نسب عالى و پر افتخار امير المؤمنين (عليه السلام)
چه گويم درباره مردى كه پدرش ابو طالب سيد بطحاء و بزرگ قريش و رئيس مكه است. گفته اند: كم اتفاق مى افتد مستمندى به بزرگى رسد و ابو طالب با اين كه فقير بود رئيس و بزرگ قوم گرديد و قريش او را شيخ (بزرگ) مى ناميدند. در حديث عفيف كندى آمده: هنگامى كه وى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديد كه در آغاز دعوتش نماز مى خواند و همراه او كودكى و زنى است. گويد: به عباس گفتم: اين چيست؟ عباس گفت: آن يكى برادرزاده من است كه مى گويد: فرستاده خدا به سوى مردم است، و هيچ كس جز اين پسر كه او نيز برادرزاده من است و اين زن كه همسر اوست از او پيروى نكرده. عفيف گويد: به عباس گفتم: شما درباره او چه مى گوييد؟ گفت: منتظريم ببينيم شيخ ما ابو طالب چه مى كند. (175)
ابو طالب همان كسى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در كودكى سرپرستى نموده و در بزرگى حمايت حراست كرده و او را از آسيب مشركان قريش در امان داشته و به خاطر او رنج بزرگ و گرفتارى شديد به او رسيده، و در راه يارى رساندن به او و دفاع از او صبر و استقامت ورزيده است. و در خبر آمده هنگامى كه ابو طالب از دنيا وفات نمود به آن حضرت (عليه السلام) وحى شد كه از مكه بيرون شو كه ياور و حامى تو از دنيا رفته است. (176)
علاوه بر اين شرافتى كه آن حضرت (عليه السلام) از ناحيه پدرش داشته پسر عمويش محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) سيد اولين و آخرين است، و برادرش جعفر ذوالجناحين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: تو در اندام و اخلاق به من شباهت رسانده اى و او از شنيدن اين سخن شادمان شده به وجد آمد. و همسر آن حضرت (عليه السلام) سرور زنان اهل عالم، و دو پسرش دو سيد جوانان اهل بهشت اند بنابراين پدران آن بزرگوار (عليه السلام) پدران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و مادرانش مادران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و گوشت و خونش با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عجين است، و از وقتى كه خدا آدم را آفريد از او جدا نبوده است تا اين كه عبد الوطلب از دنيا رحلت نمود و از خود دو پسر بر جاى گذاشت: عبد الله و ابو طالب، هر دو از يك مادر و از اين دو برادر دو فرزند سرور و مولاى همه مردم به هم رسيد اين يكى (رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)) پيشرو و اين يكى (على بن ابى طالب (عليه السلام)) پيرو او، اين يكى (رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)) بيدار گر، و اين يكى (امير المؤمنين (عليه السلام)) راهنما.
چه گويم درباره مردى كه به سوى هدايت و راه سعادت از همه مردم پيشى گرفت.
به خدا ايمان آورد و او را پرستيد در زمانى كه همه اهل روى زمين بت مى پرستيدند - تا اين كه آورده - او خود فرموده: أنا الصديق الأكبر، و أنا الفاروق الأول، أسلمت قبل اسلام الناس و صيلت قبل صلاتهم (177) ؛ منم صديق اكبر و منم فاروق اول، پيش از همه مردم به اسلام گرويدم و پيش از همه به نماز ايستادم .
و كسى كه به كتاب هاى حديث مراجعه نمايد صحت اين مطلب را به خوبى در مى يابد و به آن قطع و يقين پيدا مى كند، و واقدى و ابن جرير طبرى (178) نيز همين قول را برگزيده اند و ابن عبدالبر مؤلف كتاب استيعاب (179) هم آن را ترجيح داده و تأييد نموده است.

گفتار صعصمه در ستايش آن حضرت (عليه السلام)
در صناعتين ابو هلال عسكرى آمده: از صعصعه درباره على (عليه السلام) سؤال گرديد گفت: هيچ زياده خواهى نتوانست درباره او بگويد: لوأنه؛ اگر او چنين بود، اى كاش چنين بود و فلان خصلت نيك را داشت. (زيرا او واجد تمام كمالات و زيبايى هاى انسانى بود) و هيچ مقصر شمرنده نتوانست درباره اش بگويد: انه؛ بله، او چنين بود، و داراى فلان خصلت ناپسند، (زيرا هيچ گونه نقطه ابهام و صفت منقصت آميزى در او نبود).
او دانش، بردبارى، سلامتى نفس، خويشاوندى نزديك (با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، هجرت قديم، بصيرت به احكام الهى و آزمايش بزرگ در راه اسلام در خود جمع نمود. (180)
و نيز آورده؛ وقتى جاحظ گفتار آن حضرت (عليه السلام) را پيرامون در آميختگى لذات دنيا با آلام آن شنيد، گفت: اين كلام جامعى است كه مردم آن را در كتاب هاى خود نگاشته و پيرامونش بحث و گفت و گو كرده اند، اين سخن جاحظ به ابو على جبائى رسيده گفت: راست گفته است جاحظ اين گفتارى است كه زيادت و نقصان در آن راه ندارد.

اظهار شگفتى ابن ابى الحديد از فصاحت و سجاياى اخلاقى آن حضرت (عليه السلام)
ابن ابى الحديد در شرح نامه آن حضرت (عليه السلام) به ابن عباس درباره مقتل محمد بن ابوبكر فعند الله نحتسبه ولدا ناصحا و عاملا كادحا، و سيفا قاطعا، و ركنا دافعا (181) آورده: فصاحت را بنگر كه چگونه مهارش را به دست اين مرد سپرده و زمامش را در كف او قرار داده است، از اين الفاظ (منصوب) كه يك نواخت پشت سر هم آمده لذت ببر كه چگونه در اختيار او بوده زنجير وار و روان بدون تعسف و تكلف تا آخر گفتار كه فرموده: يوما واحدا و لا ألتقى بهم أبدا پيش مى رود تو يا هر متكلم فصيح ديگر اگر بخواهند نامه يا خطبه اى انشاء كنند قرينه ها و فواصل آن گاهى مرفوع و زمانى مجرور و احيانا منصوب مى آيد و اگر بخواهند بر يك منوال بياورند آثار تكليف و ناموزون بودن در سيماى آن آشكار است. و اين صنف از (بيان) نوعى اعجاز قرآن است كه عبدالقاهر جر جانى آن را مطرح كرده است، او گفته: سوره نساء و پس از آن سوره مائده را نگاه كن، فواصل اول منصوب و دوم بدون منصوب است، و اگر آيات يكى از آن دو با ديگرى درآميزد كاملا مشخص است، و اثر تركيب و تأليف در آن پيداست... .
و آن گاه در صفت و موصوف هاى اين گفتار بنگر كه چگونه فرموده است: ولدا ناصحا، و عاملا كادحا، و سيفا قاطعا، و ركنا دافعا كه اگر مى فرمود: ولدا كادحا، و عاملا ناصحا و هم چنين فرازهاى پس از آن، هرگز صحيح و فصيح نبود. منزه است خداوندى كه به اين مرد اين همه مزاياى نفيس و خصائص شريف عطا كرده است، نوجوانى از ابناى عرب مكه پرورش يافته در ميان قوم و قبيله خويش بدون اين كه با حكما مجالست و ارتباطى داشته باشد، اما در اين فن و در علم خداشناسى چنان آگاهى و تخصص يافته كه داناتر از افلاطون و ارسطو، او با علماى اخلاق و آداب النفس مجالست نداشته زيرا هيچ كس از قريش با اين علم آشنا نبوده، ولى در اين زمينه آگاه تر از سقراط گرديده است. او در ريشته پهلوانى و رزم پيش هيچ پهلوانى دوره و تمرين نديده زيرا اهل مكه عموما به تجارت و بازرگانى اشتغال داشته، مرد حرب و حماسه نبوده اند ولى از هر شجاعى در اين كره خاكى شجاع تر گرديده است.
به خلف الأحمر گفتند: آيا عنبسه و بسطام دلير ترند يا على بن ابى طالب؟ گفت: همانا آن دو با بشر مقايسه مى شوند نه با كسى كه از اين طبقه و گروه برتر است. گفتند: در هر حال كدام يك از آنان شجاع ترست؟ گفت: به خدا سوگند اگر على (عليه السلام) در روى آنان فرياد كشيد از ترس جان دهند، پيش از آن كه به آنان حمله كند. او از سبحان و قس هم فصيح تر گرديد، و قريش فصيح ترين عرب نبوده بلكه قبايل ديگر فصيح تر از ايشان بوده اند، كه گفته اند: فصيح ترين عرب جرهم است، اگر چه داراى فظانت و بزرگى نبوده اند.
او پارساترين و پاكدامن ترين مردم دنيا گرديد با اين كه قريش مردمى حريص و محب دنيا بودند. ولى اينها همه عجب ندارد از كسى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) مربى و معلم او، و عنايت الهى يار و پشتيبان او بوده است. (182)
و انه انفراد ببلوغ غايتها عن جميع السلف الأولين الذين انما يوثر عنهم منها القليل النادر و الشاذ الشارد؛ و آن حضرت (عليه السلام) از ميان تمام پيشينيان كه در زمينه فصاحت دستى داشته و اندكى از ايشان نقل مى شود تنها كسى بوده كه به قله رفيع بلاغت دست يافته است.
غايتها: نهايت درجه فضيلت نطق و بيان. عن جميع متعلق است به انفرد، يؤثر: نقل مى شود. منها: از آن فضيلت نطق و بيان. الشاذ اصل در معناى شاد پراكندگى و تفرق است. الشارد گريزان، گويند: بعير شارد: شتر فرارى و گريز پا. و درباره گفتار به طور استعاره به كار مى رود... .

گفتار ابن ابى الحديد در ستايش كلام آن حضرت (عليه السلام)
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام) در بيان ويژگى هاى فرشتگان: ثم خلق سبحانه لاسكان سماواته آورده: اين جا جاى اين مثل است: اذا جاء نهر الله بطل نهر معقل؛ زمانى كه رود خدا جارى شود رود (معقل) از بين رود. يعنى هنگامى كه اين گفتار ربانى و الفاظ قدسى آمد فصاحت عرب پوچ گردد، و نسبت سخنان فصيح عرب با سخنان آن حضرت (عليه السلام) مانند نسبت خاك است بارز و نقره خالص، و اگر فرض كنيم كه عرب بتواند الفاظ فصيح مناسب به كار برد و يا واژه هاى قريب به اين واژه ها بياورد از كجا بتواند مفاهيم و محتواى آن ها را بفهمد، و از كجا عرب جاهلى بلكه صحابه معاصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از اين مفاهيم و معانى دشوار و عميق آگاهى دارد تا بتواند آن ها را در قالب الفاظ و عبارت هاى مناسب بريزد. اما عرب جاهلى، فصاحت آنان تنها در زمينه وصف شترى يا اسبى و يا الاغى وحشى و يا گاو بيابانى يا كوه ها و دشت ها متجلى مى شده است و اما صبحانه آنان كه در عداد فصحا به شمار مى آمده اند نهايت درجه فصاحت و بلاغت ايشان جملاتى بوده كه از دو يا سه خط تجاوز ننموده كه يا بياناتى بوده موعظه آميز پيرامون ياد مرگ يا نكوهش دنيا و يا مربوط به جنگ و قتال در قالب تشويق و ترغيب و ترهيب، اما سخن گفتن درباره فرشتگان و ويژگى ها و عبادت و تسبيح آنان و معرفت ايشان نسبت به آفريدگارشان و محبت آنان نسبت به ذات اقدس اله و عشق و ولهى كه به او دارند و مطالب ديگرى از اين قبيل كه در اين خطبه طولانى به شرح رفته براى آنان ناشناخته بوده، بله، گاهى اندك آگاهى از فرشتگان به مقدارى كه در قرآن مجيد ياد شده داشته اند، نه با اين گستردگى و تقسيم بندى و نظم و تربيت زيبا و اما كسانى كه در اين زمينه علم و اطلاعاتى داشته اند مانند عبد الله بن سلام و امية بن ابى الصلت و غير ايشان نه چنين تعبيرات و مطالبى بيان كرده اند و نه قادر بر چنين فصاحتى بوده اند، بنابراين ثابت شد كه بيان آن گونه مطالب دقيق و اسرارآميز جز از براى على (عليه السلام) براى هيچ كس پديد نيامده است. (183)

اعتراف ديگرى از ابن ابى الحديد
و نيز در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام) راجع به چگونگى احتضار و از كار افتادن حس گويايى و پس از آن شنوايى و آن گاه بينايى آورده: اين جا به جاى اين مثل است: فى كل شجرة نار و استمجد المرخ و الغفار؛ در هر درختى آتش است ولى درخت مرخ و غفار (184) فزونى گرفته اند.
خطبه هاى موعظه آميز و جالب فراوان اند ولى اين يكى گفتارى است كه تمام گفتارها را مى خورد (همه را تحت الشعاع قرار مى دهد) زيرا اين خطبه در مقايسه با ساير خطبه ها به جز گفتار خداى تعالى و رسول او همانند اختران درخشان آسمانى است در برابر سنگ هاى تاريك زمينى. ناظر در اين خطبه بايد بنگرد زيبايى، شكوه، پاكيزگى، آراستگى آن را، و خوف و خيشيتى كه در نفس پديد مى آورد، حتى اگر بر كافر ملحدى كه بر كفر خويش اصرار مى ورزد و بر انكار رستاخيز و حساب و كتاب پاى مى فشرد خوانده شود قوايش سست مى شود و قلبش مى ترسد و بر نفس خود فرياد مى كشد و اعتقادش متزلزل مى گردد. خداوند گوينده اين خطبه را از اسلام بهترين پاداش كه به دوستى از سوى دوستانش مى دهد عطا كند، كه چگونه اسلام را يارى نموده گاه با دست و شمشيرش و گاه با زبان و بيانش و گاه با دل و فكرش. اگر از جهاد و حماسه گفته شود او سرور مجاهدان است و اگر از موعظه و هشدار ياد شود او بليغ ترين واعظان و پند دهندگان است، اگر از فقه و تفسير سخن به ميان آيد او بزرگ و رئيس فقها و مفسران است. اگر از عدل و توحيد گفته شود او پيشواى عادلان و يكتا پرستان، است،

ليس  على الله iiبمستنكر        أن يجمع العالم فى واحد

از قدرت خدا بعيد نيست اين كه جهانى را در يك انسان گرد آورد. (185)

گفتار آن حضرت (عليه السلام) دريايى بيكران
و أما كلامه فهو من البحر الذى لا يساجل و الجم الذى لا يحافل؛ اما گفتار آن حضرت (عليه السلام) از دريايى بيكران و منبعى بى پايان سرچشمه مى گيرد (كه همتا و نظير ندارد). در نسخه مصرى من البحر آمده ولى صحيح البحر است كه در ساير نسخه ها آمده است. و هم چنين يساجل - با جيم - تنها در نسخه مصرى آمده ولى صحيح يساحل - با حاء - مى باشد. و اول به معناى مسابقه دادن و رقابت در كشيدن آب از چاه است، و دوم مأخوذ از ساحل فلان: فلانى به ساحل رسيد.
و در اين جا مقصود اين است كه گفتار آن حضرت (عليه السلام) دريايى بى ساحل است.
جم مجتمع و گرد آمده، مأخوذ از استجم البئر در موردى كه چاه مدتى متروك ماند تا آب آن زياد شود. لا يحافل يعنى در آن نقصان و كاستى ظاهر نشود، مأخوذ از حفل الشاة در موردى كه گوسفند را ندوشند تا در وقت فروختن بزرگ پستان و پر شير نمايد و در شرع فروختن حيوان (محفله) ممنوع شده است. بخترى در ستايش گفتارى سروده:

فى  نظام  من  البلاغة ما iiشك        امرؤ     أنه     نظام     iiفريد
و   بديع   كأنه   الزهر  الضا        حك  فى  رونق الربيع iiالجديد
مشرق فى جوانب السمع مايخ        لفه    عوده    على   iiالمستعيد
حجج   تخرس   الألد   iiبألفاظ        فرادى    كالجواهر    iiالمعدود
و  معان  لو  فصلتها  iiالقوافى        هجنت   شعر  جرول  و  لبيد

در بلاغت داراى چنان اسلوب و شيوه اى است كه هيچ كس در يگانه بودنش ترديد ننمايد، چنان زيبا به مانند شكوفه هاى خندان در موسم طرب انگيز نوبهاران، تابنده در كناره هاى گوش كه هيچ گاه تكرارش بر كسى كه در خواست تكرار نموده از جذابيتش نكاهد و او را تباه نسازد، دليل هايش آن چنان استوار كه خصم بدمنش را گنگ گرداند، با واژه هايى يكتا به مانند گوهر ناب، و مفاهيمى كه اگر قافيه ها به شرح و تفصيل آن ها بپردازد، شعر (جرول) و (لبيد) را زشت گرداند.
و أردت ان يسوغ لى التمثل فى الأفتخار به عليه السلام بقول الفرزدق:
أولئك  آبائى  فجئنى iiبمثلهم        اذا جمعتنا يا جرير المجامع

 (186)
خواستم به عنوان سند افتخار به سبب انتسابى كه به آن حضرت (عليه السلام) دارم به اين شعر فرز دق متمثل شوى (كه در مقام افتخار به پدران خود به شخصى به نام جرير خطاب مى كند: اى جرير! اينان پدران من اند اگر مى توانى در آن هنگام كه در مجمعى گرد هم آمديم همانند آن ها را برايم بياور.
يسوغ روا باشد. اصل در معناى آن آسان به گلو رفتن غذا و آب است.

راجع به (فرز دق) و شعر او
و اما فرز دق، او همام پسر غالب پسر صعصعه از طائفه بنى تيم است و اين شعر را خطاب به جرير گفته است و جرير از قبيله كليب بن يربوع است و بين او و فرزد نق در تمام عمر رقابت و تفاخر و مهاجات بوده، و هر كدام طرفدارانى از طوايف داشته، و اين اختلاف موجب درگيرى و نزاع ميان آنان گرديده و جرير عشيره و فاميل نداشت و پدرش مردى گمنام بوده ولى بنى تميم كه خاندان فرز دق در عصر جاهلى سى موئوده (دختر زنده به گور شده) خريدارى نموده و آن ها را از مرگ نجات داده است. و غالب پدر فرز دق نيز در اسلام شتران زيادى از مال خود در ميان مردم تقسيم نموده تا در حمل و نقل كالاها و محمولات آنان مورد استفاده قرار گيرند. و از جمله خصوصيات فرز دق اين كه متعهد شده بود هر كس كه به قبر پدرش غالب پناه برده و حاجتى داشته او را پناه داده و حاجتش را روا سازد، داستان مردى به نام حبيش يا خنيس در اين باره معروف است.
ديگر نياكان فرز دق و خاندان او نيز بزرگ منش و شريفان بوده اند كه در تاريخ ثبت شده است و شعر ياد شده بيتى از قصيده اى است كه فرز دق به سبب پدران خويش در برابر جرير مباهات مى كند و كلمه او لئك اشاره به كسانى است كه در اشعار پيش از ايشان ياد كرده و به ذكر مناقب و خصلت هاى نيك آنان پرداخته كه گفته است:

و منا الذى اختير الرجال سماحة        و خيرا اذا هب الرياح iiالزعازع
و  منا  الذى أحيا الوئيد و iiغالب        و عمرو و منا حاجب و iiالأقارع

از ماست آن برگزيده مردان در سخاوت و نيكى آن گاه كه بادهاى سخت حوادث روزگار مى ورزيد. و از ماست آن كس كه جان دختران زنده به گور را از مرگ نجات مى داد، و از ماست غالب و عمرو و از ماست حاجب و اقرع ها.
و نظير اين شعر اوست شعر ديگرش كه گفته:
أولئك أحلاسى فجئنى بمثلهم        و  أعبد أن أهجو كليبا بدارم


اينان بزرگان و مهتران من اند اگر مى توانى مانند آنان برايم بياور، و عار مى آيد مرا از اين كه هجو كنم كليب را به سبب دارم. در قصيده ديگرى نيز به وسيله پدران خود بر جرير مباهات مى كند و مى گويد:
فان   قلت   كلبا  من  كليب  فاننى        من   الدارميين  الطوال  iiالشقاشق
هم   الداخلون  البيت  لا  iiتدخلونه        على الملك و الحامون عند الحقائق

اگر بگويى كلب از كليب است من هم از قبيله دارم هستم؛ آن بزرگان بلند آوازه، خاندانى كه صاحب قدرت و حكومت بودند و شما چنين نيستيد، و آنان كه پشتيبان حق و حقيقت بودند.
خوئى در شرح خود در ذيل اين فراز سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آورده: من هم به اين شعر فرز دق تمثل جسته و مانند سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) به آن بر خود مى بالم، زيرا همه ما شعبه هاى يك اصل و شاخه هاى يك درختيم. (187)

مقصود سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) از تمثل به شعر فرز دق
مقصود سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) از اين افتخار، انتساب به آن حضرت (عليه السلام) از ناحيه نسب نيست، زيرا مخاطب او غير علوى نمى باشد بلكه مقصودش انتساب فكرى و روحى و پيروى نمودن از آن بزرگوار است، در برابر آنان كه از ديگران پيروى مى كنند و مى خواهد بفرمايد: آيا امام كسى است كه داراى اين گونه مناقب و مكارم است يا آنان كه داراى آن مثالب؟ و آيا امام كسى است كه داراى آن چنان فصاحت مافوق طاقت بشر است يا كسى كه از اداى چند جمله كوتاه هم ناتوان است؟!
ابوعبيده مى گويد: عمر گفت: يادگيرى و حفظ هيچ خطبه اى به اندازه خطبه نكاح بر من دشوار نيامد. (188)
و جا حظ در بيان آورده: عثمان بالاى منبر رفت، به هنگام خطبه خواندن مضطرب شده از سخن گفتن باز ماند، پس گفت: به راستى ابو بكر و عمر براى چنين مقام و موقيعتى نوشتارى آماده مى كردند، و شما به پيشوايى عادل نيازمندتريد تا به پيشوايى خطب و به زودى خطبه مناسب و شايسته اى براى شما ايراد خواهد شد. (189)
در جايى كه عثمان كه او را ذوالنورين لقب داده اند، قادر بر اداى خطابه مختصرى نبوده و در مقامى عذر خواهى گفته است: شما به عدالت پيشوا نيازمندتريد تا به خطابه او، اى كاش به اين وعده اش وفا مى كرد و بر مردم آن گونه ستم روا نمى داشت كه ناچار به كشتن او شوند. بنابراين، تمثل سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) به آن شعر فرز دق در معناى اين آيه شريفه است كه به يك قانون عقلى اشاره دارد: أفمن يهدى الى الحق أحق أن يتبع أمن لا يهدى الا أن يهدى فما لكم كيف تحكمون (190) ؛ آيا كسى كه مردم را به راه حق رهنمون مى شود شايسته ترست پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى يابد مگر اين كه او را هدايت كنند. شما را چه مى شود چگونه حكم مى كنيد؟!
و با اين ترتيب هر شيعه و هر امامى مى تواند به آن شعر تمثل جويد و هر امامى علوى است، و البته اين معنا هم مصطلح بوده كه گفته اند: فلا علوى و فلان عثمانى و مقصودشان از اول امامى و از دوم مخالف بوده است.

نسب سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)
به علاوه اين سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در انتسابش به آن حضرت (عليه السلام) از جهت نسب داراى ويژگى خاصى است و آن اين كه هم از طرف پدر به آن بزرگوار نسب مى رساند و هم از طرف مادر، با اندك بودن واسطه ها، زيرا نسب او از طرف پدر از اين قرار است: رضى فرزند حسين فرزند موسى فرزند محمد فرزند موسى فرزند ابراهيم فرزند امام موسى كاظم (عليه السلام).
و از طرف مادر: فاطمه دختر حسن (ناصر صغير) فرزند احمد بن الحسن (ناصر كبير) فرزند على بن الحسين بن على بن عمر الأشرف، و او فرزند امام سجاد (عليه السلام) چنان چه اين سلسه نسب را برادرش سيد مرتضى (رحمه الله تعالى عليه) در كتاب ناصريات (191) ذكر كرده است.
و اين كه ابن ابى الحديد نسب مادرى او را اين گونه ضبط كرده: فاطمه دختر حسين بن حسن بن على بن حسن بن على بن عمر اشتباه است چرا كه أهل البيت أدرى بما فى البيت؛ اهل خانه به واقعيات خانه آگاه تر از ديگران اند. (192)
ابو اسحاق صابى در ستايش نسب عالى، و شرافت نفسانى سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در برابر حسد ورزان و دشمنانش چنين سروده است:

ألا   أبلغا   فرعا   نمته  iiعروقه        الى    كل   سام   للمفاخر   iiبان
محمد   المحمود   من  آل  iiاحمد        ابا  كل  بكر  فى العلى و iiعوان
أباحسن   قطعت   أحشاء  حاسد        طواها  على  البغضاء و iiالشنآن
يراك  بحيث  النجم  تصدع iiقلبه        بحد    لسان    أو    بحد   سنان
جرى  جاهدا و العفو منك iiيفوته        فكان    هجينا   طالبان   iiلهجان
و  أنت  سماء فى الذؤابة iiصاعد        و ذلك حضيض فى القرارة عان

  (193)

هان! برسان به آن شاخه بلندى كه ريشه هاى وجودش او را به سوى هر بزرگى پرورش داده بنيان گذار مفاخر و عظمت هاست. (محمد) ستوده خصال از نوادگان (احمد) كه در مجد و شرافت سرآمد هر كوچك و بزرگ است. اى (اباحسن) تو اندرون حسد ورزانت را كه آكنده از بغض و دشمنى توست پاره پاره نمودى. دشمنت تو را نظاره مى كند كه چون ستاره مى درخشى و دل با بيان كوبنده و يا شمشير بران مى شكافى. او خود را به زحمت انداخته، عفو و گذشت تو او را واگذاشت كه او فرومايه اى است طالب فرومايگى، تو در آسمان ارجمندى بالا رفته اى و او در قعر دنائت و پستى گرفتار است.
و مقصود سراينده از محمد المحمود و از اباحسن سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) است.
و رأيت كلامه يدور على أقطاب ثلاثة: أولها الخطب و الأوامر؛ ديدم سخنان آن حضرت (عليه السلام) پيرامون سه اصل دور مى زند: اول خطبه ها و فرمان ها.
اصل قطب قطب الرحى (محور سنگ آسياب) است. و در اين بخش نواهى نيز بايد افزوده شود.
و ثانيها الكتب و الرسائل؛ دوم: نامه ها و پيامها. مقصود از رسائل مطلق پيام هاست، اعلم از كتبى و شفاهى؛ بنابراين رسادل اعم از كتب است، زيرا ممكن است پيام ها به وسيله پيام رسانان به طور شفاهى ابلاغ شده باشد.
و ثالثها: الحكم و المواعظ؛ و سوم: حكمت ها و مواعظ. مقصود حكمت ها و مواعظى است كه در بخش اول و دوم نيامده است و با اين قيد مى توان حكمت ها و مواعظ را در بخش مستقلى قرار داد وگرنه خطبه ها و نامه هاى آن حضرت (عليه السلام) نيز مشتمل بر حكمت ها و اندرزهاى فراوان است.

اسناد و مدارك نهج البلاغه
ما اسناد و مدارك بيشتر عناوين كتاب و صحت انتساب آن ها را به امام (عليه السلام) بررسى و تحقيق كرده ايم. بنابراين، اين كه دشمنان آن حضرت (عليه السلام) بخواهند ادعا كنند كه نهج البلاغه گفتار آن وجود مبارك نبوده سخنى است گزاف، و ادعايى است در برابر بينه و دليل قطعى با اين كه بسيارى از مطالب نهج البلاغه بلكه عمده آن ها به گونه اى است كه متن بيانگر صحت سند است، خصوص خطبه شقشقيه كه مخالفان بالخصوص روى آن انگشت گذاشته و مورد انكار قرار داده اند.

استدلال ابن ابى الحديد بر اين كه نهج البلاغه كلام على (عليه السلام) است
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): و اعلموا أنه ليس لهذا الجلد الرقيق صبر على النار (خطبه 181) آورده: بسيارى از افراد نادان و هواپرست مى گويند بخش مهمى از نهج البلاغه را گروهى از فصحاى شيعه انشاء كرده اند و كسانى هم قسمتى از آن را به سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) و يا افراد ديگر نسبت داده اند، سپس مى گويد: اين مدعيان افرادى متعصب اند كه تعصب چشم بصيرت آنان را كور كرده از مشاهده حق و پيمودن راه روشن باز مانده در بيراهه ها سرگردان اند و معرفت آنان از سبك ها و شيوه هاى گفتارى اندك است. او مى گويد: اينك من در خصوص بى اساس بودن اين پندار توضيح مختصرى براى تو بيان مى كنم: ساختگى بودن نهج البلاغه يا مربوط به تمام آن است، و يا بخشى از آن و صورت نخست قطعا باطل است، زيرا ما به تواتر مى دانيم كه قسمتى از نهج البلاغه صحيح و از بيانات آن بزرگوار (عليه السلام) مى باشد، چرا كه همه محدثان و يا عمده ايشان و هم چنين موخان، بسيارى از آن فرازها را در كتاب هاى خود نقل كرده اند با اين كه آنان شيعه نبوده اند تا حمل بر اغراض شخصى شود، و صورت دوم نيز به همان دليل كه گفتيم (يعنى گواهى متن بر صحت سند) باطل است، زيرا كسى كه با گفتار و خطابه آشنايى و انس داشته و از فن بيان و شيوه نگارندگى بهره كافى برده و صاحب ذوق و قريحه باشد به ناچار ميان گفتار غير فصيح و فصيح، و فصيح و فصيح تر، و اصيل و غير اصيل فرق مى گذارد، و هر گاه مجموعه اى را كه مشتمل بر چند مقاله از گروهى اهل ادب و ارباب قلم و يا دو تن از آنان است مطالعه كند تفاوت بين قلم ها را به خوبى مى فهمد، و تعداد آن ها را تشخيص مى دهد، آيا نمى بينى كه ما با آشنايى و بصيرتى كه از شعر و نقد آن داريم اگر ديوان ابو تمام را بررسى كنيم و در اثناى آن يك يا چند قصيده از شاعر ديگرى ببينيم با ذوق شعرى كه داريم تباين و تفاوت آن دو را درك مى كنيم، آيا نديده اى كه علماى ادب قصايد زيادى را كه منسوب به ابو تمام بوده از اشعار او حذف كرده اند؛ به علت اختلافى كه در دو شيوه شعرى يافته اند. هم چنين از ديوان ابو نواس مقدار زيادى حذف كرده اند آن گاه كه دريافتند آن ها سروده هاى او نيست. همين طور نسبت به ديگر شعرا و تنها اتكاى آنان در اين كار ذوق و سليقه بوده است.شما هم اگر در نهج البلاغه دقت كنى همه آن از يك نواخت و يك اسلوب مى يابى، به مانند جسم بسيطى آن به مانند آخر و همه آياتش از جهت مأخذ، شيوه بيان، نظم و سياق مثل و مانند است بنابراين، اگر قسمتى از نهج البلاغه ساختگى و قسمتى صحيح بود اين گونه مجموع آن يك پارچه و هماهنگ و يك نواخت نبود، و با اين بيان و دليل روشن خطا و گمراهى كسى كه پنداشته بخشى از نهج البلاغه منسوب به آن حضرت (عليه السلام) است آشكار گرديد. (194)
گفتار ابن ابى الحديد در نهايت متانت و زيبايى است، ولى تنها چند مورد را كه در اول كتاب به آن ها اشاره رفته بايد استثنا نمود به همان دليلى كه از اشعار ابو تمام و ابو نواس حذف كرده اند و ما به هنگام شرح آن عناوين ادله خود را بر عدم صحت انتساب آن ها به آن حضرت (عليه السلام) بيان داشته ايم و در اين جا بعض از برادران سنى ما به پيروزى از اسلاف خويش و به منظور تنقيص مقام و منزلت آن حضرت (عليه السلام) زياده روى كرده گاهى انتساب بعضى از سخنان آن حضرت (عليه السلام) را مانند خطبه شقشقيه و غير آن به آن وجود مبارك نادرست دانسته و گاهى هم گفتار آن بزرگوار (عليه السلام) را به ديگران نسبت داده اند. از جمله اين گفتار امام (عليه السلام) را: ايها الناس قد أصبحنا فى دهر عنود (195) به معاويه نسبت داده اند، به اين انگيزه كه نور آن حضرت (عليه السلام) را خاموش كنند و يابى الله الا أن يتم نوره (196) ؛ و نخواهد خدا مگر اين كه نور خود را به انجام رساند.
فأجمعت بتوفيق الله على الأبتداء باختيار محاسن الخطب ثم محاسن الكتب ثم محاسن الحكم و الأدب؛ پس با توفيق خداى تعالى تصميم گرفتم كار انتخاب خطبه هاى جالب و سپس نامه هاى زيبا و آن گاه حكمت ها و آداب پسنديده را آغاز كنم. يعنى فقط خطبه هاى جالب و سپس نامه هاى زيبا و آن گاه حكمت ها و آداب پسنديده را آغاز كنم. يعنى فقط خطبه ها و نامه ها و حكمت هاى بليغ و جالب آن حضرت (عليه السلام) را نه هر گفتارى را. أجمعت يعنى: تصميم گرفتم.
مفردا لكل صنف من ذلك بابا؛ و براى هر كدام از اين سه دسته: خطبه ها، نامه ها و حكمت ها بخش مستقلى را اختصاص دادم.

تعبير مختلف سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در بخش هاى سه گانه نهج البلاغه
تعبيرهايى كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در بخش هاى سه گانه آورده مختلف است، در بخش نخست گاهى مى فرمايد: و من خطبة له از خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام)، و گاه مى فرمايد: و من كلام له (عليه السلام) از سخنان آن حضرت (عليه السلام) و در بخش دوم بيشتر مى فرمايد: و من كتاب له (عليه السلام) نامه اى از آن حضرت (عليه السلام). و گاه مى فرمايد و من وصية له (عليه السلام) وصيتى از آن حضرت (عليه السلام) چنان چه در عنوان (11 و 12 و 14 و 24 و 25 و 31 و 47 و 56 و 76 و 77) (از بخش دوم) چنين آورده است. و در عنوان 74 فرموده: و من حلف له كتبه بين اليمن و الربيعه؛ از عهدنامه هاى آن حضرت (عليه السلام) كه ميان اهل يمن و قبيله ربيعه نوشته است. و گاه مى فرمايد: و من عهد له؛ از پيمان هاى آن حضرت (عليه السلام)، چنانچه در عنوان 26 و 27 (بخش دوم) آمده است. و گاه مى فرمايد: و كان (عليه السلام) يقول؛ امام (عليه السلام) مى فرمود، چنانچه در عنوان 15 و 16 آمده است.
و در بخش سوم مى فرمايد: قال امام (عليه السلام) فرموده است.
مؤلف: عجب اين سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در خطبه 59 گفته: و قال (عليه السلام) لما عزم على حرب الخوارج؛ امام (عليه السلام) هنگام تصميم بر جنگ با خوارج فرمود:. و پس از آن نيز گفته: و لما قتل الخوارج... قال ؛ امام (عليه السلام) فرمود: بعد از من خوارج را نكشيد. با اين كه اين عنوان به بخش سوم اختصاص دارد. به علاوه كه هر كدام از اين سه عنوان، سخن كوتاهى است كه مى بايست در بخش سوم آورده شود، مگر اين كه بگوييم اين سه عنوان مستقل نبوده، بلكه همه عطف اند بر اين گفتارى كه پيش از آن ها آمده: و من كلام له كلم به الخوارج؛ از سخنان آن حضرت (عليه السلام) كه به خوارج فرموده است.
و در خطبه 68 گفته: قال (عليه السلام) فى سحرة اليوم الذى ضرب فيه؛ امام (عليه السلام) در سحرگاه روزى كه شمشير بر فرق مباركش زده شد فرمود. با اين كه مى بايست اين عنوان را در بخش سوم بياورد، و توجيهى كه براى مورد قبل گفته شد اين جا نمى آيد.
و مفصلا فيه اوراقا لتكون مقدمه لاستدراك ما عساه يشذ عنى عاجلا و يقع الى آجلا؛ و اوراق سفيدى بر آن افزودم تا اگر مطلبى فعلا از قلم افتاده و يا در آينده بر آن دست يابم در آن بنويسم.
در نسخه خطى به جاى مفصلا مفضلا - با ضاد معجمه - آمده است، يعنى: افزاينده، كلمه مقدمة تنها در نسخه مصرى آمده ولى زايد است، در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم، نيست ماعساه شايد. يشذ: پراكنده گرديد و دور ماند.
عاجلا هم اكنون. آجلا؛ در آينده.
سخنان بسيارى از آن حضرت (عليه السلام) بوده كه به علت برخوردارى از بلاغت عالى و زيبايى فوق العاده مى بايست در يكى از بخش هاى سه گانه كتاب مندرج گردد، خصوص راجع به بخش اول و سوم. و پيش از اين دانستى كه بنا بر نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم. سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) كتاب نهج البلاغه را در حكمت (462): رب مفتون... پايان داده، و سپس 18 عنوان ديگر به آن ملحق نموده است. و از نسخه رواندى نيز دانستى كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در ابتداى خطبه 237 و 238 جملاتى افزوده است.

گفتار سيد رضى پيرامون نقل فرازهاى الحاقى
و اذا جاء شى ء من كلامه (عليه السلام)، الخارج فى اثناء حوار او جواب سئوال او غرض آخر من الأغراض فى غير الأنحاء التى ذكر تها و قررت القاعدة عليها نسبتها الى اليق الأبواب به و اشدها ملامحة لغرضه؛ و هر گاه سخنى از آن حضرت، پيش آيد در اثناء گفت و گويى و يا در مورد پاسخ به سئوالى، و يا به منظورى ديگر فرموده كه بيرون از موضوع بخش هاى ياد شده است آن را در بخشى كه با هدف و مقصود آن گفتار مناسب ترست گنجانيدم.
أثناء جمع ثنى - به كسر ثاء -: وسط و لابلا. حوار مصدر حاور مانند محاوره: گفت و گو. غرض: مقصد. أنحاء: اقسام. ملاحة، مأخوذ است. از لمح البرق هر گاه برق از دور بدرخشد.
اما گفتار آن حضرت (عليه السلام) در اثناى محاوره مانند رد آن حضرت (عليه السلام) بر اعتراض اشعث در اثناى خطبه خواندن آن بزرگوار كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) آن را در خطبه 19 آورده است.
و اما پاسخ آن حضرت (عليه السلام) از پرسش مردم، مانند پاسخ امام، از كسى كه پرسيده بود: كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و أنتم أحق به؛ (در خطبه 160) چگونه قوم شما، شما را از خلافت باز داشتند با اين كه شما به اين مقام (از ديگران) سزاوار تريد.
و اما سخن آن حضرت (عليه السلام) با اهداف ديگر، مانند گفتار آن حضرت (عليه السلام) در مورد فرار مصلقه (در خطبه 44) و در مورد بى فايده بودن بيعت مروان با دستش (در خطبه 71)، و در راهنمايى آن حضرت (عليه السلام) براى عمر به اين كه شخصا به جنگ فارسيان و هم چنين روميان نرود. (در خطبه 144)
و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) تمام اين موارد را در بخش اول آورده، زيرا آن گفتارها از قبيل خطبه ها و اوامر است. همان گونه كه توصيه هاى آن حضرت (عليه السلام) را به لشكريانش نامه (11)، و وصيت هاى آن حضرت (عليه السلام) را در مورد چگونگى رفتار در اموالش (نامه 24).
و وصيت آن حضرت (عليه السلام) را به حضرت امام حسن و امام حسين (عليه السلام)، - پس از ضربت خوردنش - نامه (47)، و وصيت آن حضرت (عليه السلام) را به فرزندش حسن (عليه السلام)، (نامه 31) و وصيت آن حضرت (عليه السلام) را به ابن عباس هنگامى كه او را جانشين خود در بصره نمود نامه (76) و وصيت آن حضرت (عليه السلام) را به ابن عباس هنگامى كه او را براى احتجاج با خوارج فرستاد (نامه 77) و مانند اين ها را در بخش دوم آورده است، زيرا آن ها از قبيل نامه ها و پيام هاست. همان گونه كه سخنان شگفت آور آن حضرت (عليه السلام) را در بخش سوم نقل كرده، زيرا آن ها از قبيل حكمت ها و آداب است. ولى با اين همه گاهى هم او - سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) - از اين قاعده قانون خارج مى شود. به طور نمونه: بيانات آن حضرت (عليه السلام) را پيرامون تر غيب اصحابش به جنگ با دشمن در بخش دوم (وصيت 11 و 14) آورده با اين كه آن ها با بخش اول مناسب ترست. چنانچه گفتار ديگرى از آن حضرت (عليه السلام) را در همين زمينه بر طبق اصل و قاعده در بخش نخست (گفتار 121) آورده است.
و از جمله اين كه گفتار آن حضرت (عليه السلام) را در رد ادعاى انصار در سقيفه در بخش اول (گفتار 65) آورده با اين كه آن با بخش سوم مناسب ترست. چنانچه گفتار ديگر آن حضرت (عليه السلام) را درباره انصار مطابق اصل در بخش سوم (حكمت 190) نقل كرده است.
و اما اين كه ادعيه آن حضرت (عليه السلام) را در هر سه بخش آورده، زيرا با هر سه تناسب دارد، اگر چه با بخش سوم سازگار ترست، زيرا موضوع اين بخش گسترده ترست، كه در بيان موضوع آن فرموده: (در اين بخش نيز سخنان كوتاه آن حضرت (عليه السلام) در تمام زمينه ها و مناسب ها نقل مى شود) بر خلاف موضوع دو بخش ديگر كه چنين عموميتى ندارد.

نقل گفتار (ابن ابى الحديد) و نقد آن
در اين جا ابن ابى الحديد گفتارى دارد كه قابل خدشه است. او پس از نقل گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) كه فرموده: (بخش نامه هاى برگزيده امير المؤمنين (عليه السلام)) مى گويد: مؤلف كتاب سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در اين بخش مطالبى آورده كه با بخش نخست مناسب ترست.
مانند گفتار آن حضرت به شريح قاضى هنگامى كه خانه خريده بود (نامه 3)، و گفتار آن حضرت به شريح بن هانى زمانى كه او را فرمانده لشكر پيشرو خود به سوى شام گرداند. (نامه56  ) (197)
مؤلف: ولى اين اعتراض وارد نيست، اما راجع به گفتار امام به شريح قاضى، سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در عنوان آن گفته: از نامه هاى آن حضرت (عليه السلام) به شريح، و با اين حال چگونه مى توان آن را در بخش نخست (خطبه ها) قرار داد، و اگر هم به صورت نامه. هر چند به صورت قرار داد خريد خانه نبود، آوردن آن در بخش سوم مناسب تر بود، زيرا در زمينه حكمت ها و مواعظ است. و اما گفتار امام (عليه السلام) به شريح بن هانى، سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در عنوان آن فرموده: و من وصيلة له وصى بها شريح بن هانى؛ از وصاياى آن حضرت به شريح بن هانى. و سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در ابتداى بخش دوم آورده: (و اين بخش شامل مى شود برگزيده هايى از عهدنامه هاى آن حضرت را به كارگزارنش و وصيئت هائى كه به نزديكان و ياران خود نموده است) و اين مورد نيز از عهدنامه هاى آن حضرت به كارگزرانش بوده و يا از وصاياى آن حضرت (عليه السلام) به اصحاب خويش. و البته مفاسد كم دقتى بسيار است.

نقل فرازهاى مختلف در زمينه موضوع واحد
و ربما جاء فى ما اختاره من ذلك فصول غير متسقة، و محاسن كلم غير منتظمة؛ بسا، در ضمن نقل سخنان برگزيده آن حضرت (عليه السلام) فصل هاى نامنظم و سخنان جالب غير مرتبى را ايراد نموده ايم. يعنى احيانا در هر كدام از سه بخش فصل هايى آورده ام كه ترتيب در آن ها رعايت نشده و گفتارهايى نقل كرده ام كه در زمينه يك موضوع و يك مقصد نيست.
لا أنى اورد النكت و اللمع، و لا اقصد التتالى و النسق؛ زيرا من نكته ها و سخنان تابناك آن حضرت (عليه السلام) را آورده، توجهى به پيوستگى و نظم ميان آن ها نداشته ام. نكت جمع نكته، و اصل در نكت اين است كه با چوب يا وسيله ديگر بر زمين بزنى چنانچه اثر آن باقى ماند.
لمع جمع لمعه و اصل در آن قطعه اى از گياه است در ميان گياهان تر كه به خشكى گرايد.
و اصل در نسق ترتيب و بر يك روش بودن است.
سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) اگر چه گاه فصل هاى نامرتب و فرازهاى نامنظمى نقل مى كند، ولى بر اين عدم پيوستگى با آوردن لفظ منها، و منها، منه، و منه توجه مى دهد به طور نمونه در عنوان (1) بخش اول گفته: منها فى ذكر الحج؛ قسمتى از اين خطبه است راجع به حج. و در عنوان (2) آورده است: و منها يعنى آل النبى؛ قسمتى از اين خطبه است درباره اهل بيت پيغمبر (عليه السلام). و در خطبه 81 و 82 لفظ و منها آورده است. و همچنين در خطبه فاتعظوا عباد الله (85)، و در خطبه اشباح (89)، و در خطبه فتبارك الله (92)، و در خطبه انظروا الى الدنيا (101)، و در خطبه الحمدلله الذى شرع الأسلام (104) و در خطبه ملاحم (138)، و در خطبه كل شى خاضع له (109)، و در خطبه أرسله داعيا الى الحق (116) و در و من كلام له فى ساعة الحرب (121) و در خطبه ملاحم بصره (102)، و در خطبه نخمده على ما أخذ و أعطى (132) و در گفتار و انقادت له الدنيا و الآخرة (133)، و در كلام له فى معنى طلحة و الزبير (135)، و در خطبه و أستعينه (149)، و در خطبه الحمدلله الدال على وجوده (150) و در خطبه و ناظر قلب البيب (152)، و در كلام فى الملاحم (154) و در خطبه أرسله على حين فتره (156)، و در خطبه امره قضاء و حكمة (158) در بعضى از آن ها يك بار و در بعضى دوبار و در بعضى سه بار يا بيشتر لفظ و منها را تكرار نموده است. و در بخش دوم در نامه 6 لفظ منه، و در 24 منها و در 27 منه، و در 45 و من هذا الكتاب، و رد 26 و منه بكار برده است.
و اما اين كه ابن ابى الحديد گفته مقصود سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) از اين گفتار اين است كه او احيانا خطبه يا نامه اى نقل مى كند و در آن فرازها و فصول مختلفى مى آورد و بر همين اساس در موارد زيادى از شرح خود مى گوييد: اين گفتار سيد رضى برگزيده از فصل هاى مختلفى است... بعيد به نظر مى رسد و نهايت چيزى كه در اين باره از او ديده ام خلطى است كه ميان گفتار امام (عليه السلام) درباره خريت ناجى و ياران او كه فرموده: ء أمنوا فقطنوا و نامه آن حضرت (عليه السلام) درباره ايشان كه فرموده: فسجهم بخروجهم مرتكب شده است، ولى اين در حقيقت خلط نيست، زيرا اين دو مانند يك گفتارند. و اما اختلافى كه احيانا بين نقل نهج البلاغه و مآخذ آن ديده مى شود ظاهرا منشأ آن، اختلاف روايات است؛ مثلا اين گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 43 و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در عنوان آن گفته: از سخنان آن حضرت (عليه السلام) پس از فرستادن جرير بن عبد الله بجلى به سوى معاويه، در مدارك آن يافتم كه امام (عليه السلام) اين گفتار را در ايام صفين فرموده است. و نيز در همين خطبه جمله انه قد كان على الناس وال فأحدث أحداثا را يافتم كه امام (عليه السلام) آن را در نامه اش به اهل مصر نوشته است، و همچنين موارد ديگرى در اثناى كتاب بر آن ها آگاه خواهى شد.
خلاصه اين كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) بيانات امام (عليه السلام) را پيرامون يك موضوع از اخبار مختلفى گرد آورده و يك جا نقل مى كند؛ مثلا گفتار امام (عليه السلام) در خطبه 123 برگرفته از شش روايت است كه همه در زمينه تشويق و ترغيب به جهاد مى باشد، و هم چنين گفتار آن حضرت در خطبه 121 پيرامون حكميت مأخوذ از سه روايت است.

امير المؤمنين (عليه السلام) يگانه فرمانرواى مطلق و زاهد بر حق
و من عجائبه (عليه السلام) التى انفرد بها، و أمن المشاركة فيها ان كلامه (عليه السلام) الوارد فى الزهد، و المواعظ، والتذكير، والزواجر، اذا تأمله المتال، و فكر فيه المتفكر، و خلع من قبله انه كلام مثله (عليه السلام) ممن عظم قدره، و نفذ امره و احاط بالرقاب ملكه لم يعترضه الشك فى انه كلام من لا حظ له فى غير الزهادة، و لا شغل له بغير العبادة؛ و از ويژگى هاى
شگفت آور آن حضرت (عليه السلام) كه به او اختصاص داشته، و كسى در اين جهت با او مشاركت ندارد اين است كه سخنان آن حضرت پيرامون زهد و پارسايى و مواعظ، و ياد آورى از رستاخيز و حساب، و باز داشتن از كردار زشت، به گونه اى است كه اگر كسى در آن ها تأمل و انديشه كند و از قلب خود بيرون نمايد كه اينها سخنان شخصى همانند او بوده كه قدر و منزلتش عظيم، فرمانش مطاع، و حكومتش گسترده بوده شك نخواهد كرد كه اينها گفتار كسى است كه هيچ بهره اى از زندگانى جز زهد و ترك ئنيا، و هيچ كارى جز عبادت پروردگار نداشته است.
ثعالى از ابو سهل حمدونى والى رى كه چند بيتى پيرامون زهد و پارسايى گفته اظهار شگفتى مى كند، پس چگونه از بيانات تكان دهنده و حيرت آور آن حضرت در اين زمينه تعجب ننمايد.
قد قبع فى كسر بيت، او انقطع فى صفح جبل، لا يسمع الا حسه، و لا يرى الا نفسه؛ همچو زاهد و پارسايى كه در كنج خانه خزيده، و يا به دامنه كوهى پناه برده جز نواى خود نشنود، جز خويشتن را نبيند.
اصل در قبع، قبع القنفذ است؛ يعنى: خارپشت در لاك خود فرو رفت. كسر - به كسر قاف - جانب و كناره خانه متصل به زمين... بيت: خيمه و خرگاه. انقطع: منقطع شد، جدا گشت.
فى سفح اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صحيح الى سفح مى باشد كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است. سفح: پايين. حس: صداى آهسته. و لا يرى الا نفسه؛ جز خود كسى را نبيند بمانند سقراط حكيم، چنانچه در كتاب اخبار الحكماء قفطى آمده: سقراط به سقراط الحب معروف بوده، زيرا در تمام مدت زندگانى اش در ميان سبوى بزرگى منزل گزيده و در هيچ خانه و اتاقى وارد نشده و خود را در ميان عبايى پيچيده جز آن لباسى براى خود تهيه نكرده است، او را پادشاه زمانش به قتل رسانيد بدان سبب كه سقراط وى را از كارهاى زشت و ناروايش باز مى داشت. پادشاه به او گفت: تو برده من هستى. سقراط به او گفت: ولى تو برده برده من مى باشى. پادشاه گفت: چگونه؟ گفت: زيرا من مالك شهوت خويشم و تو مملوك شهوتت، پس تو برده من هستى. (198)
و لا يكاد يوقن بأنه كلام من ينغمس فى الحرب مصلتا سيفه فيقط الرقاب و يجدل الأبطال؛ و هيچ گاه باور نمى كند كه اينها سخنان كسى است كه در ميدان نبرد شمشير كشيده گردن ها را مى زند، و شجاعان را به خاك مى افكند.
ينغمس غوطه ور مى شود. مصلتا: شمشير از غلاف بيرون كشيده. يقط: به پهنا مى برد، مأخوذ از قط القلم: قلم را به پهنا بريد، و گويند: فط البيطار الحافر: سم چارپا را تراشيد و صاف كرد. يجدل: بر زمين مى زند. أبطال جميع بطل: شجاع.

امير المؤمنين (عليه السلام) در صحنه كارزار
در وقعه صفين نصر بن مزاحم آمده: هنگامى كه امير المؤمنين (عليه السلام) در جنگ صفين معاويه را به مبارزه طلبيد و او امتناع ورزيد، عروه دمشقى بميدان آمده به آن حضرت (عليه السلام)، عرضه داشت: اگر معاويه از جنگ با تو سر بر تافته، با من بيا. اصحاب آن حضرت (عليه السلام) به امام (عليه السلام) گفتند: رها كن اين كلب را كه براى شما خطرناك نيست. امام (عليه السلام) فرمود: بخدا سوگند: امروز معاويه نسبت به من خشمگين تر از اين مرد نيست، مرا با او واگذاريد، و سپس به او حمله كرد و به او شمشيرى زد كه بدنش دو نصف شد نصفى از راست و نصفى از چپ بر زمين افتاد و هر دو لشكر از هول ضربت آن حضرت (عليه السلام) به اضطراب افتادند. و آن گاه امام (عليه السلام) به او خطاب كرد:
اى عروه! برو و قومت را خبر ده: هان سوگند به خدايى كه محمد را به حق برانگيزانيد به راستى تو آتش دوزخ را به چشم ديدى و از پشيمان كاران گرديدى (199).
و يعود به ينطف دما و يقطر مهجا؛ و با شمشير خود بازگشته در حالى كه خون از آن مى چكيد، و جان ها را از تن بيرون نموده.
يعود به باز مى گردد با شمشير خود. ينطف: روان است. مهج جمع مهجه خون قلب است. و اين كه آن حضرت (عليه السلام) داراى چنين ويژگى بوده از و اضحات است.
به طورى كه او را قتال العرب (كشنده عرب) ناميده اند. و خودش مى فرمود: والله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها. ولو أمكنت الفرص من رقابها لسارعت اليها (200)؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب صف اندر صف در برابر من بايستند به آنان پشت نكنم. و اگر فرصتى دست دهد به كشتن آنان بشتابم.
و مى فرمود: به مصاف هيچ كس نرفتم جز اين كه او مرا در قتل خويش يارى نمود (201)، يعنى از مهابت آن حضرت (عليه السلام) دلش از جا كنده شده و رشته حياتش پاره گرديد. در تاريخ طبرى از ابو لبيد نقل كرده كه گويد: على در روز جمل دو هزار و پانصد نفر از ما كشت و آفتاب در اين جا بود (يعنى در قسمتى از روز.)
و از ابن ابى يعقوب نقل كرده كه گويد: على بن ابى طالب (عليه السلام)؛ روز جمل دو هزار و پانصد تن را كشت - يعنى از قبائل -. يكهزار و سيصد و پنجاه تن از ازد، هشتصد تن از بنى ضبه، سيصد و پنجاه تن از ساير مردم. (202)
در وقعه صفين نصر بن مزاحم از جابر بن عمير انصارى نقل كرده كه گويد: سوگند به خدايى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را به پيامبرى برگزيد هيچ گاه نشنيديم از آن زمان كه خدا آسمان ها و زمين را آفريده كه رئيس قومى در يك روز با دست خويش بمانند على بكشد، به راستى او بنا به گزارش شمارش گران زياده بر پانصد تن از نامداران عرب را به قتل رساند، و با شمشير خميده مى آمد و مى گفت: به درگاه خدا و شما مردم معذرت مى خواهم از اين شمشير كج. تصميم داشتم آن را صاف و صيقلى كنم ولى اين فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرموده: لا سيف الا ذوالفقار، و لا فتى الا على مرا از اين كار باز داشت، و من با شمشير از او حمايت و دفاع مى كنم. جابر مى گويد: پس ما شمشير را از او مى گرفتيم و آن را راست مى كرديم و سپس شمشير را از ما مى گرفت و به عرض صف دشمن يورش مى برد. به خدا سوگند هيچ شجاعى و شير مردى در برخورد با دشمنش از او سخت تر و بى باك تر نبود. (203)

امير المؤمنين (عليه السلام) زاهدترين زاهدان
و هو مع تلك الحال زاهد ژ؛ و او با آن حال پارساترين پارسايان بود. او با آن حالت جنگ آورى و كشتن شجاعان زاهدترين زاهدان بود.
او كسى بود كه دنيا را سه طلاقه كرد. و به دنيا خطاب مى نمود: غرى غيرى؛ (204) غير مرا مغرور كن. و مى فرمود: ما لعنى و لنعيم يفنى، و لذة لا تبقى (205) ؛ على را چه كار با خوشى و نعمتى كه فانى مى شود، و لذتى كه پايدار نمى ماند. و مى فرمود: دنياكم هذه ازهد عندى من عفطة عنز (206) ؛ اين دنياى شما در نگاه من از آب بينى بزى هم بى ارزش تر است. و چنان بود كه بر روى خاك مى خوابيد تا اين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او كينه ابو تراب داد و اين كينه، محبوب ترين كينه ها نزد آن حضرت (عليه السلام) بود. و تضاد روحيه جنگ آورى و زهد بسيار روشن است.

سخنان حيرت انگيز آن حضرت (عليه السلام) راجع به مردگان
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): سلكوا فى بطون البرزخ سبيلا... آورده: من بسى در شگفتم از مردى كه درباره جنگ و حماسه چنان سخن مى گويد كه مناسب خوى شلنگان و شيران و امثال آن هاست و سپس در همان حال اگر بخواهد موعظه كند چنان تكلم مى نمايد كه مناسب طبع راهبان ژنده پوشى است كه هرگز گوشت نخورده و خونى بر زمين نريخته اند، گاه در صورت بسطام بن قيس شيبانى و عتبة بن حرث يربوعى و عمر بن طفيل عامرى نمايان مى شود، و گاه در قيافة سقراط حكيم يونانى و يو حنا معمدان اسرائيلى، و مسيح بن مريم الهى!، و من به همه مقدساتى كه تمام امت ها بدان ها سوگند خورند قسم ياد مى كنم كه مدت پنجاه سال است اين خطبه را بيش از هزار بار خوانده ام. و هيچ دفعه اى نبوده جز اين كه در وجودم ترس و خوف و بيدارى پديد آورده، و در قلبم طپش و در اعضاء و جوارحم لرزش ايجاد نموده، و هيچ گاه در آن تأمل نكرده ام جز اين كه مردگان از خانواده و بستگان و دوستانم را به خاطر آورده ام و چنين پنداشته ام كه من همان كسى هستم كه آن حضرت (عليه السلام) حال او را وصف كرده است. (207)
و بدل الابدال؛ و برگزيدگان است. يعنى: ولى اولياء و سرو مردان خداست.

اصطلاح ابدال
در لسان العرب آمده: ابدال گروهى از صالحان و نقباء هستند كه خداوند به خاطر آنان زمين را برقرارمى دارد، چهل تن از آنان در شام و سى تن در ساير شهرها، هر گاه يكى از آنان بميرد خدا فرد ديگرى را به جاى او مى گمارد، و به همين جهت آنان را ابدال (جانشين يكديگر) نامند. مفرد آن بدل و بدل است. ابى دريد گفته: مفرد آن بديل است. و ابن شميل به اسنادش از على - كرم الله وجهه - روايت كرده كه ابدال در شام، و نجباء در مصر، و عصائب در عراق اند. (208) ابن شميل گفته: ابدال نيكان و صالحان اند كه به جاى صالحان نشينند، و عصائب يك يا چند گروه به هم پيوسته اند كه بين آنان جنگ باشد - تا اين كه گويد: - ابن سكيت گفته: ابدال جمع بدل و بدل است. و جمع بديل بدلى آيد. (209)
مؤلف: به احتمال قوى اصل در اصطلاح ابدال صوفيه باشند كه آن را براى بزرگان و اقطاب خود وضع كرده اند. و در سلسله سند حديث ياد شده چند تن از امويان است، وگرنه اهل شام فرمانبردارترين مردم براى مخلوق و عاصى تر ينشان براى خالق اند. و زمين از آغاز خلقت بنى آدم هيچ گاه خالى از حجت نبوده كه يا پيامبر است و يا امام.
در هر حال، بنا به گفته ابن دريد كه گفته: بديل، ابدال اين گفتار سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) كه فرموده: بدل الا بدال غير صحيح است. ولى حق آن است كه قول ابن دريد خطاست، و صواب گفته ابن سكيت است از اين كه مفرد ابدال بدل و بدل مى باشد.
و هذه من فضائله العجيبة، و خصائصه اللطيفة التى جمع بها بين الأضداد؛ و اين از فضائل شگفت آور و خصائص لطيف و ظرايف آن حضرت (عليه السلام) است كه ميان صفات متضاد جمع نموده است. صفاتى كه اجتماع آن ها در هر انسان ديگر از محلات است.

صفات متضاد در وجود آن حضرت (عليه السلام)
آرى، اين ويژگى براى آن حضرت (عليه السلام) بيان داشته مطلبى است كه نخست قرآن كريم آن را درباره آن بزرگوار اثبات نموده كه مى فرمايد: أشداء على الكفار رحماء بينهم (210)؛ بر كافران بسيار سخت دل و با يكديگر بسيار مهربان اند.
و سپس خود آن حضرت (عليه السلام) از آن ياد كرده در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته - پس از اشاره به اين نكته كه منحصر بودن خوراكش در دو قرص نان منافاتى با قوت و نيروى عظيم جسمانى او كه قادر است با تمام مردم برابرى كند ندارد - مى فرمايد: و كانى بقائلكم يقول اذا كان هذا قوت ابن أبى طالب فقد قعد به الضعف عن قتال الأقران و منازلة الشجعان... (211) ؛ گويا مى بينم كه گوينده اى از شما مى گويد: اگر اين خوراك پسر ابو طالب است پس ضعف و ناتوانى او را از نبرد با حريفان و برابرى با دليران باز مى دارد.
آرى، آن حضرت در علم و عبادت نيز در بالاترين مرتبه و عالى ترين درجه قرار داشته، با اين كه اين دو فضيلت در غير او متقابل و غير قابل اجتماع اند، و به همين جهت در روايات آمده: عالم چنين و چنان است. و عابد چنين و چنان. خلاصه اين كه وجود آن بزرگوار (عليه السلام) با آن جامعيت از آيات قدرت الهى است.

ليس  على الله iiبمستنكر        أن يجمع العالم فى واحد

(212)
و الف بين الأشتات؛ و ميان خصلت هاى متفرق پيوند داده است. يعنى خصلت هايى كه در ديگران پراكنده و غير قابل جمع اند.
ابن سينا مى گويد: هيچ شجاعى فيلسوف نبوده جز على بن ابى طالب (عليه السلام).
ثعالبى به متنبى گفته: تو سروده اى:
يرى  الجناء  أن العجز iiحزم        و   تلك  خديعة  الطبع  iiالئيم
و كل شجاعة فى المرء تغنى        و لا مثل الشجاعة فى iiالحكيم

افراد ترسو مى پندارند عجز و ناتوانى حزم و احتياط است. ولى اين از فريب كار يخوى فرومايگان است. هر شجاعتى در وجود مرد موجب بى نيازى او است. و هيچ چيز بمانند شجاعت در انسان حكيم نمى باشد.
ولى كى و كجا كه شجاع حكيم باشد؟! (يعنى آن دو قابل جمع نيستند) متنبى گفت: اين على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - است كه هم شجاع بوده و هم حكيم. (213)
در فواتح ميبدى آمده: به شافعى گفتند: درباره على بن ابى طالب چه مى گويى؟ گفت: چه گويم درباره مردى كه سه چيز همراه با سه چيز در او جمع شده كه براى هيچ كس اين گونه پديد نيامده است. سخاوت با فقر، شجاعت با رأى و تدبير و علم با عمل، و اين شعر بخواند:
انى   عبد   iiلفتى        أنزل فيه هل أتى
الى   متى  iiأكتمه        أكتمه   الى  iiمتى

من غلام آن جوانمردى هستم كه سوره هل اتى در شأن او نازل گشته، تا كى او را كتمان كنم. كتمان تا چه وقت؟!
آن حضرت (عليه السلام) ميان شجاعت و بخشندگى نيز جمع كرده است.

نقل و نقد گفتار ابن ابى الحديد پيرامون عدم اجتماع شجاعت و سخاوت
ابن ابى الحديد مى گويد: ما هيچ گاه شجاع بخشنده نديده ايم. عبد الله بن زبير شجاع بوده اما بخيل ترين مردم بوده است. پدر او زبير نيز شجاع بوده ولى بسيار بخيل، كه عمر به او گفت: اگر تو خليفه شوى مردم در بطحا به خاطر يك صاع و يك مد گندم بر سرو كله هم مى زنند. على (عليه السلام) مى خواست عبد الله بن جعفر را به علت اسراف و ريخت و پاش هايش تحجير و محدود كند. عبد الله چاره اى انديشيد و زبير را در مال خود شريك نمود پس على (عليه السلام) فرمود: او به پناه گاهى پناه برده است. (214)
مؤلف: اين گفته ابن ابى الحديد كاملا بى اساس است. و چگونه شجاع بخشنده وجود نداشته باشد با اين كه شعرا بسيارى ممدوحين خود را به داشتن اى خصوصيت ستوده اند. شاعرى گفت:

كفاك   كف  ما  تليق  در  iiهما        جودا و أخرى يعط بالسيف دما

دو دست تو، يكى مال مى بخشد، و ديگرى با شمشير خون عطا مى كند.
و ديگرى گفته:
سماؤك تمطر الذهبا        و حربك يلتظى لهبا
وأى  كتيبة  لا  قتك        لم  تستحسن  iiالهربا

آسمان تو زر مى بارد، و از حماسه تو آتش زبانه مى كشد كدام قهرمان با تو روبرو شده كه فرار را برقرار اختيار نكند.
بعضى از شعرا نيز به داشتن اين ويژگى به خود باليده است، حسان گفته است:
لنا الجفنات الغر يلمعن بالضحى        و  اسيافنا  يقطرن  من نجدة iiدما

مائيم صاحبان كاسه هاى بزرگ كه به هنگام چاشت مى درخشند، و شمشيرهاى ما جارى مى سازند از روى غلبه و قوت خون دشمنان را.
گويند: وقتى نابغه اين شعر حسان را شنيد گفت: كاسه ها و شمشير هايت بشكند.
آرى، چگونه قهرمان سخاوتمندى يافت نشود حال آن كه ابو دلف عجلى در نهايت درجه بخشيدگى و دلاورى بوده است. اما بخشندگى او چنان بوده كه هرگاه اموال به نزد او مى رسيد آن ها را بر روى پوست ها مى گسترانيد و شاعران را به غارت آن ها دستور مى داد، پس هر كدام به قدر توانش از آن ها بر مى داشت.
و درباره او گفته اند:
انما   الدنيا   iiأبودلف        بين باديه و محتضره
فاذا    ولى   iiأبودلف        ولت  الدنيا على أثره

دنيا (ابودلف) است در ميان شهر و روستايش و هر گاه او برود دنيا به دنبالش مى رود.
آورده اند: مأمون بر ابودلف و كسى كه او را با اين دو شعر ستوده خشمناك شده به اين پندار كه پس از اين شعر ديگر مدح و ستايشى براى او باقى نمانده است.
و اما شجاعت ابودلف چنان بود كه در يكى از سفرها با كاروانى به مكه مى رفت، وقتى از كوفه گذشتند عده زيادى از اعراب راهزن راه بر ايشان بسته و قصد غارت آنان را داشتند، ولى وقتى شنيدند ابودلف در ميان كاروان است بدون جنگ و خونريزى گريختند. و او چنان بود كه به شجاعتش مثل مى زدند.
در حضور مبرد از شانس و اقبال سخن به ميان آمد، او گفت: شاعرى اين شعر را سرود:
أم  حسبت سواد الليل iiشجعنى        أو أن قلبى فى جنبى أبى دلف

آيا پنداشته اى سياهى شب مرا دلير نموده يا اين كه قلب من در سينه ابودلف است.
و آن سراينده قصد ستايش ابودلف را نداشت، اتفاقا اين شعرش به گوش ابودلف رسيد، پس چهار هزار درهم براى هديه فرستاد بدون اين كه آن شخص انتظار داشته باشد.
حاتم طائى نيز در عصر جاهليت و معن بن زائده شيبانى در اسلام هم شجاع بوده اند و هم سخاوتمند جز اين كه سخاوت آنان مشهورتر از شجاعتشان بوده و شجاعت ايشان را تحت الشعاع قرار داده است.
ابن قتيبه در شعر آورده: حاتم طائى چنان بوده كه هرگاه مى جنگيد پيروز مى شد. و آن گاه كه غنيمتى به دست مى آورد آن را به غارت مى داد.
در مصباح كفعمى در خطبه جناس قلب او آمده: أين من فاق قسا فى فصاحته و حصافته، و ساق حاتما فى سماحته و حماسته؛ كيست آن كه بتواند بر قس در فصاحت و حصافت درايت او برترى نمايد. و با حاتم در جوانمردى و جنگ آوريش مسابقه دهد. (215)
جود و بخشش معن بن زائد هم بى نيازى از بيان است. حتى اين كه شاعر در مرثيه او خطاب به قبرش گفته:
أيا  قبر  معن كيف واريت iiجوده        و قد كان منه البر و البحر مترعا

اى قبر (معن) چگونه پنهان كردى بخشش (معن) را حالى كه بيابان و دريا مملو از بخشش او بود.
در شجاعت او همين بس كه منصور را از چنگ لشكريان ابو مسلم نجات داد، هنگامى كه منصور ابو مسلم را گشت و در محاصره لشكريان او قرار گرفت، و آنان درباره ابو مسلم اعتقاد خدايى داشته و منصور مشرف به هلاكت بود. (216)
يزيد بن مهلب نيز در شجاعت و سخاوت چنان بود كه به او مثل مى زدند. كعب اشقرى درباره او گفته:
يداك  احدا  اهما تسقى iiالعدوبها        سما و أخرى نراها لم يزل ديما

دستان تو چنان است كه با يكى جام زهر آلود به دشمن مى نوشانى. و ديگرى را مى بينم كه پيوسته در حال بخشش است.
داستان هاى جود و بخشش او در كتاب هاى تاريخ مسطور است يك بار بالاى منبر مضطرب شده به منبر لگدى زد و گفت: فتى حروب لا فتى منابر؛ من مرد جنگم نه مرد منبر و خطابه.
يزيد بن مزيد شيبانى از فرماندهان هارون الرشيد نيز جامع بين شجاعت و سخاوت بوده است. سلم خاسر درباره او گفته است:
ان    لله    فى   البرية   iiسيفين        يزيدا    و    خالد    بن   iiالوليد
ذلك سيف الذى فى سالف الدهر        و   هذا   سيف   الأمام  iiالرشيد
ما   مقامى   على  الندى  و  iiقد        فاضت  بحور الندى بكفى iiيزيد

خدا در ميان مردم دو شمشير دارد: يزيد و خالد بن وليد، آن يكى شمشيرى بود در زمان هاى گذشته، و اين يكى (يزيد) شمشير هارون الرشيد است. چرا بر عطاى (اندك) صبر كنم، حال آن كه درياهاى بخشش از دستان يزيد سرازير است.
و هنگامى كه شاعرى در يمن بر او وارد شده در ستايش او گفت:
يوماه  يوم  للمواهب  و iiالندى        خضل و يوم دم و خطف منية
و  لقد  أتيتك  واثقا  بك iiعالما        أن  لست  تسمع  مدحة iiبنسية

او را دو روز است، روز خوشى كه در آن بخشش و عطاست، و روز خون و مرگبار، به نزد تو آمدم با اعتماد بر تو و يقين به اين كه هرگز مديحه سرايى را به نسيه گوش نمى كنى.
(يزيد) به او گفت: راست گفتى، من چنان نيستم كه مدح را نسيه بشنوم، هزار دينار به او بدهيد.؛ رذيل طبرى آمده: عبيدالله بن عباس بزرگ مردى شجاع و سخاوتمند بود هر روز جزورى (شتر كشتنى) نحر مى كرد... . (217)
بنى هاشم به طور عموم هم شجاع بوده اند و هم كريم و بخشنده.
وانگهى، اگر شخص شجاع بخشنده نيست ولى از كجا كه حتما بخيل باشد، چنانچه گفتار ابن ابى الحديد بر آن دلالت دارد، و چه ملازمه اى بين آن دو هست؛ مثلا خالد بن وليد، مالك اشتر، هاشم مرقال و گروه بى شمار ديگرى شجاع بوده اند و كسى آنان را به بخيل بودن معرفى نكرده است.
و اما افرادى را كه به عنوان نمونه شجاعت و بخل از آن ها ياد كرده مانند زبير و عبد الله بن زبير و همچنين طلحه و عبد الملك كه در ادامه گفتارش از آنان نام برده بخل و شجاعت آنان اتفاقى بوده است.
صرف نظر از اين كه دارى شجاعت فوق العاده اى نبوده اند، خصوص طلحه و عبد الملك بلكه عبد الملك اساسا جنگ و مبارزه اى از او ديده نشده است. بله، او مردى سنگدل بوده كه نقل شده پسر عموى خود (اشدق) را دست بسته به قتل رسانده است. (218)
و چگونه ميان شجاعت و سخاوت منافات باشد حال آن كه هيچ انسانى به كمال نرسد جز با داشتن اين دو مزيت. بخترى درباره ابو عيسى بن صاعد گفته است:
نصيبك    فى    الأكرومتين    iiفانما        يسود الفتى من حيث يسخو و يشجع

تو از هر دو مزيت نصيب دارى، چرا كه جوانمرد تنها با داشتن جود و شجاعت به بزرگى مى رسد.
هم چنان كه مطلبى را كه درباره زبير گفته از اين كه امير المؤمنين (عليه السلام) قصد داشت عبد الله بن جعفر را از تصرف در اموالش محجور گرداند و او به منظور رهايى از اين تصميم امام (عليه السلام) زبير را در مال خود شريك نمود، در هيچ كتابى نيافته ام، تنها خطيب در شرح حال ابو يوسف آورده: عبد الله بن جعفر نزد زبير آمد و گفت: فلان كالا و فلان كالا را خريده ام، و عمويم مى خواهد پيش عثمان رود - و داستان حجر را نقل كرده - پس عثمان گفت: چگونه مى توانستم كسى را در معامله اى كه زبير با او در آن شريك است محجور گردانم.
احمد بن حنبل مى گويد: اين داستان را جز از حديث ابو يوسف نشنيده ام. (219)
خلاصه اين كه مطلبى را كه ابن ابى الحديد ادعاء كرده از تضاد بين شجاعت و سخاوت صحت و واقعيت ندارد. بله، بعضى از شعرا با تخيلات شاعرانه خود آن را از مقوله تضاد دانسته اند با اين پندار كه با سخاوت ممدوح او گروهى از اطرافيان وى از نعمت حيات برخوردار شده و با شجاعتش عده اى به هلاكت مى رسند، و چنين سروده است.
يحيى الأنام فى الجدب ان قحطوا        جودا و يشقى به يوم الوغى iiالهام
حالان  ضدان  مجموعان فيه iiفما        ينفك    بينهما   بؤس   و   iiانعام
كالمزن  يجتمع  الضدان  فيه معا        ماء  و  نار  و  ارهام  و iiاضرام

مردم در خشك سالى به بركت سخاوت او زنده مى شوند. و در روز جنگ با دست او سرها از تن جدا مى گردد، دو خصلت متضاد در وجود او گرد آمده كه هرگز احوال مختلف سختى و خوشى آن دو را از هم جدا نكند، بمانند ابر سفيد باران دار كه در آن اجتماع ضدين تحقق يافته، آب و آتش، بارندگى و برق زدن.
و البته شعرا از اين گونه تخيلات شعرى فراوان دارند، كه با تخيل ميان اشياء ايجاد تضاد مى نمايند. شاعرى گفته:
و من عجب أن الصوارم فى الوغى        تحيض  بأيدى  القوم  و  هى iiذكور
و   أعجب  من  ذا  أتها  فى  iiأكفهم        تؤجج    نارا    و    الأكف   iiبحور

عجب آور اين كه شمشيرها با اين كه مذكراند در صحنه كار زار در دستان قوم حائض مى شوند، و عجب تر اين كه از شمشيرهايى كه در دستان ايشان است آتش زبانه مى كشد، دستانى كه درياست.
و كثيرا ما اذكر الاخوان بها و استخرج عجبهم منها و هى موضع للعبرة بها و الفكرة فيها؛ بسيارى اوقات اين نكته را با برادران مذاكره نموده شگفتى ايشان را از اين ويژگى مى ديدم و البته اين خصوصيتى است شايان عبرت گرفتن و انديشيدن.
در نسخه مصرى اذكر آمده، و صحيح اذاكر مى باشد چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده است. بها: به اين فضيلت شگفت انگيز. عجبهم يعنى اعجاب فطرى ايشان كه از مشاهده مانند چنين ويژگى برانگيخته مى شود. و هى موضع للعبرة... يعنى اين فضيلت جاى عبرت گرفتن و فكرت دارد. و دريافت اين كه آن بزرگوار (عليه السلام) يك بشر عادى و معمولى نبوده، بلكه اجتماع صفات متضاد در وجود آن حضرت (عليه السلام) از نشانه هاى قدرت الهى و گواه بر امامت اوست.

علت وجود نسخه بدل و تكرار در نهج البلاغه
و ربما فى اثناء هذا الاختيار اللفط المردد و المعنى المكرر و العذر فى ذلك ان روايات كلامه (عليه السلام) تختلف اختلافا شديدا؛ بسا در اثناى اين كتاب لفظ مردد (نسخه بدل) و يا معناى مكرر آمده، سرش اين است كه سخنان آن حضرت (عليه السلام) در روايات داراى يا بيشتر نقل شده و هم چنين معناى مكررى و لو با لفظ ديگرى، و عذر ما در اين ترديد و تكرار اين است كه روايات بمانند نقل ديگر مطالب داراى اختلاف است و با تعبيرهاى متنوع رسيده است.
فربما اتفق المختار فى رواية فنقل على وجهه، ثم وجد بعد ذلك فى رواية اخرى موضاعا غير وضعه الاول؛ گاه سخنى را در روايتى طورى مى ديدم و آن را همان گونه نقل مى كردم و سپس در روايت ديگرى به گونه اى ديگر مى يافتم. اتفق: رخ مى داد.
على وجهه يعنى به مان گونه كه در آن روايت بود. غير وضع الاول: به غير كيفيت اول.
اما بزيادة مختارة او بلفظ احسن عبارة فتقتضى الحال ان يعاد، استظهارا للاختيار و غيرة على عقائل الكلام؛ يا اين كه داراى زيادى جالبى بود، يا خوش عبارت تر بود و حال اقتضاى تكرار آن را مى كرد و انگيزه ما در اين تكرار تكميل كتاب و اهتمام بر حفظ سخنان برگزيده آن حضرت (عليه السلام) بود.
مختارة شايسته انتخاب. أو بلفظ اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صواب أولفظ مى باشد كه در نسخه ابن ابى الحديد، و ابن ميثم، و خطى آمده است عطف بر زيادة. أحسن عبارة يعنى خوش عبارت تر از نقل اول فتقتضى الحال أن يعاد: مناسب بود تكرار شود، چرا كه از موضوع كتاب بود. استظهارا يعنى به جهت كامل نمودن، (مفعول له) است. براى يعاد. للاختيار يعنى برگزيدن انتخاب سخنان آن حضرت (عليه السلام) غيرة (به فتح غين) مأخوذ از غار الرجل على أهله رشك برد مرد بر زن خود. و غيرة (به كسر) جوهرى گفته: به معناى ميره خوار و بار است گويند: غار اهله: خوار و بار آورد جهت خانواده اش. (220) و زمخشرى گفته: به معناى ديه است، و جمع آن غير آيد، شاعر گفته:

لنجد    عن   بأيدينا   أنوفكم        بنى أميمة ان لم تقبلوا الغيرا

(221)

اى (بنى اميمه) اگر ديه هاى ما را نپذيريد بينى هاى شما را با دستان خود مى بريم (شما را مثله مى كنيم).
عقائل الكلام يعنى سخنان گران بهاى آن حضرت (عليه السلام)، از اين كه ناگفته بماند.