آثار قلمى سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه)
اما به جز كتاب خصائص كه خودش به آن اشاره كرده و به جز كتاب نهج البلاغه مؤلفات گران سنگ ديگرى از خود به يادگار گذاشته است. از جمله كتاب حقائق التنزيل كه استاد او ابن جنى و احمد بن عمر بن روح درباره آن گفته اند تأليف كتابى مانند آن محال است و كتاب مجاز القرآن و مجازات آثار النبويه كه از كتاب اول حقائق التنزيل يك مجلد و دوتاى اخير به طور كامل به ما رسيده اند و از اين آثار ارزشمندش توانمندى و اقتدار ادبى او آشكار مى گردد؛ همان گونه كه بيانات وى در نهج البلاغه نيز گوياى اين واقعيت است.
و از جمله آثار قلمى او كتاب تعليق خلاف الفقهاء است و تعليقه اى بر ايضاح ابو على فارسى و كتاب الجيد من شعر ابن الحجاج و كتاب مختار شعر أبى اسحاق الصابى و كتابى مشتمل بر مكاتبات او با صابى ولى اين كتاب به ما نرسيده و ديوان شعر او كه به ما رسيده و از اين اثر صدق اين گفتار كه درباره او گفته اند: رضى برترين شاعران طالبى بلكه برترين شاعران تمام قريش است آشكار مى گردد كه گفته اند: در ميان قريش هيچ شاعرى به زيبايى و فراوانى رضعى شعر نسروده است (84) - رضوان الله عليه -.
يشتمل على محاسن أخبارهم و جواهر كلامهم؛ آن كتاب خصائص مشتمل بود بر اخبار جالب درباره ائمه (عليه السلام) و سخنان گهربار ايشان. يعنى موضوع كتاب نقل آن گونه اخبار و آثار بود.
حدانى عليه غرض ذكرته فى صدر الكتاب و جعلته امام الكلام؛ در آغاز آن كتاب خصائص انگيزه خودم را از نگارش آن خاطر نشان ساختم.
حدانى مرا برانگيزانيد. عليه: بر تأليف آن كتاب. غرض: هدف و مقصود، و اصل در معناى غرض هدف تير اندازى است. أمام الكلام: پيش گفتار، مقدمه كتاب.
و اما غرض و انگيزه اى كه در آن كتاب آورده دفاعى است كه از خود نموده در برابر مخالفينش كه او را به واقفى بودمتهم مى ساختند و اينك نص گفتار او در آن كتاب:
از من خواستى براى تو كتابى بنگارم مشتمل بر خصائص اخبار امامان داوزده گانه: به ترتيب دوران حيات و طبقات تدريجى ايشان - تا اين كه گويد - ولى عوائق ايام حوادث روزگار اجابت اين تقاضا را پيوسته به تعويق مى انداخت تا اين كه اتفاقى برايم رخ داد كه غيرتم را برانگيخت و تصميم مرا جدى نمود و در من ايجاد نشاط و انگيزه كرد و آتش درونم را شعله ور ساخت. ماجرا از اين قرار بود كه يكى از رؤسا و بزرگان كه همواره در صدد عيب جويى و تنقيص و بدنام كردن من پوشيدن مناقبم و بزرگ جلوه دادن نقاط ضعفم - اگر وجود داشت - بود، مرا ديد در حالى كه.در شب عرفه به منظور به جا آمردن اعمال عرفه عازم رفتن به مشهد مولايمان امام موسى بن جعفر و امام جواد (عليه السلام) در كاظمين بودم او از من پرسيد قصد كجا دارى؟ مقصدم را گفتم. پس با لحنى طعن آميز گفت: چه عجب؟ با اين كه اكثريت قريب به اتفاق خاندان موسوى واقفى هستند؟! با اين كه او مى دانست كه من شيعه دوازده امامى هستم و از صميم قلب به آن اعتقاد دارم ولى منظورش سرزنش نمودن من و انگ زدن در ديانت من بود در همان جا پاسخ مناسبى به مقتضاى حال و مقام به او دادم، ولى در بازگشت از سفر تصميم جدى به نگارش اين كتاب گرفتم تا مذهبم را به خوبى آشكار سازم و از باورها و معتقدات درونى امير المومنين پرده بردارم و به دشمنانم كه در مقام عيب جويى و بدگويى از من مى باشند پاسخ كوبنده اى داده باشم. (85)
و فرغت من الخصائص التى تخص أمير المومنين علينا (عليه السلام)؛ در آن كتاب خصائص بخش مربوط به خصائص امير المومنين على (عليه السلام)؛ را به پايان رساندم.

پيرامون فضائل امير المومنين (عليه السلام)
در فواتح ميبدى آمده: حضرت ابوطالب فرزندش را على ناميد و گفت:

سميته  بعلى  كى  يدوم  iiله        عز العلو و خير العز أدومه

(86)
او را على ناميدم تا عزت عاليش جاودان باشد كه برترين عزت بادوام ترين آن است.
و نيز آورده؛ ابو حمراء از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)نقل كرده كه فرمود: در شب معراج بر ساق عرش نوشته ديدم: لا اله الا الله، محمد رسول الله أيدته بعلى (87)؛ به جز خداى يكتا خدايى نيست محمد پيامبر خداست او را به وسيله على تأييد و تقويت نمودم. و گفته است:
اسم على العرش مكتوب كما نقلوا        من  يستطيع  له  محوا  و  iiترقينا

(88)
نامى كه بر ساق عرش مكتوب است - آن گونه كه در روايات آمده - چه كسى مى تواند آن را محو و پاك كند.
ميبدى به فارسى گفته:
از  مهر  على  كسى  كه يابد iiعرفان        نامش همه دم نقش كند بر دل و جان
اين  نكته طرف بين كه ارباب iiكمال        يابند      زبينات     نامش     iiايمان

(89)
و عاقت عن اتمام بقية المتاب محاجزات الزمان و مماطلات الأيام؛ ولى گرفتارى هاى زمان و معوقات دوران مرا از تمام بقيه كتاب بازداشت.
عاقت: بازداشت. بقية الكتاب يعنى پيرامون خصائص سائر امامان معصوم (عليه السلام).
محاجزات: موانع. مماطلات: مسامحه كارى ها.
اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صحيح آن گونه است كه در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خطى آمده: محاجزات الأيام و مماطلات الزمان.
و منت قد بوبت ما خرج من ذلك أبوابا و فصلته فصولا، فجاء فى آخرها فصل يتضمن محاسن ما نقل عنه (عليه السلام) من الكلام القصير فى الحكم و الأمثال و الأدب دون الخطب الطويلة و الكتب المبسوطة؛ من براى آن كتاب خصائص فصل ها و باب هايى تنظيم كردم و در پايان فصلى بود مشتمل بر سخنان كوتاه و جالب آن حضرت (عليه السلام) در زمينه حكمت ها، مثل ها و آداب، نه خطبه هاى طولانى و نامه هاى مفصل و مبسوط آن حضرت (عليه السلام).
من ذلك يعنى از آن چه كه در زمينه خصائص امير المومنين (عليه السلام) بود. فى آخرها: در پايان فصل ها. فى الحكم اين گونه در نسخه ها آمده. آن چه را كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در فصل پايانى كتاب خصائص آورده همان است كه در نهج البلاغه فصل سوم قرار داده است.
دون الخطب الطويله و الكتب المبسوطه؛ نه خطبه هاى طولانى و نامه هاى مبسوط.
خطبه هاى طولانى موضوع بخش اول نهج البلاغه و نامه هاى مبسوط موضوع بخش دوم قرار گرفته است.
فاستحسن جماعة من الاصدقاء و الاخوان ما اشتمل عليه الفصل المقدم ذكره، معجبين ببدائعه، و متعجبين من نواصعه؛ بعضى از دوستان و براردان محتواى فصل ياد شده را جالب دانسته نوآورى هايش را اعجاب آميز و حقايق نورانى اش را تعجب برانگيز يافتند.
كلمه اخوان تنها در نسخه مصرى آمده ولى زائد است زيرا در ساير نسخه ها نيست. الفصل المقدم ذكره يعنى فصل پايانى كتاب خصائص كه مشتمل بر سخنان كوتاه آن حضرت (عليه السلام) پيرامون مواعظ و حكم و امثال و ادب بود. معجبين ببدايعه و متعجبين؛ فرق بين اعجاب و تعجب اين است كه اعجاب نسبت به چيزى قابل تحسين دانستن و نيكو شمردن آن است، و تعجب از چيزى غريب شمردن و دور از واقعيت دانستن آن است، و تعجب از چيزى غريب شمردن و دور از واقعيت دانستن آن است. خواه از جهت حسن باشد يا قبح، و اسم مصدر از اعجاب عجب - به ضم عين و سكون جيم - است و دوم عجب به فتح عين و جيم. شاعر گفته است:
و آل ما كان من عجب الى عجب (90) خوش آمدن او (از جوانى وى) به تعجب نمودن (از پيرش) مبدل گرديد. نواصعه: درخشندگى هاى او. شاعر گفته:
و لم يأتك الحق الذى هو ناصع (91) ؛ و هنوز حق روشن و تابناك به تونه رسيده است.
و سألونى عند ذلك ان ابتدء بتأليف كتاب يحتوى على مختار كلام مولانا امير المومنين (عليه السلام) فى جميع فنونه و متشعبات غصونه من خطب و كتب و مواعظ و آداب؛ در آن هنگام از من خواستند كتابى بنگارم مشتمل بر سخنان برگزيده مولايمان امير المومنين (عليه السلام) در تمام فنون و رشته هاى مختلف از خطبه ها، نامه ها، مواعظ و آداب.
عند ذلك يعنى به هنگام نيكو شمردن و جالب دانستن فصل پايانى كتاب خصائص. مختار كلام يعنى سخنان برگزيده و انتخابى آن حضرت (عليه السلام) نه هر گفتارى.
كلمه مولانا در نسخه مصرى آمده ولى زائد است، زيرا در ساير نسخه ها نيست. من خطب يعنى از خطبه هايى كه براى مردم ايراد فرموده. و كتب يعنى نامه هايى كه به دوستان و دشمنان و كارگزارانش نوشته است مواعظ، وعظ هشدار دادن به عواقب و نتايج اعمال است.
و آداب اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صحيح و ادب مى باشد چنان چه در ساير نسخه ها آمده است.
علما ان ذلك يتضمن من عجائب البلاغه و غرائب الفصاحة و جواهر العربية و ثواقب الكلم الدينية و الدنيوية ما لا يوجد مجتمعا فى كلام و لا مجموع الأطراف فى كتاب؛ زيرا مى دانستند چنين تأليفى مشتمل بر شگفتى هاى بلاغت و غرائب فصاحت و گوهرهاى ادبيات عرب و سخنان تابناك دينى و دنيوى است كه در هيچ گفتارى گرد نيامده و در هيچ كتابى به اين جامعيت يافت نمى شود.
علما مفعول له و تعليل است براى سألونى كه در قبل آمده است. ذلك يعنى كتابى كه مشتمل بر سخنان آن حضرت (عليه السلام) در زمينه هاى مختلف مى باشد.
عجائب البلاغه و غرائب الفصاحة اصل در فصاحن، روان بودن زبان است در گفتار بدون لكنت و گرفتگى؛ همان گونه كه اصل در بلاغت، بلوغ مقصود است در بيان، (مقصود را به خوبى ادا نمودن)، و سپس در اصطلاح اهل بيان معانى خاصى يافتند.
ثواقب درخشان و متلؤلؤ مأخوذ از قول عرب كوكب ثاقب ستاره تابان و گويند: در مثقب مرواريد سوراخ شده، و برقع مثقب: روبند روزنه دار. و شاعرى را مثقب ناميدند به سبب گفتن اين شعر:
أرين محاسن و كنن أخرى        وثقبن  الوصاوص iiللعيون

(92)
زيبايى هايى را نشان دادند و بعضى را پنهان داشتند و روبندها را براى نگرش چشم سوراخ كردند.
در نسخه مصرى دنيويه آمده، ولى صحيح دنياويه است كه در ساير نسخه ها آمده، اگر چه اول نيز درست است، جوهرى گفته: نسبت دادن به دنيا دنياوى است، و دنيوى و دينى نيز گفته مى شود.
ما لا يوجد مجتمعا فى كلام، كه در هيچ سخنى با آن خصوصيات يافت نمى شود، چرا كه زيبايى هر گفتار يا به سبب زيبايى لفظ آن است و يا معنايش چه رسد به اين كه از هر دو جهت داراى شكوه و زيبايى باشد مانند سخنان آن حضرت (عليه السلام) كه جا دارد درباره الفاظ و معانى بيانات آن بزرگوار (عليه السلام) اين گفتار را زمزمه كرد:

در وصف سخنان آن حضرت (عليه السلام)
ألفاظ كغمزات الألحاظ، و معان كأنها فك عان الفاظ كما نورت الأشجار، و معان كما تنفست الأسحار، الفاظ قد استعارت حلاوة العتاب بين الأحباب، و معان استلانت كتشكى العشاق يوم الفراق؛ واژه هايى دلنشين به مانند چشمك زدن ديدگان و معناهايى شيرين بسان آزادى اسيران الفاظى به مانند شكوفه درختان، و معناهايى همچو نسيم سحرگاهان، الفاظى شيرين به شيرينى هشدار در ميان دوستان، و معنى هايى لطيف به مانند درد دل گفتن عاشقان روز وداع ياران .
ألفاظ كالبشرى مسموعه او أزاهير الرياض مجموعة، و معان كأنفاس الرياح تعبق بالريحان و الراح، الفاظ هى خدع الدهر و معان هى عقد السحر، الفاظ تأنق الخاطر فى تذهيبها، و معان عنى الفهم بتهذيبها؛ الفاظى به مانند مژدهى به گوش رسيده يا گل هاى بوستان دور هم چيده، و معناهايى هم چو نسيم هاى عطر آگين در فضا پيچيده، الفاظى دلربا به دلربايى روزگاران، و معناهايى گيرا بسان گره جادوگران، واژه هايى كه رنگ و رو نقش خاطرها را شادان نموده، و معناهايى كه انديشه از پاكيزگى آن ها حيران مانده .
ألفاظ حسبتها من رقتها منسوخة فى صحيفة الصبا و معان ظننتها من سلاستها مكتوبة فى نحر الهوى ألفاظ انوار و معان ثمار؛ الفاظى ظريف كه پندارى در صحيفه باد صبا بنوشته، و معناهايى سليس كه گمان برى در گلوى عشق و هوا نقش بسته الفاظى به طروات غنچه ها و معناهايى به لذيذى ميوه ها.
آرى چگونه چنين نباشد حال آن كه گفتار آن حضرت (عليه السلام) فروتر از گفتار خالق و فراتر از گفتار مخلوق است و بيانش سر آمد بيان ها.
ابو احمد عسكرى در زواجر پس از نقل وصيت آن بزرگوار (عليه السلام) به فرزندش امام حسن (عليه السلام) آورده: اگر حكمتى وجود داشته باشد كه مى بايست به آب طلا نوشته شود اين وصيت امام (عليه السلام) خواهد بود. (93)
اذ كان امير المومنين (عليه السلام) مشرع الفصاحة و موردها و منشأ البلاغة و مولدها؛ زيرا امير المومنين (عليه السلام) راه رسيدن و دست يافتن به فصاحت و سرچشمه و مركز پيدايش بلاغت است.
اصل در واژه مشرع آبراه است، و به همين جهت اديان الهى را شرائع مى نامند، و گفته اند: شرايع و اديان الهى بهترين آبشخورها هستند. هر كس در آن ها در آيد سيراب شود و هر كس روى گرداند بيمار دل گردد.
مورد: محل ورود در آب و مصدر: محل خروج و بازگشت از آن. از امير المومنين (عليه السلام) از فصيح ترين مردم پرسيدند. فرمود: كسى است كه هر گاه از او بپرسند پاسخ ساكت كننده دهد. (94)

امير المومنين (عليه السلام) فصيح ترين مردم
در خلفاء ابن قتيبه آمده: مخفن از نزد امير المومنين (عليه السلام) به سوى معاويه گريخت معاويه به او گفت: از كجا آمده اى؟ گفت: از نزد درمانده ترين و بى زبان ترين مردم.
معاويه گفت: واى بر تو هيچ كس جز على شمشير فصاحت را براى قريش تيز نكرد. (95) در خصال از شعبى نقل كرده كه گويد: امير المومنين (عليه السلام) نه سخن بالبداهه گفته كه چشمان بلاغت را از خيرگى كور، و گوهرهاى حكمت را يتيم كرده، و دست همه مردم را از اين كه بتواند يكى از اين جمله ها را ادا كنند كوتاه كرده است: سه جمله در زمينه مناجات، سه فراز در حكمت و سه جمله در ادب. اما آن سه كه در زمينه مناجات است فرمود: الهم كفى بى عزا أن اكون لك عبدا و كفى بى فخرا ان تكون لى ربا أنت كما أحب فاجعلنى كما تحب؛ بار خدايا! در عزت من همين بس كه بنده تو باشم و در افتخار من همين بس كه تو پروردگار من باشى. تو آن گونه اى كه من دوست دارم، پس مرا آن گونه قرار ده كه تو دوست مى دارى .
و اما آن سه كه؛ رباب حكمت است فرمود: قيمة كل امرى ما يحسنه؛ ارزش هر انسانى به توان مندى و تخصص اوست و ما هلك امرو عرف قدره؛ هرگز تباه نگردد آن كس كه قدر خود بدانست و المرء مخبوء تحت لسانه؛ (عيب و هنر) مرد در زير زبانش پنهان است.
و اما آن سه كه در باب ادب است فرمود: أمنن على من شئت تكن اميره و احتج الى من شئت تكن أسيره و استغن عمن شئت تكن نظيره؛ با احسان و نيكى بر هر كه خواهى منت بگذار بر او حاكم مى شوى، از هر كس كه خواهى بى نياز شو مانند او مى شوى به هر كس خواهى نيازمند باش تا اسير او شوى. (96)
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام) سلكوا فى بطون البرزخ... آورده: اگر تمام فصحاى عرب در محلى انجمن كنند و اين گفتار بر آنان خوانده شود شايسته است در برابر آن سجده نمايند، آن گونه كه شاعران در برابر اين سخن عدى بن رقاع: قلم أصاب من الدواة مدادها؛ گويا شاخ آن بچه آهو قلمى است كه به مركب دوات رسيده. سجده كردند و هنگامى كه از ايشان سبب پرسيدند گفتند: ما مواضع سجده را از شعر مى شناسيم آن گونه كه شما مواضع سجده را از قرآن مى شناسيد. (97)

بليغ ترين پاسخ!
به مناسب نقل مى شود: در اغانى آمده: ابراهيم بن مهدى، على را به شدت دشمن مى داشت، روزى به مأمون گفت: على را در خواب ديدم به او گفتم: تو كيستى؟گفت: على. پس با هم به راه افتاديم تا به پلى رسيديم. در اين موقع او خواست در گذشتن از پل بر من پيشى گيرد. من او را نگه داشته و گفتم تو كسى هستى كه ادعاى خلافت و حكومت دارى با اين كه ما به آن سزاوارتريم. پس جواب بليغى آن گونه كه مردم درباره او مى گويند از او نشنيدم. مأمون گفت: مگر چه پاسخ داد؟ گفت: فقط گفت: سلاما. مأمون گفت: به خدا سوگند بليغ ترين پاسخ را به تو داده است. ابراهيم گفت: چطور؟ مأمون گفت: به تو فهمانده كه تو مردى جاهل هستى و شايستگى جواب ندارى، زيرا خداى تعالى فرموده: و اذا خاطبهم الجاهلون قالو سلاما (98) ؛ هر گاه مردم جاهل به آن ها خطاب كنند بگويند: سلام. ابراهيم شرمنده شد و گفت: اى كاش اين داستان را براى تو نمى گفتم. (99)

امير المؤمنين (عليه السلام) سرچشمه فصاحت
و منه ظهر مكونها؛ و از آن حضرت (عليه السلام) نكته هاى پوشيده فصاحت آشكار گرديده است مكنون مستور و پوشيده.
و عنه اخذت قوانينها؛ و از او قوانين و اصول فصاحت گرفته شده است.
پيش از اين نقل گرديد كه معاويه گفت: هيچ كس جز على شمشير فصاحت را براى قريش تيز نكرد.
و على أمثلته حذا كل قائل خطيب؛ و از او هر سخنورى الگو گرفته است. امثله جمع مثال به معناى الگو و نمونه. حذا مأخوذ است از حذونت النعل بالنعل يعنى: اندازه گرفتم كفش را با كفش.
در مروج الذهب آمده: خطبه هايى كه مردم در مناسبت هاى مختلف از آن حضرت (عليه السلام) ثبت و حفظ نموده اند چهارصد و هشتاد و اندى است كه حضرتش بالبداهه در مناسبت هاى گوناگون ايراد فرموده و همواره بر سر زبان ها و مورد عمل مردم بوده است. (100)

گفتار امير المؤمنين (عليه السلام) الگوى خطبا و سخنوران
و بكلامه استعان كل واعظ بليغ؛ و از گفتار او هر واعظ بليغى مدد جسته است. ابن نباته، واعظ شهير كه استاد سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) بوده مى گويد: از خطابه هاى آن حضرت (عليه السلام) سرمايه اى تمام نشدنى حفظ نمودم كه بخشش از آن جز موجب فزونى و گستردگى اش نگرديد، يكصد فصل از مواعظ على بن ابى طالب (عليه السلام) حفظ نمودم. (101)
و نيز از گفتار آن حضرت (عليه السلام) هر نويسنده ماهرى كمك گرفته است. عبدالحميد كاتب نويسنده مروان بن محمد - كه درباره او گفته اند نويسندگى از او آغاز شده - گفته است: هفتاد خطبه از خطبه هاى آن اصلع (امير المؤمنين (عليه السلام)) حفظ كردم كه پيوسته سيل معارف و حقايق از آن ها سرازير است. (102) در كتاب صناعتين ابو هلال عسكرى آمده: ابراهيم بن عباس صولى اين گفتارش را: اذا كان للمحسن من الثواب ما يقنعه، و للمسيئى من العقاب ما يقمعه ازداد المحسن فى الأحسان رغبة و انقاد المسيى ء للحق رهبة؛ اگر براى نيكوكار چنان پاداشى باشد كه او را اقناع كند و براى گنهكار چنان كيفرى كه او را ادب نمايد، به ناچار نيكوكار با شوق و رغبت بر نيكوكاريش بيفزايد و گنهكار از ترس مطيع حق گردد از گفتار على بن ابى طالب (عليه السلام): يحب على الوالى أن يتعهد أموره و يتفقد أعوانه، حتى لا يخفى عليه احسان محسن و لا اساءة مسيى ء؛ بر والى واجب است وظايفش را به خوبى انجام دهد و از اعوان خويش تفقد كند تا حسن خدمت نيكوكار و خلاف كار بر او پوشيده نماند؛ اخذ و اقتباس نموده است. (103)
جاحظ گفته: جعفر بن يحيى بر مكى از بليغ ترين و فصيح ترين مردم در گويندگى و نويسندگى است، هر لفظى را با اخت و لفظ مناسبش رديف نموده، از او شنيدم مى گفت: كافى است تو را در زيبايى گفتار اين سخن على بن ابى طالب (عليه السلام): هل من مناص أو معاذ أو ملاذ أو فرار أو محار؛ آيا گريزگاهى هست؟ يا رهايى و جاى امنى پناه گاهى و يا فراز يا بازگشتى هست؟
و پيوسته از اين گفتار على بن ابى طالب (عليه السلام) تعجب مى كرد: أين من جد و اجتهد و جمع و احتشد، و بنى و شيد، أو زخرف فنجد و مى گفت: آيا نمى بينى كه هر واژه آن گريبان قرينه و همتاى خود را گرفته به سوى خود مى كشاند... . (104)

گفتار كلينى (رحمه الله تعالى عليه) پيرامون خطبه توحيدى آن حضرت (عليه السلام)
كلينى در كافى پس از نقل خطبه اى از آن حضرت (عليه السلام) پيرامون كليات و اصول توحيد آورده: بس است اين خطبه براى كسى كه جوياى علم توحيد و خداشناسى است هر گاه در آن تأمل كند و محتوايش را بفهمد، اگر تمام انس و پرى - كه در ميان آنان زبان پيامبرى نباشد - با هم اجتماع كنند و بخواهند مباحث توحيد الهى را آن گونه كه حضرتش تبيين و تشريح فرموده - پدر و مادرم به قربان او باد - آشكار سازند از عهده اين امر بر نمى آيند و اگر بيانات روشن و آشكار آن حضرت (عليه السلام) در اين زمينه نبود هيچ گاه مردم نمى دانستند كه چگونه در راه هاى توحيد قدم نهند. (105)
مؤلف: آرى آن بزرگوار مصداق اين شعر است:

اذا   نهضت   فأنت   نجم  iiثاقب        و  اذا  جلست فأنت ليث iiرابض
فبك  التمثل  حين  ينعت  iiفاضل        و اليك يرجع حين يشكل غامض

هر گاه قيام كنى تويى اختر تابناك و هر گاه بنشينى تويى سير آرميده تويى مثال زدنى آن گاه كه صاحب فضيلتى توصيف شود و تويى مرجع حل مشكلات.

سخندانانى كه از بيانات آن حضرت (عليه السلام) اقتباس كرده اند
از جمله افرادى كه از گفتار آن حضرت (عليه السلام) كمك گرفته عبدالملك بن صالح عباسى از سخنوران عباسى است كه وصيت نامه اش را براى فرزندش (106) از وصيت نامه آن بزرگوار براى فرزندش امام حسن (عليه السلام) اخذ كرده است. هم چنين طاهر بن حسين (ذو اليمينين) وصيت نامه مبسوطش را كه براى فرزندش نوشته و مأمون به حفظ و كتابت آن دستور داده (107) از وصيت نامه مفصل آن حضرت (عليه السلام) براى فرزندش امام حسن (عليه السلام) اخذ و اقتباس كرده است. بلكه بعض از سخنرانان به عين خطابه هاى آن حضرت (عليه السلام) خطبه مى خوانده اند، مانند يوسف بن عمر ثقفى عامل (هشام بن عبدالملك) بر كوفه اين خطبه اش را اتقوا الله عباد الله فكم من مؤمل أملا لا يبلغه، و جامع مالا لا يأكله، و مانع ما سوف يتركه و لعله من باطل جمعه و من حق منعه... (108).
و مانند قطرى بن فجأه يكى از فرماندهان گروه خوارج اين خطبه را أما بعد فانى أحذركم الدنيا فانها حلوة خضرة، حفت بالشهوات، و راقت بالقليل، و تحببت بالعاجلة و حليت بالآمال... (109) و جاحظ هر دو خطبه را در بيان آورده است. و مانند خطبه مأمون در روز جمعه كه ابن قتيبه آن را در عيون نقل كرده است. (110) و نيز فضيل بن عياض كه به پارسايى شهرت داشته گفتارش را به فيض بن اسحاق كه خانه اى خريده بود از گفتار آن حضرت (عليه السلام) براى شريح قاضى آن هنگام كه خانه خريده اخذ كرده و حيله آن را آورده است. (111) و نيز تفسيرى را كه امام (عليه السلام) براى آيه شريفه انا لله و انا اليه راجعون (112) فرموده ابو يزيد بسطامى اخذ كرده است. (113)
و در وزراء جهشيارى آمده: به عبد الحميد بن يحيى گفتند: چه چيز تو را در بلاغت چيره دست و متخصص گرداند؟ گفت حفظ كلام الأصلع (114) ؛ حفظ سخنان اصلع (امير المؤمنين (عليه السلام)).
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): ألا و ان اللسان بضعة من الأنسان؛ آگاه باش زبان پاره اى از انسان است آورده: اين الفاظ را عينا ابو مسلم خراسانى اخذ كرده و در خطبه مشهورش به كار برده. (115)
و مع ذلك فقد سبق و قصروا و تقدم و تأخروا؛ با اين همه آن حضرت (عليه السلام) گوى سبقت را زا همه ربوده و ديگران وامانده اند، و پيشى گرفته و سايرين عقب افتاده اند. يعنى: اين تقدم و سبقت امام (عليه السلام) از ديگران در همان گفتارى است كه آنان از حضرتش اخذ كرده و از بياناتش استفاده برده اند.

گفتار ابن ابى الحديد درباره اين گونه اقتباس ها
ابن ابى الحديد در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): أما بعد فان الجهاد باب من أبواب الجنة آورده: ديگران نيز در زمينه تشويق و ترغيب به جهاد سخن گفته اند، ولى همه از بيانات آن بزرگوار (عليه السلام) اخذ و اقتباس كرده اند، و از جمله بهترين سخنانى كه در اين باره گفته شده سخنان ابن نباته خطيب است: أيها الناس الى كم تسمعون الذكر فلا تعون....
در آن بنگر، و خطبه سابق آن حضرت (عليه السلام) را نيز با ديده انصاف تماشا كن، در مى يابى كه خطبه ابن نباته در برابر شمشير آهنى، و مى بينى كه آثار اقتباس، تكلف گويى، نامأنوس بودن الفاظ از چهره آن خطبه نمايان است. آيا خامى و نپختگى اين فرازش را درك نمى كنى: كأن أسماعكم تمج ودائع الوعظ و كأن قلوبكم بها استكبار عن الحفظ تا اين كه گويد: من براى تو مثلى مى آورم كه آن را معيار سنجش و تشخيص گفتار امير المؤمنين (عليه السلام) از گفتار ديگر نويسندگان و خطباى پس از او مانند ابن نباته و صابى و غير ايشان قرار دهى، نگاه كن نسبت شعر ابو تمام و بخترى و ابونواس و مسلم را با شعر امرؤ القيس و نابغه و زهير و اعشى تا اين كه پس از نقل تضمين ابن نباته اين جمله امام (عليه السلام) را: ما غزى قوم فى عقر دارهم الا ذلوا آورده: بنگر چگونه اين فراز ميان تمام خطبه فرياد مى زند و آشكارا مى گويد و به شنونده اش اعلام مى دارد كه من از معدن و سرچشمه اى نيستم كه بقيه گفتار از آن نشئت گرفته و نه از خامه اى كه آن سجع و چينش از آن صادر گشته است، به خدا سوگند اين جمله تمام خطبه را آراسته و زيبا نموده و زينت بخشيده است، و مثل آن مثل آيه اى از كتاب عزيز (قرآن) است كه با آن در نامه اى يا خطبه اى تمثل جويند. (116)

پرتوى از علم الهى در گفتار على (عليه السلام)
و لأن كلامه (عليه السلام) الكلام الذى عليه مسحة من العلم الالهى؛ زيرا گفتار آن حضرت (عليه السلام) گفتارى است كه بر آن اثر و پرتوى از علم الهى است.
تعبير و لان تنها در نسخه مصرى آمده ولى صحيح لأن مى باشد كه در ساير نسخه ها آمده است. مسحه اثر باقيمانده مسح است بر ممسوح عليه. ذوالرمة گفته: على وجه مية مسحة من ملاحة (117) ؛ بر رخسار (ميه) اثرى از ملاحت و زيبايى است
و چه زيبا سروده است ميبدى در شرح ديوان منسوب به آن حضرت (عليه السلام):

شاهى كه مهش غلام و مهر است كنيز        ناطق   به  كمال  اوست  قرآن  iiعزيز
گر  قدر  كلام  او  رفيع است چه iiدور        در  خانه  به  كد  خداى ماند همه iiچيز

(118)

عطر كلام نبوى در بيانات علوى
و فيه عبقة من الكلام النبوى؛ و در سخن آن بزرگوار (عليه السلام) رائحه اى از گفتار نبوى است. عبقه خوش بويى، معطر بودن. آرى چگونه چنين حال آن كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده: أنا مدينة العلم و على بابها (119) ؛ من شهر علمم و على در آن است. در كتاب فهرست منتخب الدين آمده: محمد بن حسين بن محمد غريب قاضى كاشان، فاظلى فقيه بوده، او نهج البلاغه را از حفظ مى نوشته است، كتابى دارد به نام رسالة العبقه در شرح اين جمله سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) در مقدمه نهج البلاغه: عليه مسحة من العلم الألهى، و فيه عبقة من الكلام النبوى (120).

ستايش ابن ابى الحديد از بيانات آن حضرت (عليه السلام)
ابن ابى الحديد در شرح خطبه سابق پيرامون جهاد آورده: مردم همه متفق اند كه قرآن در بالاترين درجه فصاحت قرار دارد، در آيات آن دقت كن و فصاحت بى مانند و دور بودنش را از گنگى، پيچيدگى و نامأنوسى بنگر و آن گاه در گفتار امير المؤمنين (عليه السلام) نيز تأمل كن، در مى يابى كه بيانات آن حضرت (عليه السلام) نشئت گرفته از الفاظ قرآن، و برخاسته از مفاهيم و شيوه ها، و الگو گرفته از برنامه ها و روش هاى آن مى باشد، بنابراين اگر چه گفتار آن حضرت (عليه السلام) هم سطح و همتاى قرآن نيست، اما اين شايستگى را دارد كه گفته شود پس از قرآن هيچ گفتارى فصيح تر، شيرين تر، برتر، گران قدرتر و اشراف از آن گفتار نيست مگر گفتار پسر عمش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم).
و نيز در شرح خطبه: عالم السر من ضمائر المضمرين آورده: اگر نضر بن كنانه اين گفتار را مى شنيد به گوينده آن اين سخن (على بن عباس جريح) را كه به اسماعيل بن بلبل گفته مى گفت:

قالو    أبوالصقر    من   iiشبيان        كلا  و  لكن  لعمرى  منه iiشيبان
و كم اب قد علا بابن ذرى شرفا        كما   علا   برسول  الله  iiعدنان

گفتند: ابوالقصر از قبيله شيبان است هرگز، بلكه سوگند كه شيبان از ابوالقصر است، بسا پدر كه به سبب فرزندش عالى مقام گشته آن گونه كه عدنان به بركت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بلند مرتبه شده است.
زيرا او به بركت امير المؤمنين (عليه السلام) بر عدنان و قحطان مباهات مى كند، بلكه ديده پدرش ابراهيم خليل الرحمن به سبب وجود آن بزرگوار (عليه السلام) روشن است و نضر به ابراهيم مى گويد: هرگز اركان توحيدى كه تو بنا نهاده و استوار ساخته اى پوسيده نگرديده، بلكه خداى تعالى از نسل من فرزندى به وجود آورده كه در عصر جاهليت عرب چنان علوم و معارفى در زمينه توحيد الهى آشكار ساخته كه تو در عصر جاهليت (نبط) آشكار نساخته اى، بلكه اگر اين خطبه امام (عليه السلام) را اسطا طاليس كه قائل بوده خدا عالم به جزئيات نيست بشنود قلبش خاشع گردد، و مو بر اندامش برخيزد، و انديشه اش متزلزل گردد. آيا در ويژگى هاى اين خطبه نمى نگرى از پاكيزگى، ابهت، عظمت، شكوكت، متانت و سلاستى كه دارد، آميخته با حلاوت، لطافت و روانى بيان، و من هيچ گفتارى را مشابه آن نمى بينم مگر گفتار آفريدگار سبحان، چرا كه اين كلام شاخه اى از آن درخت، ورودى از آن بحر و شعله اى از آن آتش است. (121) و نيز در شرح گفتار آن حضرت (عليه السلام): و منها فى صفة الأرض؛ از اين خطبه است در توصيف زمين از خطبه (89) اشباح، در مقام اثبات اين مطلب كه آن بزرگوار (عليه السلام) پيشواى علماى بديع است آورده: زيرا اين فن در غير گفتار آن حضرت (عليه السلام)، از پيشينيان جز به صورت اندك آن هم به طور اتفاقى و غير مقصود گوينده ديه نشده است. به مانند تجنيس جناس كه در قرآن عزيز به طور اتفاق و غير مقصود آمده است. مانند قول خداى تعالى: يا أسفى على يوسف (122)، هم چنان كه مقابله نيز به همين منوال در آيه شريفه: و السماء رفعها و وضع الميزان (123) آمده كه مقابله آن فقط لفظى است و هنگامى كه دانشمندان ادب اشعار امرؤالقيس را بررسى نموده در آن ها يكى دو مورد استعاره ديدند، مانند اين گفتارش در وصف شب:
فقلت  له  لما  تمطى  iiبصلبه        و أردف أعجازا و ناء بكلكل

پس گفتم به آن شب هنگامى كه نزديك شد به سر آمدنش و مانند شترى كه خواهد برخيزد دراز شد و حركت كرد به ميان و رديف ساخت در حركت دادن ميان سرين خود را و برخاست به سينه خود.
و اين شعر او:
و ان يك قد ساء تك منى خليقة        فسلى         ثيابك        iiتنسل

(124)
اگر از بعضى خلق و خوى من ناخرسندى، جامعه هاى مرا از جامه هايت بيرون آر آسوده مى شوى.
كه نظيران آن را در اشعار عرب جاهلى نديده بودند، او را پيشواى شعراء و رئيس آنان خواندند.
و اين فصل از گفتار امير المؤمنين (عليه السلام) مشتمل بر چنان استعاره هاى شگفت انگيز، و محسنات بديع است كه اگر در ديوان شاعرى اديب و يا نامه نگارى زبر دست يافت مى شد شايسته پيشوايى مى بود، آيا نمى بينى چگونه امواج دريا را با وصف استفحال (هيجان غريزه جنسى) و كف آوردن به مانند شتر مست قرار داده، و سپس آب را سركش و پس از آن خاضع، و براى زمين سينه قرار داده كه با آن آب را مى مالد، و آب را با وصف سكون و آرامش ياد نموده هنگامى كه زمين را بر روى آن غلطان قرار داده به مانند غلطيدن الاغ و اسب بر روى زمين، و براى زمين شانه و پشت قرار داده و براى رام شدن و انقياد دهانه فرض نموده و آب را به مانند اسب لگام شده منقاد و اسير و آرام و مقهور قرار داده، و آب را چنان وصف نموده كه پس از تكبر، غرور و سركشى به وسيله زمين خاضع و رام گرديده و پس از نخوت و زياده خواهى افتاده شده، و زمين را موجب بسته شدن دهان آب قرار داده و آب را به مانند كسى قرار داده كه بر اثر پرخورى به زحمت افتاده باشد و سپس آب را بعد از آن همه جست و خيز آرام، و پس از آن همه تلاطم و خروش ساكن و ايستاده ياد نموده و آن گاه براى زمين شانه و كتف و بينى فرض نموده. و پس از آن خاموشى را از برق ابر نفى كرده، و باد جنوب را دوشنده شير ابرها قرار داده، و براى آن لباس نرم و نازك از سبزه و شكوفه، و گلوبند و زيور قرار داده كه به آن ها آراسته گرديده است.
خدايا! عجبا از گروهى كه پنداشته اند گفتارى به سبب دارا بودن امثال چنين مزاياى ادبى بر ديگر گفتارها برترى مى يابد، و اگر در ميان صد صفحه نوشتار تنها دو سه مورد از قبيل بيابند قيامتى به پا مى كنند و كوس و كرنا سر مى دهند و صفحات زيادى را در تعريف و تمجيد از آن پر مى نمايند، ولى آن گاه كه بر اين گفتار مى گذرند كه سرتاسر آن پر از نكات ادبى و محسنات بديع است با لطيف ترين وجه و زيباترين شكل و شيواترين لفظ و عميق ترين معنى و نيكوترين مقصود، هواى نفس و تعصب آنان را وادار به سكوت نموده از ابراز برترى آن دم فرو مى بندند، تازه اگر كوتاه آمده و از خود خوبى نشان داده از روى عصيب ساير گفتارها را بر آن ترجيح ندهند. اما آن همه زيبايى، لطافت و جذابيت در گفتار آن حضرت (عليه السلام) عجب ندارد كه آن سخن على (عليه السلام) است، و شكوه و عظمت گفتار شكوه عظمت گوينده است. و هر اثرى با صاحب اثرش همانند است.(125)
مؤلف: گفتار ابن ابى الحديد پسنديده و نيكوست ولى نه با تمام خصوصيات، زيرا امير المؤمنين (عليه السلام) همان خبر بزرگ و رخ داد عظيمى است كه در آن جدال و اختلاف دارند: النبا العظيم الذى هم فيه مختلفون (126) ؛ و هر گاه دشمنانش اين چنين اند. همانا دوستانش به عجز از توصيف منقبت هاى او معترف اند و به راستى كه گفتار او تالى تلو قرآن است كه خداى بزرگ درباره آن فرموده: قل لئن اجتمعت الانس و الجن على أن ياتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا (127) ؛ بگو اى پيغمبر كه اگر جن و انس متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى بياورند هرگز نتوانند، هر چند همه پشتيبان يكديگر باشند.
و رفتار خصمانه دشمنانش با او از علو مقام و منزلت اش نمى كاهد، چه خوش گفته است شاعر فارسى زبان: (128)
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد        رونق     بازار    آفتاب    نكاهد

سبط بن جوزى در تذكره آورده است: على (عليه السلام) چنان بود كه سخن مى گف ت به گفتارى مقرون به عصمت، كلامش ترازوى صواب و حكمت، سخنى كه خدا به آن ابهت داده، هر كس شنيد ترسيد، حلاوت، ملاحت، طراوت فصاحت در سخنش گرد آمده، كلمه اى از او نيفتاد و حجتش تباه نگشت، سخنوران را به ناتوانى واداشت، و گوى سبقت را از ديگران بربود، واژه هايى كه نور نبوت بر آن ها مى درخشد و انديشه و خردها را حيران مى سازد. (129)
مؤلف: عجب ندارد كه بر سيماى گفتار آن حضرت (عليه السلام) اثرى از اعلم الهى باشد، چرا كه خود بارها مى فرمود: أنا أعلم بطرق السماء منى بطرق الأرض (130) ؛ من به راه هاى آسمانى داناتر از راه هاى زمين هستم و مى فرمود: اگر بر جايگاه قضاوت تكيه زنم حكم مى كنم بين پيروان تورات به توراتشان و پيروان انجيل به انجيلشان و پيروان قرآن به قرآنشان به گونه اى كه هر كدام به سخن آمده بگويد: على به آن چه در من است حكم كرده (131).
و چگونه در گفتار آن بزرگوار (عليه السلام) رائحه اى از كلام نبوى نباشد حال آن كه خداى تعالى در آيه مباهله آن دو (رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و على مرتضى (عليه السلام)) را به مانند يك نفس قرار داده است. و آن حضرت (عليه السلام) مى فرمود: موقعيت من با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مانند شاخه از شاخه و دست از بازو است. (132)

در وصف كلام آن امام همام (عليه السلام)
آرى، گفتار آن حضرت (عليه السلام) برتر از گفتارى است كه در وصف آن گفته اند: سخنى آشنا با گوش ها كه گذشت زمان كهنه اش نكند، گفتارى نزديك و دور با كرشمه و ناز به مانند خورشيد روشنى اش نزديك و قرص آن دور، يا بسان آب كه موجودش ارزان، و نايابش گران، گفتارى سهل و ساده، به هم پيوسته همچو قطرات باران، فهميدنش آسان، كلامى به مانند نوشابه اى سرد بر كبدى سوزان، و پيام آور جوانى بر گل رخسار نوجوان، گفتارى پر از چشمه ساران، متونش سليس و روان، حاشيه هايش ظريف نكته هايش لطيف، گفتارى سحر حلال، آب زلال، حرير و ديبا، مثل ها و عبرت ها، نعيم حاضر، شباب ناضر، صاف و شفاف، خوش سبك، گفتارى كه اندوهگين را شاد و خرم، طبع خشن را نرم، و گوهر پنهان را بيرون آورد، سخنى دور از تيرگى پاك از آلودگى، بسان نسيم صبح سحر، و لبخند مرواريد منور، گفتارى به مانند مژده به فرزندى كريم كه به پيرى عقيم رسد، گفتارى كه شيرينيش شيرينى اولاد را از ياد برد، و زيبايى اش زيبايى بهار را زا خاطره ها بزدايد، گفتارى چنان نزديك كه به طمع وادارد، و چنان دور كه امتناع ورزد، نزديك تا مرز قاب قوسين أو أدنى و سپس بالا رفته تا به مرتبه المنزل الأعلى رسد، نرم و نازك، دلنشين، خوش خط و خال، سيمين پر و بال، واژه اى جلى با محتوايى خفى، كلامى قريب با غرضى بعيد، گفتارى انيس خاطر مقيم حاضر، و توشه راه مسافر، گفتارى كه خفته در خاك به آن گوش دهد، و پرستو به وجد آيد، گفتارى كه حق بيان را ادا و صحيفه حسن و احسان را امضا كند، گفتارى كه در و گوهر از آن بر آيد، سحر با آن گره خورد، و روزگار در كنارش پنهان، و سينه برايش گشاده گردد، گفتارى به مانند وزش نسيم صبحگاهان بر چهره لاله هاى بوستان.
فاجبتهم الى الابتدا بذلك عالما بما فيه من عظيم النفع؛ پس به آنان پاسخ مثبت گفته كار را آغاز كردم در حالى كه به نفع عظيم و بهره عميم آن آگاه بودم.
آرى، آن چنان بهره عظيمى كه همه افراد بشر از آن استفاده كنند، يكتا پرست از موعظه هايش در زمينه پاداش و كيفر الهى، و ديگران از حكمت ها و آداب آموزنده اش. به علاوه اين كه آن كتاب (نهج البلاغه) به مانند قرآن مجيد معجزه اسلام، و شاهد صدق نبوت و امامت است.
و منشور الذكر؛ كتابى كه نام و آوازه اش در همه جا منتشر باشد.

تمجيد از نهج البلاغه
اگر چه دودمان سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) همانند برادرش سيد مرتضى (رحمه الله تعالى عليه) منقرض گرديده اما نام و ياد و آوازه او با تاليف اين كتاب نهج البلاغه اش در تمام نقاط جهان منتشر است.
بسيارى از كتاب ها هستند كه يا اساسا براى مردم ناشناخته مانده و يا در برهه اى از زمان و يا در مكان و منطقه خاصى شهرت يافته اند، اما اين كتاب هم چون آفتاب در وسط روز در همه جا و براى همه كس شناخته شده است.
شايسته است كسى كه كتاب نهج البلاغه را گشوده در آن مى نگرد سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) را با اين اشعار كه ابو تمام به هنگام مطالعه نوشتارى از حسن بن وهب - نويسنده معروف - گفته مخاطب سازد:

لقد    جلى   كتابك   كل   iiبث        جو   و  أصاب  شاكلة  الرمى
فضضت  ختامه  فتبلجت  iiلى        غرئبه    عن    الخبر   iiالجى
و كان أغض فى عينى و أندى        على  كبدى  من  الزهر iiالحلى
و  أحسن  موقعا عندى و iiمنى        من  البشرى  أتت  بعد  iiالنعى
و  ضمن  صدره  ما لم تضمن        صدور   الغانيات   من  الحلى
فكائن   فيه   من   معنى  iiبديع        و   كائن   فيه   من  لفظ  بهى

حقا نوشتار تو همه جا را روشن و نورانى ساخت و تير توبه هدف اصابت كرد، مهرنامه را باز نموده در آن نگريستم، به راستى داراى شگفتى هايى بود كه از خبرى مهم و آشكار حكايت مى كرد. بر ديدگانم گرد گل افشاند و جگرم را از شكوفه هاى زيبايش طراوت بخشيد دل مرا آن چنان شاد و مسرور ساخت كه برتر از شنيدن مژده پس از خبر ناگوار، چنان به زيب و زيور آراسته بود كه بيش از سينه زن ثروتمند، چه مطالب و نكات تازه اى كه در آن يافت مى شد و چه واژه هاى زيبايى كه در آن خودنمايى مى كرد.
بعضى نيز درباره سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) و كتاب نهج البلاغه او گفته است:
ان الرضى الموسوى        لمائه     هو     iiمائح
لاقت   به  و  iiبجمعه        عدد    القطا   iiمدائح

به راستى، سيد رضى موسوى، آب زلال گوارا بر كف گرفته است. او و كتابش به عدد مرغان قطا شايسته مدح و ستايش اند.
و مذخور الأجر؛ و پاداش ذخيره شده. همانا كسى كه انسانس را به راه راست هدايت كند براى او بهتر خواهد بود از تمام آن چه كه خورشيد بر آن مى تابد. و حقا كه سيد رضى (رحمه الله تعالى عليه) با اين كتاب نهج البلاغه اش آن قدر انسان ها را به راه راست و نيكبختى رهنمون شده كه جز خدا هيچ كس بر شماره آنان آگاه نيست.
و اعتمدت به ان ابين من عظيم قدر امير المؤمنين فى هذه الفضيلة الى المحاسن الدثرة و الفضائل الجمة؛ با تأليف اين كتاب مى خواستم فضيلت بزرگ و ممتاز امير المؤمنين (عليه السلام) را در زمينه فصاحت و بلاغت نمايان سازم، به علاوه بر مناقب بى شمار و فضايل بسيار ديگر از آن حضرت (عليه السلام).
اعتمدت به يعنى با تأليف اين كتاب قصد داشتم. ابين مأخوذ است از ابانه به معناى آشكار نمودن. من عظيم اين گونه در نسخه مصرى آمده ولى صحيح عن عظيم است، چنانچه در نسخه ابن ميثم و خطى آمده و هم اين كه كلمه ابانه با لفظ عن متعدى مى شود.
فى هذه الفضيلة مقصود از اين فضيلت، فضيلت نطق و بيان است. خداى تعالى مى فرمايد: فلما كلمه قال انك اليوم لدنيا مكين أمين (133)؛ و چون پادشاه با او - يوسف - سخن گفت، به او گفت: تو امروز نزد ما صاحب منزلت و امين خواهى بود.
و آن حضرت (عليه السلام) فرموده: تكلمو تعرفوا، فان المرء مخبوء تحت لسانه (134) ؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا مرد زير زبانش پنهان است.الدثره بسيار و عالى. ابن مقبل گفته:
أصاخت له فدر اليمامة بعد ما        تدثرها  من  و  بله  ما  iiتدثرا

  (135)
گوش داشت بر آن باران كوه يمامه، پس از آن كه بر اثر شدت بارش، آب آن را فرا گرفته و بالا آمده بود.
و الفصائل الجملة يعنى فضائل انبوه و فراوان. شاعر گفته:
ان تغفر اللهم تغفر جما        وأى  عبدك  لك لا iiألما

(136)
خدايا اگر مى آمرزى همه گناهان را بيامرز، كدام بنده توست كه از او خطايى سر نزده باشد.

ستايش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از امير المؤمنين (عليه السلام)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) خصال نيكو و فضايل امير المؤمنين (عليه السلام) را وصف نموده و فرموده: اگر درياها مركب، درختان قلم، جن و انس نويسنده گردند نخواهند توانست فضائل امير المؤمنين (عليه السلام) را احصاء نمايند. (137)
عكبرى - بنا به نقل گنجى شافعى - به طور مسند از ابن عباس نقل كرده كه گويد: در اثنايى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در ميان گروهى از اصحاب خود نشسته بود ناگهان على (عليه السلام) از دور نمايان شد. وقتى نگاه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به او افتاد فرمود: هر كس از شما بخواهم آدم را در عملش، نوح را در حكمش، ابراهيم را در حملش بنگرد به على بن ابى طالب نظر كند. (138)
گنجى مى گويد: تشبيه على (عليه السلام) به آدم در علم او از اين جهت است كه خداى تعالى درباره آدم فرموده: و علم آدم الأسماء كلها (139) ؛ خدا همه اسماء را به تعليم نمود. و تشبيه آن حضرت (عليه السلام) به نوح در حكم او به جهت شدت و سخت گيرى اوست بر كافران، زيرا خداى تعالى از قول او فرموده: رب لا تذر على الأرض من الكافرين ديارا (140) ؛ نوح به درگاه خدا عرضه داشت: پروردگارا! از اين كافران احدى را بر روى زمين باقى مگذار. و تشبيه آن بزرگوار (عليه السلام) به ابراهيم (عليه السلام)؛ رحلم او به علت قول خداى تعالى است: ژ ابراهيم لأواه حليم (141) ؛ همانا ابراهيم بسيار دل سوز و بردبار است.
چه زيبا سروده است شباب شوشترى:

كتاب  فضل  تو  را آب بحر كافى نيست        كه تر كنند سر انگشت و صفحه بشمارند

آرى، آن وجود مبارك به مراتب بالاتر و والاتر از آن كسى است كه درباره اش گفته شده:
ليس  من  الله  iiبمستنكر        أن يجمع العالم فى واحد

از قدرت خدا دور نيست، اين كه تمام جهان را در وجود يك فرد گرد آورد.

سخنان ابن ابى الحديد درباره فضائل آن حضرت (عليه السلام)
ابن ابى الحديد در اول كتابش آورده: اما فضائل آن حضرت (عليه السلام) در عظمت، شكوه، انتشار و اشتهار به حدى است كه وارد شدن در ميدان بيان آن ها و قلم فرسايى پيرامون آن ها زشت و قبيح مى نمايد، و آن گونه است كه ابوالعيناء به عبيدالله بن يحيى بن خاقان وزير متوكل و معتمد گفت:
من خودم را در مقام ستايش گرى و وصف كمالات تو همانند كسى مى بينم كه بخواهد از روشنى روز تابان و يا ماه درخشان كه بر هيچ بيننده اى پنهان نيست سخن گويد، پس دريافتم كه هر چه گويم كم گفته ام، و حق مطلب را ادا نكرده ام از اين رو از ثناگويى تو چشم پوشيده به دعا گويى ات پرداختم، و آن موضوع را به علم و آگاهى مردم از فضائل و مناقب تو واگذاشتم.
چه گويم درباره انسانى كه دشمنان و بد خواهانش به فضل و كمال او اعتراف نموده نتوانستند مناقبش را انكار و فضائلش را كتمان كنند، زيرا دانسته اى كه بنى اميه بر حكومت اسلام در شرق و غرب زمين تسلط يافته از هر طريق ممكن تلاش در خاموش ساختن نور او و تخريب شخصيت و تحريف واقعيت ها و دروغ پردازى ها و تهمت هاى ناروا نسبت به او داشته، بر روى منابر ناسزا گفته، خاندانش را تهديد و بلكه زندانى كرده و مى كشتند، و از نقل حديثى كه مشتمل بر فضيلت و منقبتى براى او بود جلوگيرى مى نمودند اما آن همه سختگيرى ها و اعمال خشونت ها جز اين كه او را بلند آوازه نموده و عظمت بخشيده نتيجه اى نداشت، به مانند مشك كه هر قدر پوشيده و پنهان شود بوى خوشش در فضا مى پيچد و در همه جا منتشر مى گردد و مانند خورشيد كه با كف دست نهان نگردد، و يا روشنى روز كه اگر يك چشم آن را نبيند چشم هاى بسيارى آن را مى بيند.
چه گويم! درباره انسانى كه هر فضيلتى به او نسبت دارد، و هر فرقه و گروه به او منتهى مى شود و هر دسته اى او را به سوى خود مى كشاند پس او رئيس و سر آمد همه فضايل و سرچشمه، و ابر مرد، و پيشتاز در تمام كمالات انسانى است، هر كس پس از او آمده و فضيلتى كسب كرده خوشه چين خرمن كمالات او بوده و از او الگو گرفته است. اين مطلب را دانسته اى كه برترين علوم، علم خداشناسى است، زيرا شرافت هر علم بسته به معلوم آن است. و معلوم اين علم (كه ذات اقدس اله است) اشرف معلومات است. اين دانش از بيانات و خطبه هاى آن حضرت (عليه السلام) در اين زمينه اخذ و اقتباس شده و او نقطه آغاز و پايان اين علم است.
گروه معتزله كه اهل توحيد و عدل و در اين زمينه صاحب انديشه و نظرند و مردم اين دانش را از ايشان فرا گرفته اند شاگردان و اصحاب او مى باشند، زيرا بزرگ آنان (و اصل بن عطا) شاگرد ابو هاشم عبد الله بن محمد بن بوده و ابو هاشم شاگرد پدرش (محمد بن حنيفه) و او شاگرد آن حضرت (عليه السلام) بوده است.
و اما اشاعره خود را منتسب به ابو الحسن على بن بشر اشعرى مى دانند، و او شاگرد ابو على يكى از مشايخ و بزرگان آنان على بن ابى طالب (عليه السلام) باز مى گردند.
و اما اماميه و زيديه انتساب ايشان به آن حضرت (عليه السلام) ظاهر و آشكار است.
و از جمله علوم، علم فقه است كه حضرتش (عليه السلام) اصل و اساس آن است، و فقهاى اسلامى همه نان خور آن حضرت (عليه السلام) و خوشه چين خرمن فقه او مى باشند، اما اصحاب ابو حنيفه مانند ابو يوسف و محمد و ديگران از ابو حنيفه اخذ كرده اند. و اما شافعى نزد محمد بن حسن قرائت حديث نموده پس فقه او به ابو حنيفه باز مى گردد، و اما احمد بن حنبل نزد شافعى قرائت نموده در نتيجه فقه او به ابو حنيفه بر مى گردد. و ابو حنيفه شاگرد جعفر بن محمد (عليه السلام) بوده، و جعفر بن محمد (عليه السلام) شاگرد پدرش و بالأخره اين سلسله به على (عليه السلام) منتهى مى شود. و اما مالك بن انس شاگرد (ربيعة الرأى) بوده و او شاگرد عكرمه و او شاگرد عبد الله ابن عباس و او شاگرد على (عليه السلام) و اگر بخواهى مى توانى فقه شافعى را از طريق مالك كه استاد شافعى بوده به اين سلسله متصل كنى.
اين راجع به فقهاى چهارگانه: (ابو حنيفه، احمد بن حنبل، مالك بن انس)، و اما بازگشت فقه شيعه به آن بزرگوار (عليه السلام) واضح و آشكار است.
از سوى ديگر، فقهاى صحابه عبارت بوده اند از: عمر بن خطاب و عبد الله بن عباس و اين دو از على (عليه السلام) اخذ كرده اند. اما ابن عباس معلوم است. و اما عمر همه مى دانند كه در بسيارى از مسائلى كه بر وى و بر ديگر صحابه مشكل مى آمده به آن حضرت (عليه السلام) مراجعه مى كرده است. و بارها مى گفت: لولا على لهلك عمر (142) ؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد. و مى گفت: لا بقيت لمعضلة ليس لها أبو الحسن (143) ؛ زنده نمانم براى مشكلى كه ابو الحسن براى حل آن نباشد. و مى گفت: لا يفتين أحد فى المسجد و على حاضر (144) ؛ هيچ كس با حضور على در مسجد فتوا ندهد.پس از اين طريق نيز بازگشت فقه به آن حضرت (عليه السلام) روشن گرديد.

قضاوت امير المؤمنين (عليه السلام)
عامه و خاصه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده اند كه فرمود: اقضاكم على (145) ؛ برترين شما در قضاوت على است. و قضاء همان فقه است بنابراين حضرتش فقيه ترين صحابه بوده است. و نيز به اتفاق تمام راويان حديث از عامه و خاصه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به هنگام اعزام آن حضرت (عليه السلام) به سوى يمن به عنوان قاضى، برايش دعا كرد و به درگاه خدا عرضه داشت: اللهم اهدا قلبه و ثبت لسانه؛ خدايا قلب على را هدايت كن و زبانش را به گفتار حق استوار گردان. خود آن حضرت (عليه السلام) مى فرمايد: پس از اين دعايى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حقم نمود در هيچ قضاوتى ترديد نكردم. (146)
او همان كسى است كه درباره زنى كه پس از شش ماه باردارى فرزند زاييد حكم به الحاق به پدر نمود. (147) و درباره زن آبستن زنا كارى حكم به لزوم تأخير اجراى حد تا پس از زايمان نمود.
و در قضيه منبريه فرمود: صار ثمنا تسعا (148) ؛ يك هشتم او به يك نهم مبدل گرديد. و اين مسأله اى است كه رياضى دان پس از تأمل و دقت زياد به صحبت و اعجاب آميزى آن پى مى برد پس چه فكر مى كنى درباره كسى كه اين پاسخ را بالبداهه و بدون پيش بينى فرموده باشد.

امير المؤمنين (عليه السلام) و تفسير قرآن
و از جمله دانش ها، تفسير قرآن است كه از آن حضرت (عليه السلام) گرفته شده و از او شاخ و برگ يافته، صدق اين ادعا را با مراجعه به كتب تفسير در مى يابى، زيرا بيشتر تفسير از آن حضرت و از عبد الله بن عباس نقل شده و مردم مى دانند كه ابن عباس شاگرد ملازم و تربيت شده آن حضرت (عليه السلام) است. و به او گفتند: علم تو چه نسبتى با علم پسر عمويت دارد؟ گفت: به مانند قطره بارانى در برابر دريايى بزرگ. (149)
و از جمله دانش ها دانش نحو و ادبيات عرب است، و همه مردم مى دانند كه اين علم از آن حضرت (عليه السلام) سرچشمه گرفته و اصول و قواعد اين علم را براى ابو الأ سود دئلى ديكته فرمود كه بخشى از آن چنين است: الكلام كله ثلاثة اشياء؛ اسم و فعل و حرف؛ تمام كلمات بر سه گونه است: اسم و فعل و حرف. و از جمله تقسيم كلمه است به معرفه و نكره، و تقسيم وجوه اعراب به رفع و نصب و جر و جزم، و اين تقسيم بندى اعجاز گونه است، زيرا علم بشر از احاطه بر اين حصر و درك اين استنباط ناتوان است.
و اگر خصوصيات اخلاقى و فضائل نفسانى و دينى آن حضرت (عليه السلام) را بررسى كنى مى بينى كه در تمام آن زمينه ها يكتا و بى همتاست.

شجاعت امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما شجاعت و دلاورى آن حضرت (عليه السلام) چنان بود كه نام و آوازه تمام دلاور مردان پيش از خود را به فراموشى سپرد، و براى آيندگان جايى نگذاشت. رشادت هاى او در ميادين نبرد چنان مشهور است كه تا روز قيامت به آن ها مثل مى زنند. او دلير مردى است كه هرگز از جنگ فرار نكرد، و از هيچ قدرتمندى نترسيد، و با هيچ حريفى درگير نشد مگر اين كه او را به قتل رسانيد و هيچ ضربه اى نزد كه به دومى نياز باشد، و در حديث آمده: ضربه هاى آن حضرت (عليه السلام) تك بود. (150)
و هنگامى كه آن حضرت (عليه السلام) معاويه را به مبارزه فراخواند تا مردم با كشته شدن يكى از آن دو آسوده گردند. عمر و بن عاص به معاويه گفت: او پيشنهاد عادلانه اى به تو داده. معاويه گفت: از آن زمان كه برايم چاره انديشى كرده اى تا به امروز هيچ وقت با من خيانت نكرده اى مگر امروز، آيا مى خواهى مرا به مصاف ابالحسن بفرستى با اين كه مى دانى او يگانه شجاعى كوبنده و نابود كننده است: مى بينم تو را كه چشم طمع به حكومت شام دوخته اى. (151) او كسى بود كه عرب به رويارويى با او جنگ به خود مى باليد.
و اما افتخار قبائل عرب به اين كه كشتگان آنان به دست آن حضرت (عليه السلام) به قتل رسيده اند معروف و مشهور تاريخ است؛ خواهر عمر و بن عبد ود در مرثيه سرايى عمر و گفته:

لو كان قاتل عمر و غير قاتله        بكيته  أبدا  ما  دمت فى iiالأبد
لكن   قاتله  من  لا  نظير  iiله        و  كان يدعى أبوه بيضة iiالبلد
 
اگر قاتل عمر و كسى جز على بود تا ابد بر او مى گريستم، ولى قاتل او انسانى بى همتاست و پدرش مهتر و بزرگ شهر خوانده مى شد. (152)
يك روز معاويه از خواب بيدار شده عبد الله بن زبير را در پايين پاى خود بر روى تختش نشسته ديد، پس برخاست و نشست. عبد الله به مزاح به معاويه گفت: اگر بخواهم تو را بكشم مى كشم. معاويه گفت: انگار پس از ما دلاور شده اى اى ابا بكر! عبدالله گفت: مگر شجاعت مرا باور ندارى من كسى هستم كه در جنگ با على بن ابى طالب رو به رو شده ام. معاويه گفت: پس به ناچار او تو و پدرت را با دست چپش كشته و دست راستش معطل مانده در پى كشتن حريفان ديگر بوده است!
خلاصه اين كه او سر سلسله تمام شجاعان عالم است و در شرق و غرب زمين نام او را بر زبان آورده و از او مدد مى جويند.
و اما نيروى بدنى و زور و بازوى آن حضرت (عليه السلام) مثال زدنى است. ابن قتيبه در معارف آورده: هرگز با كسى در نياويخت مگر اين كه او را به خاك انداخت. (153) او همان كسى است كه در خيبر را از جا كند، و عده زيادى گرد آمده تا آن را برگردانند ولى نتوانستند. او كسى است كه بت هبل را كه بسيار عظيم و بزرگ بود از بالاى كعبه از جا درآورد و آن را به زمين انداخت. او همان كسى است كه در ايام خلافتش سنگ بسيار بزرگى را با دست خود از جا درآورد پس از آن كه تمام لشكر از بيرون آوردن آن عاجز مانده بودند، پس آب از زير آن جوشيدن گرفت.

جود و سخاوت امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما سخاوت و بخشش، حال آن حضرت (عليه السلام) در اين خصلت روشن است. او چنان بود كه روزه مى گرفت و با گرسنگى خوراك خود را به ديگران ايثار مى نمود. و اين آيه در شأن او نازل گرديد: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و أسيرا * انما نطعكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (154) ؛ و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى دهند (و گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى طلبيم. (155) مفسران روايت كرده اند كه آن حضرت (عليه السلام) تنها چهار درهم داشت، يك درهم را در شب انفاق نمود. يكى را در روز يكى را پنهان و يكى را آشكار، پس اين آيه در باره او نازل شد: الذين ينفقون أموالهم بالليل و النهار سرا و علانية... (156) ؛ كسانى كه مال خود را انفاق مى كنند در شب و روز نهان و آشكارا... . (157)
و از آن حضرت (عليه السلام) نقل شده كه با دست خود نخلستان قومى از يهود مدينه را آبيارى كرده تا اين كه دستش پينه بسته و دستمزد خود را به مستمندان انفاق نموده و بر شكم خود سنگ مى بست. (158) (شعبى) درباره آن حضرت (عليه السلام) مى گويد: او بخشنده ترين مردم بود داراى خلق و خويى بود محبوب خداوند يعنى جود و سخاوت، هرگز به سائلى نه نگفت. (159)
دشمن كينه توز او معاويه كه پيوسته در صدد عيب جويى از آن حضرت (عليه السلام) بود به محفن ضبى كه به معاويه گفته بود از نزد بخيل ترين مردم پيش تو آمده ام، گفت: واى بر تو چگونه مى گويى او بخيل ترين مردم است حال آن كه اگر خانه اى پر از طلا و خانه اى پر از كاه داشته باشد طلايش را پيش از كاه انفاق مى كند. (160) او همان كسى است كه بيت المال را جارو مى زد و در آن جا نماز مى خواند. (161)
او كسى است كه مى گفت: يا صفراء و يا بيضاء غرى غيرى (162)
؛ اى دينارهاى زرد و اى درهم هاى سفيد! غير مرا مغرور كنيد.
او كسى است كه ميراثى از خود بر جا ننهاد در حالى كه تمام دنيا - به جز شام - در اختيارش بود.

بردبارى امير المؤمنين (عليه السلام)
اما بردبارى و گذشت، به راستى كه آن حضرت (عليه السلام) بردبارترين و باگذشت ترين مردم بود نسبت به كسانى كه به او بدى و اسائه ادب نموده بودند، صحت اين گفتار در جنگ جمل آشكار گرديد آن گاه كه حضرتش بر مروان بن حكم ظفر يافت - با اين كه او از دشمن ترين و كينه توزترين مردم نسبت به آن بزرگوار بود - ولى از او درگذشت.
و هم چنين عبد الله بن زبير كه علنا به آن حضرت (عليه السلام) ناسزا مى گفت، و در جنگ جمل براى بصريان خطبه خواند و درباره امام (عليه السلام) تعبيرات بسيار زشت و زننده اى به كار برد. (163) و آن حضرت (عليه السلام) مى فرمود: زبير همواره از ما اهل بيت بود تا زمانى كه فرزندش عبد الله بزرگ گرديد. (164) پس آن گاه كه امام (عليه السلام) در جنگ جمل! راو پيروز شد و او را اسير نمود از وى صرف نظر كرد، و تنها به او اين جمله را فرمود: اذهب فلا أرينك؛ برو، هرگز تو را نبينم و بيش از آن چيزى نفرمود.
و نيز بعد از جنگ جمل بر سعيد بن عاص - كه از دشمنان آن حضرت (عليه السلام) بود - در مكه دست يافت، پس از او روى برگردانده به او چيزى نفرمود. داستان عايشه را با آن حضرت (عليه السلام) در جنگ جمل دانسته ايد، ولى آن هنگام كه امام (عليه السلام) بر او پيروز شد گرامى اش داشت و بيست زن از قبيله عبد القيس در حالى كه بر سر آن ها عمامه گذاشته و شمشير به كمرشان بسته بود به همراه او به جانب مدينه گسيل داشت، عايشه در بين راه از آن حضرت بدگويى نموده و گفت: او با اين مردان و لشكريانش كه بر من گماشته مرا رسوا ساخته است، اما وقتى به مدينه رسيد زنان عمامه از سر بر گرفته و به او گفتند: ما همگى زن هستيم.
و هم اين كه بصريان با آن حضرت (عليه السلام) جنگيدند و شمشير به روى او و فرزندانش كشيده او را ناسزا گفته و لعن كردند ولى آن گاه كه حضرتش بر ايشان پيروز شد شمشير از آنان برداشت و منادى آن بزرگوار (عليه السلام) در گوشه و كنار لشكر اعلام كرد: هان! فراريان از جنگ تعقيب نشوند، مجروحان و اسيران به قتل نرسند، هر كس شمشير بر زمين نهاده در امان است، هر كس به لشكرگاه امام (عليه السلام) پناهنده شده؛ درامان است، اثاث و كالاهاى آنان را نگرفت، و فرزندان و كسان ايشان را اسير نكرد. و اموال آنان را غنيمت قرار نداد، و اگر مى خواست همه اين كارها را انجام مى داد، ولى ابا داشت مگر اين كه ببخشيد، و از سنت و روش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در روز فتح مكه پيروزى نمود كه عفو رويه ساخت حالى كه هنوز آتش كينه ها خاموش نشده و داغ دل ها التيام نيافته و اذيت و آزارهاى آن كافران از ياد نرفته بود. (165)
و هنگامى كه لشكر معاويه آب را به تصرف در آورده و شريعه فرات را محاصره نمودند، بزرگان شام به معاويه گفتند: على و يارانش را با تشنگى بكش آن گونه كه آنان عثمان را با تشنگى كشتند. در اين موقع امام (عليه السلام) و اصحابش از آنان آب خواستند، ولى در پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند يك قطره هم اجازه نمى دهيم مگر اين كه از تشنگى بميريد چنان كه عثمان بن عفان مرد وقتى امام (عليه السلام) دريافت كه جان آنان در خطر است لشكريانش را بسيج كرد و به لشكر معاويه يورش برد و ضربات سنگينى بر آنان وارد ساخت تا اين كه ايشان را از مراكزشان دور نمود - پس از آن كه عده زيادى را نابود ساخت و سرها و دست ها از تن جدا گرديد - و آب را به تصرف در آوردند و لشكريان معاويه در بيابان خشك بدون آب ماندند. در اين موقع ياران و شيعيان آن حضرت (عليه السلام) خدمتش عرضه داشتند شما هم به مانند آنان آب را از ايشان باز داريد و قطره اى به آنان مدهيد و ايشان را با شمشير تشنگى به قتل رسانده و به آسانى با دست بگيريد كه ديگر نيازى به جنگيدن نيست. امام (عليه السلام) فرمود: نه به خدا سوگند با آنان مقابله به مثل نخواهم كرد، قسمتى از راه رودخانه را برايشان باز گذاريد، چرا كه شمشيرهاى تيز ما را از انجام چنين كارهايى بى نياز مى سازد. (166)
آرى، اين گونه رفتار آن حضرت را اگر از مقوله بردبارى و گذشت بدانى كافى است در اثبات حسن و جمال انسانى، و اگر از مقوله ديندارى و خدا ترسى بدانى سزاوارترين كس به انجام چنين كردار، انسانى همانند او خواهد بود.

جهاد امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما جهاد در راه خدا، بر دوست و دشمن آشكار است كه او سرور مجاهدان است، و آيا جهاد براى كسى جز او تحقق يافته؟ زيرا چنان كه ميدانى بزرگ ترين غزوه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و سخت ترينش بر مشركان جنگ بدر كبرى است كه در اين جنگ هفتاد تن از مشركان كشته شده اند و على (عليه السلام) به تنهايى نصف آن گروه را به قتل رسانده و ساير مسلمانان و فرشتگان نصف ديگر را، و اگر به كتاب مغازى محمد بن عمر واقدى و تاريخ اشراف يحيى بن جابر بلاذرى و ديگر كتاب هاى تاريخى مراجعه كنى صحت اين گفتار را در مى يابى، بگذاريم از افرادى كه در ديگر جنگ ها به دست آن حضرت (عليه السلام) كشته شده اند مانند جنگ احد، خندق و غير اين ها. و قلم فرسايى در اين زمينه بى معناست، چرا كه اين موضوع از معلومات ضرورى است، مانند علم به وجود شهر مكه، مصر و امثال اين ها. تا اين كه آورده:

خوش خويى امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما حسن خلق، گشاده رويى، و خوش برخوردى آن حضرت (عليه السلام) مثالى زدنى است، حتى اين كه دشمنانش وجود چنين خصلتى را در او موجب نقص و عيب او دانسته اند. از جمله عمر و بن عاص كه به شاميان گفت: على مردى بسيار شوخ و مزاح است. و خود آن حضرت (عليه السلام) در اين باره فرمود: عجبا لا بن النابغه يزعم لأهل الشام أن فى دعابة، و أنى امرؤ تلعابة، أعافس و أمارس (167) ؛ شگفتا از پسر نابغه (عمرو بن عاص) در ميان شاميان نشر مى دهد كه من شوخ طبع و بسيار مزاح هستم و مردم را سرگرم شوخى مى كنم. و عمر و بن عاص اين گفتار را از عمر بن خطاب گرفته كه به هنگام راى زنى براى تعيين جانشين پس از خود به آن حضرت گفت: لله أبوك، لولا دعابة فيك (168) ؛ خدا پدرت را رحمت كند، تو شايسته اين مقامى اگر نبود شوخ طبعى تو. ولى عمر تنها همين يك جمله را گفت، اما عمر و بر آن افزود و آن را به صورت زشتى درآورد. صعصعة بن صوحان و ديگر اصحاب آن حضرت (عليه السلام) گفته اند: او در ميان ما مانند يكى از ما بود مدارا، متواضع، انعطاف پذير، اما چنان از او مى ترسيديم كه اسير دست بسته از جلاد شمشير به دست مى ترسد.
معاويه به قيس بن سعد گفت: خدا رحمت كند ابالحسن را كه انسانى خوشرو، خندان و اهل مزاح بود. قيس به معاويه گفت: درست است، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم با اصحاب خود مزاح مى كرد و به روى آنان لبخند مى زد، ولى تصور مى كنم كه تو از اين گفتار مقصود ديگرى داشتى، مى خواستى از او عيب جويى كنى، آگاه باش به خدا سوگند او با آن خوش خلقى و خنده رويى كه داشت اما از شير گرسنه هم ترسناك تر بود كه اين همان عظمت و مهابت تقوا و خداترسى است، نه آن گونه كه فرومايگان شام از تو مى ترسند.
و اين خلق نيكو و خنده رويى آن حضرت (عليه السلام) تا به امروز در ميان دوست داران و طرفدارانش باقى است هم چنان كه ستم، خشونت، ترشرويى در ميان مخالفان او نيز تا به امروز مشهود است، اين مطلب را كسى كه اندك آشنايى با اخلاق و روحيات مردم دارد به خوبى درك مى كند.

زهد و پارسايى امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما زهد و پارسايى در دنيا، به راستى او سرور زاهدان، و بدل ابدال بود.
حق جويان عالم و دلدادگانش از گوشه و كنار جهان به سمت و سويش بار سفر بسته و در آستانش خرقه مى تكانند، او هيچ گاه از غذايى سير نخورد، خوراك و پوشاكش از همه مردم ساده تر و زبرتر بود.
عبد الله بن ابى رافع مى گويد: روز عيدى به محضر آن حضرت (عليه السلام) شرفياب شدم، موقع غذا خوردن كيسه مهر شده اى بيرون آورد كه در ميان آن قدرى نان جو خشك شده بود و شروع به تناول نمود، خدمتش عرضه داشتم به چه علت آن را مهر كرده اى؟! فرمود: از اين دو فرزند (حسن و حسين (عليه السلام)) مى ترسيدم كه روغن يا زيتون به آن بمالند.
پيراهن آن بزرگوار (عليه السلام) وصله دار بود، وصله اش گاهى چرم و گاهى ليف خرما، نعلين او نيز از ليف خرما بود، كرباس هاى درشت بافت مى پوشيد، و هر گاه آستين لباسش را بلند مى يافت اضافى آن را با چاقو مى بريد و آن را نمى دوخت به همين جهت پيوسته بر ساق آن حضرت (عليه السلام) افتاده بود و پود نداشت اگر چيزى بر نان خود مى افزود مقدارى سركه يا نمك بود و در صورت افزايش، سبزى زمين و بالاتر از آن شير شتر بود، و به ندرت گوشت تناول مى كرد، و مى فرمود: شكم خود را گورستان حيوانات قرار ندهيد، و با اين همه نيرومندترين و پرقدرت ترين مردم بود. گرسنگى از نيروى او نكاسته، و كم خوراكى توانايى اش را ضعيف نكرده بود. او همان كسى است كه دنيا را طلاق گفته در حالى كه اموال و ثروت ها از تمام شهرهاى اسلامى به جز شام به سوى او فرستاده مى شد، و او همه آن ها را بر نيازمندان تقسيم مى كرد و سپس مى فرمود:

هذا جناى و خياره فيه        اذ كل جان يده الى فيه

اين ميوه دست چين من است، و بهترينش در ميان آن هاست، زيرا هر ميوه چينى دستش به سوى دهانش مى رود. (169)

عبادت امير المؤمنين (عليه السلام)
او عابدترين مردم بود، از همه بيشتر نماز مى خواند و روزه مى گرفت، مردم نماز شب و موظبت بر اوراد و اذكار و انجام نوافل را از او آموختند.
چه فكر مى كنى درباره انسانى كه به علت شدت مراقبتش بر ذكر پروردگار و عبادت او اين كه در ليلة الهرير در وسط دو لشكر پوستى برايش انداخته بر روى آن به نماز ايستاد در حالى كه تيرها در پيشرويش بر زمين مى افتاد و از راست و چپ از كنار گوشش مى گذشت و او اصلا نم ترسيد و از جايش برنخاست تا اين كه عبادتش را كامل انجام داد.
چه تصورى دارى از مردى كه به علت سجده هاى طولانى پيشانى اش مانند زانوى شتر پينه بسته بود، هر گاه در دعاها و مناجات هاى او تأمل كنى، و بر مضامين عالى آن ها از تعظيم و بزرگداشتى كه نسبت به ساحت قدس ربوبى دارد و اظهار خضوع و خشوع و ذلت و خوارى كه در برابر آن ذات لا يزال مى نمايد، پى به اخلاص و عشق و عرفان او مى برى و درمى يابى كه آن زمزمه ها و راز و نيازها از چه قلبى برخاسته و بر چه زبانى جارى گشته است. به حضرت على بن حسين (عليه السلام) - كه در نهايت درجه عبادت بود - گفتند: عبادت شما در برابر عبادت جدتان امير المؤمنين (عليه السلام) چگونه است؟ فرمود: به مانند عبادت اوست در برابر عبادت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم). (170)

گرد آورى و پرداختن به قرآن
در زمينه قرائت قرآن و پرداختن به آن مرجع و مورد توجه همگان بوده است، زيرا به اتفاق همه گروه هاى اسلامى تنها آن حضرت (عليه السلام) بوده كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قرآن را حفظ مى نموده، و پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز نخستين كسى بوده كه به گرد آورى قرآن پرداخته است. مورخان نقل كرده اند كه او از بيعت كردن با ابو بكر سر باز زد، اهل حديث علت اين موضوع را چيزى مى دانند غير آن چه كه شيعه به آن معتقد است از اين كه آن به خاطر ابراز مخالفت با بيعت ابو بكر بوده بلكه آن ها مى گويند به علت پرداختن به گرد آورى قرآن بوده است، و اين به دليل بر اين است كه او اولين كسى بوده كه به جمع آورى قرآن پرداخته، زيرا اگر قرآن در زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جمع آورى شده و مرتب بود نيازى نبود كه آن حضرت (عليه السلام) پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به اين كار بپردازد.
و هر گاه به كتاب هاى قرائت رجوع كنى در مى يابى كه بزرگان قراء همگى به آن حضرت (عليه السلام) رجوع مى كنند مانند ابو عمر و بن علاء، و عاصم بن ابى النجود و ديگران، زيرا اين ها همه از ابو عبدالرحمن سلمى قارى اخذ مى كنند و او شاگرد آن حضرت (عليه السلام) بوده و قرآن را از او فرا گرفته است. بنابراين، فن قرائت نيز به مانند ديگر فنون به آن بزرگوار (عليه السلام) باز مى گردد.
و اما رأى و تدبير، همانا حضرتش استوارترين مردم در رأى و صحيح ترين آنان در تدبير بوده است او كسى است كه براى عمر بن خطاب هنگامى كه مى خواست خودش شخصا به جنگ روميان و ايرانيان رود صلاح انديشى كرد. (171) و نيز مسائلى را كه به صلاح عثمان بود به او گوشزد نمود كه اگر آن ها را مى پذيرفت آن اتفاقات ناگوار برايش رخ نمى داد.

كياست و سياست امير المؤمنين (عليه السلام)
و اما اين كه دشمنان آن حضرت (عليه السلام) گفته اند كه او داراى فكر و نظريه نبوده از اين جهت است كه آن امام هماى پاى بند به اصول و مقررات شريعت اسلام بوده و از خود نظرى بر خلاف قوانين و احكام الهى نداشته و كارى را كه دين ممنوع شمرده مرتكب نمى شده است، كه خودش مى فرمود: لولا الدين و التقى لكنت أدهى العرب (172) ؛ اگر دين و تقوا نبود من زيرك ترين عرب بودم. اما ديگر خلفا به اين موضوع توجهى نداشته به مقتضاى مصلحت و ميل خويش عمل مى كردند، خواه مطابق دين باشد يا نباشد و ترديدى نيست در اين كه كسى كه به افكار شخصى خود رفتار مى كند و پاى بند به هيچ گونه اصول و مقرراتى بر خلاف خواسته هاى شخصى خود نيست وضع دنياى او منظم تر است. و اما كسى كه آن گونه نيست بلكه مقيد به اصول و ضوابط دينى مى باشد وضع دنياى او آشفته تر مى باشد.
و اما سياست، آن بزرگوار (عليه السلام) سياست مدارى عظيم القدر و بسيار نيرومند بوده و در دين خدا بسى سخت گير و انعطاف ناپذير، حتى درباره پسر عموى خودش كه به او مسئوليتى واگذار كرده بود ملاحضه اى نداشت و به برادر خود عقيل نيز در موردى كه از آن حضرت (عليه السلام) در خواستى نمود، ارفاق نكرد. گروهى منحرف را - طبق مقررات دينى - با آتش سوخت، و خانه فساد انگيز مصقلة بن هبيره، و جرير بن عبد الله بجلى را ويران كرد، و دست ناپاك جماعتى را قطع و مجرمين ديگرى را به دار مجازات آويخت.
و از جمله سياست او جنگ هايى است كه در دوران خلافتش انجام داد، از جمل، صفين و نهروان كه در كمترين آن ها توان سياست گزارى آن حضرت (عليه السلام) آشكار مى گردد، زيرا هيچ سياست مدارى در دنيا قتل و خونريزى و انتقامش از دشمنان نابكار به اندازه او و يارانش در اين جنگ ها نبوده است.
آن چه گفته شد ويژگى ها و مزاياى بشرى است كه همان طور كه توضيح داديم حضرتش در تمام آن صحنه ها يگانه رهبر و امام متبع، و اسوه و دليل راه است.

امير المؤمنين (عليه السلام) نور چشم تمام ملت ها
چه گويم درباره مردى كه اهل ذمه (173) با اين كه منكر نبوت اند، او را دوست مى دارند و فلاسفه با اين كه با ملت اسلام عناد دارند او را به عظمت ياد مى كنند، و پادشاهان فرنگ و روم تمثال او را با شمشير حمايل در معبدها و كنيسه هاى خود نقاشى مى كنند، و سلاطين ترك و ديلم تمثال او را بر روى شمشيرشان به تصوير مى كشند، عكس آن حضرت (عليه السلام) زينت بخش شمشير عضد الدوله و پدرش ركن الدوله و هم چنين الب ارسلان و پسرش ملكشاه بوده كه گويى نصرت و پيروزى را بدان وسيله براى خود تفأل مى زده اند. چه گويم درباره مردى كه هر تنهايى دوست دارد خود را به وسيله او بسيار گرداند، و هر شخصى علاقه مند است خويشتن را با انتساب به او آبرومند و خوش نام نمايد، حتى فتوت و جوانمردى كه بهترين تعبيرى كه در تعريف آن گفته شده اين است كه: هر چه را كه از ديگران زشت مى شمرد براى خودت نيك نپندارى به راستى كه طرفداران اين كمال و خصيصه، جملگى خود را به او منسوب مى دانند و در اين باره كتاب ها نوشته، و شناسنامه و اسناد آورده در نهايت آن را به حضرتش منتهى گردانده و او را تكتاز اين ميدان دانسته و سرور و مولاى جوانمردان عالم ناميده اند، و آيين خود را با اين بيت مشهور كه روايت شده در روز احد از آسمان به گوش رسيده است: لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على (174) ؛ شمشير، فقط ذوالفقار و جوانمرد تنها على (عليه السلام) است تحكيم بخشيده اند.