، و الطالبين ما لديه، و ليس بما سئل بأجود منه بما لم يسأل.
الأول الذى لم يكن له قبل فيكون شى ء قبله، و الآخر الذى ليس له بعد فيكون شى ء بعده.
و الرادع أناسى الأبصار عن أن تناله أو تدركه، ما اختلف عليه دهر فيختلف منه الحال، و لا كان فى مكان فيجوز عليه الانتقال.
امام (عليه السلام) در خطبه 89 به خطبه أشباح معروف است، و از خطبه هاى گران قدر آن حضرت (عليه السلام) است، و آن را در زمانى ايراد فرموده كه سائلى از آن حضرت خواست تا خدا را به گونه اى برايش توصيف كند كه گويى او را با چشم مى بيند، پس امام (عليه السلام) خشمگين شده و فرمود: ستايش مخصوص خدايى است كه بخل ورزيدن و نبخشيدن بر ثروتش نمى افزايد، وجود و بخشش او را فقير نمى گرداند، زيرا هر بخشنده اى غير خدا ثروتش كم مى شود، و هر كس جز خدا از بخشش دست كشد مذموم شمرده مى شود، اوست خدايى كه با ارزانى داشتن انواع نعمت ها و بهره هاى فزاينده و روزى هاى بسيار بر خلايق منت نهاد است.
مخلوقات همه جيره خوار او هستند، روزى آنان را ضامن شده، و قوتشان را مقدر و معين نموده، راه را به شيفتگانش و جويندگان آن چه نزد اوست (از ثواب و پاداش) نشان داده است. بخشش او درباره آن چه كه از او خواسته شده، زيادتر از آن چه كه در خواست نشده است نيست.
خدا اولى است كه قبل ندارد تا پيش از او چيزى باشد، و آخرى است كه بعد ندارد تا پس از او چيزى باشد.
خدا نمى گذرد مردمك چشم ها او را مشاهده كند يا در ادراكش نمايد، زمان در او اثر گذار نيست تا وضعش متغير و دگرگون شود، و در مكانى نيست تا نقل و انتقاد درباره او روا باشد.

وجه نام گذارى خطبه به اشباح
گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه): تعرف بخطبة الأشباح؛ اين خطبه اشباح معروف است. ابن ابى الحديد مى گويد: اشباح اشخاصى است، و در اين جا مقصود فرشتگان اند، زيرا خطبه مشتمل بر بيان چگونگى اوصاف فرشتگان است. (448) و خوئى نيز از او پيروى كرده است. (449) ولى ظاهرا وجه نام گذارى اين است كه در خطبه لفظ اشباح ذكر شده است. هم چنان كه خطبه شقشقيه (450) متضمن لفظ شقشقه است. و شيخ كلينى در روضه خطبه اى از آن حضرت (عليه السلام) معروف به طالئتيه (451) نقل كرده كه مشتمل بر قصه حضرت طالوت است. و خطبه اى نيز نقل كرده كه به وسيله (452) معروف است به علت آن كه متضمن ذكر وسيله است. و در اين خطبه اى كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) نقل كرده اگر چه لفظ اشباح در آن ذكر نشده ولى تمام خطبه را نياورده بلكه قسمتى از آن را انتخاب نموده به همين جهت گاهى مى فرمايد: منها فى صفة خلق السماء؛ قسمتى از اين خطبه است درباره چگونگى آفرينش آسمان ها، و گاهى مى فرمايد: منها: ثم خلق سبحانه...؛ و نيز فرموده: منها فى صفة الأرض؛ قسمتى از اين خطبه است راجع به چگونگى آفرينش زمين. و اگر علت اين نام گذارى مطلبى بود كه ابن ابى الحديد ياد كرده بايد گفت كه بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه مشتمل بر ذكر ملائكه است. و از جمله در خطبه اول، پس به چه سبب اين خطبه بالخصوص به اين اسم نام گذارى شده است. گذشته از اين كه به چه مناسبت از فرشتگان به لفظ اشباح تعبير شود، بلكه كلمه اشباح در سخنان امام (عليه السلام) در برابر اجناس به كار رفته است، چنان چه در خطبه اى از آن حضرت (عليه السلام) كه صدوق در كتاب توحيد آورده آمده است: ليس بجنس فتعادله الأجناس، و لا بشبح فتصارعه الأشباح (453) و ظاهرا مقصود از شبح جسميت باشد، زيرا در روايت ديگرى اين چنين آمده است: ليس بشبح فيرى (454) ؛ خدا شبح نيست تا با چشم ديده شود. و ظاهرا در اين خطبه اين فقره: و كيف يوصف بالأشباح و ينعت بالألسن الفصاح؛ چگونه خدا به شيخ بودن توصيف شود، و با زبان هاى فصيح قابل وصف باشد؟! كه در كتاب توحيد صدوق نقل شده (455) - وجود داشته و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن را نياورده است.
و هى من جلائل خطبه؛ و آن از خطبه هاى گران قدر آن حضرت (عليه السلام) است. جلال جمع جليله به معناى گران قدر و ارزشمند است. در نسخه ابن ابى الحديد به جاى خطبه الخطب آمده است. (456)
و كان سأله سائل أن يصف الله؛ سائلى از آن حضرت (عليه السلام) خواسته بود تا خدا را توصيف كند.
اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى در نسخه ابن ميثم و خطى (457) و كان سائل سأله نقل شده است. و در نسخه ابن ميثم پس از كلمه الله لفظ تعالى و در نسخه خطى كلمه له اضافه شده است.
حتى كأنه يراه عيانا فغضب (عليه السلام) لذلك؛ آن چنان كه گويى خدا را با چشم مى بيند، پس امام (عليه السلام) از اين سخن او خشمگين گرديد.

بررسى عنوان خطبه
در نسخه ابن ميثم جمله و قال الخطبة افزوده شده است. و جملات و كان سأله سائل... لذلك تنها در نسخه ابن ميثم و خطى با اختلافاتى كه ياد شديم آمده، و در نسخه ابن ابى الحديد كلا نقل نشده است. و ابن ابى الحديد به جاى آن فقرات اين گونه نقل كرده است:
روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) أنه قال خطب امير المؤمنين (عليه السلام) بهذه الخطبة على منبر الكوفة و ذلك أن رجلا أتاه فقال يا امير المؤمنين: صف لنا ربنا مثل ما نراه عيانا لنزداد له حبا و به معرفة، فغضب و نادى: الصلاة جمعة، فاجتمع اليه الناس حتى غص المسجد! هله، فصعد المنبر و هو مغضب متغير اللون. فحمد الله و أثنى عليه، وصلى على النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) ثم قال...؛
مسعدة بن صدقه از صادق جعفر بن محمد (عليه السلام) نقل كرده كه گفت: امير المؤمنين (عليه السلام) اين خطبه را بر منبر كوفه ايراد كرد، بدان جهت كه مردى نزد آن حضرت (عليه السلام) آمده گفت: اى امير مؤمنان پروررگار ما را آن گونه بر ايمان توصيف كن كه گويى او را با چشم مى بينم تا محبت و معرفت ما نسبت به او افزون گردد، پس آن بزرگوار خشمناك شده فرياد بر آورد: الصلوة جامعة پس مرد همه گرد آمده مسجد پر از جمعيت شد، در اين موقع حضرتش بر منبر فراز آمد در حالى كه خشمگين و رنگ رخسارش متغير بود، پس حمد و ثناى الهى به جا آورد و بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درود فرستاد و سپس فرمود:... .
و ابن ميثم نيز علاوه بر نقل عنوان سابق روايت مسعده را هم آورده، بدون فقره مثل ما نراه عيانا، و در روايت مسعده كلا نيامده است و احتمال اين كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) هم عنوان سابق را آورده باشد و هم روايت مسعده را بعيد به نظر مى رسد، زيرا اين نوعى تكرار است و دأب او بر آن نيست.
و گويا نسخه هاى نهج البلاغه مختلف بوده، مثلا نسخه ابن ابى الحديد تنها روايت را نقل كرده، و نسخه خطى فقط عنوان سابق را، و ابن ميثم بين هر دو جمع نموده است.
در هر حال، بى شك خطبه ياد شده همان روايت مسعده منقول از امام صادق (عليه السلام) است چنان چه صدوق در توحيد از اسدى، از بر مكى... از مسعده از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: در اثباتى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در كوفه بر منبر خطبه مى خواند ناگهان مردى بر خاست و به آن حضرت (عليه السلام) عرض كرد: پروردگارت را برايمان توصيف كن تا محبت و معرفت ما به او زياده شود، پس آن حضرت (عليه السلام) خشمگين شده ندا داد: الصلاة جامعة، پس مرد اجتماع نموده به حدى كه مسجد پر از جمعيت گرديده سپس برخاست و در حالى كه رنگ رخسارش متغير شده بود فرمود: الحمد لله الذى لا يفره المنع، و لا يكديه الأعطاء... (458) ولى اين روايت به جامعيت آن خطبه اى كه در نهج البلاغه آمده نيست، و با آن اختلافاتى هم دارد. در هر صورت، علت خشم و تغير امام (عليه السلام) از در خواست آن مرد اين بوده كه از او چنين احساسى كرده كه توصيف كامل و تعريف تام خدا را با تشبيه به مخلوقات در خواست نموده است، چنان چه در خطبه - بنا به روايت صدوق - آمده:
الذى عجزت الملائكه على قربهم من كرسى كرامته، و طول ولههم اليه، و تعظيم جلال عزه، و قربهم من غيب ملكوته أن يعلموا من أمره الا ما أعلمهم (459) ؛
خدايى كه فرشتگان با وصف قربشان به مقام شامخ كرامت او، و طول وله و شيفتگى شان به ذات مقدس او، و بزرگداشتى كه براى شكوه عزت او مى نمايند و نزديكى شان به غيب ملكوت او، با اين همه، از امر پروردگار فقط آن مقدار مى دانند كه او به ايشان ياد داده است.
و نيز در آن آمده: أيها السائل! اعلم أن من شبه ربنا الجليل بتباين أعضاء خلقه... (460) بنابراين اين سؤال آن مرد و خشم امام (عليه السلام) نظير در خواست بنى اسرائيل است از موسى بن عمران اين كه خدا را به عيان به آنان بنماياند. و خداى تعالى بر آنان غضب نموده چنان چه خداى عزل و جل در قرآن از داستان ايشان خبر داده است: و اذ قلتم يا موسى لن نأمن لك حتى نرى الله جهرة فأخذتكم الصاعقة و أنتم تنظرون (461) ؛ و به خاطر آريد وقتى را كه گفتيد اى موسى ما به تو ايمان نمى آوريم تا اين كه خدا را آشكار به بينيم، پس شما را صاعقه آتش در گرفت و آن حال را به چشم خود مشاهده نموديد.

بخل ورزيدن خدا را مالدار نمى گرداند
الحمد لله الذى يفره المنع و الجمود؛ ستايش مخصوص خدايى است كه نبخشيدن بر ثروتش نمى افزايد. جمله لا يفره در اين جا متعدى است. و به صورت لازم هم استعمال مى شود گويند: و فرت الشى ء؛ افزون كردم آن چيز را. و و فر الشى ء؛ افزون شد. يعنى خدا بمانند مردم نيست كه خود دارى از بخشش برداريى او بيفزايد. كلمه جمود تنها در نسخه مصرى آمده ولى در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى موجود نيست بنابراين زايد است.
و لا يكديه الا عطاء و الجود؛ و داد و دهش او را فقير نمى گرداند. لا يكديه (به ضم ياء) خداى تعالى مى فرمايد: و أعطى قليلا و أكدى (462) ؛ (أكدى): اندك بخشش خود را قطع كرد.
اذا كل معط منتقص سواه؛ زيرا هر بخشنده اى غير خدا مالش نقصان مى يابد. اين جمله علت است براى جمله و لا يكديه الأعطاء و الجود.
و كل مانع مذموم ما خلاه؛ هر بخل ورزنده اى جز خدا مذموم شمرده مى شود. ما خلاه يعنى غير خدا، و جمله علت است براى جمله سابق لا يفره المنع يعنى عدم اعطاى خدا به جهت بخل ورزيدن نيست تا مذموم و نكوهيده شمرده شود، بلكه از روى حكمت و صلاح بوده و شايسته حمد و ستايش است، زيرا در صورت ظاهر منع كرده ولى در حقيقت بخشيده است. و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الأرض و لكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير (463) ؛ و اگر خدا روزى بندگان را وسيع و فراوان كند در روى زمين ظلم و طغيان بسيار كنند لكن روزى خلق را به اندازه اى كه به خواهد نازل مى گرداند كه خدا به احوال بندگانش بصير و آگاه است. و أصبح الذين تمنوا مكانه بالأمس يقولون و يكأن الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر لولا أن من الله علينا لخسف بنا (464) ؛ صبحگاه هم آنان كه روز گذشته ثروت و مقام او (قارون) را آرزو مى كردند با خود مى گفتند اى واى گويى خداست كه هر كه را خواهد فراوان دهد و هر كه را خواهد تنگ روزى كند و اگر نه اين بود كه خدا بر ما منت گذاشت ما را هم (مثل او زمين فرو مى برد). و نكته علت بودن آن اين است خود دارى از بخشش با انگيزه تكثير ثروت خصلتى است نكوهيده، زيرا بخل است.

خلايق همه روزى خوار خدا
و هو المنان بفوائد النعم و عوائد المزيد و القسم؛ اوست خدايى كه با ارزانى داشتن انواع نعمت ها و بهره هاى فزاينده و روزى هاى بسيار بر خلايق منت نهاده است. و لكن الله يمن على من يشاء من عباده (465) ؛ لكن خدا هر كس از بندگان را بخواهد به نعمت نبوت منت مى گذارد.
قال أنا يوسف و هذا أخى قد من الله علينا انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع أجر المحسنين (466) ؛ گفت: من همان يوسفم و اين برادر من است. خدا بر ما منت نهاد كه البته هر كس تقوا و صبر پيشه كند خدا اجرا نيكوكاران را ضايع نگرداند.
عياله الخلق؛ مخلوقات همه جيره خوار او هستند در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صواب الخلايق مى باشد، چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است، بنابراين تعبير نهج البلاغه خلايق است. و لكن در توحيد صدوق آمده: بجوده ضمن عيالة الخلق (467) . و در دعاى ابو حمزه است: و الخلق كلهم عيالك و فى قبضتك؛ خلق، همگى در تحت تكفل و در قبضه قدرت تواند. و در آيه شريفه است: و ما من دابة فى الأرض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستود عها كل فى كتاب مبين (468) ؛ هيچ جنبنده زمين نيست جز آن كه روزيش بر خداست و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و آرامشگاه (جاى موقت) او را مى داند و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى خدا ثبت است. و لا تقلوا أولادكم خشية املاق نحن نرزقهم و اياكم ان قتلهم كان خطئا كبيرا (469) ؛ هرگز فرزند خود را از ترس فقر به قتل مرسانيد كه ما رازق شما و آن ها هستيم، زيرا اين قتل و زنده به گور كردن فرزندان گناه بسيار بزرگى است.
ضمن أرزقهم و قدر أقواتهم؛ روزى آنان را ضامن شده و قوتشان را مقدر و معين نموده است. يعنى روزى تمام مخلوقاتش را از انسان گرفته تا انواع حيوان، و اصناف پرندگان و حيوانات وحشى، و حشرات و ماهيان دريا همه را تضمين و تأمين نموده ولى در ضمير ارزاقهم جانب انسان تغليب شده است. و بدين ترتيب خداى تعالى قوت هر جنس از جاندار را بر حسب تناسب و نيازشان مقدر و مقرر فرموده حتى جنين و شير خوار. و اصل در اين گفتار امام (عليه السلام) آيه شريفه است ... و قدر فيها أقواتها فى أربعة أيام سواء للسائلين (470) ؛ و قوت و ارزق اهل زمين را در چهار روز مقدر و معين فرمود و روزى طلبان را يك سان در كسب روزى خود گردانيد.

نعمت هاى معنوى پروردگار
و نهج سبيل الراغبين اليه؛ و راه را براى شيفتگانش آشكار نموده.
نهج: روشن و آشكار ساخت. و مقصود از راغبين رغبت كنندگان و مشتاقان عبادت و بندگى او هستند.
و الطابين ما لديه؛ و آنان كه خواستار ثواب و پاداش اويند. يعنى خواستارند آنچه را كه نزد خداست، از اجر و ثواب. و مقصود اين است كه خداوند به وسيله آفرينش عقل و خرد براى آنان، فرستادن رسولان به سوى ايشان، و انزال كتاب هاى آسمانى برايشان راه رسيدن به مطلوب و مقصودشان را برايشان آشكار نموده است.
و ليس بما سئل بأجود منه بمالم يسأل؛ بخشش خدا درباره آنه چه كه از او درخواست شده زيادتر از آنچه درخواست نشده نيست. و در دعا آمده: يا من يعطى من سأله و من لم يسأله تحننا منه و رحمة، و يبتدى بالخبر من لم يسأله تفضلات منه و كرما (471) ؛ اى خدايى كه عطا مى كند آن كسى را كه از او سئوال كند و آن كسى را كه از او سئوال ننمايد از مهر خود و رحمتش، و ابتدا مى كند به خير هر كه را كه از او نخواهد از روى تفصل و كرم.
و در خبر آمده، اميد تو نسبت به آن چه كه به آن اميد ندارى بيش از چيزى باشد كه به آن اميد دارى، همانا موسى بن عمران براى به دست آوردن شعله آتشى براى خانواده اش بيرون شد، پس خدا با او سخن گفت، و به خانه اش بازگشت در حالى كه پيغمبر مرسل بود. و ملكه سبأ به منظور حفظ دنياى خود به بارگاه سليمان (عليه السلام) رفت، پس دعوت سليمان را اجابت كرد و به خدا ايمان آورد. و ساحران فرعون به انگيزه كسب عزت براى فرعون بيرون شده، مؤمن بازگشتند. (472)
الاول الذى لم يكن له قبل فيكون شى ء قبله و الآخر الذى ليس يعد فيكون شى ء بعده؛ خدا اولى است كه قبل ندارد تا پيش از او چيزى باشد، و آخرى است كه بعد ندارد تا پس از او چيزى باشد. نظير اين جمله در عنوان (5 و 6) از همين فصل گذشت.

خدا با چشم رؤيت و ادراك نمى شود
و الرادع اناسى الأبصار عن أن تناله أو تدركه؛ خدا نمى گذارد مردمك چشم ها به او رسد، يا ادراكش كند. الرادع: مانع. أناسى جمع انسان العين مردمك چشم. در صحاح آورده: انسان العين صورتى است كه در سياهى چشم ديده مى شود، و جمع آن أناسى آيد نه أناى. ذو الرامه در وصف شترانى كه به علت خستگى و رنج سفر چشم هايشان فرو رفته گفته است: أناسى ملحود لها فى الحواجب ؛ (473) مردمك چشم ها در ابروها نهان شده. تناله: به او به رسد. تدركه: ادراك كند او را، يعنى آن گونه كه اجسام را ادراك مى كند. امام صادق (عليه السلام) فرمود: به راستى چشم ها تنها چيزى را ادراك مى كنند كه رنگ و حالت داشته باشد، حال آن كه خدا خالق رنگ ها و كيفيت هاست. (474)
و لما جاء موسى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب أرنى أنظر اليك قال لن ترانى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما أفاق قال سبحانك تبت اليك و أنا أول المومنين (475) ؛ و چون موسى با هفتاد نفر بزرگان قومش كه انتخاب شده بودند وقت معين به وعد گاه ما آمد و خدا با وى سخن گفت مسى (به تقاضاى قوم خود) عرض كرد كه خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم، خدا در پاسخ او فرمود كه مرا تا ابد نخواهى ديد و لكن در كوه بنگر اگر كوه را مندك و متلاشى ساخت و مسى بن هوش افتاد سپس كه به هوش آمد عرض كرد خدايا تو منزهى به درگاه تو تبه كردم و من اول كسى هستم كه ايمان دارم.

آزمايش اسيران مسلمان
به مناسبت نقل مى شود، در تاريخ طبرى آمده: واثق - خليفه عباسى - به سال 231 هنگامى كه خواست اسيران مسلمان را با پرداخت خون بها از دست روميان آزاد سازد، مأمورانى را گسيل داشت تا اسيران را آزمايش نموده هر كس از آنان اعتقاد داشت كه قرآن مخلوق نبوده و خدا در آخرت ديده نمى شود. فديه اش را مى داد، و هر كس چنين اعتقادى نداشت او را در دست روميان باقى مى گذاشت. (476)

گفت و گوى واثق با احمد بن نصر
و نيز آورده: واثق با دست خود و با شمشير عمر و بن معديكرب احمد بن نصر بن مالك بن هيثم خزاعى را كشت (و پدر بزرگ او يعنى مالك از بزرگان بنى العباس بوده) و بر قبر او در بغداد قبه و بارگاهى ساخت و نگهبان گمارد، و آن محل به نام رأس احمد بن نصر معروف گرديد. و در گوش او رقعه اى نوشتند به اين مضمون: اين سر كافر مشرك گمراهى است كه قائل به تشبيه بوده و سخنان كفرآميز بر زبان آورده و به همين جهت خونش مباح شده است. و واثق به او مى گفت: درباره پروردگارت چه مى گويى؟ او گفت: در اخبار و آثار از پيامبران (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه مى فرمود: شما پروردگارتان را در روز قيامت مى بينيد آن گونه كه ماه را مى بينيد، آشكار و كامل. و اعتقاد ما بر طبق اخبار است. و مى گفت: سفيان بن عيينه در حديثى مرفوع برايم نقل كرده كه همانا قلب آدمى در ميان دو انگشت از انگشتان خدا قرار داشته هر طور بخواهد آن را مى گرداند. و همانا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين دعا مى كرد: يا مقلب القلوب ثبت قلبى (477) مؤلف: اما خبر اول او مجعول است، و دو خبر اخيرش داراى معناهايى است كه با مقصود او فرسنگ ها فاصله دارد.

خدا همواره بر يك حال
ما اختلف عليه دهر فيختلف منه الحال؛ گذشت زمان در او اثر نمى گذارد تا وضعش متغير و دگرگون گردد. ممكن است مقصود از اين جمله باشد كه وضع و حال خدا همواره يك سان و يك نواخت است، و گذشت روزگاران و تحول زمان در رابطه با خصوصياتى كه در جملات قبل براى او ذكر شده از بخشش و عدم بخشش او، تضمين روزى هاى مردم، و مقدر نمودن قوت خلايق، و آشكار ساختن راه حق، و تساوى سائل و غير سائل در نظر او و... در او اثر نمى گذارد و حال او را تغيير نمى دهد، زيرا سخاوتمندان از مردم چنان اند كه مى بخشند آن گاه كه روزگار بر آنان ببخشيد، و بخل مى ورزند زمانى كه تهيدست شوند، گاه مى بخشند و سپس خود داراى مى كنند، چيزى را ضمانت مى نمايند و پس از آن از زير بار آن شانه خالى مى كنند و... .
اينها همه به خاطر تأثير روزگاران و تحول زمان در آنان بوده كه خداى متعال از آن منزه است. و ممكن است مقصود اعم باشد؛ مثلا انسان در نشو و نموش و با گذشت زمان حالش تغيير مى يابد چنانچه در فقه اللغه آمده - كه او مادام كه در رحم است جنين است، و پس از تولد وليد و مادام كه هفت روزش تمام نشده صديغ زيرا صدغ (شقيقه) او سفت و محكم نيست و مادام كه شير خوار است رضيع، و پس از آن فظيم و آن گاه كه فربهى شير خوارگى از او بر طرف شود جحوش است. هذلى سروده است:

قتلنا  مخلدا  و ابنى iiحراق        و آخر جحوشا فوق الفظيم

كشتيم، مخلد را و دو پسر حراق، و ديگرى كه به سن جحوش، بود بزرگ تر از فظيم.
و آن گاه كه رشد كرد و قد كشيد دارج و زمانى كه بلنداى قد او پنج وجب شد خماسى و آن گاه كه دندان هاى شير او ريخت مثغور و زمانى كه دندان هايش پس از افتادن روييد مثغر (با ثاء و تاء)، زمانى كه سنش از ده سال گذشت مترعرع، و ناشى ء و هر گاه نزديك به بلوغ رسيد يافع و مراهق و هر گاه بالغ گرديد و قوى گشت حزور، و نام او در تمام اين دوران ها غلام پسر است و هر گاه سبيل در آورد گويند: بقل وجهه مو بر صورت نوجوان روييد، و هر گاه به جوانى رسيد مجتمع، و پس از آن مادام كه بين سى و چهل است شاب، و تا زمان شصت سالگى كهل است، و همين طور بر حسب بالا رفتن سن او نام هاى خاص دارد. (478) اما خداى تعالى از همه اين ها منزه است.

خدا مكان ندارد
و لا كان فى مكان فيجوز عليه الانتقال؛ خدا در مكانى نيست تا نقل و انتقال درباره او روا باشد. به حضرت امام رضا (عليه السلام) عرض كردند: چه مى گوييد راجع به حديثى كه مردم نقل مى كنند از اين كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده: خدا در هر شب به آسمان دنيا نازل مى شود. (479) فرمود: نفرين خدا بر كسانى باد كه مطالب را تحريف و عوض مى كنند، به خدا سوگند هرگز رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين نفرموده. بلكه فرموده؛ خدا هر شب در ثلث آخر شب فرشته اى را به آسمان دنيا فرو مى فرستند، و در شب جمعه در اول شب مى فرستد. (480)

9. از خطبه 89
بعد ما مر فى سابقه:
و لو وهب ما تنفست عنه معادن الجبال، و ضحكت عنه أصداف البحار، من فلز اللجين و العقيان، و نثارة الدر و حصيد المرجان، ما أثر ذلك فى جوده و لا أنفد سعة ما عنده، و لكان عنده من ذخائر الانعام ما لا تنفده مطالب الأنام، لأنه الجواد الذى لا يغضه سؤال السائلين، و لا يبخله الحاح الملحين.
امام (عليه السلام) در ادامه خطبة قبل مى فرمايد:
اگر خداوند آن چه را از معادن كه از دل كوه ها بيرون مى آيد، و يا آن چه از لبان خندان صدف هاى دريا خارج مى شود از نقره و طلاى خالص و در و مرواريد غلطان، و خوشه مرجان همه را ببخشيد هيچ گونه تأثيرى در سخاوت او ندارد، و نعمت هاى گسترده اش را تمام نمى كند. خدا آن قدر ارزاق و نعمت ها ذخيره دارد كه درخواست هاى مردم آن ها را به پايان نمى برد، زيرا او بخشنده اى است كه درخواست سائلان چيزى از او نمى كاهد، و تقاضاهاى مكرر اصرار كنندگان او را به بخل وا نمى دارد.


خزانه هاى خدا تمام نشدنى
و لو وهب ما تنفست عنه معادن الجبال؛ اگر خدا ببخشد آن چه را از معادن كه از دل كوه ها بيرون مى آيد... . ابن ابى الحديد آورده است: اين گفتار امام (عليه السلام) در ادامه و تمنه گفتار سابق است كه فرموده: لا يفره المنع و الجمود و لا يكديه الأعطاء (481).
مؤلف: بلكه تتمه جمله و لا يكديه الأعطا است و ارتباطى با جمله لا يفره المنع ندارد. و جمله تنفست استعاره است، مانند آيه شريفه: و البصح اذا تنفس (482) ؛ سوگند به سپيده صبح زمانى كه دم زند. و مقصود تشققت مى باشد، يعنى شكافته شد.
و ضحكت عنه أصداف البحار؛ و آنچه از لبان خندان صدف هاى دريا خارج مى شود.اين جمله نيز مانند جمله قبل استعاره است، و مقصود از آن نيز تشققت است يعنى شكفته گرديد. در اين گفتار كه امام (عليه السلام) از شكافته شدن كوه ها و برون آمدن فلزات با لفظ تنفس و نيز از شكفته شدن صدف هاى دريا و برون آمدن مرواريد با لفظ ضحك، تعبير فرموده لطف و زيبايى خاصى وجود دارد. اصداف جمع صدف به معناى غلاف مرواريد است.
من فلز اللجين و العقيان؛ از نقره و طلاى خالص. فلز (به كسر اول و دوم) و قاموس ضم اول و دوم را نيز در آن جايز دانسته، مانند عتل، و هم چنين كسر اول و فتح دوم را مانند: هجف. و گفته است فلز مس سفيد است كه از آن ديگ هاى بزرگ سازند، يا تراشه آهن، يا سنگ يا تمام ذخائر زمين، يا گداختنى هايى كه به وسيله دمه پاكيزه و محكم مى شود. (483)
مؤلف: در اين جا معناى چهارم (مطلق جواهرات زمين) مقصود است، به دليل اين كه امام (عليه السلام) فرموده: الجين (به تصغير) نقره و عقيان (به كسر) طلاى خالص. و در توحيد صدوق و سبائك العقيان (484) آمده يعنى؛ شمش هاى طلا.
و نثارة الدر؛ و درو مرواريد غلطان. در صحاح آورده: نثار (به ضم) آنچه از هر چيز بريزد. (485) و دره مرواريد، و جمع آن در و درات و درر) آيد.
و حصيد المرجان؛ و خوشه مرجان. در توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) نضائد المرجان آمده است. (486)
يعنى دانه هاى منظم مرواريد.
ابن ابى الحديد آورده:: و حصباء المرجان؛ سنگريزه مرجان نيز روايت شده است. (487)
مؤلف: ابو نواس در اين شعرش لفظ حصباء را به در نسبت داده:

كأن  صغرى  و كبرى من iiفقائعها        حصباء در على أرض من الذهب

(488)
گويا كوچك و بزرگ از حباب هاى آن شراب مثل سنگريزه درى است كه ريخته شده باشد بر زمينى كه از طلاست.
در لسان آورده: بعضى گفته اند:: مرجان نوعى گوهر سرخ است، و ابن برى گفته: مرجان بنا به گفته بيشتر لغويين سنگريزه مرواريد است، چنانچه جوهرى اين را گفته. و دليل بر صحت اين معنا گفتار امرؤالقيس است:
أذود  القوافى  عنى  iiذيادا        ذياد   غلام  جرى  iiجيادا
فأعزل    مرجانها   جانبا        و آخذ من درها المستجادا

(489)
دور مى گردانم و مى رانم از خود قافيه ها را، بمانند راندن غلام مزدور اسبان نيكو رفتار را، پس مرجان آن ها را كنار مى گذارم، و از درهايشان آنچه نيكو است مى گيرم.
مؤلف: از اين كه كلمه مرجان در آيه شريفه: يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان (490) ؛ بيرون مى آيد از ايشان در و مرجان. و در گفتار آن حضرت (عليه السلام)، و در شعر امرؤالقيس در مقابل لؤلؤ و در قرار گرفته معلوم مى شود كه مرجان غير لؤلؤ است.
و در مصباح آورده: طر طوسى گفته: مرجان ريشه درخت سرخ رنگى است كه از دريا بيرون مى آيد، بمانند انگشتان دست، و ما از آن در مغرب زمين فراوان ديده ايم. (491)
و اهل لغت كلمه مرجان را در ماده مرج آورده اند، و از ازهرى نقل شده كه گفته: نمى دانم آن سه حرفى است يا چهار حرفى؟. (492) و جمله من فلز اللجين و العقيان راجع به معدن كوه ها و جمله نثارة الدر و حصيد المرجان راجع به صدف هاى دريا هاست.
ما اثر ذلك فى جوده و لا أنفد سعة ما عنده؛ هيچ گونه تأثيرى در سخاوت او ندارد، و نعمت هاى گسترده اش را تمام نمى كند.
آرى چگونه تمام شود حال آن كه گنج هاى آسمان ها و زمين از آن اوست. و در اصل برسى آمده: همانا خداى تعالى به داود گفت: اى داود: به عزت و جلالم سوگند اگر همه ساكنان آسمان ها و زمين از من آرزوهايى داشته باشند و تمام را به آرزويشان برسانم به هفتاد برابر تمام دنيايتان، اين ها همه در مقايسه با دارايى ام چنان است كه يكى از شما سوزنى در دريا فرو برده آن را بيرون آورد. و چگونه نقصان مى يابد آن چه كه من قيم و صاحب اختيار آن مى باشم. (493)

نعمت ها و ذخاير نامحدود خداوند
و لكان عنده من ذخائر الانعام ما لا تنفده مطالب الأنام؛ خدا آن قدر ارزاق و نعمت ها ذخيره دارد كه درخواست هاى مردم آن ها را به پايان نمى برد. و در روايت توحيد صدوق آمده: و لكان عنده من ذخائر الأفضال ما لا ينفده مطالب السئوال و لا يخطر لكثرته على بال (494) ؛ خدا آن قدر نعمت ها و تفضلات ذخيره دارد كه نه درخواست هاى سائلان آن ها را به پايان مى برد و نه به علت فراوانى به خاطر كسى خطور كرده است.
و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (495) ؛ و هيچ چيز در عالم نيست جز آنكه منبع و خزينه آن نزد ما خواهد بود ولى از آن بر عالم خلق جز به قدر معين كه مصلحت است نمى فرستيم.
لأنه الجواد الذى لا يغيضه سؤال السائلين و لا يبلخه الحاح الملحين؛ زيرا او بخشنده اى است كه درخواست سائلان چيزى از او نمى كاهد، و تقاضاهاى مكرر اصرار كنندگان او را به بخل وا نمى دارد. لا يغيضه مأخوذ است از غاض الماء يعنى اندك شد آب و به زمين فرو رفت.
جوهرى گفته: و غيض الماء يعنى: فرو برده شد آب، متعدى و غير متعدى به كار مى رود. و اخفش در معناى قول خداى تعالى: و ما تغيض الأرحام (496) آورده: يعنى: آن چه كه رحم نقصان مى يابد، و گويند: غاض الكرام اندك شدند كريمان. و فاض الئام: زياد شدند فرو مايگان، و أعطاه غيضا من فيض: اندكى از بسيار به او بخشيد. (497)
در روايت توحيد صدوق به جاى لأنه الجواد الذى... چنين آمده: لانه الجواد الذى لا تنقصه المواهب، و لا ينحله الحاح الملحين، و انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون (498) زيرا او بخشنده اى بخشايش ها چيزى از دارايى او نمى كاهد، و اصرا كنندگان او را به بخل وا نمى دارد، و فرمان نافذ او هر گاه چيزى را اراده كند تنها به او بگويد: باش، پس مجود مى شود.

10. از خطبه 89
بعد ما مر فى سابقه:
فانظر أيها السائل فما دلك القرآن من عليه من صفته فائتم به، واستضى بنور هدايته، و ما كلفك الشيطان علمه مما ليس فى كتاب عليك فرضه و لا فى سنتة النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) و أئمة الهدى أثره فكل علمه الى الله سبحانه، فان ذلك منتهى حق الله عليك، و اعلم أن الراسخين فى العلم هم الذين أغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيوب الاقرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب، فمدح الله اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا به علما، و سمى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخا، فاقتصر على ذلك تقدر عظمة الله سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين.
امام (عليه السلام) در ادامه خطبه قبل مى فرمايد:
اى كس كه از صفات خدا مى پرسيدى بنگر، هر صفتى را كه قرآن به تو راهنمايى كرده پيروى نما، و از نور هدايتش روشنايى بگير و آن چه شيطان آموختن آن را با زحمت به تو تحميل نموده كه در كتاب خدا دانستن آن بر تو واجب نشده و در سنت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه معصومين اثرى از آن نيست رها كن، و علم آن را به خداى سبحان واگذار كه اين نهايت حق خدا بر توست،
آگاه باش! آنان كه در علم دين ثابت قدم و استوارند خداوند آن ها را با اقرار اجمالى به تمام حقايق پنهان كه واقعيت و تفسير آن ها را نمى دانند از فرو رفتن در مطالبى كه در پشت درهاى بسته غيب مستور است بى نياز ساخته است، و خدا آنان را به جهت اعترافشان به ناتوانى از دسترسى و درك آن چه كه به آن احاطه علمى ندارند ستوده است و اين ترك تعمق آنان را در موضوعاتى كه درك عميق آن ها را از ايشان نخواسته رسوخ در علم ناميده است، تو هم به همين مقدار بسنده كن و عظمت خداى سبحان را با عقل محدود خود اندازه گيرى مكن كه تباه خواهى شد.

نقل خطبه به روايت صدوق (رحمه الله تعالى عليه)
مؤلف: صدوق در توحيد اين قسمت خطبه را با اضافات و تغييراتى چنين نقل كرده است:
الذى لما شبهه العادلون بالخلق المبعض المحدود فى صفته، ذى الأقطار و النواحى المختلفه فى طبقاته، و كان عز و جل الموجود بنفسه لا بأداته، انتفى أن يكون قدروه حق قدره، فقال تنزيها لنفسه عن مشاركة الأنداد، و ارتفاعا عن قياس المقدرين له من كفرة العباد: و ما قدروا الله حق قدره و الأرض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون (499) ؛ فما دلك القرآن عليه من صفته فاتبعه ليوصل بينك و بين معرفته، و ائتم به، و استضى ء بنور هدايته، فانما هى نعمة و حكمة أوتيتهما، فخذ ما أوتيت و كن من الشاكرين، و ما دلك الشيطان...؛
خدايى كه چون روگردانان از حق او را در صفات به مخلوق مبعض و محدود و داراى اقطار و نواحى مختلف تشبيه نمودند، با آن كه خداى عز و جل موجود است بنفسه نه به وسيله آلات و ادوات به همين جهت ذات او قابل اندازه گيرى و تقدير نيست، و خودش در زمينه منزه بودنش از داشتن همتا و برتريش از مقايسه با مخلوق محدود كه بعض از كافران درباره اش گفته اند مى فرمايد: و ما قدروا الله حق قدره و الأرض جمعيا قبصته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون (500) ؛ و آنان كه غير خدا را طلبيدند خدا را چنان كه شايد به عظمت نشناختند و اوست كه روز قيامت زمين در قبضه قدرت اوست و آسمان ها در پيچيده به دست سلطنت اوست، آن ذات پاك يكتا منزه و متعالى از شرك مشركان است. پس آن صفتى را كه قرآن به تو راهنمايى كرده پيروى كن تا به معرفت او دست يابى، و به آن اقتدا كن، و از نور هدايتش روشنايى بگير، چرا كه آن نعمت و حكمتش است كه خدا به تو داده پس آن را بگير و از سپاس گزاران باش، و آن چه كه شيطان به تو راهنمايى كرده... . (501)

راهنمايى قرآن بر صفات خداوند
فانظر أيها السائل فما دلك القرآن عليه من صفته فائتم به واستضى بنور هدايته؛ اى كسى كه از صفات خدا مى پرسيدى بنگر. هر صفتى را كه قرآن به تو راهنمايى كرده پيروى نما و از نور هدايتش روشنايى بگير.
از جمله صفت هايى كه قرآن كريم براى خداى تعالى ذكر نموده و ما را به آن ها راهنمايى كرده اين هاست: ... الا تأخذ سنة و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الأرض... و هو العلى العظيم (502) ؛ ... هرگز خد را كسالت خواب فرا نگيرد چه رسد كه به خواب رود، اوست مالك آن چه در آسمان ها و زمين است، چه كس را جزئت است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر به فرمان او، علم او محيط است به آن چه پيش نظر خلق آمده است و آن چه سپس خواهد آمد و خلق به هيچ مرتبه علم او احاطه نتواند كرد مگر به آن چه او خواهد، قلمرو علمش از آسمان ها و زمين فراتر و نگهبانى زمين و آسمان بر او آسان و بى زحمت است چه او داناى بزرگوار و تواناى با عظمت است. قل هو الله أحد... (503)؛ بگو او خداى يكتاست... .
ليس كمثله شى ء و هو السميع البصير (504) ؛ خدا را هيچ مثل و مانندى نيست و او شنوا و بيناست.

نهى از تفكر در ذات خداوند
و ما كلفك الشيطان علمه مما ليس فى الكتاب عليك فرضه و لا فى سنة النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) و أئمة الهدى أثره فكل علمه الى الله سبحانه؛ و آن چه شيطان آموختن آن را با زحمت به تو تحميل نموده كه در كتاب خدا دانستن آن بر تو واجب نشده و در سنت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان معصوم اثرى از آن نيست رها كن، و علم آن را به خداى سبحان واگذار. يعنى شناختن كنه ذات حق تعالى را كه از تكلفات شيطان است. و مقصود از ائمه هدى اهل بيت آن حضرت است، و اما اطلاق واژه راشدين بر خلفاى ثلاثه در صورتى صادق است كه اين گفتار خداى سبحان از قول فرعون صادق باشد: ... ما أريكم الا ما أرى و ما أهديكم الا سبيل الرشاد (505) ؛ ... جز آن كه رأى (به قتل موسى) دادم رأى ديگر نمى دهم و شما را جز به راه صواب دلالت نمى كنم.
لفظ كل مأخوذ است از و كل يعنى واگذار و تفويض كن.
حضرت على بن الحسين (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
سبحان من لم يجعل فى أحد من معرفته نعمه الا المعرفة بالتقصير عن معرفتها، كمالم يجعل فى أحد معرفة ادراكه أكثر من العلم أنه لا يدركه (506) ؛
منزه است خدايى كه براى هيچ كس از بندگانش شناختى نسبت به نعمت هايش جز علم به تقصير از معرفت آن ها قرار نداده، و براى هيچ كس بهره اى از معرفت ادراك ذات مقدسش بيش از درك ناتوانى از معرفت آن ذات لايزال قرار نداده است.
فان ذلك منتهى حق الله عليك؛ كه اين نهايت حق خدا بر توست. زيرا خدا هيچ كس را به چيزى كه در توان او نيست مكلف نساخته است.
در كافى از امام صادق (عليه السلام) درباره آيه شريفه: و أن الى ربك المنتهى (507) ؛ و كار خلق عالم به سوى خدا منتهى مى شود. نقل كرده كه فرمود: وقتى سخن به ذات خدا رسيد باز ايستيد. (508) و در روايت ديگر فرمود: مردم همواره و از هر درى سخن گويند تا آن جا كه درباره خدا سخن گويند، پس هر گاه آن را شنيدند بگوييد: لا اله الا الله الواحد الذى ليش كمثله شى ء (509) ؛ نيست خدايى جز خداى يگانه كه مانندى ندارد.

كفايت اقرار اجمالى به حقايق پنهان
و اعلم أن الراسخين فى العلم؛ آگاه باش! آنان كه در علم دين ثابت قدم و استوارند. راسخ: ثابت و استوار. لبيد سروده است:

رسخ الدمن على أعضاءه        ثلمته   كل  ريح  و  سبل

(510)
سستى و ضعف بر اعضاى او رسوخ نموده، حوادث روزگار او را ناتوان ساخته است.
هم الذين أعناهم عن اقتحام السسدد المضربة دون الغيوب القرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيث المحجوب؛ خداوند آن ها را با اقرار اجمالى به تمام حقايق پنهان كه واقعيت و تفسير آن ها را نمى دانند از فرو رفتن در مطالبى كه در پشت درهاى بسته غيب مستور است بى نياز ساخته است. اقتحام بدون فكر و تأمل دست به كارى زدن است. السدد (به ضم اول و فتح دوم) جمع سده درب خانه است. و در خبر آمده: الشعث الرؤس الذين لا تفتح لهم السدد (511) ؛ ژوليده مويانى كه درها برايشان گشوده نشود.
جزرى گفته: سده سايبان درب خانه است كه آن را از باران نگه مى دارد، و گفته شده كه درگاه خانه است، و گفته شده كه فضاى حريم درگاه است. (512) و مقصود از حقايق مستور عوالم غيبى است كه هيچ كس را توان دست يابى بر آن ها نيست و لفظ الأقرار فاعل است براى أغناهم. و جمله بجملة ما جهلوا تفسيره اشاره به قول خداى تعالى است:
هو الذى أنزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن أم الكتاب و أخرى متشابهات فأما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا الله و الرسخون فى العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا أولوا الألباب * ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك أنت الوهاب (513)؛
اوست خدايى كه قرآن را بر تو فرستاد كه برخى از آن كتاب آيات محكم است كه احتمال و اشتباهى در او راه نيابد كه آن ها اصل و مرجع ساير آيات كتاب خدا خواهد بود، و برخى ديگر آياتى متشابه است كه به سهولت درك معنا و فهم مقصود از او نشود، تا آن در اين راه شبهه و فتنه گرى پديد آرند در صورتى كه تأويل آن كسى جز خدا نداند، و اهل دانش گويند: ما به همه آن كتاب گرويديم كه همه محكم و متشابه قرآن از جانب پروردگار ما آمده و به اين دانش پى نبرند به جز خردمندان.
و درباره اين آيه شريفه اگر چه خاصه و عامه اختلاف كرده اند كه آيا جمله و الراسخون... عطف بر الله و جزء مطلب سابق است يا اين كه مستأنفه و مستقل است.
ولى گفتار آن حضرت (عليه السلام) دلالت بر دوم دارد، و ظاهر آيه نيز همين است، زيرا اگر عطف بود انسب اين بود كه گفته شود و يقولون با واو عطف، نه آن گونه كه در آيه يقولون آمده است. و در اين باره توضيح بيشترى خواهد آمد.
البته مضمون آيه منافات با علم پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و جانشينان او به تأويل قرآن ندارد، زيرا علم آنان از راه وحى و الهام الهى است كه از مقوله علم غيب است، و خداوند در جاى ديگر در اين زمينه فرموده: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أحدا * الا من ارتضى من رسول (514) ؛ او دانا غيب عالم است و هيچ كس بر عالم او آگاه نيست، مگر آن كس كه از رسولان خود برگزيده است. با اين كه فرموده است: ان الله يعلم غيب السموات و الأرض (515) ؛ خدا اسرار غيب زمين و آسمان ها را مى داند. و نيز فرموده: قل يعلم من فى السموات و الأرض الغيب الا الله (516) ؛ اى رسول ما بگو كه در همه آسمان ها و زمين جز خدا كسى از علم غيب آگاه نيست.
بنابراين آيه شريفه در مقام ديگرى است، نظير اين آيه: فأما الذين آمنوا فيعلمون أنه الحق من ربهم و أما الذين كفروا فيقولون ماذا أراد الله بهذا مثلا... (517) ؛ اما كسانى كه به خدا ايمان آورده اند مى دانند كه آن مثل است و از جانب پروردگار ايشان آمده، و اما كسانى كه كافر شدند مى گويند چه مقصود خداست از اين مثل... .
فمدح الله اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم يحيطوا به علما؛ و خدا آنان را به جهت اعترافاتشان به ناتوانى از دسترسى و درك آن چه كه به آن احاطه علمى ندارند ستوده است.
تناول: فهم و درك، و مقصود از آن چه كه به آن احاطه علمى ندارند متشابهات است كه خداوند از قول آنان نقل كرده كه گويند: ما به تمام قرآن ايمان داريم از محكم كه معناى آن را مى دانيم، و متشابه كه معناى آن را نمى فهميم همه آن ها از سوى پروردگار ما مى باشد.
و سمى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخا؛ و ترك تعمق آنان را در موضاعاتى كه درك عميق آن ها را از ايشان نخواسته (رسوخ) در علم ناميده است.
كلمه بحث به معناى كشف است. و اصل در آن زدودن خاك است از روى چيزى كه در زمين مدفون است.
ابن دريد گفته: در مثل گويند: كباحثة عن حتفها بظلفها؛ مانند كسى كه ابزار مرگ خود را با سم خويش از زير زمين بيرون مى آورد. و داستان مثل اين بوده كه گويند: گوسفندى زمين را با سم خود كاويده و كاردى را كه در زير خاك پنهان بوده آشكار ساخته سپس با آن ذبح گرديده است. (518) و كنه به معناى حقيقت و واقعيت شى ء است. رسوخ به معناى استوارى و استحكام است، مأخوذ از رسخ الجبل يعنى (كوه ثابت و استوار گرديد كه خداوند از چنان كسان با جمله و الرسخون فى العلم تعبير فرموده است.
فاقتصر على ذلك؛ پس به همين مقدار بسنده كن. و به ادب الهى متأدب شو.

نهى از تكلم در ذات خداوند
و لا تقدر عظمتة الله سبحانه على قدر عقلك فتكون من الهالكين؛ و عظمت خدا را با عقل محدود خود اندازه گيرى مكن كه تباه خواهى شد. يعنى عظمت و ذات خدا را با عقل خود تقدير مكن، زيرا عقل تو قاصر است، و اگر چنين كنى تباه خواهى شد، زيرا از حد و مرز خود خارج شده و پا از گليمت بيرون كشيده اى.
امام محمد باقر (عليه السلام) مى فرمايد: به راستى جماعتى راجع به خدا سخن گفته متحير و سرگردان شده كارشان به جايى رسيد كه مردى را از پيش رو صدا مى زدند و او به پشت سرش جواب مى داد و از پشت سرش مى خواندند و او به پيش رو پاسخ مى داد. (519)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: همانا پادشاه بلند مرتبه اى در مجلس خود به پروردگار تبارك و تعالى سخن ناروا گفت، پس از آن ناپديد شده معلوم نشد كجاست. (520)
و در خبر ديگرى فرمود: درباره همه چيز سخن بگوييد و درباره ذات خدا سخن نگوييد. (521)
و از امام محمد باقر (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: در خلق خدا سخن بگوييد ولى درباره خدا سخن نگوييد، زيرا سخن گفتن راجع به خدا جز سرگردانى براى گوينده زياد نكند (522).

از خطبه 89
ايضا بعد ما مر:
هو القادر اذا ارتمت اذا ارتمت الأهام لتدرك منقطع قدرته، و حاول الفكر المبرأ من خطرات الوساوس أن يقع عليه فى عميقات غيوب ملكوته، و تولهت القلوب اليه لتجرى فى كيفية صفاته، و غمضت مداخل العقول فى حيث لا تبلغه الصفات لتناول علم ذاته، ردعها و هى تجوب مهاوى سدف الغيوب متخلصة اليه سبحان فرجعت اذ جبهت معترفة بأنه لا ينال بجور الاعتساف كنه معرفته، و لا تخطير ببال ألى الرويات خاطرة من تقدير جلال عزته.
امام (عليه السلام) در خطبه 87 در ادامه مطالب قبل مى فرمايد:
او همان قادرى است كه هرگاه تمام اوهام و انديشه ها بخواهند اندازه قدرتش را درك كنند، و همه افكار منزه از وساوس شيطانى بخواهند به عمق اسرار ملكوتش پس ببرند، و همه دل هاى عاشق و شيدا به او روى آورده تا چگونگى صفاتش را دريابند، و همه عقل ها براى درك حقيقت ذاتش در عوالمى وصف نا شدنى سير نمايند، خدا آنان را باز مى دارد و نخواهند توانست به كنه ذاتش پى ببرند، در حالى كه در راه هاى هولناك و تاريكى هاى عوالم غيب دست و پا زده از روى اخلاص به سوى خدا توجه نمايند، پس آن زمان كه (از درك حقيقت ذات و صفات حق تعالى باز مانده و) منع شده و مأيوسانه بازگشتند اعتراف مى كنند كه با تحمل مشكلات و بسيارى بيراهه رفتن ها نمى توان به كنه معرفت خدا دست يافت، و اندازه عظمت و شكوه عزت و جلال او به ذهن انديشمندان خطور نمى كند.
هو القادر؛ خدا همان قادرى است. كه بر همه چيز قدرت دارد.

راه هاى پر پيچ و خم اسرار ملكوت
الذى اذا ارتمت الأوهام لتدرك منقطع قدريه؛ كه هرگاه تمام اوهام و انديشه ها بخواهند اندازه قدرتش را بفهمند.
ارتمت يعنى اراده كند، و اصل در آن رمى الصيد است يعنى تير انداختن به شكار. در روايت توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) به جاى تمام اين جمله چنين آمده: لانه الطيف الذى اذا أرادت الأهام أن تقع عليه عميقات غيوب ملكه (523) ، او همان خداى لطيفى است كه هر گاه انديشه ها و اوهام در اعماق اسرار ملكوتش قدم نهند.
و حاول الفكر المبرأ من خطرات الوساوس أن يقع عليه فى عميقات غيوب ملكوته؛ و همه افكار منزه از وساوس شيطان بخواهند به عمق اسرار ملكوتش پس ببرند.
حاول: قصد كند. در نسخه مصرى اين گونه به لفظ من خطرات آمده ولى صحيح من خطر است كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى (524) آمده است. و در روايت توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) به جاى تمام اين جمله چنين وارد شده: و حاولت الفكر المبرأة من خطر الوسواس ادراك علم ذاته (525).
و تولهت القلوب اليه لتجرى فى كيفية صفاته؛ و همه دل هاى عاشق و شيدا به او روى آورده تا چگونگى صفاتش را دريابند. تولهت يعنى واله و حيران گرديد، و در روايت توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) به جاى اتجرى فى كيفية صفاته، لتحوى منه مكيفا فى صفاته (526) آمده است.
و غمضت مداخل العقول فى حيث لا تبلغه الصفات لتناول علم ذاته؛ و همه عقل ها براى درك حقيقت ذاتش در عوالمى وصف ناشدنى سير نمايند.
غضمت مأخوذ است از أغمض فى الأرض: رفت در زمين و ناپيدا شد.
فى حيث يعنى: در جايى. الصفات: توصيف ها. و در نسخه ابن ميثم و خطى (527) به جاى لتناول، لتنال آمده است. ذاته: حقيقت و واقعيت او.

تحقيق در اطلاق (ذات) بر خداى تعالى
ابن ابى الحديد آورده: بسيارى از اهل عربيت درباره لفظ ذات اختلاف كرده اند، از جمله اين كه گروهى اطلاق آن را بر الله و نيز اضافه اش را به سوى الله ممنوع دانسته اند. اما اول زيرا لفظ ذات مؤنث است و بارى تعالى از اسماء و صفات مؤنث منزه است. و اما دوم، زيرا معناى ذات عين شى ء است به خودش مضاف نمى شود. و گروهى اطلاق لفظ ذات را بر الله و اضافه اش را به سوى آن جايز دانسته اند، اما اطلاقش را به دو دليل، يكى آن كه در اشعار قديم به كار رفته، چنان چه حبيب صحابى در پاى چوبه دار گفت:

و ذلك فى ذات الاله و ان يشاء        يبارك على أوصال شلو iiموزع

تحمل اين سختى ها همه به خاطر خداست، و اگر او بخواهد اعضاى پراكنده و پخش شده را بركت مى دهد.
و بعضى به جاى (موزع) ممزع نقل كرده اند كه آن هم به معناى متفرق و پراكنده شده است.
و نابغه گفته:
مجلتهم   ذات  الاله  و  iiدينهم        قويم فما يخشون غير العواقب

كتاب آنان بندگى خداست، و دينشان استوار است، پس به جز از عواقب امور نمى ترسند.
و دليل دوم اين كه لفظ ذات يك معناى اصطلاحى يافته، از اين رو جايز است در موردى به كار رود نه به عنوان اين كه مؤنث ذو باشد. (يعنى از معناى موضوع له خود نقل شده و يك معناى مصطلح به خود گرفته است) و معناى مصطلح آن همان چيزى است كه فلاسفه از آن اراده مى كنند، از قبيل لفظ جوهر و عرض و غير آن ها كه در معناى جديد اصطلاحى فلسفى به كار مى روند كه مغاير به معناى لغوى آن هاست.
و اما جواز اضافه ذات به الله به اين دليل است كه گويند: اخذته نفسه و اخذته عينه (528) (كه نفس و عين به خودشان مضاف شده اند).
مؤلف: از جمله منكرين جواز اضافه ابن برهان است. فيومى آورده: ابن برهان نحوى گفته: اين گفتار متكلمين كه گويند: ذات الله نادرست است، زيرا تاء تأنيث به اسماء خدا ملحق نمى شود؛ مثلا درباره خدا گفته نمى شود: علامه با اين كه او داناترين دانايان است. و اين كه مى گويند: صفات ذاتيه استعمال غلطى است، زيرا ياء نسبت در مورد ذات ذوى است، چرا كه اسم به هنگام الحاق ياء نسبت، به اصلش بر مى گردد. (529)
مؤلف: گفتار ابن برهان خطا اندر خطا است، زيرا تاء لفظ (ذات) كه به معناى حقيقت است تاء تأنيث نمى باشد. بله، تاء ذات وصفى كه در مقابل ذو به معناى صاحب است تاء تأنيث است، گويى رجل ذو مال و امرئة ذات مال، همان گونه كه تاء علامه تاء تأنيث نبوده بلكه براى مبالغه است به دليل اين كه درباره مردان به كار رفته كه گويند: فلان علامة الدهر؛ (فلان شخص علامه روزگار است). و لفظ ذات كه به معناى حقيقت است اسم است. (و تاء آن براى تأنيث نمى باشد)، و گروهى بين ذات اسمى ذات وصفى خلط كرده اند. و شاهد بر اين خلط مطلبى است كه در لسان از قول ابن انبارى نقل كرده كه درباره آيه شريفه انه عليم بذات الصدور (530) گفته: معنايش اين است كه خدا به حقيقت دل ها و رازها نهفته آن ها آگاه است، و تأنيث ذات به اين اعتبار است، چنان چه درباره آيه شريفه و تودون أن غير ذات الشوكة تكون لكم... (531) گفته كه تأنيث ذات به اعتبار معناى طائفه است (كه مؤنث مى باشد) (532).
و بدين ترتيب ذات الصدور را مانند ذات الشوكه قرار داده است، با اين كه دوم وصف است، و موصوف آن طائفه است كه به علت وجود قرينه حذف شده است.
و اصل ... الطائفة غير ذات الشوكة مى باشد، به دليل آيه پيش از آن: و اذ يعدكم الله احدى الطائفتين أنها لكم... (533) ، و اما اول اسم است، به معناى حقيقت و فيومى نيز به فرق بين آن دو تصريح كرده است. (534)
و لفظ ذات به صورت مضاف به الله در غير گفتار آن حضرت (عليه السلام) و شعر (صحار) و شعر (نابغه) در كلام سرور زنان عالم، فاطمه زهرا (عليه السلام) در ضمن خطبه اش راجع به فدك نيز آمده كه فرموده: مكدودا فى ذات الله (535) ؛ او (رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)) ذوب شده و فانى در ذات خداست. و نيز در گفتار آن سرور در بيمارى وفاتش كه فرموده: و تنمره فى ذات الله (536) ؛ خشمناكى و انعطاف ناپذيرى او (امير المؤمنين (عليه السلام)) به خاطر خداست.
و هم چنين در بيت (ابو تمام): و يضرب فى ذات الاله فيوجع؛ به خاطر خدا مضروب مى شود و درد مى كشد. چنان چه آن را در مصباح (537) و مغرب (538) نقل كرده است. و نيز در كلام عرب آمده كه گويند: جعل الله ما بيننا فى ذاته. و گذشت خبرى كه در كافى آمده: و لا تتكلموا فى ذات الله (539) ؛ درباره ذات و حقيقت خدا سخن نگوييد.
و نيز لفظ ذات به صورت مضاعف به غير الله در شعر سويد بن كراع به كار رفته و سيبويه آن شعر را شاهد مثال بريا باز دارندگى لفظ ما از عمل لعل نقل كرده است:
تحلل و عالج ذات نفسك و انظران        أبا     جعل     لعلما    أنت    حالم

(540)
كه در آن لفظ ذات به نفس اضافه شده است.
و هم چنين در بيت ذو الرمه چنان چه در اساس آمده است:
و ان هوى صيداء ذات نفسه        بسائر  أسباب الصبابة iiراجح

(541)
و نيز در بيتى كه بنا به نقل مصباح ابن فارس در متخير الا لفاظ نقل كرده است:
فنعم ابن عم القوم فى ذات iiماله        اذا كان بعض القوم فى ماله كلبا

(542)
كه در بيت اول: ذات به نفس و در دوم به مال مضاعف شده است.
و ظاهرا معناى ذات در تمام موارد ياد شده يك چيز است، و اختلاف به وجود آمده از خصوصيت مقام است. پس در بيت نابغه به معناى نفس الاله است.
فيومى درباره شعر نابغه گفته: مجله (با جيم) صحيفه است، يعنى كتاب آنان بندگى خداست نه چيز ديگر. (543)
و در كلام آن حضرت (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) ذات الله به معناى حقيقت و هويت خداست، و در گفتار صديقه طاهره (عليه السلام) و بيت صحار و بيت ابو تمام و كلام عرب به معناى فى جنب الله و لأجله مى باشد. يعنى: در جنب خدا، و به خاطر خدا. و در آيه شريفه عليم بذات الصدور (544) ؛ آن چه سينه ها پنهان مى دارند. و در شعر سويد نيز به معناى باطن، و در شعر ذو الرمه به معناى شخص او مى باشد، و در بيت ابن فارس به معناى به معناى اصل مال است.
ردعها و هى تجوب مهاوى سدف الغيوب متخلصة اليه سبحانه؛ خدا آنان را باز مى دارد، و نخواهند توانست به حقيقت ذاتش پى ببرند، در حالى كه در راه هاى هولناك و تاريكى هاى عوالم غيب دست و پا زده از روى اخلاص به سوى خدا توجه نمايند.
ردعها: باز مى دارد آن ها را. تجوب: مى پيمايد و در مى نوردد. مهاوى: مهالك.
سدف: تاريكى ها. متخلصة اليه سبحانه: تنها متوجه پروردگار بوده بدون هيچ گونه شائبه نظر به غير او.

اعتراف عقل ها به ناتوانى معرفت ذات خداى متعال
فرجعت اذ جبهت معترفة بأنه لا ينال بجور الاعتساف كنه معرفته؛ پس آن زمان كه از درك حقيقت ذات و صفات خداى متعال باز مانده و منع شده و مأيوسانه بازگشتند اعتراف مى كنند كه با تحمل مشكلات نمى توان به كنه معرفت خدا دست يافت.
جبهت: پيشانى او به سنگ خورد.
لاينال به لفظ مجهول. بحور: با بسيارى. اعتساف: بيراهه رفتن. كنه معرفته: پى بردن به حقيقت و واقعيت ذات خداى عز و جل، زيرا آن محال است.
و لا تخطر ببال أولى الرويات خاطرة من تقدير جلال عزته؛ و اندازهى عظمت و عزت او به ذهن انديشمندان خطور نمى كند. (بال): فكر و انديشه. (اولى الرويات): صاحبان فكر و انديشه.
آرى، چگونه چنين نباشد حال آن كه خداى تعالى مى فرمايد: قل لو كان البحر مدادا لكلمت ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمت ربى لو جئنا بمثله مددا (545) ؛ اى رسول به امت بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد دريا خشك شود هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند.
و گفتار آن حضرت، از اول تا به آخر ناظر به اين آيه شريفه است: الذى خلق سبع سموت طابقا ماترى فى خلق الرحمن من تفوت فارجع البصر هل ترى من فطور * ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير (546) ؛ هيچ در نظم خلقت خداى رحمان بى نظمى و نقصان نخواهى يافت. بارها به ديده عقل در نظام مستحكم آفرينش بنگر تا هيچ سستى و خلل در آن توانى يافت، باز دوباره به چشم بصيرت دقت كن تا ديده خرد زبون و خسته به سوى تو باز گردد.
و نظير اين گفتار امام (عليه السلام) است دعاى قنوت (صحيفه سجاديه) دوم: سبحانك طوت الأبصار فى صنعتك مديدتها، و ثنت الألباب عن كنهك أعنتها؛ خدايا! منزهى از هر نقص، چشم ها از نگاه در صنعت تو فرو مانده، و عقل ها از درك كنه ذات تو عنان كشيده اند.

فرمايش امام صادق (عليه السلام) راجع به ناتوانى عقول از درك حقيقت ذات خدا
امام صادق (عليه السلام) به مفضل فرمود: پس اگر گفتند: چرا مردم درباره خدا اختلاف مى كنند در پاسخ آنان بايد گفت: زيرا فهم و عقل مردم از درك عظمت او قاصر و ناتوان است، و در مطلب معرفت او از اندازه خود تجاوز كرده اند، و مى خواهند به كنه او احاطه پيدا كنند، با آن كه از ادراك آن و امورى كه در خفا از او پست ترند عاجزند. از اين رو حيران شده و هر كدام به نادانى سخنى گفته اند، از جمله چيزهايى كه پايين تر از ذات اقدس الهى است و عقل از معرفت آن عاجز است اين آفتاب است كه بر جهان مى تابد و كسى حقيقت او را نمى داند و به اين سبب فلاسفه در حقيقت آن سخن هاى مختلف گفته اند، بعضى گفته اند: فلكى تو خالى و پر از آتش است و دهانى دارد كه اين حرارت و شعاع از آن ساطع مى شود، و بعضى گفته اند: مانند ابر است، و عده اى گفته اند: او جسم شفاف و شيشه اى مانند است كه در عالم حرارت را قبول و به خود جذب مى كند و شعاع خود را به عالم مى فرستد. برخى هم گفته اند: جسم لطيفى است كه از دريا به هم مى رسد، و بعضى گفته اند: ذرات بى شمارى از آتش است كه دور هم مجتمع مى باشد، بعضى گفته اند: جوهر پنجم است غير از جواهر چهار گانه. سپس در شكل آن اختلاف كرده اند، دسته اى گفته اند صفحه پهناورى است... . و هم چنين در مقدار و اندازه آن اختلاف دارند... . پس همين اختلاف اقوال در آفتاب دليل است بر آن كه حقيقتش را درست نيافته اند و هر گاه اين آفتاب كه به چشم ديده مى شود و حس او را درك مى كند، عقل ها درباره درك حقيقت آن عاجزند چگونه توانند يافت خداوندى را كه به حس در نيايد و از و هم پوشيده است. (547)
در كتاب توحيد صدوق (رحمه الله تعالى عليه) بعد از فراز من تقدير جلال عزته آمده: لبعده من أن يكون فى قوى المحدودين، لأنه خلاف خلقه فلا شبه له من المخلوقين، و انما يشبه الشى ء بعديله، فأما ما لا عديل له فكيف يشبه بغير مثاله (548) ؛ به علت دورى ذات اقدس اله از اين كه در قوا و ادراكات محدود خلق قرار گيرد، زيرا او با خلق خود تغاير و تفاوت داشته در ميان مخلوقات شبيه ندارد. چرا كه هر چيزى با هم سنگ خود مانند است، و اما چيزى كه عديل و هم سنگ ندارد چگونه با غير مماثل خود مانند باشد .