آفرينش جهان، نخستين راه خداشناسى
أنشأ الخلق انشاء، و ابتدأه ابتداء؛ خدا جهان را بيافريد و آن را آغاز نمود.
معناى انشاء اين است كه خداوند متعال مخلوقات را نه از ماده اوليه اى به وجود آورد، و معناى ابتداء اين است كه خداى تعالى خلق را پديد آورد نه به خاطر اين كه فائده و سودى ببرد. چنان چه از حضرت امام رضا (عليه السلام) نقل شده در ضمن مطالبى كه براى محمد بن زيد درباره توحيد ديكته كرد فرمود: ستايش مخصوص خدايى است كه موجودات را با قدرت و حكمتش بدون نقشه انشاء فرمود، و در ابتداء پديد آورد، آن ها را از چيزى نيافريد تا اختراع باطل گردد، و علت و سببى در كار نبود تا ابتداع صحيح نباشد، هر چه خواست چنان چه خواست بيافريد. (313)
بلا روية أجالها؛ بدون اين كه درباره آن تفكر و انديشه كند.
رويه تفكر در كار است. أجالها يعنى بدون اين كه انديشه اى را به حركت در آورد، و اصل در آن تحريك و جولان است.
و لا تجربة استفادها؛ و بى آن كه تجربه اى استفاده نمايد. مانند افراد بشر در كارها و افعالشان.
و لا حركة أحدثها؛ و نه اين كه حركتى در خود پديد آورد. بمانند كسى كه بخواهد كارى انجام دهد.
و لا همامة نفس اضطرب فيها؛ و نه اين كه كوشش همراه با نگرانى و اضطراب داشته باشد. كه اين ها همه از صفات و حالات خلق است.
ابن ابى الحديد آورده: همامه اصطلاحى است براى دوگانه پرستان. و در كتاب مقالات آمده همامه اى از نور و همامه اى از ظلمت؛ يعنى قطعه اى از آن دو، در آغاز خلقت از هم جدا شده و آن گاه به هم پيوسته جهان هستى از آن ها پديد آمد، و امير المؤمنين (عليه السلام) با اين گفتارش نظريه و آن اصطلاح ايشان را رد نموده است، و واژه همامه عربى نيست. (314)
مؤلف: از جايى كه ابن ابى الحديد از كتاب هاى لغت تنها به كتاب صحاح مراجعه مى كند و صحاح لفظ همامه را نقل نكرده از اين رو آن را واژه غير عربى دانسته ولى اين اشتباه است و عربى بودن لفظ همامه از اين گفتار امام (عليه السلام) و ديگر استعمالات عرب فهميده مى شود. و كتاب قاموس و لسان لفظ همامه را ذكر كرده و لكن آن را مصدر هم (به كسرهاء) كه به معناى پير مرد سال خورده است قرار داده اند.
قاموس آورده: هم و همه (به كسرهاء) پير سالمند است، و جمع هم أهمام آيد، و مؤنث آن همه، و جمع آن همات و همائم، و مصدرش همومه و همامه (315).
و لسان آورده: هم (به كسرهاء) پيرمرد سال مند فرتوت است، و مؤنث آن همه، و مصدر: همومه و همامه، و گاه هم و همه در مورد شتر بكار مى رود. و گويند: وناب همة لا خير فيها؛ ماده شتر پيرى كه هيچ فايده و خيرى در او نيست (316) . و صواب اين است كه: لفظ همامه مصدر است از فعل هم چنانچه در قاموس و لسان آمده، اگر چه در فعل آن اختلاف كرده اند كه از اهم مى باشد. چنان چه قاموس گفته: يا از انهم چنان چه لسان گفته است. با اين كه هر دو وجه بر خلاف قياس است و نيز مصدر آيد از هممت بالشى ء آهنگ آن كار نمودم. چنان چه در گفتار امام (عليه السلام) آمده و مطابق با قياس است.
خلاصه اين كه: كتاب هاى لغت تنها موارد استعمال عرب را مى نويسند، و در آن ها نواقصى هست. و براى نويسندگانشان خطاهايى حتى فردى مانند اصمعى كه از بزرگان اهل لغت است خطاهاى و اضحى دارد از جمله در مورد ارعد و برق (317) . (كه استعمال آن دو را در مورد و عيد، و رعد و برق آسمان صحيح نمى داند، و تنها رعد و برق را روا مى داند). و در صحاح نيز اشتباهاتى هست. از جمله در اين گفتار العلق (بالكسر) النفيس من كل شى ء يقال: علقه مضنة؛ علق (به كسر) گرانمايه از هر چيزى است گويند: علق مضنة.
و عجيب اين كه ابن ابى الحديد چنان اعتقادى به صحاح دارد كه اگر از يعرب بن قحطان (واضع لغت عرب) مطلبى بر خلاف آن ببيند آن را انكار مى كند. از جمله عربى بودن لفظ همامه را به مصرف اين كه صحاح آن را ذكر نكرده است، با اين كه صحاح اگر چه خصوص همامه را نياورده، ولى گفته است اهمنى الأمر در موردى بكار مى رود كه چيزى تو را ناآرام و اندوهگين سازد. (318) پس چرا ابن ابى الحديد لفظ همامه را از اين ماده مشتق ندانسته چنان چه قرينه مقام و نفس كلام بر آن گواهى مى دهد.
أحال الأشياء لأوقاتها، و لائم بين مختلفاتها؛ خدا هر موجودى را در وقت مناسب خود هستى بخشيد. و ميان طبايع مختلف آن ها سازگارى برقرار كرد.

ايجاد سازگارى ميان طبايع مختلف
نظام گفته: دليل بر صانع اين كه ما اشياء متضادى را كه اقتضاى طبع آن ها تضاد و تنافى و ناسازگارى است در يك مجتمع مى بينيم، و آن ها عبارتند از گرمى و سردى وترى و خشكى كه در تمام حيوانات و بيشتر اجسام مجتمع اند پس در مى يابيم كه نيروئى آن ها را با هم تركيب و تلفيق نموده و به ناچار در كنار هم قرار داده است، به گونه اى كه اگر اين سازش و تركيب نبود فاسد و تباه مى شدند، و اگر ممكن بود اشياء متضاده بدون وجود جامع و نيرويى سازش دهنده در كنار يكديگر قرار گرفته بين آن ها ثمانع و ضديت نباشد پس ممكن بود كه آب و آتش با هم جمع شده ماهيت خود را حفظ نموده بدون اين كه جامع مدبرى ميان آن ها ايجاد سازش كند، و اين امرى ممتنع و نامعقول است و در اين تركيب و اجتماع دليلى است بر حدوث آن ها، زيرا هر كدام آن ها به تنهايى قابل وجود نيستند و هرگاه يافت نشوند جز به صورت مركب پس به ناچار جامعى پيش از آن ها بوده كه ميان آن ها تركيب و سازش برقرار نموده و آن ها را مركب آفريده است، و چنان چه از قبل موجود بودند وجود آن ها تنها دو فرض دارد يا اين كه اجزاى آن ها به تنهايى يافت شده و اين محال است و يا اين كه به صورت مركب ولى بدون جامع و تركيب دهنده و اين نيز ممتنع است، بنابراين فرض صحيح اين است كه آن ها مركب آفريده شده اند، و آن كسى كه آن ها را با هم تركيب نموده و ميان اجزائشان سازش برقرار نموده پيش از آن ها موجود بوده است. (319)

استدلال امام صادق (عليه السلام) بر وجود خدا
در حديث ديصانى - كه از زنادقه بود - با امام صادق (عليه السلام) آمده كه به آن حضرت (عليه السلام) گفت مرا به معبودم راهنمايى كن و نامم مپرس - و اسم او عبد الله بود - امام (عليه السلام) به او فرمود بنشين اتفاقا در آن جا يكى از كودكان امام (عليه السلام) تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى كرد. امام (عليه السلام) به او فرمود: اين تخم مرغ را به من بده تخم مرغ را به آن حضرت (عليه السلام) داد امام (عليه السلام) فرمود: اى ديصانى! اين تخم سنگرى است پوشيده داراى پوستى كلفت و زير پوست كلفت پوست نازكى است، و زير پوست نازك زرده اى وان و سفيده اى است آبكى كه نه زرده مايع با سفيده آبكى مى آميزد و نه سفيده آبكى با زرده مايع، اين تخم با اين كيفيت باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده از صلاحش خبر دهد، و نه مفسدى در درونش رفته تا از فساد آن خبر دهد، و معلوم نيست براى توليد نر آفريده شده يا ماده، ناگهان مى شكافد و مانند طاوس رنگارنگ بيرون مى دهد، آيا اين مدبر ندارد؟ ديصانى مدتى سر بزير افكند و در فكر فرو رفت، سپس گفت: أشهد أن لا اله الا الله گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا معبودى نيست (320) . و دانش جديد كشف كرده كه آب از دو عنصر (اكسيژن و ئيدروژن) تركيب يافته كه هر كدام به تنهايى كشنده است، ولى با تركيب آن دو آب به وجود مى آيد. كه مايه حيات هر جاندارى است.

ايجاد غرايز گوناگون
و غرز غرائزها؛ و در نهاد هر كدام از انواع موجودات غريزه اى خاص نهاد.
و به هر صاحب طبيعتى از نوع انسان و اجناس حيوان و اصناف طيور، و اقسام و حوش، و صنوف ماهيان خاص خودش را بخشيد.
و ألزمها أشباحها؛ و قوانين و نظام مخصوص قرار داد.اين گونه در نسخه مصرى و ابن ابى الحديد (321) آمده ولى در نسخه ابن ميثم (322) أسناخها وارد شده است.
خداوند هر نطفه اى را مبدأ پيدايش جاندارى خاص از چارپا و طير و شناور، و هر دانه اى را منشأ پيدايش روييدنى از سبزه و درخت قرار داده است.
عالما بها فبل ابتدائها؛ در حالى كه او پيش از آفرينش آن ها، از آن ها آگاهى كامل داشت.
زيرا اگر پيش از پيدايش آن ها از آن ها آگاهى نداشت نمى توانست آن ها را با آن خصوصيات و ويژگى پديد آورد، و از آن جا كه علم خدا از صفات ذات اوست پس علم او به موجودات پيش از پيدايش آن ها مانند علم اوست به آن ها بعد از پيدايش.
ولى انسان گاهى كارى انجام مى دهد و سپس در آن اثرى مى بيند كه قبلا از آن هيچ آگاهى نداشته است.
محيطا بحدودها و انتهائها؛ و حدود و پايان آن ها را مى دانست خدا براى هر چيز حد و مرز و پايانى قرار داده كه از آن تجاوز نمى كند، پس براى نشو و نمو انسان و حيوان و درخت و نبات حد و نهايتى قرار داده كه به آن منتهى مى شود. انا كل شى ء خلقناه بقدر (323) ما همه چيز را به اندازه آفريديم.
عارفا بقرائنها و أحنائها؛ و ساز و كارها و جوانب آن ها را مى شناخت. قرائنها يعنى: آن چه را كه موافق و سازگار آن ها بوده با آن ها پيوند مى دهد. در صحاح آورده: حنو (به كسر حاء) مفرد احناه به معناى زين و پالان، و نيز كجى و خميدگى است. و به همين معناست: حنوالجبل: كجى و خم كوه. (324)
مجلسى (رحمه الله تعالى عليه) در شرح جمله عارفا بقرائنها و أحنائها آورده: اين گفتار امام (عليه السلام) دلات دارد بر اين كه اطلاق لفظ عارف بر خداى تعالى رواست، و بعضى آن را روا ندانسته اند. (325)
مؤلف: از اين گفتار امام (عليه السلام) بر مى آيد كه اطلاق لفظ عارف بر حق سبحان تنها به طور مقيد جايز است نه مطلق.

4. از خطبه 49
من خطبة له (عليه السلام):
الحمد لله الذى بطن خفيات الأمور، و دلت عليه أعلام الظهور، و امتنع على عين البصير، فلا عين من لم يره تنكره، و لا قلب من أثبته يبصره، سبق فى العلو فلا شى ء أعلنى منه، و قرب فى الدنو فلا شى ء أقرب منه، فلا استعلاؤه باعده عن شى ء من خلقه، و لا قربه ساواهم فى المكان به، لم يطلع العقول على تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته؛ فهو الذى تشهد له أعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود، تعالى الله عما يقول المشبهونه به و الجاحدون له علوا كبيرا؛
ستايش مخصوص خداوندى است كه در درون كارهاى پنهانى جا دارد، و نشانه هاى آشكارش بر وجود او دلالت دارد، در برابر چشم بينا ظاهر گردد، نه چشم كسى كه او را نديده انكارش مى كند، و نه قلب كسى كه او را شناخته مى تواند با چشم او را به بيند، آن چنان عالى و بلند مرتبه است كه در علو بر همه سبقت گرفته، چيزى برتر از او نيست، آن چنان به اشياء نزديك است كه چيزى از او نزديك تر نمى باشد. نه علو او سبب دورى اش از آفريدگانش گرديده و نه نزديكى اش موجب مساوات مكانى او با آنان شده است. انديشه هاى بشرى از درك چگونگى و حدود صفات او ناتوان اند. ولى اين ناتوانى سبب پوشيدگى او نشده تا شناختش كه بر همه انسان ها واجب است ناممكن باشد، او خدايى است كه نشانه هايش در جهان هستى دل هاى منكران را به اقرار به وجود او واداشته است. متعالى است خدا از گفتار آنان كه او را به خلق تشبيه و يا او را انكار مى نمايند.

خدا پنهان و آشكار
ألحمد لله الذى بطن خفيات الأمور؛ ستايش مخصوص خداوندى است كه در درون كارهاى پنهانى جاى دارد، يعنى خدا در باطن و درون امور پنهان نفوذ داشته كه گوئى در برابر او آشكاراند. چنانچه آن حضرت (عليه السلام) در گفتار ديگرى فرموده: كل باطن غيره، ظاهر ؛ هر پنهانى غير خدا آشكار است به علت امكان درك ذات آن ها و محال بودن آن درباره خداى تعالى.
در اين جا ابن ابى الحديد (326) و به پيروى از او ابن ميثم (327) و خوئى (328) گفته اند: معناى بطن خفيات الأمور اين است كه خداوند از درون پنهانى ها آگاه است. ولى اين معنا خلاف ظاهر لفظ است، به علاوه اين كه با جمله بعد سازگار نيست.
و دلت عليه أعلام الظهور؛ و نشانه هاى آشكارش بر وجود او دلالت دارد.
معناى اين جمله اين است كه اگر چه كنه ذات خداى تعالى پنهان ترين و مرموزترين امور است ولى وجود او آشكارترين و روشن ترين اشياء است. به علت وجود شواهد بى شمار و دلايل فراوان بر وجود او. سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق أو لم يكف بربك أنه على كل شى ء شهيد (329) ؛ به زودى آيات قدرت و حكمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان به ايشان بنمايانيم تا براى ايشان روشن و آشكار شود كه او حق است. آيا كافى نيست پروردگار تو كه او بر همه چيز گواه است.
و فى كل شى ء له آية = تدل على أنه واحد
هر موجودى نشانى از خدا دارد كه دليل بر يگانگى خداوند است.
و امنتع على عين البصير؛ در برابر چشم ها ظاهر نگردد. و به همين سبب قابل رؤيت نمى باشد.

خدا با چشم ظاهر ديده نمى شود
از عاصم بن حميد نقل شده كه گويد: با امام صادق (عليه السلام) درباره آنچه كه راجع به ديدن خدا روايت كنند مذاكره مى كردم، حضرت فرمود: اين خورشيد جزئى از هفتاد جزء نور كرسى است. كرسى يك هفتادم نور عرش، و عرش يك هفتادم نور حجاب، و نور حجاب يك هفتادم نور سر است. اگر آن ها راست مى گويند چشم خود را به همين خورشيد وقتى كه در ابر نباشد بدوزند. (330)
شيخ مفيد (رحمه الله تعالى عليه) فرموده: به گواهى عقل و تصريح قرآن و تواتر اخبار از امامان معصوم (عليه السلام) خداى سبحان با چشم ظاهرى ديده نمى شود و جمهور اماميه و عموم متكلمين به جز افراد اندكى كه به علت شبها اى كه براى ايشان در تأويل اخبار پيش آمده به آن قائل اند. (331)
فلا عين من لم يره تنكره، و لا قلب من أثبته يبصره؛ نه چشم كسى كه او را نديده انكارش مى كند، و نه قلب كسى كه او را شناخته مى تواند با چشم او را ببيند.
ابن ابى الحديد آورده: اين گفتار به گونه ديگرى روايت شده است: فلا قلب من لم يره ينكر، و لا من أثبته تبصره (332) ؛ نه قلب آن كس كه او را نديده انكارش مى كند و نه چشم آن كس كه به او اعتقاد دارد مى بيندش.
مؤلف: آنچه ابن ابى الحديد نقل كرده بسى مناسب تر است، زيرا واژه انكار به قلب و ابصار به چشم نسبت داده مى شود در حالى كه تعبير نخست به عكس آن است و استعمال آن جز با تأويل صحيح نمى باشد.

سؤال مرد خارجى از امام محمد باقر (عليه السلام)
در كافى آمده: مردى از خوارج نزد امام باقر (عليه السلام) رسيد و عرض كرد: اى ابا جعفر! چه چيز را مى پرستى؟ فرمود: خداى تعالى را. گفت: او را ديده اى؟ فرمود: بلى، اما ديدگان او را به بينايى چشم نبيند، ولى دل ها به حقيقت ايمان او را ديده اند، با مقايسه شناخته نشود و با حواس درك نگردد، و به مردم تشبيه نشود. با آياتش توصيف، و با نشانه هايش شناخته شود، در داورى و حكم ستم نكند، اوست خدا كه جز او خدايى نيست. مرد خارجى بيرون شد و مى گفت: خدا داناتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد. (333)
سبق فى العلو؛ در علو بر همه سبقت گرفته. زيرا او آفريننده است.
فلا شى ء أعلى منه؛ چيزى بالاتر از او نيست، زيرا همه موجودات آفريده هاى او هستند.

خدا نزديك ترين شى ء به موجودات
و قرب فى الدنو فلا شى ء أقرب منه؛ آن چنان به اشياء نزديك است كه هيچ چيز نزديك تر از او نمى باشد. حتى انسانى كه در آستانه مرگ است با اين كه نزديكانش در اطراف او گرد آمده اند اما خداى تعالى از همه به او نزديك تر است تا جانش را بستاند.
فلو لا اذا بلغت الحلقوم * و أنتم حينئذ تنظرون * و نحن أقرب اليه منكم ولكن لا تبصرون (334) ؛ پس چگونه خواهد بود هنگامى كه جانشان به گلو رسد، و شما وقت مرگ بر بالين آن مرده حاضريد و مى نگرديد، و ما به او از شما نزديك تريم، لكن شما معرفت و بصيرت نداريد.
و حتى اين كه اعضا و اجزاى داخلى بدن انسان كه در نهايت نزديكى به او مى باشند ولى خداى تعالى از آن ها به شخص نزديك تر است: و نحن أقرب اليه من حبل الوريد (335) ؛ و ما از رگ گردن او به او نزديك تريم.
يحول بين المرء و قلبه... (336) ؛ خدا در ميان شخصى و قلب او حائل است.
فلا استعلاؤه باعده عن شى ء من خلقه؛ نه علو او سبب درويش از آفريدگانش گرديده.
آن گونه كه علو مكانى آسمان از زمين موجب دورى آن دو از يكديگر شده است.
و لا قربه ساواهم فى المكان به؛ و نه نزديك بودن او به اشياء موجب مساوات مكانى او با آنان گرديده است. آن گونه كه قرب مكانى دو شخص سبب مساوات آن ها مى شود، زيرا استعلاء و قرب خدا به اشياء مانند استعلاء و قرب خدا به اشياء مانند استعلاء و قرب مخلوقات با يكديگر نيست.
لم يطلع العقول على تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته؛ انديشه هاى بشرى از درك چگونگى و حدود صفات او ناتوان اند، ولى اين ناتوانى سبب پوشيدگى او نشده تا شناختش كه بر همه انسان ها واجب است ناممكن باشد.

مقدار شناخت عقل آدمى از آفريدگار
امام صادق (عليه السلام) به مفضل بن عمر فرمود: عقل آدمى آفريدگار را به گونه اى مى شناسد كه اقرار به وى را بر او واجب مى كند نه به گونه اى كه بر صفت او احاطه پيدا كند، اگر گويند پس چگونه بنده ضعيف را مكلف ساخته كه با عقل لطيف خود او را بشناسد در حالى كه عقل او قاصر است از احاطه به او، گوييم كه معرفت خود را آن قدر به ايشان تكليف نموده كه در وسع ايشان است و از عهده آن بر مى آيند و آن معرفت آن است كه يقين كند به وجود او و امر و نهى او را اطاعت نمايند، و تكليف نكرده است ايشان را كه او را به كنه ذات و صفات بشناسند، چنانچه پادشاه رعيت خود را مكلف نمى كند كه بدانند او بلند قد است يا كوتاه قد يا سفيد است يا سياه، بلكه ايشان را مكلف مى كند به اين كه سلطنت او را قبول داشته باشند و فرمان او را اطاعت نمايند، نمى بينى اگر مردى به دربار پادشاه بيايد و بگويد كه خود را به من نشان بده تا تو را خوب بشناسم وگرنه گوش به فرمان تو نمى دهم. اين چنين كسى جان خود را به خطر انداخته است، همچنين اگر كسى بگويد كه من اقرار به خالق نمى كنم تا او را به كنه بشناسم و بر او احاطه پيدا كنم خود را در معرض غضب خالق قرار داده است.( (337)
فهو الذى تشهد له أعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود؛ او خدايى است كه نشانه هايش در جهان هستى دل هاى منكران را به اقرار به وجود او وا داشته است.
اين جمله نظير گفتار ديگر آن حضرت (عليه السلام) است كه بعدا مى آيد: المتجلى لخلقه بخلقه، و الظاهر لقلوبهم بحجته (338) ؛ خدايى كه به وسيله آفريده هايش خود را براى خلقش آشكار ساخته و با حجتش بر دل هايشان نمايان گشته است.

مناظره ابن ابى العو جاء با امام صادق (عليه السلام)
شيخ صدوق (رحمه الله تعالى عليه) در كتاب توحيد از يكى از ياران ابو منصور نقل كرده كه گويد: من و ابن ابى العو جاء و عبد الله بن مقفع در مسجد الحرام نشسته بوديم، در اين موقع ابن ابى مقفع به ما گفت: آيا اين جمعيت انبوه را مى بينيد (و با دست به مطاف اشاره كرد) هيچ يك از اينها را شايسته نام انسانيت نمى بينم جز آن شيخ نشسته (جعفر بن محمد (عليه السلام))، و جز او همه فرومايگان و بهائم اند، ابن ابى العو جاء به او گفت: از كجا نام انسان را تنها براى اين شيخ شايسته دانستى؟ گفت: زيرا نزد او چيزى يافته ام كه در ديگران نديده ام، ابن ابى العوجات گفت: من بايد اين را كه مى گويى بيازمايم. ابن مقفع گفت: اين كار را نكن، زيرا مى ترسم آنچه كه در دست دارى از تو بگيرد. ابن ابى العو جاء گفت: ولى علت منع تو اين نيست، بلكه مى ترسى آن مقام و منزلت رفيعى كه براى او ادعا نمودى نزد من سست شود، ابن مقفع گفت: حال كه چنين تصور نموده اى پس بر خيز و نزد او برو تا حقيقت بر تو معلوم گردد ولى تا مى توانى خود را از لغزش نگهدار، و مهار از دست مده كه تو را در بند كند.
راوى گويد: ابن ابى العو جاء برخاست و من و ابن مقفع مانديم، پس از قدرى باز آمده و گفت: اى ابن مقفع! اين بشر خاكى نيست، و اگر در دنيا مخلوقى روحانى باشد كه اگر بخواهد گاه به صورت انسانى جسمانى ظاهر شود و گاه هم فرشته اى نورانى در آيد اين شخص خواهد بود. ابن مقفع گفت: چطور؟ گفت: نزد او نشستم و بعد از زمانى كه حاضران همه رفتند و من تنها ماندم آغاز سخن نمود و فرمود: اگر حقيقت آن گونه باشد كه اين مردم مى گويند - كه واقعا هم چنين است - پس آنان از عذاب و كيفر الهى رهيده و شما به هلاكت رسيده ايد، و اگر آن گونه باشد كه شما مى گوييد - كه واقعا چنين نيست - شما با آنان برابريد. گفتم: مگر ما چه مى گوييم و آن ها چه مى گويند، گفته ما و آن ها يكى است. فرمود: چگونه يكى است با اين كه آنان مى گويند معادى هست و حساب و كتابى و ثواب و عقابى. و جهان هستى را آفريدگارى، جهانى منظم و هدفدار، و شما همه اينها را انكار مى كنيد.
ابن ابى العو جاء گويد: من در اين جا از فرصت استفاده كرده گفتم: اگر واقعا جهان آفرينش را آفريننده اى است، چرا ظاهر نشده تا خودش مردم را به عبادت و بندگى اش فرا خواند تا هيچ دو نفرى در وجود او اختلاف نكنند و چرا خود را از آنان پوشيده نگه داشته و براى راهنمايى آنان رسولانى فرستاده است، و اگر خود بى واسطه اين كار را مى كرد مردم زودتر به او ايمان مى آورند.
امام (عليه السلام) فرمود: واى بر تو چگونه پوشيده است بر تو آن كس كه قدرتش را در وجود تو به نمايش گذاشته و آن را به تو نشان داده است؛ هستى تو بعد از نيست بودنت، بزرگى تو پس از كوچك بودن، قوت تو پس از ضعفت، ضعف تو پس از قوتت، بيمارى تو پس از خشنوديت، اندوه تو پس از شاديت، شادى تو پس از اندوهت، دوستى تو پس از دشمنى، دشمنى، دشمنى تو پس از دوستى. تصميم تو پس از خوددارى، خوددارى تو پس از تصميم، خواستن تو پس از نخواستن، نخواستن تو پس از خواهش، رغبت تو پس از ترست، ترس تو پس از رغبتت، اميدوارى تو پس از يأست و نوميدى تو پس از اميدت، و توجه تو به آنچه كه در ذهنت نبوده و فراموشى تو از آنچه كه به آن اعتقاد داشته اى.
ابن ابى العو جاء گويد: و پيوسته اما (عليه السلام) آثار قدرت خدا را در وجودم كه نمى توانستم انكار كنم بر مى شمرد كه يقين نمودم به زودى در اين مباحثه بر من غالب خواهد شد. (339)

خدا پناه بى پناهان
و از جمله شواهد بر اين مطلب كه امام (عليه السلام) فرموده از اين كه انسان منكر خدا، در قلب او را اقرار و باور دارد اين كه چنين شخصى زمانى كه اميدش از همه جا قطع شود و خود را مضطرب و بيچاره ببيند ناخودآگاه و بدون اراده اختيار رو به مبدأ متعال مى آورد.
فطرة الله التى فطر الناس عليها (340) ؛ دين خدا كه فطرت هاى خلق را بر آن آفريده است.
فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون (341)؛ اين مردم مشرك نادان چون به كشتى نشينند (به خطر افتند) در آن حال تنها خدا را به اخلاص كامل مى خوانند و چون از خطر دريا به ساحل نجات رسيدند باز به خداى يكتا مشرك مى شوند.
حتى عمر و بن عاص كه پيوسته با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كينه و دشمنى داشته تا زمان فتح مكه و در آن موقع هم به ناچار تسليم گرديده وگرنه واقعا اسلام نياورده و بلكه كفر خود را پنهان نموده و پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز با امير المؤمنين (عليه السلام) تا به هنگام شهادت آن حضرت (عليه السلام) دشمن بوده و به اين حقيقت اعتراف نموده كه آنچه خدا مقدر ساخته انجام مى پذيرد هر چند بر خلاف اسباب ظاهرى باشد. چنانچه در وقعة صفين، نصر بن مزاحم آمده: هنگامى كه معاويه حكم مصر را به عمر و بن عاص داد تا او را در برابر امير المؤمنين (عليه السلام) يارى نمايد و با او قرار دادى نگاشت و در آن نوشت: مبادا كه شرط موجب نقض طاعت شود و عمر و نوشت: مبادا طاعت شرط را نقض كند و هر كدام از آنان با ديگرى مكر نمود، و عمر و پسر عمويى زيرك و بردبار داشت، و هنگامى كه قرار داد با خوشحالى نزد او آورد، جوان اظهار شگفتى كرد و گفت: اى عمر و! آيا به من خبر نمى دهى كه تو با كدام رأى در ميان قريش زندگانى مى كنى. دين خود را به خاطر حفظ دنياى ديگران از دست دادى، آيا مى پندارى مصريان با اين كه قاتلان عثمان اند مصر را به معاويه بدهند در حالى كه على زنده است و مى بيند كه اگر مصر به معاويه برسد هرگز آن را به شرطى كه در قرار داد به آن متعهد شده نمى گيرد.
عمرو گفت: اى پسر برادر! ان الأمر الله على و معاويه؛ كار به دست خداست نه على و معاويه (342).

تشبيه خدا به خلق ممنوع
تعالى الله عما يقول المشبهون به والجاحدون له علوا كبيرا؛ متعالى است خدا از گفتار آنان كه او را به خلق تشبيه و يا او را انكار مى نمايند.
از ابراهيم بن محمد خزاز و محمد بن حسين روايت شده كه به حضرت رضا (عليه السلام) گفتند: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) پروردگارش را به صورت جوان آراسته سى ساله ديده - تا اين كه گويد - حضرت رضا (عليه السلام) براى خدا به سجده افتاد و آن گاه به درگاه خدا عرضه داشت: منزهى اى خدا! تو را نشناختند و يگانه ندانستند، به همين جهت براى تو صفت قرار دادند - تا اين كه فرمود - همانا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آن هنگام كه به عظمت پروردگارش نظر افكند جوان آراسته و در سن سى سال بود. به آن حضرت (عليه السلام) عرضه شد: كى بود آن كه دو پايش در سبزه بود؟ فرمود: او محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه چون به ديده دل به پروردگارش مى نگريست خدا او را در نورى مانند نور حجب قرار داده تا آنچه در حجت است برايش روشن و آشكار گردد. (343)
و روايت شده كه امام صادق (عليه السلام) به داود رقى فرمود: چه مى گويند راجع به قول خداى تعالى: و كان عرشه على الاء؛ و عرش او بر آب قرار يافت. گفت: مى گويند: عرش روى آب قرار دارد، و پروردگار بالاى عرش. امام (عليه السلام) فرمود: دروغ گويند كسى كه چنين پندارد خدا را محمول قرار داده و او را به صفت مخلوق توصيف كرده، و او را لازم آيد كه چيزى كه خدا را حمل مى كند تواناتر از او باشد. (344)
و اما قول خداى تعالى: الرحمن على العرش استوى (345) ؛ خداى مهربان كه بر عرش عالم وجود به علم و قدرت محيط است.
از قبيل قول شاعر است:

قد استوى بشر على العراق        بغير  سيف  و  دم  iiمهراق

(346)
بشر بدون شمشير زدن و خونريزى بر عراق تسلط يافت.
كه مقصود از استواء صرف استيلاء و تسلط است.

نامه راضى، خليفه عباسى، راجع به حنابله
به مناسبت نقل مى شود: در كامل جزرى آمده: در سال 323 نامه راضى - خليفه عباسى - درباره حنابله كه مشتمل بر توبيخ آنان به سبب اعتقادشان به تشبيه خدا به مخلوق بود بيرون آمد، و در آن نامه خطاب به حنبلى ها آمده بود: به راستى شما اعتقاد داريد كه صورت هاى زشت و كريهتان بمانند پروردگار عالميان است، و اندام رذل شما بمانند شكل و قيافه او، و براى خدا دست ها و انگشتان و پاها و نعلين زرنگار و زلف، و صعود به سوى آسمان و نزول به دنيا بيان مى داريد: تعالى الله عما يقول الظالمون علوا كبيرا. (347)

اساس شبهه حنابله
مؤلف: اساس اين شبهه گفتارى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه فرموده: همانا خداى تعالى آدم را به شكل و به صورت او آفريده است (348) در حالى كه ضمير او راجع به مردى است كه ديگرى وى را ناسزا گفته و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مقام توبيخ ناسزا گوينده آن جمله را فرموده است، و حنابله پنداشته اند كه ضمير او به خدا بر مى گردد.
چنانچه در عيون آمده: مردى به حضرت رضا (عليه السلام) گفت: مردم چنين روايت مى كنند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده: همانا خدا آدم را به صورت خود آفريده است. امام رضا (عليه السلام) فرمود: خدا آنان را بكشد، ابتداى حديث را حذف كرده اند. داستان چنين است كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بر دو نفر مى گذشت كه يكديگر را ناسزا مى گفتند، پس يكى از آن دو به ديگرى گفت: خدا روى تو و روى آن كسى را كه به تو شبيه است زشت گرداند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: چنين مگو، زيرا خداى تعالى آدم را طبق صورت آن مرد آفريده است. (349)
و نيز در كامل آمده است: در سال 458 ابو يعلى حنبلى مؤلف كتاب صفات از دنيا درگذشت. وى در آن كتابش مطالب عجيبى نوشته، و قائل به تجسيم (جسم بودن خدا) شده است، و ابن تميم حنبلى درباره او مى گفت: كه وى حنابله را چنان آلوده كرده كه هيچ آبى آن را پاك نمى كند. (350)

اشاره به بعضى از عقايد مشبهه
ابن ابى الحديد يازده نوع شباهت از قائلين به تشبيه، نقل كرده است: اين كه خداى تعالى جسم است و جوهر و داراى اعضا و جهت و اين كه عرض است، و محل ورود اشياء ديگر و متحد با غير، و داريا اعراض و رنگ و داراى خواستن و نخواستن و تناهى، و اين كه مرئى است، و پيرامون هر كدام از اين انواع شباهت مطالب پوچى از قائلين به آن ها نقل كرده. ولى در منقولات خويش مطالب بى اساسى نسبت داده.
همچنين داستان هاى نامربوطى از افسانه هاى عامه نقل كرده است، به طور نمونه از قصه گويى طبرى نقل كرده كه خدا در روز قيامت يزيد بن معاويه را در زير ستون هاى عرش خود از فاطمه پنهان مى دارد و فاطمه را با نشان دادن پاى مجروح خود از تير نمرود و گذشتن از تقصير او به عفو از تقصير يزيد تشويق و ترغيب مى نمايد(!). (351)
و از معاد عنبرى نقل كرده كه خدا داراى همه اعضاى بدن حتى عورت است. (352)
تعالى الله عما يقولون علوا كبيرا.

5. از خطبه 63
و من خطبة له (عليه السلام):
الحمد لله الذى لم يسبق له حال حالا، فيكون أولا قبل أن يكون آخر، و يكون ظاهرا قبل أن يكون باطنا، كل مسمى بالواحدة غيره قليل، و كل عزيز غيره ذليل، و كل قوى غيره ضعيف، و كل مالك غيره مملوك، و كل عالم غيره متعلم.
و كل قادر غيره يقدر و يعجز، و كل سميع غيره يصم عن لطيف الأصوات و يصمه كبيرها و يذهب عنه ما بعد منها.
و كل بصير غيره يعمى عن خفى الألوان، و لطيف الأجسام، و كل ظاهر غيره باطن، و كل باطن غيره غير ظاهر.
لم يخلق ما خلقه لشديد سلطان، و لا تخوف من عواقب زمان، و لا استعانة على ند مثاور، و لا شريك مكاثر، و لا ضد منافر.
و لكن خلائق مربوبون، و عباد داخرون، لم يحلل فى الأشياء فيقال هو فيها كائن، و لم ينأ عنها فيقال هو منها بائن.
لم يوده خلق ما ابتدأ و لا تدبير ما ذرأ، و لا وقف به عجز عما خلق، و لا ولجت عليه شبهة فيما قضى و قدر، بل قضاء متقن، و علم محكم، و أمرى مبرم، المأمول مع النقم، و المرهوب مع النعم.
امام (عليه السلام) در خطبه 63 مى فرمايد:
ستايش مخصوص خداست؛ خدايى كه هيچ حالت و صفتى بر ديگر او پيشى نگرفته تا (زمانى) اول باشد قبل از آن كه (در زمان ديگر) آخر باشد، و (زمانى) ظاهر باشد پيش از آن كه باطن باشد، جز خدا هر چه واحد ناميده شود كم و اندك است. هر عزيزى غير خدا ذليل است، هر توان مندى غير خدا ضعيف است، هر مالكى غير خدا مملوك است، هر عالمى غير خدا متعلم است.
هر قادرى غير خدا (بر امورى) توانا و (بر بسيارى) ناتوان است. هر شنوايى غير از خدا شنيدن صداهاى آهسته كر (و ناتوان) است، و صداهاى بلند نيز او را كر گرداند و صداها دور را نمى شنود.
هر بينايى غير خدا از ديدن رنگ هاى پنهان و اجسام لطيف عاجز است، هر ظاهرى غير خدا باطن نيست، و هر باطنى ظاهر نيست.
موجودات را به خاطر تقويت سلطنت و اقتدار خويش نيافريد، و نه به علت ترس از پيش آمدهاى روزگار، و نه به منظور يارى خواستن در برابر همتايى مبارز و نه مباهات در برابر شريك فخر فروش، و نه به جهت غلبه بر رقيب دشمن.
بلكه مخلوقات همه پرورش يافته ها و بندگان ذليل او هستند. در موجودات حلول نكرده تا گفته شود در ميان آن هاست و از آن ها دور نيست تا گفته شود از آن ها جداست.
آفرينش موجودات در آغاز او را خسته نكرده است، و از اداره مخلوقاتش وامانده نشده است. و به علت عجز و ناتوانى از آفرينش مخلوقات درمانده نشده است، در آنچه حكم نموده و مقدر ساخته ترديدى به او دست نداده، بلكه فرمان او استوار و عملش محكم، و انجام داده هايش خلل ناپذير است؛ خدايى كه با وجود نعمت هايش بندگان به او اميد دارند و در حال برخوردارى از نعمت هايش از او بيمناك اند.
الحمد لله؛ ستايش مخصوص خداست. امام (عليه السلام) خداى تعالى را به اعتبار داشتن پانزده صفت كه تنها در او بوده هيچ كس غير او به آن ها موصوف نمى باشد ستوده است: اول: الذى لم يسبق له حال حالا، فيكون أولا قبل أن يكون آخرا؛ خدايى كه هيچ حالت و صفتى بر صفت ديگر او پيشى نگرفته تا (زمانى) اول باشد قبل از آن كه (در زمان ديگر) آخر باشد.
غير خدا هر كس و هر چيز در يك زمان به اول و آخر بودن وصف نمى شود؛ مثلا مى گوييم اول سلطنت سلطان و آخر آن، و آغاز فصل ميوه و پايان آن، اما خداى تعالى در هر زمان هم اول است و هم آخر.

معناى اول و آخر درباره خدا
از امام صادق (عليه السلام) از معناى اول درباره خدا سؤال شد. حضرت فرمود: خدا اول است كه پيش از او اولى نبوده و آغازى بر او سبقت نگرفته و آخرى است نه از روى پايان پذيرفتن، چنان كه از صفت مخلوقات متصور است، ولى خدا قديم است، اول است، آخر است، هميشه بوده و هميشه خواهد بود، بدون آغاز و بدون پايان. (353)
و يكون ظاهرا قبل أن يكون باطنا؛ و (زمانى) ظاهر باشد پيش از آن كه باطن باشد. اين جمله نيز مانند جمله قبل تفريح بر فراز لم يسبق له حال حالا است. پس همان گونه كه خداى تعالى در آن هنگام كه آخر است اول هم هست. همچنين در آن موقع كه باطن است ظاهر هم مى باشد. خداى تعالى فرموده: هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى ء عليم (354) ؛ اول و آخر هستى و پيدا و پنهان وجود همه اوست و او به همه امور عالم داناست.

بيانات امام رضا (عليه السلام) راجع به اسماء خدا
امام رضا (عليه السلام) در روايتى راجع به اسماء خداى تعالى فرموده: اما ظاهر بودن خدا به جهت آن نيست كه روى چيزها قرار گرفته با سوار شدن يا نشستن و يا بر آمدن بر چيزى، بلكه به واسطه تسلط و غلبه و قدرتش بر اشياء است، مانند اين كه كسى مى گويد: بر دشمنانم ظهور يافتم و خدا مرا بر دشمنم ظهور داد كه از ظفر و پيروزى خبر مى دهد. همچنين است ظهور خدا بر اشياء.
معناى ديگر ظهور اين است كه خدا براى كسى كه او را بخواهد ظاهر است و چيزى هم بر خدا پوشيده نيست، و اوست مدبر هر آنچه كه آفريده است، پس چه ظاهرى از خدا تعالى ظاهرتر و آشكارتر است، زيرا تو هر سو روكنى صفت خدا را مى يابى و در وجود خودت از آثار او به قدر كفايت هست. و ظاهر از ما كسى است كه خودش آشكار و محدود و معين باشد. پس در اسم شريكيم و در معنا شريك نيستيم.
و اما باطن بودن خدا به معناى درون بودن براى اشياء نيست به اين كه در آن ها فرو رود، بلكه به معناى اين است كه علم و نگهدارى و تدبير او به درون اشياء راه دارد. چنان كه كسى گويد: ابطنته يعنى بر او آگاه شده و راز پنهانيش را دانستم و باطن پيش ما چيزى است كه در درون چيزى نهان و پوشيده باشد، پس در اسم شريكيم ولى معنا مختلف است. (355)
دوم: كل مسمى بالواحدة غيره قليل؛ جز خدا هر چه واحد ناميده شود كم و اندك است (ولى خدا در عين وحدت نامنتهاهى است)؛ يعنى معناى وحدت در مورد غير خدا اندك بودن و كمى است.

معناى يكتايى درباره خدا
فتح بن يزيد از حضرت رضا (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: پس انسان اسمش يكى است، ولى معنايش يكى نيست، و خداى تعالى يكتاست و جز او يكتايى نيست، در او اختلاف و زيادى و كمى نيست. اما انسان آفريده اى است كه از اجزاى مختلف و مواد گوناگون تركيب يافته، ولى در حال اجتماع اجزا يك چيز است. (356)
و در خبرى از امام جواد (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: پس نمى توان گفت: خدا به هم پيوسته است، و نه خدا كم است و نه زياد است، بلكه او ذاتا قديم است، زيرا هر چيز كه يكتا نباشد تجزيه پذير است و خداى تعالى يكتاست و تجزيه پذير نيست، و كمى و زيادى درباره او متصور نيست، هر چيز كه تجزيه پذير يا كمى و زيادى درباره او متصور شود مخلوق است كه بر خالق خويش دلالت دارد. (357)

عزيز واقعى خداست
سوم: و كل عزيز غيره ذليل؛ هر عزيزى غير از خدا ذليل است.
قرآن مى فرمايد: أيبتعون عندهم العزة فان العزة لله جمعيا (358) ؛ آيا نزد كافران عزت مى طلبند، كه عزت همه نزد خداست.
عزت در غير خداى تعالى - اگر چه مجازى است - ولى آن هم به دست خود اوست.
كسى به آن نرسد مگر اين كه خدا خواهد: قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير (359) ؛ بگو اى پيغمبر، بار خدايا اى پادشاه ملك هستى، تو هر كه را خواهى عزت ملك و سلطنت بخشى و از هر كه خواهى بگيرى و به هر كه خواهى عزت و اقتدار بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى. هر خير و نيكويى به دست توست و تنها تو بر هر چيز توانايى.
همان گونه كه خداى تعالى عزت را به معناى ديگرى تنهايى براى كسانى كه با او نسبت و ارتباطى دارند قرار داده است: و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين و لكن المنافقين لا يعلمون (360) ؛ عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ايمان است، لكن منافقان درك آن نمى كنند.
و اين دو نوع عزت براى غير خدا اگر چه هر دو غير حقيقى اند، ولى اولى ظاهرى است و دومى باطنى.

قوت و قدرت از آن خداست
چهارم: و كل قوى غيره ضعيف؛ هر توان مندى غير از خدا ضعيف است. آرى، چگونه غير خدا ناتوان نباشد، حال آن كه انسان كه خدايش تمام موجودات آسمان و زمين را براى او مسخر گردانده و خداى تعالى درباره او فرموده: و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا (361) ؛ و ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آن ها را به مركب بر و بحر سوار كرديم و از هر غذايى لذيذ و پاكيزه آن ها را روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خود برترى و فضيلت بزرگ بخشيديم.
در نهايت ضعف و ناتوانى است كه خداى تعالى فرموده: و خلق الانسان ضعيفا (362) ؛ انسان ضعيف آفريده شده است. و آن حضرت (عليه السلام) فرموده: مسكين ابن آدم مكتوم الأجل، مكنون العلل، محفوظ العمل، تؤلمه البقة و تقتله الشرقة و تنتنه العرقة (363) ؛ بيچاره انسان، اجلش پنهان، بيمارى هايش پوشيده، اعمالش ثبت، پشه اى او را مى آزرد و گلو گرفتنى او را مى كشد و عرق كردنى او را بدبو مى سازد.

مالك اصلى خداست
پنجم: و كل مالك غيره مملوك ؛ هر مالكى غير خدا مملوك است.
خداى تعالى مى فرمايد: له ملك السموات و الأرض (364) ؛ خدايى كه ملك آسمان و زمين از آن اوست.
و غير خدا ... و لا يملكون لأنفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حياة و لا نشورا (365) ؛ آن بتان هيچ بر نفع و ضرر آن ها قادرند، و نه امر موت و حيات و بعثت آن ها به دست آن بتهاست.
ما يملكون من قطمير (366) ؛ مالك پوست و هسته خرمايى نيستند.
جوهرى گفته: قطمير پرده نازك هسته خرماست. و گفته اند آن نكته سفيد پشت دانه خرماست كه از آن درخت نخل مى رويد.

عالم فقط خدا
ششم: و كل عالم غيره متعلم؛ هر عالمى غير خدا متعلم است. و اما خداى تعالى علم او از صفات ذاتش مى باشد.

خدا قادر مطلق
هفتم: و كل قادر غيره يقدر و يعجز؛ هر قادرى غير خدا (بر امورى) توانا و (بر بسيارى) ناتوان است. يعنى قادرى غير خدا بر چيزهاى معدودى قدرت دارد، و نسبت به اشياء نامصورى ناتوان است و اما خداى تعالى بر انجام هر چيز كه ذاتا ممتنع نباشد قادر است و اما كارهاى ممتنع مانند وارد ساختن دنيا در درون تخم مرغى كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنيا كوچك كه بعض از معاندين مطرح نموده اند، اساسا از موضوع قدرت خارج است با اين كه خداى تعالى نظير آن را انجام داده است.

گفت و گوى ديصانى با هشام بن حكم پيرامون قدرت خدا
ديصانى به هشام بن حكم گفت: تو را پروردگارى است؟ گفت: آرى. او قادر است؟ گفت: آرى. گفت: مى تواند تمام دنيا را در تخم مرغى بگنجاند كه نه تخم مرغ بزرگ شود و نه دنيا كوچك؟ هشام گفت: به من مهلت ده. گفت: يك سال به تو مهلت دادم. هشام از نزد او بيرون رفت و سوار شد و خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيد و اجازه خواست. امام (عليه السلام) اجازه اش داد. هشام عرض كرد: ديصانى نزد من آمده و از من سؤالى كرده كه در آن تكيه گاهى جز خدا و شما نيست. امام (عليه السلام) فرمود: چه سؤالى كرده؟ گفت: چنين و چنان. امام (عليه السلام) فرمود:
- چند حس دارى؟
- پنچ حس.
- كدام يك كوچك تر است؟
- چشم.
- اندازه آن چقدر است؟
- به قدر يك دانه عدسى يا كوچك تر.
- اى هشام! پيش رو بالا سرت بنگر و به من بگو چه مى بينى؟
- زمين و آسمان و خانه ها و قصرها و دشت ها و كوه ها و نهرها مى بينم.
- كسى كه توانست اين همه اشياء كه مى بينى در يك عدس و يا كمتر وارد كند مى تواند همه دنيا را در تخم مرغى در آورد كه نه جهان كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ.
در اين موقع هشام خود را انداخت و دست و پا و سر حضرت را بوسيد و گفت: مرا كافى است و به نزد ديصانى بازگشت و پاسخ امام را بگفت. ديصانى گفت: اين جواب از خودت نيست. (367)

خدا شنواى بى همتا
هشتم: و كل سميع غيره يصم عن لطيف الأصوات و يصمه كبيرها؛ هر شنوايى غير خدا از شنيدن صداهاى آهسته كر (و ناتوان) است، و صداهاى بلند نيز او را كر گرداند.
يصم (به ضم ياء): كر مى گرداند او را.
و اما خداى متعال صداهاى آهسته و مخفى تر را هم مى شنود و مقصود از مخفى تر چيزى است كه در دل خطور كند.
و يذهب عنه ما بعد منها؛ و صداها دور را نمى شنود.بر خلاف خداى سبحان كه نزديكى و دورى نزد او يك سان است، بلكه قرب و بعد در حريم او راه ندارد.

خدا بينايى مطلق
نهم: و كل بصير غيره يعمى عن خفى الألوان، و لطيف الأجسام؛ هر بينايى غير خدا از ديدن رنگ هاى پنهانى و اجسام لطيف عاجز است.
يعمى كنايه از عدم رؤيت است. ظاهرا در اين جا جمله اى افتاده است، نظير اين جمله سابق: و يذهب عنه ما بعد منها؛ زيرا همان گونه كه هر شنوايى غير خدا صداهاى دور را نمى شنود همچنين هر بينايى غير خدا رنگ هاى دور را هر چند واضح و آشكار باشند، و نيز اجسام بعيد را هر چند بزرگ باشند نمى بيند، چرا كه حس شنوايى و بينايى ما محدوداند، و نهايت چيزى كه در حكايت هاى تاريخى آمده اين است كه زرقاء يمامه سوار را از فاصله سه روز راه مى ديده است و در اين خصوص داستانى از او نقل كرده اند كه به قوم خود (جديس) - هنگامى كه پادشاه يمن به منظور خونخواهى طسم به سوى آنان لشكر كشى كرده و از اين هراس داشتند كه زرقاء از فاصله دور ايشان را ديده و به قوم خود هشدار داده آماده دفاع شوند. به همين جهت درختان را قطع نموده و هر مردى درختى را در پيشروى خود قرار داد - چنين گفت: درختانى را مى بينم به سوى شما مى آيند و در ميان آن ها مردى را مى بينم كه با او كتفى است كه آن را مى خورد يا نعلينى كه آن را مى دوزد، ولى قومش او را مسخره نموده و به سخنش اعتنا نكردند تا اين كه نيروهاى مهاجم ناگهان بر آنان شبيخون زده همگى را كشتند. (368)

خدا هم ظاهر است و هم باطن
دهم: و كل ظاهر غيره باطن و كل غيره غير ظاهر؛ هر ظاهرى غير خدا باطن نيست، و هر باطنى ظاهر نيست. زيرا ظاهر و باطن در غير خدا ضد يكديگر و غير قابل جمع اند، به خلاف ظاهر و باطن در مورد خداى عز و جل، چنانچه معناى آن دو را در شرح قول امام (عليه السلام): و يكون ظاهرا قبل أن يكون باطنا دانستى.

قدرت طلبى در كار خدا نيست
يازدهم: لم يخلق ما خلقه لتشديد سلطان؛ موجودات را به خاطر تقويت سلطنت و اقتدار خويش نيافريد. و ما خلقتالجن و الانس الا ليعبدون * ما أريد منهم من رزق و ما أريد أن يطعمون (369) ؛ جن انس را نيافريديم مگر اين كه مرا پرستش كنند و از خلقشان رزق و طعام بر خود نخواستم.
و لا تخوف من عواقب زمان؛ و نه به علت ترس از پيش آمدهاى روزگار.
بمانند پادشاهان در افعال و كردارشان.

استقرار منصور در شهر بغداد
در تاريخ طبرى آمده: منصور - خليفه عباسى - شهر هاشميه را در برابر شهر ابن هبيره كه در نزديكى كوفه بود بنا نهاد و نيز رصافه را در بيرون شهر كوفه ساخت. هنگامى كه راونديه در هاشميه شورش كردند از سكونت در آن ديار به علت ناامنى و ترسى كه از آنان داشت، ناخرسند بود. به علاوه بر نزديك بودنش به شهر كوفه، به همين جهت تصميم بر هجرت گرفت و شخصا بيرون آمده موضع مناسبى براى خود و لشكريانش مى جست، پس ابتدا به جرجرايا رفت و از آن جا به بغداد عزيمت نمود و از آن جا به موصل رفت و سپس به بغداد بازگشت و گفت: اين جا اردوگاه مناسبى است، اين دجله است كه ما را با چين ارتباط مى دهد و از طريق دريا به همه چيز دست رسى پيدا مى كنيم و مواد غذايى از جزيره و ارمنستان و مناطق مجاور به ما مى رسد و اين فرات است كه از طريق آن از شام و رقه و مناطق اطراف به هر نوع كالايى دست مى يابيم، پس در همان جا فرود آمد و بر صراط اردوگاه زد و شهر را پايه گذارى و منطقه بندى نمود و بر هر منطقه اى فرمانروايى گماشت.
و لا استعانة على ند مثاور؛ نه به منظور يارى خواستن در برابر همتايى مبارز.
ند (به كسر) به معناى مانند و نظير. مثاور: مهاجم و پرخاشگر.
و لا شريك مكاثر؛ و نه مباهات در برابر شريك فخر فروش. به مانند دنيا پرستان.
اعلموا أنما الحياة الدنيا لعب و لهو وزرينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الأموال و الأولاد (370) ؛ بدانيد كه زندگانى دنيا به حقيقت بازيچه اى است طفلانه و لهو و عياشى و آرايش تفاخر و خودستايى با يگديگر و حرص افزودن مال و فرزندان.

نمونه هايى از مباهات و فخر فروشى پادشاهان
در مروج الذهب آمده: پادشاه چين به انو شيروان نوشت: نامه اى است از پادشاه چين صاحب قصر در و گوهر كه در قصر او دو نهر روان است، بر كناره آن ها درختان عود و كافور قد بر افراشته، بوى خوش آن ها از فاصله دو فرسخ راه به مشام مى رسد، و در خدمت او يك هزار دختر شاهزاده، و در محل دام او يك هزار فيل سفيد مى باشد به سوى برادرش انو شيروان. (371)
و نيز آورده: پادشاه هند به انو شيروان نوشت: نامه اى از پادشاه هند فرمانرواى بزرگ مشرق زمين و صاحب قصر طلا و درگاه هاى ياقوت و در به سوى برادرش پادشاه پارس، صاحب تاج و پرچم، كسرى انو شيروان. (372)
و لا ضد منافر؛ و نه به خاطر غلبه بر رقيب دشمن. بمانند پادشاهان در تقويت سلطنت و استحكام بخشيدن به قدرت خويش.

چاره انديشى براى منصور خليفه عباسى
در تاريخ طبرى آمده: كسانى در ستايش شهر بغداد و موقعيت استراتژيكى آن به منصور گفتند: گرداگرد تو رودخانه هاست كه دشمن جز با استفاده از پل هاى كوچك و بزرگ به تو دست رسى نخواهد يافت و هر گاه پل ها را ويران سازى و ارتباط را قطع كنى دشمنت به تو نخواهد رسيد. و تدبير در امنيت شهرها اين است كه براى آن ها ديوارها و در اطراف آن ها خندق ها و دژها قرار داده شود و دجله و فرات خندق ها و كمربند امنيتى شهر تو خواهند بود. (373)

مخلوقات در قبضه قدرت پروردگار
و لكن خلائق مربوبون و عباد داخرون؛ بلكه مخلوقات همه پرورش يافته ها و بندگان ذليل او هستند.
داخرون (با دال مهمله) يعنى كوچك و ذليل. قرآن مى فرمايد: ان يشا يذهبكم و يأت بخلق جديد (374) ؛ اگر خدا بخواهد شما جنس بشر همه را در زمين نابود مى سازد و خلقى ديگر از نو مى آفريند.
و با اين اقتدار و مكنت بى حد، چه عمل و تمهيدى براى تشديد اركان قدرت خويش و ساير آنچه كه ذكر شد لازم يا مؤثر خواهد بود.

خداوند نه درون موجودات است و نه جداى از آن ها
دوازدهم: لم يحلل فى الأشياء فيقال هو فيها كائن و لم عنها فيقال هو منها بائن؛ خدا در موجودات حلول نكرده تا گفته شود در ميان آن هاست، و از آن ها دور نيست تا گفته شود از آن ها جداست.
لم ينأ (به فتح همزه) يعنى دور و جدا نيست.
بنابراين صحيح نيست كسى بگويد: خداى تعالى در آسمان حلول كرده، همان طور كه صحيح نيست بگويد: خداى - عز و جل - از زمين دور است، بلكه نسبت آسمان و زمين به پروردگار يك سان و مساوى است. و هو الذى فى السماء اله و فى الأرض اله (375) ؛ آن ذات يگانه خداست كه در آسمان و در زمين (و در همه عوالم نامتناهى او) خداست.
در كتاب توحيد (376) صدوق فقره دوازدهم پيش از يازدهم آمده كه ظاهرا اين ترتيب اصح است، زيرا مناسب اين است كه جمله لم يحلل... بعد از فقره دهم: و كل باطن غيره غير ظاهر قرار گيرد، همان گونه كه مناسب است فقره سيزدهم: لم يؤده بعد از فقره يازدهم: لم يخلق ما خلقه باشد. و در كتاب ياد شده بعد از كلمه بائن اين جملات نيز افزوده شده است: و لم يخل منها فيقال له أين، لكنه سبحانه أحاط بها علمه، و أتقنها صنعه، و أحصاها حفظه؛ خدا از موجودات نهى نيست تا گفته شود كجاست؟ بلكه بر آن ها احاطه علمى داشته، و صنعت آن ها را متقن نموده، و شماره آن ها را حفظ دارد.
و ظاهرا اين فقرات از نهج البلاغه افتاده است، زيرا آن اضافات از موضوع كتاب بوده، بمانند تقديم و تأخيرى كه احيانا در آن رخ مى دهد.

عدم خستگى خدا از آفرينش و اداره مخلوقات
سيزدهم: لم يؤده خلق ما ابتدأ آفرينش موجودات در آغاز او را خسته نكرده است.
لم يؤده: سنگينى نكرد و فشار نياورد، مأخوذ از آده الحمل: باز بر او سنگينى كرد، يا از آدنى هذا الأمر اين امر طاقتم را طاق نمود. وسع كرسيه السموات و الأرض و لا يؤوده حفظهما و هو العلى العظيم (377) ؛ قلمرو علمش از آسمان ها و زمين فراتر و نگهبانى زمين و آسمان بر او آسان و بى زحمت است، اوست بزرگوار با عظمت.
و لا تدبير ما ذرأ؛ و از اداره مخلوقاتش خسته و مانده نشده.
در صحاح آورده: بعشى نقل كرده اند: ذرأت الأرض: تخم افشاندم در زمين. و ذرع ذرى بر وزن فعيل، يعنى كشت تخم انداخته. شاعر گفته:

شققت القلب ثم ذرأت فيه        هواك  فيلم  فالتأم الفطور

(378)
قلب را شكافتم و در ميان آن بذر محبت تو را افشاندم، پس شكاف پر شد و زخم التيام يافت.
قرآن مى فرمايد:
ان الله يمسك السموات و الأرض أن تزولا ولئن زالتا ان أمسكهما من أحد من بعده... (379) ؛ محققا خدا آسمان ها و زمين را از اين كه نابود شوند نگاه مى دارد و اگر رو به زوال نهند گذشت از او هيچ كس آن ها را محفوظ نتواند داشت... .
و در آيه ديگر مى فرمايد: فقال لها و للأرض ائتيا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين * فقضا هن سبع سموات فى يومين و أوحى فى كل سماء أمرها و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا ذلك تقدير العزيز العليم (380) ؛ خدا فرمود: اى آسمان و زمين همه به سوى خدا (و اطاعت فرمان حق) به شوق و رغبت يا جبر و كراهت بشتابيد، آن ها عرضه داشتند ما با كمال شوق و رغبت به سوى تو مى شتابيم آن گاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود و در هر آسمانى به نظم امرش وحى فرمود و آسمان دنيا را به چراغ هاى رخشنده زيب و زيور داديم، اين تقدير خداى مقتدى داناست.
و لا وقف به عجز عما خلق. اين گونه در تمام نسخه هاى نهج البلاغه آمده ولى ظاهرا اين تعبير خطاست. زيرا معناى وقف بى الأمر الفلانى عن الشى ء الفلانى اين است كه فلان امر مرا از انجام اصل آن چنين باشد: و لا وقف به عجز فى ما خلق؛ خداوند در آفرينش موجودات دچار ناتوانى و درماندگى نشد. و يا بدين تعبير: و لا وقف به عجز عما لم يخلق؛ آنچه نيافريد به علت عجز و ناتوانى نبود.
گواه بر وقوع چنين خطايى آن كه در كتاب توحيد صدوق لفظ خطبه اى اين گونه است: و لا من عجز و لا من فترة بما خلق اكتفى، علم ما خلق و خلق ما علم (381) ؛ به علت ناتوانى و سستى نبود كه به اين مقدار از آفرينش اكتفا كرد، به آنچه آفريده آگاه است، و آنچه را كه به آن آگاهى داشت بيافريد.

فرمان مطاع خدا در جهان هستى
چهاردهم: و لا ولجت عليه شبهة فيما قضى و قدر بل قضاء متقن و علم محكم و أمر مبرم؛ در آنچه حكم نموده و مقدر ساخته ترديدى به او دست نداده، بلكه فرمان او استوار و علمش محكم، و انجام داده هايش خلل ناپذير است.
در توحيد صدوق آمده: لا بالتفكر و لا بعلم حادث اصاب ما خلق، و لا شبهة دخلت عليه فى ما لم يخلق، لكن قضاء مبرم (382) ؛ آنچه را كه آفريده با تأمل و انديشه و آگاهى جديد نبوده، و نسبت به آنچه كه نيافريده شبهه و ترديدى به او دست نداده است، بلكه فرمانش استوار....
قرآن مى فرمايد: قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انى أعلم ما لا تعلمون * فلما أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم انى أعلم غيب السموات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون (383) ؛ فرشتگان گفتند: پروردگارا مى خواهى كسانى را بگمارى كه فساد كنند در زمين و خون ها بريزند و حال آن كه ما خود تو را تسبيح و تقديس مى كنيم، خداوند فرمود: من مى دانم چيزى را كه نمى دانيد... و چون آدم ملائكه را بدان آگاه ساخت خدا به ملائكه فرمود: نگفتم بشما من مى دانم غيب آسمان ها و زمين را و مى دانم هر آنچه را كه آشكار و پنهان داريد.

خدا مورد بيم و اميد
پانزدهم: المأمول مع النقم و المرجو مع النعم؛ خدايى كه با وجود نعمت هايش بندگان به او اميدوارند و در حال برخوردارى از نعمت هايش از او بيمناك اند. اين گونه در نسخه مصرى آمده و صواب: و المرهوب مع النعم است، چنانچه در ساير نسخه ها آمده است. دليل بر اين كه خدا در حال نعمت مورد اميد و در حال نعمت بخشيدن مورد بيم است اين كه در خبر آمده: خدا به داود (عليه السلام) فرمود: بشر المذنبين، و أنذر الصديقين؛ گنه كاران را بشارت و صديقان را بيم دهم؟ فرمود: گنه كاران را مژده بده كه من توبه را مى پذيرم و گناه را مى بخشم و صديقان را بترسان كه با اعمال خويش خود بين نشوند، زيرا هيچ بنده اى نيست كه او را پاى حساب آورم مگر اين كه هلاك باشد. (384)
ابن ابى الحديد در اين مقام آياتى از قرآن و نيز اشعارى نقل كرده كه ارتباطى با موضوع سخن ندارد، مانند آيه شريفه: فسعى أن تكرهوا شيئا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا (385) ؛ بسا چيزها ناپسند و حال آن كه خدا در آن خير بسيارى براى شما مقدر فرموده است.
و مانند قول شاعر:

من عاش لاقى ما يسو        عمن الأمور و iiمايسر

(386)
كسى كه در دنيا زندگانى كند حوادث تلخ و شيرين مى بيند.

6. از خطبه 83
و من خطبة له (عليه السلام):
و أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له، الأول لا شى ء قبله، و الآخر لا غاية له، لا تقع الأوهام له على صفة، و لا تقعد القلوب منه على كيفية، و لا تناله التجزئة و التبعيض، و لا تحيط به الأبصار و القلوب.
امام (عليه السلام) در خطبه 83 مى فرمايد:
گواهى مى دهم كه جز خداى يگانه خدايى نيست، خداى يكتاى بى همتا، خدايى كه اول است و پيش از او چيزى نبود. و آخر است كه انتها و پايان ندارد (ازلى و ابدى است)، پندارها از ترسيم صفاتش درمانده اند و دل ها از احساس چگونگى او ناتوان، خدايى كه تجزيه و تبعيض در او راه ندارد و ديده و دل ها بر او احاطه نتوانند يافت.
و أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له؛ گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست.

اقرار به شهادتين موجب دخول در بهشت
در ثواب الاعمال آمده: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: خداى تعالى مى فرمايد: هر كس از شما كه مرا در قيامت ديدار كند حال ديدار كند حال آن كه گواهى دهد كه جز من خدايى نيست، و محمد بنده و فرستاده من است، او را با رحمت خويش وارد بهشت گردانم. (387)

خدا اول و آخر هستى
الأوا لا شى ء قبله و الآخر لا غاية له؛ خدايى كه اول است و پيش از او چيزى نبوده و آخر است كه انتهاى و پايانى ندارد. و در خطبه 99 آمده: الأول قبل كل أول، و الآخر بعد كل آخر، بأوليته وجب أن لا أول له، و بآخريته وجب أن لا آخر له؛ خدا اولى است پيش از هر اول، و آخرى است پس از هر آخر، با اول بودن او لازم آمد كه او را مبدأ و آغازى نيست و با آخر بودنش لازم آمد كه او را پايانى نيست.
و در خطبه 94 آمده: الحمد لله الأول فلا شى ء قبله، و الآخر فلا شى ء بعده، و الظاهر فلا شى ء فوقه، و الباطن فلا شى ء دونه؛ ستايش مخصوص خدايى است كه اول است، پس چيزى قبل از او نيست، و آخر است، پس چيزى بعد از او نيست. و ظاهر است، پس چيزى روى او نيست و باطن است، پس چيزى زير او نيست، كه در عنوان 1 از همين فصل گذشت.
لا تقع الأوهام له على صفة؛ پندارها از ترسيم صفاتش درمانده اند.

گفت و گوى زنديق با امام صادق (عليه السلام) پيرامون صفات خدا
در حديث گفت و گوى زنديق با امام صادق (عليه السلام) آمده است: زنديق گفت: هر چه در خاطر بگذرد مخلوق است. امام (عليه السلام) فرمود: اگر واقعيت چنين باشد كه تو مى گويى، پس توحيد از ما ساقط است، زيرا ما جز به شناختن آنچه كه در خاطر گذر مكلف نيستيم. بلكه ما مى گوييم آنچه در حواس آيد و حقيقتش ادراك گردد و حواس آن را محدود و ممثل نمايد مخلوق است، ناچار بايد براى موجودات خالقى اثبات كنيم كه از دو جهت ناپسنديده بر كنار باشد: يكى از آن دو جهت نفى و نبود است، زيرا معناى نفى نيستى و انكار خداست، و جهت دوم تشبيه به صفات مخلوق است كه در آن تركيب و هم آهنگى ميان اجزاء ظاهر و آشكار است، بنابراين ناچار مى بايست براى آفريدگان آفريدگارى ثابت بدانيم كه وجود و بقاى آن ها به وجود او بستگى دارد. (388)

ناتوانى دل ها احساس چگونگى خداوند
و لا تقعد القلوب منه على كيفية؛ و دل ها از احساس چگونگى آن ناتوان اند.
در نسخه مصرى اين گونه آمده ولى صواب و لا تعقد (به تقديم عين) مى باشد، چنانچه در نسخه ابن ميثم و ساير نسخه ها آمده است. (389) و عجب آن كه حاشيه نويس نسخه مصرى متوجه اشتباه بودن آن نشده و در معناى آن گفته است كه قعود قلب ها به طور مجاز به معناى استقرار حكم قلب ها آمده است.
و اين فراز رد بر گروه مشبهه است كه مى گويند هر چه كه در دل كيفيت آن نيايد و چگونگى اش ترسيم براى ما قابل ادراك نيست. و امام (عليه السلام) اين پندار را مردود دانسته به اين كه خدا يگانه است، بدون داشتن كيفيت، و قلب ها او را در مى يابند بدون احاطه داشتن بر او. و امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: كسى كه در چگونگى خدا انديشه كند هلاك گردد. (390)
و لا تناله التجزئة و التبعيض؛ خدايى كه تجزيه و تبعيض در او راه ندارد.
و اما تعبيرهايى كه وارد شده از قبيل ... يد الله فوق أيديهم (391) ؛ دست خدا بالاى دست آن هاست و ... بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء (392) ؛ بلكه دو دست خدا (دست قدرت و رحمت او) گشاده است، و هر گونه بخواهد انفاق مى كند. كنايه ها و استعارات اند.
و لا تحيط به الأبصار و القلوب؛ و ديده و دل ها بر او احاطه نيابند.
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: اى فرزند آدم! اگر پرنده اى قلب تو را بخورد سير نشود، و اگر به روى چشم تو سوراخ سوزنى قرار داده شود آن را مى پوشاند، با يان حال تو مى خواهى با اين دل و ديده ات واقعيت و ملكوت آسمان ها و زمين را دريابى؟! اگر راست مى گويى به اين قرص آفتاب كه مخلوقى از مخلوقات خداست اگر بتوانى مدت زمانى به آن خيره شوى چنان است كه تو مى گويى. (393)
آرى، مناسب با اين گفتار امام (عليه السلام) مناجات امام هادى (عليه السلام) است:
الهى تاهت أوهام المتوهمين، و قصر طرف الطارفين، و تلاشت أوصاف الواصفين، و اضمحلت أقاويل المبطلين عن الدرك لعجيب شأنك، او الوقوع بالبلوغ الى علوك، فأنت فى المكان الذى لا يتناهى، و لم تقع عليك عيون باشارة و لا عبارة، هيهات ثم هيهات، يا أولى يا وحدانى، شمخت فى العلو بعز الكبر وارتفعت من وراء كل غورة و نهاية بجبروت الفخر (394) ؛
خدايا: انديشه خيال پردازان از درك منزلت شگفت انگيز تو و رسيدن به اوج قله بلندى تو واله است و بينايى بينندگانت قاصر، و اوصاف وصف كنندگانت در هم ريخته، و گفتارهاى اهل باطل پوچ و جايگاه تو نامتناهى است، و چشم ها با اشاره و لفظ تو را درك نكنند، هيهات، هيهات، از اين كه تو را درك كنند. اى خداى اول و يكتا و يگانه، اى خداى عالى مرتبه بزرگوار، اى خداى عزيز با عظمت كه از وراى هر نشيب و نهايت برتر و والايى تو.

7. از خطبه 88
و من خطبة له (عليه السلام):
الحمد لله المعروف من غير روية، و الخالق من غير روية، الذى لم يزل قائما دائما، اذ لا سماء ذات أبراج، و لا حجب ذات أرتاج، و لا ليل داج، و لا بحر ساج، و لا جبل ذو فجاج، و لا فج ذو اعوجاج، و لا أرض ذات مهاد، و لا خلق ذو اعتماد، ذلك مبتدع الخلق و وارثه، و اله الخلق و رازقة.
و الشمس و القمر دائبان فى مرضاته، يبليان كل جديد، و يقربان كل بعيد.
قسم أرزقهم، و أحصى آثار هم و أعمالهم و عدد أنفاسهم و خائنة أعينهم و ما تخفى صدورهم من الضمير، و مستقر هم و مستود عهم من الأرحام و الظهور الى أن تتناهى بهم الغايات.
هو الذى اشتدت نقمته على أعدائه فى سعة رحمته، و اتسعت رحمته لأوليائه فى شدة نقمته.
قاهر من عازه، و مدمر من شاقه، و مذل من ناواه، و غالب من عاداه، و من توكل عليه كفاه، و من سأله أعطاه، و من أقرضه قضاه، و من شكره جزاه.
امام (عليه السلام) در خطبه 88 مى فرمايد:
ستايش مخصوص خدايى است كه بدون اين كه چشم ديده شود شناخته شده است، و بدون تأمل و انديشه موجودات را آفريده است، خدايى كه همواره ثابت و برقرار است، از آن زمان كه آسمان داراى ستاره و برج ها نبود، و حجاب هاى درب دار نبود، و شب تار نبود، درياى آرام نبود، كوه و شكاف هاى و سيعش نبود، راه پيچ و خم دار نبود، زمين گسترده نبود، مخلوق توانمند نبود.
اوست پديد آورنده خلق و وارث او، اوست خداى خلايق و روزى دهنده آن ها.
خورشيد و ماه در راه اطاعت فرمان او در گردش اند، هر تازه اى را كهنه و هر دورى را نزديك مى گردانند.
خدايى كه روزى مخلوقات را بين آن ها تقسيم نموده، و آثار و اعمال و شماره نفس ها و خيانت چشم ها و آن چه در سينه ها پنهان مى دارند و محل استقرار و جايگاه ايشان را در رحم هاى مادران و پشت پدران مى داند تا آن زمان كه دنيايشان پايان پذير و در جايگاه ابدى خويش سامان گيرند.
خدايى كه در عين اين كه رحمتش گسترده است عذاب و كيفر او براى دشمنانش سخت و شديد است، در عين اين كه كيفرش سخت است رحمتش براى دوستانش گسترده و وسيع است.
كسى را كه بخواهد با او برابرى كند مى كوبد، و كسى را كه بخواهد با او دشمنى كند نابود مى گرداند، و كسى را كه بخواهد در مقابلش بايستد خوار مى گرداند، و كسى را كه بخواهد با او درافتد مغلوب نمايد، و كسى كه بر او توكل كند كفايتش مى كند، و كسى كه از او چيزى بخواهد به او مى بخشد، و كسى كه به او وام دهد آن را مى پردازد، و كسى كه شكرش را به جا آورد با او پاداش مى دهد.
الحمد لله؛ حمد و ستايش مخصوص خداست. امام (عليه السلام) خدا را برداشتن او صافى چند كه ستايش او را ايجاب نموده ستوده است:

اوصاف خداوند
اول: المعروف من غير روية؛ خدايى كه بدون اين كه با چشم ديده شود شناخته شده است.
يعنى نه با چشم سر، بلكه با چشم دل. امام رضا (عليه السلام) درباره توحيد خدا مى فرمايد:
احتجب بغير حجاب محجوب، و استتر بغير ستر مستور، عرف بغير رؤية، و وصف بغير صورة، و نعت بغير جسم، لا اله الا الله الكبير المتعال؛
خدا پوشيده و نهان است بدون اين كه پرده اى او را پوشانده و ستر نموده باشد، شناخته شده است بدون اين كه با چشم ديده شود، توصيف مى شود بدون داشتن صورت، داراى نعت است بدون اين كه جسم باشد، نيست خدايى به جز خداى بزرگ متعال. (395)
دوم: و الخالق من غير روية؛ و بدون تأمل و انديشه موجودات را آفريده است. بر خلاف ديگر صنعت گران كه صنعت آن ها با فكر و انديشه است.

خداى ثابت و برقرار
سوم: الذى لم يزل قائما دلئما؛ خدايى كه همواره ثابت و برقرار بوده است. از پيش از آن كه مخلوقى وجود داشته باشد.
اذ لاسماء ذات ابراج ؛ از آن زمان كه آسمان داراى ستاره و برج نبود. در لسان العرب آورده: ابراج جمع برج است مانند جمع ديگر آن بروج (396).
خداى تعالى مى فرمايد: والسماء ذات البروج (397) ؛ قسم به آسمان بلند كه داراى كاخ هاى باعظمت است.
تبارك الذى جعل فى السماء بروجا و جعل فيها سراجا و قمرا
منيرا (398) ؛ بزرگوار آن خدايى كه در آسمان برج ها مقرر داشت و در آن چراغ روشن خورشيد و ماه تابان را روشن ساخت.
و لقد جعلنا فى السماء بروجا و زيناها للناظرين * و حفظناها من كل شيطان رجيم * الا من استرق السمع فأتبعه مبين (399) ؛ ما در آسمان كاخ هاى بلند بر افراشتيم و بر چشم بينايان عالم آن كاخ ها را بپاداشتيم، و آن را از دستبرد شيطان مردود محفوظ داشتيم لكن هر شيطانى براى استراق سمع به آسمان نزديك شد تير شهاب او را تعقيب كرد. و بروج داوزده گانه معروف اند. و از فراء نقل شده كه گفته: درباره بروج اختلاف است و اين اقوال را ذكر كرده اند: ستارگان، برج هاى داوزده گانه معروف، قصرهايى در آسمان. و خدا به مقصود خويش آگاه تر است. (400)
و لا حجب ذات أرتاج؛ و حجاب هاى بسته و پوشيده نبود.

حديث حجاب ها
در خبر زيد بن وهب آمده: از امير المؤمنين (عليه السلام) از حجاب ها سؤال شد.آن حضرت (عليه السلام) فرمود: اولين حجاب ها هفت لايه عظيم دارد، هر حجابى از حجاب ها مسافت پانصد سال راه راست، و طول هر حجاب پانصد سال راه، در بانان هر حجاب هفتاد هزار فرشته است، نيروى هر فرشته به قدر نيروى تمام جن و انس، از آن حجاب هاست ظلمت، و از آن هاست نور، و از آن هاست آتش، و از آن هاست دود، و از آن هاست رمل، و از آن هاست كوه، و از آن هاست گرد بادها، و از آن هاست آب، و از آن هاست نهرها، و آن ها حجاب هاى گوناگون سفت و محكمى هستند كه هر حجاب از آن ها مسير هفتاد هزار سال است. (401)
و لا ليل داج؛ تار نبود. اين جمله در معناى آيه شريفه است: و ليل اذا سجى (402) ؛ قسم به شب تار هنگامى كه جهان را بپوشاند. اصمعى گفته: دجا الليل يعنى: شب همه جا را فرا گرفت و پوشانيد. و آن به معناى ظلمت نيست، و به همين معناست كه گويند: دجا الا سلام: اسلام قوى گشت و همه چيز را پوشانيد.
و از اين جا روشن گرديد كه گفته شارحان: ليل داج يعنى شب تاريك و ظلمانى، (403) بى اساس است.
و لا بحر ساج؛ و درياى آرام نبود. ساج: ساكن و آرام. اعشى گفته:

فما  ذنبنا أن جاش بحر ابن iiعمكم        و بحرك ساج لايوارى الدعا مصا

  (404)
گناه ما چيست كه دريايى پسر عمويتان خروشان است و درياى تو آرام كه جانورى را نمى پوشاند.
و به همين معناست آيه شريفه: و اليل اذا سجى (405) ؛ قسم به شب آن هنگام كه آرام گيرد. يعنى شب در اثر ظلمت شديد ساكت و آرام گرديد.
و لا جبل ذو فجاج؛ كوه و شكاف هاى وسعش نبود. فجاج جمع فج. خداى تعالى مى فرمايد: من كل فج عميق... (406) ؛ از هر راه دور... . در لسان آورده: ابو الهيثم گفته: فج راه گشاده در كوه است. و هر راه دور و دراز را (فج) گويند (407) و اين كه بعضى گفته اند: فج راه وسيع در ميان دو كوه است (408) با اين كلام امام (عليه السلام) سازگار نيست، زيرا آن حضرت (عليه السلام) براى يك كوه فجاج قرار داده است. بلكه اصل در فجاج راه گشاده است، هر چند در ميان كوه نباشد خداى تعالى فرموده: و الله جعل لكم الأرض بساطا * لتسلكوا منها سبلا فجاجا (409) ؛ و خدا زمين را براى شما چون بساط بگسترانيد، تا در زمين راه هاى مختلف بپيماييد. و اين كه كوه داراى فج: راه گشاده است. لازمه اش اين نيست كه معناى فج منحصرا راه كوهستانى باشد، مانند اين كه گويى جبل ذوعيون: كوه داراى چشمه سارها با اين كه عين (چشمه) در غير كوه هم هست.
و لا فج ذو اعوجاج؛ و راه پيچ و خم دار نبود. اين جمله نيز بمانند جمله قبل مستلزم اين نيست كه معناى فج منحصرا راه كج و معوج باشد، بلكه آن وصف غالبى است، زيرا كوه ها به طور غالب داراى راه هاى وسيع اند. و راه هاى كوهستانى نيز بيشتر داراى پيچ و خم اند.
و لا أرض ذات مهاد؛ و زمين گسترده نبود. قرآن مى فرمايد: ألم نجعل الأرض مهادا (410) ؛ آيا ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم. و الأرض فرشناها فنعم الماهدون (411) ؛ و زمين را بگسترديم و چه نيكو مهدى بگسترديم. الذى جعل لكم الأرض مهدا و سلك لكم فيها سبلا (412) ؛ همان خدايى كه زمين را مهد آسايش شما بندگان قرار داد و در آن راه ها براى شما پديد آورد.
الذى جعل لكم الأرض مهدا و سلك لكم فيها سبلا (413) ؛ همان خدايى كه زمين را آسايشگاه شما قرار داد و در آن راه هاى براى روابط و سفر و حوائج خلق پديد آورد. در كتاب الهيئة و الأسلام (414) از بعضى دانشمندان نقل كرده كه به آيه اخير بر حركت زمين استدلال نموده اند، زيرا گهواره آرام و بدون لرزش حركت مى كند.
مؤلف: آيه سوم نيز از همين قبيل است.
و لا خلق ذو اعتماد؛ و مخلوق توانمند نبود. ابن ابى الحديد آورده: يعنى مخلوقى كه با تكيه بر دو پا به ايستد و راه رود وجود نداشت، يا پرنده اى كه با تكيه بر دو بالش پرواز كند و مانند اينها، و اعتماد در اين جمله به معناى فعاليت و تحرك است. (415)
مؤلف: بلكه ظاهر معنا است كه: هيچ مخلوق زنده و كوشنده اى كه در پى كارها و حوائج خويش باشد وجود نداشت. گويند: اعتمد فلان فلانا فى حاجته يعنى براى انجام كارش پيش فلان رفت. و از همين قبيل است قتل عمد يعنى: قتل از روى قصد و تعمد. خفاف بن ندبه گفته است:
و ان خيلى قد أصيب صميمها        فعمودا  على عين تيممت iiمالا

(416)
اگر سواران من استخوانشان آسيب ديده به جد و يقين دوستى مالك را منظور داشته ام.